بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 06-28-2010
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض داستان عاميانه‌ي آذربايجان طاهر و زهره


زهره نيز زخمه بر چنگ زد و به آواز چنين گفت :

" در پلك هاي چشمم ، ياد تو فريادي خواهد بود ودلم را آويزِ ستاره ها خواهم كرد كه مرا با رقص هاله ، به حجله ي مهتاب ببري. بال هاي عشق راباور دارم !"

طاهر با بدرودي راهي شد و با باران اشك اش بر گور پدر ، از خاك سرد او مشتي برداشت و سوگند ياد كرد كه روزي بازآيد و هرگز از عشق خود نگذرد.

از گيلان تا گنجه رفته بودند كه " احمد سوداگر" به طاهر گفت :

" از اينجا به بعد راهمان جداست و خود ، مردِ راهي و بايد دلاورانه به تحقق آنچه كه دوست داري انديشه كني و بگذاري كه اعمال و رفتارت به جاي آرزوهايت سخن بگويند."

احمد سوداگر با كاروان خود رفت و طاهر ماند با قافله اي اندك و غلاماني چند تا تقدير خود را پيش بگيرد. شبانگاهي به پاي چشمه اي خوابيدند و فردا كه مرغ زرين بال ِآفتاب ، پرگرفت و روشنايي بردميد ، تا طاهر چشم گشود و نگاهي به اطراف انداخت ، همه ي غلامان را بي آن كه آسيبي به آنها برسد مرده و بي جان ديد.

در بهت اين راز فرورفته بود كه كلام پدر در گوش اش زمزمه اي شد و چنين يادش آمد :

"بايد به خود متكي بود و به باورهاي درون. اهدافي پرجلال كه از هزاران يار نيزقيمتي ترند. "

طاهر با خود نجوا كنان دريايي سخن داشت كه در اين اثنا كارواني ديد و از قافله سالار، ياري خواست تا غلامان را خاك كنند. كاروانسالار كه نام اش "خا ن وِردي" بود تا از تقدير طاهر مطلع شد اورا به " گنجه " دعوت كرد تا در سراي وي به بازرگاني بپردازد و اگر هم دختر ش را پسند يد داماد وي باشد و در عمارت او جاي گيرد.

طاهر كه با تيپاي تقدير همگامی‌می‌كرد بي آنكه كلامی‌گويد به همراه كاروان ، راهي گنجه شد و به ميرزايي در تجارتخانه ي خان وِردي سرگرم گرديد.

روزي " خان وردي " عازم سفر بود كه به دخترش مارال چهل كليد داد و گفت :

" براي آن كه طاهر ، حوصله اش سر نرود و با مهر تو مأنوس گردد ، هر روز يكي از اين كليد ها را كه مربوط به چهل باغ ِ تو درتوي عمارت است را به او می‌دهي تا به گشت و گذار باشد و اما هرگز كليد چهلمين باغ را به او نده تا من برگردم."

طاهر هر روزي بعد از امور سراي ، به تفرج وارد يكي ازباغهامی‌شد و با نار و كرشمه ي مارال و كنيزكان خورشيد وَش ، ملال خاطر از دل می‌شست كه روزي نوبت به چهلمين باغ رسيد و تا كليد آنجا را از مارال خواست ، او گفت :

"اين در را روزي باز خواهيم كرد كه پدر از سفر بازگردد و سپرده كه تا او از سفر نيامده ، وارد آنجا نشويم."

روزها گذشت و اما دلِ طاهر تاب نياورد و دور از چشم مارال ، از ديوار بالا رفت وتا وارد باغ شد ، باغي ديد در زيبايي همچون بهشت كه از هر طرف چشمه ها روان بودند و در بركه ها ، قوي ها سر در گريبان هم داشتند. غزالان بي هيچ بيمی‌در سايه سار ها خفته بودند و فاخته ها و سهره ها ، نغمه كنان در هوا دور می‌زدند. طاهر، واله و شيدا قدم می‌زد كه ناگهان ، آواز حزين بلبلي شنيد كه نواي آدميان داشت. بلبل در پروازش بر گرد گلي سرخ ، سينه بر خارها می‌سود و با تني مجروح ، ترانه ي عشق می‌خواند و از جدايي ها ناله می‌كرد. طاهر به بلبل نزديك شد و دليل اين همه بيقراري كه پرسيد چنين شنيد :

" مرا الهه ي عشق نفرين كرده وروزي بي خيال دلبركم كه از فراق من خود را كشته بود ، الهه ي عشق برمن فرود آمد و وقتي مرا در جوار گلرخي ديد كه با وي به معاشقه بودم ، نفس اش آتش شد و ازميان شعله ها ساحره اي به هيبت آدمی‌و اما با كله ي يك مار ظاهر شد و گفت : " دمی‌بعد خود را در كسوت يك بلبل پاي گوري خواهي ديد كه سوگلي ات از فراق تو در آن خفته وتاآنجا چشم برهم زني ، در باغي خواهي بود كه در طواف گل سرخي ، سينه بر خارهايش می‌زني و مجروح و محزون همه اش می‌نالي. اين طلسم اما روزي خواهد شكست كه يك عاشق، با همه ي هوس ها و فريب هاي فرارويش، به ديدار تو آيد و همچنان نيز عشق دلدارش را در دل بپرورد. دريغا تاكنون هيچ عاشقي در ِ اين باغ را نگشوده و از نفرين الهه ي عشق رهايي نيافته ام."

طاهر گفت : " طلسم تو خواهد شكست كه من همان عاشقم و هنوز ، سرانگشتان آتشين هوس، مرا در دام شعله هايش نينداخته است. "

بلبل با كلام طاهر گلفشاني ها كرد وگفت : " پس اگر روزي به ديدار دلبندت شتافتي ، بدان كه من نيز از اين طلسم رها خواهم شد."

مارال كه با چشمها و صف مژگان اش ، هميشه كانون هوس را درل طاهر نشان می‌رفت ، روزي او را ملول و محزون ديد و وقتي از او علت اين همه غم و كدر را پرسيد ، طاهر گفت :

" عزم سفر دارم و اما تو وخانواده ات را باهمه مهرباني هاتان هرگز فراموش نخواهم كرد. نگاه هاي تو اگر خاموش هم بودند ولي بي زبان نبودند ودريغا كه من ياري منتظر دارم و مهرورزي برايم دشوار است."

فرداي آن روز ، طاهر راهي شد و هنوز از محال " گنجه " دور نشده بود كه " خان وردي " با كارواني از مال التجاره ، به او برخورد و فهميد كه حتما او راه اش به باغ چهلم خورده و آن بلبل شيدا را ز دل گشوده و او را چنين آواره ي راه كرده است.








__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 10:46 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها