بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/13

ملكی، مهتاج را خوب می شناخت؛ زنی بود كه هروقت لازم می دید به خودش اجازه می داد به هركسی پرخاشجویانه اهانت كند، حتی فرزندانش. حالا نوبت او بود، باید ساكت پشت میزش می نشست و اهانتهایش را تحمل می كرد، اما او هم آدمی نبود كه صحبتهای مهتاج را بی پاسخ بگذارد. - شما به چه اجازه ای این كار رو كردید؟
ملكی گفت:
- اجازه لازم نبود خانم گیلانی، من در قبال حق اوكاله ای كه دریافت می كنم كار انجام می دهم، هنوز نمی دانید شغل من همینه؟
مهتاج با عصبانیت گفت:
- پس شما حق الوكاله می گیرید و هركاری كه از شما خواسته بشه انجام می دهید، حتی اگر به منافع یكی از موكلین دیگر شما ضروری وارد بشه.


ملكی صاف روی صندلیش نشست و گفت: - نخیرخانم، اصلا نمی فهم
مهتاج گفت:
- منافع مالی نه آقای ملكی، حیثیت خانوادگی من.
ملكی گفت:
- این خانم ساكن تهران هستن، نوه شما از من خواست فقط یك آدرس براش بیارم همین، در ضمن فكر نمی كنم این دختر جوان، زن بدنامی باشه، اینطور نیست؟
مهتاج گفت:
- این دیگه به شما ربطی نداره، فقط بهتره بدونید آدم بی لیاقتی هستید!
ملكی با عصبانیت از جابرخاست و گفت:
- ایرادی نداره خانم حالا كه بی لیاقتی من به شما ثابت شده می تونید كارهای حقوقی كارخانجاتتون رو ببرید و بسپارید به دست یك فرد بالیاقت!
بعد به سمت قفسه ها رفت و در حالی كه چندین دفتر را از آن بیرون می كشید گفت:
- نتیجه این همه سال خدمت صادقانه من به شما، توهینات شما بوده، دیگه ادامه نمی دهم خانم گیلانی.
و دفترها را محكم روی میز مقابل مهتاج كوبید و گفت:
- به سلامت خانوم گیلانی!
مهتاج كه انتظار چنین عكس العملی را از جانب ملكی نداشت كمی لحن صدایش را عوض كرد و آرامتر گفت:
- جناب ملكی شما باید قبل از این كه دنبال كار نوه من برید به من اطلاع می دادید، باید ...
ملكی فورا گفت:
- نوه شما خواستند قضیه محرمانه بماند، این حماقت من بود كه به شما اطلاع دادم البته اگه شما هم نمی خواستید كه آدرس این خانم رو براتون گیر بیارم محال بود حرفی بزنم. من اسرار موكلینم رو فاش نمی كنم خانم ...
مهتاج گفت:
- بسیار خب، كاری است كه شده، حالا لطفا آدرس این خانم رو به من بدهید.
ملكی پشت میزش نشست و برای این كه جواب اهانات او را داده باشد گفت:
- چرا از خودشون نمی گیرید؟
مهتاج سعی كرد خشمش را فرو دهد، با جدیت گفت:
- چون نمی خوام بفهمه كه من آدرس این دخترخانم رو دارم.
ملكی گفت:
- من هم اجازه این كار رو ندارم.
مهتاج تحكم آمیز گفت:
- آقای ملكی این مسئله حیاتی است، لطفا دست از لجاجت بردارید و آدرس رو به من بدهید و بعد از این هم فراموش كنید از چنین شخصی آدرسی دارید.
ملكی می دانست حسابی با غرور و اعصاب این زن خودكامه بازی كرده و اگر بیشتر از آن ادامه دهد ممكن است چیزی از دفتر وكالتش باقی نماند. روی برگه ای آدرسی را كه از لیلا داشت به همراه شماره تلفنش یادداشت كرد و به دست مهتاج داد. مهتاج از جابرخاست و به قصد ترك دفتر به سمت در رفت ملكی فورا گفت:
- خانوم گیلانی، دفاتر حقوقی را فراموش كردید.
مهتاج جلوی در ایستاد و به سمت او چرخید، لبخندی پیروزمندانه بر لب نشاند و گفت:
- آقای ملكی انسان جایزالخطاست، من هم چشمم را بر روی اشتباهات شما می بندم فقط سعی كنید دوباره دچار چنین خبطی نشوید.
و بدون آنكه منتظر پاسخی بماند دفتر را ترك كرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/13


حسام با تعجب در اتاق یاشار را باز كرد یاشار در حال تعویض لباس به سمت او چرخید و گفت:
- سلام.
حسام وارد اتاق شد در را بست و گفت:
- معلوم هست چت شده پسر؟ هنوز نرفته برگشتی؟
یاشار دكمه های پیراهنش را بست و گفت:
- كارم تموم شد.
حسام كه قصد داشت مفصلا با او صحبت كند روی مبلی نشست و با كمی تردید گفت:
- دیدیش؟
یاشار نگاه گذرایی به او كرد و در پاسخش به یك بله بسنده كرد. حسام با جدیت گفت:


- تو داری بدون مشورت با خانواده ات مهمترین تصمیم زندگی ات رو می گیری. یاشار پرده های اتاقش را كنار زد. بعد از جواب صریح لیلا، حال و حوصله برایش باقی نمانده بود، با صدایی آهسته گفت:
- من با شما مشورت كردم یعنی خواستم مشورت كنم اما شما نخواستید به حرفهای من گوش كنید.
حسام گفت:
- گوش نكردم چون می دونستم كه در اشتباهی.
یاشار گفت:
- چرا فكر می كنید اشتباه می كنم؟ چون نمی تونم دختری رو دوست داشته باشم كه محبتهای بی دریغش رو به پام ریخت، یا به قول شما عشق صادقانه اش رو ...
حسام گفت:
- خیلی خب، از ویدا هم فاكتور می گیریم. ویدا هم به كنار، اما تو باید دختری رو انتخاب كنی كه با ایده آلهای خانواده ات مطابقت داشته باشه.
یاشار به سمت او چرخید و گفت:
- ایده آلهای خانواده من چیه؟ پول، قدرت، شهرت ... من هیچ كدوم رو نمی پسندم، دختری رو كه انتخاب كردم هیچ كدام رو نداره.
حسام گفت:
- عاقلانه فكر كن، همه اینها رو هم كه نداشته باشه لااقل در یك مورد باید با ما سنخیت داشته باشه. فكر كردی ازدواج یعنی عاشق شدن، عاشق موندن، یك روز كه این عشق از حالت دیوانه وارش خارج بشه، می فهمی كه برای ازدواج ملاكهای دیگری هم وجود داشته پس لازمه كه بهت یادآوری كنم این انتخاب یا بهتر بگم، تصمیم عجولانه عواقبی هم داره.
یاشار گفت:
- این یادآوری نیست، این مخالفت شماست.
حسام گفت:
- حالا كه حرف از مخالفت زدی بهتره یادت بندازم كه مادربزرگت روی همسر آینده تو خیلی حساسه و امید بسته و من از همین حالا می تونم به جرات بگم با این وصلت اصلا موافقت نمی كنه.
یاشار لبخند تمسخرباری بر لب نشاند و گفت:
- بله، من هم مطمئنم با معیارهایی كه مادربزرگم در نظر گرفته لیلا رو نمی پذیره، اما این من هستم كه می خوام با اون زندگی كنم و این لیلاست كه قراره با بیماری من كنار بیاد.
حسام گفت:
- قراره؟! پس در مورد تو همه چیز رو می دونه.
یاشار نگاه عمیقی به پدرش كرد. لیلا هیچ علاقه ای به او نشان نداده بود به كسی كه او را حسابی درگیر خوددش كرده بود، آن همه انتظار كشیده بود تا آدرسی از او به دست بیاورد، لیلا او را قبول نداشت اما چرا؟ فرسنگها راه را رفته بود تا عشق و علاقه اش را نثارش كند آن وقت او آن همه علاقه را نادیده گرفته بود و او را از خود رانده بود چرا؟ شاید به همان دلیلی كه خودش نمی توانست ویدا را دوست بدارد.
- نه ... اجازه نداد باهاش صحبت كنم.
حسام با تعجب پرسید:
- یعنی ...
یاشار پشتش را به او كرد و گفت:
- یعنی نه مرا خواست و نه پولم را و نه اسم و رسمم را، همه اون چیزهایی كه شما فكر می كنید دخترها براش، برای به دست آوردنش دام می گذارند، لیلا چشمش رو روی همه اینها بست و گفت دست از سرم بردار.
مدتی سكوت فضای اتاق را پر كرد حسام از جابرخاست نزدیك به یاشار پشت سرش ایستاد و پرسید:
- خب ... خب حالا چی كار می كنی؟
یاشار گفت:
- همون كاری كه شما می خواهید؛ سعی می كنم فراموشش كنم.
حسام گفت:
- سعی می كنی؟!
یاشار به سمت او برگشت و با آشفتگی گفت:
- توقع داشتید می گفتم فراموشش كردم؟ برای فراموش كردن شخصی كه این همه روی من تاثر گذاشت چند هفته یا چند ماه كافی نیست.
حسام گفت:
- منظورت از چند ماه چیه؟ خب ... خب ایرادی نداره، وقتی برگردی سركارت ...
یاشار با پوزخندی گفت:
- كارم؟! كدوم كار؟ من فعلا حال و حوصله هیچی رو ندارم حتی خودم. اون وقت شما می خواهید برگردم سركارم؟
حسام احساس كرد یاشار سعی دارد از طریق لجاجت در مقابل او جبهه گیری كند. در حالی كه به سمت درمی رفت گفت:
- به خودت مربوط می شه. تو ریاست اون كارخونه رو بعهده گرفتی و تو مسئول ضرر و زیان آن هستی تو باید پاسخگو باشی.
یاشار با قاطعیت گفت:
- از حالا به بعد دیگه هیچ مسئولیتی رو قبول نمی كنم می تونید ...
حسام به سمت او چرخید و با عصبانیت گفت:
- نكنه فكر كردی اداره اون كارخونه بچه بازیه كه یك روز امور مربوط به اونو قبول كنی و چند روز بعد شانه خالی كنی.
یاشار گفت:
- نخیر بازی نیست اما من آدم دم دمی مزاجی هستم یك روز شاد و شنگولم، یك روز ناراحت و عصبی، یك روز دیوانه زنجیری!
حسام گفت:
- یاشار ...
یاشار پشتش را به او كرد و با همان لحن گفت:
- تنهام بگذارید.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/13
حسام جلوی در مكث كوتاهی و بعد از اتاق خارج شد. بیرون از اتاق مهتاج غافلگیرش كرد. با لبخندی تمسخربار گفت: - جالبه ... تا حالا فكر می كردم من از تمام مسائلی كه خانواده ام رو درگیر می كنه باخبرم ولی حالا ...
جمله اش را ناتمام گذاشت و از پله ها پایین رفت. حسام به دنبال او وارد سالن شد و گفت:
- ولی حالا فكر می كنید خیلی چیزها از شما مخفی شده اما اشتباه می كنید.
مهتاج با همان حالت عصبی گفت:
- نه تنها پنهان كردی، بلكه سعی كردی با سوءاستفاده از عقاید من هر آنچه را كه خودت می خواهی به میل خودت اجرا كنی.


حسام گفت: - منظورتون چیه؟
مهتاج گفت:
- منظورم همین دختره ست.
حسام گفت:
- شما كه اون دختر رو نمی شناسید.
مهتاج گفت:
- خب تو كه می شناسی اش برام بگو.
حسام گفت:
- من هم ندیدمش فقط می دونم از لحاظ اقتصادی در سطح مناسبی نیست. شما با چنین انتخابی موافق هستید؟
مهتاج لبخندی پرمعنا زد و با تمسخر گفت:
- نه، اما من با ویدا هم مخالفم، تو هم با من هم عقیده هستی؟
حسام با كلافگی گفت:
- مامان، ویدا با اون فرق می كنه.
مهتاج گفت:
- خیلی خب، پس پای منو وسط نكش خودت می دونی و پسرت!
و با حالتی عصبی به سمت كتابخانه رفت. حسام با صدایی نسبتا بلند گفت:
- موضوع ازدواج یاشار به شما هم مربوطه، نمی تونید اینقدر راحت از كنارش بگذرید.
مهتاج به سمت او چرخید و گفت:
- واقعا؟! سی سال قبل رو فراموش نكردم، ازدواج تو، اشتباه من، هنوز هم دارم با تحمل سركوفتهای تو و سیمین تاوانش رو پس می دم. دیگه نمی خوام تكرارش كنم هر چند خیلی سخته اما سعی دارم توی این قضیه هیچ دخالتی نكنم. پس از من نظرخواهی نكن.
حسام گفت:
- كدوم سركوفت؟
مهتاج پوزخندی زد و گفت:
- باور نمی كنم تو همون حسام سی سال پیش باشی، پول ضامن خوشبختی نیست.
حسام گفت:
- هنوز هم هستم.
مهتاج گفت:
- پس می خواهی پارتی بازی كنی و این موقعیت خوب رو بسپاری به دست خواهرزاده ات نه یك غریبه.
حسام با جدیت گفت:
- یاشار موقعیت نیبست من فقط نگران ویدا هستم.
مهتاج گفت:
- پس یاشار چی؟
حسام با همان درماندگی پاسخ داد:
- خودم هم مانده ام، سر یك دوراهی قرار گرفتم، حالا هم كه از شما كمك می خوام، در عوض راهنمایی من می گید به من چه!
مهتاج كمی مكث كرد و بعد گفت:
- خیلی خب در موردش فكر می كنم، در ضمن تو مسئول وظایفی هستی كه یاشار بعهده گرفته، این طور كه بوش می آد نمی خواد برگرده سركارش.
و بدون این كه منتظر پاسخی از او باشد وارد كتابخانه شد و همانجا پشت در نفس عمیقی كشید. احساس می كرد از میدان جنگ بازگشته است. روی اولین راحتی نشست و به خودش گفت،
( مهتاج پیر شدی، قبول كن كه مثل گذشته نمی تونی از پس هر مشكلی بربیایی، مشكل؟ واقعا خودم هستم؟ من به این قضیه به چشم یك مشكل بزرگ نگاه می كنم؟ این كه كاری نداره می تونم خیلی راحت بگم یا فراموشش می كنی یا كاری می كنم كه اون تو رو فراموش كنه، درست مثل سی سال پیش كه حسام از عشقش برید تا مبادا گزندی بهش برسه و به فرمان من با اون دختر خائن ازدواج كرد تا رضایت من حاصل بشه. اما حالا سی سال قبل نیست و من توانایی قبول یك شكست مفتحضانه دیگه رو ندارم. از طرفی یاشار هم یك فرد كاملا سالم نیست و اون دخترك، همون كه زمان تكرارش كرده، اون یاشار رو نمی خواد ... اما چرا؟!

__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 5/13

مریم با خودكار قرمز رنگ، اول دور اسم لیلا و بعد دور اسم خودش را خط كشید. مادرش در حال برداشتن سجاده اش گفت: - دختر تو خسته نشدی از بس كه نشستی و به اسمت نگاه كردی؟
مریم با خنده گفت:
- آآآ ... مامان چقدر بی ذوقی! دخترت دانشگاه قبول شده اون هم دانشگاه ملی، الان كه می ری مسجد باید به همه پز بدهی و به همه اهل محل خبر بدی.
مادرش لبخندی زد و در حالی كه چادرش را برمی داشت گفت:
- دارم می رم عبادت، نه خبرچینی و پز و افاده!


مریم با دلخوری گفت: - می گم بی ذوقی، بی ذوقی دیگه، اصلا می دونید چیه، تا این خبر رو به بابا ندم راحت نمی شم، اگه بفهمه ... اگه بفهمه از خوشحالی زبونم لال سكته می كنه.
مادرش گفت:
- حالا راست راستی دیگه قبول شدی، دیگه امتحان دیگه ای نداری.
مریم به ید انتخاب رشته افتاد؛ آن هم به نوبه خودش مهم و مرحله ای دیگر بود. از صبح سعی كرده بود به آن فكر نكند اما مگر می شد؟ حتی می دانست لیلا هم به خاطر این كه مبادا خوشحالی او را زائل كرده باشد حرفی از انتخاب رشته به میان نیاورده.
صدای زنگ تلفن او را به خود آورد نگاهی به دور و برش كرد مادرش رفته بود، گوشی را برداشت و به امید شنیدن صدای لیلا گفت:
- الو، سلام، می دونم باز بدقولی كردم، اینقدر ذوق زده بودم كه یادم رفت چه قولی بهت دادم.
و چون جوابی نشنید گفت:
- الو ... لیلا ...
صدایی آهسته و بیمار گونه از آن سوی خط به گوشش رسید:
- سلام مریم خانوم، می بخشید صحبت نكردم می خواستم مطمئن بشم خودتون هستید.
مریم با سردرگمی گفت:
- شما كی هستید؟ فكر می كنم اشتباه گرفته اید آقا.
- نه خانم، من یاشار هستم.
مریم ناباورانه گفت:
- آقای گیلانی؟ واقعا خودتون هستید؟ صداتون عوض شده. بعد از یك ماه صداتون رو تشخیص ندادم.
یاشار گفت:
- مهم نیست، زنگ زدم ببینم قبول شده اید یا نه.
مریم كه هنوز در بهت و ناباوری به سر می برد گفت:
- بله هر دو قبول شدیم.
یاشار گفت:
- تبریك می گم از طرف من به لیلا هم تبریك بگوئید.
مریم گفت:
- ممنون، انگار حالتون خوب نیست.
یاشار گفت:
- خوبم، فقط زیاد انتظار كشیدم و خبری نشد.
مریم گفت:
- آقای گیلانی، لیلا دختر یك دنده ایه، وقتی بگه نه یعنی نه!
یاشار گفت:
- آخه چرا؟ چرا نه؟ چطوری باید متقاعدش كنم كه مزاحمتی براش بوجود نمی آرم.
مریم گفت:
- من نمی دونم، اون فقط دلایل خودش رو می آره.
یاشار گفت:
- چه دلایلی؟
مریم گفت:
- بهتره با خودش صحبت كنید من باز هم با لیلا حرف می زنم راضی اش می كنم با شما صحبت كنه.
یاشار گفت:
- ممنون می شم، فقط از طرف من بهش بگین نمی خوام تا واقعیت براش روشن نشده با پدربزرگ و مادربزرگش در این باره صحبت كنم.
مریم با كمی تردید پرسید:
- واقعیت؟
یاشار گفت:
- منتظر تماسش می مونم، خداحافظ .
مریم دستش را روی شاسی گذاشت و بعد از قطع تماس فورا شماره منزل لیلا را گرفت. دقایقی بعد صدای لیلا در گوشی پیچید.
- بفرمائید.
مریم كه هنوز در ناباوری بسر می برد گفت:
- سلام لیلا.
لیلا با شوق گفت:
- سلام، چه خوب شد زنگ زدی، نمی دونی چه خبر شده، نمی تونی حدسش رو هم بزنی.
مریم گفت:
- چی شده كه اینقدر خوشحالی؟ نكنه زیور مرده!
لیلا گفت:
- بی مزه، درسته دل خوشی از اون ندارم ولی آرزوی مرگش رو هم ندارم.
مریم گفت:
- مثل این كه تشریف نداره.
لیلا گفت:
- دیگه باید پیداشون بشه، مریم وقتی برگشتم خونه، بابام هنوز نرفته بود مونده بود خونه تا خبر قبولی منو بشنوه، باورت می شه؟
مریم گفت:
- واقعا؟
لیلا گفت:
- بله ... بعد هم گفت وحید زنگ زده خواست به اون هم زنگ بزنم تازه خبر مهمتر این كه گوشی تلفن رو از توی اتاق خواب برداشت و برد مغازه، تازه از اون مهمتر، قراره خودش شهریه دانشگاهم رو پرداخت كنه.
مریم لبخند زنان گفت:
- مثل این كه خبر قبولی تو باعث كودتای ناصرخان علیه زیور شده. به هرحال خیلی خوشحالم كردی من هم می خوام یك خبر بدم كه خوشحالیت رو دو برابر كنه.
لیلا كمی مكث كرد و گفت:
- چه خبری؟
مریم با شیطنت گفت:
- حدس بزن.
لیلا گفت:
- مریم اذیت نكن، الان زیور و دخترش هرجا باشند می رسند.
مریم گفت:
- بدجوری بیخ دندون طرف گیر كردی و خودت خبر نداری.
لیلا گفت:
- چی می گی؟ درست حرف بزن.
مریم گفت:
- یعنی منظورم رو فهمیدی ... طرف زنگ زد، دیگه چه بهونه ای داری؟
لیلا با كمی تردید گفت:
- طرف؟
مریم گفت:
- خودت رو نزن به اون راه، می دونم كه گرفتی. جناب آقای گیلانی!
نفس در سینه لیلا حبس شد. مگر می توانست فراموشش كند؟ مریم كه سكوت لیلا را دید ادامه داد:
- می خواست بدونه قبول شدی یا نه، تبریك هم فرستاد در ضمن گفت به تو پیغام بدهم می خواد قبل از این كه مادربزرگ و پدربزرگت رو در جریان قرار بده با خودت صحبت كنه و یك سری واقعیات رو برات بگه، لیلا دیگه چی می گی؟ خودت هم باورت می شه كه اینقدر تو فكرت باشه؟ نمی دونی وقتی خودش رو معرفی كرد چقدر جا خوردم مخصوصا وقتی می خواست بدونه قبول شدی یا نه. دیگه مطمئن شدی تو رو به خاطر خودت می خواهد؟ در ضمن گفت منتظر تماست می مونه.
لیلا با صدایی گرفته گفت:
- تو بهش چی گفتی؟
مریم گفت:
- گفتم لیلا اینقدر كله شق و یك دنده است كه سر حرفش هست، پرسید چرا؟ گفتم به دلایلی نامعقولی كه برای خودش معقوله. گفتم به تو اصرار می كنم كه با اون تماس بگیری حالا هم بهت زنگ زدم كه حالیت كنم دختر جون شانس یك بار در خونه آدم رو می زنه فقط یك بار. چرا توی كله تو فرو نمی ره؟
لیلا گفت:
- آخه كدوم شانس؟ ببین مریم ... اصلا ولش كن من كه هر چی می گم تو حرف خودت رو می زنی.فقط من بهش زنگ نمی زنم من این موضوع رو فراموش كردم اما تو و اون ...
مریم با عصبانیت فریاد زد:
- به جهنم، به درك! منو بگو كه دارم واسه كی جلیز و ولیز می كنم. دختره عین یخچال می مونه.
و بدون خداحافظی گوشی را قطع كرد. لیلا لبخند تلخی بر لب نهاد و گوشی را روی دستگاه گذاشت. خودش هم مانده بود، نمی فهمید نمی تواند پیشنهاد یاشار را قبول كند یا نمی تواند موقعیتی را كه برایش بوجود آمده باور كند. در آن لحظات احساس می كرد احتیاج به مشورت دارد؛ مشورت با كسی كه خیلی آسان از دستش داده بود.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 6/13
مهتاج روی كاناپه مقابل كولر نشست و گفت: - بیرون مثل جهنم می مونه، كی قراره هوا یك كم خنك بشه؟
سیمین سینی لیوانهای شربت را مقابل او روی میز گذاشت و گفت:
- چه عجب از این طرفها مامان، راه گم كردید؟
مهتاج از داخل كیفش چند عدد چك پول بیرون آورد روی میز گذاشت و گفت:
- هم اومدم سهم تو رو از فروش پارچه ها بدهم هم سری به خودت و بچه ها زده باشم.
سیمین نگاهی به چك پولها انداخت و گفت:
- چه عجله ای بود ما كه احتیاجی بهش نداریم اگه لازم بردارید می تونید ...


مهتاج گفت: - نه ... ممنون، راستی نگفتی، بچه ها كجا هستند؟
سیمین گفت:
- وفا با دوستاش رفته مسافرت.
مهتاج یك ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- چه بی خبر؟!
سیمین گفت:
- شربتتون گرم می شه، اومد از شما خداحافظی كنه اما شما و حسام رفته بودید اصفهان.
مهتاج كمی از شربتش را نوشید و گفت:
- آره، یاشار زیاد حالش خوش نبود این بود كه خودم با حسام رفتم سر و سامونی به كارها بدهم.
سیمین گفت:
- خدای ناكرده اتفاقی براش افتاده؟
مهتاج گفت:
- همون درد همیشگی، می خوام دكترش را عوض كنم، این هرندی دیگه واسه مردن خوبه!
سیمین گفت:
- شما كه می گفتید یاشار درمان شده، منتظر كارت عروسی اش بودم.
مهتاج گفت:
- داری مسخره ام می كنی؟
سیمین سرش را پایین انداخت و گفت:
- نه مامان، یاشار برادرزاده و عزیز منه، اگر هم حرفی می زنم به خاطر حرفهای نیش دار شماست، فراموش كه نكردید.
مهتاج گفت:
- من زیاد به گذشته فكر نمی كنم، ویدا كجاست؟
سیمین فورا به او نگاه كرد و پرسید:
- ویدا؟ ... مامان خواهش می كنم دور ویدا رو خط بكشید، برید دنبال یه پرستار دیگه، این پرستار دلسوز، تازه بیمار سنگدلش رو فراموش كرده.
مهتاج لیوان خالی را روی میز گذاشت و گفت:
- انقدر با كنایه صحبت نكن، می خوام باهاش صحبت كنم.
سیمین با كمی تردید گفت:
- دور ویدا رو خط بكشید، كلی باهاش حرف زدم تا راضیش كردم واسه تحصیل بره خارج.
مهتاج با تعجب گفت:
- گفتی كجا؟
سیمین گفت:
- با دكتر هرندی هم صحبت كردیم، خودم هم بهتر دیدم واسه این كه فكرش خلاص بشه برای ادامه تحصیل بره خارج، شاید خودم هم همراهش رفتم.
مهتاج با عصبانیت گفت:
- خوبه ... خوبه خودت می بری و خودت هم می دوزی، طرف مشورت هم شده اون دكتر بی خاصیت، من و برادرت هم كه بوق هستیم!
سیمین با اعتراض گفت:
- مامان ...
مهتاج تحكم آمیز گفت:
- اگه می خواد ادامه تحصیل بده چرا همین جا ادامه نمی ده؟
سیمین گفت:
- می خوام یك مدت از اینجا دور باشه.
مهتاج گفت:
- هنوز اتفاقی نیافتاده كه می خواهی فراریش بدهی.
سیمین با ناراحتی گفت:
- مامان بس ك. من قصد ندارم فراریش بدهم فقط می خواهم كاری كنم كه بی انصافیهای عزیزترین كسانش را فراموش كنه، همین.
مهتاج گفت:
- بی انصافی ... خیلی خب هرچی دلت می خواهد بگو، فقط وقتی اومد بهش بگو كه باهاش كار مهمی دارم، اگر هم فراموش كردی زیاد مهم نیست خودم باهاش تماس می گیرم.
و از جا برخاست و ادامه داد:
- با من كاری نداری؟
سیمین همانطور كه نشسته بود آهسته گفت:
- شما یك آدم خودخواه هستید كه همه رو قربونی منافعتون می كنید.
مهتاج لبخندی زد و گفت:
- ممنون، اما لازمه بدونی كه منافع من آینده شماست پس حفظ این منافع تضمین آینده شماست.
سیمین با عصبانیت گفت:
- برای من مهمتر از اون منافع لعنتی و آینده خودم، آینده و سلامت روانی بچه هامه كه شما دارید به خطرشون می اندازید.
مهتاج كمی مكث كرد و با یك خداحافظی او را ترك كرد. سیمین با كلافگی سرش را بین دستها گرفت؛ تازه توانسته بود ویدا را از یك بحران روحی نجات دهد توانسته بود كاری كند كه وفا احساسات تند برادرنه اش را كنترل كند. با خود اندیشید،(باید زودتر پاسپورت و ویزا رو تهیه كنم) در همین افكار بود كه صدای گفتگویی توجهش را جلب كرد. از جابرخاست و پرده را كنار زد. ویدا و مهتاج روی پله ها با هم صحبت می كردند.
مهتاج در حالی كه از پله ها پایین می رفت گفت:
- می دونم مادرت فال گوش ایستاده، این عادت زشت رو از بچگی داشته، برای همین ترجیح می دهم بریم توی پارك مقابل خونه.
ویدا در حالی كه همراه او از منزل خارج می شد گفت:
- به هر حال من چیزی رو از مادرم مخفی نمی كنم.
مهتاج قدمهایش را با او هماهنگ كرد و گفت:
- به حرفهام گوش كن بعد خودت می دونی كه مادرت رو در جریان قرار بدی یا نه، شنیدم برای ادامه تحصیل قراره بری خارج از كشور.
ویدا گفت:
- درسته، شاید مامان هم همراهم بیاد.
مهتاج گفت:
- واقعا قصدت از رفتن به خارج ادامه تحصیله یا داری از خودت فرار می كنی؟
ویدا لبخندی زد و گفت:
- می دونی مادربزرگ من و شما از نظر اخلاقی درست به هم شبیه هستیم. من هم مثل شما نمی تونم شكست رو قبول كنم. اگر هم شكست خوردم زانوی غم در بغل نمی گیرم سعی می كنم با موفقیت در یك كار دیگه جبرانش كنم.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 7/13
مهتاج هم لبخندی بر لب نهاد روی اولین نیمكت پارك نشست و گفت: - یاشار حالش خوب نیست باید بهش كمك كنی اما این بار اساسی.
ویدا كنار او نشست و گفت:
- بایدی در كار نیست تازه خود شما چند ماه پیش آمدید و با غرور و افتخار گفتید معجزه عشق نوه عزیزتون رو نجات داده، دیگه نه به پرستاری مثل من احتیاجه نه به قرصهای دكتر هرندی.
مهتاج گفت:
- درسته، اما مثل این كه اون عشق داره بازی در میاره، شاید هم واقعا از یاشار بیزاره.


ویدا گفت: - این به من چه ارتباطی داره؟
مهتاج نگاهش را به ویدا دوخت و ویدا لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
- نكنه چون فهمیدید دخترك به قول خودتون پاپتیه و در شان شما نیست به دست و پا افتادید و به من رجوع كردید؟
مهتاج گفت:
- تقریبا ...
ویدا گفت:
- پس می خواهید از شرش خلاص بشید!
مهتاج گفت:
- مثل این كه حرفهای منو درست نشنیدی. دختره بازی درآورده، حالا یا ناز می كنه یا واقعا می دونه یاشار لقمه دهانش نیست. می خوام اون بفهمه كه یاشار به چه علت به این روز افتاده. ببین ویدا تو لازم نیست بری خارج من حاضرم بخشی از سهام كارخونه رو به اسم تو كنم به شرط این كه ...
صدای خنده عصبی ویدا فضا را پر كرد و بعد از لحظاتی دست از خنده كشید و گفت:
- به دكتر هرندی هم یكی از همین سهام می رسید اگه در كارش موفق می شد؟
مهتاج با جدیت گفت:
- اون داشت حق طبابتش رو می گرفت بیشتر از اونچه حقش بود، پس احتیاجی به چنین دریافتی كلانی نبود.
ویدا با تاسف سرش را تكان داد و گفت:
- واقعا تا این حد كارخونه ها براتون مهم هستن؟
مهتاج گفت:
- نمی دونم چرا همه شما فكر می كنید من فقط به فكر حفظ منافعم هستم در حالی كه تمام تلاش من تامین و تضمین بچه هامه.
ویدا گفت:
- چون شما در عمل به همه ما همین رو ثابت كردید. از طرفی هیچ كدوم از ما چنین تامین و تضمینی رو از شما نخواستیم. واقعیت اینه كه شما از نداشتن یك وارث می ترسید، می ترسید تمام زحمات چندین و چند ساله شما، حاصل یك عمر زحمتتون با تقسیم بین ورثه از بین بره. در حقیقت شما به دنبال یك وارث برای اموالتون بعد از دایی حسام هستید، اما بگذارید یك چیزی رو رك و پوست كنده از شما بپرسم، چطوری بعد از مرگتون مهمه كه چه بلایی سر اموالتان می آد؟ شما كه در اون دنیا احتیاجی به این ثروت ندارید در عوض باید پاسخگوی اون باشید. می شه وبال گردنتون، پس چرا به خاطرش اینقدر حرص می زنید و چشمتون رو به روی تمام احساسات و عواطف، حتی انسانیت می بندید؟
مهتاج نگاه عمیقی به ویدا كرد و بدون آنكه به حرفهای او فكر كند یا حتی عصبانی شود گفت:
- به جای شعار دادن به پیشنهاد من گوش كن، من یك چیزی رو فهمیدم این كه یاشار واقعا به این دختر ناشناس علاقمند شده پس اگر از یاشار بخواد تمام واقعیات و حوادثی رو كه عامل و باعث بوجود اومدن این تشنجات و تنشهای روانی می شه، رو براش می گه، دكتر هرندی هم بدنبال همین عامله، با پیدا شدن عامل بیماری، خود بیماری رو می شه ریشه كن كرد. می خوام تو بری سراغ اون دخترك و هرطور شده وادارش كنی با یاشار ارتباط برقرار كنه برای یك مدت كوتاه، بعد هم بره پی كارش.
ویدا گفت:
- چرا باید این كار رو بكنه؟ به خاطر چی؟
مهتاج گفت:
- به خاطر هرچی كه بخواد.
ویدا خنده تمسخرباری كرد و گفت:
- خب با بدست آوردن یاشار، خیلی بیشتر از اون چه در قبال این كار می گیره، گیرش می آد.
مهتاج گفت:
- اون یاشار رو نمی خواد.
ویدا گفت:
- اگر مثل من خام و گرفتار شد؟
مهتاج گفت:
- اون وقت خودم فكری به حالش می كنم.
ویدا با عصبانیت گفت:
- می خواهید یك حسام و یك یاشار دیگه بسازید؟
بعد از جا برخاست و ادامه داد:
- نه ... نه مادربزرگ من نیستم. تصمیمم رو گرفتم. دارم واسه ادامه تحصیل خودم رو آماده می كنم.
مهتاج فورا گفت:
- به همین زودی آتشت خاموش شد؟
ویدا گفت:
- شما نمی تونید منو تحریك كنید، مطمئنم كه می دونید.
چند قدمی كه از او دور شد ایستاد به سمت مهتاج چرخید و گفت:
- راستی، خیالتون راحت باشه در این باره با كسی صحبت نمی كنم بین حودمون می مونه.
بعد لبخندی تمسخربار تحویلش داد و از پارك خارج شد.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/14

ناصر آهسته پله ها را پایین رفت و در را به آرامی باز كرد. لیلا در حال خواندن نماز بود. وارد زیرزمین شد دقایقی به لیلا نگاه كرد و بعد با نگاهی كنجكاو دور و بر را از نظر گذراند. همانجا نشست و به دیوار تكیه زد. لیلا كه نمازش را سلام داد بی مقدمه خطاب به او گفت:
- گفته بودم وسایلت رو جمع كنی و از این دخمه، بیرون بیایی.
لیلا همانطور كه مقابل سجاده اش نشسته بود گفت:
- من همین جا راحت هستم.
ناصر گفت:
- مثل مادر خدابیامرزت كله شق و یك دنده ای!


لیلا به پدرش نگاه كرد. اولین باری بود كه مادرش را اینطور محترمانه خطاب می كرد. ناصر ادامه داد: - زیور اشتباه زندگی من بود!
لیلا نگاهش را از او گرفت و گفت:
- پس چرا ادامه اش دادید؟
ناصر گفت:
- خودم رو در قبالش مسئول می دونستم، من باعث آوارگی و دربه دریش بودم.
لیلا گفت:
- شما در قبال من و وحید و از همه مهمتر مادرم هم مسئول بودید.
ناصر گفت:
- می شه اشتباهات گذشته رو جبران كرد.
لیلا گفت:
- مثلا؟
ناصر گفت:
- می تون مهریه اش رو بپردازم و بذارم بره، اگه تو بخواهی.
لیلا پوزخندی زد و گفت:
- اما من اینو نمی خواهم، باهاش كنار اومدم می بینید كه، اما اگه خودتون از دست ناسازگاریها و خودسریها و غرغرهایش خسته شده اید حرف دیگه ایه، من و وحید این روز رو حدس می زدیم شما نمی تونستید به زندگی با زنی ادامه بدهید كه درست نقطه مقابل مادرمون بود؛ در همه چیز، نجابت، ایمان، همسرداری، اخلاق ... حالا چرا می خواهید اینقدر راحت بذاریدش كنار، اونطور كه خودش می گفت سهم زیادی از خونه داره.
ناصر گفت:
- از دادن سهمش ابایی ندارم.
لیلا به پدرش نگاه كرد و گفت:
- چی شده بابا؟ اتفاقی افتاده؟
ناصر گفت:
- گاهی اوقات اینقدر غر می زنه و شكوه و شكایت می كنه كه دلم می خواد ...
باقی حرفش را ناتمام گذاشت و به جای آن پرسید:
- لیلا ... تو می دونی وقتی از خونه می ره بیرون كجا می ره؟
لیلا كمی مكث كرد و گفت:
- چرا از خودش نمی پرسید؟
ناصر سكوت كرد و لیلا در حالی كه سجاده اش را جمع می كرد گفت:
- گاهی اوقات نمی شه اشتباهات گذشته رو جبران كرد فقط می شه تكرارشون نكرد، مثل مامان ... دیگه نمی تونید ظلمهایی رو كه در حقش كردید جبران كنید. مثل زیور كه اگه طلاقش بدهید نه تنها جبران هیچ چیز رو نكردید بلكه اشتباه گذشته رو تكرار كردید، اگر به خاطر من می گین، باهاش كنار اومدم اون هم كم كم فهمیده كه از آزار رسوندن به من چیزی عایدش نمی شه، وقتی هم كه به حرفهاش اعتنایی نكنید دیگه تكرارش نمی كنه، در مورد بیرون رفتنش هم بهتره دلتون رو پاك كنید، شما همیشه شكاك بودید.
ناصر از جابرخاست مقابل لیلا ایستاد و گفت:
- وسایلت رو جمع كن بیا بالا. از این كه تو رو اینجا می بینم در عذابم.
لیلا لبخندی زد و گفت:
- ناراحت نباشید من اینجا راحت ترم.
ناصر گفت:
- من با زیور اتمام حجت می كنم كه اگه كاری به كارت داشته باشه ...
لیلا گفت:
- تو را به خدا بابا، دوباره شروع نكنید تازه دست از سرم برداشته، من هروقت از اینجا خسته شدم وسایلم رو جمع می كنم می یام بالا.
ناصر بعد از مكث كوتاهی، آنجا را ترك كرد. لیلا به دور و برش نگاه كرد؛ به آن سكوت و تنهایی خو گرفته بود حتی به صدای فریادهای زیور كه گهگاه از بالا به گوشش می رسید، به حضورش، به بهانه جویی هایش، شاید به همین دلیل نخواسته بود ناصر او را دست به سر كند، پدرش را می شناخت مردی نبود كه عمرش را به تنهایی، بدون حضور یك زن سپری كند می دانست زیور برایش رنگ باخته به دنبال تجدد است اما این بار نمی خواست اجازه بدهد پدرش با این رنگ به رنگ شدنهایش با اعصاب او بازی كند. اگر زیور می رفت، جایش را یكی دیگر پر می كرد اما چطور می توانست مطمئن باشد كه دیگری بهتر از زیور است؟
__________________
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/14

و بدون این كه بخواهد به باقی ناسزاهای یاسمن گوش كند تماس را قطع كرد. فورا آماده شد و بعدازخداحافظی از سیمین، از منزل خارج شد. یك ربع بعد در محل قرارشان داخل رستوران به دنبال یاسی می گشت. مثل همیشه بدقولی كرده بود، پشت یك میز نشست و به در ورودی چشم دوخت. دقایقی بعد در رستوران با شتاب باز و یاسمن با عجله وارد شد. آنقدر در حركاتش شتاب به خرج می داد كه توجه همه را جلب كرده بود البته صاحب رستوران و كاركنانش با او و رفتارش به خوبی آشنا بودند. ویدا برایش دست تكان داد و او در حالی كه كیفش را روی شانه جابجا می كرد با گامهایی بلند به سمت ویدا رفت و قبل از آنكه روی صندلی بنشیند با صدایی نسبتا بلند گفت: - نكنه از رفتن منصرف شدی؟
ویدا آهسته گفت:
- یواشتر ... همه نگاهمون می كنند.


یاسمن به دور و برش نگاه كرد، روی صندلی مقابل ویدا نشست و گفت: - خب بفروائید من منتظرم.
ویدا گفت:
- هیچی فقط هوس كردم آخرین مسافرتم هم با تو برم و بعد از ایران برم.
یاسمن گفت:
- لازم نكرده به قول خودت واسه همیشه كه نمی ری. وقتی برگشتی با هم می ریم همه ایران رو می گردیم.
ویدا گفت:
- وقتی برگردم دیر می شه.
یاسمن گفت:
- پروازت رو كه هنوز كنسل نكردی؟
ویدا گفت:
- هنوز نه.
یاسمن گفت:
- پس جای امید باقیه، می تونم عقلت رو برگردونم سرجاش.
ویدا گفت:
- از اینجا با هم می ریم آژانس و ترتیبش رو می دهیم.
یاسمن گفت:
- اصلا بگو چی شده، می خواهی چی كار كنی؟
ویدا گفت:
- می خوام كار نیمه تمامم رو تمام كنم. با هم می ریم تهران.
یاسمن با تمسخر گفت:
- منظورتون از كار نیمه تمامم كه تنها وارث مهتاج خانوم نیست؟
ویدا گفت:
- آفرین! درست حدس زدی.
در همین هنگام پیشخدمت مقابل میز ایستاد و برای دریافت سفارش گفت:
- چی میل دارید؟
یاسمن نگاهی گذرا به او كرد و گفت:
- فقط بستنی، هر چی بود.
و در ادامه صحبتهایش با ویدا گفت:
- پس تهران رفتنت چیه؟
ویدا كمی مكث كرد و گفت:
- داد و هوار راه نندازی ها والا بلند می شم می رم. شوخی هم نمی كنم، می خوام برم اون دختر خانم رو راضی كنم، بهت كه گفته بودم، اسمش لیلاست فقط اونه كه می تونه مشكل یاشار رو حل كنه. باید باهاش صحبت كنم تا بفهمم علت این همه ناز كردنش چیه، هر طور شده ...
یاسمن كه با چشمانی متعجب به ویدا نگاه می كرد و به حرفهایش گوش سپرده بود، ناگهان با عصبانیت از جا برخاست و بدون آنكه حرفی بزند با گامهایی بلند و محكم از سالن رستوران خارج شد. ویدا نفس عمیقی كشید و به بستنی هایی كه داخل سینی روی دست پیشخدمت مانده بود نگاه كرد. از جا برخاست و پول بستنیها را داخل سینی گذاشت و به دنبال یاسمن از سالن خارج شد. با حالتی عصبی داخل ماشینش به انتظار نشسته بود. داخل ماشین نشست و گفت:
- این چه كاری بود؟
یاسمن با صدایی فریادگونه گفت:
- بهتره كه خودت رو به یك روانشناس نشون بدی، به دكتر هرندی!
ویدا لبخندی زد و گفت:
- اتفاقا اون بود كه این فكر رو توی سرم انداخت.
یاسمن با همان لحن عصبی و صدای بلند گفت:
- پس لازمه كه خودش رو بستری كنه.
ویدا گفت:
- توهین نكن یاسی ...!
یاسمن گفت:
- یاسی و زهرمار، تو چت شده ویدا؟ می فهمی می خواهی چی كار كنی؟ كدوم آدم عاقلی این كاری رو كه تو می خواهی بكنی می كنه؟ اینقدر عاشقشی كه نفهمیدی چطور احساسات تو رو لگد مال كرد، چقدر سرخورده ات كرد، به همین زودی یادت رفت می خواهی یادت بندازم كه تا مرز جنون و خودكشی رفتی؟ اگر هیچ كس نمی دونه كه من از همه اش باخبرم.
ویدا گفت:
- مقصر خودم بودم نه اون، اگر هم تا مرز جنون و خودكشی رفتم نه به خاطر دانستن حقیقت از زبان یاشار بود نه به خاطر سرخوردگی، فقط به خاطر اشتباه احمقانه خودم بود كه جلوی همه رسوام كرد، حالا هم به زندگی عادی برگشتم.
یاسمن گفت:
- خیلی خب، پس زندگیت رو بكن، ولش كن، فراموشش كن. به تو چه كه دختره ناز می كنه؟ اصلا به درك كه هر بلایی می خواد سر یاشار بیاد!
ویدا گفت:
- نه، نمی شه، اگر ولش كنم اگر فراموشش كنم تا آخر عمر این حس با منه كه توی اون چند سال فقط به خاطر خودم و احساسات خودم بوده كه سعی داشتم بهش كمك كنم. در اصل به خاطر منافع خودم، اما حالا می خوام به اون به عنوان دایی زاده نگاه كنم، بهش كمك كنم بدون این كه نفعی به خودم برسه، بدون حضور احساساتم!
یاسمن گفت:
- واقعا بدون حضور احساسات؟
ویدا گفت:
- گاهی اوقات مجبور می شیم برای درست انجام دادن كاری به سختی جلوی بروز احساساتمون رو بگیریم.
یاسمن پوزخندی زد و گفت:
- و این هم از اون گاهی اوقاته! كارت واقعا ابلهانه است!
ویدا گفت:
- علاقه من نسبت به كسی كه هیچ احساسی بهم نداره ابلهانه است.
و هر دو به هم نگاه كردند. ویدا پرسید:
- خب حالا با من می آیی تهران؟
یاسمن گفت:
- مجبورم، اگه اینجا بمونم، تا تو بری و برگردی دق می كنم یا اینقدر نفرینت كنم كه توی راه تلف بشی.
ویدا لبخندی زد و گفت:
- تو برو كارهات برس، من اول می رم آژانس هوایی تا پروازهامون رو كنسل كنم، بعد هم می رم سراغ مهتاج خانم، كارها كه ردیف شد باهات تماس می گیرم، فعلا خداحافظ.
و از ماشین خارج شد. یاسمن با غضب فریاد زد:
- دیوونه ... دیوونه!
__________________
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 6/14

مهتاج كه سكوت او را دید ادامه داد: - دلخور نشو. تو كه نباید از واقعیت ناراحت بشی، تو یاشار رو دوست داری پس باید با چنگ و دندون به دستش بیاری.
چكها و آدرس را به سمت او گرفت و ادامه داد:
- یك چك هم برای خودت نوشتم، نصف هزینه ها رو هم من متحمل شدم، هر چند بیشترین نفع رو تو می بری. به هر حال وارث تاج و تخت گیلانیها، فرزند توئه!
ویدا احساس می كرد دچار تهوع شده است و هر آن ممكن است بالا بیاورد. چكها را فورا از مهتاج گرفت و گفت:
- من باید برم، كلی كار دارم.


و به سمت در رفت، اما هنوز خارج نشده بود كه مهتاج گفت: - مرا هم در جریان كارهات قرار بده.
ویدا مكث كوتاهی كرد و با عجله از اتاق خارج شد. مهتاج زیر لب گفت:
(دختره خودخواه! یك تشكر و خالی هم نكرد. حیف كه ریشم پیش تو گیره، والا درست و حسابی غرورت رو می شكستم.)
ویدا داخل باغ نفس عمیقی كشید، به مبلغ چكها نگاه كرد. چكی را كه در وجه لیلا نوشته بود ملیونی بود و چك او به اندازه سه شب اقامت در یك هتل، دلش می خواست هر دو چك را همانجا پاره كند، به آژانس برود و بلیطها را دوباره پس بگیرد اما وقتی دوباره به حرفهای دكتر هرندی فكر كرد، عاقلانه دید كه فكرش و دلش را خلاص كند و بعد برای همیشه از ایروان برود.
هنوز به سمت گلخانه نرفته بود كه حسام با دسته ای از گلهای میخك و رز مقابلش ظاهر شد، از دیدن ویدا كمی جا خورد.
- سلام دایی، از این طرفها؟!
ویدا گفت:
- سلام دایی جان. اومده بودم یك سری به شما بزنم، حالتون چطوره.
حسام گلها را توی دستش جابجا كرد و گفت:
- فعلا كه خوبم، سیمین چطوره؟
ویدا گفت:
- اون هم خوبه، شما هم كه دیگه سری به ما نمی زنید.
حسام گفت:
- حق داری دایی، اما اینقدر گرفتارم كه ...
ویدا با لبخندی گفت:
- كه فقط به گلهاتون می تونین برسین!
حسام كمی مكث كرد و گفت:
- راستش دو سه بار كه اومدم منزلتون مادرت زیاد سرحال نبود، من اینطور احساس كردم كه از بودنم در آنجا زیاد راضی نیست. با زبان بی زبانی به من می گفت كه كمتر به دیدنتون بیام، البته اون هم حق داشت. حالا چرا اینجا ایستادی؟ بیا بریم داخل.
ویدا گفت:
- عجله دارم.
حسام گفت:
- فردا دقیقا چه ساعتی به تهران پرواز دارید؟
ویدا گفت:
- پروازمون كنسل شد.
حسام با تعجب گفت:
- كنسل شده؟! مشكلی پیش اومده؟
ویدا گفت:
- یك كمی، ولی حل می شه.
حسام گفت:
- می تونم كمكی كنم؟
ویدا گفت:
- خودم از عهده اش برمی یام.
حسام كمی مكث كرد و گفت:
- ویدا من ... من شرمنده ...
ویدا فورا گفت:
- خب دایی جان اگر با من كاری ندارید برم، با یكی از دوستام قرار دارم.
حسام گفت:
- نه فقط به مادرت سلام برسون.
حالا وقت فرار بود؛ از میطی كه همه سعی داشتند اشتباه او را به نوعی به گردن بگیرند. مسافتی را به حالت دو رفت، جلوی در باغ كه رسید نفس عمیقی كشید و نگاهی به پشت سرش انداخت. حسام مقابل ساختمان ایستاده بود و به او نگاه می كرد.

__________________
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 2/14
ویدا مقابل آیینه نشسته و به چهره خودش خیره شده بود؛ به روزهای گذشته فكر می كرد به دقایق و لحظاتی كه در كنار او به عنوان یك پرستار سپری كرده بود. چه چیزی باعث شده بود به او علاقمند شود؟ اصلا آن علاقه چطور شكل گرفته بود؟ آهسته آهسته یا خیلی سریع و با یك نگاه؟ خودش هم به یاد نداشت تنها چیزی كه از آن روزهای پرالتهاب باقی مانده بود یك قلب زخم خورده و یك جسم خسته بود. بعد از آخرین ملاقاتش با یاشار و شنیدن آن حقایق تلخ از زبنش روزهای سخت و زجرآوری را سپری كرده و بالاخره به این نتیجه رسیده بود كه باید با قبول واقعیت، بهت و ناباوری را از خودش دور كند و زندگیش را از نو بسازد. نگاهش را از آیینه به چمدان بازمانده بر روی تخت كشاند، هنوز دو روز دیگر برای رفتن فرصت داشت اما خیلی زود دست بكار بستن وسایلش شده بود. نمی خواست فكر كند در حال فرار است اما واقعیت همین بود. او می خواست فرار كند از جار و جنجالهای افراطی وفا و از احساسات بچه گانه و احمقانه برادرش كه مادرش آن را غیرت برادرانه می نامید و از غصه خوردنیهای بی مورد و دلسوزیهای اعصاب خردكن مادرش، می خواست از همه چیز و همه كس فرار كند و از همه مهمتر از اشتباه خودش كه نقطه شروع تمام مصائبش بود. اگر چند سال قبل ساده لوحانه گول احساساتش را نمی خورد و فكر نمی كرد كه می تواند یاشار را هم به خود علاقمند كند حالا در این مرحله از زندگی با شكست روبرو نمی شد. در عین حال می دانست از تنها چیزی كه نمی تواند فرار كند همان اشتباه و همین شكست است، تنها راه رهایی از خرابیهای به بار آمده فقط جبران و نوسازی است و باید با پشتكار آینده اش را بسازد.
صدای ضربات آهسته ای كه به در می خورد او را از افكارش بیرون راند. با باز كردن در، مادرش گفت:
- دكتر هرندی می خواد تو رو ببینه.
ویدا با تعجب پرسید:
- الان اینجاست؟
سیمین با كمی تشویش گفت:
- آره، توی پذیرایی منتظرته، خدا بخیر بگذرونه این دیگه از جون تو چی می خواد خدا می دونه!
ویدا همراه مادرش از اتاق خارج شد و گفت:
- یواشتر، ممكنه صداتون رو بشنوه.
وارد پذیرایی كه شدند دكتر هرندی به احترام ازجا برخاست و ویدا با لبخندی برای احوالپرسی پیش قدم شد.
- سلام دكتر، خواهش می كنم راحت باشید.
- سلام دخترم، حالت چطوره؟ دیگه حالی از این پیرمرد نمی پرسی.
ویدا همراه با دكتر روی مبل نشست و گفت:
- من همیشه جویای احوال شما بودم و هستم.
دكتر هرندی لبخندی زد و گفت:
- منظورم از نزدیك بود، خیلی وقته ندیدمت و به من سری نزدی. برای همین تصمیم گرفتم خودم برای دیدنت بیام.
ویدا گفت:
- متشكرم، این روزها كمی سرم شلوغه.
دكتر هرندی نگاهی گذرا به سیمین كه آرام و ساكت نشسته بود انداخت و خطاب به هر دوی آنها گفت:
- شنیدم كه عازم لندن هستی؟
ویدا گفت:
- از هر كسی كه شنیدید درست شنیدید، پس فردا پرواز داریم.
دكتر هرندی گفت:
- اطلاع دارم كه اقوامتون اونجا هستند لابد برای ...
سیمین بی مقدمه با حالتی عصبی گفت:
- نخیر دكتر، ویدا برای ادامه تحصیل می ره اونجا، من هم دلم نمی خواد چیزی یا كسی در این دو روز باقی مانده با اعصابش بازی كنه و فكر رفتن رو از سرش بیرون بكشه.
ویدا ناباورانه به سیمین نگاه كرد و با اعتراض گفت:
- مامان ... این حرفها چیه؟
دكتر هرندی به آرامی گفت:
- حق دارید خانم كه نسبت به آینده دخترتون حساس و نگران باشید، اما من هم چنین قصدی نداشتم.
ویدا به سیمین نگاه كرد و گفت:
- مامان، ممكنه لطف كنید و از دكتر پذیرایی كنید؟
سیمین مكثی كرد و در حالی كه از جا برمی خاست زیر لب گفت:
- این یعنی این كه ما رو تنها بذار.
و از اتاق خارج شد. ویدا نگاهش را بدرقه مادرش كرد و بعد از آن كه مطمئن شد اتاق را ترك كرده رو به دكتر هرندی پرسید:
- خب دكتر از این كه به دیدنم اومدین واقعا خوشحالم، اما دلم می خواد علت اصلی حضورتون رو بدونم.
دكتر هرندی مكث كوتاهی كرد و گفت:
- سیمین خانم گفت اومدم مانع رفتنت بشم اما اشتباه فكر كرد، چون می خوام كه رفتنت رو كمی دیگه به تاخیر بیاندازی؟
ویدا گفت:
- فكر می كردم از این كه تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم خوشحال شدید.
دكتر هرندی گفت:
- خوشحالم، واقعا خوشحالم ویدا، حیف بود كه در همین پایه ثابت بمونی. تو دختر با شهامت و لایقی هستی از همون اول به تو گفته بودم باید ادامه بدهی اما تو ...
ویدا ادامه داد:
- مرتكب اشتباهی شدم كه برام مبدل به یك تجربه تلخ و یك شكست از اون تلخ تر شد.
دكتر هرندی گفت:
- و حالا قصد داری فرار كنی، تو برای ادامه تحصیل نمی ری ویدا.
ویدا با ناراحتی به دكتر هرندی نگاه كرد و گفت:
- شما اشتباه می كنید من قصد فرار ندارم.
دكتر هرندی گفت:
- ویدا اول تكلیفت را با خودت معلوم كن. اینطور رفتن باز هم باعث شكسته، اگر بری باز هم فكرت اینجاست، هنوز اونطور كه باید و شاید واقعیت رو قبول نكردی.
ویدا با كمی عصبانیت گفت:
- من واقعیت رو قبول كردم. یاشار هیچ ارزشی برای من قائل نیست یعنی نبوده. من فقط سعی داشتم خیلی ... خیلی ابلهانه خودم رو به اون بچسبونم.
دكتر هرندی با آرامش گفت:
- واقعیت اینقدرها هم تند نبود، یاشار برای تو ارزش قائل بود و هنوز هم براش ارزش داری تو هم قصد نداشتی خودت رو به اون بچسبونی، فقط در درك احساساتت دچار اشتباه شدی. می بینی باز هم داری اشتباه می كنی. از اون چه خبر داری؟ از یاشار ...
ویدا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- هیچی ... خیلی وقته كه نه دیدمش نه ... نه ...
دكتر هرندی در ادامه صحبتهای او گفت:
- نه صداش رو شنیدی، اما چرا؟ مگه دایی زاده ات نیست مگه برات مهم نیست كه در چه حالی به سر می بره؟
ویدا سرش را پایین انداخت و دكتر هرندی ادامه داد:
- ویدا اگر به دنبال موفقیت هستی، تكلیفت دلت رو یك سره كن. می خوام مثل یك پدر نصیحتت كنم؛ كارهای نیمه تمامی را كه در اینجا داری تمام كن و بعد برو. اگر فكر می كنی می تونی نظر یاشار رو در مورد خودت تغییر بدی باز هم تامل كن.
ویدا سرش را بالا گرفت، مستقیما به هرندی نگاه كرد و گفت:
- می تونم مطمئن باشم كه مادربزرگم شما رو اینجا نفرستاده؟
دكتر هرندی لبخندی زد و گفت:
- مطمئن باش، چون دیگه به من اعتماد نداره، یا خودش مستقیما می یاد سراغت یا یكی دیگه رو مامور می كنه. من نمی خوام تمام وقتت رو اونجا با این فكر سپری كنی كه اگه می موندم ... اگر می تونستم ....
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:17 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها