بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/6
دكتر هرندی بعد از این كه كتش را به دست خدمتكار سپرد كنار ویدا نشست، حسام هم مقابل آنها نشست و در حالی كه از حضور همزمان آن دو در منزلش مشوش شده بود گفت: - خب دكتر نگفتی ... اتفاقی افتاده؟
دكتر هرندی گفت:
- از یاشار خبر داری؟
حسام با تشویش پرسید:
- اتفاقی براش افتاده؟
دكتر هرندی گفت:
- نه، فقط می خواستم بدونم از كی ازش بی خبری.
حسام كمی مكث كرد و گفت:
- آخرین باری كه با خودش صحبت كردم روزی بود كه با خودتون هم ملاقات كرده بود.

ویدا با تعجب پرسید:
- یاشار توی تعطیلات هم به شما سر زده بود؟
دكتر هرندی نگاه معناداری به حسام كرد و خطاب به ویدا گفت:
- آره ... اومده بود و از تاثر این داروهای جدیدش شكایت داشت، می گفت دچار خواب آلودگی می شه من هم گفتم طبیعی است.

و بعد رو به حسام كرد و گفت:
- از اون روز به بعد ازش بی خبری؟
حسام گفت:
- تا دو روز قبل كه وفا ازش خبر آورد حالش خوب بوده ... شما كه دارید منو حسابی می ترسونید.
ویدا قوطی قرصی را كه به همراه داشت روی میز گذاشت و گفت:
- دایی جان ما هم چیزی نمی دونیم فقط من نیم ساعت قبل این قرصها رو توی كوله وفا پیدا كردم، قرصهای یاشاره.
حسام با تعجب گفت:
- توی كوله وفا ...؟
ویدا گفت:
- بله، حسام اشتباها پیراهن یاشار رو برداشته، یادتون هست دو تا پیراهن یك رنگ بهشون كادو دادم؟
دكتر هرندی گفت:
- اصل موضوع اینه كه الان دو روزه كه یاشار این قرصها رو مصرف نكرده.
حسام گفت:
- ممكنه كه دچار همون شوكها بشه؟ یا بهتر بگم، شده باشه؟
دكتر هرندی گفت:
- بهتره همین امروز قرصها رو بهش برسونید.
حسام دردمندانه گفت:
- دكتر، واقعیت رو از من پنهان نكنید این قرصها می تونه مشكل یاشار رو برطرف كنه یا نه؟ من به عنوان پدرش حق دارم بدونم آینده اش چی می شه.
دكتر هرندی مكثی كرد و بعد گفت:
- ببین حسام من همیشه با تو روراست بودم و گفتم كه تا علت بروز این واكنشهای عصبی پیدا نشه ... این داروها درمان قاطع واكنشهای عصبی یاشار نیست، فقط اونارو كم می كنه و اونو برای تماس بیشتر با من آماده می كنه و تا زمانی كه عوامل بیماری برطرف نشه بیماری به همون كیفیت می مونه و داروها و تركیباتش فقط به صورت مسكن خواهد بود.
حسام گفت:
- یعنی طی این همه سال شما پی به علت بیماری نبرده اید؟
ویدا گفت:
- دایی جان، یاشار با ما همكاری نمی كنه اون نمی خواد از گذشته صحبت كنه.
حسام گفت:
- من شنیدم با هیپنوتیزم می شه به حوادث و خاطرات تلخ بیمار پی برد، حتی می شه به اون تلقیناتی رو كرد.
دكتر هرندی تكیه اش را از مبل گرفت و گفت:
- هیپنوتراپی، عوارض بیماری رو رفع می كنه اما نه كاملا. بعد از مدتی یا عوارض به همون شكل برمی گرده یا به صورت جدیدی ظاهر می شه. البته روش مناسبی برای همراهی با سایر روشهای درمانیه و این در صورتیه كه پسر شما بخواد كه تحت هیپنوتراپی قرار بگیره.
ویدا گفت:
- اما یاشار این اجازه رو به ما نمی ده، نمی گذاره هیپنوتیزمش كنیم و تا نخواد نمی شه.
حسام گفت:
- برای چی؟
دكتر هرندی گفت:
- در حین جلسات درمانی فهمیدم كه یاشار حوادث دردناكی رو تجربه كرده، اینقدر تلخ و دردناك كه از اظهار اونا عاجزه، حتی نمی خواد كه ما بدونیم اون اتفاقات چیه و ....
صدای باز شدن در ورودی نگاهایشان را به آن سمت كشانید و صحبتهایشان ناتمام ماند. یاشار متعجب از حضور ویدا و دكتر هرندی گفت:
- می بخشید ... انگار ...
حسام هم كه از حضور ناگهانی او، هم متعجب و هم به خاطر سالم بودنش خوشحال شده بود از جا برخاست و گفت:
- حالت خوبه یاشار؟
یاشار در حالی كه به سمت دكتر هرندی می رفت گفت:
- بله ... خوبم ... اتفاقی افتاده؟
دكتر هرندی از جابرخاست با او صمیمانه دست داد و در حالی كه هر سه روی مبلها می نشستند گفت:
- اتفاق اینجاست!
و به قوطی قرصها اشاره كرد. نگاه یاشار قبل از آنكه به قرصها بیافتد با نگاه مشتاق ویدا گره خورد، ویدا گفت:
- توی جیب پیراهن ... پیراهن خودت. وفا اشتباهی آورده بود.
یاشار گفت:
- بله متوجه شدم.
دكتر هرندی گفت:
- دچار تشنجهای عصبی كه نشدی؟
یاشار در حالی كه از جا برمی خاست گفت:
- نه ... خوشبختانه، نه، حالا اگر اجازه می دهید برم بالا كمی ...
دكتر هرندی از جابرخاست و گفت:
- من هم دارم می رم.
حسام گفت:
- كجا دكتر؟
دكتر هرندی گفت:
- با یكی از بیمارانم قرار ملاقات دارم.
ویدا هم با بی میلی برخاست و گفت:
- من هم رفع زحمت می كنم.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/6
حسام تا جلوی در آنها را بدرقه كرد و هنگامی كه به سالن برگشت یاشار همانطور روی مبل نشسته بود و به آتش كم جان و حرارت ملایم شومینه چشم دوخته بود. حسام به آرامی كنار او نشست دستش را روی شانه او قرار داد و گفت: - نمی خواهی استراحت كنی؟
یاشار بدون آنكه نگاهش را از آتش شومینه بگیرد گفت:
- من همیشه در حال استراحتم. می خوام با شما صحبت كنم.
حسام هم بدون آنكه نگاهش را از او بگیرد گفت:
- من آماده شنیدنم.
یاشار روی مبل مقابل پدرش نشست و با كمی مكث گفت:
- می خواهم ... بهم كمك كنید.


حسام گفت: - در چه موردی؟
یاشار گفت:
- من ... من تازگی ... به تازگی با یك دختر خانم آشنا شدم كه ....
پس دكتر هرندی حدس نزده بود سیمین بی خود وحشت نكرده بود و او مثل همیشه اولین كسی بود كه از مشكلات پسرش آگاه می شد.
- حواستون به من هست؟
حسام بی مقدمه گفت:
- به ویدا هم فكر كرده ای؟
دكتر هرندی از او خواسته بود به هیچ چیزی و هیچ كس جز درمان پسرش نیندیشد اما مگر می توانست آن اشتیاق نشسته در نگاه ویدا را نادیده بگیرد؟
- جوابمو ندادی، به ویدا فكر كردی؟
یاشار گفت:
- اینقدر شعور دارم كه بفهمم طی این سالها ویدا چه قدر از وقت و فكرش رو صرف من كرده، اما ...
حسام گفت:
- و محبتهاش رو ...
یاشار با شكیبایی پاسخ داد:
- درسته و محبتش رو، اما هیچ وقت حرفی از عشق و دوست داشتن بین ما رد و بدل نشده بود.
حسام گفت:
- خب ... از این خانم تازه وارد بگو.
یاشار گفت:
- از چی اون بگم؟
حسام گفت:
- كجایی هست؟
یاشار گفت:
- اهل تهرانه.
حسام گفت:
- پدرش چكاره ست؟ مادرش؟ چند سالشه؟ چی می خونه؟ چطور دختریست؟
یاشار كمی مكث كرد تا بر اعصابش كنترل پیدا كند و بعد گفت:
- پدرش شغل آزاد داره.
حسام گفت:
- شغل آزاد؟! من هم شغل آزاد دارم كارخونه دارم پدر اون هم ...
یاشار گفت:
- نه ... یك مغازه لبنیاتی داره.
حسام گفت:
- بقالی؟!
یاشار باز هم مكث كرد و بعد ادامه داد:
- مادرش پائیز سال گذشته فوت كرده.
حسام گفت:
- خدا رحمتش كنه!
خودش هم نمی فهمید چرا این طور بی رحمانه پاسخ یاشار را می دهد. آن فشارهای عصبی را در تك تك خطوط چهره پسرش می دید اما اشتیاقی كه در نگاه ویدا نشسته بود قدرتمندتر عمل می كرد و احساساتش را به بازی می گرفت. یاشار ادامه داد:
- هیجده سالشه و ...
حسام ناباورانه گفت:
- هیجده سال؟! بقیه اش را نگو یاشار ... تو قراره اونو بزرگ كنی یا باهاش ازدواج كنی؟ اصلا بگو بدونم از مشكل تو باخبره؟
یاشار گفت:
- پدر ... ده سال اختلاف سنی از اون، یك بچه در برابر من نمی سازه. در ثانی شما مهمترین سوالتون رو آخرین سوالتون قرار دادید و جوابی هم نگرفتید، چطور دختریه ... نمی خواهید بدونید؟
حسام گفت:
- پس می خوای یه مهشید دیگه درست كنی.
یاشار با كمی تغیر گفت:
- این مهشید نیست، از زمین تا آسمون با اون فرق داره از طرفی، دیگه بهروزی وجود نداره كه اونو از من بگیره.
حسام با جدیت گفت:
- یاشار چرا نمی خوای باور كنی این بهروز نبود كه مهشید رو از تو گرفت؟ بیماری تو باعث شد مهشید از تو جدا بشه.
و بعد به خاطر صحبتهای بی رحمانه اش پشیمان شد. یاشار كمی سكوت كرد و بعد گفت:
- هنوز هم نمی خواهید بدونید چطور دختریه؟
حسام گفت:
- دختری كه دنبال یك مرد جوان ....
یاشار حرف او را قطع كرد و گفت:
- اون دنبال من نیافتاده پدر، این من هستم كه اونو می خوام. امروز كه خواستم بیشتر با اون در ارتباط باشم با حرفهاش چنان سیلی محكمی به صورتم زد كه احساسم رو شعله ورتر كرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 5/6
حسام با تمسخر گفت: - اون هم همین رو می خواد؛ پا پس می كشه، ناز می كنه كه تو رو حسابی درگیر كنه.
یاشار خشمش ره فرو خورد و گفت:
- اما اون همین امروز صبح رفت، بدون این كه از خودش نشونی به جا بگذاره.
حسام گفت:
- خب حالا كه رفته، پس فراموشش كن تو می تونی یاشار، چون دیگه وجود نداره. به فكر درمان خودت باش نه یك عشق تازه، برای عشق و دوستی، ویدا هست.
یاشار گفت:
- هنوز هم نمی خواهید بدونید چطور دختریه؟


حسام گفت: - دلت می خواد بگو.
یاشار گفت:
- اینقدر پاك كه اندیشیدن به اون و احساس این كه وجود داره منو از مصرف اون قرصهای آرامش بخش بی نیاز كرد. پدر، طی این سالها ویدا نتونست با قرصهاش، با پرستاریهاش به من اون آرامش رو كه دنبالش بودم بده، اما اون ... توی این دو روز همون واكنشهای عصبی به سراغ من اومد اما هربار یاد اون مثل اون آرامش بخشها ....
و ناگهان از جا برخاست و به سمت پله ها رفت. حسام عجولانه پرسید:
- اسمش چیه؟
یاشار بدون این كه به سمت او برگردد آهسته گفت:
- لیلا.

***
از خودش بارها سوال كرد،( دیدن او بعد از بیست و سه روز چه احساسی را در من بوجود خواهد آورد؟) برای یافتن جواب در اعماق قلبش به دنبال محبتی یا نشانی از دل تنگی گشت اما ... و با دیدنش .... هیچ. فقط یك سوال كه تمام فكر و ذهنش را مشغول كرده بود؛ سوالی كه وحشت مطرح كردن آن را داشت. نمی دانست در آن روزهای شلوغ مسافرتی و جاده های پر تردد شمال پدرش چطور موفق به دریافت بلیط شده است. وقتی همراه او كه تنها به سلامی با او اكتفا كرده بود وارد اتوبوس شد و روی صندلی انتهای اتوبوس، كنار پنجره قرار گرفت بار دیگر سوالش را در ذهن مطرح كرد:
- بابا، راسته كه خونه رو گذاشتی برای فروش؟
اما این بار این سوال در ذهنش نقش نبسته بود، خودش هم نفهمید چه وقت این سوال را بر زبان جاری كرده. از شنیدن صدای پدرش بیشتر متعجب شد.
- بله، گذاشتم واسه فروش، لابد می خواهی بدونی چرا، و لابد نمی دونی هم چرا، اما خوب باید بدونی. با كاری كه تو كردی دیگه آبرویی واسه من توی اون محل نمونده فكر كردم وقتی برگردی باز حرفها از سر گرفته می شه، تا كی می تونستم تو رو از اونجا دور نگهدارم؟ بهتر دیدم از اون محله بریم تا ...
لیلا حرف او را قطع كرد و گفت:
- از چی دارید حرف می زنید؟ تا جایی كه من به یاد دارم اون موضوع رو همه اهل محل فراموش كردند، دیگه هیچ كس حتی اشاره كوچكی هم به اون اتفاق نكرده فكر نمی كنم مردم هم اینقدر بی دغدغه و بی كار باشند كه بخواهند ...
ناصر كمی صدایش را بالا برد و گفت:
- كه چی؟! مثل این كه فرستادمت اینجا زبونت درازتر شده، چشمهات رو میخ می كنی توی چشمهای منو ...
لیلا متوجه شد كه چند نفر از مسافرها با صدای بلند ناصر متوجه گفتگوی آنها شده اند و به سمت آنها نگاه می كنند، با شرمندگی و صدایی آهسته گفت:
- بابا، خواهش می كنم یواشتر، مسافرها به ما نگاه می كنند.
ناصر به اطرافش نگاه كرد و بعد در حالی كه سعی داشت تن صدایش را پایین بیاورد و همچنان بالا بود ادامه داد:
- اگه می خواهی چاك دهنم رو باز نكنم زبون درازی رو بذار واسه وقتی رسیدیم خونه، اون وقت می توانی مثل مادر خدانیامرزیده ات منو سین جیم كنی.
لیلا نگاهش را از او گرفت و از شیشه به مناظر بیرون چشم دوخت. سوالی را كه ساعتی ذهنش را مشغول داشته بود مطرح كرده و جوابی بی ربط گرفته بود. این سوال انقدر برایش مهم بود كه حتی نفهمید اتوبوس چه وقت از ترمینال خارج شده و مسافتی از جاده را پیموده است.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/7

لیلا چند بار از پشت در گفت:
- كیه ... كیه؟ ...
و چون جوابی نشنید در را باز كرد و با احتیاط داخل كوچه سرك كشید. مریم ناگهان جلو پرید و فریاد زد:
- سلام ...
لیلا كه غافلگیر شده بود خودش را عقب كشید و گفت:
- سلام و زهرمار .... هول شدم.
مدتی به هم نگاه كردند و ناگهان در آغوش هم پریدند. مریم مثل همیشه با لحن طنزگونه اش شروع كرد به بد و بیراه گفتن و شكایت:
- منو باش كه واسه زهرمار گفتن تو دیشب تا ساعت هشت شب هی اومدم در خونه جنابعالی رو زدم، آخه بی انصاف، لامذهب، بی معرفت ... لااقل یك تلفن می زدی و ساعت حركتت رو به من ... اِ ...اِ ... لیلا ... داری گریه می كنی؟

لیلا خودش را از آغوش مریم بیرون كشید، در كوچه را بست و در حالی كه سعی می كرد جلوی ریزش اشكهایش را بگیرد گفت: - بیا بریم توی خونه ...
و خودش قبل از مریم وارد ساختمان شد. مریم به دنبالش رفت و گفت:
- لیلا ... چی شده؟
لیلا گوشه ای از اتاق نشست اشكهایش را پاك كرد و گفت:
- بابا داره خونه رو می فروشه.
مریم كنار او نشست و گفت:
- اووو ... فكر كردم چی شده، ببین لیلا من نیومدم بعد از این همه مدت قنبرك زدن تو رو ببینم، حواست هست؟
لیلا گفت:
- قبل از این كه تو بیایی به وحید زنگ زدم و موضوع فروش خونه رو بهش گفتم در جوابم گفت از دست من هم كاری برنمی یاد چون خونه به اسم خود باباست. نمی دونم این وحید چه مرگشه، چرا انقدر بی تفاوت شده؟ توی این مدت هم كه اونجا بودم فقط یك بار زنگ زد تا سال نو رو تبریك بگه.
مریم گفت:
- ببین لیلا برادرت گرفتار زندگی خودشه. تو كه نباید توقع داشته باشی دائم به تو زنگ بزنه یا بخواد با بابات دربایفته، در عوض ... خودم تونستم بهت زنگ زدم.
لیلا به مریم نگاه كرد و گفت:
- قراره جایی بری؟
مریم بند كیفش را از روی شانه اش پایین انداخت و گفت:
- بله ... مدرسه نكنه فراموش كردی؟
لیلا گفت:
- از حالا آماده شدی كه بری ....
مریم گفت:
- اگه ناراحتی می روم خونه مون ...
لیلا گفت:
- پس امروز ناهار اینجا تشریف داری و تا ظهر مخ منو با وراجیهات تیلیت می كنی!
مریم گفت:
- نخیر ... یعنی ناهار رو به شما افتخار می دهم و می مونم اما این شما هستید كه باید یك انشای چند ساعته از (تعطیلات نوروز را چگونه گذراندید.) برای من بخونی.
و بعد از جا برخاست مانتو و مقنعه اش را درآورد روی جالباسی گذاشت و دوباره كنار لیلا نشست و گفت:
- خب ...؟!
لیلا لبخندی زد و گفت:
- خب كه چی؟
مریم گفت:
- چقدر پررویی دختر، از دیروز تا حالا نصف جون شدم تا تو برسی و یك گزارش كامل از تیكه ای كه پیدا كردی به من بدی، حالا می گی خب كه چی؟ اول بگو ببینم اسمش چیه؟
(یاشار فراموش شده ای در هزار توی ذهنش! به یاد آخرین ملاقاتش با او افتاد از دستش عصبانی شده بود. چرا؟ آهان ... به یاد آورد از او خواسته بود كه با هم در ارتباط باشند و این خواسته اش آنقدر او را آشفته كرده بود كه به یاشار فرصت بیشتر توضیح دادن را نداده بود. او را زیر رگبار تهاجم اعتراضاتش گرفته و بعد مریم تماس گرفته بود. صحبت با مریم و شنیدن خبر فروش خانه، باعث شده بود او و هر آن چه مربوط به او می شد را به طور كامل از یاد ببرد، حتی پیشنهادش را كه به نظر گستاخانه آمد، و روز بعد بدون این كه او را ببیند و یا حتی از او خداحافظی كند آنجا را ترك كرده بود. در مورد او چه فكری خواهد كرد؟ دختری كه با فرهنگ معاشرت بیگانه است، آنقدر شعور نداشت كه به خاطر همان آشنایی كوتاه مدت یك خداحافظی خشك و خالی تقدیمش كند. لااقل به خاطر دوستی با پدربزرگش ... و یا اعتمادی كه به او شده بود ... (نه ... نه ... همان بهتر كه به او و خواسته اش بی اعتنایی كردم و ....)
مریم با صدای بلند گفت:
- خوب فكرهات رو كردی؟ حالا قراره راست و حسینی حرف بزنی یا از بعضی جاهاش فاكتور بگیری و یك فیلم سانسور شده تحویلم بدی؟
لیلا گفت:
- بگذار اول واسه ظهر یه چیزی درست كنم.
مریم دست لیلا را گرفت و گفت:
- بشین ببینم، تو غصه ناهار ظهر رو نخور. من به یك لقمه نون و پنیر هم راضی هستم، حالا تعریف كن.
لیلا گفت:
- آخه از چی تعریف كنم وقتی چیزی نبوده؟
مریم گفت:
- تو غلط كردی، دروغگوی پست! یالا اعتراف كن، اسم؟
لیلا لبخندی زد و تسلیم وار گفت:
- یاشار.
مریم گفت:
- هوم م م ... قشنگه، خب سن؟
لیلا گفت:
- نمی دونم، شاید بیست و نه شاید كمتر یا بیشتر.
مریم گفت:
- این اطلاعات ناقص به درد من نمی خوره. حالا بگو ببینم اهل كجاست؟ گفته بودی مال همونجاست و استخوان داره، درسته؟
لیلا گفت:
- مریم ... تو رو به خدا ول كن من دیگه از اونجا اومدم و هیچی هم از اون نمی دونم.
مریم گفت:
- مهم نیست، چون قراره تابستون، یعنی تعطیلات با هم بریم سروقتش.
لیلا زد زیر خنده و گفت:
- تو دیوونه ای مریم ...
مریم گفت:
- تو دیوونه ای یا من؟ یك همچین تیكه نابی گیرت افتاد اون وقت نتونستی حتی یك شماره ناقابل ازش بیرون بكشی؟
لیلا ناخودآگاه گفت:
- من نخواستم كه ...
و فورا حرفش را درز گرفت. مریم با سماجت گفت:
- تو نخواستی چی؟ زود باش حرف بزن.
لیلا گفت:
- تو خودت هم می دونی جوونای حالا قابل اعتماد نیستند. تا به یه دختر می رسن می خوان ازش سوءاستفاده كنن، من نمی خوام اسباب بازی دست یكی از این بچ پولدارها یا هر جوون دیگه ای باشم. اصلا می دونی چیه، تو داری سر منو از راه بیرون می كنی، به تو می گن رفیق ناباب! فهمیدی؟
و فورا از جا برخاست و وارد آشپزخانه شد. مریم هم همراه او رفت و گفت:
- آخه دیوونه، اون اگه قصدش سوءاستفاده از تو بود كه همون جا ...
لیلا نگاهش را به او دوخت و گفت:
- بس كن! باشه مریم ... باشه ... حالا تو از زیور بگو.
مریم گفت:
- باشه، زیور خانم هم خونه اش رو گذاشته واسه فروش!
__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/7

صدای مهتاج كه یكی از خدمتكارها را صدا می زد داخل سالن پیچید. لحظاتی بیشتر طول نكشید كه خدمتكار خودش را به او رساند و گفت:
- سلام خانوم، خیلی خوش آمدید.
مهتاج روی كاناپه ای نشست و گفت:
- چمدانهایم داخل باغ جلوی در است، اونها رو بیارید داخل اما قبل از اون، اگر حسام خونه هست بهش اطلاع بدید كه من اومدم.
خدمتكار سر فرود آورد و برای اجرای دستورات مهتاج، راه پله ها را در پیش گرفت. لحظاتی بعد حسام در حالی كه از پله ها پایین می آمد بارویی گشاده از مادرش استقبال كرد و گفت:
- سلام مادر ... كی اومدید؟ چقدر بی سر و صدا ...!

مهتاج از جابرخاست، او را در آغوش كشید و بعد كنار خود نشاند و گفت: - همین حالا رسیدم.
حسام گفت:
- چرا نگفتید تا راننده رو بفرستم فرودگاه؟
مهتاج گفت:
- وقتی اون همه آژانس و تاكسی جلوی فرودگاه صف كشیدن چه احتیاجی به راننده است؟
حسام گفت:
- حق با شماست، این دفعه مسافرتتون طولانی شد.
مهتاج گفت:
- مهتاب گرفتارم كرد؛ یكی از دوستانش از آلمان آمده بود و اصرار داشت سفری به كیش داشته باشه، مهتاب خیلی اصرار كرد همراهش برم، نتونستم قانعش كنم كه اینجا كلی كار دارم.
حسام گفت:
- پس حسابی خوش گذشته؟
مهتاج گفت:
- از كارخونه ها چه خبر؟ كی راه افتادند؟
حسام گفت:
- بلافاصله بعد از پایان تعطیلات، روز ششم.
مهتاج گفت:
- روز ششم؟ فكر می كنم توی تقویم رسمی چهار روز برای تعطیلات در نظر گرفته شده.
حسام گفت:
- بله مادر، اما روز پنجم، با جمعه مصادف شده بود.
مهتاج گفت:
- خب چه ارتباطی داره؟ كار ما كه كار اداری نیست همین چند روز تعطیلی هم كلی به درآمدهای ما ضرر وارد می كنه. از سال آینده باید فكر دیگری برای این چهار روز تعطیلی بكنیم این كه كارخونه ها به طور كلی تعطیل باشند عاقلانه نیست، در ضمن به خاطر جبران این یك روز، جمعه این هفته كارخونه ها كار می كنند.
حسام معترضانه گفت:
- اما مادر ... ممكنه كارگرها حتی مدیرها اعتراض كنند.
مهتاج با كمی پرخاش گفت:
- هركس شكایت داره می تونه بره. تو كی قراره برای سركشی بری؟
حسام گفت:
- امروز پرواز دارم.
مهتاج گفت:
- بسیار خب، خودم دو سه روز دیگه به تو ملحق می شم. خب چه خبر از یاشار؟
حسام كمی از خودخواهی و استبداد مادرش رنجیده خاطر شد. اول جویای احوال كارخانجاتش شده بود و بعد یاشار، اول ملك و املاك، بعد مالك! وقتی ملكی وجود نداشته باشد مالكی هم نیست این شعار همیشگی اش بود.
حسام در پاسخ به مادرش گفت:
- خوبه.
مهتاج گفت:
- پیشرفتی هم داشته؟ داروهای جدید چطور بودند؟
حسام گفت:
- هنوز برای نتیجه گیری زوده.
مهتاج گفت:
- این دكتر هرندی به خاطر كهولت سنش مشاعرش رو از دست داده فقط قرص تجویز می كنه. این همه سال هیچ غلطی نتونسته بكنه، ویدا هم كه فقط چهار سال درس خونده كه مدرك مسخره اش رو قاب بگیره و بزنه به دیوار. باید فكر دیگه ای براش بكنم. یك روانشناس دیگه، یكی بهتر از این پیمرد هاف هافو ...
حسام به اخلاق مادرش كاملا واقف بود. بد و بیراهایش به دكتر هرندی می توانست از این همه بدتر باشد فقط از روی مراعات به همین حد كفایت كرده بود، به خاطر دوستی او و دكتر هرندی. حسام در حالی كه از جا برمی خاست گفت:
- اگه اجازه می دهید با سیمین تماس بگیرم و اطلاع بدم كه شما برگشتید.
مهتاج هم از جا برخاست در حالی كه كیف دستی اش را از روی میز برمی داشت گفت:
- نه ... می خوام كمی استراحت كنم و بعد به سر و وضع آشفته ام برسم، سر فرصت خودم باهاش تماس می گیرم.
و در حالی كه از پله ها بالا می رفت گفت:
- گفتی یاشار كجاست؟
حسام گفت:
- داخل اتاقش، اطلاع نداره كه شما آمده اید.
مهتاج وسط پله ها ایستاد و به سمت او برگشت و گفت:
- تو داری جایی می ری؟
حسام بهتر دانست ملاقاتش با دكتر هرندی را از مادرش پنهان كند، به همین دلیل گفت:
- بله برای خودم كمی خرید دارم، یكی از دو ساعت دیگه برمی گردم.
سكوت مطب دكتر هرندی، حسام را به این فكر انداخت كه شاید صحبتهای مادرش در مورد كفایت كاری دكتر و كهولت سنی اش تا حدودی درست باشد و بهتر است با دكتر دیگری در مورد مشكل یاشار صحبت كند. در عین حال دكتر هرندی از اسم و آوازه خوبی به عنوان یك استاد مطرح در دانشكده برخوردار بود. در افكار خودش غوطه ور بود كه در اتاق دكتر هرندی باز شد و پسر هفت، هشت ساله ای به همراه مادرش از آن خارج شدند. منشی دكتر هرندی بعد از دادن وقتی دیگر به مراجعه كننده اش او را به داخل اتاق راهنمایی كرد. دكتر هرندی با دیدن حسام، دست از مرتب كردن وسایل ارزیابی هوش كشید و با او به گرمی برخورد كرد و از او خواست كه بنشیند. خودش هم به جای این كه پشت میز طبابتش بنشیند، مقابلش نشست و بعد از سفارش چای، گفت:
- مشكلی پیش اومده؟
حسام گفت:
- همانطور كه حدس زدید یاشار در مورد اون دختر با من صحبت كرد.
دكتر هرندی به منشی اش اجازه ورود داد، سینی چای و كیك را از دست او گرفت و روی میز قرار داد و او را مرخص كرد. در حالی كه فنجان چای را مقابل حسام قرار می داد گفت:
- من كه گفته بودم. با شناختی كه از یاشار داشتم مطمئن بودم تو رو در جریان قرار می ده. خب این دختر خانوم كی هست؟ می تونیم اونو ملاقات كنیم و ازش در مورد مشكل یاشار كمك بخواهیم.
حسام با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت:
- فقط فهمیدم اسمش لیلاست. همین!
دكتر هرندی با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
- همین! یعنی فقط گفت اسمش لیلاست.
حسام گفت:
- نه دكتر، اون خواست در موردش با من صحبت كنه اما من ...
دكتر هرندی سرش را با تاسف تكان داد و گفت:
- اما تو خیلی عجولانه در برابرش جبهه گیری كردی. خب من قبلا در این مورد با تو صحبت كرده بودم و خواسته بودم كه ...
حسام حرف او را قطع كرد و گفت:
- بله و در تمام این مدت دعا می كردم یاشار زودتر برگردد و در مورد این دختر خانم كه این طور ناگهانی در زندگی پسر من قدم گذاشته و اونو متحول كرده اطلاعاتی كسب كنم خیلی كنجكاو بودم كه بدونم كیه و حتی اگر شده اونو ببینم اما ....بعد از ورود شما و ویدا همه چیز رو فراموش كردم؛ نگاه مشتاق ویدا، خواهشهای پنهانی اش، من نمی تونم در مقابل این نگاها دوام بیارم. از طرفی با خودم فكر كردم اگر ویدا هم كوتاه بیاد مادرم در این مورد تسلیم نمی شه. شما كه اونو می شناسید با طرز تفكرش ناآشنا نیستید، ترجیح دادم از همین اول جلوی دردسرهای بعدی را بگیرم.
دكتر هرندی گفت:
- اشتباه كردی حسام ... اشتباه كردی، یاشار حالا بدون این كه تو رو مطلع كنه دنبال اون دختر می ره، باهاش ارتباط برقرار می كنه بدون این كه ما چیزی بفهمیم یا بتونیم اون دختر رو از وضع روحی و ناتوانیهای جنسی یاشار باخبر كنیم. این علاقه می تونه اونقدر ریشه پیدا كنه كه با عقب نشینی اون دختر بعد از اطلاعش از مشكل یاشار، دوباره یاشارو از نظر روحی، وخیم تر از دفعه قبل در وضع نامناسبی قرار بده، درست می گم؟
حسام گفت:
- درست می گید و من عجولانه برخورد كردم، اما اون دقیقا نگفت به اون دختر علاقمند شده فقط گفت می خوام به من كمك كنید، تازگی با دخترخانمی آشنا شدم. دقیقا همین جملات رو گفت.
دكتر هرندی بنا بر استدلالهای تجربی خود گفت:
- می خوام به من كمك كنید، تازگی با دختری آشنا شدم، می خوام این آشنایی تداوم پیدا كنه، بیشتر با هم در ارتباط باشیم و اگر شد ... درست حدس زدم؟
حسام كمی مكث كرد و گفت:
- نمی دونم چون من فورا اسم ویدا را به میان كشیدم.
دكتر هرندی گفت:
- خب شما بی محابا به موضع اش حمله كردید و اون هم عقب نشینی كرده، حالا می خواهم دقیقا صحبتهایی كه بین شما رد و بدل شده رو بشنوم، شاید بتونم كاری كنم تا یاشار بار دیگه با شما در مورد اون صحبت كنه. به هر حال من مطمئنم این دختر می تونه راه درمان یاشار باشه.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/7

هیچ كس نفهمید كه زیور و دخترش محبوبه چطور و چه وقت از آن محله رفتند، حتی نفهمیدند چطور خانه اش را به فروش رساند، تنها وقتی كه ساكنین جدید خانه اسباب و لوازمشان را آوردند از نقل مكان آنها باخبر شدند. بحث داغ همسایه ها، غیبت ناگهانی این زن همیشه مرموز شده بود. لیلا كم كم به این نقل مكانها مشكوك می شد كه ناصر با اخبار جدید او را غافلگیر كرد.
صدای در حیاط باعث شد لیلا كتابش را ببندد و از پشت شیشه به حیاط چشم بدوزد. ناصر در تلاش بود كه كارتن هایی را كه به همراه آورده بود از پشت در وارد حیاط كند. وقتی كارش تمام شد با چند عدد كارتن وارد منزل شد و گفت:
- لیلا ... لیلا ... كجایی؟
- سلام. اینها چیه؟

ناصر كارتن ها را وسط سالن رها كرد و گفت: - می بینی كه كارتنه.
لیلا گفت:
- این همه كارتن واسه چیه؟
ناصر گفت:
- واسه این كه تو رو بذارم توشون، خب معلومه آوردم كه خرت و پرت ها رو بریزم توشون، خونه رو به قیمت خوبی فروختم، تا سه روز هم مهلت تخلیه داریم.
لیلا ناباورانه فریاد زد و گفت:
- چی؟! فروختین به همین راحتی؟!
ناصر دستهایش را به كمر زد و گفت:
- آره ... بهت قبلا گفته بودم كه چرا می خوام از این محل برم. راحت راحت هم نبود دل كندن از خونه ای كه عمری توی اون زندگی كردی و ازش كلی خاطره داری ....
لیلا بغض و خشمش را با سكوت مهار كرد. چه می توانست بگوید؟ اصلا چه كاری از دستش برمی آمد؟ در مقابل این مرد مستبد و خودكامه تنها كار عاقلانه، سكوت بود. بعد از مكث كوتاهی گفت:
- حالا وقت اسباب كشی بود؟ من هم امتحانات آخر سال رو دارم هم باید خودم رو واسه كنكور آماده كنم.
ناصر پوزخندی زد و گفت:
- كنكور ...! قبلا هم بهت گفتم من پول ندارم كه خرج این وقت گذرونیها كنم. اگر مجانی بود و مثل دبیرستانت بی خرج می تونی بری و خودت رو علاف كنی در غیر این صورت من پولم رو حروم این كارها نمی كنم، حالا برو یك چایی بیار بخورم بعد هم برو دنبال دوستت تا بیاد كمكت كند و وسایل رو جمع كنید.
لیلا وارد آشپزخانه شد و ناصر با صدایی نسبتا بلند گفت:
- یك چیز دیگه هم هست كه تو باید بدونی. زودتر از اینها باید بهت می گفتم اما از داد و هورات می ترسیدم، زیور و محبوبه هم با ما زندگی می كنند.
صدای شكسته شدن استكانها و بعد دقایقی سكوت! لیلا هاج و واج، بهت زده جلوی در آشپزخانه ایستاد، نمی دانست چه باید بگوید. ناصر نگاهش را از او گرفت. بهت و سردرگمی را در ذره ذره خطوط چهره اش دیده بود صدایش را كمی پایین آورد و گفت:
- عقدش كردم، گناه كه نكردم.
قطرات اشك از چشمان لیلا جاری شد. درست به راحتی فروش خانه او را هم عقد كرده بود اما چطور توانسته بود بعد از مادرش، آن زن آرام كه نجابت و خانمی اش زبانزد اهل محل بود با چنین زنی وصلت كند؟ چطور توانسته نقطه مقابل مادرش را در زندگیش راه دهد و او چطور می توانست یكی دیگر را به جای مادرش بنشاند؟ تصویری از زیور تكیه زده، چتر افكنده بر تمام زندگی و ماحصل رنج و اندوه مادر و صدای مادرش كه در گوشش طنین می انداخت.
( لیلا جان، تمام آدمها چه مادی نگر، چه معنوی صفت همه و همه باید در صدد رفع احتیاجاتشون باشند، باید آینده اندیش باشند تا در طول زندگی و حیاتشون زیر بار منت هر كس و ناكسی نروند. من اگه صرفه جویی می كنم اگر سعی دارم آینده ام رو تامین كنم فقط به این خاطره كه روزی دستم جلوی دیگران دراز نشه و تو ... بتونی بلند زندگی كنی. بعد از مرگم دیگه به هیچ كدام از اینها احتیاجی ندارم یعنی هیچ كس بعد از مرگ به این چیزها احتیاج نداره، همه رو می گذاریم و می ریم و این كه چه كسی از اونها استفاده می كنه مهم نیست. این مهمه كه چطور ناممون بر زبانها جاریه ...)
صدای لیلا با لرزشی آشكار در سالن طنین انداخت:
- شما ... شما چطور تونستید، بدون اطلاع من ... پس ... پس علت نقل مكان من نبودم شما دارید فرار می كنید؛ از حرف مردم ...
ناصر با تغیری آشكار گفت:
- گناه كه نكردم، در ضمن اجازه من هم دست تو نیست این كه واسه چی هم دارم از این محل می رم به خودم مربوط می شه.
لیلا فریاد زد:
- پس مثل یك مرد پای كارهاتون وایستید، چرا مثل، مثل آدمهای ترسو خودتان رو پشت خطاهای نكرده من پنهان می كنید؟ چرا می گین به خاطر تو دارم دل از اینجا می كنم، چرا نمی گین واسه آسایش خودم و زن جدیدمه كه مجبور به فروش اینجا شدم؟ چرا نمی گین ...
- خفه شو لیلا ... خفه شو ... والا خودم خفه ات می كنم، دختره گستاخ!
و بعد از جابرخاست، با عصبانیت لگد محكمی به كارتن ها زد و به سمت در سالن رفت. دقایقی مكث كرد و بعد به سمت لیلا برگشت و گفت:
- وای به حالت لیلا اگر بفهمم كه این خبر به گوش یكی از اهالی محل رسیده، اون وقت به روح همون كه می پرستیش قسم بلایی سرت می یارم كه مرغهای آسمون به حالت گریه كنن.
لیلا از پس هاله ای از اشك به او نگاه كرد و اندوهبار گفت:
- همه مردم خودشون می فهمند، بالاخره یك روز می فهمند كه دست به چه حماقتی زده اید، حتی خودتون!
ناصر خشم و غضبش را بر سر در خالی كرد چنان به شدت آن را به هم زد كه یكی از شیشه های آن با صدایی ناهنجار در هم شكست و كف سالن پاشید و بعد صدای هق هق های لیلا سالن را پر كرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/7

- وای مریم پكر شدم، دیوونه شدم، غافلگیر شدم اصلا به هم ریختم. باور كن خودم هم نمی دونم دارم چه كار می كنم و چی می گم. مریم دستمالی به دست او داد و بار دیگر سر وقت اسبابها رفت، در حالی كه ظروف چینی را ابتدا داخل روزنامه می پیچید و بعد داخل كارتن می گذاشت، گفت:
- این همه اشك می ریزی كه چی؟ مگه شده؟ یك زن بابا، به زن باباهای دنیا اضافه شده اون هم از نوع جنیش! در ضمن كاملا معلومه كه نمی فهمی داری چه كار می كنی، اگه می فهمیدی كه خجالت می كشیدی و توی بستن وسایلتون به من كمك می كردی. به هر حال من جمع و جور می كنم اما برای باز كردنشون به مشكل برمی خوری چون چی كجاست و هی دور خودت می چرخی.


لیلا آزرده خاطر از صحبتهای مریم با دلخوری گفت: - واقعا كه! فكر می كردم منو درك می كنی، می فهمی كه چقدر برام قبول اون زن، اون هم زیور سخته. از طرفی دارم از تو جدا می شم. لابد زیور اول با لبخند تمسخربار و پیروزمندانه از من استقبال می كنه و بعد شروع می كنه به قول تو به خیانت!
مریم دست از كار كشید و به لیلا نگاه كرد به كلی به هم ریخته بود، هم آشفته و هم ترسیده بود. به او حق می داد زیور زن با صفتی نبود همه به او و اخلاق و رفتار نامعقولش آشنا بودند. هم هم نمی توانست بفهمد چرا پدر لیلا بین این همه زن، زییور را برای تجدید فراشش انتخاب كرده زندگی با چنین زنی كابوس بود اما چه می توانست بكند؟ نمی توانست با همراهی كردن لیلا در اشك و آه، روحیه او را خراب تر كند. باید كاری می كرد تا لیلا موقعیت و زندگی جدیدش را، راحت تر قبول كند و با آن كنار بیاید. هرچند كه لیلا به خاطر شوخیهای بی جا و نظرسنجیهایش دلگیر و آزرده خاطر شد.
- مریم من خوابم یا بیدار؟!
مریم لبخندی تلخ بر لب نشاند و گفت:
- خواب نیستی عزیز من، كابوس هم نمی بینی. هر چی كه هست حقیقت زندگی خود توئه و مجبور به قبول اون هستی. می خواهی چه كار كنی، فرار كنی؟ خب بفرما، عنوان دختر فراری بگیری بهتره یا این كه زیور و دخترش رو تحمل كنی؟ اصلا از كجا معلوم شاید حالا كه به مراد دلش رسیده با تو هم راه بیاد. چرا سری كه درد نمی كنه رو دستمال می بندی؟ علاج واقعه پیش از وقوع، یك كمی احمقانه است!
لیلا گفت:
- زیور چشم دیدن منو نداره ... من بدون تو چه كار كنم و ...
مریم خنده كوتاهی كرد و گفت:
- پس بگو دردت از یارست ... همه اینها بهانه است چون فكر می كنی داری از یار شفیقت جدا می شی، چقدر خری، تو اون طرف دنیا هم كه بری من خودم رو به تو می رسونم. فقط كافیه آدرس جدیدت رو به محض رسیدن به من بدی، اون وقت می بینی كه سریع السیر اونجا واسه خدمتگذاری حاضرم یا نه، حالا هم بلند شو به جای این كه ننه من غریبم بازی در بیاری و از زیر كار در بری به من كمك كن. الان اگه ناصرخان، بقال سر كوچه مون سر برسه و تو رو با این ریخت و قیافه ببینه می فهمه كه از جانب شما لو رفته.
لیلا نگاه عمیقی به مریم انداخت و گفت:
- مریم تو كه مواظب چفت و بست دهانت هستی تا واسه من دردسر درست نكنی؟
مریم از جا برخاست و گفت:
- الان چفت و بست رو بهت نشون می دهم بی چشم و رو ...
__________________
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 5/7
بسته بندی اسباب وسایل با كمك مریم و مادرش خیلی زودتر از آنچه لیلا فكر می كرد انجام گرفت. فقط مانده بود جابجا كردن آنها داخل ماشین كه آن هم به كمك چند تن از همسایه ها در عرض یك ساعت صورت گرفت. برای لیلا دل كندن از خانه سخت تر از آن بود كه خودش هم فكر می كرد. روز قبل طی تماسی با وحید و پدربزرگش آنها را از موضوع مطلع كرده بود و وحید سعی كرده بود این قضیه را خیلی زود هضم كند و عزیز و صالح غمی بر غمهایشان اضافه كردند. آنها خیلی بیشتر از آنچه كه لیلا فكر می كرد زیور را می شناختند سالها بود كه سایه اش بر سر زندگی دخترشان سنگینی می كرد و حالا جایی برای تعجب نبود كه بعد از دخترشان مالك زندگیش شود. منزل جدید چند خیابان بالاتر از محل قدیمی شان بود در ابعادی كوچكتر، یك سالن نه چندان بزرگ دو اتاق خواب، آشپزخانه و سرویس بهداشتی، یك زیرزمین كوچك كه زیور اضافه خودش ر در آن جای داده بود.
مطمئنا به خاطر مكانش قیمتش با همه كوچكی بالاتر از منزل قبلی شان بود. بعد از این كه وسایل از ماشین پیاده و در حیاط بسته شد، زیور روی تراس ظاهر شد. لیلا احساس كرد با دیدن او جسم و روحش كرخت شده و در نوعی ناباوری شناور است. چه اتفاقی افتاده بود؟ فقط می دانست از هم پاشیده است و فكرش را نمی تواند منسجم كند. مرگ مادرش، آن مزاحم، تبعیدش به جنگل، فروش خانه، بی تفاوتی های وحید و حالا زیور ... و زندگی با او. در عرض مدت چند ماه این همه اتفاق رخ داده بود. به كدام یك باید فكر می كرد؟ صدای پدرش او را كه با نفرت به زیور نگاه می كرد از جا پراند:
- محبوبه ... محبوبه ... بیائید كمك كنید این وسایل رو ببریم داخل.
از پله ها بالا رفت و خیلی آرام از كنار زیور كه خود را كنار می كشید وارد ساختمان جدید شد، از راهرو عبور كرد و برای یافتن مامنی یكی از درها را باز كرد یك تخت خواب دو نفره، یك میز آرایش، چند عدد تابلو، نمی دانست از وقاحت زیور در بكار بردن وسایل بود كه می لرزید یا از خشم و غضب، به سرعت در را بست، عكس او و پدرش در كنار هم كه روی دیوار چون مدال افتخار آویزان بود، هنوز با بسته شدن در جلوی چشمش خودنمایی می كرد. با عجله در یكی دیگر از اتاقها را باز كرد محبوبه به سرعت خودش را عقب كشید، نگاه بی روحش را به او دوخت و فورا اتاق را ترك كرد. لیلا وارد اتاق شد، احساس می كرد آنجا قبل از ورودش توسط زیور و دخترش غصب شده است. اتاق خوابها فرش شده و دكوربندی شده بودند، فقط هال بود كه با دو عدد موكت و یك میز تلویزیون هنوز لخت دیده می شد آن اتاق هم با یك تخت خواب، چند قفسه كتاب، یك كمد و جارختی و كلا با وسایلش مشخص كننده صاحبش بود. زیر لب غرید:
- به درك! من نمی تونم توی هال زندگی كنم. مجبوریم وجود هم رو تحمل كنیم.
صدای زیور بار دیگر وجودش را لرزاند:
- ناصرخان ...
فورا به سمت پنجره باز رفت، پرده تازه دوخته شده را كنار زد و به حیاط چشم دوخت.
- می گم بهتره وسایل اضافی رو كنار بگذاریم، همین جا گوشه حیاط می گذاریم تا فردا یك سمسار خبر كنیم و بیاد و ببردشون.
و چرخی مابین اسبابها زد.
( اسبابهای اضافی؟! كدوم اضافه؟ همه اینها جزیی از خاطرات من و مادرمه، خودت با وسایل اضافیت چه كار كردی؟ لابد همه رو چپوندی داخل زیرزمین ...!
صدای زیور باز هم در دلش آشوب به پا كرد:
- مثلا این اجاق گاز ... مال من جدیدتره هم این كه بردمش توی آشپزخونه دیگه احتیاجی به این نیست.
و نگاهش به او كه پشت پنجره ایستاده بود افتاد. لبخند كم رنگی تحویلش داد و ادامه داد:
- این ظرف و ظروف، قابلمه ها هم به كار نمی یاد، رختخوابها رو می تونی ببری داخل.
ناصر شده بود بنده بی چون و چرای او، فورا شروع كرد به اجرای فرامین همسر جدیدش ... زیور ...!
لیلا با تاسف سری تكان داد و زیر لب گفت:
بیچاره مادرم ... حتی برای تعویض لباسش هم باید از اون اجازه می گرفت، جرات نداشت بدون رضایت اون تكه نانی به دست مستمندی بده. وای به حال و روزگارت ناصرخان! نه ... وای حال من!
و ناگهان از پشت پنجره فریاد كشید:
- به اونا دست نزن ...
كیفش را همانجا رها كرد و فورا به حیاط برگشت، چمدان را از دست زیور كشید و همراه خودش به اتاقش برد. اینها خاطرات مادرش بود، بوی مادرش را می داد می توانست فقط متعلق به او باشد، فقط او ...
__________________
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 05-02-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 6/7

وحید زنگ زده بود، سه روز بعد از اسباب كشی، فقط گفته بود: - حالا كه این اتفاق هیچ اعتراضی هم نمی شه كرد عملا كاری خلاف قانون نكرده، خونه اش بوده دوست داشته بفروشه. این جواب شكایت ماست. احمقانه است كه به مراجع قانونی شكایت كنیم، در مورد ازدواجش هم همین طور، حروم نكرده، تو فقط باید كوتاه بیایی، زیاد سر به سر زیور نگذار تحملش كن. باشه خواهرم، تو كاری به كارش نداشته باش. اول ممكنه ناسازگاری كنه اما وقتی ببینه تو بی اعتنایی می كنی ...
این وحید بود كه صحبت می كرد برادرش، تنها دلخوشی اش بعد از مادر، اما گویا فوت مادر همه چیز را عوض می كند حتی مهر و محبت بین خواهر و برادرها را تقلیل می دهد. وحید یك چیز دیگر هم گفته بود همان جمله یعنی آب پاكی كه بر روی دستت ریختم:


- بالاخره تو غیر از اونجا، جایی نداری. این جمله را با كمی شرمندگی ادا كرد. زندگی مشترك یعنی همین، ترس هم در صدایش بود مبادا با زیور درگیری پیدا كند و بخواهد راهی اصفهان شود راحله هم در زندگی او سهم داشت سهمی به سزا، همسر بود نه خواهر.
و بعد اندیشید:
( لعنت به این زندگی! ظاهرش قشنگه اما ... این هزار چهره بدجوری تلخ و دردناكه. مامان هم نگفته بود می تونم به تو تكیه كنم فقط گفت خدا ....)
دلش می خواست این جمله را از پشت تلفن فریاد بزند اما فقط در سكوت، حرفهای برادرش را گوش كرده بود. تائید نكرد، درددل هم نكرد. زیور و محبوبه كنجكاوانه گوش خوابانده بودند.
عزیز زودتر تماس گرفته بود؛ او دل نگران تر بود و غم زده، به خاطر وجود زنی كه بر زندگی دخترش نشسته بود. از او خواست تا برای تنوع، تعطیلات تابستانی را كه در پیش رو داشتند در آنجا بگذارند، فقط تعطیلات. آنجا محیط مناسبی برای یك دختر جوان نبود بدون امكانات فرهنگی، تنها در میان اجتماع زنده درختان، از همدردی عزیز و آقاجان لذت برده بود. آنها حقیقتا به فكر او بودند. دردی كه در انگشتش پیچید صدای آخش را به هوا برد. چكش را روی زمین گذاشت و انگشتش را در دست دیگرش فشرد. در اتاق باز شد و محبوبه به او نگاه كرد و گفت:
- معلوم هست چه كار می كنی؟ دیوارهای خونه رو پایین آوردی.
لیلا بدون توجه به اعتراضات و لحن غیر دوستانه او، قاب عكس مادرش را روی میخی كه بر دیوار كوفته بود قرار داد. محبوبه پرسید:
- اون چیه؟
لیلا گفت:
- می بینی كه، عكس مادرمه.
محبوبه وارد اتاق شد و گفت:
- من از عكس آدمهای فوت شده می ترسم، زود بیارش پایین.
لیلا كمی عقب ایستاد و به عكس مادرش نگاه كرد و گفت:
- مجبوری تحمل كنی، همونطور كه من دارم خیلی چیزها و خیلی آدمها رو تحمل می كنم.
چكش را برداشت خواست از اتاق خارج شود كه محبوبه او را به عقب هل داد و گفت:
- واستا ببینم منظورت چی بود؟
لیلا غضبناك گفت:
- دفعه آخرت بود كه چنین كاری كردی، فهمیدی؟
محبوبه دنبال جنجال می گشت و لیلا به خوبی می فهمید. محبوبه گفت:
- مثلا می خواهی چی كار كنی؟
لیلا لبخند تمسخرباری زد و گفت:
- چقدر از این خونه سهم داری؟
محبوبه با كمی تعجب نگاهش كرد و بعد گفت:
- منظور؟
لیلا گفت:
- اندازه سهمت حق اظهار نظر داری نه بیشتر. حداقل تو یكی به طور كل مال اینجا نیستی، نام فاملیت چیه؟
محبوبه با جدیت گفت:
- فهیمی ...
لیلا اول لبخندی بر لب آورد و ناگهان درجا خشكش زد؛ این كه نام فامیل خودش بود. نخواست به چیزهای ناممكن و تلخ بیاندیشد، شاید قصد آزار او را داشت اما لحن جدی او، كمی باعث تشویش و سوءظنش شد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 05-04-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 7/7
به شماره گیرهای همراهش زل زده بود و در دل دعا می كرد. به التماس هم افتاده بود: ( به من زنگ بزن لیلا.)
ساعات سپری شده، روزها گذشته و ماهها تغییر كرده بودند، اما او همچنان انتظار كشیده بود. ( دیگه فایده ای نداره.)
و گوشی همراهش را با غضب روی تخت خواب انداخته بود آخرین برخوردش حاكی از این بود كه او هرگز تماس نمی گیرد و خودش باید به دنبالش می رفت. اما كجا؟ به این موضوع هم فكر كرده بود. می توانست از وكیلی مطمئن و كار درست كمك بگیرد از یكی كه نهایت اعتماد را به او دارد نه كسی كه حق الوكاله اش را كه گرفت چند روزی به بهانه جستجوی گم شده او خود را گم و گور كند و بعد بگوید:
( متاسفم ... تهران خیلی بزرگه.)


و آن تنها فرد مطمئن، وكیل پدرش بود اما چطور می توانست بدون این كه پدرش بفهمد او را برای پیدا كردن لیلا به تهران بفرستد؟ یك راه دیگه هم بود؛ عمو صالح ...! پدربزرگ لیلا ... اما احمقانه به نظر می رسید كه بخواهد آدرس لیلا را از او بگیرد: ( سلام عمو صالح آمدم آدرس نوه اتان را از شما بگیرم. بدجوری فكرش مرا مشغول كرده و اسمش به من آرامش می ده. از قرصها قوی تره ...)
پوزخندی زد. ای كاش می توانست لیلا را متقاعد كند، اما به چی؟ به آینده نامعلوم خودش ...! و به یاد مهشید افتاد. در دانشكده پتروشیمی آشنا شده بودند هر دو به هم علاقه نشان داده بودند، اما لیلا فرق می كرد از او می گریخت، غضبناك او را پس زده بود او را و خواسته ای را كه نمی دانست چیست. به مهشید خیلی راحت گفته بود دوستت دارم و او با كمی شرم سرش را پایین انداخته بود و دو روز بعد با او تماس گرفته بود و او هم جرات كرده بود كه فقط مشكل روحی اش را برای او بیان كند؛ این كه تعادل روحیش گاهی به هم می ریزد و او را دچار واكنشهای عصبی می كند.
مهشید هم گفته بود امیدوار است درمان شود. اما از اثراتی كه بر جسمش گذاشته بود حرفی نزده بود فقط بهروز می دانست، از او هم خواسته بود به مهشید حرفی نزند ... او به قولش وفادار مانده و یاشار را در برابر سوالات مهشید تائید كرده بود و ... تمام عضلاتش از یادآوری حرفهای مهشید منقبض شد:
( تو فقط می توانی دوست دختر داشته باشی ...)
اگر روزی لیلا این حرف را به او بزند دیوانه خواهد شد.
( پس اول باید با دكتر هرندی ملاقاتی داشته باشم، باید مفصلا با اون صحبت كنم، باید این بار كاملا منو مطمئن كنه كه درمانی در كار هست. بعد می رم سراغ وكیل ملكی.)
شماره مطب دكتر هرندی را گرفت و برای روز بعد وقت گرفت. تماسش با منشی دكتر كه قطع شد صدای زنگ همراهش در دلش لرزشی به وجود آورد حالا دعا می كرد تا وضعیتش مشخص نشده، لیلا زنگ نزند. با تردید گوشی همراهش را كه روی تخت رها كرده بود برداشت:
- الو ...
- سلام یاشار ... ویدا هستم می خواستم ببینمت. امكان داره؟
چطور می توانست او را تا این حد نادیده بگیرد؟ باید با او هم صحبت می كرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 10:33 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها