بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 08-11-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان خیال یک نگاه - فصل شانزدهم

لحظاتي بعد ارمغان نيز آمد و پرسشگرانه به ايدا نگاه كرد خواهر به روي برادرش لبخندي زد و همراه او وارد اتاقش شد ارمغان مي خواست بداند در ناهار خوري چه اتفاقي افتاده است ايدا به طور مختصر توضيح داد و از او پرسيد كه در آغاز ورودش بين او و فروزان چه اتفاقي پيش امده بود ارمغان ان لحظه را به خاطر اورد و همه را براي ايدا توضيح داد موضوع دو روز مرخصي و اين كه فروزان ناگاهن نام بچه را بيان كرده بود ايدا مات به برادرش نگاه مي كرد سخنان او را شنيد و با ديدن بي قراري هاي فروزان ان را با بي تابي مادري كه به عزيزش مي انديشيد مقايسه مي كرد و سخن او در هنگام ناهار : اون نبايد بميره . بله. خودشه پس بچه اش مريض بود و او به خاطر اين موضوع نگران بود اما در دلش دوباره گفت اما اين طور كه علي مي گويد او ازدواج نكرده! ارمغان با اضطراب به او نگاه مي كرد ايدا هيچ كدام از حدسياتش را براي او بازگو نكرد در پايان به او گفت كه حتما دو روز مرخصي به فروزان بدهد و در برابر ناراحتي او گفت
- لطفا اداي ادم هاي عاشق پيشه رو در نياد شايد واقعا مشكلي داشته باشه نمي تونه كه به خاطر تو از زندگي خودش بگذره در ضمن اون كه از علاقه تو خبر نداره بنابراين فقط به خودت فكر نكن حالا هم خدانگهدار برارد جون و رفت.
علي واقعا گيج شده بود ايدا با اين كه يك ساعت بيشتر نبود با فروزان اشنا شده بود اما با اين حال گويا به خيلي از نكته ها پي برده بود دختر باهوشي بود حس مي كرد سال هاست فروزان را مي شناسد مي خواست به او كمك كند
آن روز ارمغان فروزان را صدا كرد و به او گفت كه مي تواند دو روز مرخصي بگيرد فروزان خيلي از او تشكر كرد وبا لبخندش دل ارمغان را شاد كرد.
وقتي به منزل خواهرش رفت دريافت كه فرهاد و فرزانه سوزان را به دكتر برده اند و ديگر نيازي به فروزان نيست فرهاد با عصبانيت به او گفت فرزانه زودتر با او تماس نگرفته و نخواسته كه سوزي را به دكتر برسانند فروزان با ناراحتي گفت
- به خاطر اين كه نمي خواستم كسي رو...
- كسي رو چي؟ به زحمت بندازي؟ بس كن فروزان بس كن
روي صندلي نشست و چشمانش را بست فرزانه با دلجويي از فروزان خواست كه از رفتار فرهاد ناراحت نباشد ناگهان گفت
- كجاست مي خوام ببينمش
چنان با سرعت و ترس جمله اش را ادا كرد كه فرهاد با ترس بلند شد
- تو اخر سر همه رو با اين رفتارت ديوونه مي كني
- آره امروز تو شكرت هم همين طور بي هوا داد زدم فكر كنم واقعا ديوونه شده باشم
و به اتاقي كه سوزان در ان جا بود رفت لحظاتي بعد فرزانه نيز به كنارش رفت فروزان از او تشكر كرد وقتي مطمئن شد حال سوزان بهتر است و خوابيده رو به فرزانه كرد و گفت
- امروز يه دوست خوب پيدا كردم.
فرزانه از اين بابت خيلي خوشحال شد حس مي كرد شايد دوستان بتوانند او را كمي از اين اندوه و ناراحتي بيرون بياورند
سوزان چشمانش را گشود با ديدن مادر دستانش را به سوي او دراز كرد فروزان نيز با شادي دختركش را در آغوش كشيد در حالي كه مي ديد تنش تب دار است نوازشش كرد و بوسه اي بر گونه هايش نهاد
بنا به اصرار فرهاد و فرزانه فروزان در منزل ان ها ماند مدام مراقب سوزان بود روز بعد كه سوزي چشم گشود با ديدن مادرش لبخندي بر لب اورد فروزان با او صحبت مي كرد و موهاي نرمش را نوازش مي كرد در بين صحبت هاي سوزي ناگهان پرسيد
- مامان ! ما بابا نداريم مگه نه؟!
فروزان با تعجب و وحشت به او خيره شد از چيزي كه مي ترسيد بر سرش امده بود هميشه نگران روزي بود كه سوزان سراغ پدرش را بگيرد و اكنون او مي خواست درباره مردي كه لقب پدر را به او داده اند سوال كند فرهاد و فروزان در استانه در ايستاده بود ند و سخنان ان دو را مي شنيدند فروزان با صداييي لرزان گفت
- مي دوني عزيزم تو اين دنياي بزرگ همه مي تونند يه بابا داشته باشند با يه مامان اما بعضي ها شايد يكي از اين دو تا رو نداشته باشند و شايد هر دو رو چون بابا و مامانشون خيلي زود اونا رو ترك مي كنند پرواز مي كنند و مي رند به اسمون پيش خدا از همون بالا مراقب هستند عزيزن تو بابا نداري منم ندارم من هيچ كدومو ندارم اونا منو تو اين دنيا تنها گذاشتند عزيزم باباي تو....
گريه مي كرد سوزان را محكم به خود چسبانده بود و مي گريست. سوزان از اين كه مادرش را ناراحت كرده بود ناراحت شد فرهاد جلوتر رفت و سوزي را به آغوش كشيد و با خود برد فرزانه سعي كرد فروزان را ارام كند پس از لحظاتي فروزان سكوت كرد حتي ديگر اشك هم نمي ريخت تنها در دل نام خدا را بر لب مي راند
پس از بهبودي سوزان فروزان سركارش بازگشت ارمغان از اين كه بعد از دو روز منشي دوست داشتني اش را مي ديد خشنود بود فروزان با ديدن او گفت
- سلام قربان
او با شنيدن كلمه قربان كمي در هم فرو رفت اما نمي خواست عصباني شود وقتي خواست وارد اتاقش شود به او گفت
- خانم مشفق لطفا ديگه مرخصي نگيريد
فروزان با تعجب پرسيد
- چرا؟
ارمغان نگاه سرشار از شوقش را به او دوخت مي خواست بگويد زيرا نمي توانم حتي يك روز هم بي تو سر كنم زيرا كه فكرت يادت وجودت تمام ذهنم را مشغول كرده. زيرا نگاه هميشه زيبا و پر شرمت ارامش وجودم را از من گرفته اما نتوانست گويي همان نگاه كافي بود تا فروزان پي ببرد در اطرافش چه مي گذرد. او فهميد و لرزيد قلبش چنان شكست كه صداي شكستن و خرد شدنش را در اعماق وجودش شنيد و زير لب زمزمه كرد اميدوارم اشتباه كرده باشم.
زماني كه همراه سوزي قصد ورود به اپارتمان را داشت صداي اشنايي را كه چون طنين شعرهاي خوش گذشته بود شنيد
- سلام به خانم خانماي خوشگل تهرون
برگشت فريدون بود درست مثل گذشته ها شوخ و مهربان و سرحال فروزان متعجب شد :
- سلام فريدون خودتي؟
او در حاليك ه سوزان را در آغوش داشت با خنده پرسيد:
- پس فكر كردي كيه الن دلون؟
فروزان خنديد و اين خنده واقعي و شاد او باعث خشنودي فريدون شد
- چقدر خوشگل شدي فريدون
او لبخند زنان گفت
- نه به خوشگلي تو
وقتي وارد خانه شدند فريدون نشست و سوزان رفت تا نقاشي هايش را بياورد بعد از لحظاتي كه صحبت هاي معمولي تمام شد فريدون گفت
- فروزان مي خواستم باهات صحبت كنم
وقتي او را منتظر ديد ادامه داد
- نگرانتم فروزان
- لطف مي كني اما براي چي؟
- حس مي كنم داري ديوونه مي شي
- تو تازه چنين حسي رو پيدا كردي فريدون من سال هاست كه ديوونه ام حالا هم دارم چوب همين رو مي خورم
قطرات اشك بر چهره فروزان باريد چقدر دوست داشت گذشته را فراموش كند اما ممكن نبود سرش را بلند كرد فريدون دستش را جلو برد و اشك هاي او را پاك كرد
- مي خوام خوشحال باشي فروزان من كمكت مي كنم به قول مردونه ايمون داري؟ به من اعتماد كن فروزان به خدا قول مي دم تا اخر راه كمكت كنم دلم مي خواد از اين به بعد فروزان خودمون رو خوشحال ببينم قبوله؟
فروزان خنديد و سرش را تكان داد سخنان فريدون وجودش را گرم مي كرد فريدون در حالي كه نگاهش برق مي زد به او خيره شد و گفت-
- سلام فروزان فروزاني كه من معناي تمام خوبي هاي دنيا رو در اون مي بينم تويي كه به خاطرت خواستم دوباره باشم ادم باشم فقط به خاطر تئ
فروزان لبخندي بر لب اورد و با احساس گفت
- قول مي دم فريدون
و او شادمانه سرش را تكان داد هنوز عاشق او بود بند بند وجودش هنوز فروزان را مي طلبيد نگاهش به فروزان سرشار از عشق بود از خود عهد كرد بعد از اين اجازه ندهد كه او تنها بماند كمكش كندو تحت هيچ شرايطي تنهايش نگذارد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 08-11-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان خیال یک نگاه قسمت هفدهم

دوباره دنيا مي خواست به روي فروزان لبخند بزند فروزان در حال تغيير بود دوباره داشت همان دختر شاد ولوس مي شد همچنان به شركت مي رفت اما با احتياط نمي خواست چشمانش به چشمان رئيس بيفتد نمي خواست شكوفه هاي باز شده عشق را كه در چشمان او به رويش چشمك مي زد نظاره كند نمي خواست باور كند كه ارمغان عاشق اوست ارمغان نيز سعي مي كرد احساساتش را كنترل كند سعي داشت تا رازش اشكار نشود اما نمي دانست كه طرز صحبت كردنش نگاه هايش لطف كردنش به فروزان باعث شود تا همه حتي خود فروزان به موضوع پي ببرند
طرز لباس پوشيدن فروزان به همان گونه ساده بود فقط با محبت تر و شاداب تر شده بود و اين باعث تعجب همگان شده بود ارمغان بيش از همه از تغيير فروزان خوشحال بود ايدا گاهي تلفني با او در تماس بود اما باز هم از زندگي مجهول فروزان سر در نياورده بود
روزهاي پنج شنبه و جمعه فروزان مخصوص فريدون شده بود فريدون انها را به گردش مي برد و احساس مي كرد فروزان به خود او تعلق دارد حس مي كرد ديگر كسي نمي تواند فروزان را از او جدا كند همه به خصوص عمو از تغيير روحي و شادابي فورزان خوشحال بودند گويي فروزان دوباره متولد شده بود و دوباره به روي نزدگي لبخند مي زد
گويي زمان غروب تمام ناراحتي هاي فروزان فرا رسيده بود چرا كه او ديگر به غم و اندوه فكر نمي كرد مي خواست سر عهدش با فريدون بماند مي خواست بدي هايي را كه در حق پسر عمويش كرده بود جبران كند مي ديد كه فريدون به خاطر او دوباره تغيير كرده و همان مرد مهربان سال هاي قبلشده است . همان مرد عاشق عاشقي كه نمي توانست روزش را بدون فروزان سپري كند
سه ماه گذشت سه ماه پر خاطره فروزان چنان تغيير كرده بود كه همه را متعجب مي كرد در خانه ارمغان نيز مدام صحبت از فروزان بود البته بين علي و ايدا
ايدا هنوز اوضاع را مناسب نمي ديد كه بخواهد درباره فروزان با پدر و مادرش صحبت كند البته پدر و مادر ان ها اطلاع داشتند كه پسرشان دل به مهر دختري بسته كه در شركت مشغول به كار است و تمايل زيادي داشتند او را ببينند علي نيز مايل بود فروزان را با خانواده اش اشنا كند اما ايدا به او مي گفت كه بايد صبر كند ايدا حق داشت چرا كه به تازگي به موضوعاتي پي برده بود درباره زندگي فروزان تحقيقاتي كرده و دريافته بود كه يك فرزند دختر دارد اما در ذهنش به اين مي انديشيد كه او چگونه در حالي كه ازدواج نكرده است صاحب فرزند است چند روز او را تعقيب كرد مي ديد فروزان بعد از خروج از شركت به مهد كودك رفته و بعد همراه دختر زيبا و كوچكش راهي خانه اش مي شود به دليل شك و ترديد هايي كه داشت به مهد رفت و از مدير ان جا درباره فروزان اطلاعاتي كسب كرد اما مدير حاضر به جواب گويي نشد مدير يكي از اقوام دوست فرهاد بود و به خواهش او قبول كرده بود فرزندي را كه فاقد شناسنامه است بپذيرد ايدا رفت و چند روز بعد دوباره برگشت زماني وارد ان جا شد كه سوزان نيز در مهد حضور داشت با ديدن سوزان كه در حال بازي كردن با بچه هاي ديگر بود لبخندي زد و گفت
- سلام خانم كوچولو
سوزان به طرفش رفت واب سلامش را داد و پرسيد
- شما ي هستيد؟
- من از دوستان مامانت هستم اسمم ايداست
- دوست مامانم؟ اون سر كاره تازه بعد از ظهر مي ياد دنبالم
ايدا خنديد و گفت
- مي دونم عزيزم حالا بگو ببينم اسمت چيه خانم كوچولوي قشنگ
- سوزان اما بعضي وقت ها بهم مي گن سوزي
- واي چه اسم قشنگي خودت هم خيلي خوشگلي
ايدا از ديدن دختر زيبايي چون سوزان سر ذوق امده بود با مهرباني او را بوسيد يكي از مربيان جلو امد و از ايدا خواست كه خودش را معرفي كند ايدا با لبخندي بر لب و به ارامي به او جواب داد و گفت كه مي خواهد درباره فروزان بيشتر بداند خانم مربي فروزان را مي شناخت چرا كه چند سالي بود كه فروزان سوزان را در ان مهد مي گذاشت ايدا چون مي خواست جواب سوالاتش را بداند مجبور شد به او بگويد كه مي خواهد از فروزان براي برادرش خواستگاري كند و مي خواهد درباره او تحقيق كند بعد توضيح داد كه براي او مجهول است كه چطور زني كه ازدواج نكرده داراي فرزند است خانم مربي ايدا را كنار خود روي صندلي نشاند و بعد شروع كرد به صحبت كردن
- ببينيد خانم چون به خاطر امر خيره من در اين باره با شما صحبت مي كنم راستش تا اون جايي كه مي دونم اين خانم اصلا شوهر نكرده در طي اين چند سالي هم كه سوزان رو به اين جا مي ياره سر به زير اومده و رفته حتي نشده يه بار با يكي از ماها حرف بزنه انگار كه از همه ادم ها فرار مي كنه انگار از همه مي ترسه يه بار از خانم مدير پرسيدم چطور شده كه سوزان شناسنامه نداره اون گفت سوزان با بقيه فرق داره اخه مي دونيد كسي رو كه شناسنامه نداشته باشه قبول نمي كنند هزار تا دنگ و فنگ داره اما فكر كنم اين خانم پارتي داشته و گرنه خانم مدير اين جا خيلي خيلي سخت گيره
- پس چطوره كه ازدواج نكرده اما بچه داره؟
- فكر كنم زن خلاف كاريه!!
- امكان نداره
- وا ... منم كه درستشو نمي دونم اما تا اونجايي كه من مي دونم مثل اين كه دختره با يكي ريخته رو هم و بعد اين بچه به وجود امده چه مي دونم خ انم
آيدا لحظه اي فكر كرد از ان زن تشكر كرد و قول داد درباره فروان با كسي حرف نزند وقتي كه مي خواست از مهد بيرون برود صداي سوزان را شنيد كه مي گفت
- خاله ايدا
- جانم
سوزان با خجالت پرسيد:
- بازم مي ياين ديدنم؟
- معلومه كه مي يام اما به اين زودي ها نه چون خيلي كار دارم
بعد او را بوسيد و رفت وقتي پشت فرمان اتومبيلش نشست به ارامي زمزمه كرد : باور نمي كنم باور نمي كنم كه فروان چنين ادمي باشه نه امكان نداره
بسيار اشفته بود تمام مدتي كه اين موضوع را فهميده بود ارام و قرار نداشت مدام با خود مي انديشيدكه حالا چه كار كند علي هم مدام از فروزان حرف مي زد در جر وبحثي كه با برادرش داشت سرانجام برادرش را از اتاقش بيرون كرد و به او گفت حالا وقت صحبت كردن درباره ازدواج با فروزان نيست بايد بيشتر تحقيق كند علي باور نمي كرد گفته هاي خواهرش حقيقت داشته باشد و تصميم گرفت با خود فروزان صحبت كند.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 08-11-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان خیال یک نگاه قسمت هجدهم

يك روز سرد زمستاني بود برف بر سر و روي شهر تهران مي باريد و آن را به عروسي سپيد پوش تبديل كرده بود زمين آغوش پر مهرش را براي پذيرش عروس هاي كوچك اسمان گشوده بود و آن ها را يكايك در آغوش خود مي گرفت
اين روز ها براي فروزان خيلي مشكل بود مجبور بود ابتدا مثل هميشه سوزان را به مهد ببرد و بعد خود نيز به شركت برود. غروب ها هوا زود تاريك مي شد و او با ترس راه خانه اش را مي پيمود فريدون مي خواست در اين روزها او را با خود ببرد و بياورد اما فروزان مخالفت مي كرد چرا كه نمي خواست كسي چه در اطراف شركت و چه در خيابان و مهد او را با مردي ببيند از اين مي ترسيد كه ديگران افكار ناجوري درباره او به ذهنشان راه بدهند خبر خوشحال كننده در اين روزها خبر بارداري فرزانه بود فروزان از اين كه قرار بود به زودي خاله شود از شادي در پوست خود نمي گنجيد فرهاد سر از پا نمي شناخت مدام با لودگي در جمع همه را مي خنداند. باور نمي كرد كه قرار است پدر شود
فروزان طبق قولي كه به فريدون داده بود سرحال بود در جمع با ديگران مي گفت و مي خنديد شيطنت مي كرد اما در نهايي باز هم غصه مي خورد و به ياد سال هاي قبلاشك مي ريخت
روزهاي زمستان بيش از هر زمان ديگري برايش غذاب آور بود خاطراتي كه با سلطان قلبش در روزهاي زمستان گذرانده بود همه ساله چون خنجري بر قلبش فرود مي آمد و داغ بزرگي در دلش به وجود مي آورد البته هرگز در مقابل سوزان اشك نمي ريخت زيرا نمي خواست كودك دوست داشتني اش را ناراحت كند فقط در شب زماني كه تنها مي شد چشم به شاسمان مي دوخت و به ياد خاطراتش پدر و مادرش و به ياد تنهايي دل و قلبش اشك ها مي ريخت
بهرام هنوز با ديدن نگاه هاي فر.زتم بر ح.ئ كي لرزيد. هنوز هم او را دوست داشت اما از ابراز علاقه مي ترسيد دلش مي خواست درباره فروزان با فرهاد صحبت كند اما زود پشيمان مي شد از زندگي فروزان اطلاع چنداني نداشت نمي دانست او چگونه شخصيتي است زماني كه سوزان به كنارش مي رفت مثل يك پدر به او محبت مي كرد در مي يافت كه اين كودك واقعا به محبت يك پدر نيازمند است تا مي توانست به او محبت مي كرد گر چه مي دانست كه اين مهرباني ها هرگز نمي تواند جاي محبت پدر واقعي او را بگيرد
روز چهارشنبه تعطيل ود با پنج شنبه و جمعه فروزان سه روز تعطيلي داشت غروب سه شنبه بعد از بازگشت از كار به خاطر خستگي خوابيد صداي زنگ خانه باعث شد سوزان مادرش را صدا كند او نيز بلند شد رفت و در را باز كرد اما با ديدن كسي كه پشت در بود بر جايش ميخكوب شد نزديك بود پس بيفتد واي خدايا ايدا بود شاد و خندان چه بي خبر امده بود حالا با ديدن سوزان و زندگي اش همه چيز لو مي رفت
آيدا با لبخندي بر لب جلو آمد و گفت
- سلام مهمون نمي خواي؟
زبان فروزان بند آمده بود فكر كرد خواب مي بيند دستي به موهايش كشيد و به ايدا خيره شد ايدا حال او را درك مي كرد با دست به گونه فروزان زد و گفت
- منم ايدا اومدم حالتو بپرسم اگه رام بدي
فروزان در حالي كه زبانش بند امده بود گفت:
- خوش اومدي بفرمايين.
او لبخند زنان وارد شد سوزان با شيرين زباني گفت
- سلام خاله ايدا
با شنيدن اين جمله فروزان بيشتر متعجب شد به سوزان نگاه كرد سوزان از كجا ايدا را مي شناخت؟
- سلام عزيزم تو هنوز منو يادته؟ عجب حافظه اي داري ناز دختر
او را بوسيد و به فروزان نگاه كرد فروزان به زور لبخند مي زد در را بست از ايداخواست كه بنشيند
ايدا اصلا احساس غريبي نمي كرد طوري رفتار مي كرد كه گويي بارها به منزل فروزان امده است فروزان گيج بود در دلش گريه مي كرد حالا با لو رفتن قضايا حتما از شركت اخراج مي شد
- فروزان جون تو كه اين طوري نگام مي كني از خودم بدم مي ياد فكر مي كنم با اومدنم باعث ناراحتي ات شدم
- نه نه مي دوني من....
- مي فهمم غافلگير شدي توقع نداشتي كه ناگهان در و باز كني و منو ببيني
- منو ببخش اصلا بلد نيستم از كسي كه براي اولين بار به منزلم مي ياد استقبال كنم
- نه عزيزم اين چه حرفيه تازه من كه اهل اين حرف ها نيستم
بعد نگاهش به سوزي افتاد و گفت
- چه دختر نازي داري خيلي خوشگله درست مثل خودت
فروزان وحشت زده به ايدا نگاه كرد
- آيدا جون....
- جانم
فروزان سكوت كرده بود آخر چه بايد مي گفت حالا قرار بود چه اتفاقي بيفتد مي خواست بپرسد حالا كه راز مرا فهميدي اوضاع چطور مي شود؟!
- ببين فروزان جون هر چه مي خواهي بپرس حتما ناراحت شدي كه از زندگيت سر در اوردم
- نه
- چرا ناراحت شدي باور كن دلم مي خواد كمكت كنم
دستان فروزان را گرفت و گفت:
- فروزان باور كن قصد فضولي نداشتم قصد كمك بود راستش از همون اول كه تو رو ديدم حس كردم غم بزرگي تو دلته حس كردم خيلي غصه داري وقتي به عمق چشمات نگاه كردم فهميدم كه اين نگاه مال يه ادم شاد و بي خيال نيست حس كردم و به همه كس بدبيني حس كردم از همه مي ترسي اما چرا شو نفهميدم. مدام با خودم كلنجار رفتم بعد از مدتي تو شاد و سرحال شدي شك كردم اخه بازيگر خوبي نبودي اداي ادماي شاد و در مي آوردي فروزان چند بار تعقيبت كردم بعد فهميدم كه يه دختر داري از مهد درباره ات پرسيدم اما به جايي نرسيدم فقط اينو مي دونستم كه سوزي رو داري دخترت فكر مي كردم خودت يه روز با من حرف مي زني اما هر چه صبر كردم اون روز نرسيد باور كن قصدم فقط كمك بود همين
فروزان به ارامي اشك مي ريخت با صدايي لرزان گفت
- اما كسي نمي تونه كمكم كنه هيچ كس
- پس بذار برات يه سنگ صبور باشم بذار دوستت باشم بذار تو سختيها همرات باشم تا نترسي شجاع باشي تا بدوني يكي هست كه مي توني بهش اعتماد كني
چقدر حرف هايش ارام بخش بود چقدر خونسرد و با مهرباني صحبت مي كرد و به فروزان ارامش مي بخشيد
-0 ممنونم ايدا تو دوست خوبي هستي مطمئن باش يه روزي تموم حرفهايي رو كه در دلم لونه كرده برات مي گم همه رو
آيدا سرش را به زير انداخت سوال هاي زيادي داشت كه مي خواست از فروزان بپرسد اما او نيز دريافت كه حالا وقتش نيست هنوز فروزان امادگي جوابگويي به سوالات او را نداشت نگاهش به سوزان افتاد كه با ناراحتي به ان ها نگاه مي كرد او را به اغوش كشيد و گفت
- عزيزم چرا ناراحتي؟
- چرا مامانم ناراحته؟
آيدا با زبان كودكانه گفت
- مامان كه ناراحت نيست عروسك كوچولو چقدر اين دختر شيرينه فروزان
او لبخند زنان گفت:
- شيرين تر از عسل شيرين تر از تمام شيريني هاي دنيا مي دوني ايدا گر سوزي نبود من تا حالا مرده بودم.
- واي چه حرفي مي زني حالا كه سوزي هست بايد به خاطرش خوشحال باشي
- آره در تمام مدتي هم كه خوشحال بودم فقط به خاطر يه نفر بود
- كي سوزان؟
- نه پسر عموم
آيدا لبخند زنان پرسيد؟
- دوستت داره؟
فروزان با تعجب پرسيد:
- كي؟
- پسر عموت حتما تو هم دوستش داري كه به حرفش گوش مي دي
- اوه... اشتباه نكن و زود قضاوت نكن خودم يه روزي درباره اون برات مي گم
بعد از كمي گفتگو آيدا گفت كه بايد برود فروزان از او خواست كه شام را با هم بخورند اما ايدا تشكر كرد و گفت كه يه روز ديگر براي شام مي ايد بعد فروزان پرسيد
- مي تونم از تو خواهشي كنم
او لبخند زنان منتظر شنيدن بود
مي خواستم اگه بشه در باره زندگي من با آقاي ارمغان چيزي نگي
بعد ادامه داد:
- آيدا همه فكر مي كنن كه من ازدواج نكرده ام پس اگر ببينند كه من يه بچه دارم و ... خب مي دوني خيلي مشكلات پيش مي ايد
- مي فهمم نگران نباش من كاري نمي كنم كه تو اعتمادتو نسبت به من از دست بدي
- ممنونم
بعد ايدا پرسيد
- راستي عزيزم پدر و مادر تو كجاند؟
فروزان با ناراحتي سرش را به زير انداخت
- اونها تنهام گذاشتند ايدا براي هميشه
- واقعا متاسفم
- هر دو طي يك سال فوت كردند خب ديگه مهم نيست نبايد تو رو ناراحت كنم با ماشين مي ري؟
- اره خودم ماشين اوردم مي بخشي كه ناراحتت كردم
فروزان او را بوسيد و بعد خداحافظي كرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:33 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها