بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/11

انگشتان ظریفش را به سختی در دست می فشرد، سعی داشت كلماتش را با آن فشار در ذهن او جای دهد: - تو نباید چیزی درباره رفت و آمدهای من به بابا بگی. می فهمی كه؟
- آره مامان ... اما ... می شه دیگه همراه شما نیام؟
- نه نمی شه، اگر تو با من نباشی بابا اجازه نمی ده من از خونه برم بیرون، اون وقت مثل یك زندانی توی خونه می میرم، تو كه نمی خواهی مامان بمیره.
- نه مامان ... اما دوستات منو اذیت می كنن، منو می ترسونن.
- نه ... نه ... اونا دوستای من هستند، فقط با تو بازی می كنند تو رو سرگرم می كنند تا من كارهام رو انجام بدم.
- اما مامان اونها منو اذیت می كنن، بعد هم منو می ترسونن. باور كنید راست می گم.
- مثلا چطوری اذیتت می كنن، بگو ...


و به چشمانش خیره شد، از یادآوری آن آزار و اذیتها دچار لرزش شدید شد، تمام بدنش می لرزید حتی دستهای قوی مادرش هم قادر نبود شانه های كوچك او را نگه دارد: - یاشار ... یاشار ... تو چت شده؟ چرا اینطوری شدی؟ یاشار ... یاشار ... حرف بزن.
با صدای فریاد ناهنجاری كه از گلویش خارج شد به سرعت چشمانش را گشود. احساس می كرد مسافتی طولانی را به سرعت دویده؛ از گذشته حال ... نفسهایش به شماره افتاده بود و آنقدر عرق كرده بود كه موهایش روی پیشانی چسبیده بود. از روی كاناپه برخاست و صاف نشست. اتاق در تاریكی فرو رفته بود دستش را دراز كرد و آباژور پایه بلند كنار كاناپه را روشن كرد. به ساعتش نگاه كرد ساعت هشت شب بود و بعد به یاد آورد مثل همیشه راس ساعت پنج كارخانه را ترك كرده و یك راست به آپارتمان اجاره ای و كوچكش برگشته و خیلی ناگهانی به خواب رفته بود، بعد از گذشت سه ماه، دوباره همان كابوسها به سراغش آمده بودند. در آن چند ماه سعی كرده بود با مشغول بودن به كار و رسیدگی به كارهای كارخانه از آن تنشهای روحی فرار كند اما در آن یك هفته به خاطر آن انتظار كشنده و عذاب آور كمی كنترلش را از دست داده بود و برای آرام كردن فكر و ذهنش مجبور شده بود از قرصهای آرامبخش استفاده كند. در عین حال ترس از بازگشت به آن دوران سخت بیماری روحی و روانی، بر آن آشفتگی دامن می زد. از طرفی از زمانی كه كار در محیط كارخانه را شروع كرده بود طعم تلخ تنهایی را به خوبی چشیده بود. آن همه سال به خودش به عنوان یك فرد بیمار و غیر عادی می نگریست آدمی كه همه جا را برای یافتن جایی خلوت و ساكت زیر پا می گذاشت؛ جایی كه بتواند از دیگران و نگاهشان فرار كند و هیچگاه نمی توانست آن مكان را بیابد، همیشه سایه ای از دلواپسیها و دل نگرانیهای پدرش، ویدا و دكتر هرندی او را تعقیب می كردند و نگاههای مسلحانه مهتاج، مادربزرگش كه او را تنها وارث كلانش می دانست و حالا ... حالا كه به دنبال یك دوست و رفیق می گشت می دید كه تنها مانده است همان تنهایی كه روزی به دنبالش بود.
همانطور كه نشسته بود پیغامگیر تلفنش را روشن كرد، كاری كه هر روز بعد از بازگشت از كارخانه انجام می داد و آن روز به خاطر آن خواب ناگهانی به تعویق افتاده بود. بعد از شنیدن صدای بوق، صدای پدرش را شنید:
- سلام یاشار. خوبی پسرم؟ با همراهت تماس گرفتم جواب ندادی. به كارخونه هم كه زنگ زدم منشی ات گفت داخل محوطه ای، فكر می كنم شارژ همراهت تمام شده. رسیدی خونه به من زنگ بزن. خیلی وقته كه صدات رو نشنیدم. فكر می كنم زیادی غرق كار شدی. فراموش نكن حتما زنگ بزن فعلا خداحافظ.
یاشار از جابرخاست همراهش را به شارژ وصل كرد و در حالی كه وارد آشپزخانه می شد به پیغام دوم گوش سپرد:
- سلام عزیزم، مهتاج هستم چرا با ما تماس نمی گیری؟ قرار نیست انقدر خودت را مشغول كنی، در ضمن از روند كارها ما را بی خبر نگذار، سعی می كنم تا هفته آینده هم برای دیدن تو و هم برای سركشی كارخونه سفری به اونجا داشته باشم، ببینم تو به مرخصی احتیاج نداری؟
یاشار لبخندی زد و گفت:
- چرا مادربزرگ احتیاج دارم ولی نه حالا.
- سلام جناب گیلانی، ملكی هستم، خبرهای خوبی براتون دارم، لطفا با من تماس بگیرید.
یاشار فورا از آشپزخانه بیرون آمد و ناباورانه پیغام را به عقب برگرداند و گوش داد.
( سلام جناب گیلانی، ملكی هستم خبرهای خوبی براتون دارم، لطفا با من تماس بگیرید.)
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 6/11

وفا از همان لحظه ورودش به حالت قهر از او دور شده بود. یاشار هم نتوانسته بود جای خودش را به او واگذار كند و به سراغ دوست دیرینه اش برود و در مورد حضور ناگهانی اش سوال كند. بی شك كسی باید او را به مراسم دعوت كرده باشد چرا كه او نمی توانست مراسم دوازدهمین سالگرد پدربزرگ دوستی را به یاد بیاورد كه هفت سال از هم جدا بودند، از طرفی همیشه به یاد داشت كه می گفت: (می دونی یاشار من تنها كاری رو كه تا به حال انجام ندادم این بود كه بدون دعوت سر و كله ام جایی پیدا بشه و سعی می كنم همیشه همین طور باشم.)
و او هم همیشه در جوابش با لبخندی گفته بود:
(ولی من فكر می كنم این خصلت بدی باشه شاید در مراسمی مهم فراموش بشی اون وقت ...)


(اون وقت هم نمی رم، چون اگر براشون ارزش داشته باشم هرگز فراموشم نمی كنند.) نگاهی سطحی به سالن انداخت؛ تقریبا تمام میهمانان رفته بودند بهروز هم از جایش بلند شده بود و در حال خداحافظی با حسام آماده ترك آنجا بود. یاشار آخرین میهمانان را هم بدرقه كرد و به سمت بهروز رفت.
- كجا ...؟ تازه قراره به اندازه هفت سال به تعویق افتاده با تو صحبت كنم.
حسام از این برخورد دوستانه متعجب شده بود، به خوبی می دانست مهشید برای پسرش با حضور لیلا به پایان رسیده.
با لبخندی گفت:
- پس بهتره برای شام اصرار كنی تا بمونه.
و آن دو را تنها گذاشت. بعد از رفتن حسام، خیلی بی مقدمه گفت:
- بعد از این همه سال چطور یاد من افتادی؟!
بهروز گفت:
- همیشه از برخوردت می ترسیدم.
یاشار لبخندی زد و گفت:
- پس بعد از این هفت سال بر ترست غالب شدی! خب بنشین.
بهروز گفت:
- بیا كمی توی باغ با هم قدم بزنیم.
یاشار با تبسمی او را به باغ هدایت كرد.
- شنیدم كه بالاخره بیماری رو شكست دادی.
- درسته. تقریبا تونستم از شرش خلاص بشم. از چه كسی شنیدی؟
- از همون كسی كه به این مراسم دعوتم كرد، مادربزرگت!
یاشار در حالی كه همراه او در باغ قدم می زد با تعجب نگاهش كرد:
- مادربزرگم؟!
بهروز لبخندی زد و گفت:
- و بهم اطمینان داد كه قبولم می كنی.
- من همیشه تو رو قبول داشتم.
- نه ... نداشتی، نه نمی خوام بعد از هفت سال كه دوباره دیدمت گذشته ها رو پیش بكشم و شكوه و شكایت سر بدهم.
- در گذشته باید به من حق می دادی تازه تونسته بودم به جنس مخالف و رفیق اعتماد كنم كه ... مادرم خاطرات و تجربیات تلخی برام به یادگار گذاشت.
- درسته من هم نمی تونستم در اون كشاكش درست تصمیم بگیرم. دلم می خواست می توانستم تو رو مجاب كنم كه در مورد من و مهشید اشتباه می كنی. نمی فهمیدم كه باید صبر كنم تا تو دید بازتری نسبت به این قضیه پیدا كنی و بعد بهت بگم نه همه زنها مثل مادرت هستند و نه همه رفیقها مثل هم! به هر حال مهشید از تو جدا شده بود و دوباره ازدواج می كرد تو فكرش رو نمی كردی حتی انتظارش رو هم نداشتی كه من با اون ازدواج كنم. من هم خیال نمی كردم با ازدواجم با مهشید چنین قضاوتی در حق من كنی. مهشید پیشنهاد مادرم بود. تو كه از روابط خانوادگی ما باخبر بودی تا حدودی این تحمیل خانواده ها بود كه منجر به ازدواج ما باشد.
یاشار با خودش گفت:
(و شما هم بدتون نیامد. در حالی كه می تونستید در برابر خواسته اونها پافشاری كنید و تسلیم نشید.)
بهروز گویی افكار او را خوانده باشد ادامه داد:
- وقتی در چنین موقعیتی قرار بگیری می فهمی كه تا چه حدی جبر و زور در تعیین مسیر زندگی نقش داره. از طرفی نه من عاشق مهشید یا شخص دیگری بودم و نه مهشید عاشق یكی دیگه یا من. پس فرقی نمی كرد، بعد از یك مدت هر دو مخالفت كردیم بالاخره مجاب شدیم.
یاشار پوزخندی زد و پرسید:
- خب این جبر و تحمیل چطور از آب درآمد؟
بهروز در حالی كه متوجه لحن تلخ و نیش دار او بود بدون هیچ عكس العملی پاسخ داد:
- سوای پول دوستی و شهرت طلبی بیش از حدش، زندگی خوبی داریم.
و هر دو مدتی در سكوت قدم زدند. در این سكوت یاشار به خودش فكر می كرد:
(یعنی من خودخواهانه رفتار كردم؟این سوالی بود كه برای اولین بار در ذهنش نقش می بست.(واقعیت همون چیزی بود كه مهشید بی پرده برام رو كرد، همون چیزی كه ازش فرار می كردم نه چیزی كه می خواستم پشت اون كمبودهام رو پنهان كنم. سعی داشتم بهروز رو خائن جلوه بدم تا این موقعیت تلخ رو كه یك مرد كامل نیستم، نپذیرم. مهشید حق داشت كه از من جدا بشه، بشر نیازمند احیای نسله، و من باید فكری برای درمان خودم می كردم.)
- ببین یاشار ما می تونیم جدا از اتفاقات افتاده همون دوستای قدیمی باشیم.
و خودش هم با وجود مهشید به این حرف ایمان نداشت. این چیزی بود كه مهتاج از او خواسته بود. یاشار مقابل او ایستاد و گفت:
- می دونم و هر وقت بهت احتیاج داشتم خبرت می كنم.
- از این كه دیدمت خوشحال شدم. خب اگه اجازه بدی ...
- نمی خواهی شام رو با ما باشی؟
- نه ممنون، خونه منتظرم هستند.
- متشكرم كه اومدی. راستی نگفتی، بچه هم داری؟
بهروز كمی در جواب تعلل كرد و بعد گفت:
- بله، یك پسر سه ساله.
نمی خواست خوشبختی اش را به رخ او بكشد، در واقع این خوشبختی می توانست نصیب او شود.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/12

در باز شد، خانمی در حالی كه چادرش را محكم گرفته بود جلوی در ظاهر شد. نگاهی پر تردید به او انداخت و گفت: - بفرمائید؟
یاشار ناخودآگاه گفت:
- منزل ناصر فهیمی ...
و خودش هم ماند كه در پاسخ بله آن زن چه بگوید.
- نخیر آقا، چند ماهه كه از اینجا رفته اند.
ایكاش گفته بود بله و او را غافلگیر كرده بود، اما پاسخش سطل آب سردی بود كه در آن گرمای سوزنده بر سرش ریختند. دستش را به دیوار زد و ناباورانه پرسید:
- رفتند؟ كجا؟
- كسی خبر نداره راستش ما تازه وارد این محله شدیم اما از همسایه ها شنیدم كه بی خبر از این محل رفتند.


یاشار تكیه اش را به دیوار داد یعنی تمام آن تلاشها و انتظارها و این شوق وصف ناپذیر برای رسیدن به این كوچه همه بی ثمر بود؟ و از نو ... باز هم انتظار. آنقدر مایوس و ناامید شده بود كه نفهمید آن زن چه وقت در را بسته. وقتی قصد بازگشت داشت دوباره در باز شد و زن او را صدا كرد. - آقا ... آقا ... صبر كنید.
یاشار عجولانه به سمت او چرخید.
- دخترم می گه، دختر عباس آقا، با دخترشون دوست بود، شاید اون بدونه كجا رفتند.
یاشار پرسید:
- عباس آقا؟
- بله، اون در روبرویی.
یاشار به دور و بر نگاه كرد، لیلا از دوستش هم اسم برده بود اما او نمی توانست اسم او را به یاد بیاورد. از زن تشكر كرد و با ناامیدی در روبرویی را زد.
- كیه؟
یاشار مقابل آیفون ایستاد و گفت:
- می بخشید خانم من دنبال منزل آقای فهیمی هستم.
- شما؟
یاشار گفت:
- می شه چند لحظه تشریف بیارید جلوی در؟
- بله، چند لحظه صبر كنید.
در حیاط كه باز شد و مریم آهسته به بیرون سرك كشید، یاشار پشت به او ایستاده بود و انتهای كوچه را نگاه می كرد.
- بله ... آقا.
یاشار به سمت او چرخید و گفت:
- سلام خانم.
مریم مات و مبهوت به او نگاه می كرد، نمی توانست باور كند شاید هم او اشتباه می كرد اما مرد جوانی كه مقابلش ایستاده بود با آنچه كه لیلا برایش تعریف كرده بود و او در ذهنش تصویرش را ساخته بود شباهت زیادی داشت.
- س ... سلام آقا ... شما ... شما دنبال منزل فهیمی بودید؟
یاشار كه متوجه دستپاچگی و حیرت مریم شده بود گفت:
- بله مثل این كه از اینجا رفته اند، صاحبخونه جدید می گفت شاید شما از اونها خبر داشته باشید.
مریم در حالی كه چشم از او نمی گرفت پرسید:
- شما با آقای فهیمی كار دارید؟
یاشار كمی به اطراف نگاه كرد و گفت:
- راستش ... راستش ...
مریم آهسته و با احتیاط گفت:
- با لیلا؟
لبخندی كم رنگ روی لبهای یاشار نقش بست. مریم ذوق زده ادامه داد:
- آقای گیلانی؟
یاشار نفس آسوده ای كشید و گفت:
- یاشار گیلانی هستم، راستش نمی دونم می تونم به شما اعتماد كنم یا ...
مریم به داخل حیاط نگاه كرد و با همان ذوق و ناباوری گفت:
- من مریم هستم، دوست لیلا، اون دختره كله شق زیاد از شما برام تعریف نكرده، یعنی نه اینقدر كه فكرش رو بكنم كه واقعا حالا اینجا باشید. می گفت ...
و صدای مادرش از داخل ساختمان شنیده شد:
- مریم ... مریم ... كجا رفتی دختر؟
مریم به سمت حیاط برگشت و گفت:
- الان می آم.
یاشار بی صبرانه پرسید:
- حالش چطوره؟ خوبه؟ برای چی از اینجا رفتند؟
مریم لبخندی زد و گفت:
- حالش خوبه، حالا نمی تونم صحبت كنم. شماره منو یادداشت كنید ساعت هشت با من تماس بگیرید، مادرم می ره مسجد.
یاشار به دنبال كاغذ و قلم جیبهایش را گشت و بعد همراهش را بیرون آورد و در حالی كه شماره مریم را ثبت می كرد گفت:
- فعلا به لیلا درباره من چیزی نگوئید.
مریم گفت:
- باشه، اما وقتی زنگ زدید می پرم كه چرا.
یاشار لبخندی زد به او نگاه كرد و گفت:
- متشكرم، فعلا خداحافظ.
مریم در حالی كه با نگاهش او را كه به سمت سركوچه می رفت دنبال كرد و زیر لب گفت،(پدرسوخته عجب تیكه ای تور زده و رو نمی كنه، الهی خفه شی دختر! با ما هم؟)
یاشار سوار ماشین شد و گفت:
- می بخشید كه معطل شدین.
جوان گفت:
- عیبی نداره چون می ره روی حساب كرایه تون.
و لبخندی زد و ادامه داد:
- خب حالا كجا تشریف می برید؟
یاشار گفت:
- لطفا یك هتل، شما می تونید شماره ای در اختیار من بگذارید تا هر وقت لازم بود منو به مقصدم برسونید؟
جوان در حین رانندگی گفت:
- متاسفانه خیر، چون من همیشه در دسترس نیستم.
و خنده كوتاهی كرد و گفت:
- شما رو می برم یك هتل درجه یك، فقط باید مایه زیاد داشته باشید چون خدمات خوبی ارائه می ده، هر وقت ماشین بخواهید با راننده و یا بی راننده در اختیارتون می گذاره، توی شمال شهر هم قرار گرفته، برای همین كرایه یك اتاقش خیلی گرون می شه، برای شما كه مشكلی نیست؟
یاشار گفت:
- نه، مهم نیست، برین همونجا لطفا.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 06:34 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها