بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #11  
قدیمی 05-04-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 8/7

مریم به تلاش لیلا برای باز كردن در نگاه كرد و گفت: - گفتی زیور و دخترش نیستند؟
لیلا در حیاط را باز كرد و در حالی كه وارد می شد گفت:
- تو می خواهی فقط یك ساعت مهمان این خونه باشی، اون وقت ده دفعه از من سوال كردی زیور خونه نیست ... زیور خونه نیست ... در عین حال به من دلداری می دی می تونیم در كنار هم یك زندگی مسالمت آمیز داشته باشیم. با عقل جور در می آد ...
مریم پشت سر او اول وارد حیاط و بعد وارد ساختمان شد در حالی كه اطراف را نگاه می كرد گفت:


- هوم م م ... تغییرات حاصله بسیار جالب و امیدوار كننده است! لیلا گفت:
- باز داری جك می گی.
مریم در یكی از اتاق خوابها را باز كرد، با دیدن آنجا سوتی كشید و گفت:
- به ... عجب سلیقه ای!
لیلا گفت:
- در اونجا رو ببند، احساس سرما می كنم.
مریم با طنز گفت:
- اما اینجا سردخونه نیست ...
لیلا گفت:
- مریم ... بس كن. یادت رفت واسه چی اینجا هستی؟
مریم در اتاق را بست و گفت:
- اومدیم دنبال مدرك جرم بگردیم ولی من مطمئنم تو مامور بی لیاقت اشتباه فهمیده ای و ....
لیلا با اعتراض گفت:
- مریم دست از كارآگاه بازی بردار. بیا بگردیم دنبال شناسنامه هاشون، محبوبه جدی نام فامیلش رو گفت ... فهیمی!
مریم گفت:
- پس باید از این سردخونه شروع كنیم كمدها اینجاست.
لیلا گفت:
- یك كمد هم داخل اتاق محبوبه است. من اونجا رو می گردم وقتی چشمم به اون اتاق می افته، حالم بد می شه. انگار همه چیز جلوی چشمهایم لخت و عور ...
مریم گفت:
- استغفرالله ... این حرفها چیه خانوم محترم، حالا بهتره تا سارقین ... راستی ما سارقیم، تا مامورین از راه نرسیدند دست به كار بشیم.
لیلا و مریم هر دو كیفهایشان را گذاشتند و مشغول وارسی كمدها شدند. مریم خیلی زود موفق شد شناسنامه ها را پیدا كند؛ نفسش را در سینه حبس كرد و اولین شناسنامه را باز كرد مربوط به پدر لیلا، صفحه دوم آن را نگاه كرد فقط اسم مادر لیلا به ثبت رسیده بود و در قسمت پایین صفحه اسم وحید و لیلا به ترتیب درج شده بود نفس عمیقی كشید و سومین شناسنامه را باز كرد این بار با حیرت به آن نگاه كرد این هم متعلق به ناصر بود اما المثنی، می شد همه چیز را حدس زد مریم چشمانش را بست و صفحه دوم را آورد و بعد چشمهایش را باز كرد. نزدیك بود غش كند. اسم زیور زیر اسم مادر لیلا به ثبت رسیده بود و در قسمت دیگر آن ... شناسنامه از دستش بیرون كشیده شد. برگشت و به لیلا نگاه كرد غافلگیر نشده بود چون از قبل حدسش را زده بود فقط نفرت در چشمانش موج می زد. حقیقت آنقدر تلخ بود كه باورش را مشكل می ساخت. زیور شانزده سال قبل به عقد و نكاح ناصر درآمده بود و محبوبه ...
لیلا با نفرت شناسنامه را پرتاب كرد و فریاد زد:
- نه ... نه ... این امكان نداره.
مریم به سرعت اتاق را مرتب كرد و به آشپزخانه رفت، لیوانی شربت برای لیلا درست كرد و برای تسلای دل او كنارش نشست.
- بس كن لیلا ... لیلا این اتفاق مال سالها قبله. نباید به خاطرش اینقدر خودت رو اذیت كنی.
لیلا در حالی كه می گریست گفت:
- اما من تازه به این حقیقت تلخ پی برده ام. به این كه در تمام این سالها پدرم منو ... ما رو فریب می داده و با ریاكاری با ما زندگی می كرده. اون ناعادلانه رفتار كرد، در مورد همه چیز حتی تقسیم محبتش، وقتی در این مدت می دیدم با زیور چطور با عطوفت رفتار می كنه به خودم می گفتم هنوز اولشه، چند وقت دیگه زیور هم براش عادی می شه، اما نمی دونستم كه اون شونزده سال همسر قانونیش بوده و همیشه هم با محبت باهاش رفتار خواهد كرد. این مادر بیچاره من بود كه سهمش از اخلاق پدر فقط فحش و كتك و ناسزا بود.
مریم ملتمسانه شانه های او را گرفت و سعی كرد آرامش كند:
- لیلا ... لیلا خواهش می كنم بس كن تو می توانی این یكی رو هم نادیده بگیری؛ مثل تمام ظلمهایی كه در حقت روا شده.
لیلا خودش را از دستهای او رها كرد و گفت:
- ولك كن مریم، این دیگه حق من نیست حق مادرمه.
صدای برهم خوردن در حیاط، وحشت را در چشمان مریم جای داد:
- تو را به خدا لیلا ... بس كن، اومدند.
لیلا گفت:
- من همه چیز را، رو می كنم، پته شون رو می ریزم روی آب.
مریم گفت:
- باور كن جز جنجال و جنگ اعصاب نتیجه ای عایدت نمی شه.
لیلا با خشم از جا برخاست و بی توجه به التماسهای مریم از اتاق خارج شد و با زیور روبه رو شد، احساس سرما می كرد اما حرفش را زد:
- پس تو ... تو خیلی وقته كه مایه دردسر من و مادرم بوده ای، پس اون ...
زیور لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- خودم خواستم بدونی، عمدا شناسنامه ها را جلوی دستت گذاشتم تا بفهمی بابات خیلی بیشتر از اون چه كه فكرش رو می كردی نامرده! یك نامرد واقعی! تو چی می دونی؟ از من ... از پدرت؟ این كه یك زن هرجایی بودم كه سر بابات رو از راه بیرون كردم؟ نه دخترجان ...
و با مكثی به محبوبه كه جلوی در ایستاده بود تشر زد و گفت:
- برو توی اتاقت در رو هم ببند.
محبوبه بدون هیچ اعتراضی از كنار آنها گذشت، وارد اتاقش شد و در را بست. زیور چادرش را درآورد و به مریم نگاهی كرد و ادامه داد:
- بابای بی شرف تو، سالها وقتی یك دختر هجده ساله بودم منو بی حیثیت كرد.
لیلا با عصبانیت گفت:
- دروغه ...
زیور همانجا نشست پوزخندی زد و گفت:
- می گفت منو می خواد، می خواد باهام ازدواج كنه، گولم زد فریبم داد بعد هم كه با التماس و زاری رفتم و گفتم باید زودتر بیاد خواستگاری من، اخمهایش رو توی هم كشید و گفت،( ننه بابام سر خود رفتند خواستگاری یكی از اقوام دور، اونها هم جواب مثبت دادند.) دنیا روی سرم خراب شد منو بی حیثیت كرده بود. تا چند ماه دیگه هم نتیجه اش به دنیا می اومد. اون وقت آقا رفت و ازدواج كرد. خاك بر سر شدم، ماه كه پشت ابر نمی موند بالاخره مادر و برادرم فهمیدند چه دسته گلی به آب دادم مثل یك آشغال انداختنم دور، گفتن بگو كی این كار رو كرده اما نگفتم. دیگه فایده ای نداشت. ناصر آب شده بود رفته بود توی زمین، دیگه بس كه مثل یك زن هرجایی با من رفتار كردند خسته شدم حالا یك غلطی كردم جوون بودم اشتباه كردم آدم جایزالخطاست اما حق نبود كه با من اون طور رفتار كنند. من هم زدم بیرون، اول رفتم پیش یه قابله و خودم رو از شر بچه خلاص كردم. زنك فهمید به حروم كشیده شدم خواست بدبخت ترم كنه و منو بندازه زیر دست این ... زود فهمیدم داره منو می فرسته خونه های فساد. با حال خرابی كه داشتم از اونجا هم فرار كردم حیرون و ویرون مونده بودم. توی این شهر درندشت كه آدمش رو از گرگ نمی شه تشخیص داد نه راه پس داشتم نه راه پیش، افتادم به گدایی، اما تا كی می خواستم چادر روی سرم بكشم و كنار خیابون توی سرما بلرزم و نیمه های شب از دست ارازل و اوباش تا خود صبح فرار كنم؟ رفتم كلفتی كردم، رخت شستم، جارو كشیدم، بچه نگه داشتم، غذا پختم، هی شستم و رفتم و پختم. لااقل سرپناهی داشتم بهترین سالهای عمرم رو كلفتی كردم، تا این كه یك روز توی خیابون اون نامرد رو دیدم خواستم برم جلو و یك كشیده بگذارم توی صورتش كه خودش اومد جلو و گفت زیور ... زیور خودت هستی؟)
__________________
پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 11:38 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها