بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 08-11-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان هستی من فصل شانزدهم

مسعود و هديه مثل دو كبوتر عاشق دائما كنار هم بودند يا مسعود خانه ما بود يا هديه خانه آنها. از وقتي هم نامزد شده بودند رفت و آمد دو خانواده به هر مناسبتي زياد شده بود. مسعود مرد فهميده و خوش اخلاقي بود و رابطه اش با همه خوب بود. او در اصل دوست هومن بود ولي مرا به خاطر خواهر زن بودنم خيلي دوست داشت. روزي كه به اتفاق هديه قرار شد به خريد بروند به اصرار مرا هم با خود همراه كردند. دلم نمي خواست مزاحم خلوتشان شوم اما هم هديه و هم مسعود با اصرار از من خواستند كه همراهشان باشم مادر هم گفت:
- چه اشكالي دارد ؟ تو خواهر هديه هستي خوب نيست هديه در خريد اولش تنها باشد.
به اجبار با آنها به بازار طلا فروشان رفتيم پشت هر ويتريني كه آنها براي خريد حلقه و سرويس طلا مي ايستادند من حلقه هاي ازدواج خودم و فرهاد را نشان مي كردم واقعا كه چه عالمي داشتم! عاقبت بعد از ديدن چند مغازه هديه سرويس طلاي زيبايي را پسنديد و وارد مغازه شد. وقتي هديه سرويسش را كادو شده دريافت كرد مسعود انگشتر طلاي دخترانه و زيبايي را جلوي روي من گذاشت و گفت
- مي پسندي؟
گفتم:
- قشنگ است از خود هديه بپرس كه خوشش مي آيد يا نه؟
هديه گفت:
- نه مي خواهد براي تو بخرد اگر خوشت امده بگو اگر هم نه يكي به سليقه خودت انتخاب كن
شرم زده گفتم:
- نه من لازم ندارم خودم دارم
- اين يك رسم است هستي جان، سليقه من اين است اگر دوست نداري خودت انتخاب كن.
به هديه نگاه كردم ارام چشمانش را به هم زد و من فهميدم كه بايد قبول كنم و گر نه مسعود ناراحت مي شود خنديدم و گفتم:
- خيلي زيباست همين خوب است هر چه باشد سليقه داماد است
مسعود بعد از دادن پول طلاها ما را به رستوران برد نهار خوشمزه و دلچسبي را صرف كرديم و بعد از آن به سينما رفتيم از اين كه همراهشان امده بودم شديدا پشيمان بودم مثل جوجه اردك زشت دنبالشان روان بودم ان دو در عالم خود سير مي كردند و من تنها و خسته به فيلم نگاه مي كردم و چرت مي زدم. عاقبت رضايت دادند و دم غروب به خانه برگشتيم. هديه وسايل خريدش را به ذوق فراوان به مادرش نشان مي داد و من خسته از پياده روي به اتاقم رفتم تا بخوابم روي تختم دراز كشيدم و از ته قلب ارزو كردم روزهاي خوش من و فرهاد نيز زودتر از راه برسد.
آخر اسفند بود روزها هوا گرم تر شده بود و شب ها بوي بهار لابهلاي درختان غوغا مي كرد ايام خانه تكاني بود و مادر به شدت سرگرم در اين مواقع عصبي و وسواسي مي شد
يك روز كه از بيرون به خانه آمدم ديدم كه خانه به هم ريخته است صفيه خانم بالاي چهارپايه بود وشيشه ها را پاك مي كرد مادر هم به سرش روسري بسته بود و دائم غر مي زد كه دست تنهاست اثري از هديه نبود حتما دوباره با مسعود به گردش رفته بودند روسري ام را در اوردم و مانتويم را گوشه اي انداختم و به كمك مادر رفتم. صفيه خانم بالاي چهارپايه بود و با هر بلند و كوتاه شدن جيغ خفيفي مي كشيد به سراغش رفتم و از او خواستم كه پايين بيايد گفتم كه پاك كردن شيشه ها با من. مادر هاج و واج نگاهم مي كرد. مي دانست چه قدر از شيشه پاك كردن متنفرم اما دلم به حال صفيه خانم مي سوخت از وقتي قصه زندگي اش را شنيده بودم مثل مادربزرگم دوستش داشتم از اين كه اين قدر در زندگي اش سختي كشيده و تحقير شده بود از اين كه طفلش را از دست داده بود و ديگر بچه دار نشده بود از اين كه عمر خوشبختي اش خيلي كوتاه بود. خوشحال شد و پايين امد . گفتم:
- شما برو كمك مادر كن و كار ديگري انجام بده .
در حاليك ه دعايم مي كرد به كار ديگر مشغول شد.
بالاخره خانه تكاني پر از وسواس مادر هم پايان گرفت. عيد ديگري مي آمد و يك سال به سال هاي عمر ما اضافه مي شد و در زير گذر اين ايام روزهاي پر شور من هم مي گذشت و وروق زندگي من هم عوض مي شد. كم كم به عيد نزديك مي شديم . با مادر به بازار رفتيم و لباس و كيف و كفش خريديم با اين كه بزرگ شده بودم اما هنوز از بابت خريد مثل بچه ها ذوق مي كردم و شاد بودم. جوان بودم و پر از ارزو پر از اميد به داشتم فردايي رويايي. اواخر اسفند حال من هم تغيير مي كرد ان قدر روزهاي اخر سال برايم مست كننده بود كه حد نداشت . مخصوصا چهار شنبه سوري ان سال كه به زودي مي رسيد و عمه ماهرخ ما را به خانه اش دعوت كرده بود خوشحالي ام علاوه بر مراسم چهارشنبه سوري بيشتر به خاطر ديدن فرهاد بود مي توانستم شب پر خاطره اي داشته باشم قلبم از شوق ديدارش مي لرزيد اه حال ادم عاشق نگفتني است. در عين خوشحالي اندوهناك هم هست اندوه پايان ديدار اندوه خداحافظي ....
وقتي پشت در خانه عمه رسيديم خانواده نسترن نيز از خانه بيرون امدند ظاهرا انها نيز مهمان عمه بودند از اين كه آن شب لادن و نسترن جلوي چشمم رژه مي رفتند كمي دلخور بودم در باز شد و به داخل رفتيم اولين چيزي كه نگاهم كاويد ديد فرهاد و لادن بود كه داشتند با هم از روي آتش مي پريدند اين مسئله نيز به ناراحتي ام افزود حسود نبودم ولي از اين كه لادن اين طور اعصابم را خرد مي كرد لجم مي گرفت. او عمدا اين كار ها را جلوي روي من مي كرد و فرهاد ناخواسته و ندانسته با او همراه مي شد. هومن فورا ترقه اي از جيبش در آورد و جلوي پاي لادن انداخت لادن متوجه نبود و داشت با صداي بلند مي خنديد كه ترقه صداي جيغش را در آورد دستش را روي قلبش گذاشت و به عقب پريد من نتوانستم از خنديدنم جلوگيري كنم. ارام خنديدم اما شليك خنده بلند هومن و شاهرخ و شهلا به هوا برخاست لادن نگاه پر نفرتي به هومن كرد و گفت
- بگذار برسي بعد اين كارهاي بچه گانه را انجام بده
هومن با صداي بلند خنديد و گفت:
- دست خودم نيست وقتي مي بينم زندگي به روي تو لبخند مي زند و تو از ته دل شادي دلم مي خواهد شادي ات را خراب كنم.
سپس سرش را تكان داد و گفت
-باور كن دست خودم نيست
دلم خنك شد. كي دانستم هومن هم از رفتار لادن كه مرا خرد مي كند ناراحت شده و تلافي كرده است. شهلا و ياسمن دستم را كشيدند تا به وسط حياط برويم فرامرز و شاهرخ پشته هاي چوب را روي هم چيدند و منتظر ما بودند كه بقيه پشته ها را آتش بزنند از ياسمن و شهلا عذر خواهي كردم و به داخل ساختمان رفتم. عمه با خوشرويي از من استقبال كرد. كنار مادر نشستم و مشغول خوردم ميوه شدم. نمي دانم چرا اما باز هم دلم خنك نشده بود ياسمن كنارم امد و گفت:
- پس چرا نمي آيي؟ منتظر تو هستيم
سردرد را بهانه كردم و از رفتن امتناع كردم. ياسمن با دلخوري نسترن را به حياط دعوت كرد. كاظم آقا مشغول اماده كردن كباب ها بود. گوشت را در ظرفي بزرگ ريخته بود و به سيخ مي كشيد برخاستم و به كمك رفتم. گفت
- برو هستي جان ، برو پيش بچه ها اين روزها را اسان از دست نده جواني است و هزار خاطره
فرهاد در حاليك ه چاي پر رنگ و قرص مسكني را جلوي من گذاشت و گفت:
- هستي بخور چاي و قرص سردردت را آرام مي كند بدون تو از اتش پريدن صفا ندارد
به چشمانش نگريستم صداقت و محبت در آن موج مي زد گفتم
- تو برو من مي آيم
- نه بايد با هم برويم چي شده؟ كمي گرفته اي از من ناراحتي؟
- نه از اين كه لادن و نسترن دائم جلوي رويم هستند ناراحتم
- چه كار به آنها داري هستي؟ من و تو دنياي خودمان را داريم بالاخره انها مهمان ما هستند لادن دختر دايي ام است ناراحت مي شوي اگر به عنوان فاميل و همسايه بهشان احترام بگذارم؟
خنديدم و گفتم:
- نه ! ولي خيلي حسودم
- درست مثل من وقتي شهريار با ان چشمان ابي اش به تو خيره مي شود دلم مي خواهد خفه اش كنم
با هم خنديديم و فرهاد گفت
- همان طور كه من دوست دارم تمام فكر و ذهن تو براي من باشد تو هم اين حق را داري اما هستي جان ديگران هم با ما زندگي مي كنند و بي احترامي بهشان درست نيست مهم اين است كه بدانيم هر دو به هم تعلق داريم قلب و روح و نفسمان مگر نه؟
سرم را تكان دادم و با هم به طرف حياط رفتيم.
در حياط صداي هياهوي شاد بچه ها به اسمان ميرسيد ياسي و شهلا به طرفم امدند و دستم را گرفتند تا سه تايي از روي اتش بپريم. كاظم آقا با كمك فرامرز و شاهين داشت كباب ها را آماده مي كرد بوي دود كباب و هواي عيد و شادي كه در رگ هاي جواني ام جريان داشت از آن شب بهترين خاطره را برايم ساختند . مسعود و هديه با هم از روي اتش مي پريدند هومن نفت بيشتري روي چوب ها ريخت زبانه اتش بالا كشيد لادن به طرف فرهاد رفت و دستش را گرفت كه با هم بپرند فرهاد دستش را كشيد و لادن سمج پيراهم فرهاد را گرفت و پريد نمي دانم چرا بيخود به لادن حساس شده بودم بالاخره هر چه بود او هم همخون ما بود ولي از سمج بازي اش بدم مي آمد مخصوصا كه جلوي من عمدا با فرهاد گرم و خودماني مي شد ولي من همين كه از عشق فرهاد نسبت به خودم با خبر بودم ارام مي شدم ياسمن از اين افكار بيرونم كشيد و گفت
- سرت بهتر شد هستي؟
شهلا گفت
- وقتي فرهاد برود دنبال معلوم است كه خوب مي شود
ياسمن گفت:
- چه قدر خوب شد كه امدي هستي بدون تو خوش نمي گذشت
شهلا چشمانش را درشت كرد و گفت
- واي ياسي تو چه قدر دو رويي همين الان مي گفتي چه قدر بدون هستي غرغرو خوش مي گذرد.
- من گفتم؟
و با جيغ و فرياد به دنبال شهلا دويد هومن دستم را گرفت و با سرعت از روي اتش پريديم فرهاد به نرده هاي ايوان تكيه داده بود و به من و شهلا نگاه مي كرد شعله اتش به صورتش افتاده بود و او را جذاب تر نشان مي داد پلوور سرمه اي رنگ و شلوار جين ابي رنگي پوشيده بود در دلم او را ستودم خدا مي دانست كه با هر نگاه چه قدر محبتم به او زياد مي شد.
ياسمن به طرف فرهاد رفت و گفت:
- مظلوم شدي فرهاد بيا با خواهر قشنگت از روي اتش بپر
لادن گفت:
- اوه ياسمن كي مي گويد ماست من ترش است؟ خوبه خوشگل زياد اين جا هست و تو توي انها گم شدي
شهلا گفت
- راست مي گه همچين مي گويد خوشگل انگار خوشگل تر از خودش نديده
ياسمن كه نمي دانست با گفتن اين جمله چه قدر دشمن تراشيده لبخند كمرنگي زد و گفت
- ببخشيد تا حالا فكر مي كردم افتخار مي كنيد كه دختر خاله و پسر خاله هايي به اين خوشگلي داري
شهلا گفت
- اره افتخار كه مي كنم چون داداش هاي خودم از همه خوشگل ترند
من و هومن به هم نگاه كرديم هومن صدايش را صاف كرد و گفت
- خانم ها اقايان عصباني نشويد اگر خانم خوشگلي اين جا باشد اون كسي نيست جز....
و دستش را به طرف من نشانه گرفت
- هستي
صداي كف زدن فرهاد همه را مغلوب كرد و هومن دوباره گفت
- يك اقاي خوشگل هم هست و او نكسي نيست جز
فرهاد با صداي بلند گفت
- من
هومن گفت
- نه خودم
همه خنديدند
فرهاد به سوي من آمد تا با هم بپريم خجالت كشيدم و سر به زير انداختم فهميد و كمي عقب تر ايستاد و با هم از روي اتش پريديم
فرهاد زير لب گفت
-زردي من از تو سرخي تو از من
و بعد ارام گفت
- درد و بلاي هستي هم براي من
نگاهم كرد و خنديد . گفتم:
- خدا نكند فرهاد!
نگاهم چرخيد و لادن را ديدم كه با نفرت به من مي نگرد ونسترن كه حسرت در چشمان زيبايش موج مي زد.



__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 08-11-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان هستی من فصل هفدهم
دليل نفرت لادن را از خودم نمي دانستم الان هم لادن با من زياد خوب نيست. خب همه آدم ها در انتخاب ازادند من و لادن همزمان فرهاد را دوست داشتيم اما بي تفاوتي فرهاد نسبت به لادن باعث نفرت او از من مي شد و محبت عميق فرهاد به من او را جري مي كرد شام را با سر وصداي زياد خورديم مادر پدرهايمان شاد و سرخوش با هم گفتگو مي كردند. بعد از شام نسترن به فرهاد گفت:
- فرهاد خان مي شود كمي برايمان ساز بزنيد؟
و بعد رو به مه ما كرد و گفت
- شب ها صداي ساز فرهاد خان تا خانه ما مي آيد و ما را هم بي بهره نمي گذارد
فرهاد گفت
- شرمنده نمي دانستم براي همسايه ها مزاحمت دارم
نسترن با خجالت گفت:
- اوه نه! اتفاقا من با صداي ساز شما ارام مي شوم
شهلا پشت چشمي نازك كرد و گفت:
- چه لوس انگار صداي ساز آدم را ارام مي كند
ياسمن صدايش را پابين آورد و گفت
-زشته شهلا ناراحت مي شود
فرهاد برخاست تا به اتاقش برود و سازش را بياورد در همين لحظه تلفن زنگ زد و فرهاد بعد از گفتگويي كوتاه رو به همه كرد و گفت
- با عرض معذرت براي يكي از دوستانم مشكلي پيش امده و من بايد به كمكش بروم ببخشيد كه تنهايتان مي گذارم
همه با او خداحافظي كردند و او از خانه بيرون رفت
ياسمن با اصرار از من خواست كه آن شب را پيشش بمانم از مادر اجازه گرفتم و مادر موافقت كرد و مقداري هم پول به من داد تا فردا كه با ياسمن به خريم مي روم لباس و كفش بخرم
به طرف اتاق ياسمن رفتيم اتاق فرهاد درست روبروي اتاق ياسمن بود دلم برايش پر كشيد كاش به كمك دوستش نرفته بود آن وقت مجبورش مي كردم برايم ساز بزند صداي گيتارش اواي گلويش فقط براي من باشد ياسمن شير كاكائو و شكلات را روي ميز گذاشت و گفت:
- بخور هستي ، الان ميروم تخمه مي آورم با اين كه خيلي خسته ام و مادر از صبح ازم كار كشيده ولي دلم مي خواهد امشب را خوش باشيم
روي تخت دراز كشيدم و دست هايم را زيرسرم قرار دادم ياسمن لباس راحتي از كشوي ميزش در آورد و گفت:
- هستي اين ها را بپوش راحت ترند
و بعد دوباره گفت:
- هستي مي بيني فرهاد چه قدر هوايت را دارد؟ خوش به حالت واقعا عاشق توست. امشب وقتي گفتم هستي سرش درد ميكند ان قدر ناراحت شد كه فكر كردم سر خودش درد گرفته
لبخندي زدم و گفتم:
- حس من هم به او همين قدر قوي است
ياسمن دراز كشيد و گفت:
- چه قدر خسته ام هستي تا تو مي روي اشپزخانه ظرف تخمه را بياوري من هم يك چرت مي زنم
غرغر كنان گفتم:
- اه ، ياسي تو چه قدر تنبل شدي مثلا من مهمانم
- برو بابا چه مهماني تا چند وقت ديگر صاحبخانه مي شوي زن داداش
خوشم امد حس اين كه شايد روزي عروس آن خانه شوم دلم را لرزاند از پله ها پايين رفتم طفلك عمه از خستگي زود خوابش برده بود به آشپز خانه رفتم و دستم را در جستجوي كليد برق به ديوار كشيدم كه ناگهان دستي محكم دستم را گرفت از ترس جيغ كوتاهي كشيدم و به عقب پريدم دهانم خشكم شده بود
چراغ روشن شد و فرهاد را ديدم كه با تعجب به من نگاه مي كرد به طرفم امد و گفت
- تويي هستي من را ببخش فكر كردم ياسمن است كه آمده چيزي بردارد تو اين جا چه كار مي كني
روي صندلي نشستم و گفتم
- بار دوم است كه اين طور مرا زهره ترك مي كني فرهاد كي برگشتي؟
روي صندلي كنار من نشست و گفت:
- تازه رسيدم آمدم آب بخورم كه پايم به چيزي خورد و با ديدن آن شي به ياد صاحبش افتادم و در تاريكي نشستم و داشتم به او فكر ميكردم اين براي توست؟
دستش را باز كرد و من گوشواره ام را دردستش ديدم
دستم را به لاله گوشم كشيدم بله جاي گوشواره خالي بود
دستم را به طرفش بردم كه لنگه گوشواره ام را بردارم كه ناگهان مشتش را گره كرد و دستش را عقب كشيد جا خوردم نگاهش كردم
با ديدن چهره متعجبم لبخندي زد و گفت:
- گوشواره ات امانت پيشم مي ماند تا وقتي كه انگشترش را برايت باورم قبول؟
بدنم سست شد هبود پلك هايم را به علامت مثبت بستم و باز كردم
دلم مي خواست اين نگاه تا ابد طول بكشد لنگه ديگر گوشواره را در اوردم و به دستش دادم و گفتم:
- اين هم پيش تو باشد وقتي كه سرويس كامل شد برايم بياور و من منتظر آن روز هستم
نگاهي به گوشواره ها انداخت و گفت:
- انگشتر گردنبندي به شكل همين قلب كه دورش پر از نگين هاي سفيد است را سفارش مي دهم تا برايت بسازند و بعد مي آيم تا براي هميشه با هم باشيم
خنديدم و از شرم برخاستم و با سرعت به اتاق ياسمن رفتم ياسمن هفت پادشاه را خواب مي ديد پنجره را باز كردم و هواي خنك آخر اسفند را به ريه هايم كشيدم احساس گرما تمام تنم را مي سوزاند و داغ تار از همه وجودم قلبم بود عشق فرهاد گرمم كرده بود آه خدايا چه قدر عشق شيرين و پر جاذبه است صداي گيتار فرهاد با ترانه اي كه نجوا مي كرد گوشم را نواز داد
لحظه ديدار نزديكست
باز من ديوانه ام مستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هان؟ به غفلت نخراشي گونه ام را تيغ
اي نپريشي صافي زلفكم را باد
ابرويم را نريزي دل؟
روحم صيقل مي خورد انگار كه قلبم گنجايش آن همه مهر را نداشت اشك هاي گرمم روي صورتم روان شد دلم مي خواست كسي در آن لحظه به من مي گفت:
دل مبند مهر و محبتت را قطع كن اين عشق نافرحام است.
كاش ندايي به من اي هشدار را مي داد هر چند كه در آن زمان هم نمي توانستم دست از فرهاد بكشم عشق فرهاد در دل و جان من ريشه داشت و هستي ام را مي سوزاند


__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 08-11-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان هستی من فصل هجدهم
بهار با سر سبزي خود از راه رسيد درختان شكوفه هاي زيباي خود را سخاوتمندانه به رخ آدم ها مي كشيدند با چابكي از تخت جدا شدم و پنجره را گشودم دست هايم را باز كردم و كش و قوسي به بدن كوفته ام دادم هواي بهاري در منشور جواني برانگيخت. حال و هوايم ناگفتني بود انگار روي آسمان ها پرواز مي كردم به پايين رفتم مادر مشغول پختن غذا بود. بوي ماهي سرخ شده فضا را انباشته كرده بود مادر رو به من كرد و گفت:
- چه عجب هستي! بيدار شدي؟ صبحانه ات را بخور و سفره هفت سين را بچين
متعجب از ديدن ظرف هاي پر از غذاي روي گاز به مادر گفتم؟
- چه خبره مامان؟ اين همه غذا! مهمان داريم؟
هديه شاد و شنگول بيني ام را كشيد و گفت:
- بله خانم كوچولو ، نامزد عزيز من به اتفاق خانواده اش مهمان ما هستند
پكر شدم و گفتم:
- اوه آمدن مسعود كه اين قدر خوشحالي ندارد
هديه به طرف من چرخيد و گفت:
- براي من بهترين اتفاق سال است
در حالي كه كمي نان در دهانم مي چپاندم گفتم:
- كاش ياسمن هم مي آمد
هديه با شيطنت گفت
- ياسمن يا فرهاد؟
خود را خونسرد نشان دادم و گفت
- ياسمن من با فرهاد چه كار داردم؟
- آره جون خودت، چشمهايت فرياد مي زند كه فرهاد را مي گويي.
حالا اگر بگويم خانواده عمه هم دعوت اند خوشحال مي شوي؟
با خوشحالي دست در گردنش انداختم و گفتم:
- آخ جون راست ميگي؟
- حالا چه طور آمدن مسعود خوشحالي ندارد ولي آمدن فرهاد دارد؟
- آخه فرهاد يك چيز ديگر است
مادر وارد اشپزخانه شد و گفت
- چي شده هستي؟ امسال سال آخر است كه هديه پيش ماست حسابي بهش برس كه وقتي عروسي كرد و برود تو خيلي تنها مي شوي
اشك از چشمان هديه حلقه زد و گفت
- باورم نمي شود مهمان امسالتان هستم
مادر با لحن غم آلودي گفت:
- خدا كند من زنده باشم و عروسي هومن و هستي را هم ببينم در همين لحظه هومن كه روسري مادرش را به سرش بسته بود داخل آشپزخانه شد و اداي مادر را در آورد صدايش را نازك كرد و شروع كرد به رقصيدن ما از خنده رسيه رفتيم و مادر سر هومن را در آغوش گرفت و بوسيد
با صداي زنگ پدر به حياط رفت مادر رو به من كرد و گفت
- بلند شو هستي لباس بپوش و آماده شو نا سلامتي عيد است
زود بيا سفره را بچين
با سرعت به اتاقم رفتم درهاي كمدم را گشودم و از ميان لباسهايم مناسبترين را انتخاب كردم و با دقت و وسواس بسيار خود را اماده نمودم دلم شور مي زد. نمي دانستم چرا آن قدر اضطراب داشتم صداي شاد ياسمن كه از مادر سراغ مرا مي گرفت از پايين شنيده مي شد اين كه كسي ان پايين منتظر من است و هر لحظه انتظارم را مي كشيد شادم مي ساخت قلبم آن قدر هيجان داشت كه متوجه ورود ياسمن نشدم ياسمن مرا در آغوش گرفت و سال نوي نيامده را تبريك گفت آرام گفت
- فرهاد داره مي ميره چرا زودتر نمي آيي طفلك از بس بالا را نگاه كرد گردنش درد گرفت
خنديدم و با هم به طبقه پايين رفتيم با صداي بلند به عمه و شوهرش سلام كردم فرهاد هم سلامم را پاسخ داد و كنار پدر نشستم هديه بي قرار گوش به زنگ بود عاقبت زنگ خانه نواخته شد و پدر و مادر و هديه با هم به حياط رفتند به فرهاد نگريستم بلوزي اسپرت به رنگ سفيد پوشيده بود كه صورتش را معصوم و خواستني جلوه مي داد لبخند گرمي زد و گفت
- خوبي؟
سرم را تكان دادم و خنديدم. خانواده مسعود با تعارفات پي درپي مادر و پدر وارد شدند مسعود خوش و خندان به همه سلام كرد و به من گفت
- حال هستي چه طوره؟ خواهر زن عزيزم!
گفتم:
- خوبم ممنون
اشاره اي به پشت سرش كرد وفگت
- هر كاري كردم دست به سرش كنم نشد
و با نگاهش پشت سرش را نشان داد از ديدن شهريار جا خوردم در حاليك ه مودبانه با پدر و مادر روبوسي مي كرد گفت
- ببخشيد كه مزاحم جمع فاميلي اتان شدم امروز سر زده به خانه خاله آمدم و راستش در مقابل اصرار خاله و مسعود خان مزاحم شما شدم شرمنده
مادر لبخندي زد و گفت
- اختيار داريد شهريار خان منزل خودتان است شما هم مثل مسعود عزيز هستيد
هديه چشمكي زد و گفت
- معلوم نيست عاشقان سينه چاك هستي خانم چه طور از در و ديوار به خانه ما هجوم مي آورند
شانه ام را بالا انداختم و گفتم
- اتفاقا من اصلا از اين شهريار خوشم نيم آيد به نظرم زيادي پر رو است
اصلا به فرهاد نگاه نكردم شهريار كنار فرهاد نشسته بود و مي دانستم كه زياد از اين كه شهريار آن جا حضور دارد راضي نيست
با كمك ياسمن سفره هفت سين را روي ميز چيديم و قران را بوسيدم و شمع ها را روشن كردم در يك لحظه فرهاد را ديدم ك همحو تماشاي كارهاي من شده برخاست و به كنار من آمد و گفت:
- قيافه ات در موقع بوسيدن قرآن ملكوتي شده بود
خنديدم و گفتم:
- يك ربع ديگر سال تحويل مي شود دعا كن فرهاد دعا كن كه خوشبخت شويم
- مي شويم خدا ما دو نفر را براي هم آفريده است
با نو شدن سال همه به هم تبريك گفتند ياسمن مرا در آغوش گرفت و گفت:
- انشا الله امسال سال خوبي برايت باشد اميدوارمهمين امسال زن داداش من شوي.
به عقب هلش دادم و گفتم:
- نكنه حرف دل خودت را زدي ياسي! تازگي ها متوجه نگاه هاي خيره و پر مهر تو و هومن شده ام.
- تو هم فهميدي ؟ دلم مي خواست تو آخرين نفر باشي كه بفهمي
- آخر چرا؟
- ترسيدم بگويي نمي خواهم هم خواهر شوهرت باشم هم زنداداشت.
- از خدا مي خواهم چي از اين بهتر
پدرم من و ياسمن را صدا كرد و عيدي هايمان را از لاي قران در آورد و داد بعد پدر ياسمن و سپس هومن بود كه به من و هديه و ياسمن عيدي داد و وقتي پول را كف دست ياسي گذاشت متوجه لرزش دستانش شدم گونه اش را بوسيدم و گفتم:
- هومن جان حواست جمع باشد بدجوري غرق شدي.
با تعجب نگاهي به من انداخت و خنديد ياسمن از كيفش بسته اي در آورد و به من داد و گفت
- قابل تو را ندارد هستي جان ببخش اگر نا قابل است
شرمنده از اين كه به فكر كادو و عيدي ياسي نبودم بسته را باز كردم. درونش عطري بود كه مدت ها قصد خريدنش را داشتم از ياسمن تشكر كردم بعد ازصرف ناهار كه خيلي دلچسب بود مشغول پذيرايي شدم فرهاد موقع برد اشتن ميوه گفت:
- بنشين هستي خيلي خسته شدي چشم هايت قرمز شده اند
با تعجب گفتم:
- چشمان من؟
- آره برو تو اتاقت ببين!
پله ها را دو تا يكي كردم و در اتاقم را گشودم و جلوي ميز ارايشم ايستادم از ديدن شاخه گل مريم و بسته كادو شده اي روي ميز تعجب كردم حدس زدم كار خود فرهاد است اما اين كه كي به اتاق من امده و كادو را گذاشت هيادم نمي آمد ان قدر از احساس لطيف و رمانتيكش خوشم آمد كه لحظه اي به فكر فرو رفتم در هيچ فرصتي از ابراز علاقه اش به من كوتاهي نمي كرد از اين كه به فكر من بود و برايم عيدي گرفته بود غرق در شادي بودم كادو را باز كردم و از ديدن گردنبندي كه شبيه گوشواره هايم بود تعجب كردم بله گردنبند همان قلب بود كه دورش نگين هاي سفيد كار گذاشته شده بود آن را به گردنم اويختم و به طبقه پايين رفتم اولين نگاه به روي گردنبند نگاه مادرم بود با تعجب گفت:
- گردنبند نو مبارك هستي از كجا رسيده؟
با اطمينان گفتم:
- خودم سفارش دادم براي خودم عيدي گرفتم
شهريار خنديد و گفت:
- اتفاقا خيلي زيباست سليقه خوبي داريد.
تشكر كردم و به فرهاد نگريستم چشمانش از رضايت مي خنديد
گفت:
- مبارك باشد گوشواره هايت را به همراه انگشترش مي آورم
خنديدم و گفتم:
- لطف مي كني ممنون
گفت:
- روي ديوار را هم نگاه كردي؟
- ديوار؟ نه مگر روي ديوار چه بود؟
- برو ببين
دوباره با سرعت به اتاقم رفتم و ازديدن قاب زيبايي كه به ديوار آويخته شده بود شادي خاصي وجودم را پر كرد دستانم لرزيدند تمام تنم از گرماي عشق فرهاد مي سوخت در درون قاب شعري به اين مضمون بود
من ندانم كه كي ام
من ندانم كه چي ام
من فقط مي دانم
كه تويي شاه بيت غزل زندگي ام
بغض گلويم را گرفت از احساس ناب و پاك فرهاد از اين كه من برايش چيزي تهيه نكرده بودم و او به فكر من بوده شرمنده شدم وقتي كه مي ديدم زحمت اويختن قاب را هم به ديوار خودش كشيده بيش از پيش محبتش در قلبم جاي گرفت
__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 08-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان هستی من فصل نوزدهم

وقتي دوباره وارد سالن شدم مادر مسعود داشت مي گفت
- مسعود جان هديه خانم منتظر عيدي هستند عروس را نبايد منتظر گذاشت.
مسعود گفت:
- آخ ببخشيد آن قدر جذب صحبت هاي آقا كاظم شدم كه يادم رفت
سپس جعبه زيبايي را كه ماهرانه و با سليقه كادو شده بود و چند رز كوچك روي آن چسبانده شده بود به طرف هديه گرفت و گفت:
- قابل شما را ندارد
مادر مسعود گفت:
- البته هديه و عيدي من و آقاي سبحاني محفوظ است هر وقت عروس گلم سرفرازمان كرد تقديم مي كنيم
هديه محجوبانه گفت
- ممنون مادر جون راضي به زحمت نبودم همين كافي است
ياسمن انگار كه از اين تعارفات خسته شده باشد گفت
- زود باش هديه جان جايزه ات را باز كن ببينم آقا مسعود چي خريده
شليك خنده به هوا برخاست. فرهاد در حاليكه مي خنديد گفت
-ياسمن جان جايزه براي بچه هاست اين كادو عيدي است
ياسمن خنديد و گفت
- مي دانم مي خواستم شما كمي بخنديد بد كردم؟
عمه لب زيرين خود را گاز گرفت و گفت
- ياسمن اجازه بده ببينيم كادوي عروس خانم چيست؟
ياسمن با چشم غره همه در مبل فرو رفت هديه گفت
- ياسمن جان مي شود تو زحمت باز كردنش را بكشي؟
مي دانستم مي خواهد ياسمن بيشتر از اين ناراحت نشود كادو را گرفتم و به دست ياسمن دادم ياسمن با احتياط غنچه گل را باز كرد و به دست هديه داد و سپس در جعبه را گشود و از ديدن سرويس جواهر نشاني كه زيبايي خاصي داشت جيغ كوتاهي كشيد و گفت
- واي هديه يك كتاب فال حافظ هم هست ببين چقدر زيباست ، آقا مسعود خيلي زحمت كشيديد
مادر و پدر و هديه شروع به تشكر از مسعود و خانواده اش كردند
شهريار گفت:
- بد نيست ياسمن خانم يك فال هم بگيرد اين طوري جمع حال و هواي خاصي پيدا مي كند مخصوصا حالا كه سال نو هم تازه آغاز شده است
همه از پيشنهاد شهريار استقبال كردند ياسمن گفت
- ببخشيد درست است كه من خيلي به حافظ علاقه دارم اما در شعر خواندن كمي لكنت پيدا مي كنم اگر فرهاد بخواند قول مي دهم همه تان لذت ببريد.
و كتاب را به فرهاد سپرد فرهاد فاتحه اي خواند و چشمانش را بست و وقتي كتاب را گشود شروع به خواندن كرد:
ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آن از ان نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
اه از ان مست كه با مردم هشيار چه كرد
اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
ساقيا جام مي ام ده كه نگارنده غيب
نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد
فكر عشق اتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببيند كه با يار چه كرد؟
فرهاد بعد از اتمام شعر نگاهي عميق به من انداخت منظورش توجه به معني شعر بود چون من از نيت او خبر داشتم و مطمئن بودم او هم از نيت من با خبر است مادر اشاره اي بههديه كرد كه عيدي مسعود را بدهد هديه برخاست و كادوي مسعود را به دستش داد مي دانستم كه كادواش ساعت مچي است كه با هم خريده بودند اما هديه پدر و مادر يك سكه بهار ازادي بود كه كف دست مسعود گذاشته شد. صداي زنگ خانه خبر از رسيدن مهمان مي داد و خانواده عمو احمد و عمه شهين به ديدن پدر امدند رفتار شهلا و لادن از زمين تا اسمان با هم فرق داشت شهلا بي ريا و سرخوش من و ياسي را بغل كرد و عيد را تبريك گفت اما لادن سرد و بي اعتنا به سلامي اكتفا كرد و رفت درست روي مبل كنار فرهاد را اشغال كرد تنها زحمتي كه كشيد تبريك گفتن عيد به بزرگ تر ها بود وقتي عمه ماهرخ را ديد عمه را در آغوش گرفت وگفت:
- چه قدر دلم برايتان تنگ شده بود عمه جان
انگار صد سال بود كه عمه را نديده است لادن كه متوجه شده بود حواس من به او و فرهاد است عمدا تظاهر به صميميت با فرهاد مي كرد براي اين كه نشان دهم اصلا اين نوع رفتار برايم مهم نيست مشغول پذيرايي شدم ظرف اجيل را جلوي شهريار گذاشتم و با لبخند گفتم
- ببخشيد اگر در پذيرايي كوتاهي بود مي بينيد كه چون پدر فرزند بزرگ خانواده استخانه ما زود شلوغ مي شود
دستش را از روي دسته مبل برداشت و به هم قلاب كرد وگفت
- خواهش مي كنم شما ببخشيد كه من مزاحم شدم راستي گردنبندتان واقعا زيباست فرهاد خان خيلي خوش سليقه است هم به خاطر گردن بند هم به خاطر انتخاب شا
سرخ شدم او از كجا فهميده كه اين هديه فرهاد است
وقتي تعجبم را ديد گفت
- من هم يك مردم و راحت مي فهمم اين هديه يك هديه عاشقانه است
با صورت متعجب و گونه اي فرمز به زور لبخندي زدم و با سرعت از ان جمع گريختم و خود را به اشپزخانه رساندم و ابي به صورتم زدم عجب ادم تيز و زيركي بود اين شهريار ! دسته گل شاهرخ را درون گلدان اب گذاشتم و به سالن اوردم و روي ميز قرار دادم شاهين گلي از ان جدا كرد و به طرفم گرفت و گفت
0 تقديم به دختر دايي خوبم
گفتم:
- چي شده شاهين ؟ سلام گرگ بي طمع نيست حتما چيزي از من مي خواهي كه اين طور دست و دل بازي مي كني؟
شهلا گفت
- آفرين درست زدي به هدف از ديروز تا حلا نق مي زند كه كي به خانه دايي مي رويم تا من از هستي سري كتاب ها و نوارهاي زبان انگليسي اش را بگيرم آقا هوس خواندن زبان كرده است
با مهرباني نگاهي به شاهين كردم و گفت
- چه عيبي دارد؟ من به انها نيازي ندارم شاهين جان. وقت رفتن يادم بينداز تا از بالا برات بياورم
شاهيد دست هايش را به هم ماليد و گفت
- ممنون هستي اگر مي دانستم اين قدر مهرباني منت شهلا را نمي كشيدم تا اين درخواست را از تو بكند
شاهين سه سال از من كوچك تر بود و علاقه من به او مانند خواهري به برادر كوچك ترش بود گل در دستم مانده بود ان را به ياسمن دادم و ياسمن ان را به هومن هديه كرد هومن مثل بچه هاي شيطان و تخس گل را پر پر كرد و به سرش ريخت ولي لي كنان شروع به رقصيدن كرد جوان ها كه انگار منتظر چنين موقعيتي بودند هومن را همراهي كردند صداي خنده شادمان بزرگتر ها را نيز به خنده انداخت بود. هديه و مسعود را به وسط مجلس كشانديم و ان دو عاشقانه با هم رقصيدند نگاهم به فرهاد افتاد كه به من مي نگريست و شايد در ذهنش چنين روزي را براي خودمان محسم مي كرد دستي به گردنبند كشيدم و به او لبخند زدم
هيچ گاه آن روزهاي شاد را فراموش نمي كنم قلبم در سينه ارام نمي گرفت دلم مي خواست فرهاد زودتر به خواستگاري ام بيايد و ما تا ابد براي هم نفس بكشيم.
آن شب بعد از خالي شدن خانه از مهمان ها و خوابيدن اهل خانه به سراغ تلفن رفتم دلم برايش پر مي كشيد چشمم به تابلو و شعرش خيره مي شد و قلبم از احساس پاك فرهاد غرق در لذت مي شد
شماره گرفتم فرهاد انگار كه منتظرم بود گوشي را برداشت صدايش گرم و گيرا و كمي خسته بود ديوانه ام كرد.
- الو جانم؟
- سلام فرهاد منم هستي!
- سلام به روي ماهت چه طوري خسته نباشي
- ممنون زنگ زدم از هديه هايت تشكر كنم واقعا غافلگير شدم
- قابل تو را نداشت ببخش اگر بي اجازه وارد اتاقت شدم در واقع مي خواستم غافلگيرت كنم
- ناراحت كه نشدي ؟ گفتم خودم خريدم نمي خواستم مامام حساس بشود و دائم سرزنشم كند كه چرا چنين هديه اي را از تو قبول كردم
- راست گفتي من و تو يكي هستيم وقتي گوشواره هايت را به من دادي كه امانت پيشم بماندد وست داشتم من هم نزد تو يادگاري داشته باشم يك روز هم انگشترش را برايت مي خرم كه نشان بين من و تو باشد باشد؟
منظورش را دقيقا فهميدم سكوت كردم فرهاد گفت:
- خوابت برده هستي يا سكوت علامت رضايت است
جوابي ندادم صداي نفس هاي فرهاد با نفس هاي من گره خورده بود انگار كه هر دو از صداي نفس كشيدن هم حان مي گرفتيم او نيز ساكت بود و از سكوت من رضايت داشت. واقعا راست مي گويند صداي سكوت و زبان نگاه از هر ابراز محبتي روشن تر است
صداي فرهاد در گوشم طنين انداخت
- هستي من يك سال از درسم مانده تا ان موقع هديه تازه عروسي كرده به من قول مي دهي كه تا سر وسامان گرفتن كارهايم منتظر بماني؟
- اوه تا يك سال ديگر معلوم نيست چه پيش مي ايد من نمي توانم به تو چنين قولي بدهم
- يعني چي هستي؟ يعني نمي خواهي با هم ازدواج كنيم؟
- چرا منظورم اين نبود كه در خانه را به روي خواستگارانم باز مي كنم منظورم اين است كه حالا براي اين حرف ها زود است عروسي هديه مانده هومن هم بايد ازدواج كند من تازه 20 ساله شدم. شايد من بخواهم درس بخوانم و به دانشگاه برم اما بدان كه به هيچ كس جز تو فكر نمي كنم.
- خوب اين كه مسلم است ادم نمي تواند اينده را پيش بيني كند اما يك چيز بگو كه خيال من راحت شود هستي ب.گو كه دوستم....
- خب ديگه فرهاد جان هم من خسته هستم هم تو شب بخير
- اي هستي مغرور و لجباز بدان كه بالاخره يك روز اين اعتراف را از زبانت بيرون مي كشم
خنديدم و گفتم:
-شب بخير پسر عمه عزيزم
آهي كشيد و گفت:
- شب تو هم به خير تمام هستي من!
__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 08-26-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان هستی من فصل بیستم

آن روز خانه دايي دعوت داشتيم با هزار غرولند آماده شدم كه برويم نمي دانم چرا؟ اما حوصله فاميل هاي مادر را نداشتم انگار از دماغ فيل افتاده بودند مغرور و پولدار بودند. دايي همه فاميلش را در خانه اش جمع كرده بود مادر شاد بود و چپ و راست مي رفت و مي آمد به قيافه من به لباس من به همه چيز من پيله مي كرد مي خواست من تنها دختر چشمگير آن جمع باشم. نمي دانم مادر كه از ازدواج فاميلي بدش مي آمد چرا مرا براي فاميلش اينقدر تر گل و ورگل مي كرد. صبح زود به اتاقم آمد و گفت
- آن لباسي را كه خودم برايت خريدم بپوش موهايت را اين طور كن ... كمي رژگونه به گونه هايت بمال اين كفش بپوش ان روسري را سرت كن
خسته شدم و گفتم:
- اه مگر من عروسكم مادر؟ هر چه را كه بخواهم مي پوشم. آرايش هم نمي كنم.
- خوب؟ حالا كه نوبت فاميل من شد دختر ارام و سر به زيري شدي؟ وقتي مي خواهي به خانه عمه جانت يا عمويت بروي لپ هايت گل مي اندازد و عروسك نيستي؟
- خب چه كار كنم؟ فاميل پدرم را دوست دارم زور كه نيست؟ دلم نمي خواهد مثل مجسمه بيايم و جلوي روي خاله خانم بنشينم از حالا گفته باشم مادر من دست خاله ات را نمي بوسم.
- يعني چي هستي؟ من ابرو دارم اين يك رسم است كه كوچك تر ها دست بزرگ ترفاميل را ببوسند اگر اين كار را نكني ابروي مرا برده اي
- من دست خاله ات را نمي بوسم وا...ديگر شاهان هم چنين توقعي ندارند من نمي دانم فاميل شما كي مي خواهند دست از اين اعمال مسخره شان بردارند
مادر كفري شد و خروشيد . هومن به داخل اتاق امد و گفت
- راست مي گويد مادر من هم چنين كاري نمي كنم ان زمان كه بچه بوديم و عقلمان نمي رسيد گذشت. يعني چه؟ كوچ و بزرگ رديف مي شوند و خاله خانم شما دستش را روي عصايش مي گذارد و منتظر است همه يكي يكي تف به روي دستش بچسبانند؟
مادر جيغ كشيد و گفت
- اگر مي خواهيد ابروي مرا ببريد بهتر است نياييد.
سپس چشم غره اي به هر دوي ما رفت و از اتاق خارج شد نگاهي به هم انداختيم و با ديدن ژست هومن كه اداي خاله مادر را در مي اورد از خنده ريسه رفتم گفت:
- برويم هستي! يك ماچ كه ارزش عيدي هاي خاله و دختر خاله مادر را دارد بيا برويم.
چشم هاي هومن از شيطنت برق مي زد مي دانم كه مي خواست عيدي اش را بگيرد و يواشكي نوه هاي خاله مادر را كه مثل عروسك به خود مي رسيدند تماشا كند و دستشان بياندازد. انگار كه مي خواست به تئاتر برود . سرم را تكان دادم و گفتم
- مي آيم اما دست خاله ملوك را نمي بوسم حالا ببين
هومن دستش را زير گلويش كشيد و گفت
- پس شب كه آمديم منتظر توبيخ مادر باش
- به جان مي خرم اما دست نمي بوسم
- خود داني و از در اتاق خارج شد
به در خانه دايي كه رسيديم . هديه و مسعود هم سر رسيدند همه خود را اماده كرديم كه به خانه وارد شويم مادر روسري اش را مرتب كرد و وارد ش د و همه ما پشت سرش وارد شديم يكي يكي سلام و احوالپرسي كرديم اول مادر و بعد پدر دست خاله را كه روي مبل لم داده بود بوسيدند. هومن چاپلوسانه جلو رفت و بعد از به به و چه چه كردن اول صورت خاله ملوك و سپس دستش را بوسيد . هديه و مسعود نيز همين كار را كردند من جلو ر فتم و سلام كردم. خاله ملوك كه صورتش از چروك باز نمي شد خنديد و با صداي نازك و پيرش گفت
- سلام عزيزم هستي جان خوبي؟
خم شدم و صورتش را بوسيدم و گفتم
- به لطف شما سال نو مبارك.
خاله كه منتظر بود دستش را ببوسم گفت
- عيد تو هم مبارك عزيزم.
دستم را روي دست چروكيده اش گذاشتم و فشار دادم و رفتم كنار هومن نشستم چشم هاي مادر گرد شده بود و اخم هاي خاله ملوك در هم رفته بود اما به روي خودش نياورد هومن ارام گفت:
- بابا تو ديگه چه قدر لجباز و مغروري حالا يه تف مي چسباندي چي مي شد؟ پيرزن بنده خدا شاد مي شد
آرام و بي توجه به اخم هاي مادر گفتم:
- من در زندگي ام فقط دست پدرم را مي بوسم و اگر لازم باشد دست مادرم را
- پس خودت را براي تنبيه شب اماده كن چون اگر اماده نباشي به تو شوك وارد مي شود ان وقت در رختخواب باران مي آيد
نيشگوني ارام از بازويش گرفتم و گفتم:
- اماده اماده ام.
دختر خاله هاي مادر با مادر حسابي گرم گرفته بودند دايي به كنارم امد و گفت:
-0 خوب كاري نكردي هستي جان بايد به رسوم احترام بگذاري
گفتم:
- تا حالا جايي رسم نديدم كه دست ببوسند
سرش را تكان داد و گفت:
- امان از بچه هاي اين دوره زمونه
خاله خانم مهلت نداد تا به خانه اش برويم و عيدي هايمان را بدهد. دست در كيف گرانبها و خارجي اش كرد و به مسعود و هديه عيدي قابل توجهي داد. هومن را صداي كرد و با خنده گونه اش را كشيد و به او نيز چند هزار توماني داد اما به من هيچ نداد يعني اصلا به روي خودش نياورد سرش را به عيدي دادن به بچه هاي ديگر گرم كرد كه مثلا من يادش رفته ام. دلم خنك شد برايم مهم نبود كه به من عيدي نداده عيدي فرهاد در نظرم حكم هستي ام را داشت.
شب به خانه برگشتيم خانه ازفرياد ها و جيغ هاي عصبي مادر مي لرزيد و من موذيانه در اتاقم مي خنديدم
صبح با سر و صداي مادر كه غرغركنان از پله ها بالا مي امد بيدار شدم.
- هستي بلند شو دير شد چه قدر مي خوابي
در را گشود و گفت:
- مگر با تو نيستم اين هومن هم معلوم نيست كجا رفته بلند شو بايد چند جا عيد ديدني برويم شب هم شام خانه عمو احمد هستيم. خسته و با بدني كوفته بلند شدم و كش و قوسي به كمرم دادم و جلوي اينه ايستادم و به صورتم دست كشيدم. احساس مي كردم بند بند وجودم از مهر و محبتي عميق فرياد مي كشد. لبخندي زدم و چشمم به مادر خورد كه مبهوت نگاهم مي كرد دستش را به عادت هميشگي زير چانه اش گره كرد و گفت:
- - ا وا تا حالا خودت را نديدي كه اين قدر خوشت امده؟
- تا حالا نمي دانستم چه قدر زندگي قشنگ است
- زندگي قشنگ است يا در اينه خوشگلي ات را محك مي زني؟ اون فرهاد پدر سوخته بهت گفته خوشگلي كه زندگي اين قدر برايت قشنگ شده؟
با حيرت به مادر نگريستم خنديد و گفت:
- چيه فكر كردي من نمي دانم كه چه طور با هم قصه عشق و عاشقي راه انداختيد؟ بابا نگاه هاي سوزناك فرهاد تابلوست
از طرز حرف زدن مادر خنده ام گرفت مادر جدي شد و گفت
- خنده ندارد. من مادرت هستم هر كس نفهمد من كه مي فهمم هر چند اين كارهاي فرهاد فقط مجسمه فردوسي است كه خبر ندارد. به هر حال اميدوارم اين يك احساس زودگذر باشد هستي چون محال است كه من تو را به فرهاد بدهم
- مامان اين حرفا چيه؟ من و فرهاد...
نگذاشت حرفم را تمام كنم گفت:
- لازم نيست چيزي بگويي هر چه قدر انكار كني از من نمي تواني مخفي كني. من همه چيز را مي فهمم. مطمئن باش اين را بدان كه من دختر به ماهرخ و فرهاد نمي دهم
مادر ان قدر جدي سخن گفت كه حرصم گرفت ابي به سر و صورتم زدم مادر از پايين پله گفت
- زود باش هستي صبحانه ات اماده است بايد به خانه خاله خانمم برويم.
پگر شدم، چرا حالا كه جوانه عشق من به شكوفه نشسته بود مادر اين طور محكم و جدي در مقابل من جبهه گرفته بود ؟ گيج و سردر گم صبحانه خوردم و به اتاقم رفتم نگاه سنگين مادر را پشت سرم حس مي كردم كاملا مرا زير نظر داشت حتما به خود آفرين مي گفت كه روز سوم عيد حال مرا اين طور گرفته است چرا كه ديشب در خانه برادرش ابرويش را برده بودم.
مي دانستم كه مادر تا به خاله خانم و دختر خاله هاي افاده اي و دايي پولدارش سر نزند صبح را شب نمي كند شب هم در خانه عمو احمد حوصله لادن را نداشتم به روي تخت دراز كشيدم و پتو را روي سرم كشيدم صداي هومن و پدر ار مي شنيدم كه منتظر من و مادر بودند مادر صدايم زد براي اين كه من هم به او نشان دهم كه در عشقم ثابت قدم هستم و او نمي تواند عقيده اش را به من تحميل كند سردرد را بهانه كردم. مامان در اتاقم ظاهر شد و گفت
- تو كه هنوز اماده نيستي
- سرم درد مي كند حالم خوش نيست
- ا تا نيم ساعت پيش كه زندگي قشنگ بود حالا كه مي خواهيم به خانه خاله خانم برويم سر دردت شروع شد يا ا هستي زياد وقت نداريم نهار منتظرمان هستند
- من نمي ايم دلم نمي خواهد دختر خاله هايتان دائم به من جشم بدوزند و قد و هيكل و صورتم را محك بزنند و براي پسرانشان نشان كنند
- تازه دلت هم بخواهد ارزويت باشد كه نوه هاي خاله من كه همه شان تحصيل كرده اروپا هستند تو را بپسندند
- دلم نمي خواهد ارزويم هم نيست خاله خانم هم نمي ايم. مگر ديشب انها را نديديم؟ سرما خوردم سرم درد مي كند مي خواهم استراحت كنم
- پس با اين حال و روزت شب هم نمي تواني خانه عمو جانت بيايي فكر كنم عمه جانت هم ناراحت شود
- حالا تا شب خداحافظ
- پس از ديروز غذا در يخچال هست نهار و شام بخور
با تكان دادن سر خيالش را راحت كردم و پتو را روي سرم كشيدم . از سكوت خانه متوجه شدم كه تنها هستم نگاهم به قاب فرهاد افتاد شاه بيت غزل زندگي فرهاد بودم مي دانستم از اين كه مرا شب در خانه عمو نمي بيند چه قدر پكر ميشود تا وقتي كه از انحا برود حرص مي خورد و ناراحت است. بد هم نشد حال لادن گرفته مي شد از اين كه فرهاد عصباني و پكر در خانه شان مهمان بود و نمي توانست با او بگويد و بخندد خوشحال بودم از فكر خودم خنده ام گرفت طفلك لادن چه قدر درموردش بد فكر مي كردم البته حقش بود از من هيچ خوشش نمي امد
با جستي از اتاق بيرون امدم و لباس پوشيدم خدا خدا مي كردم كه حداقل مغازه هاي سر چهارراه باز باشند خيابان ها خلوت بود و از خانه ها بوي غذاهاي مختلف بيرون مي آمد بايد براي فرهاد هديه اي مي خريدم تا نشان دهم من هم به فكرش هستم با خوشحالي قدم هايم را به طرف مغازه مورد نظرم تند كردم پيراهني كه مدت ها قصد داشتم براي تولد هومن بخرم هنوز فروخته نشده بود مغازه دار ان را كادو كرد دعا كردم كه اندازه اش باشد از همان پاساژ عطر خوشبويي هم خريدم و يكي هم مثل همان را براي خودم خريدم كه بوي عطري كه فرهاد استفاده مي كند در اتاقم بپيچد.
به خانه برگشتم كمي غذا گرم كردم و نشستم پاي برنامه هاي تلويزيون تا عصر با انها سرگرم شدم غروب از چرتي كه زدم بيدار شدم صداي زنگ تلفن در خانه پيچيد. كمي صدايم را ارم كردم و گفتم:
-بله ؟ بفرماييد.
- الو هستي؟
بله هستم شما؟
زهر مار معلوم هست چرا خانه دايي نيامدي؟
شهلا سلام خوبي؟
- ا شناختي؟ چه مرگت شده؟
- احوال پرسيدنت هم با غرغر است؟‌سرم درد مي كنه
- اره جون خودت فرهاد دارد بال بال مي زند من كه مي دانم داري فيلم بازي ميك ني بابا پسر مردم مرد راضي شدي؟
- راستي حالش چه طوره؟
- طفلك حسابي پكر است وقتي بابات اينا امدند منتظر ورود تو بود اما وقتي مادرت گفت هستي خانه مانده و نيامده مثل توپ پنچر شد.
ياسمن گوشي را گرفت و گفت:
- هستي ؟ نمي يايي؟ يك ا‍ژانس بگير بيا.
- نه بابا كي حوصله داره اژانس بگيره شب شده يك وقت ورا مي دزدند.
- اوه همچين تحفه اي هم نيستي... فقط دلت مي خواهد داداش بيچاره مرا اذيت كني هومن نمي ايد دنبالت؟
صداي شهلا بلند شد كه مي گفت:
- هومن مي گويد مي خواست خودش بيايد من حوصله ندارم تا خانه بروم
ياسمن گفت:
- مادرت مي گويد اگر سر دردت خوب شده پدرت را به دنبالت بفرستم.
- بگو خوب خوب شدم زود بيا.
ياسمن گفت:
- من و شهلا هم مي آئيم.
با سرعت به اتاق رفتم و لباس پوشيدم نيم ساعت بعد زنگ خانه به صدا در امد كادوي فرهاد را در كيفم چپاندم و به طرف حياط رفتم در را باز كردم و از ديدن فرهاد كه يك دستش را به كمرش زده و دست ديگرش را بالاي سرش به ديوار گذاشته بود جا خوردم مشتاق نگاهم كرد و گفت ...

__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 21

-سلام خوبي؟
سلام كردم و گفتم:
- پدرم كو؟
- من به جاي دايي آمدن ناراحت شدي؟ اشكال دارد؟
- نه چه اشكالي ،‌كاش هميشه ديدن كسي كه منتظرش هستي اين قدر راحت باشد.
- راستي؟ يادم باشد از فداكاري دايي حسابي تشكر كنم
در ماشين را برايم گشود و گفت:
- به بنده افتخار همراهي مي دهيد؟
گفتم:
- البته آقاي ستايش
گردنش را روي شانه كج كرد و گفت:
- پس بفرماييد خانم ستايش
آه، چه آرزوي دوري، حس كردم اين كه فاميل فرهاد دنباله اسمم باشد چه قدر دور از دسترس است. فرهاد پخش ماشين را روشن نمود وگفت:
- مادرت ان قدر عصباني بود كه نگو
- مي دانم از صبح خودم را به مريضي زدم كه به ديدن خاله و دايي و فاميل افاده اي اش نروم. او هم گفت پس خانه عموت هم نيا و استراحت كن.
با گوشه چشم نگاهي ويران كننده به من انداخت و گفت
- تو هم چه قدر استراحت كردي و به خانه عمويت نمي روي!
- پس پدرم چه شد؟ قرار بود شهلا و ياسمن هم بيايند..
- هومن كه خود را سريع با شاهرخ سرگرم كرد پدرت برخاست كه بيايد من سوئيچ ماشينم را برداشتم و گفتم، من مي روم دايي جان شما زحمت نكشيد دايي هم از خدا خواسته نشست مادرت با حرص گفت، راضي به زحمت شما نيستيم فرهاد خان هومن مي رود كه ياسمن با جيغ گفت ما هم با فرهاد مي رويم تا تنها نباشد. وقتي به در حياط رسيديم صداي لادن را شنيدم كه مي گفت، حالا بايد يك ايل دنبال خانم بروند خوب خودش مي آمد بعد من هم رو كردم به شهلا و ياسمن گفتم، شما كجا؟ حوصله شما دو تا را ندارم كه با هستي سه نفر مي شويد و كله مرا در ماشيد ببريد.
ياسمن پكر شدو شهلا گفت به جهنم ما مي خواستيم تو تنها نباشي برو انشاءا... ماشينت پنچر شود همين! اين بود تمام ماجرا.
گفتم:
- خوب ياسمن و شهلا را مي آوردي
- برو بابا من هزار چشم غره و كنايه را به جان خريدم كه خودم تنهايي به دنبالت بيايم.
- مگر كس ديگري هم چيزي گفت
- آره زن دايي احمد گفت، ماشاا... هستي جان چه قدر هوادار دارد و ما نمي دانستيم من كه هم از حرف زن عمويم و هم از حرف لادن ناراحت شده بودم گفتم:
- لازم نبود به زحمت بيافتي اگر مي دانستم تو به جاي پدرم مي آيي خودم آژانس مي گرفتم و مي آمدم
نگاهي به من انداخت و گفت:
- لازم نبود به زحمت بيافتي و ....
داشت اداي مرا با حرص تمام در مي آورد
سپس ماشين را به گوشه خيابان كشاند و توقف كرد. دستش را پشت صندلي من گذاشت و براي لحظاتي با عصبانيت سكوت كرد سپس با صدايي دو رگه گفت
- توي اون گوش هاي گرفته ات اين را فرو كن هستي حز من هيچ كس حق ندارد كاري براي تو انجام دهد
و بعد دستش را به سينه اش زد و گفت:
- چاكرتم تا قيامت
پايش را روي پدال گاز فشرد و با سرعت حركت كرد بوي عطر فرهاد و نفس هاي داغش گيجم كرده بود نگاهش كردم او هم به من نگريست و چشمكي زد و گفت:
- قبول؟
خنديدم و از كيفم كادوي عيدش را در آوردم و روي پاهايش گذاشتم و گفتم
- ببخش اگر ناچيز و كوچك است. اگر چه كم است اما من با تمام احساسم ان را برايت خريدم چون اولين هديه من به تو است.
متعجب نگاهي به بسته انداخت و گفت
- ممنونم عزيز من راضي به زحمتت نبودم. اخه چرا؟ هستي؟ چي بگم ؟ فكر نمي كردم به فكرم باشي؟
گفتم:
- من هميشه به فكرت هستم فرهاد
- مي دانم عزيز دلم همان طور كه تو هميشه در ياد مني.
به خانه عمو رسيديم آن قدر زمان زود گذشت كه نفهميدم چه قدر فاصله را سريع پيموديم! فرهاد گفت:
- كاش ما نامزد بوديم و الان به جاي رفتم به خانه دايي سر از شمال در مي اورديم.
كمي خجالت كشيدم و گفتم:
- بيا بريم فرهاد الان است كه صداي مادرم در ايد
در ماشيد را براي من گشود و من پياده شدم و گفتم:
- داري بد عادتم مي كني فرهاد.
- فداي بد عادت شدنت.
نگاهم به پنجره افتاد سايده لادن از پشت پردا را شناختم . فرهاد نگاهي به بالا افكند و گفت
- دارد مي تركد دختره حسود!
در باز شد و وارد شديم به محض ورودمان از ديدن ياسمن و شهلا كه هنوز در حياط نشسته بودند جا خوردم. طفلكي ها از موقع آمدن فرهاد داخل نرفته بودند كه مادر مرا سرزنش نكند كه چرا با فرهاد تنها آمده ام هر دويشان را بوسيدم و موقع ورود به سالن فرهاد تنها در كنار من قرار گرفت همه نگا هه ا به طرف ما چرخيد نگاه مادر كمي دلخور و همراه با سرزنش بود و نگاه عمه ماهرخ آرزومند مرا در اغوش گرفت و آهسته گفت:
- الهي قربونتون برم چه قدر به هم مي آييد
سرم را پايين انداختم و كنار مادر نشستم شهلا و ياسمن سرو صدا مي كردند سرانجام شاهين گفت:
- آخ آخ ببين تا حالا كه هستي نبود خانه ساكت بود اين سه تا كه هستند انگار در خانه نارنجك منفجر مي شود.
همه خنديدند ياسمن به طرف شاهين رفت و گوشش را پيچاند و گفت
- اين فضولي ها به تو نيامده بچه!
شاهين گوشش را در دستش گرفت و گفت:
- ببخشيد مادر بزرگ يادم رفت دندان هايت را نگذاشتي و عصباني هستي
همه خنديدند مادر چشم در چشمم دوخت و گفت
- مي بينم كه رنگ و رويت باز شده و حالت جا آمده ور پريده!
گونه اش را بوسيدم و گفتم
-آره ديدن فاميل بابا جونم حسابي سرحالم آورد
گفت:
- بله آقا فرهاد كه ماشاالله از رو كم نمي آورد و به دنبال جنابعالي ميآيد تو هم بايد اين قدر پرو باشي
ياسمن دست من را گرفت و با شهلا سر و صدا كنان به اتاق فرامرز رفتيم فرامرز با صداي بلند گفت
- آي آپاچي ها اتاق مرا به هم نريزيد تازه جمع و جورش كردم
سه تايي از ديدن اتاق فرامرز زديم زير خنده اتاقش به بازار بيشتر شباهت داشت تا اتاق جمع و جور شده. جا باز كرديم و نشستيم. شهلا گفت:
- باز هم به معرفت فرامرز لادن كه اصلا محل نمي گذارد انگار نه انگار كه ما در خانه شان مهمان هستيم.
گفتم:
- چه طور مگه؟
گفت:
- تا ما خواستيم به اتاقش برويم گفت:
- شرمنده بچه ها بابا تازه برايم كامپيوتر خريده خراب مي شود
ياسمن گفت:
- انگار ما كامپيوتر نديده ايم. دختره لوس و ننر
شهلا ماجراي آمدن فرهاد و حرف هاي مادر و لادن را برايم گفت
گفتم:
- مي دانم فرهاد برايم تعريف كرد.
ياسمن با شيطنت گفت:
- نمي دانم اين لادن چه پدر كشتگي با تو دارد هستي يك چشم و ابرويي مي آمد كه ادم لجش مي گرفت
شهلا گفت:
- فكر كنم لادن فرهاد را دوست دارد
ياسي گفت:
- آره حالا كه ديده فرهاد كس ديگري را دوست دارد و به اصطلاح رقيب برايش پيدا شده اين طور با هستي رفتار مي كند
گفتم:
- منظورت از رقيب منم؟
- آره خوب تو....
شهلا پس كردني به ياسمن زد و گفت
- پاشو جمع كن بابا همچين واسه داداشش بازار گرمي مي كنه و رقيب رقيب راه انداخته انگار فرهاد فرهاد شيرين است. نه بابا فرهاد همچين آش دهن سوزي هم نيست از خدا بخواهد هستي گوشه چشمي به او بياندازد
ياسمن هاج و واج شهلا را نگريست و گفت
= چيه؟ نكنه فرهاد دل تو را هم برده؟
با اين گفته ياسمن شهلا ربه روي ياسي پريد و تا جايي كه مي توانست او را قلقلك داد به سرعت آنها را به عقب راندم كه به سرغ من نيايند از سر وصداي ما هومن و فرهاد وفرامرز و شاهرخ بالا آمدند فرامرز در را گشود و گفت
- واي خدا ببين چه به روز اتاق نازنين من اوردند
شهلا گفت:
- برو بابا تو هم به اين مي گويي اتاق؟ صد رحمت به بازار سيد اسماعيل
هومن گفت
- تو را به خدا بگوييد واسه چي دعوا مي كرديد ؟ سر من؟ بابا اين كه دعوا ندارد بايد از مامانم اجازه بگيرم ببينم كدام يك از شما را مي پسندد.
شهلا پارچ آبي را كه روي زمين بود برداشت و در يك لحظه به روي هومن پاشيد و گفت
- برو گم شو تحفه انگار كي هست؟
هومن به دنبال شهلا دويد و فرياد كنان به پايين رفتند من و ياسمن با ديدن فرهاد كه آنها را مي نگريست زديم زير خنده ياسي گفت:
- طفلك شهلا چه قدر حرص خورد!
شاهرخ گفت:
- كاش قبل از شام كمي در حياط وسطي بازي كنيم.
همگي موافقت كرديم و با هياهو به حياط رفتيم هومن گفت
- چه خبره؟
- مي خواهيم وسطي بازي كنيم لادن شاهين شما هم به حياط بياييد
دعوا بر سر ياركشي شروع شد شهلا گفت:
- پسرها با هم دخترا هم با هم
فرهاد كه مي خواست لج لادن را در آورد و گفت
- نمي شود استثنا باشد و هستي با پسرها بازي كند؟
ياسمن گفت:
- نخير
فرهاد گفت:
- پس من هم يار دخترها مي شود
شهلا گفت:
- بابا تو چه رويي داري فرهاد برو ديگر
لادن با حرص دست ياسمن را گرفت و من و شهلا هم طرف ديگر ايستاديم. پسرها وسط بودند ان قدر صداي بازي مان بلند بود و جيغ مي كشيديم كه بزرگ تر ها هم به حياط آمدند و با رضايت به ما نگاه مي كردند من سعي مي كردم فقط فرهاد را نشان بگيرم كه در موقع اصابت توپ باعث بل گرفتن او شد. جيغ بچه ها به هوا رفت. عاقبت نوبت ما دختر ها رسيد يكي يكي بچه ها بيرون رفتند و سوختند فقط من وسط بودم و با گرفتم بل يكي يكي بچه ها را به وسط بازي اوردم پسرها كه مي ديدند حريف ما نيستند حرصشان در آمده بود شاهرخ توپ را زير شير آب گرفت توپ سنگين شده بود و به شهلا خورد شهلا جيغش به هوا رفت و گفت
- خيلي جر زن و حسود هستيد توپ سنگين شده.
توپ بعدي به لادن خودر لادن گفت
- درد مي آورد خيلي سنگين شده
يكي يكي خورديم و بازي با برد پسرها تمام شد از همه جالب تر كري خواندن بعد از بازي ناجوانمردانه شان بود
به شهلا و ياسمن گفتم
- تلافي مي كنيم خيلي نامردند
شهلا كه از شكلك در آوردن هومن و شاهين داشت منفجر مي شد گفت
- خيلي نامرديد از قصد توپ را خيس كرديد كه درد آور باشد؟
فرهاد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- به من چه؟ برادر خودت خيس كرد من كاره اي نيستم.
نگاه پر مهر فرهاد صداقت را در چشمانش به نمايش مي گذاشت. با چشمان خمارش به من مي گفت
- من بي تقصيرم ديدي كه دلم نيامد هيچ كدامتان را بسوزانم.
خسته از بازي همه در حياط دور هم نشستيم. هومن با دستانش روي قابلمه ريتم گرفته بود و مي زد. ناگهان شروع كرد به خنديدن ان قدر خنديد كه همه ما مات و مبهوت به هم نگاه كرديم پرسيدم:
- چت شده هومن؟ چرا ريسه رفتي؟
با خنده گفت:
- اگر برايتان تعريف كنم كه ديروز وقتي با دوستم به خيابان ... رفتيم چه اتفاقي افتاد شما هم مي خنديد
ياسمن گفت
- دوباره سر كاري است همه ما را سر كار گذاشته و به اين مي خندد.
شاهرخ گفت:
- حالا بگو ببينم چه دسته گلي به اب داده ايد؟
هومن دوباره خنديد و گفت
- آخ ديروز با دوستم علي تمام صندلي هاي ماشينش را بيرون ريختيم تا تميزش كنيم. وقتي داخل ماشين را جارو كشيديم و مي خواستيم صندلي هاي عقب را سر جايشان بگذاريم مادرش صدايش كرد و گفت
- بدو علي حال پدرت خوب نيست برو از داروخانه برايش قرص قلبش را بگير. ديگر فرصت نشد كه صندلي هاي عقب ماشين را جا بزنيم. علي پشت فرهان نشست و من هم كنارش چون ايام تعطيل بود داروخانه اي باز نبود. مجبور شديم به خيابان اصلي برويم و از داروخانه شبانه روزي خريد كنيم. اخ سر خيابان دو تا دختر سانتي مانتال ارايش كرده با دك و پز عالي ايستاده بودند و منتظر ماشين بودند سوار هر ماشيني هم نمي شدند به علي گفتم:
- علي نگه دار سوارشان كنيم علي هم زد روي ترمز دو تا دختر با فيس و افاده و ادا آمدند و در را باز كردند داشتند با هم حرف مي زدند و متوجه نشدند كه ماشين صندلي ندارد اولي با ناز گفت
- سلام.
و افتاد روي بدنه برهنه ماشين من و علي از خنده نمي توانستيم فرار كنيم ان دو تا دختر كه حسابي حرص شان گرفته بود در ماشين را محكم به هم زدند و چند تا فحش اب دار نثار من و علي كردند آخ اين قدر خنديديم كه يادمان رفت براي چه به بيرون آمده ايم عاقبت بعد از يك ربع خنديدن قرص خريديم
من و شهلا و ياسمن حرص مي خورديم وشاهين و شاهرخ و فرهاد از خنده غش كرده بودند شاهرخ گفت
- اين كه چيزي نيست من يك بار با دوستم به خيابان هاي خيلي بالا شهر رفته بوديم ان موقع ها تازه بنز الگانس با شيشه دودي به ايران امده بود. گوشه خيابان يكي پارك شده بود من و صادق با چه چه و به به به طرف ماشين رفتيم و دست هايمان را دور صورتمان گذاشتيم و صورت هايمان را به شيشه چسبانديم و شروع كرديم به ديد زدن داخل ماشين كه ناگهان همان شيشه اي كه ما به آن چسبيده بوديم با حركت اتوماتيك پايين كشيده شد تازه آن وقت بود كه فهميديم ما به ماشين پر از آدم ان طور زل زده ايم و چهار نفر در ماشيد دارند به ما مي خندند ولي چون شيشه تيره بود ما آنها را نمي ديديم
و باز صداي خنده بچه ها در حياط پيچيد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

قسمت بيست و دوم
روز سيزده بدر بود همگي مهمان مسعود در ويلاي شمال بوديم. خانواده مسعود همگي ما را به شمال دعوت كرده بودند. من و ياسي و شهلا از خوشحالي روي پا بند نبوديم به پيشنهاد پدر قرار شد يك روز قبل از سيزده بدر به طرف شمال حركت كنيم خانواده عمو احمد عذر خواهي كرد و نيامدند به قول شهلا بهتر هر چه لادن كمتر برايم قيافه مي گرفت و ريخت او را نمي ديدم بيشتر بهمان خوش مي گذشت.
شب قبل از حركت ياسمن و شهلا به خانه ما آمدند بهانه شان اين بود كه صبح هر سه با هم جمع باشيم و روزهاي پاياني عيد را بيشتر خوش بگذرانيم
آن شب به جاي خوابيدن تا دم صبح بيدار بوديم و از اوقات خوش جواني مان به قول ياسي لذت مي برديم چه روزهاي خوش و قشنگي داشتيم هر سه سرشار از حس جواني بوديم و غم در خانه دل هايمان را نمي كوفت جوانه عشق فرهاد در دل من همراه با شكوفه هاي بهاري گل كرده و معطر شده بود ياسمن و شهلا نيز سرخوش و شاد بودند هنوز هم از يادآوري ان روزهاي زيبا دستخوش هيجان مي شوم چه مي دانستم بعد از ان ايام سرنوشت چه خوابي برايم ديده و روزگار چه معامله اي با من خواهد كرد. معامله اي كه قلبم را مي سوزاند و خاطرم را پريشان مي نمايد
صبح روز حركتمان هر سه از بي خوابي قبل ناي بيدار شدن نداشتيم مادر هر سه مان را به زور سر ميز صبحانه كشاند هنگام صرف چاي هومن با اخم و تخم وارد اشپزخانه شد و بعد از كمي چپ چپ نگاه كردن به ما مشغول صرف صبحانه شد. ياسمن گفت:
- چيه هومن خوب نخوابيدي؟ امروز مي خواهيم به سفر برويم اخم هايت را باز كن و بخند.
هومن گفت:
- چه طور بخندم شما سه نفر ديشب مثل جغد بيدار بوديد و از سر وصدايتان از خنده ها و جيغ و اوازتان تا صبح كابوس مي ديدم. مخصوصا تو شهلا با اون صداي ريز و جيغ مانندت وقتي اواز مي خواندي واه واه اگر صاحب ترانه مي دانست روزي روزگاري ترانه اش را تو مي خواني از غصه دق مي كرد.
شهلا گفت:
- آرام باش هومن جان نفست گرفت اين قدر پشت سر هم حرف زدي اگر انشا الله يه وقت خفه بشوي من ناراحت مي شوم
هومن انتظار نداشت شهلا اين قدر خونسرد و ارام جواب بدهد گفت
- حيف كه يك خانم محترم بين شما دو تا نشسته و من به احترام او هيچي....
ياسمن سرخ شد و سرش را پايين انداخت و من و شهلا از پر رويي هومن خنديديم.
شهلا رو به هومن كرد و گفت
- پاشو برو ديگه مثلا ديشب كابوس ديده و اين قدر اشتها دارد بلند شو تا با اين ابرازعلاقه ات نوني ، چايي چيزي توي گلوي آن خانم محترم گير نكرده، من هم وقتي تو جلوي رويم نشستي نمي توانم چيزي بخورم انگار يك جن جلوي رويم نشسته برو ديگه
هومن با صداي زنگ بلند شد و گفت
- كوفت بخوري تو كه اين قدر شكمويي ، بخور جون بگيري چون امروز و فرداست كه حالتان را بگيرم
و زير لب زمزمه كرد:
- آخ چه مزه اي مي دهد حال اين دختر ها را بگيريم!
شهلا لپ هايش را باد كرد و چشمانش را درشت كرد و همزمان با خالي كردن لپ هايش گفت:
- آخ چه پر رو است اين هومن! اخه ياسمن اين هومن ادمه كه تو دوستش داري؟
من اعتراض كنان گفتم:
- اوه شهلا خانم تند نرو ناسلامتي خواهرش اين جا نشسته و نمي گذارد تو در مورد برادرش اين طور حرف بزني
شهلا اداي مرا در آورد و گفت
- برو بابا دلت خوش است كل اگر طبيب بودي.....
مادر وارد اشپزخانه شد و گفت:
- چه خبره همه آمدند، منتظر شما هستيم بلند شويد اماده بشويد. مي خواهيم را ه بيفتيم.
مشغول اماده شدن بوديم شهلا و ياسمن ساك هايشان را برداشتند و به حياط رفتند . هومن و پدر اثاث ها را در ماشين مي گذاشتند. فرهاد نگاهي به پنجره انداخت برايش دست تكان دادم صورتش صاف و از شادي مي درخشيد پيراهني كه به او كادو داده بودم را به تن داشت چه قدر به او مي آمد زيباتر و جذاب تر از هميشه دل عاشقم را مي لرزاند
به حياط رفتم همه اماده رفتن بودند فرهاد جلوي ماشين ايستاده بود و روغن و اب آن را چك مي كرد تا متوجه حضورم شد سرش را بالا گرفت و به من نگاه كرد و سپس اشاره به تنش كرد و گفت:
- مي پسندي؟
لبخند زدم و با چشمانم گفتم:
- بله.
شاهرخ كه متوجه ما شده بود با صداي بلند گفت:
- فرهاد چه قدر خوش تيپ شدي! سليقه ات تازگي ها خوب شده، لباست را از كجا خريدي؟
- نخريدم هديه است
شهلا گفت:
- هديه كه با مسعود زودتر از همه رفته شمال؟
فرهاد گفت:
- من نمي دانم تو دختر خاله من هستي يا غريبه ؟ بابا تو چه قدر خنگ شدي!
- بگو سليقه يار است و خلاصمان كن
- نه خير تا زندايي را به حان من نياندازيد راحت نمي شويد. آره بابا سليقه طرف است چه كنم خوش تيپي است هر چه بپوشم مي آيد
پدر و مادرهايمان بلاتكليف ايستاده بودند تا ببيند جوانها در مورد مسافرهايشان چه تصميمي مي گيرند. هومن گفت
- شما سن و سال دارها با هم برويد و ما جوان ها هم با هم
و با ابرويش خودش و دختر ها را نشان داد و بعد اشاره اي به فرهاد و شاهرخ و شاهين كرد. شوهر عمه ماهروخ گفت:
- ببخشيد آقاي كارشناس ما بچه ها با كي بياييم؟
شليك خنده به هوا برخاست. مادر و پدر و شاهين و عمه شهين در يك ماشين و آقا كاظم و عمه ماهرخ و شوهر عمه شهين با شاهرخ در يك ماشين ، هومن و فرهاد و من و ياسي و شهلا هم در ماشين فرهاد نشستيم. فرهاد را افتاد و دو ماشين ديگر به دنبال ما روان شدند.
اگر بگويم تا خود شمال چه قدر خوش بوديم و خنديديم دروغ نگفتم. از جوك هاي بي مزه هومن و ويراژهاي فرهاد از سر به سر گذاشتن هومن و شهلا و از نگاه هاي گاه و بي گاه فرهاد كه از آئينه چشمانم را نوازش مي داد و مرا غرق در ارامش مي كرد.
وقتي به رامسر رسيديم بعد از ظهر بود با استقبال گرم مادر و پدر مسغود و هديه به داخل حياط رفتيم. مسعود دوان دوان به استقبالمامن امد و گفت:
- خوش آمديد و رو كرد به مادر و گفت:
- اين دختر شما صحيح و سالم ان قدر گفت دلم براي خانواده ام تنگ شده كه مرا بيچاره كرده است.
هديه مرا در آغوش گرفت و گفت:
- دلم براي همه تان تنگ شده بود مخصوصا خواهر كوچولويم
بيني اش را كشيدم و گفتم:
- من كه حرفت را باور نمي كنم هديه ، مسعود حسابي جاي ما را پر كرده است
مادر مسعود گفت:
- هر گلي بوي خودش را دارد هستي جان و هر كسي به جاي خودش عزيز است
از سر شانه هديه نگاهم به نگاه شهريار نشست. همراه خانم مسني كه بعدا فهميدم خاله مسعود است به بيرون از ساختمان آمدند با تعجب نگاهي به هديه انداختم خنديد و گفت
-يادت رفته ؟ اين جا خانه خاله شهريار هم هست!؟
با چشمانم دنبال فرهاد گشتم مادر و پدر و عمه هايم مشغول تعارف با خانواده مسعود بودند موقع وارد شدن به خانه از جلوي شهريار رد شدم سلام كوتاهي كردم و به همان كوتاهي پاسخ گفتم. تازه متوجه شدم كه فرهاد و شاهرخ مشغول خارج كردن اثاثيه از ماشين هستند. بعد از مدت كمي شاهرخ و فرهاد به داخل امدند. قيافه فرهاد كمي در هم رفته بود بلافاصله متوجه شدم كه شهريار را ديده است. اهميتي ندادم، به من چه مربوط كه به خانه خاله اش امده است. به غير از خاله مسعود مش شعبان و همسرش شهناز خانم هم در رفت امد بودند. ظاهرا انها همان جا س***ت داشتند مادر مسعود گفت:
- اگر گرسنه هستيد بساط عصرانه را در ايوان بياندازيم؟
مادر تشكر كرد و گفت:
- نه ما در راه نهار خورديم و حسابي سير هستيم زجمت نكشيد
مادر مسعود به شهناز خانم گفت:
- بي زحمت اتاق هاي مهمان هاي عزيزمان را نشانشان بده تا هم لباس عوض كنند و هم استراحت كنند و راحت باشند
مادر گفت:
- نه نيازي به استراحت نيست خسته نيستيم اخر حيف اين هوا نيست كه ادم برود بخوابد؟
شهلا با صداي بلند گفت
- وا چه موقع خواب و استراحت است مرغ هم به اين زودي جا نمي رود
نگاه شاهرخ و عمه شهين به هم دوخته شد عمه چشم غره اي به شهلا رفت و گفت
- ببخشيد ترو خدا ، شهلا در صحبت كردن كمي رك است.
مادر مسعود گفت
- خوب راست مي گويد طفلك ، جوانند بايد هم تا آخر شب بيدار باشند و از اين هوا و محيط لذت ببرند.
شهلا برخاست و از اتاق خارح شد . مش شعبان اسباب ما را به بالا برد و من و ياسمن و فرهاد و هومن به دنبالش رفتيم تا آن ها را جا به جا كنيم من و ياسمن اتاقي را كه رو به دريا بود انتخاب كرديم . هومن دست فرهاد را گرفت و اتاق آخر را نشانش داد و گفت:
- اگر بداني شب ها از اتاق اين دختر ها چه سر و صدايي بيرون مي آيد و خواب را به چشم ادم حرام مي كند يك لحظه هم حاضر نيستي اتاق كنار اتاق اين ها را انتخاب كني.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 23

فرهاد لبخندي زد و همراه هومن رفت. هميشه از آرامش و خونسردي اش خوشم مي ‌آمد آن قدر غرور داشت كه از چيزي شكايت نمي كرد و هميشه با جذابيت مردانه اش لبخند مي زد
من و ياسمن لباس هاي راحتي تري پوشيديم موهايم را بافتم تا مزاحم دويدنم نباشد ياسمن گفت:
- هوس كرده ام آن قدر لب دريا بدوم كه نفسم بند بيايد
خنديد و از ساكم پلووري سرمه اي در آوردم با شلوار جين آبي پوشيدم ياسمن نگاهي به سر تا پايم انداخت و گفت
- طفلك فرهاد تو را مي بيند و فقط مي تواند نگاهت كند كاش زودتر ازدواج مي كرديد هستي مي دانم الان با وجود شهريار حال خوشي ندارد.
گفتم:
- چه طور وقتي نسترن و لادن جلوي من رژه مي روند حال من خوش است؟ حالا فرهاد هم بايد شهريار را تحمل كند در ثاني شهريار كه كاري به كار او ندارد
- همين كه هر جا كه تو هستي او هم هست براي عصبانيت فرهاد كافيست
از پنجره شهلا را ديدم كه لب دريا نشسته صدايش كردم برايم دست تكان داد و اشاره كرد كه به نزدش بروم به ياسي گفتم
- دلم براي شهلا مي سوزد دست خودش نيست هر چه در دلش باشد سريع بع زبان مي آورد عمه نبايد جلوي همه ضايعش مي كرد
- ولش كن بابا اون الان يادش رفته كه چي شده دلم مي خواهد اين سه چهار روز كه اين جا هستيم خوش باشيم.
در حين پايين رفتن از پله ها شهريار كه روبروي پله ها نشسته بود به من نگاهي كرد و لبخند زد بي اختيار در جوابش لبخند زدم كه از ديد فرهاد پنهان نماند فرهاد برخاست و از اتاق بيرون رفت پدر مسعود گفت:
- كجا هستي جان؟ عصرانه حاضر است چيزي بخوريد بعد برويد.
تشكر كردم و به ياسمن گفتم:
- بيا ياسي، نمي شود تعارف اقا محموود را رد كرد، بنشين چيزي بخوريم
نشستيم و نگاهي دور تا دور سالن انداختم اتاق هاي خواب در طبقه بالا قرار داشت و اشپزخانه اپن در قسمت اخر سالن بود سالن با چند دست كاناپه و راحتي پوشانده شده بود و يك ميز ناهار خوري با صندلي هاي اضافه در قسمت ديگر سالن قرار داشت پرده هاي آبي پنجره ها با روكش كاناپه هماهنگي داشت.شومينه اي زيبا كه در آن فصل هنوز روشن بود و زيبايي اتش ادم را گرم مي كرد بعد از خوردن كمي سالاد الويه با ساندويچ به ياسمن گفتم:
- بلند شو ياسي دلم مي خواهد زودتر دريا را ببينم بويش دارد ديوانه ام مي كند
شهريار گفت
- چه طور است همه با هم به لب دريا برويم و پياده روي كنيم غروب دريا ديدني است
همه ازپيشنهاد او استقابال كردند وبرخاستند تا در هواي ازاد بهاري نفسي تازه كنند.
با ياسمن مسابقه گذاشتين كه زودتر به شهلا برسيم و شروع به دويدن كرديم شهلا ما را ديد كه به طرفش مي دويم برخاست و او هم به طرف مخالف دويد هر سه به دنبال هم مي دويديم و جيغ مي كشيديم خسته و عرف كرده به روي شن هاي ساحل ولو شديم. بوي دريا و ابي گسترده اش جلوه اي از طبيعت پاك و آرامش بخش بود.
هواي گرفته و باراني شمال خبر از امدن باران مي داد سوز زمستان با وجود بهار ادم را مي لرزاند به اسمان نگريستم و گفتم:
- به زودي باران مي بارد اسمان بدجوري دلش گرفته است
ياسمن گفت:
- اره فصل بهار اسمان شمال بيشتر باراني است
گفتم:
- من كه از موقع امدن خورشيدي در اين اسمان نديدم شهريار غيب گفته كه غروب دريا ديدني است؟ چه غروبي؟ چه خورشيدي؟
شهلا دوباره با لحن بي پروايش گفت
- طفلك هذيان مي گفت، وقتي تو را مي بيند مرضش عود ميك ند هستي
از دور هديه و مسعود دست در دست هم نمايان شدند انگار به حز خودشان كس ديگري را نمي ديدند شهلا با ديدن آن دو سرش را تكان داد و گفت:
- خوش به حالشان چه دنيايي دارند كيف مي دهد ادم در اين هوا با مرد محبوبش قدم بزند
ياسمن با حالتي شيطنت بار گفت
- كاري ندارد شهلا بلند شو برو دست مش شعبون را بگير و قدم بزن
- الهي اين هومن خفه شه كه تو اين قدر دوستش داري
من گفتم:
- به داداش من چه كار داريد؟
و هر سه با هم خنديدند ياسمن دوباره گفت:
- نشستن و به اسمان ابري زل زدن كه مزه اي ندارد بلند شويد قدم بزنيم
سه تايي برخاستيم و شروع به پياده روي كرديم ياسمن كه تحت جادوي ابي و خاكستري دريا قرار گرفته بود رو به من كرد و گفت:
- هستي سوالي بپرسم صادقانه جواب ميدهي؟
- من به كي دروغ گفته ام كه به تو بگويم؟
- منظورم دروغ گفتن نبود دلم مي خواهد احساس قلبي ات را بدانم
- خوب بپرس
- تو چه قدر فرهاد را دوست داري
شهلا خنديد و مورچه اي را نشان داد و گفت
- اندازه اين مورچه خيالت راحت شد خانم كارآگاه؟
ياسي گفت:
- نه كار آگاه بازي در نمي اورم مادرم تازگي ها بر سر ازدواج فرهاد بدجوري پيله كرده است فرهاد هم ان را نشنيده مي گيرد و امروز و فردا مي كند دلم مي خواهد بدانم كه اين مسئله براي هستي چه قدر اهميت دارد ايا ان قدر هست كه به ازدواج بيانديشد و فرهاد را از اين سردرگمي نجات دهد؟
مي دانستم كه نظر عمه كسي جز من نيست و مي دانستم كه با نزديك شدن عروسي هديه عمه به هول و ولا مي افتد كه مبادا مادر مرا شوهر دهد. عمه مي دانست كه خواستگاران من از هديه بيشتر هستند شهلا نگاهي به من انداخت و گفت
- به نظر من هستي و فرهاد واقعا به هم مي آيند انگار خدا اين دو را براي هم افريده است هر دو تودار مغرور و يك دنده.
خنديدم وگ فتم:
- ممنون از اين همه لطف و عنايت
شهلا گفت
- يكدندگي و توداري تان به مادر بزرگ خدابيامرز رفته طفلك آقاجان چه كشيد تا مرد
هر سه زديم زير خنده و شهلا خيلي جدي گفت
- هستي بايد بگويم فرهاد در ميان دختر ها خواستار زياد دارد
گفتم:
- تو از كجا مي داني؟
- يك روز كه با لادن صحبت مي كردم گفت.
ياسمن جلوتر امد و دست هايش را به هم ماليد و گفت
- داداش خوشگلم همه جا هوادار دارد
شهلا گفت
- هول نشو از هواداري و خوشگلي داداشت به تو چيزي نمي رسه داشتم مي گفتم لادن مي گفت دختر خاله اش مونا در همان دانشكده اي دانشجو است كه فرهاد درس مي خواند مي گفت مونا مي گويد دختر ها خود را مي كشند تا فرهاد لبخندي بزند يا نگاهي بهشان بياندازد به قولي بين دختر ها از شيك پوشي و زيبايي و جذابيت مردانه فرهاد سخن ها است.
حسادتم تا حدي تحريك شده بود اما با ايد آوري اين كه بين همه اين ادم ها فرهاد عاشق من است دلخوش شدم و لبخند زدم ياسمن به من نگريست و گفت:
- چيه هستي؟ ياد فرهاد افتادي؟
و شهلا با حرص گفت
- ياسمن يك بار ديگر فرهاد فرهاد يا داداشم بگويي مي زنم تو سرت تا خفه شي ! دختره نديد بديد انگار داداش همه مرده اند و اين يكي تو دنيا داداش داره تحفه!
بعد رو به من كرد و گفت
- اگر همين الان چند تا از سينه چاك هاي هستي را اسم ببرم دهنت بسته مي شود.
و سپس دستش را دور گردن من انداخت و گفت
- فرهاد به زيبايي و نجابتي هستي كجا مي توانست پيدا كند. همين الان ان اقا پسر كه با شاهرخ صحبت مي كند همه حواسش دائم اين جاست او يكي از خاطر خواه هاي هستي است
با حرف شهلا هر سه به شهريار نگاه كرديم راست مي گفت شهريار دست هايش را به سينه حلقه كرده و به ما مي نگريست شهلا گفت
- راستي فرهاد كو؟
- نمي دانم
- من ديدم كه از ويلا بيرون رفت حتما رفته هوايي بخورد
پياده روي جان از پاهايمان گرفته بود روي تخته سنگي نشستيم قطره ابي به صورتم خورد به اسمان نگاه كردم و گفتم:
- به نظرم بارش باران شروع شده بهتر است برگرديم خيس مي شويم.
شهلا گفت:
- كو باران ؟ حتما قطره اي از اب دريا به صورتت خورده نكند عشق مثل شهريار تو را هم دچار هذيان كرده است
باز هم اب به سر وصورتم خورد هوا رو به تاريكي مي رفت و همين امر مرا مي ترساند هنگام شب از دريا و صداي غرش موج هايش وحشت داشتم رو به ياسي و شهلا كردم و گفتم:
- ديديد گفتم بارش باران شروع شده
ياسمن گفت:
0 هستي جان شهلا پوستش از كرگدن است تا خيسي اب باران را روي پوست كلفتش احساس كند طول مي كشد
بعد رو به شهلا كرد و گفت:
- يعني تو اين قطره باران را حس نمي كني؟ كه يكدعفه اب زيادي به سرو صورتمان پاشيده شد . من با سرعت جا خلي دادم ياسمن و شهلا حسابي خيش شدند هر سه وحشت زده برخاستيم به عقب قدم برداشتيم كه برگرديم هوا تاريك شده بود وقتي برگشتيم سرم به جسمي برخورد كرد همزمان با جيغ من ياسي و شهلا هم جيغ كشيدند. سرم را بالا اوردم و ازديدن فرهاد كه در تاريكي به قيافه هاي وحشت زده ما مي خنديد به عقب پريديم. فرهاد از خنده ناي حرف زدن نداشت . ياسي و شهلا با غرولند به فهراد بد وبيران مي گفتندو چون خيس شده بودند و هوا كمي سرد بود به طرف ويلا دويدند. نگاهي به فرهاد انداختم و قصد رفتن به دنبال ياسمن و شهلا را كردم كه فرهاد محكم مچ دستم را چسبيد با شتاب مرا به دنبال خود كشاند چشمان شيطانو بازيگوشش در تاريكي برق مي زد گفتم:
- اني چندمين بار است كه مرا ترساندي.
سرش را روي شانه اش خم كرد و با مظلوميت گفت:
- تنبيهي بدتر از اين برايت در نظر گرفته بودم اما چون خيلي ترسيدي فعلا اين كافيست
- براي چه؟ مگر چه كار كردم؟
- به به به اون شهريار مگس لبخندهاي ويران كننده مي زني و خبر نداري كه مرا ناراحت كردي؟
- خيلي حسودي فرهاد
- جان فرهاد فداي اون فرهاد گفتنت بگو ببينم داشتيد از چه حرف مي زديد از عشق؟
- من نه! شهلا و ياسمن
- مگر انها هم مبتلا هستند
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:46 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها