بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #11  
قدیمی 08-30-2010
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

هر اتفاقی برای ما می افتد به نفع ماست

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردندولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بودشاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد

شاه به فكر فرو رفتكه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشدوچه جمله اي به او پند ميدهد؟همه و زيران را صدا زد وگفت وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلدهستيد بگوييدوزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتندولي شاه از هيچكدام خوشش نيامددستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوندوزيران هم رفتند و آوردندشاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت هر كسي به چيزي گفت باز هم شاه خوشش نيامد

تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم گفتند تو با شاه چه كاري داري؟ پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام همه خنديدند و گفتند تو و جمله اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟ پير مرد گفت جمله من اينست "هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست" شاه به فكر رفت و خيلي از اين جمله استقبال كرد و جايزه را به پير مرد داد
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست

شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟ تو سر من كلاه گذاشتي پير مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد چون تو بهترين جمله جهان را يافتي پس از اين حرف پير مرد رفت شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد ميگفت هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست


تا اينكه يه روز پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان چاقو در رفت و 2 تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد شاه ناراحت شد و درد مند وزيرش به او گفت هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده توميگوئي كه به نفع ما شده

به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندانبيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

چند روزي گذشت يك روز پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند و مي خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت كردند

اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
ولي پادشه 2 تا انگشت نداشت پس او را ول كردند تا برود
شاه اين راگفت واو را مسخره كردوزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت چطور؟ وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم باخود ميبرديد ولي آنجامن نبودم اگر ميبودم آنها مرا ميخوردند پس به نفع منهم بوده است
وزير اين را گفت و رفت

پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 10:18 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها