بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/10

دكتر هرندی فنجانهای چای را روی میز گذاشت و نشست و به چهره مغموم و گرفته او نگاه كرد و گفت: - روی كاری كه بهت پیشنهاد دادم فكر كردی؟
ویدا سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد. رابطه آنها فراتر از رابطه استاد و دانشجو بود؛ همیشه دكتر هرندی پدرانه با او برخورد كرده بود.
- اون كار به درد من نمی خوره.
- تو باید درست رو ادامه می دادی یعنی انتظار داشتم تا مقاطع عالیه ادامه تحصیل بدهی اما تو به مدرك كارشناسی بسنده كردی، حالا هم دیر نشده می تونی ادامه بدهی.
- بهش فكر كردم اما اصلا حوصله درس و دانشگاه رو ندارم.
- اگر جویای كاری بهتر هستی باید ادامه تحصیل بدی. می تونی هم كار كنی هم درس بخونی. تو كه نمی خواهی باقی عمرت رو به بطالت بگذرونی.


ویدا مستقیما به او نگاه كرد و بعد از مكث كوتاهی گفت: - دكتر ... می خواستم یك سوالی از شما بپرسم، دوست دارم واقعیت رو بشنوم.
دكتر هرندی فنجان را مقابل ویدا گذاشت و گفت:
- چرا فكر می كنی ممكنه بهت دروغ بگم؟
- از یاشار خبر دارید؟
دكتر هرندی پاسخ داد:
- سوال تو همین بود؟ خبر كه نه، اما بی خبر بی خبر هم نیستم. تو كه باید بیشتر از من از حال اون باخبر باشی.
ویدا گفت:
- سوال من چیز دیگه ایه، چهار سال قبل یادتون هست؟ یادتون هست بهترین دانشجوتون یك موضوعی كه دلخواهش باشه رو برای پایان نامه اش پیدا نمی كرد؟
دكتر هرندی گفت:
- بله ... و من می خواستم كه به تو كمك كنم و موضوعی رو برات پیدا كنم.
- درسته اما شما بعد از این كه فهمیدید مشكل روحی روانی دایی زاده ام، بیمار خودتون رو می خوام پیگیری كنم این پیشنهاد رو به من دادید، اما چرا؟
دكتر هرندی در حالی كه سعی داشت از موضوع طفره برود گفت:
- ویدا من نمی فهمم چرا بعد از گذشت چهار سال اومدی و داری این سوال رو از من می كنی.
ویدا گفت:
- چون چهار سال پیش آنقدر از پیدا كردن یك سوژه زنده خوشحال بودم كه نفهمیدم باید در برابر ممانعت شما یك چرا بیارم. چرا نمی خواستید كه من با دایی زاده ام برای پایان نامه صحبت كنم؟ چرا نباید اونو موضوع پایان نامه ام قرار می دادم؟ مگه قرار بود چه اتفاقی بیافته؟
و چون سكوت دكتر هرندی را دید ادامه داد:
- شما از چی باخبر بودید؟ یعنی چطور از امروز من باخبر بودید؟
- من از هیچ چیزی باخبر نبودم فقط ...
- فقط چی دكتر؟! می ترسیدید دانشجوتون عاشق سوژه پایان نامه اش بشه؟ خب می شدم مگه چه اتفاقی می افتاد؟
- ببین ویدا ...
ویدا گفت:
- نه دكتر من فقط می خواهم بدونم چرا سعی داشتید موضوع دیگه ای رو برای پایان نامه ام در نظر بگیرم؟
دكتر گفت:
- چون فكر می كردم چیز خوبی از آب در نمی یاد. نمی خواستم دانشجوی خوب من یك پایان نامه بی خود تحویل بده. نه دكتر، نه ... شما می دونستید كه موضوع خوبه، اما یك اشكالی داشت.
دكتر هرندی گفت:
- درسته یك مشكلی وجود داشت اما حالا دیگه دونستن واقعیت هیچ فایده ای نداره. من خیلی سعی كردم تو رو از اون موضوع منحرف كنم اما تو راهی رو در پیش گرفتی كه ...
ویدا كنجكاوانه پرسید:
- كه چی؟
دكتر هرندی گفت:
- ویدا واقع بین باش زندگی پر از تجربیات تلخ و شیرینه، یك تجربه تلخ نباید ما رو از ادامه زندگی باز داره، نباید متوقف كنه.
ویدا گفت:
- این در مورد شكست در عشق صدق نمی كنه.
دكتر هرندی گفت:
- چه عشقی؟ عشق یك طرفه ...؟!
ویدا با لحنی ملتهب گفت:
- اما دكتر اون باید زودتر از اینها لب باز می كرد و منو متوجه اشتباهم می كرد، نه حالا كه ... حالا كه یك ...
دكتر هرندی گفت:
- نه ویدا اشتباه نكن، اون یك عشق تازه نیست، یاشار آنقدر غرق در بیماری خودش بود كه نمی فهمید رفتار تو، رسیدگیها و توجهات تو نشات گرفته از عشق تو به اونه، خودت هم خوب می دانی. كمی واقع بین باش.
ویدا مكث كرد و بعد گفت:
- قبول دارم دكتر اما فراموش كردنش احتیاج به زمان داره.
دكتر هرندی گفت:
- این گذشت زمان نباید زیاد طول بكشه سعی كن در روال عادی زندگی قرار بگیری.
ویدا گفت:
- جواب منو هنوز ندادید دكتر، این موضوع حسابی ذهن منو درگیر كرده.
دكتر هرندی كمی فكر كرد، چه عیبی داشت اگر چهره واقعی آن زن مستبد و خودخواه را حداقل برای نوه اش نمایان می كرد؟
- امیدوارم زیاد ناراحتت نكنم. دیگه علتی برای پنهان كاری نمی بینم. روزی كه تو آمدی اینجا و با خوشحالی از موضوع پایان نامه ات با من صحبت كردی حسابی جا خوردم چون چند روز قبل از اون، مادربزرگت مرا داخل مطبم ملاقات كرد یك ملاقات كاملا خصوصی. اول گفت دیگه نمی خواهد به خاطر یك اشتباه دیگه تا آخر عمر شنونده سركوفتهای اطرافیان باشه، از سونیا و انتخابش توسط خودش صحبت كرد و بعد ... بعد در مورد تو و پایان نامه ات صحبت كرد و در مورد یاشار كه بیماریش و آینده نامعلومش اونو حسابی نگران كرده و از من خواست تو رو به سمت اون سوق بدهم و ....
ویدا با آشفتگی ناباورانه گفت:
- دیگه بسه دكتر ... خودم همه چیز رو فهمیدم.
و در حالی كه سعی داشت بغضش رو فرو دهد سرش را در میان دستهایش گرفت و گفت:
- قرار بود كه یاشار عاشق من بشه و من عاشق اون ... اینطوری ... اینطوری تا هر زمان درمانش طول می كشید كسی بود كه با اون ازدواج كنه و نسلی دیگه از گیلانی ها رو بدون فوت وقت بسازه ...
دكتر هرندی با تاسف سری تكان داد و گفت:
- خیلی سعی كردم تو رو مجاب كنم، اما ... شاید باید همان زمان واقعیت رو به تو می گفتم.
ویدا در حالی كه سرش را بین دو دست می فشرد و نفسهایش از خشم و عصبانیت به شماره افتاده بود گفت:
- اون پیرزن خودخواه همه چیز و همه كس رو به خدمت ثروت و شهرتش می گیره، چشمش رو به روی انسانیتش بسته!
دكتر هرندی از جابرخاست و برای آوردن آب، از سالن خارج شد وقتی دوباره به سالن برگشت ویدا آنجا نبود. نفس عمیقی كشید و گفت:
( لابد می ره سراغ خانوم مهتاج گیلانی تا عواطفش رو زیر سوال ببره.)
ویدا در حالی كه به سرعت رانندگی می كرد با خودش كلنجار می رفت:
(برم اونجا كه چی؟ بگم تو یك حیوونی مادربزرگ! تو یك دیكتاتور بی احساسی، چه جوابی می شنوم؟ این خودت بودی كه خواستی دایی زاده ات رو موضوع پایان نامه ات كنی و بعد هم خیلی عجولانه كه نه ... خیلی احمقانه شدی. نه ... نه نمی تونم به تحقیراتش گوش كنم ... نمی تونم.)
و از سرعتش كاست.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 5/11

یاشار روی مبلی در ابتدای در ورودی سالن نشسته بود و با ورود میهمانان به گرمی از آنها استقبال می كرد و با خروجشان از حضورشان در مراسم تشكر می كرد به ساعتش نگاه كرد وفا هر سال در كنار او كار بدرقه میهمانان را بعهده می گرفت اما آن روز هنوز به مراسم نیامده بود. دلش نمی خواست به خصومتی كه بینشان بوجود آمده بیاندیشد. بهروز جلوی در ورودی باغ نگاهی به دسته گلی كه به همراه داشت انداخت چند شاخه گلایل سفید مزین به روبان مشكی. اصلا او آنجا چه می كرد؟ بعد از گذشت هفت سال! برای چه به آنجا دعوت شده بود؟ مردد از حضورش در آن مراسم به یاد تماس خانوم گیلانی افتاد.
(سلام آقای عنایت. عصرتان بخیر.)
(سلام خانوم، می بخشید شما را بجا نمی آورم.)
(من مهتاج گیلانی هستم مادربزرگ ...)


آن تماس غافلگیر كننده می توانست حاصل خبرهای ناگواری از حال شخصی باشد كه زمانی، سالها قبل بهترین رفیقش بود و می توانست باشد اما یك كنج اندیشی، یك بدگمانی بر روی تمام رفاقتشان یك خط قرمز، یك خط سیاه كشیده بود. چقدر سعی كرده بود یاشار را از اشتباه بیرون نمی خواست به این سادگی از دوستی با او بگذرد. جدای از مشكلات روانیش جوان لایق و دوستی فهیم و قابل اعتماد بود اما یاشار او را نارفیق خوانده بود؛ یك خائن! باید به او حق می داد اما در آن كشاكش هر دو از دست یكدیگر به شدت عصبی و دلخور بودند. (آقای عنایت ... هنوز مرا نشناخته اید؟!)
(بله ... بله خانم گیلانی شناختم. كمی غافلگیر شدم راستش تماس شما تا حدودی هم مرا دلواپس كرد.)
(نگران نباشید، همه خوبند، مخصوصا یاشار. نمی دونید با چه مشقتی تونستم شماره شما را پیدا كنم.)
(به هر حال از این كه بعد از هفت سال یادی از من كردید خوشحالم.)
(غرض از مزاحمت، خواستم شما رو برای مراسم سالگرد همسر مرحومم دعوت كنم.)
و او را بیشتر از تماس غافلگیر كننده اش، متعجب كرده بود. بعد از این همه مدت زنگ زده بود تا او را به مراسم سالگرد دعوت كند؟ كمی جای بحث داشت.
(از لطفتون ممنونم، جسارتا می پرسم بعد از این همه وقت چطور شما ...)
(حق دارید آقای عنایت، اما فكر كردم و دیدم این بهترین فرصت برای از سر گرفتن رفاقتی است كه با یك بدبینی از هم پاشید.)
(خانم گیلانی من خیلی سعی كردم رفاقتم با نوه شما را حفظ كنم اما ... در حقیقت یاشار از من متنفر شده.)
(ببینید آقای عنایت حال روحی روانی یاشار رو به بهبودیه.)
(خوشحالم.)
(همینطور وضعیت جسمانی اش، اما مشكلی وجود داره، اون خیلی تنهاست وجود شما مشكلات زیادی رو حل می كنه.)
(اشتباه می كنید خانم گیلانی، ممكنه با دیدن من حسابی به هم بریزه.)
(نه ... نه ... باید اونو از نزدیك ببینید كلا فرق كرده. ازتون خواهش می كنم به این مراسم بیائید.)
(اگر یاشار خواهان دیدن من بود خودش با من تماس می گرفت. به هر حال نمی تونم این دعوت رو با این همه خواهش و اصرار رد كنم.)
و در برابر خواسته او پاسخ داد:
(باشه خانوم گیلانی، امیدوارم همانطور كه شما گفته اید باشه.)
و حالا كه مقابل در باغ ایستاده بود تردید داشت كه یاشار با دیدن او در عوض یادآوری مهشید، خاطرات خوب دوران رفاقتشان را به یاد آورد.
بهروز نگاهی به درون باغ انداخت و زیر لب گفت،(ولش كن، برمی گردم و برای نرفتنم زنگ می زنم و عذری می یارم.)
ویدا با تعجب به جلوی در باغ چشم دوخت و گفت:
- وفا ... اونجا رو ببین، اون بهروز نیست؟
وفا از سرعتش كمی كاست و گفت:
- چرا ... چرا خودشه.
- اون اینجا چه كار می كنه؟ اگر یاشار اونو ببینه باز هم به هم می ریزه، نباید بگذاریم بره داخل.
وفا با عصبانیت گفت:
- به ما ارتباط نداره.
وقتی جلوی در باغ رسیدند بهروز از جلوی دربازمی گشت، ویدا گفت:
- نگه دار ... گفتم نگه دار.
و فورا با كمی عصبانیت از ماشین پیاده شد و با عجله خودش را به او رساند.
- آقای عنایت ... آقای عنایت.
بهروز به سمت او برگشت.
- سلام آقای عنایت.
چهره ویدا در طی آن سالها آنقدر تغییر یافته بود كه او را نشناسد. از طرفی در همان سالها هم زیاد او را ندیده بود.
- من ویدا هستم.
- می بخشید كه شما را بجا نیاوردم، حالتون چطوره؟
- داشتید برمی گشتید؟
و به دسته گلی كه به همراه داشت اشاره كرد و گفت:
- نیومده!
بهروز درمانده از پاسخ، فقط نگاهش كرد. ویدا ادامه داد:
- از دیدنتون خوشحال شدم اما فكر نمی كنم همین احساس با دیدن شما به یاشار دست بده.
بهروز بر خودش مسلط شد و گفت:
- من معمولا بدون دعوت جایی نمی رم، درست ندونستم اصرارهای مادربزرگتون رو برای حضور در این مراسم رد كنم.
ویدا با تعجب پرسید:
- مادربزرگم ...؟
(خدایا توی سر این پیرزن كله شق چی می گذره؟ از دعوت اون چه قصدی داره؟)
- معذرت می خوام، قصدم توهین نبود راستش، دایی زاده من حالش بهتر شده و من ترسیدم كه دیدن شما دوباره ...
- ویدا ... چرا آقای عنایت را داخل كوچه نگه داشتی؟
و قبل از این كه ویدا پی به منظور این دعوت نابهنگام ببرد مهتاج سر رسید.
- خیلی خوش آمدید آقای عنایت لطفا بفرمائید داخل.
بهروز با تردید به ویدا نگاه كرد و لبخندی بالاجبار تحویل مهتاج داد و در حالی كه قصد بازگشت را داشت ناخواسته وارد باغ شد. ویدا چشم از بهروز گرفت به مهتاج نگاه كرد و گفت:
- مادربزرگ معلوم هست می خواهید چه كار كنید؟ می دونید اگر یاشار با اون مواجه بشه چه اتفاقی می افته؟
مهتاج تحكم آمیز گفت:
- اینقدر نقش دایه مهربانتر از مادر رو بازی نكن! من خودم می دونم دارم چه كار می كنم. حالا برو داخل.
ویدا همانجا میخكوب شد. برخوردهای مهتاج غیرقابل تحمل شده بود.
یاشار روی مبلی نزدیك در نشسته بود و با شخصی كه به نظر می آمد یكی از كارگران برگزار كننده آن مجلس باشد صحبت می كرد. بهروز نفس عمیقی كشید و وارد شد. یاشار هنوز سرگرم صحبت كردن بود، دسته گل را پیش روی او گرفت و گفت:
- سلام ...
و دو نگاه كه بعد از هفت سال با هم تلاقی پیدا می كرد درهم گره خورد. در نیمرخش آن همه تغییر و تحول مشهود نبود. آن زمان هردو جوانانی بیست و دوسه ساله و كم تجربه بودند اما حالا هر دو قدم به سن سی می نهادند؛ مردانی تقریبا با تجربه! اما او خیلی تغییر كرده و زودتر از آن چه می بایست موهایش رنگ باخته بود. مطمئنا اثرات مخرب آن داروهای آرام بخش بود، اما به چه فكر می كرد؟ در آن نگاه بهت زده چه نهفته بود؟
یاشار ناباورانه از جا برخاست، تصویر مهشید را با تمام قدرت پس زد؛ رویاهایش به پایان رسیده و او كه مقابلش ایستاده بود تنها رفیق سالهای قبلش بود و بعد از او هیچ كس را نیافته بود كه بتواند جای او را برایش پر كند در حالی كه دستش را به سمت او می برد گفت:
- بهروز ... واقعا خودتی؟!
برای این كه او را تنگ در آغوش بگیرد هنوز زود بود اما شروع خوبی بود. او هم دست یاشار را در دست فشرد و گفت:
- باید زودتر به سراغت می آمدم.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/12

بعد از آن جنگ لفظی كه با پدرش داشت شب را با افكاری مغشوش سپری كرد. حالا كه آدرسی از لیلا بدست آورده بود به راحتی می توانست او را پیدا كند. برای دیدنش مردد مانده بود اگر به سراغش می رفت او را می دید و بعد از مدتی او را هم مانند خودش گرفتار می كرد می توانست آینده روشن و درخشانی برایش بسازد؟ مطمئنا می بایست با تمام افراد خانواده اش بجنگد. تا آن روز فقط پدرش از موضوع باخبر بود تمام سعی اش را كرده بود تا او را راضی كند و اما بعد ... بعد چی؟ و از خودش پرسید، (بعدش هم فقط باید با پدرت بجنگی؟ نه یاشار خودت رو كه نمی تونی گول بزنی. مهتاج، مادربزرگ راضی كردنش محاله. اگر تا به حال هم سكوت كرده فقط به این دلیله كه چیزی نمی دونه. تو كه با طرز تفكر اون آشنا هستی.
حاضره تمام اموالش رو بسوزونه ولی ... مادر بزرگ هم به كنار، عمه سیمین چی؟ مطمئنا در این جریان روابطش با پدر به هم می خوره. وفا هم كه معلومه، از همین حالا جبهه گیری كرده و ویدا ... سكوتش دردآوره! اگه به خاطر من مریض بشه. یعنی خودم رو می بخشم؟ ای كاش لب باز می كرد و حرف می زد، به من ناسزا می گفت اما سكوتش از فحش و ناسزا هم بدتره ... و تمام این اتفاقات وقتی می افته كه من با لیلا یك بار دیگه روبرو بشم، میزان علاقه ام به اون رو بسنجم و بهش پیشنهاد ازدواج بدم ... نه ... نمی تونم قیدش رو بزنم. سه ماه صبر نكردم، انتظار نكشیدم تا حالا با شك و تردید قید این ملاقات رو بزنم. هرچه باداباد!)
لحظه ای كه هواپیما به زمین می نشست تمام وجودش لرزید. و این فرودگاه تهران، در خروجی .... ازدحام ... مسافران، تاكسیها ...
- آقا ... آقا ... چمدونتون رو ببرم؟
بی اعتنا از كنار پسرك گذشت و از پله ها پایین رفت.
- آقای محترم، برسونمتون؟
یاشار به جوانی كه هم سن و سال خودش به نظر می رسید نگاه كرد. قابل اعتماد به نظر می آمد. دستش را داخل جیب كتش كرد آدرس را بیرون كشید و به سمت او كه منتظر ایستاده بود گرفت و گفت:
- می رم به این آدرس.
جوان را از دست او گرفت نگاهی سطحی به آن انداخت و گفت:
- دربست می برم، فكر نمی كنم مسافر دیگه ای برای اون حوالی به تورم بخوره.
یاشار آدرس را از جوان گرفت و گفت:
- مهم نیست.
جوان در ماشین را برایش باز كرد و گفت:
- پس بفرمائید.
لحظاتی بعد ماشین به سمت آدرس او حركت كرد. جوان بی مقدمه سر صحبت را باز كرد و گفت:
- از ته لهجه ای كه دارید معلومه كه تهرانی نیستید.
یاشار گفت:
- بله، گیلانی هستم.
جوان نیم نگاهی به او كرد و گفت:
- جسارتا می گم، اما سر و وضعتون جوری بود كه فكر كردم می رید اون بالاها. وقتی آدرس رو دیدم تعجب كردم. گویا اولین باره كه به این آدرس می رید.
یاشار گفت:
- درسته، دنبال یك نفر می گردم.
جوان گفت:
- كلاهتون رو برداشته؟
یاشار لبخندی زد و گفت:
- نه، اما بدجوری حواسم رو پرت كرده.
جوان خنده كوتاهی كرد و گفت:
- آهان، پس مسئله عشقیه! اما چطور اون پایین، مایین ها؟
یاشار نگاهی به جوان كرد و گفت:
- مگه ایرادی داره؟
جوان گفت:
- نه، ولی خب كمی غیر معموله، می فهمید كه؟
و پشت ترافیك متوقف شد. یاشار نگاهی به ساعتش انداخت گرمای كلافه كننده ای بود، كولر ماشین خراب بود راننده جوان شیشه ها را پایین داده بود تا از درجه حرارت بكاهد اما یاشار احساس می كرد نه تنها خنك نشده بلكه حرارتی سوزان از كف خیابان و آسفالت آن، دمای بدنش را بالاتر می برد.
- كی این ترافیك تموم می شه؟
جوان لبخندی زد و گفت:
- زیاد طول نمی كشه فقط ممكنه وقتی رسیدیم اون جلو، پشت یك چراغ قرمز طولانی تر از این ترافیك گیر بیافتیم.
یاشار گفت:
- كی قراره به مقصد برسیم؟
جوان لبخندی زد و گفت:
- مثل این كه اولین باره كه به تهران می آیید؟
یاشار گفت:
- بله، این همه شلوغی، ازدحام، شما اینجا چطور زندگی می كنید؟
جوان گفت:
- طبق عادت زندگی می كنیم، همه ما آدمها همین طور هستیم.
و یاشار به یاد حرف لیلا افتاددلم برای شلوغی شهرم تنگ شده.)
جوان نوار ترانه ای داخل ضبط گذاشت و همراه خواننده چند بیتی خواند.

به هر طرف پر می كشم به شوق دیدن تو
تو هر خونه سر می كشم به شوق دیدن تو
عكسهای تو، رویای تو همیشه روبرومه
دیدن تو خنده تو یگانه آرزومه

- شرح حال خود شما بود نه؟
یاشار همراه جوان خنده كوتاهی كرد. شاید حق با او بود این همه انتظار كشیده بود این همه راه آمده بود فقط به شوق دیدن او كه در این چند وقت تمام رویاهایش شده بود.
ماشین سر كوچه متوقف شد و گفت:
- این هم كوچه، می خواهید بروم داخل كوچه؟
یاشار نگاهی به اطراف انداخت آن وقت از روز كوچه نسبتا شلوغ بود. در حالی كه از ماشین پیاده می شد گفت:
- چند لحظه صبر كنید.
جوان ماشین را خاموش كرد و به انتظار او نشست. یاشار قدم به داخل كوچه گذاشت؛ درست سر كوچه چشمش به مغازه كوچكی افتاد و به سمت مغازه تغییر مسیر داد. احساس می كرد با ورود به مغازه با لیلا روبرو خواهد شد. برخلاف تصورش مغازه یك خرازی بود كه لوازم التحریر هم در آن فروخته می شد. فكر كرد شاید آدرس را اشتباه آمده، اما صاحب مغازه او را متوجه خود كرد.
- چیزی لازم داشتید؟
و توجه مشتریهایش را هم به او جلب كرد.
- دنبال یك آدرس می گشتم، گویا اشتباه آمدم، خیابان ... كوچه ...
- همین جاست آقا، درست اومدید.
یاشار نگاه كوتاهی به مشتریهای كنجكاو انداخت و گفت:
- متشكرم.
و از مغازه خارج شد. قاعدتا آنجا باید با پدر لیلا برخورد می كرد اما نه آن مغازه، مغازه لبنیاتی بود نه آن مرد جوان می توانست پدر لیلا باشد. به دنبال پلاك، تمام پلاك ها را خواند و بالاخره پلاك مورد نظرش را یافت.
نفس عمیقی كشید و دستش به سوی زنگ كشیده شد و آن را فشرد. یك بار دیگر صحبتهایش را در ذهن مرور كرد،( خب اگر خود لیلا بیاید جلوی در مشكلی نیست اما اگر یكی غیر از اون اومد، اون وقت باید بگم آدرس رو اشتباه آمده ام و فردا دوباره ...)

__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 06:56 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها