بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/10

باز هم تقاضای یك وقت، كاملا خصوصی و كاملا محرمانه! درست مثل چهار سال قبل و این بار بیشتر كنجكاو بود تا مشتاق، می خواست هر چه زودتر بفهمد باز این زن مستبد و خودكامه از او چه تقاضایی دارد. برای ساعت هفت شب با او قرار گذاشت، ساعت شش و سی دقیقه منشی اش را مرخص و كمی به سر و وضع اتاقش رسیدگی كرد. در حال گذاشتن ظرف شیرینی روی میز بود كه از راه رسید. زیر چشمانش كمی گود افتاده بود. می توانست نشانه ای از چهار سال گذر زمان باشد اما چسبی كه گوشه پیشانی اش خودنمایی می كرد به او بفهماند كه حادثه ای باعث آن ضعف و لاغری شده. گذر زمان نتوانسته بود از او زنی رنجور و از كار افتاده بسازد. صلابت هنوز در لحن و كلامش موج می زد. - سلام دكتر.
- سلام سركار خانم گیلانی. از دیدار مجدد شما بعد از گذشت چهار سال خوشحالم.


این بار بدون این كه به او تعارف شود وارد اتاق شد و روی مبل نشست. - اجازه می دهید یك شربت خنك براتون بیارم؟
مهتاج گفت:
- نه متشكرم عجله دارم.
دكتر هرندی مقابل او نشست و گفت:
- اتفاقی براتون افتاده؟ به نظرم ضعف دارید و اون پانسمان بالای ابروتون ...
مهتاج گفت:
- چیز زیاد مهمی نیست دیروز قرار بود سری به شما بزنم اما متاسفانه یك تصادف كوچك مانع از این امر شد.
دكتر هرندی گفت:
- گویا به خیر گذشته، خب چه خبر از نوه تون؟
مهتاج لبخندی بر لب نشاند و با لحن كنایه آمیز گفت:
- به لطف خدا روز به روز بهتر می شه؛ دیگه احتیاجی به اون قرصها و پرستاریهای مسخره نداره!
دكتر هرندی بدون توجه به لحن نیش دار او گفت:
- خدا را شكر، خب خانم گیلانی این بار چه امر مهم و ضروریی شما رو به ملاقات این حقیر كشونده؟
مهتاج گفت:
- فكر نمی كنم ملاقات چهار سال قلبمون رو فراموش كرده باشید.
دكتر هرندی پاسخ داد:
- نخیر فراموش نكردم.
مهتاج گفت:
- پس به یاد دارید كه چه آرزویی كردید!
دكتر هرندی با مكث كوتاهی پاسخ داد:
- بله و متاسفانه دعایم مستجاب نشد.
مهتاج گفت:
- پس خبر دارید؟
دكتر هرندی گفت:
- بله ویدا دانشجویی من بود اما اونو بیشتر از شما می شناختم.
مهتاج خنده كوتاه و تمسخرباری كرد و گفت:
- به خاطر همین هم بود كه فورا پیشنهاد منو به اون ابلاغ كردید؟
این بار دكتر هرندی با لحنی تمسخر بار گفت:
- اشتباه می كنید سركار خانم، چهار سال پیش من خواسته شما رو قبول كردم چون می دونستم اگه نپذیرم به حرف خودتون عمل می كنید و یكی دیگه رو برای این كار در نظرم می گیرید. قبول كردم و قصد داشتم هرگز یاشار رو به ویدا پیشنهاد ندم، اما دو روز بعد از ملاقاتمون ویدا شاد و سرحال به سراغ من آمد و گفت،( استاد بالاخره یك موضوع مناسب پیدا كردم، یكی از بیماران شماست، دایی زاده خودم یاشار گیلانی!) دنیا دور سرم چرخید. اون گفت خیلی ناگهانی به ذهنش خطور كرده. اون وقت می دانید من چه كار كردم؟
مهتاج كنجكاوانه به صحبتهای او گوش فرا داده بود، دكتر هرندی ادامه داد:
- به ویدا گفتم فكر نمی كنم موضوع مناسبی باشه، خودم برات یك موضوع بهتر دست و پا می كنم. خیلی سعی كردم برخلاف قولی كه به شما دادم اونو از این كار منصرف كنم حتی كمی به ممانعت من از این كار شك برد، اما باز هم با سماجت و پافشاری از من خواست موضوع را با خود یاشار در میان بگذارم و در نهایت ناباوری دیدم سرنوشت همان را انجام داد كه شما انتظارش را داشتید.
مهتاج با عصبانیت گفت:
- شما حق نداشتید به من قول دروغ بدهید.
دكتر هرندی لبخند تلخی زد و گفت:
- بله حق نداشتم، شما هم حق نداشتید به خاطر آینده ثروت و شهرتتون با احساسات دو جوان بازی كنید خب حالا فكری به حال فاجعه به بار آمده كنید. حالا چه نقشه ای دارید؟
مهتاج گفت:
- به قول خودتان این سرنوشت بود كه یاشار را سر راه ویدا قرار داد به من هیچ ارتباطی نداره. در ثانی فاجعه ای ببار نیامده.
دكتر هرندی با ناراحتی گفت:
- درسته این هم خوش شانسی شما بود كه ویدا خود به خود به سمت یاشار كشیده شد كه حالا شما در چنین روزی دچار عذاب وجدان نشوید. می دانم چرا اینجائید. آمده اید تا به من یادآوری كنید آن موضوع هنوز هم كاملا محرمانه است، به من یادآوری كنید كه نباید كسی از نقشه های جالب و حساب شده شما بویی ببرد، اما فهمیده اید كه دیگر احتیاجی به تشویش و نگرانی نیست و همه چیز بر وفق مراد است. اما خانم عزیز، ویدا هم نوه شماست. بهتر نیست كمی هم نگران او و آینده اش باشید؟
مهتاج گفت:
- بهتره خودتون رو كنترل كنید، اصلا شما می دونید بیمارتون یاشار گیلانی چطور اینقدر ناگهانی از نظر روحی بهبود پیدا كرد؟
دكتر هرندی با قاطعیت پاسخ داد:
- بله خانم اطلاع دارم.
مهتاج گفت:
- پس مطلعید ... خب شما اگر جای من بودید چه كار می كردید؟ فكر نمی كنید اگر یاشار رو از دختر مورد علاقه اش دور كنم باز هم دچار همون مشكلات می شه؟
دكتر هرندی سكوت كرد، حقیقت همان بود. در عین حال مطمئن بود این زن فقط و فقط به فكر منافع خودش است.
- حالا من از شما یك سوال دارم، شما واقعا نگران یاشار هستید؟
مهتاج در حالی كه از جواب خودش زیاد هم مطمئن نبود با قاطعیت گفت:
- بله ... بله ... من واقعا نگران آینده یاشار هستم.
دكتر هرندی با تاسف سرش را تكان داد و گفت:
- نه ... نه ... اون كسی كه واقعا نگران حال یاشار بود سالها قبل با فهمیدن بیماری و مشكل نوه اش دق مرگ شد.
مهتاج با یادآوری همسر متوفایش با كمی عصبانیت گفت:
- منظورتون چیه؟
دكتر هرندی گفت:
- منظور منو خوب درك می كنید. شما نگران ثروت و شهرت گیلانیها هستید، امانتی كه به دست شما سپرده شده و شما هم برای آن بعد از پسرتون وارثی نمی بینید.
مهتاج سعی كرد آرام باشد، خنده عصبی كوتاهی كرد و گفت:
- افكار شما واقعا احمقانه است، دروغ محض است!
دكتر هرندی گفت:
- واقعا؟! یعنی اگر بفهمید دختری كه نوه شما به او علاقمند شده یك دختر از طبقه پایین جامعه، به قول شما، بی اسم و رسم است باز هم همین قدر برای این ازدواج پافشاری می كنید؟ باز هم دل نگران آینده یاشار هستید، باز هم نگران بازگشت بیماریش هستید، باز هم ویدا و علائقش براتون بی اهمیت می شه؟
مهتاج بدون این كه از شنیدن آن خبر عكس العملی نشان دهد گفت:
- شما در مورد اون دختر چی می دونید؟
دكتر هرندی یك روانشناس با تجربه و به خوبی از تغییر حالات روحی شخص مقابلش باخبر بود. با لبخند تلخی گفت:
- هیچی ... هیچی نمی دانم فقط به شما توصیه ای دارم؛ اول برید سراغ ویدا و اونو از وضع بوجود آمده كاملا آگاه كنید، دوستانه با اون صحبت كنید به جای دلسوزیهای بی مورد، اونو با حقایق آشنا كنید. كاری كنید كه از فشار روحی و روانیش كاسته بشه، بهش بفهمونید كه اون و احساساتش رو درك می كنید. ویدا دختر تحصیل كرده و باشعوریه، همین كه بفهمه اطرافیان به جای دلسوزی یا بی توجهی غیر منصفانه، اون و احساساتش رو درك می كنند واقعیت رو می پذیره. بعد نوبت یاشاره، بعد از تحقیقات اساسی در مورد اون دختر بدون در نظر گرفتن موقعیت اجتماعی اش و با توجه به اصالت و نجابتش و گفتن واقعیت بیماری یاشار به اون دختر، به خواسته یاشار احترام بگذارید.
مهتاج كیفش را برداشت از جابرخاست و گفت:
- آقای دكتر یك خواهشی از شما دارم؛ بهتره سرتون توی كار خودتون باشه و اینقدر در زندگی خصوصی بیمارانتون علی رغم این كه روانشناس هستید، سرك نكشید!
و قبل از آنكه پاسخی از او بشنود آنجا را ترك كرد. داخل ماشین كه نشست نفسش را بیرون داد افكارش كاملا آشفته بود. اول باید به آن ذهن آشفته انسجام می بخشید و بعد رانندگی می كرد. با خودش زمزمه كرد:
( وفا گفت یك دختر پاپتی، حسام هم در مقابل من زیاد پافشاری نكرد، اون همیشه سعی می كرد تا آخرین توانش با من مبارزه، اما اون روز زیاد با من كلنجار نرفت چرا؟ به خاطر یاشار؟ نه مطمئنا به خاطر اون نبود، می دونست كه خودم بالاخره كوتاه می یام، چون اون دختر باب طبع من نیست. امروز هم این دكتر مزخرف گو در مورد موقعیت اجتماعی صحبتهایی كرد. ویدا زیاد ناراحت نیست سیمین هنوز با حسام روابطی دوستانه داره، در نتیجه همه اون دختر رو به خوبی می شناسند جز من ... خب حالا كه گذاشتند خودم بفهمم، خودم از همه چیز سردر می آورم. دیگه سراغ سیمین و ویدا نمی رم اگر اون دختر اونی كه من می خوام نباشه به وجود ویدا احتیاج هست. اول باید با اون دختر آشنا بشم اما چطوری؟ حتما راهی هست باید راهی باشه، این همه سال تلاش نكردم تا یك دخترك بی سر و پا نام و ثروتم رو به ننگ بكشه. من دنبال یك زن مقتدر هستم نه یكی مثل ویدا ... اگر شد بهتر از اون!)
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/11

- وفا ... وفا ... تو هنوز آماده نشده ای؟ داره دیر می شه. ویدا كیفش را برداشت از پله ها بالا رفت پشت در ایستاد و چند ضربه به در نواخت دقایقی منتظر ماند و چون جوابی نشنید وارد اتاق شد. وفا روی تخت دراز كشیده بود و به موسیقی گوش می داد، ویدا با عصبانیت جلو رفت هدفونها را از گوشهای وفا بیرون كشید و با اعتراض گفت:
- پس من یك ساعت دارم با خودم صحبت می كنم؟
وفا با بی حوصلگی گفت:
- چیه؟ چه خبر شده؟
- فكر می كردم داری آماده می شی.
- آماده می شم؟! واسه چی؟
- وفا ...! فراموش كردی امروز سالگرد پدربزرگ برگزار می شه، من و تو الان باید اونجا باشیم، می دونی چقدر دیر كردیم؟


وفا روی تخت غلتی زد، روی شانه چپش خوابید و گفت: - من حال و حوصله این صحنه بازیها رو ندارم.
ویدا گفت:
- منظورت از این حرف چیه؟ كدوم صحنه سازی؟
وفا گفت:
- آدمی كه به فكر زنده های دور و برش نیست بر چه اساسی هر سال برای متوفایش، برای یك مرده، سالگرد می گیره؟
ویدا گفت:
- اون آدم كیه؟
وفا با كمی خشم گفت:
- خانوم مهتاج گیلانی!
ویدا گفت:
- خیلی خب جایی دیگه می توانی دق دلیت رو سرش در بیاری. حالا مامان چشم به راه ماست.
وفا با تمسخر گفت:
- مامان هم دختر همون زنه!
ویدا ناباورانه گفت:
- وفا تو چت شده؟ این حرفها چیه؟
وفا به سمت ویدا چرخید و گفت:
- مامان چقدر نگران آینده توئه؟
ویدا گفت:
- خب ... خب هر مادری .... خیلی زیاد.
وفا نگاه عمیقی به ویدا كرد و گفت:
- نه ... نه ویدا، یكی مهمتر از من و تو براش وجود داره، خیلی مهمتر كه حتی چشمش رو روی احساسات ما می تونه ببنده. به خاطر ...
ویدا لبه تخت وفا نشست و آهسته گفت:
- به خاطر یاشار ...؟
وفا با تردید به ویدا نگاه كرد و ادامه داد:
- من همه چیز رو می دونم وفا، پنهان كاری بسه، در ضمن از تو هم می خواهم دیگه اینقدر به خاطر من حرص نخوری.
وفا كه غافلگیر شده بود گفت:
- كی به تو خبر داده؟
ویدا گفت:
- خودش اومد اینجا ...
وفا با عصبانیت روی تخت نشست و گفت:
- اومد اینجا ...؟! كه چی؟ كه چه غلطی بكنه؟
ویدا مستقیما به وفا نگاه كرد و گفت:
- كه منو مطمئن كنه كه هیچ علاقه ای بهم نداره، ببین وفا من آدمی نیستم كه بخوام محبت گدایی كنم، تا حالا هم هر كاری براش كردم فقط ... فقط به خاطر احساسات اشتباهم به اون بود. حالا هم از تو می خوام دست از دلسوزی برای من برداری. این برادربازیها و غیرت بچه گانه رو هم بریز دور. من به هیچ كدام از اینها احتیاج ندارم، خودم می تونم مشكلاتم رو حل كنم.
و بعد از جابرخاست جلوی در ایستاد و گفت:
- بهتره زودتر آماده بشی، من پایین منتظرتم، فهمیدی؟
وفا با خشم مشت محكمی روی میز كنار تختش زد. ویدا را به خوبی می شناخت ظاهرش آرام، اما از درون رو به تخریب و نابودی بود.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 8/11

مهتاج پشت میز نشست و رو به سیمین كرد و پرسید: - پس وفا كجاست؟
سیمین پاسخ داد:
- كمی خسته بود رفت خونه استراحت كنه.
مهتاج پوزخندی زد و گفت:
- سیمین به پسرت بفهمون كه حسادت چیز خوبی نیست!
سیمین با ناراحتی گفت:
- وفا به كسی حسادت نمی كنه.
مهتاج گفت:
- اما رفتارش اینطور می گه.


سیمین گفت: - فكر می كنید داره به یاشار حسادت می كنه؟
مهتاج به سیمین نگاه كرد و گفت:
- خوب نیست مادر و دختر به خاطر بچه ها با هم جر و بحث كنند.
سیمین پاسخ داد:
- مامان ...! من قصدم جر و بحث كردن با شما نیست فقط دوست ندارم به بچه های من وصله ناجور بچسبونید!
مهتاج با خونسردی گفت:
- بچه های تو، نوه های من هم هستند فقط خواستم بدونی حسادت خود آدم رو داغون می كنه، ضرر زیادی به طرف مقابل نمی زنه.
و سپس به ویدا كه در آستانه ورودی به سالن بود گفت:
- ویدا جان برو ببین این پدر و پسر كجا غیبشان زد، شام از دهن افتاد.
ویدا جان از همانجا كه ایستاده بود به سمت كتابخانه بازگشت.
- شنیدم بلیط رزرو می كردی. به مین زودی قراره برگردی؟
یاشار سیگار حسام را برایش روشن كرد و گفت:
- نه، می خوام چند روزی برم مسافرت.
حسام گفت:
- مسافرت؟!
یاشار پاسخ داد:
- بله، از نظر شما ایرادی داره؟
حسام دود سیگارش را بیرون داد و گفت:
- نه ... فقط می تونم بپرسم كجا؟
یاشار گفت:
- البته ... می رم تهران.
حسام با كمی تعجب گفت:
- تهران؟ برای دیدن جای به خصوصی می روی؟
یاشار گفت:
- نه، برای دیدن شخص بخصوصی می روم.
حسام بعد از كمی مكث با تردید گفت:
- من می شناسمش؟
یاشار گفت:
- هنوز نه، ولی به زودی شما رو با هم آشنا می كنم.
حسام صاف روی مبل نشست و با جدیت گفت:
- تو داری می ری سراغ اون دختره، درسته؟
یاشار با كمی مكث گفت:
- اگه اینطور باشه اشكالی داره؟
حسام با تغیر گفت:
- بله ... بله، همه اش اشكاله!
یاشار گفت:
- ولی من هیچ مانعی در این كار نمی بینم. من ...
حسام با صدایی نسبتا بلند گفت:
- یاشار تو اینجا ...
و بعد متوجه تن صدایش شد و آرامتر گفت:
- تو اینجا ویدا رو داری، درست نیست پای یك دختر دیگه به زندگیت باز بشه.
یاشار با جدیت گفت:
- خواهش می كنم بابا، من و شما در این باره قبلا مفصلا صحبت كردیم.
حسام گفت:
- درسته، اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
- چرا ... چرا رسیدیم یك نتیجه كاملا قانع كننده، من نمی تونم ویدا رو به عنوان شریك زندگی و همسر قبول كنم.
حسام با عصبانیت گفت:
- برای چی؟ ویدا خانومه، تحصیل كرده است، شناخته شده و از همه مهمتر تو رو دوست داره. پس دیگه چی می خواهی؟
- هیچی، اون همه چیز تمامه، عیب از منه، من نمی تونم ویدا رو دوست داشته باشم. نمی تونم به خودم و اون دروغ بگم.
حسام لحظاتی به او نگاه كرد و گفت:
- چطور می تونی اینقدر بی انصاف باشی؟ ویدا برای درمان تو سالها زحمت كشید.
یاشار گفت:
- من هنوز درمان نشدم.
حسام گفت:
- پس برای چی می خواهی به اون دختر پیشنهاد ...
یاشار گفت:
- فعلا قصد دارم برم دنبال دلم، فقط همین!
حسام گفت:
- بعدش چی؟ فكر می كنی صبر می كنه كه تو یك روزی درمان بشی؟ اصلا راجع به اون دختر چی می دونی؟
یاشار گفت:
- هیچ چیز و همه چیز.
حسام گفت:
- یعنی چی؟ تو دیوونه شدی پسر!
یاشار گفت:
- گفتم كه دارم به حرف دلم گوش می كنم.
حسام با جدیت گفت:
- پس عقلت چی؟ نمی خواد كمكت كنه؟
یاشار لبخندی زد و گفت:
- عقلم می گه به گمانم این عشقه كه در جسم و روحت رسوخ كرده.
حسام با تمسخر گفت:
- از خودت در مورد پیدایش این عشق ناگهانی چیزی پرسیدی؟
یاشار گفت:
- توی عشق صادق كه نباید چرا آورد و شك برد.
حسام با همان لحن تمسخر بار گفت:
- از كجا فهمیدی كه صادقه؟
یاشار بدون آنكه ناراحت شود پاسخ داد:
- هیچ كس نتوانسته تا به امروز اینقدر منو به زندگی و آینده امیدوار كنه.
حسام از جابرخاست و به سمت در خروجی رفت، لحظاتی ایستاد و بعد گفت:
- اینها همه اش چرنده یاشار، چشمهات رو باز كن و ببین چطور اون دختر تونسته اینقدر راحت تو رو فریب بده.
این بار یاشار با تغیر گفت:
- فریب ...؟! لیلای من ساده تر از این حرفهاست.
حسام با تمسخر گفت:
- لیلای من ...
در را باز كرد، ویدا با سرعت خود را عقب كشید. حسام با تعجب به او نگاه كرد می دانست كه تمام حرفهایشان را شنیده است. ویدا نگاه غم زده اش را به او دوخت و گفت:
- شام آماده است دایی جان.
و نگاهی گذرا به یاشار كه روی مبلی و
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 09:03 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها