بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 12-30-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت هشتم
- ولی خوب ... حق معالجه رو كه باید بگیری. دكتر پاسخی نداد و دنده عوض كرد. ایرج به خنده رو به خواهرش كرد و گفت: شادی دوست داشتی جای این دیوونه بودی؟
شادی رو به نیكا كرد و گفت:" می بینی چی میگه؟ خدا نكنه من جای اون باشم."
- بیچاره پولداره! ماشینش رو ببین.


- اگر كمی دیگه تبلیغ كنی ممكنه نظرم عوض بشه . نیكا نمی دانست چرا وقتی ایرج كلمه (دیوانه ) را آن هم با آن لحن زننده ادا كرد بی علت ناراحت شد، احساس كرد او به كیانوش توهین می كند. عمه دستش را به شانه نیكا زدو او روی برگرداند ، عمه پرسید: خیلی جوونه؟
- بله عمه جون ، حدود 30، 31 سالشه
- بمیرم برای دل مادرش، حالش خیلی بده؟ دیوونه دیوونه است؟
- نه حالا كه بهتر شده ، ولی ناراحتی شدید اعصاب داره .
- چرا؟
نیكا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمی دونم ، پدر چیزی نمیگه .
ایرج وارد بحث شد و گفت:" باید آدم جالبی باشه ، دلم میخواد ببینمش."
- پدر ایرج می تونه كیانوش رو ببینه؟
- اگر كیانوش تمایل داشته باشه ما می تونیم به خونمون دعوتش كنیم ، ولی مطمئن نیستم قبول كنه ، اون به تنهایی رغبت بیشتری نشون می ده.
شادی سرش را به عقب گرداند و آرام پرسید:" نیكا خوشگله؟"
- خیلی! هم خوشگل ، هم خوش تیپ ، هم مودب
- پس حتما دعوتش كنید.
نیكا و شادی هر دو با صدای بلند خندیدند ، ایرج بطرف نیكا برگشت و گفت :" خانمها بلندتر ، اجازه بدید ما هم بخندیم ."
- متاسفم ایرج جان مخصوص خانمها بود.
افسانه نگاهی به شادی كرد و گفت:" خیلی حیف شد كه مازیار نیومد، كاش اون و پسرت رو هم می آوردی."
- زندایی به پای اونا می نشستم تا آخر سال هم نمی تونستم بیام ، هومن مدرسه داره ، گذاشتمش پیش مازیار ، بذار تنها بمونه بچه داری كنه تا قدر منو بفهمه.
- دایی بیكار بودی اومدی حومه شهر، حالا این همه راه رو باید بریم .
- در عوض دایی جان كلی با صفاست .
- اصلا داداش این چه زحمتی بود برای خودتون درست كردید؟ می رفتیم خونه خودمون ، مزاحم شما نمی شدیم .
- زحمت چیه الهه خانم؟ شما باید استراحت كنید. برای شما هم زندگی تو حومه شهر خوبه ، فعلا چند روزی خونه ما بد بگذرونید.
- زن داداش جون مگه با شما بدم می گذره .
- اه ! خانمها چه تعارفاتی تكه پاره می كنن دایی .
دكتر لبخند زد و گفت:" خوب رسیدیم حتما خسته شدید؟
- نه دایی جون اتفاقا بعد از مدتها دیدن خیابونای تهران برای من كه جالب بود، حتما برای مادر و ایرج هم همین طور بوده مخصوصا تو این ماشین كه كسی خسته نمیشه .... نیكا فردا این ماشین رو بر می داریم می ریم گردش .
- نقشه نكش خواهر جون وگرنه صاحبش به حسابت میرسه .
- اتفاقا كیانوش اینطوری نیست .
- مثل اینكه دیوونه ها خیلی به دلت می شینن دختر دایی جون.
نیكا از طعنه ایرج هیچ خوشش نیامد. در همان حال دكتر كه برای باز كردن در حیاط پیاده شده بود ، دوباره سوار شد . ماشین داخل حیاط شد و مسافرین پیاده شدند .
نیكا بلافاصله به پنجره اتاق كیانوش نگاه كرد ، شیاری از نور از لا به لای پرده بیرون میزد. او هنوز بیدار بود . به دكتر كه همراه مهمانان داخل می شد نزدیك شد و گفت:" پدر سوئیچ كیانوش رو امشب بهش می دید؟"
- فكر می كنی لازمش داشته باشه؟
نیكا شانه هایش را بی تفاوت بالا انداخت و گفت:" نمی دونم"
پدر سوئیچ را به دخترش داد نیكا گفت:" كیانوش بیداره ، ازش دعوت می كنم بیاد پیش ما؟"
- فكر نمی كنم بیاد ، ولی تعارفش كن.
- شما برید من زود می آم .
نیكا بطرف دیگر حیاط دوید و در ساختمان را زد، پس از چند لحظه آقای جمالی در را گشود و گفت: كاری داشتید؟
- شب بخیر ، می خواستم سوئیچ آقای مهرنژاد رو پس بدم .
-به من بدید. ایشون كسی رو نمی پذیرن، سرشون درد می كنه.
- به من بدید. ایشون كسی رو نمی پذیرن، سرشون درد میكنه .
- متاسفم اگه لازمه پدرم رو خبر كنم؟
- نه لزومی نداره، دستور نفرمودند. حالا سوئیچ رو بدید و برید
نیكا از برخورد او تعجب نكرد، چون این مرد همیشه با او همین طور رفتار میكرد. گاهی اوقات كه به نیكا نگاه میكرد، می شد شعله پر فروغ نفرت را در نگاهش عیان دید . نیكا سوئیچ را بالا آورد تا به او بدهد كه صدایی پرسید:" جلال كیه؟"
او به داخل برگشت و گفت :" دختر دكتر، سوئیچ رو آورده آقا، داشتن می رفتن."
- بگید اگر كاری ندارن تشریف بیارن تو .
- ولی ایشون مهمان دارن.
نیكا واقعا عصبانی شد ، میخواست فریاد بزند( به تو چه ربطی داره اون با من صحبت میكنه تو چرا جواب می دی) اما چیزی نگفت فقط سوئیچ را بالاتر گرفت و با عصبانیت گفت: بگیرید.
همین كه جمالی دستش را برای گرفتن سوئیچ پیش آورد ، دست دیگری او را كنار زد، كیانوش در آستانه در ظاهر شد . نیكا بنظرش رسید كه او رنگ پریده و خسته است . وقتی نگاهش را به او دوخت چشمانش را دید كه به شدت سرخ شده بود
- شب بخیر.
- معذرت میخوام آقای مهرنژاد ، فكر كردم شاید به ماشین احتیاج داشته باشید سوئیچ رو آوردم ، قصد مزاحمت نداشتم .
- حالا هم مزاحم نیستید، بفرمایید تو می دونید كه منزل شماست ، من نباید تعارف كنم .
- متشكرم ، ولی مثل اینكه شما حالتون خوب نیست.
- چیز مهمی نیست، كمی سردرد دارم. فكر می كنم بزودی خوب میشه.
- پس بهتره من زودتر برم تا شما استراحت كنید هر چند میخواستم از شما بخوام اگه دوست داشته باشید بیایید دور هم باشیم ، ولی ظاهرا شما نمی تونید این افتخار رو نصیب ما كنید
- از لطفتون ممنون ، در یه فرصت بهتر حتما به دیدن خواهر آقای دكتر میام
- بفرمائید این هم سوئیچ.
- احتیاجی بهش ندارم ، لطفا ببرید، شاید بخواید با مهمونا به گردش برید.
- به گمونم اونا خسته باشن ، می خوان استراحت كنن ، ممكنه شما صبح به ماشین احتیاج داشته باشید، ولی ما خواب باشیم .
- من صبح هم لازمش ندارم، شما سوئیچ رو ببرید تا صبح دكتر بتونن لاستیك ها رو به تعمیرگاه ببرن.
- ما امشب خیلی مزاحم شما شدیم، باید ببخشید.
- ابدا اینطور نیست خانم ، شب خوش
- شب بخیر
نیكا به راه افتاد، اما هنوز چند قدم نرفته بود كه به عقب برگشت ، كیانوش همچنان بر آستانه در ایستاده بود نیكا گفت:" آقای مهرنژاد شما مطمئن هستید كه به پدر نیازی ندارید؟"
- بله متشكرم ، شما نگران نباشید
- امیدوارم هر چه زودتر حالتون خوب بشه.
- شما خیلی لطف دارید
- خدانگهدار
- سلام منو به دكتر و مهمانها برسونید و از جانب من عذرخواهی كنید.
- حتما متشكرم.
- نیكا از پشت سر صدای بسته شدن در را شنید ، با سرعت بطرف ساختمان خودشان رفت، وقتی داخل شد گویا صحبت بر سر كیانوش بود، زیرا او شنید كه عمه گفت:" طفلك افسانه حق داشته مخالفت كنه، تو دختر جوون داری چطور جرئت كردی از اینكارا بكنی؟
ایرج دنباله حرف عمه را گرفت و ادامه دا:" مخصوصا مردی كه عقل سلیمی نداره. اگر اتفاقی بیفته هیچ كس اونو محكوم نمی كنه، چون همه می دونن دیوونه است"
- قبلا هم گفتم اون طور كه شما تصور می كنید دیوونه نیست ، فقط ناراحتی اعصاب داره ... افسرده است.
نیكا دیگر نتوانست تحمل كند در را بشدت باز كرد و داخل شد . با ورود او سكوت برقرار گردید . دكتر برای آنكه چیزی گفته باشد ، رو به نیكا كرد و گفت :" دخترم سوئیچ رو دادی؟"
- نه پدر.
- چرا؟
- گفت احتیاجی به ماشین نداره ، باشه تا فردا شما بتونید لاستیكها رو به تعمیرگاه ببرید.
مادر با سینی چای وارد شد و گفت: نیكا جان پذیرایی نمی كنی؟
نیكا سینی چای را از دست مادر گرفت و به تك تك حاضرین تعارف كردوقتی مقابل ایرج رسید، او در حالیكه فنجانش را بر می داشت گفت :" آقای مهرنژاد تشریف نمیارن؟"
- نه ، سر درد داشت .
دكتر شتابزده پرسید:" كیانوش سردرد داره؟"
- بله
دكتر در حالیكه برمی خاست گفت:" چرا زودتر نگفتی باید برم ببینمش ."
- نه لزومی نداره
- چطور؟
- خودش گفت نیازی به شما نیست.
دكتر نشست و ایرج با دلخوری گفت:" مثل اینكه تو این خونه جز در مورد این آقا حرفی زده نمی شه؟"
افسانه گویا كاملا متوجه دلخوری او شده بود و برای عوض كردن موضوع صحبت گفت:" حق با ایرجه ، خوب شادی جان الهه خانم از سفر تعریف كنید."
شادی گویا منتظر همین كلام بود ، زیرا بلافاصله شروع به تعریف كرد و با آب و تاب بسیار از رخدادهای سفر سخن گفت. نیكا كم كم احساس كرد خواب پلكهایش را سنگین می كند ، خمیازه ای كشید . در همین لحظه نگاه شادی به او افتاد و به خنده گفت:" قصه كه نمی گم دختر خوابیدی ، بهتره بقیه تعریفها رو بذاریم برای فردا."
همه با صدای بلند خندیدند و مادر گفت:" آره شما خسته اید باید استراحت كنید."
نیكا از جای برخاست و گفت :" شادی بیا تو اتاق من."
- خوب پس خانمهای جوان به اتاقتون برید.
- شب همگی بخیر
شادی ونیكا بطرف اتاق نیكا رفتند، او در را باز كرد و گفت : "بفرمایید."
شادی داخل شد دور خود چرخی زد و هیجان زده گفت:"خدای من! این اسباب بازیها منو یاد دوران بچگی انداخت."
نیكا عروسكی را بغل كرد . مقابل شادی ایستاد و گفت :" این یادت میاد؟"
- آره یادمه چقدر سر این عروسك دعوا می كردیم ....چه دوران خوشی بود! چه غلطی كردم شوهر كردم ، به هوای خارج رفتن 16 سالگی شوهر كردیم و راهی دیار غربت شدیم بخاطر هیچی
- كاش الان هم بچه بودیم !
- خوش بحال تو ، سهیلا ، پریسا ، من بیچاره فقط 3-4 سال از شما بزرگترم ، اون وقت من یه پسر 7 ساله دارم تو تازه می خوای عروس خانم بشی.
- بس كن دختر ، تو هم خوشبختی ، مازیار مرد خوبیه ، هومن كوچولو هم باعث افتخار مادرش میشه.
- ولی نیكا دوری از شهر و دیار و خانواده خیلی سخته .
در همین لحظه چند ضربه به در خورد ، ایرج در را گشود و گفت : " شما بیدارید
-بله!
- می تونم بیام تو؟
- البته دادش جون.
- نمی یام.
- چرا؟
- چون نیكا دوست نداره
- من دوست ندارم؟
- بله صاحبخونه تویی ، چرا شادی باید منو دعوت كنه؟
- ایرج بچه نشو بیاتو.
ایرج داخل شد و در حالیكه در را می بست رو به نیكا كرد و پرسید :" راست بگو ببینم تو واقعا از دیدن ما خوشحال شدی؟"
- این چه سوالیه؟ مسلمه كه خوشحال شدم .
- ولی من اینطور فكر نمی كنم.
نیكا توپ بادی كوچكی را برداشت و بسوی ایرج پرتاب كرد . او توپ را در هوا قاپید و گفت :"نوكرتم"
بعد توپ را بطرف شادی پرتاپ كرد و شادی توپ را با هر دو دست گرفت فریاد زد:" بگیر نیكا ، دست رشته ... اگه راست می گی بگیرش ایرج."
به این ترتیب دست رشته با هیاهو و خنده شروع شد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 12-30-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت شانزدهم
صبح جمعه زمانی كه نیكا كاملا آماده به طبقه پایین امد ساعت دیوای دقیقا ده و نیم را نشان می داد . صدای زنگ در نیز در همان لحظه برخاست و دكتر برای گشودن در به حیاط رفت. نیكا امیدوار بود كه ایرج باشد نمی خواست بدون او برود حتی در تمام مدتی كه در اتاقش آماده می شد ، هر چند لحظه یكبار به صداهایی كه از پایین می آمد گوش می داد اما ایرج نیامد . و او همچنان منتظرش بود، گرچه برای پدر و مادرش كار ضروری او را توجیه كرده بود ولی باز هم دلش میخواست او بیاید . از شیشه به حیاط نگریست بازگشت دكتر به تنهایی نشان می داد كه راننده كیانوش پشت در ایستاده است . حدسش درست بود ، زیرا دكتر بمحض ورود گفت كه راننده منتظر آنهاست و چند لحظه بعد با هم از خانه خارج شدند . در حالیكه نیكا پیوسته به پشت سرش نگاه میكرد ، مبادا ایرج در آخرین لحظات بیاید و او متوجه نشود ولی او نیامد و نیكا نا امیدانه به صندلی تكیه داد و چشمانش را بر هم نهاد چند لحظه صحبتهای راننده توجه نیكارا بخود جلب كرد.
- 000آقای مهرنژاد از صبح تابحال چندین مرتبه منوخبركردند وراجع به ماشین سوال كردند یه مرتبه فرمودند ماشین نقص فنی نداره؟ دفعه دیگه بنزین داری؟ بازچندلحظه بعد مجددا فرمودند ماشین رو حسابی چك كن.
منم عرض كردم آقا مگه سفر قندهار در پیشه؟ تا حومه تهران كه راهی نیست اما ایشون دستور اكید دادند كه همه چیز آماده باشه معلوم میشه كه آقا خیلی بشما علاقمندند،چون امروز واقعا سرحال بودند، بعد از مدتها آقا مثل گذشته ها بودند.
نیكا چشمانش را گشود و از پنجره به بیرون خیره شد و با خود فكر كرد آیا واقعا برای كیانوش مهم است كه آنها بمنزلش بروند؟ بتصور او این اقدام كیانوش تنها برای ادای احترام نسبت به پدرش و انجام یك رسم بود بداخل ماشین نگاه كرد این آن ماشینی نبود كه آنشب آنها را به رستوران مورد علاقه كیانوش رسانده بود كمی از پنجره بدنه ماشین را نگاه كرد رنگ آن قرمز و زیبا بود ولی بنظر او ابهت ماشین سیاهرنگ كیانوش را نداشت ، پس كیانوش در زندگیش حسابی تنوع داده بود، ماشینش را هم عوض كرده و یك رنگ شاد انتخاب كرده بود....... ناگهان فكری بمغزش خطور كرد شاید تاكنون ازدواج كرده باشد. ولی خودش چیزی نگفته بود شاید علتش این بود كه نیكا سوال نكرده بود . عطش دانستن جواب این سوال آنچنان او را تحریك میكرد كه دلش میخواست در همان لحظه از راننده بپرسد ولی خود را كنترل كرد. راه بنظرش طولانی وخسته كننده میآمد ووقتی بالاخره ماشین جلوی در بزرگی متوقف شد .نفس راحتی كشید، راننده چراغی زد و در باز شد و آنها وارد یك باغ بزرگ شدند، مسافتی را در میان باغ طی نمودند. سرانجام ماشین توقف كرد و راننده با سرعت پایین آمد و در ماشین را گشود . نیكا ومادرش پیاده شدند . نیكا نگاهی به دور وبر خود كرد . در اولین نظر ماشین كیانوش توجهش را جلب كرد و بعد نگاهش به ساختمان سبز رنگ وسط باغ افتاد . نمای آن شاید از بهترین سنگهای مرمر ساخته شده بود . همانطور كه به ساختمان زل زده بود كیانوش را دید كه بسرعت بسوی آنها می آمد. تاكنون او را به این زیبایی ندیده بود شلواری برنگ سبز تیره و پیراهنی برنگ سبز روشن ، زیبایی خاصی بر اندامش بخشیده بود و موهایش كه بنحو زیبایی آراسته شده بود متانتی عجیب به چهره اش می داد. از چند قدمی رایحه دلنشین همیشگی عطرش مشام نیكا را پر كرد . او نزدیك شد و با احترام سلام كرد و خوشامد گفت ، سپس آنان را بسمت ساختمان راهنمایی كرد. هنوز چند قدمی نرفته بود كه رو به نیكا كرد و گفت:" خانم معتمد ایرج خان لایق ندونستند؟"
- این چه حرفیه آقای مهرنژاد؟ متاسفانه حال عمه خوب نبود. ایرج مجبور شد خونه بمونه
- خیلی متاسفم. دلم میخواست ایشون هم در جمع ما بودند . مصاحبتشون باعث انبساط خاطره.
- شما لطف دارید.
كیانوش سكوت كرد. آنها از در برزگی عبور كردند و وارد خانه ای بسیار مجلل گردیدند . خانه ای كه از نظر نیكا همچون قصری جلوه كرد . داخل ساختمان نیز تماما از سنگهای مرمر سبز روشن ساخته شده بود، پرده های مخمل سبز رنگ از پنجره ها آویخته شده بودند و پلكانی با نرده های مرمرین از وسط هال می گذشت و راه عبور به طبقه دوم را نشان می داد. كیانوش بسمت راست اشاره كرد و گفت:" لطفا از اینطرف" آنها وارد سالن بزرگی شدند كه دیوارهای آن با تابلوهای نقاشی گرانقیمت با قابهای زیبا تزئین گشته بود و مبلمان و فرشهای سبز رنگ به آن جلوه ای چشم نواز بخشیده بود. با ورود آنها همه حاضرین از جای برخاستند وكیانوش شروع به معرفی آنها كرد:" عموجان كه معرف حضور دكتر و خانمها هستند . ایشون مادرم و ایشون مهندس مهرنژاد پدرم . مادر ، مهندس خانواده محترم دكتر معتمد."
مراسم معارفه انجام پذیرفت و مهمانان نیز در كنار میزبان جای گرفتند و خدمتكاران مشغول پذیرایی شدند. عموی كیانوش در همان نظر اول بچشم نیكا مرد جالبی آمد و احساس كرد از این مرد خوشرو وخوش زبان خوشش می آید. در ادامه ارزیابی اطرافیانش نیكا اینبار پدر كیانوش را از نظر گذراند. او مردی متین و موقر بنظر می رسید . موهایش كاملا سفید بود ولی صورتش شاداب و جوان می نمود. آخرین نفر مادر كیانوش بود كه نیكا بی جهت از همان اولین لحظات نسبت به او احساس علاقه میكرد . او زن زیبایی بود و چشمانی روشن داشت و شاید رنگ چشمان كیانوش كمی به او و كمی به عمویش كیومرث شباهت داشت. خانم مهرنژاد ظاهری برازنده داشت و وقتی صحبت میكرد بی اختیار توجه شنونده را بخود جلب می نمود. عموی كیانوش رشته كلام را در دست گرفت و بخنده گفت:" از صبح تا بحال این كیانوش خان پوست از سر ما كنده ، انقدر منتظر شما بود كه نمی دونید دكتر جان. من كه تا حالا كیانوش رو اینطور ندیده بودم. از صبح ده مرتبه به آشپزخونه سرك كشیده به تمام موارد شخصا رسیدگی كرده برنامه غذایی رو هم خودش تنظیم كرده . درست مثل ترازنامه های مالی آخر سال.
همه خندیدند و كیانوش كه گونه هایش كمی سرخ شده بود معترضانه گفت:" كیومرث خواهش می كنم!"
پدر كیانوش گفت:" انقدر كه كیانوش برای آقای دكتر و خانواده شون مزاحمت ایجاد كرده باید خیلی بیشتر از این حرفها پذیرایی كنه. جناب دكتر ما تا پایان عمر شرمنده الطاف شما هستیم."
- آقای مهرنژاد خواهش میكنم تعارف نفرمائید منكه كاری نكردم.
مادر كیانوش چشم از نیكا بر نمی داشت . در همان حال آهسته بمادر گفت:" نمی دونید چقدر مشتاق بودم شما و دختر خانمتون رو زیارت كنم واقعا دختر شایسته ای دارید. هم زیبا، هم متین و باوقار امیدوارم خوشبخت بشند."
- متشكرم لطف دارید خانم
- كیانوش جان غذاها ته نگیره عمو سری به آشپزخونه بزن
بار دیگر صدای خنده حاضرین برخاست و كیانوش گفت:" شما كه نمی دونید، دست پخت خانم معتمد انقدر خوبه كه من مجبورم تو غذاهای امروز وسواس بخرج بدم"
- ما كه زیاد در خدمت شما نبودیم.
- خواهش می كنم همون چند مرتبه كافی بود.
- عروس خانم گویا بنا بود در خدمت آقای داماد هم باشیم؟
- متاسفانه كاری پیش اومد نتونست خدمت برسه
- خوب وقت زیاده مهندس در فرصت دیگه ای حتما از حضور ایشون هم فیض میبریم.
نیكا از پا در میانی كیانوش خوشحال شد چون بیش از این توجیهی نداشت در عین حال از این كه او پدرش را با نام مهندس مهرنژاد می خواند. تعجب كرد و با خود اندیشید چه جالب خواهد بود كه مثلا او نیز پدرش را با عنوان دكتر معتمد بخواند و از این تصور لبخندی بر لبهایش نشست . ناگهان بخود آمد و كیانوش را دید كه با تعجب به او نگاه می كند نیكا فورا نگاهش را به خانم مهرنژاد دوخت كه مشغول صحبت با مادرش بود و خود را بظاهر متوجه صحبت آنها نشان داد. تا زمان صرف نهار هیچ جمله ای میان او و كیانوش رد و بدل نگردید . سررشته كلام در دست عموی كیانوش بود و كیانوش در بعضی موارد اظهار نظر میكرد . بیشتر مسائل مورد گفتگوی آنها مربوط به كارهایشان بود و كیانوش ناله میكرد كه مشغله های كارش بسیار است. و او دمی در تهران و لحظه ای دیگر در شیراز است، گاهی نهار را داخل مرز صرف می نماید در حالیكه وقت شام خارج از كشور است و نیكا از صحبتهایش به این نتیجه رسید كه او تصمیمش را عملی كرده است و خود را در میان كارهای شركت چنان غرق ساخته كه دیگر لحظه ای نتواند به كسی یا چیزی جز مسائل كاری خود فكر كند. با این تصور ناگهان نسبت به او احساس ترحم كرد . هنگام صرف نهار همه به سالن غذاخوری رفتند میز نهار چنان با دقت و سلیقه چیده شده بود كه دهان نیكا از تعجب باز ماند . غذاهای رنگا رنگ و متنوع اختیار انتخاب را به آنها نمی داد و خصوصا تعارفهای پی در پی خانواده مهرنژاد باعث می شد نیكا نتواند غذا بخورد . نهار تقریبا در سكوت صرف شد، ولی در اواخر صرف غذا كیانوش رو به دكتر كرد و گفت : آقای دكتر دختر خانم شما در رژیم هستند؟
دكتر خندید و پاسخ منفی داد و او ادامه داد:" پس چرا غذا نمی خورند، البته می پذیریم كه غذاهای ما بخوش طعمی دست پخت مادرتون نیست ، اما این یك روز رو باید تحمل بفرمایید."
نیكا پاسخ داد: آقای مهرنژاد من خیلی بیشتر از همیشه غذا خوردم ."
خانم مهرنژاد در پاسخ نیكا گفت:" كی دخترم كه ما ندیدیم؟"
بعد از صرف غذا همگی بسالن پذیرایی بازگشتند . عموی كیانوش فورا پیشنهاد داد كه آقایان كمی استراحت كنند. آنها نیز پذیرفتند و بدنبال كیانوش از اتاق خارج شدند . افسانه و خانم مهرنژاد نیز مشغول صحبت شدند . نیكا احساس میكرد بی حوصله شده ، صحبتهای خانمها برایش جاذبه ای نداشت سعی كرد خود را تزئینات اتاق سرگرم كند كه كیانوش وارد شد . نیكا از دیدن او خیلی خوشحال شد . او می توانست مصاحب مناسبی برای نیكا باشد . او آمد و نشست ، اما حتی نگاهی به نیكا نكرد خانمها همچنان در حال صحبت بودند كه خانم مهرنژاد پیشنهاد كرد به باغ بروند و در هوای آزاد صحبت كنند ، آندو برخاستند نیكا نیز ناچار برخاست، اما زمانی كه براه افتادند ، كیانوش سكوتش را شكست و گفت:" اگه اشكالی نداره شما بمونید؟"
نیكا بجانب او برگشت و با تعجب نگاهش كرد . او ادامه داد:" میخواستم خونه رو بشما نشون بدم."
نیكا نگاهی بمادرش كرد و او با سر رضایت داد. خانم مهرنژاد تاكید كرد:" فكر می كنم اینطوری بهتره دخترم، ظاهرا صحبتهای ما برای شما كسالت آوره."
- نه اینطور نیست ولی..................
- بمون دخترم ، ما ناراحت نمی شیم.
پس از آن مادر و خانم مهرنژاد از سالن خارج شدند . نیكا بر جای نشست كیانوش با اخم گفت:" اگه مایل نبودین بمونین ، می رفتین."
- این چه حرفیه؟ من فقط از این جهت این حرفها رو زدم كه اونها رو نرنجونده باشم.
- شما زیادی بفكر دیگران هستید، ولی من فكر نمی كنم خودتون تمایلی به مصاحبت با من داشته باشید.
- شما خودتون بهتر می دونید كه صحبتهای اونها حوصله منوسر برده بود.
- باور كنم؟
نیكا از لحن پرتردید كیانوش عصبانی شد ، در حالیكه بر می خاست گفت:" اصلا من میرم شما مردها همتون از یك قماشید، من دیگه از بحث و جدل بی مورد خسته شدم نمیخوام با هیچ كدومتون حرفی بزنم."
در همان حال بطرف دررفت. كیانوش با سرعت بدنبالش رفت و گفت:" خواهش می كنم بمون نیكا خانم، خواهش می كنم."
او ایستاد و چیزی نگفت بغض گلویش را میفشرد ، می ترسید اگر كلامی بگوید اشكهایش راز پنهانش را برملا سازد .
- منو ببخش ، باور كن قصد نداشتم ناراحتتون كنم........... من خیلی بی ملاحظه هستم بازم عذر میخوام منو میبخشی؟ نیكا با سرت سر پاسخ مثبت داد و او ادامه داد :" خیلی خوشحالم. حالا بیایید بجایی بریم كه شاید دیدنش براتون جالب باشه"
كیانوش در را برای نیكا گشود و او خارج شد . خودش نیز گامی عقب تر از او بحركت درآمد. نیكا كمی برخود مسلط شده بود گفت:" بیخودی عصبانی شدم....... می دونید من و ایرج .........."
ولی ناگهان مكث كرد و جمله اش را ادامه نداد. كیانوش هم سوالی نكرد و نیكا فهمید كه او خود تا آخر جمله را خوانده است. لبخندی زد، و ادامه داد:" آقای مهرنژاد هنوز كه دست چپتون خالیه، فكر كردم ازدواج كردید و سرتون حسابی شلوغ شده كه دیگه سراغ ما رو نمی گیرید؟"
- ازدواج؟ مگه عقلم رو از دست دادم.
نیكا در حالیكه به راهنمایی كیانوش از پله ها بالا میرفت گفت:" حق با شماست، هیچوقت ازدواج نكنید كه بیچاره می شید."
كیانوش ایستاد و نگاه پر تحسری به نیكا كرد . نیكا كه از توقف ناگهانی او تعجب كرده بود بناچار ایستاد ." او گفت متاسفم امیدوار بودم شما از زندگی جدیدتون راضی باشید."
- راضی؟
نیكا سرش را بطرفین تكان داد و در حالیكه براه می افتاد گفت:" بهتره چیزی نگم، گمون كنم سكوتم شایسته تر باشه."
- سكوتتون هم به اندازه كلماتتون گویاست، چهره شما بخوبی نمایانگر روزگار شماست، ولی من بهر حال امیدوار بودم اشتباه حدس زده باشم شما خیلی لاغر و نحیف شدید، دیگر از اون شورو نشاط در چهره شما اثری نمی بینم ، در این سه ماه انقدر تغییر كردید كه من در نظر اول كه شما رو دیدم جا خوردم .
- ظاهرا روزگار با ما سر ناسازگاری داره.
كیانوش حرف دیگری نزد . قدمی به جلو برداشت و دری را گشود و از نیكا خواست تا داخل شود و نیكا داخل شد و در مقابل خود اتاق بزرگی دید كه دور تادور آن را كمدها و قفسه های چوبی پر از كتاب احاطه كرده بود. ظاهرا اینجا كتابخانه قصر كیانوش بود . نیكا از دیدن آنهمه كتاب بوجد آمد و گفت:" خدای من چقدر كتاب! كیانوش دررا بست و به نقطه نامعلومی خیره شدو پرسید:" شما به كتاب علاقه دارید؟"
- خیلی زیاد!
او گویا در خواب حرف میزند آهسته گفت:" ولی نیلوفر هیچ علاقه ای به كتاب نداشت ، بنظرش اینجا مزخرفترین قسمت این خونه بود" در اینحال با حالتی مسخ شده بحركت در آمد و گفت:" دنبالم بیایید."
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 12-30-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت بیستم

افسانه گوشی را بر زمین گذاشت و بانگرانی گفت:"الهه خانم جواب نمی ده چه خاكی بر سرم كنم؟" - شاید تلفنتون خرابه خیلی وقتها اینطور میشه اون هفته یادته ما هی زنگ میزدیم فكر كردیم خونه نیستید ، ولی شما گفتید خونه بودید، تلفنتون قطع بوده....... نگران نباش ، نیكا یا اینجا می آد یا میره خونه خودتون ، جای دیگه ای نداره
- من هم از همین میترسم اینطور كه معلومه اون نه اینجاست نه خونه حالا چه كنم؟


- خونسرد باش زن، الان ایرج رو خبر میكنم ، میریم سری به خونتون می زنیم، من مطمئنم اونجاست - ساعت از 9 گذشته ، چرا نیكا زنگ نمیزنه؟
- لابد فكر كرده شما شام اینجا می مونی ، از اون گذشته این وقت شب اگه تلفن خراب باشه چطور از خونه بیاد بیرون و تو اون خیابون تلفن گیر بیاره؟
- اگه خونه هم باشه باز دل من شور میزنه، خونه ما كه حفاظ درست و حسابی نداره ، خدا این مسعود رو خیر بده با این بلایی كه بسر ما آورد و آواره مون كرد.
عمه از آشپزخانه بیرون آمد و فریاد زد:" ایرج ....... ایرج"
ایرج از پله ها پایین آمد، اكنون آثار نگرانی در چهره او نیز هویدا بود، ولی با اینحال امیدوار بود نیكا صرفا بخاطر لجبازی با او آنها را بی خبر گذاشته باشد. نزدیك مادرش شد و گفت:" بله"
- ایرج جان آماده شو بریم خونه دایی
- چشم من آماده ام اگه شما حاضرید ماشین رو روشن كنم؟...... زن دایی شام خورد؟
- نه بابا ، زن بیچاره با این همه دلهره مگه میتونه شام بخوره....... كاش لااقل مسعود اینجا بود!
- حالا دایی نیست، من كه هستم ، امر بفرمایید
- فعلا بریم خونه دایی ، شاید اونجا باشه.
چند لحظه بعد هر سه در سكوت بسوی منزل دكتر می رفتند ، چنین بنظر می آمد كه اضطراب لبهای هر سه نفرشان را بهم دوخته بود، هرچه به مقصد نزدیكتر می شدند ، دلهره مادر نیكا افزون می گردید، هر چه سعی میكرد بخود بقبولاند كه او در منزل است ، دلش گوهی نمی داد . كم كم نمای خانه از دور هویدا شد افسانه از همان جا دریافت كه چراغ اتاق نیكا خاموش است، اما شجاعت ابراز این حقیقت را نداشت و آشكارا می لرزید و بخود امید می داد كه دخترش در طبقه اول باشد. ایرج جلوی در توقف كرد. بازهم نوری از هیچ روزنی خارج نمی شد . افسانه سراسیمه بطرف در حیاط دوید و چندین مرتبه بطور ممتد زنگ زد ، ولی پاسخی نشنید ، آنگاه دیوانه وار خود را بردر كوفت و فریاد كشید:" نیكا ، نیكا"
ایرج ومادرش سعی كردند او را آرام سازند ، الهه خانم گفت:" افسانه جان آروم باش هنوز كه اتفاقی نیفتاده.
- زن دایی كلید رو بدید شاید خواب باشه.
افسانه در میان گریه ضجه زد:" خواب اون هم 10 شب؟ نیكا همیشه تا دیروقت بیداره."
با اینحال دست در كیفش كرد و كلید را بسمت ایرج گرفت، ایرج در را باز كرد و با سرعت وارد شد ، افسانه نای برخاستن از روی زمین را نداشت ، الهه خانم زیر بغل او را گرفت و یاریش كرد ، افسانه به او تكیه كرد و داخل حیاط شد ، اما هنوز چند گامی نرفته بودند كه ایرج با چهره ای درهم بازگشت و گفت:" نیست بریم ، اینجا موندن بی فایده است . دستمون از همه جا كوتاهه"
افسانه احساس سر گیجه كرد و چشمانش سرگیجه كرد و چشمانش سیاهی رفت ، تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد . الهه خانم و ایرج بزحمت او را بداخل ماشین بردند و كمی آب به صورتش پاشیدند بمحض آنكه چشمانش را باز كرد با صدای بلند شروع به گریستن كرد و گفت :" جواب مسعود رو چی بدم؟ دخترم كجاست؟
- آروم باش زن دایی ، خودتون رو كنترل كنید.
- نمی تونم ..... نمی تونم
- ایرج سوئیچ را گرداند و ماشین بحركت در آمد . افسانه سعی كرد آرام باشد با دقت بخیابان نگاه كرد، شاید در این دقایق نیكا می آمد . هنگامیكه به پیچ سر خیابان رسیدند . ماشینی از مقابلشان پیچید و برایشان بوق زد، اما ایرج بی اعتناد به راهش ادامه داد افسانه خانم گفت:" ایرج جان مثل اینكه با ما كار داشت."
- بعد رو به عقب برگشت، ماشین دور زده بود و بدنبال آنها می آمد وبرایشان چراغ میزد، ناگهان چیزی بخاطر افسانه رسید و فریاد زد:" نگه دار كیانوشه."
- خوب باشه ، تو این موقعیت اون رو كم داشتیم.
در این لحظه ماشین به كنار آنها رسید شیشه پایین آمد و چهره كیانوش نمایان شد كه می گفت: ایرج خان، منم كیانوش
ایرج بظاهر لبخند زد و ماشین را به كنار خیابان هدایت كرد. كیانوش نیز چند متر جلوتر از او توقف كرد. ایرج قبل از آنكه كیانوش به جلوی پنجره برسد:" فعلا بهش چیزی نگید."
در همین لحظه كیانوش جلوی پنجره رسید خم شد و چون همیشه مودبانه گفت: سلام شب خوش.
ایرج بی حوصله پاسخ داد: سلام شب شما هم بخیر
كیانوش نمی دانست چطور آغاز كند . بنابراین با من و من گفت:" منزل بودید؟
ایرج با همان لحن قبلی پاسخ داد :" بله حالا هم جایی می ریم ، خیلی هم عجله داریم ."
با وجود سفارشات ایرج ، افسانه خانم ادامه داد:" كیانوش جان به ما كمك كن نیكا گمشده."
ایرج به زن داییش چشم غره رفت وخواست چیزی بگوید كه كیانوش گفت:" اتفاقا من هم برای همین مسئله می خواستم خدمت برسم."
برق امیدی در چشمان افسانه درخشید ، ولی ایرج بر آشفت و گفت:" پس به خونه تو آمده؟"
- نه
- پس چی؟
- من امروز شركت بودم كه......
- كه چی؟
- اگر موافق باشید به ماشین من تشریف بیارید در راه همه چیز رو توضیح میدم.
افسانه پیاده شد. الهه خانم و ایرج هم از او تبعیت كردند . مادر نگران بلافاصله پرسید:" فقط یك كلمه بگید كه بر سر نیكا چی اومده؟ حالش خوبه؟"
- آروم باشید خانم معتمد ، متاسفانه نیكا خانم تصادف كردند ، ولی حالا حالشون خوبه.
افسانه بازهم بگریه افتاد و ایرج با پرخاش گفت:" چرا تو رو خبر كرده؟
- منو خبر نكرده ، ظاهرا كارت ویزیت من توی كیف نیكا خانم بود ، مسئولین بیمارستان منو خبر كردن.
- كارت ویزیت شما؟ حتما خودتون بهش دادید نه؟ شایدم پیش شما اومده.
كیانوش دیگر نتوانست خونسردی خود را حفظ نماید و اینبار با عصبانیت پاسخ گفت: خیر من هرگز ایشون رو ملاقات نكردم، حتی تماس تلفنی هم با هم نداشتیم ، فعلا هم تصور نمی كنم وقت این حرفها باشه ، اگه الان شما نمی آیی من خانم معتمد رو میبرم."
افسانه خانم نیز به تائید گفته های كیانوش گفت:" بریم كیانوش خان، عجله كنید..... خواهش میكنم زودتر، میخوام دخترم رو ببینم ."
كیانوش و افسانه خانم براه افتادند ، پس از آنها الهه خانم با چهره ای متعجب بحركت در آمد و ایرج نیز بناچار درهای ماشبن را قفل كرد و به سوی ماشین كیانوش حركت كرد . آنها با سرعت سوار شدند و كیانوش براه افتاد. افسانه بلافاصله پرسید: خوب آقای مهرنژاد از نیكا بگید.
- همونطور كه گفتم نیكا خانم امروز بعد از ظهر با یه اتومبیل تصادف كردند و آسیب دیدند ، ایشون رو به بیمارستان منتقل كردند .
- خیلی آسیب دیده؟
- نه خانم معتمد نترسید، فقط استخوان پای راستشون شكسته.
- فقط همین یعنی واقعا دخترم زنده است؟
- من بشما اطمینان می دم .
- شما چه ساعتی خبردار شدید؟
كیانوش بی آنكه به ایرج نگاه كند پاسخ داد:" ساعت 5/3"
پس چرا زودتر بمن خبر ندادی ؟
كیانوش كه از سوالات كسل كننده ایرج به تنگ آمده بود ، بی حوصله گفت: چطور می تونستم بشما اطلاع بدم؟ چندین مرتبه با منزل دكتر تماس گرفتم ، اما كسی جواب نداد، از شما هم آدرسی نداشتم . حالا هم به امید خراب بودن تلفن به اینجا اومدم و تصادفا شما رو دیدم............ راستی خانم معتمد آقای دكتر كجا تشریف دارند؟
- اون با یك گروه تحقیق رفته شمال كشور ........... باید بهش اطلاع بدم.
- فردا اینكار رو میكنیم
- بله ، بله..... آقای مهرنژاد شما با نیكا صحبت كردید ؟ چی گفت؟ چطور شد كه تصادف كرده؟
- متاسفانه من با ایشون صحبت نكردم خانم
- چطور؟
- ایشون بیهوش بودند.
افسانه فریاد كشید :" بیهوش ، شما كه گفتید....."
- بله ، ولی نترسید، چون علت بیهوشی عمل پاش بوده فقط همین ....... متاسفانه راننده متواریه، ولی شاهدین ماجرا گفتند كه ظاهرا نیكا خانم خیلی بی توجه از خیابان عبور میكردن و غرق در افكار خودشون بودند ، یكی از شاهدین به مامورین گفتند چندین متر قبل از چهارراه با دختر جوانی برخورد كرده كه در خیابون گریه میكرده ، اون حتی احتمال داده كه دختر قصد خودكشی داشته، مامورین دراینمورد از من سوال كردند ولی من كاملا رد كردم....... معذرت میخوام خانم معتمد امروز اتفاقی برای نیكا خانم افتاده بود؟
افسانه و الهه خانم هر دو به ایرج نگریستند و پاسخی ندادند . ایرج كه متوجه نگاههای آندو شده بود ، دستپاچه گفت: نه هیچ اتفاقی نیفتاده"
كیانوش همه چیز را دانست . با خشم به ایرج نگاه كرد و پایش را تا آخرین حد بر روی پدال گاز فشرد . ماشین از جا كنده شد و زوزه كشان سینه جاده را شكافت و پیش رفت.
*******************************
دو هفته بود كه دختر جوان در اتاق مراقبتهای ویژه در جدال با مرگ تلاش می نمود، ولی ظاهرا مرگ پنجه های هولناك خود را برای ربودن بیماری كه چون فرشتگان با سری باند پیچی شده و رخساری مهتابی بر روی تخت خفته بود گشوده بود. در این مدت او غرق در میان تجهیزات پزشكی توسط سرم و لوله تغذیه می شد، ولی با اینحال از اندام زیبایش تنها پوستی براستخوان مانده بود.
هر روز پرستاران بخش زن جوانی را می دیدند كه از صبح زود پشت در اتاق او می ایستاد . به امید دیدن او از پشت شیشه لحظه شماری میكرد، اما زمانیكه این اجازه به او داده می شد، او تنها قادربودآنی چشم بر چهره جوانش بدوزد. جوانی كه اینك شاید تمام بخش می دانستند در آستانه مرگ است . و پدرش، قامت او خمیده تر از روز اول می نمود . او از دو سو آماج غصه ها بود، از سویی همسرش كه می بایست در این شرایط بحرانی تكیه گاه او می شد و از سوی دیگر دختر جوانش كه تنها ثمره زندگیش بود، مرد چنان ماتم زده بود كه حتی قدرت فراهم نمودن مایحتاج پزشكی دخترش را هم نداشت. در این موقع آن جوان می آمد با آمدن او نگاه پرستارها خصوصا پرستاران جوان بسویش جلب می شد. جوانی زیبا، متین ، مودب ، ابتدای امر آنها تصور میكردند او نامزد بیمار است ، اما در برخورد های بعدی با ایرج همه متوجه شدند كه او تنها دوست این خانواده است و آنها نمی دانستند چگونه است كه این دوست اینطور دلسوزانه آنها را یاری می نماید؟ او از صبح یار و ندیم خانواده مجروح بود، برای تهیه مایحتاج بیمار به او مراجعه میشد و او بدون از دست دادن وقت همه چیز را مهیا می نمود. هر شب ساعتی پس از آنكه ستارگان درخشش همیشگی خود را در آسمان از سر می گرفتند ، او خانواده دكتر را بمنزل می رساند و پس از آن نگهبان بیمارستان جوانی را می دید كه در میان اتومبیل خود زیر پنجره های ساختمان بیمارستان شب را به صبح می آورد ، گاهی نیمه شبها او را می دید كه در خیابانهای خالی قدم میزند و چشم بر پنجره اتاقها می دوزد. در این میان پیرمرد ، جوان را به صرف چای دعوت میكرد. او ساعتی را در اتاقك نگهبانی میگذراند ، اما كمتر جمله ای بینشان رد و بدل میشد.پیرمردگویا حال كسی را كه عزیزی در بیمارستان آنهم درحال احتضارداشته باشدخوب می دانست برای همین هم او را چندان بحرف نمی كشید و جالب آن بود كه هرگز نپرسیده بود بیمار با او چه نسبتی دارد؟
صبح روز پانزدهم او خسته تر از هر روز از پله های بیمارستان بالا آمد در این مدت دیگر همه او را می شناختند او جسته و گریخته نامش را از این و آن می شنید و ناچار بود با آنها احوالپرسی نماید
چون روزهای گذشته سبد زیبایی از گلسرخ در دست داشت. اینكار هر روز او بود كه به امید به هوش آمدن بیمار برایش گل می آورد ، ولی گلها پژمرده می شدند. بی آنكه نگاه بیمار حتی بر شاخه ای از آنها بیفتد، ولی او نا امید نمی شد. و هر روز این عمل را تكرار میكرد. آنروز هم جلوی در اتاق ایستاد، هنوز ملاقات كنندگان دیگر بیمار نرسیده بودند ، با كسب اجازه از پرستار مثل هر روز داخل اتاق شد لحظه ای بر چهره نیكا خیره ماند و پس از آن سبد گل را كنار تختش نهاد و آهسته گفت:" امروز دیگه نذار اینها خشك بشن. با یه نگاه به ما و این گلها جون بده ، خواهش میكنم نیكا ، فقط یك لحظه چشمات رو باز كن."
بعد آهسته دررا گشود، همچنان كه نگاهش بر روی صورت رنگ پریده دخترجوان ثابت مانده بود ، از اتاق خارج شد و با نارضایتی در را بست. از انتهای راهرو پرستاری بسمت اتاق مراقبتهای ویژه آمد و در را گشود، اما قبل از آنكه داخل شود كیانوش خود را به او رساند، صبح بخیر گفت و از وضعیت بیمار پرسید . پرستار سری تكان دادو داخل شد.به كیانوش نیز اشاره كرد كه دنبالش برود واو بار دیگر وارد اتاق شد. پرستار وضعیت دستگاهها را چك كرد و چیزهایی یادداشت نمود. روبه كیانوش كرد و گفت:"آقای مهرنژاد متاسفانه فعالیت مغزی بیمار خیلی ضعیفه."
- به من بگید خانم ....... بگید كه اون ............. زنده می مونه .
پرستار شانه هایش را بالا انداخت و برای سرباز زدن از جواب قاطع گفت:" مرگ و زندگی دست خداست."
كیانوش بطرف تخت نیكا رفت بالای سر او ایستاد و زمزمه كرد:" تو زنده می مونی، من می دونم." بعد بدنبال پرستار از اتاق خارج شد . در انتهای راهرو دكتر ، همسرش و ایرج را دید كه بطرفش می آمدند با سرعت به استقبال آنها رفت.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت بیست و پنجم
- خانم معتمد شما چكار می كنید؟ نیكا دست و پایش را گم كرد و پاسخ داد: شب بخیر خانم رئوف.
- شب بخیر عزیزم ، شما باید استراحت كنید . می دونید ساعت چنده؟
- مطمئنا نیمه شبه كه شما برای تزریق آمپول من اومدید.


- درسته شما بیمارید، دوران نقاهت رو می گذرونید ، نباید تا این وقت شب بیدار بمونید . كتاب می خوندید؟ - بله........ تقریبا در واقع داستان میخوندم
- باید داستان جالبی باشه كه شما رو تا این حد علاقمند كرده
نیكا پاسخی نداد، پرستار هوای سرنگ را گرفت و گفت: آماده اید؟
- بله
در حال تزریق آمپول بار دیگر پرسید: نگفتید از كدوم نویسنده است؟
- از یه نویسنده گمنام
- یعنی من اون رو نمی شناسم؟
- چرا اتفاقا حتی او رو دیدید
- یه نویسنده كه من دیدمش؟
- ولی اون نویسنده نیست
- از آشنایان شماست؟
- بله
- پس دفتر خاطرات میخوندید
- آفرین كاملا درسته
- حالا اجازه می دید نام صاحب دفتر رو هم حدس بزنم؟
- فكر می كنید بتونید؟
- شاید.
- خوب بفرمایید.
پرستار لبخند زیبایی زد و گفت: همون جوان قد بلند و لاغر اندام
- ایرج رو می گید؟
- نه، نامزد شما به زیبایی اون نیست
- پس كی؟
- همون مردی رو میگم كه وقتی شما بیهوش بودید هر روز به اینجا می اومد حتی گاهی نیمه شبها
نیكا با تعجب به پرستار نگاه كرد و گفت: من نمی دونستم
- واقعا ؟ من خودم یه نیمه شب بارونی ایشون رو دیدم كه سراسیمه به بیمارستان اومد . درحالیكه سرتاپا خیس بود تمام تنش می لرزید .ازش خواستم حداقل خودش رو خشك كنه ، ولی اون فقط می گفت میخواد شما رو ببینه ....... خواب بدی دیده و نگرانه . بعد رفتیم به اتاق مراقبتهای ویژه ، مدتی در اتاق بالای سرتون نشست ، بعد رفت .گمونم شبها توی ماشین جلوی بیمارستان می خوابید
تعجب نیكا دوچندان شد و گفت: خانم رئوف مطمئنید كه اون كیانوش بود؟
- كیانوش؟
- بله كیانوش مهرنژاد
- درسته فكر میكنم اسمشون همین بود،چون شنیده ام كه باآقای مهرنژادعضو هیئت مدیره نسبتی داره
- برادر زاده ایشونه
- بله،نمیشه بسادگی اینمرد رو فراموش كرد.اززیبایی چشمگیری برخورداره........ راستی مجرده؟
- بله
- شكسته بنظر میرسه ، موهاش جوگندمی شده.............. فكر نمیكنم سنش زیاد باشه.
- نه سنش زیاد نیست، اما كمی عصبیه ، شاید برای همینه كه شكسته شده
- می دونیدخانم معتمد، مدتیكه اینجا بود،دائما همه راجع بهش صحبت میكردندمرد ایده آلی بنظرمیاد؟
- همینطوره
پرستار دفترچه رااز دست نیكا گرفت و داخل كشو گذاشت و گفت: حالا بخوابید.............. راستی چرا آقای مهرنژاد این روزها كمتر به اینجا می آد؟
- كیانوش خیلی گرفتاره، چون یه شركت بزرگ رو اداره میكنه
پرستار پتو را بر روی نیكا كشید وگفت: آفرین!...... خوب ادامه اش برای صبح ، باشه؟
- هرچی شما بفرمایید ...... شب بخیر
پرستار خارج شد نیكا باز تنها شد دلش میخواست به خواندن ادامه دهدولی ظاهرا امكان پذیر نبود. برای همین هم چشمانش را برهم فشرد و سعی كرد چهره نیلوفر را تجسم كند.
صبح زمانیكه نیكا از خواب برخاست ، از دیدن عقربه های ساعت تعجب كرد ، باورش نمی شد تا این ساعت خوابیده باشد. شاید علتش بیخوابی دیشب بود . شب گذشته حتی بعد از آنكه دفتر را بسته بود فكر كیانوش و داستان زندگیش راحتش نگذاشته بود و خواب را از چشمانش ربوده بود .چشمانش را مالید، احساس ضعف میكرد نگاهی به سرم رو به اتمامش انداخت، دستش را بلند كرد و زنگ را بصدا در آورد .چند لحظه بعد پرستاری داخل شد و سرم را تعویض نمود . بعد مستخدم برایش صبحانه آورد. چند لقمه ای خورد و سینی را پس زد و دفتر را از داخل كشو در آورد و روی میز گذاشت .لحظه ای به آن خیره شد نمی دانست الان كیانوش در چه حالی است، حتما امروز را در سوئیس خواهد گذراند و فردا در سنگاپور، چه كار جالبی! هر لحظه یكجا. با این حساب تمام كشورهای جهان را در مدت كوتاهی خواهد گشت . ولی ظاهرا او راضی بنظر نمی رسید ، شاید هم حق داشته باشد . این رفت و آمدها هركسی را خسته میكند. فعالیت او بیش از توانش است و این مساله او را از پای می اندازد. باید به او بگوید تا این حد بخود فشار نیاورد و خود را خسته نكند ، ولی شاید این حرف درست نباشد. او نباید در كارهای كیانوش دخالت كند . ممكن است خود او هم نخواهد غریبه ای در كارش دخالت نماید. فكر اینكه او اكنون فرسنگها با كیانوش فاصله داشت سبب گردید برایش احساس دلتنگی نماید. خودش هم احساسش را نسبت به این جوان نمی دانست ، ولی همین قدر می دانست كه برای او نگران است ، درحالیكه موردی برای نگرانی نمی دید. دفتر را برداشت و كمی عقب كشید و در حالیكه جرعه جرعه چایش را می نوشید قسمتهای خوانده شده را از نظر گذراند درست وقتی چشمش به اولین سطر ناخوانده افتاد، صدایی او را بخود آورد:.............. سلام سركارخانم!
سرش رابلند كرد . در آستانه در ایرج ایستاده بود و به او می نگریست از دیدن او اصلا خوشحال نشد . زیرا با این حساب فرصت خواندن دفتر را از دست می داد . با اینحال لبخندی زد و گفت: سلام بفرمایید.
سعی كرد دفتر را زیر پتویش پنهان كند ، اما ایرج آنرا دید وگفت: چیزی می خوندی؟
- بله یه داستان
- جلدش به كتاب شبیه نبود
- تو یه دفتره
- داستان دست نویس میخوندی؟
- نه
- پس چی؟
- داستان واقعی بود، خاطرات می خوندم.
- دفتر خاطرات؟ چكار مسخره ایه دفتر خاطرات نوشتن، ولی از اون مسخره تر دفترخاطرات دیگرونه....... حالا دفتر مال كیه؟
نیكا لحظه ای مكث كرد. نمیخواست از كیانوش صحبت كند .بنابراین گفت: دفتر یكی از پرستارهاست تازه باهاش آشنا شدم.
- كه اینطور ...... خوب حالت چطوره؟
از اینكه ایرج بیش از این در مورد دفتر كنجكاوی نكرد خوشحال شد و بگرمی پاسخش را داد ایرج باز گفت: برای گرفتن مژده اومدم ، خبر خوشی دارم
- خبر خوش؟ خوب بگو ببینم
- اول مژدگانی
- بگو مژدگانی سر جاش باقیه
- فراموش نمی كنی؟
- نه مطمئن باش، حالا بگو دیگه جون بسرم كردی
- چشم می گم، شادی خانم برای دیدن شما به ایران میاد.
نیكا با شادی فریاد كشید: چه عالی! كی می آد؟
- بزودی ، شاید تا آخر همین هفته.
- خیلی خوبه ، واقعا كه خبر خوبی بود.
ایرج به نقطه ای خیره شد ، ناگهان لبخند بر لبانش خشكید . نیكا با تعجب امتداد نگاه او را دنبال كرد و به سبد گل كیانوش رسید . قبل از آنكه فرصت فكر كردن بیابد ایرج گفت: دیروز وقتی ما می رفتیم این سبد گل اینجا نبو، بود؟
- نه
- بعد از اینكه ما رفتیم كسی به دیدن تو اومد؟
- بله
- اگه اشكالی نداره میخوام بدونم این سبد گل قشنگ رو كی آورده؟
- نه هیچ اشكالی در كار نیست ، دیروز بعد از اینكه شما رفتید.........
- كیانوش مهرنژاد به اینجا اومد همینطوره؟
- بله
- چرا ایشون بعد از ساعت ملاقات به اینجا میان؟
- بر حسب اتفاق اینطور شده بود.
- چطور؟
- نمی دونست ساعت ملاقات تموم شده
- واقعا؟ تاحالا بیمارستان نرفته، بار اولش بود؟
- بس كن ایرج، این چه حرفیه؟
- من حق دارم بدونم این مرد برای چی به دیدن تو می آد؟ چرا با خانواده اش نیومد؟ پس معلوم میشه كه عمدا زمانی رو انتخاب میكنه كه مزاحمی این جا نباشه . اون میخواد با تو تنها باشه و من از او هیچ خوشم نمی یاد.
- خوشت نیاد. چه اهمیتی داره؟ من به كیانوش گفتم هر وقت كه بخواد میتونه اینجا بیاد
- خوبه ، چشمم روشن
- بیست و چند روزه من اینجام، ولی او حتی یه بار هم به دیدن من نیومده.
- چطور مطمئن باشم؟
- تو باید مطمئن باشی چون من میگم.
ایرج لحظه ای سكوت كرد، و به چهره عصبی و بر افروخته نیكا نگریست آنگاه سری تكان داد و گفت: فقط فراموش نكن كه من تلافی میكنم و فقط در یك صورت تو رو می بخشم و اون اینكه قول بدی دیگه اونو نبینی.
- من گناهی مرتكب نشدم ، كه لازم باشه تو منو ببخشی . هركاری دلت میخواد بكن
- تو بخاطراون پسره با من بحث و جدل میكنی، چه حكمتی تو این كاره؟
- من بخاطر حرفای بیخودت بحث میكنم نه بخاطر كیانوش
ایرج جلو آمد دستش را زیر چانه نیكا برد و سرش را بالا آورد و در چشمانش خیره شد و گفت : به من دروغ گفتی ، اون دفتر متعلق به كیانوش بود، اینطور نیست؟
نیكا سكوت كرد و پاسخی نداد. ایرج با خشم دستش را عقب كشید و با سرعت دفتر را از كنار تخت نیكا برداشت و با تمسخر گفت: دفتر خاطرات
نیكا فریاد كشید : تو حق نداری اونو باز كنی.
ایرج با خونسردی گفت: مطمئن باش بازش نمیكنم
بعد جلوی پنجره ایستاد، آنرا گشود . نیكا آشفته پرسید: تو میخوای چكار كنی؟
- هیچی ، چیز مهمی نیست فقط این دفتر رو بحیاط پرت میكنم.
نیكا فریاد كشید: نه
ایرج دفتر را بلند كرد و گفت:چرا؟
نیكا اینبار با لحن ملتمسانه ای گفت: نه ایرج خواهش میكنم ، این دفتر پیش من امانته
- خوب باشه با علاقه ای كه اون نسبت به تو داره گمون نكنم مشكلی پیش بیاد.
- علاقه؟ كدوم علاقه؟ اون نه به من نه به هیچ دختر دیگه ای دلبستگی نداره
- باور نمیكنم، اگه اینطوره ، این كارهای مسخره كه بخاطر تو انجام می ده چه معنایی داره؟
- كدوم كارها ؟ این كه بعد از چند وقت یه مرتبه به دیدن من اومده، كار زیادیه؟ ایرج این كار رو نكن ، خواهش میكنم
- پس قول بده
- چه قولی؟
- بگو كه دیگه اونو نخواهی دید
- آخه چرا؟
- تنها به این علت كه من ازش خوشم نمیاد فقط همین
- ولی این درست نیست
ایرج خود را آماده پرتاب نشان داد وگفت: پس......
نیكا مضطربانه میان كلامش پرید و گفت: قبول میكنم . ایرج با صدای بلند خندید و گفت: پس ارزش دفترش بیشتر از خودشه
بعد پنجره را بست و كنار تخت نشست ، نیكا دفتر را از دستش قاپ زد و آنرا به سینه فشرد. بغض راه نفسش را بسته بود . بزحمت خود را كنترل كرد و بی آنكه به ایرج نگاه كند ، بغض آلود گفت: برو بیرون، میخوام استراحت كنم. بعد روی تختش دراز كشید و ملحفه را روی سرش كشید. قطرات اشك آرام آرام از زیر مژگانش سرك می كشید و بر روی گونه هایش سر میخورد ، روی تخت می چكید و در آن فرو میرفت.
ایرج ملحفه را كنار زد بصورت گریان نیكا نگریست و آرام پرسید: تو داری گریه می كنی؟ ..... ناراحت شدی؟ من شوخی میكردم.........
نیكا دلش میخواست سرش فریاد بكشد ، ولی توانش را نداشت فقط دوباره سرش را زیر ملحفه برد و با گریه گفت: برو...... برو
ایرج از جای برخاست و بی آنكه حرف دیگری بزند اتاق را ترك كرد، با رفتن او نیكا گویی آ‍زاد شده بود، با صدای بلند شروع به گریستن كرد ، در همین حین پرستار وارد اتاق شد، با شنیدن صدای گریه نیكا بطرف تخت رفت ملحفه را از روی او كنار زد و گفت: خانم معتمد گریه می كنید؟
نیكا بخود آمد ، اشكهایش را پاك كرد و گفت: نه چیز مهمی نیست.
- برای چی گریه میكردید؟
- دلم برای خونه مون تنگ شده
پرستار لبخند شیرینی زد و گفت: خانم معتمد بچه شدید؟
- نه خسته شدم، می دونید من چند وقته اینجا اسیرم؟
- بله می دونم ، ولی شما هم می دنید ما اینجا بیمارهایی داریم كه نزدیك یكساله بستری هستند.
- یكسال؟ خدای من! اگر من بودم می مردم....... خانم رئوف من كی مرخص هستم؟
- هر وقت وزنه های پاتون رو باز كنیم
- پس همین امروز بازشون كنید
- میخواهید بخاطر این عجله یه عمر شل بزنید؟
- نه
- پس تحمل داشته باشید......
صدای زنگ تلفن فرصت ادامه كلام را از پرستار گرفت. با اشاره نیكا او گوشی را برداشت نیكا اطمینان داشت مادرش پشت خط است، بنابراین به حرفهای پرستار گوش نمیكرد ، نیكا زمزمه كرد : پس شادی است . سپس گوشی را گرفت و گفت: الو
__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت بیست و هفتم
دوشنبه 2 اردیبهشت ما هنوز با هم قهر هستیم ، اما هر شب با هم تماس می گیریم ، ولی هیچكدام كلامی بر لب نمی آوریم وقتی تلفن زنگ می زند احساس میكنم بوی او اتاقم را پر میكند و مطمئن میشوم كه اوست . سراسیمه بسمت تلفن میروم و گوشی را بر میدارم ، اما او حتی یك كلمه حرف نمی زند . تنها صدای نفسهایش را میشنوم و آرامش می گیرم . مطمئن میشوم كه او مرا فراموش نكرده وگاهی هم به من می اندیشد و هر شب با وجودی كه روابطمان تیره شده با من تماس می گیرد در این لحظات احساس میكنم دیوانه وار دوستش دارم و حاضرم بخاطرش هر كاری بكنم


چهارشنبه 4 اردیبهشت او همچنان لجبازش می كند. نه راحتم می گذارد كه بتوانم با خود كنار بیایم و نه قدم پیش می گذارد و از در آشتی در می آید. غرورش به او اجازه نمی دهد گام اول را بردارد، من چندان به غرورم نمی اندیشم ، برایم اهمیتی ندارد ولی میترسم اگر این مرتبه هم من پا پیش بگذارم دفعات بعدی هم وجود داشته و او با این خیال كه با قدرت نفوذش بر روی من هر كاری را میتواند انجام دهد، باز هم مرا سر بگرداند . چقدر درمانده ام! نمی دانم تكلیفم چیست؟ولی بهرحال هدیه تولدش را امروز عصر خریدم و به پاركینگ خانه آوردم . هیچ دلم نمیخواهد هدیه اش را بعد از تولد بدهم ، كاش میشد فكری كرد نمیدانم چرا او اینقدر لجباز است همین الان یكبار دیگر زنگ زد ولی باز هم سكوت . شاید اینطور بهتر می توانیم با هم حرف بزنیم . سخن با زبان سكوت ....... جلال می گوید شهریار آمده من مجبورم برای ساعتی دست از نوشتن بكشم.
شهریار رفت بسته ای از طرف نیلوفر آورده بود و زیاد نماند من بعد از رفتن او با سرعت بسته را باز كردم داخلش 12 قطععه عكس رنگی بسیار زیبا از او بود عكسهایی كه پیش از این قولشان را داده بود. حتی یك لحظه هم نمیتوانم چشم از عكسها بردارم . عكسهایش با من سخن می گویند احساس میكنم چشمانش حالت خاصی دارد و شاید نوعی ندامت در نگاهش موج میزند ، او غیر مستیقم نخستین گام را برداشته و حالا نوبت من است. همین الان با او تماس می گیرم ، دیگر نمیتوانم حتی لحظه ای را بدون او سپری كنم..................
با او تماس گرفتم بیش از یكساعت و نیم با هم صحبت كردیم. اگر می دانستم اینطور صحبت می كند همان روز اول تماس می گرفتم . آنقدر شاد و هیجان زده ام كه حتی نمیتوانم آنچه را كه بینمان گذشت به رشته تحریر در آورم. وقتی تلفن زنگ میزد، گویا با هر صدایی قلبم فرو می ریخت ، دلم دیوانه وار سر به ساحل سنگی سینه می گوفت ، شاید قصد گریز از حصار تنگ سینه را داشت. چندین مرتبه صدای بوق شنیده شد ، ولی كسی پاسخ نداد . برای لحظه ای اندیشیدم ، او منزل نیست ، ولی چشمم كه بساعت افتاد دیدم پاسی از نیمه شب گذشته تازه فهمیدم چكار اشتباهی كرده ام، او در این زمان باید در خواب باشد . خواستم گوشی را بگذارم كه صدای آسمانیش را شنیدم . خواب آلوده و خسته بنظر می آمد . نمی دانستم چه بگویم، او برای دومین بار گفت:الو...... ومن باز هم سكوت كردم . همانطور خواب آلوده گفت: این وقت شب منو از خواب بیدار كردی كه سكوت رو در گوشم زمزمه كنی؟ یه چیزی بگو . باور كن كه خیلی دلتنگم.
دیگر نتوانستم سكوت كنم و گفتم : من اون روز نباشم كه نیلوفر قشنگم احساس دلتنگی كنه.
- سلام رفیق نیمه راه
- سلام فرشته انسان نما!
- چه عجب یادی از ما كردید آقای مهرنژاد؟
- ما همیشه بیاد شما هستیم سركار خانم
- پس تلفنهای مكررتون هم به همین دلیله؟
- الان كه تلفن كردم
- چه عجب ! حالا اگه پشیمون هستی قطع كن.
- نه پشیمون نیستم
- خوب بگذریم، حالت خوبه؟
- خوب؟ مگه بدون تو می شه خوب بود؟
- نه از شوخی گذشته خوبی؟
- منم شوخی نكردم، چطور مگه؟
- هیچی ، همین طوری
- خوب تعریف كن خوش می گذره خانم خانمها
- ای بد نیست
- خودمونیم نیلوفر خیلی بی رحمی
- من یا تو؟
- معلومه تو؟
- چرا
- به این خاطر كه این چند روز حسابی منو عذاب دادی . این بی رحمی نیست؟
- تو اینطور تصور كن، ولی بالاخره چه كسی این وسط گذشت كرد؟
- من.
- تو!؟! خدای من، اشتباه نكن عزیزم؟ این من بودم كه خاطره گمشده نیلوفر رو در ذهنت تداعی كردم.
- خاطره گمشده؟ حتی یه لحظه هم چهره تو از مقابل چشمام دور نمیشد
- پس چرا سراغم رو نمی گرفتی؟ تا اینكه بالاخره شهریار امشب عكسها رو آورد و تو تازه بخاطر آوردی كه نیلوفری هم وجود داره
- دیوونه نشو دختر، این چه حرفیه؟
- من قبول نمی كنم، چون بیشتر از تو ناراحت بودم ، دیشب خواب بدی دیدم . امروز خیلی نگران بودم برای همین هم عكسها رو برات فرستادم میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه
- راست می گی تو واقعا برای من نگران بودی؟
- پس چی؟
- خدای من! نیلوفر واقعا خوشحالم ، منم دلم برات تنگ شده ، خیلی زیاد انقدر كه كم مونده بود دیوونه بشم ، نمی دونی حالا بخوبی برام مشخص شده كه بدون تو می میرم . من تنهای رو نمیتونم تحمل كنم
- تصور نكن تحمل این روزها برای منم آسونه . روزهای خیلی بدی بود كیانوش خیلی بد.
- می دونم عزیزم و از این بابت عذر میخوام.
بعد او شروع به تعریف ماجراهای این چند روز كرد و من با دقت گوش كردم . آنوقت اواز من خواست تا از شركت برایش بگویم . من هم گفتم كه در این چند روز تمام كارهایم مختل شده بود و توان انجام هیچ كاری را نداشتم و او زیبا و معصومانه می خندید و مرا دلداری می داد. من میخواستم باز هم در مورد آن روز صحبت كنم، ولی ترسیدم مكالمه خوش و شادمان بار دیگر به جنجال تبدیل شود بنابراین ترجیح دادم وقت دیگری راجع به این مساله صحبت كنم . بعد از پایان مكالمه به آپارتمانش رفتم . هنوز بیدار بود و من آنقدر در خیابان، رو به روی پنجره اتاقش ایستادم تا برق اتاق خاموش شد و من مطمئن شدم كه او خوابیده و بخانه بازگشتم واقعیت این است كه اكنون نور امیدی در دلم تابیده ، سپیده نزدیك است و من هنوز بیدارم . امشب برخلاف چند شب گذشته از فرط شادی خواب به چشمانم نمی آید!
پنج شنبه 5 اردیبهشت
فردا قشنگترین روز خداست . روز تولد عشق و روز تولد بهار ، روز تولد هستی و امشب بهترین شب زندگیم بود . بخواست نیلوفر ما امشب جشن گرفتیم ، ولی نه یك جشن مفصل ، چون او حوصله سر و صدای دیگران را نداشت ما یك جشن دو نفره برپا كردیم و بعد شام را بیرون صرف نمودیم و آخرشب من او را به آپارتمانش رساندم . از ماشین پیاده شدم وگفتم: سركار خانم خیلی ممنون كه ما رو رسوندید.
چشمانش از تعجب گردشد و گفت: من؟
- بله شما با ماشینتون
- ماشین من؟
- بله ، چرا انقدر تعجب كردی؟
در سكوت نگاهم كرد. سوئیچ را جلویش گرفتم و گفتم : تقدیم به زیباترین و مهربانترین دختردنیا بمناسبت سالروز تولدش
خندید و گفت : پس چرا وقتی گفتم اتومبیلت رو عوض كردی خندیدی و گفتی بله؟
- اتومبیل من و خانم نداره، این ماشین متعلق به خانم بنده است.
- پس چرا سوئیچش رو به من می دی؟
- مگه شما سركار خانم نیلوفر نیستید؟
- چرا هستم
- پس درسته ، لطفا بپذیرید
مقابلم ایستاد و سوئیچ را با دستم در دستانش گرفت و گفت: تو منو غافلگیر كردی اصلا نمی دونم چی بگم؟
بعدسرش را به سینه ام تكیه داد وگفت: فقط میتونم تو خیلی خوبی.
احساس میكردم در حال پرواز هستم ، آهسته موهایش را نوازش كردم و گفتم : دوستت دارم نیلوفر، بیش از هر كس و هر چیز در دنیا، با من بمون نیلوفرم من به تو محتاجم.
و بعد با نارضایتی از هم جدا شدیم ، من نمیخواهم حتی لحظه ای بدون او باشم
جمعه 6 اردیبهشت
امشب، شبی بسیار دلگیر است، سر دردی كشنده عذابم می دهد تمام شادی دیروز و دیشب از بین رفته و من خود را اسیر سراب می بینم . حالا می فهمم چرا نیلوفر اصرار داشت كه ما شب تولدش را جشن بگیریم ، او واقعا از سر و صدا بیزار و خسته نبود ، بلكه تنها از وجود من در آن جشن بیزار بود . نمی دانم آخر چرا؟ شاید او می اندیشید وجود من محفل شادیشان را بر هم خواهد زد، چه بگویم؟ چه كنم؟ دلم سخت گرفته و بغض گلویم را می فشارد . هیچ وقت تا این حد درمانده نبوده ام . كاش امروز عصر ناگهان دلم یاد اورا نمیكرد و به آپارتمانش نمی رفتم و هر گز نمی فهمیدم كه او جشن تولدش را پنهان از من و با حضور دوستانش برپاساخته، حتی شهریار نیز دعوت شده بود، ولی به من قصدش را هم نگفته بود . نمی دانم اینكار او چه معنایی دارد ، وقتی او را در آستانه در آپارتمانش با آن لباس دیدم به گمانم دانستم چرا مرا خبر نكرده ، مسلما اگر من آنجا بودم هرگز به او اجازه نمی دادم با آن لباس و آن آرایش زننده به خودنمایی مشغول شود . حالا نیلوفر هیچ ، شهریار چرا؟ او كه صمیمی ترین و بهترین دوست من بود، خدای من از تمام زندگی احساس تنفر میكنم ! همه مردم دروغگو و بی معرفت هستند .هرگز شهریار و نیلوفر را نخواهم بخشید ، آنها چطور توانستند با من چنین كنند .
دو قطره اشك از چشمان نیكا به روی دفتر چكید . دلگیری خودش و خواندن ماجرای غمناك زندگی كیانوش او را به گریه انداخته بود . دلش بحال كیانوش كه دریای محبتش را بی دریغ به نیلوفر بپای نیلوفر ریخته و در مقابل رنجها كشیده بود می سوخت ، دلش بحال خودش نیز می سوخت، ماجرای كیانوش و نیلوفر چندان تفاوتی با قصه پر غصه زندگی خودش و ایرج نداشت . ایرج هم چون نیلوفر پیوسته او را عذاب می داد . در همین حال در اتاق باز شد ، مستخدم سینی غذا را بداخل آورد . نیكا نگاهی از سر بی اشتهایی به غذاهای داخل سینی انداخت و حس كرد چیزی از گلویش پایین نخواهد رفت .
__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت بیست و نهم

یكشنبه 11 تیر 8 روز از رفتن نیلوفر میگذرد 8 روز پر التهاب و پر امید ، یكی دوبار با هم تماس داشته ایم ، ولی او گفت هنوز با مادرش صریحا صحبت نكرده ، ولی از حاشیه هایی كه گفته و آنچه شنیده میتوان به موافقت او هم امید بست ..... امروز بیش از هر روز احساس دلتنگی میكنم ، چون شهریار نیز رفت وقتی نیلوفر نباشد ، تمام امید من به شهریار است ، او سنگ صبور من است و ما دائما در مورد نیلوفر با هم صحبت میكنیم ، اما زمانیكه او هم می رود دیگر هیچ امیدی برایم باقی نمی ماند ،
به همین دلیل هم عصر بمنزل كیومرث رفتم ، او از دیدن من خوشحال شد ، با هم مشغول صحبت شدیم . بسختی توانستم موضوع صحبت را به نیلوفر بكشانم چون او هیچ علاقه ای به صحبت در اینمورد ندارد، ولی به هرحال من سر صحبت را باز كردم ، چند دقیقه ای كه صحبت كردیم او گفت : میخوام ازت سوالی بكنم ولی نمیخوام مثل اوندفعه حتی قبل از لحظه ای تفكر جوابم رو بدی .
گفتم : خوب بپرس
نگاهم كرد و چون نگاهش طولانی شد و لب به سخن باز نكرد گفتم: بگو دیگه من حاضرم
- نمی دونم چطور بگم
- با زبان شیرین فارسی
- ولی تو در زبانهای دیگه ای هم تبحر داری
- بله ، انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی ، فرانسه ، به هر زبانی كه میخواهی بگو
- كاش می شد با زبان بی زبانی بگم
- تو تب نداری؟
- كمون نكنم
- پس علت این هذیون گفتن ها چیه؟
- خودمم نمی دونم
- از اصل مطلب دور نشیم ، سوالت رو بپرس
- میدونی......... می دونی كیا.......
- نمی دونم بگو
- فرصت بده تا بگم
- از همین حالا تا هر وقت كه بخوای ساكت می مونم ، شما نطق بفرمایید
- متاسفم در حالیكه من میخوام كاملا جدی صحبت كنم ، تو همه چیز رو یه شوخی برگذار می كنی
- معذرت میخوام ، من منظوری نداشتم حالا بگو
- كیا تو فكر میكنی چنانچه نیلوفر ازدواج با تو رو بپذیره و شما رسما زن و شوهر بشید ، تمام مشكلات تو حل میشه؟
- منظورت چیه؟
- من فكر میكنم اونوقت تازه آغاز مشكلاته
- بله ، مشكلات همسر داری ، پدر شدن ، فكر خونه و شیر خشك بچه و هزار مشكل دیگه ، منم قبول دارم
- ولی منظور من این مشكلات نیست ، بذار یه جور دیگه سوالم رو مطرح كنم برای تو همین كافیه كه اسم تو در شناسنامه او ثبت بشه و اسم اون در شناسنامه تو ؟
- مگه دیگران چطور به همدیگه تعلق پیدا می كنند؟
- تعلق پذیری توسط دلها انجام میشه ، دلها باید همدیگر رو بپذیرن ، اینكه نامی هم دردفتر ثبت بشه فقط یك قسمت جزئی از قضیه است ، قسمت اعظم ماجرا در همون مساله دلها خلاصه می شه .
- پس دراینصورت ما همین حالا هم یك زوج خوشبختیم ، چرا كه نه تنها دل من بلكه تمام وجودم و زندگی و هستیم به نیلوفر تعلق داره .
- تو رو كه نمیدونم ، ولی اون چطور؟
- گمون كنم اونم همینطور باشه
- تنها حدس و گمان كافی نیست ، اطمینان لازمه ، تو این اطمینان رو داری؟
لحظه ای سكوت كردم . آیا میتوانستم در این مورد به او اطمینان داشته باشم؟ نه تصور نمی كنم . بنابراین برای آنكه به سوالش پاسخ ندهم گفتم: منكه هیچ سر در نمی آرم .
- چرا سر در می آری، فقط كمی فكر كن ، خوب و همه جانبه فكر كن . نیلوفر دارای عقاید منحصر به فردیه . اون از مسئولیت گریزانه ، تنوع طلبه ، پایبند هیچ نوع محدودیتی نمی شه و اینها مسائلیه كه تو باید حتما در نظر بگیری
حرفی برای گفتن نداشتم و تنها سكوت كردم . اكنون سه ساعت از نیمه شب گذشته ولی فكر صحبتهای كیومرث خواب را از چشمانم ربوده است نمی توانم بخوابم ، زیرا خوب می دانم كه متاسفانه او كاملا درست می گوید!
یكشنبه 25 تیر
22 روز است كه نیلوفر ایران را ترك كرده ، شهریار نیز هنوز باز نگشته و من حسابی تنها مانده ام . نمی دانم چرا نیلوفر كار را به تاخیر می اندازد و مثل همیشه امروز و فردا میكند . فكر میكنم قصد دارد به این بهانه سالی را نزد مادرش بماند . دست آخر هم بیاید و بگوید نشد یا موافقت نكرد و از این قبیل حرفها....... با آنكه هرشب با او تماس می گیرم هنوز نتیجه ای عایدم نشده ، معلوم نیست چه می گوید ، زمانی مادرش را مقصر می داند و گاهی بدنبال فرصت برای زمینه سازی میگردد ، هر بار بالاخره پاسخی به سوالاتم می دهد و مرا از سر باز می كند . اما بهر حال من هنوز امیدوارم كه او با دست پر باز گردد !
چهارشنبه 11 مرداد
هنوز خبری از آمدن نیلوفر نیست . من هم در این مدت برای آنكه خود را مشغول نمایم بیش از پیش سرگرم كارهای ساختمانی شده ام، اگر اشكالی پیش نیاید ترجیح می دهم روز عروسی با سالروز آشناییمان هماهنگ گردد و به این ترتیب درست در همان شب میتوانیم پای درخانه ای بگذاریم كه هدیه من به اوست . بنابراین باید از هم اكنون به فكر تزئینات داخلی ساختمان باشم زیرا ظاهرا چیزی به اتمام كارهای ساختمانی آن نمانده پس از این نوبت به كارهای داخلی و سفتكاری آن می رسد . بنابراین باید زودتر در تدارك بر آیم . لعنت بر این كیومرث آنقدر آیه یاس در گوشم خوانده كه دیگر حالم از زندگی بهم میخورد . برای همین هم سعی میكنم این روزها كمتر اورا ببینم . چون واقعا نمیتوانم با او بحث و جدل نمایم .
پنج شنبه 19 مرداد
بالاخره سركارخانم نیلوفر پس از یكماه و نیم بازگشت . ابتدا قصد داشتم چون همیشه بخاطر تاخیرش و اینكه در این مدت پاسخ مشخصی به تلفنهای من نمی داد با او درگیر شوم . ولی او بعد از احوالپرسی اولیه بلافاصله گفت:مادرم به دامادش خیلی سلام رسوند . هیجان زده فریاد كشیدم : پس چرا قبلا نگفتی گه با ازدواجمون موافقت كرده .
ملیحانه خندید و پاسخ داد: میخواستم بعنوان ارمغان این خبر رو شخصا بهت بدم
نمی دانستم از خوشحالی چه كنم ، گفتم : واقعا متشكرم نیلوفر
- تشكر لازم نیست ، من بخاطر خودم اینكار رو كردم . راستی لباسم ، لباسم كجاست؟ از تن كی باید در بیارمش؟
- لباست توی خونه است . هنوز نه تنها كسی اون رو تن نكرده بلكه حتی هیچ كس لباست رو ندیده فكر كردم شاید مایل نباشی تا قبل از اون شب كسی اون رو ببینه
- اتفاقا خوب كاری كردی ولی كیانوش............
كلمه ولی باعث شد قلبم از جای كنده شود: باز هم یك ولی دیگر. با دلهره و تردید نگاهش كردم و گفتم: ولی چی؟
سرش را پایین انداخت و شرمگینانه گفت: مادر تا اوایل پاییز نمیتونه بیاد.
از دلشوره خلاص شدم و با خوشحالی پاسخ دادم : فقط همین؟ اینكه مشكلی نیست.
غبار اندوه بزودی از چهره اش زدوده شد و با شادی گفت : می ترسیدم ، این مساله باعث رنجشت بشه
- منكه نزدیك به یكسال صبر كردم یكی ، دو ماه دیگه هم روش
- آفرین پسر خوب ......... راستی شهریار هنوز نیامده
- نه ، ولی امروز ، فردا سر وكله اش پیدا می شه ، از دفعه بعدم حق ندارید با هم برید.
احساس كردم ناگهان رنگش پرید و دستپاچه شد ، بسختی توانست برخود مسلط شود بعد پرسید: برای چی؟
در حالیكه از تغییر ناگهانی حالتش تعجب كرده بودم ، لبخند زدم و گفتم : چرا جا خوردی؟ فقط به این علت كه من خیلی تنها می شم ، این چه وضعیه ، تك تك برید دیگه.
نفس راحتی كشید و گفت: چشم
- راستی نیلوفر خانم
- بله كیانوش خان
- باید سری هم به كیومرث بزنیم
- چرا؟
- میخوام این خبر رو خودت بهش بدی
- هر طور شما بخواهید آقا
از شنیدن كلماتش بقول قدیمیا قند در دلم آب میشد . او پرسید: محل كار كیومرث كجاست؟
- همه جا و هیچ جا ، اگه آدرسی ازش میخوای ، آدرس منزلش رو در اختیارت میذارم، هرجا كه باشه شبها بخونه می آد، در طول روز مشكل بشه جایی پیداش كرد ولی اگه دوست داشته باشی ترتیب ملاقاتت رو خودم می دم
- نه ممنون همین اندازه كه آدرسش رو داشته باشم كافیه خودم از پس كارها بر می آم .
بعد آدرس و شماره تلفت كیومرث را در اختیارش گذاشتم، و باز صحبت به خودمان برگشت . با وجودی كه تمایل داشتم بیشتر او سخن بگوید و من شنونده باشم در عمل برعكس شد و بیشتر من از نقشه های آینده ام برایش حرف زدم و او با لبخند و رضایت گوش میكرد و جالب آنكه این بار بر عكس دفعات قبل حتی در یك مورد كوچك نیز با من مخالفت نكرد ، شاید این سر آغاز پیروزی من در زندگی است
یكشنبه 13 مهر
روزها از پی یكدیگر می گذرند ، روزهای انتظار را بی صبرانه از صبح به شب و از شب به صبح پیوند می دهیم و مشتاقانه در انتظار پاییز چشم به برگهای نیمه سبز درختان دوخته ایم . و زمان تكراری و بی تنوع در حال گذر است و هیچ اتفاق خاصی نمی افتد . تنها مساله ای كه ممكن است بزودی رخ دهد دیدار مادر و مهندس مهرنژاد با نیلوفر است . او بالاخره پذیرفت كه با خانواده من ملاقات كند ، اما اكنون موضوع مكان قرار است ، به او میگویم بمنزل ما بیا ، می گوید به خواستگاریت بیایم . می گویم پس وقتی مشخص كن و اجازه بده آنها بیایند ، این بار می گوید آپارتمانم اینطور است و آنطور است . شاید اگر هیچكدام از دو را فوق را نپذیرد مجبور شوم به آنها پیشنهاد كنم در جایی دیگر ، مثلا در یك رستوران یكدیگر را ملاقات نمایند هرچند كه چندان رغبتی به این كار ندارم ولی بهر حال از هیچ بهتر است .
آه راستی كار هدیه سالگرد هم رو به اتمام است . از آغاز این هفته كار گچبری ، آینه كاری و رنگ را شروع كرده ام . خوشبختانه كیومرث قول داده ترتیب دكوراسیون و تزئینات داخلی ساختمان را بدهد و من از بابت واقعا خوشحالن ، زیرا نه وقت اینكار را دارم و نه حوصله اش را ، از آن گذشته كیومرث در این موارد خوش سلیقه و سختگیر است و مسلما بهتر از عهده انجام این كار بر می آید . خدای من ! نمی دانم چرا شهریورماه امسال اینقدر طولانی است هرچه می گذرد تمام نمیشود !
پنج شنبه 24 شهریور
اكنون ساعت 3:30 بعد از نیمه شب است، ولی من هنوز نتوانستم بخوابم ، آنقدر دچار هیجان و اضطرابم كه حتی پلكهایم روی هم نمی آید . فردا روز بزرگی است ! چون فرداشب بالاخره مادر و مهندس با نیلوفر ملاقات خواهند كرد . احساس میكنم نتیجه این دیدار برایم خیلی با اهمیت است . با آنكه در مراسمی از این قبیل غالبا پسران از این میترسند كه دختر دلخواهشان مورد پسند خانواده قرار نگیرد ، در مورد من وضع بر عكس است . یعنی من بیشتر از این دلهره دارم كه مبادا نیلوفر آنها را نپسندد و این بار این بهانه را بدست آورد و باز سر ناسازگاری گذارد و تمام نقشه های مرا نقش بر آب نماید . آنقدر در گوش مادر و مهندس خوانده ام چنین بگویید و چنان كنید كه دیگر خسته شده اند . صدبار سفارش كرده ام تحت هیچ شرایطی با نیلوفر بحث نكنند، سرشب كه منزلشان بودم مادر گفت: پسر جون ماكه با هم دعوا نداریم این یه مراسم آشناییه ، هرچند كه خیلی مسخره است .
و من عصبانی شدم و بی اختیار فریاد كشیدم : همین یك كلمه كافیه ، مسخره یعنی چه ؟ خوب اون دوست نداره ما به خونه اش بریم .
بیچاره مادرم از گفته خود پشیمان شد و در حالیكه سعی میكرد مرا آرام سازد گفت: كیانوش ، عزیزم تو زیادی هیجان زده شدی كمی بر خودت مسلط باش هیچ اتفاقی نمی افته . و مهندس ادامه داد: حق داره خانم ، باید هم هیجان زده باشه میخواد ازدواج كنه گرچه همه كارها رو بدون ما كرده ولی عیبی نداره..... روز خواستگاری خودمون رو فراموش كردی؟
- ادامه نده كیوان ادامه نده ، تو آبروی منو پیش فامیل و خانواده بردی دست وپا چلفتی! میوه برمی داشتی همه میوه ها می ریخت ، چای بر می داشتی از سر استكان سرازیر می شد، قند بر میداشتی قندون بر می گشت و همه قندها می ریخت......
من حسابی خنده ام گرفته بود مهندس هم در مقام دفاع از خود بر آمد و گفت: دستهای لرزان شما مسبب این اتفاقات بود خانم فراموش كردی.
- كی؟ من؟ دستهای من می لرزید ، خواب دیده بودی آقا!
- دستهات به كنار چرا صورتت آنقدر سرخ شده بود كه خواهرم می گفت مثل دخترهای دهات سرخ و سفیده؟
- نخیر صورتم خشكی زده بود
من در سكوت آن دو را می نگریستم و با خود می اندیشیدم كه این بحث تا صبح نیز ادامه می یابد . بنابراین آهسته از اتاق خارج شدم. آن دو آنقدر سرگرم بحث بودند كه ابدا متوجه خروجم نشدند . مسلما وقتی بخود آمدند و جای مرا خالی دیدند كه من در اتاق خوابم بودم
ولی من هیچ قصد ندارم مثل پدر آبرو ریزی كنم و این در حالی است كه مطمئن هستم نیلوفر هم هرگز مانند مادر دچار هیجان نمیشود . بهر حال من امشب شادم خیلی شاد . تنها مساله ای كه كمی نگرانم كرده رفتار كیومرث است از روزی كه این قرار را با نیلوفر ثابت كرده ام چندین مرتبه با او تماس گرفته ام و خواسته ام كه او نیز با ما همراه شود، ولی او نپذیرفته است . امشب نیز وقتی اصرار بیش از حد مرا دید گفت: ببین كیانوش من هیچ تمایلی به دیدن نامزد تو ندارم . فهمیدی؟ پس اصرار نكن چون من نمیخوام هیچوقت دیگه ای هم ببینمش .
نمی دانم دو مرتبه چه شده ولی حدس میزنم هرچه هست از دومین دیدارشان ناشی میگردد در دیدار هفته قبل آن دو متاسفانه باز هم من غایب بودم ولی مطمئن هستم او بالاخره نیلوفر را می پذیرد ، تنها مشكل این است كه نمی تواند عقاید منحصر بفرد نیلوفر را بپذیرد ، اصلا او نمیتواند خانمها را تحمل كند اگر غیر از این بود به گمانم اكنون فرزندانی در سن و سال من داشت !
جمعه 25 شهریور
خدا را شكر بالاخره نفس راحتی كشیدم، همه چیز بخیر گذشت . قصد كردم شرح وقایع امشب را سطر به سطر بنگارم تا یادگاری باشد برای سالهای آینده ، شاید یك روز دختر قشنگم و یا پسر عزیزم اینها را بخواند و بر عشق جوانی پدر لبخند بزند . دیشب قرار بود امروز غروب من بدنبال نیلوفر بروم ، اما او صبح تماس گرفت و گفت كه تصمیم دارد خودش به تنهایی به رستوران همیشگی بیاید فقط من باید ساعتی را برای این دیدار مشخص نمایم . ابتدا خواستم مخالفت نمایم ، ولی از ترس آنكه مبادا این برایش دستاویزی گردد تا ملاقات را منتفی نماید اعلام موافقت كردم و به او ساعت 5/7 را پیشنها نمودم او نیز پذیرفت . عصر من با عجله مادر و مهندس را راه انداختم ، بیچاره مادر آنقدر هول شده بود كه بعضی چیزهایی كه میخواست فراموش كرده بود بیاورد و در راه یكسره بمن غر می زد . من برای نیلوفر گردنبندی خریده بودم تا مادر به او هدیه كند . او در راه به یكباره گفت: كیانوش گردنبند رو فراموش كردم .
آنچنان ناگهانی ترمز كردم كه صدای جیغ لاستیكها با بوق ماشین پشت سر در هم آمیخت و در خیابان پیچید . پدر با تعجب بمن نگریست و مادر عصبانی فریاد زد : چه خبرته؟ شوخی كردم بابا
من كه كلافه شده بودم با غیظ پاسخ دادم : شوخی قحط بود؟
مادر با ملایمت گفت: ببخشید آقا ، حالا را بیفت
من هم پشیمان از برخوردهای عصبی ام پاسخ دادم : شما ببخشید سركار خانم مهرنژاد ، حالا حتما آوردی؟
- بله آوردم خیالت راحت باشه .
دو مرتبه به راه افتادیم مهندس معتقد بود با سرعتی كه من می روم هرگز نخواهیم رسید و مادر پیوسته در مورد غیبت كیومرث سوال پیچم میكرد . به هر حال وقتی رسیدیم ، هنوز سه ربع به موعد قرار مانده بود . تازه اگر نیلوفر سر وقت می آمد . مادر با اخم این مساله را گوشزد كرد ، ولی من به روی خود نیاوردم . نشستیم و من سفارش دسرهای مورد علاقه آن دو را دادم ، ولی احساس كردم خودم به هیچ عنوان نمیتوانم چیزی بخورم ، اما از ترس آنكه مورد نصیحت و موعظه قرار نگیرم برای خود نیز سفارشاتی دادم در حالیكه نگاهم به صفحه ساعت میخكوب شده بود و انتظار در سینه ام حالت خفگی ایجاد میكرد به پدر سفارش نمودم چنانچه آشنایی دید خود را به آن راه بزند و با او صحبت نكند . بمادر نیز سفارش كردم زیاد پر حرفی نكن ، و به نیلوفر هم فرصت حرف زدن بدهد . من هر چه سفارش میكردم آن دو تنها می خندیدند. طوریكه تصور میكردم مرا مسخره می كنند و سفارشاتم را شوخی تلقی می نمایند و از این بابت بیشتر كلافه می شدم . هرچه آنها بیشتر مرا مطمئن می ساختند ، من بی تاب تر می شدم ! خصوصا زمانیكه به موعد قرار نزدیك و نزدیكتر می شدیم . بالاخره عقربه های ساعت 30/7 را نشان داد ولی من اطمینان داشتم كه او با تاخیر خواهد آمد ، اما بر خلاف تصور من هنوز چندثانیه ای نگذشته بود كه چهره او از دور هویدا شد. با سرعت از جای برخاستم تا به استقبالش بروم ، ولی بر اثر این عجله صندلی واژگون شد و ظرف كرم كارامل بر اثر تكان شدید میز روی زمین افتاد . مادر و مهندس لبخند معنی داری به یكدیگر زدند و من با خود اندیشیدم (( پسر كو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر)) آنگاه بطرف نیلوفر رفتم، لباسی همرنگ چشمانش بر تن داشت و این همرنگس تا آنجا بود كه انسان تصور میكرد رنگ چشمانش از لباسش متاثر است ،‌او بگرمی با من احوالپرسی كرد، بنظرم چندان هیجانزده نیامد، درحالیكه آهسته صحبت می كردیم به سر میز آمدیم . مادر و مهندس از جا برخاستند و ضمن احوالپرسی به او خوشامد گفتند . بعد بار دیگر هر چهار نفر پشت میز قرار گرفتیم . لحظه ای نگاهش كردم . با آن لبخند ملیح ، زیباییش چند برابر شده بود ، با خود فكر كردم، یعنی بنظر آن دو نیز نیلوفر اینقدر زیباست ! برای گرفتن پاسخ چندان معطل نماندم زیرا مادر از زیر میز پایش را به پایم زد و با اشاره گفت: خیلی زیباست . و من احساس غرور كردم . او بسیار زیبا و دلنشین سخن می گفت ، سعی میكرد كمتر سحبت نماید و بیشتر شنونده باشد .مادر او را سوال پیچ میكرد . من به او چشم غره می رفتم ، ولی نیلوفر ملیحانه می خندید و پاسخ مادر را با صبر ومتانت می داد . او امشب رفتاری از خود نشان داد كه من هرگز تصورش را هم نمیكردم ، از آن یكدندگی و لجاجت ذاتیش خبری نبود او واقعا خانمی برازنده و با شخصیت بود طوری كه مادر و پدرم نیز در همان یك دیدار شیفته او شدند . آنها متعجب از این همه حسن كه در وجود او گرد آمده بود، حسن سلیقه و انتخاب مرا تبریك می گفتند و من بخود بالیدم !

__________________
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت سی و دوم

شادی كنار پنجره ایستاده بود و به آسمان می نگریست . ساعتی پیش همه ملاقات كنندگان رفته بودند، ولی شادی پیش او مانده بود و اكنون ساعتی بود كه سكوت اختیار كرده بود . نیكا خوب می دانست كه در سكوت او نوعی ملامت و سرزنش وجود دارد. شاید حق با او بود. برخورد نیكا با پدرش هیچ درست نبود . او سر پدر فریاد كشیده بود كه به كسی اجازه نمی دهد در موردش تصمیم بگیرد ، فریاد كشیده و با گریه گفته بود كه دیگر هرگز نمیتواند راه برود .این را بخوبی می داند و برای همین هم حاضر نیست بیهوده بار دیگر آن دردهای وحشتناك را تحمل كند . فریادهای او دیگران را وادار به سكوت كرده بود و دیگر در آن مورد حرفی نزده بودند . در این میان رفتار ایرج از بقیه غیر قابل تحمل تر بود. او هیچ دخالتی در صحبتهای آنهانمیكرد . چنان سرد و بی تفاوت برخورد كرده بود كه حتی مازیار هم فهمیده بود بین آنها مشكلی بوجود آمده .ایرج همیشه همین طور بود. كوچكترین مشكل زندگیش را همه باید می فهمیدند .اما حالا دلش نمی خواست به او فكر كند . دلش میخواست حرفهای قشنگ بزند و كلمات زیبا بشنود. از این سكوت كسالت آور دلش می گرفت و برای آنكه به آن خاتمه دهد رو به شادی كرد و گفت : اینجا یه پرستار هست كه شیفت شب كار میكنه اسمش خانم رئوفه. قلبش مثل اسمش رئوفه ، نمی دونی چقدر خانومه اینجا تنها هم صحبت منه ، كاش امشب بیاد ببینمش!
- واقعا؟.........مجرده؟
- متاهله ولی متاركه كرده ، یه دختر داره اسمش لعیاست
شادی پاسخش را نداد .نیكا لحظه ای مكث كرد و پرسید: حوصله ات سر رفته؟
- نه
- بنظر كه اینطور می آد، حالا می فهمی من تو این زندون چه روزگار تلخی رو می گذرونم
شادی خندید و گفت: ولی حوصله ام سر نرفته، برعكی خیلیم سرحالم ، حالا بیا باز كنیم
- چی بازی؟ فوتبال؟ با این پای چلاق فقط فوتبال مزه می ده
- چرند نگو دختر ، بیا گل یا پوچ یا نون بده كباب ببر بازی كنیم
- خیلی خب، بیا بشین رو تخت
شادی نشست ، نیكا یكدفعه بیاد دفتر كیانوش افتاد ، با وجود شادی دیگر نمی توانست آنرا بخواند . بعد فكرش متوجه كیانوش شد و پرسید: ساعت چنده؟
- 5/6
نیكا فكر كرد الان حتما جشن تولد شروع شده و كیانوش در مهمانی است شاید اگر شادی او را صدا نمیكرد، ساعتها به این مساله فكر میكرد ولی صدای شادی كه فریاد زد: دستات رو بذار ببینم، میخوام كبابت كنم . او را از تصورات خود خارج ساخت . با كلام شادی بازی شروع شد آنها چنان شاد و با هیجان بازی میكردند كه گویا تمام غصه هایشان را فراموش كرده بودند
زمانیكه خانم رئوف وارد شد، نیكا با صدای بلندی می خندید و می گفت: دروغ نگو، گفتم اون گله ، زود باش گل رو بده .
شادیِ دختر جوان لبخند را بر لبهای پرستار نشاند و در همان حال شاخه گلی را از سبد كنار تخت بیرون كشید و مقابل نیكا گرفت و گفت: اینم گل . نیكا و شادی متوجه تازه وارد شدند و با هم سلام كردند ، نیكا بلافاصله به شادی اشاره كرد و گفت: دختر عمه و خواهر شوهر بنده شادی خانم، شادی جان بهترین پرستار دنیا خانم رئوف.
شادی و پرستار با هم دست دادند و اظهار خوشوقتی نمودند . پرستار در حالیكه لبخند رضات بر لبانش می درخشید گفت: خدا رو شكر شادی خانم اومد تا خنده نیكا جون رو ببینم.
- مگه تا حالا خنده اش رو ندید؟
- فكر نمیكنم ، شما زند داداش بد اخلاقی دارید
- تصور نمیكردم ، اینطور باشه، نیكا، خانم چی می گن؟
نیكا با دلخوری پاسخ داد: شماهام اگر بجای من بودید بد اخلاق می شدید.
شادی خندید و گفت: دوباره غر زدن رو از سر گرفتی پیرزن؟ مادربزرگ مرحوم من تو سن 90 سالگی كمتر از تو غر میزد .
پرستار و نیكا هر دو خندیدند و نیكا پرسید: كدوم مادر بزرگت كه من نمی شناسم
- قبل از بدنیا آمدن تو مرحوم شئ
- دروغگو
خانم رئوف هم خندید و بعد اضافه كرد: من دیگه مزاحمتون نمی شم.اما نیكا فورا پاسخ داد: نه بنشینید خانم ما از مصاحبت شما لذت می بریم . پرستار تشكر كرد و نشست چند لحظه بعد شادی سر رشته كلام را بدست گرفت و با شور حرارت شروع به تعریف كرد، از ماجرای آشنائیش با مازیار گفت تا به هومن رسید ، نیكا و پرستار نیز گاهی با جملاتی اظهار نظر میكردند ولی بیش از همه شادی بود كه سخن می گفت.

******************
نیكایكباردیگر بساعتش نگاه كرد . تا چند لحظه دیگر نگهبان می آمد و به ملاقات كنندگان گوشزد میكردكه :
وقت ملاقات تمام است برای آسایش و آرامش بیماران خود هر چه سریعتر بیمارستان را ترك كنید . آنقدر این جملات را شنیده بود كه حسابی حفظ شده بود . چهره كلافه نگهبان را پیش چشمان خود مجسم كرد و از فكر رفتن مادر وپدر و دیگران احساس دلتنگی نمود . بار دیگر با تحكم گفت: مادر ببین بازم دارم میگم اگه شنبه منو مرخص نكنند خودم با همین وسائل می آم باید منو مرخص كنند وگرنه این بخش رو روی سرم میذارم ، من شنبه میخوام خونه باشم.
مادر نگاه اندوهبارش را به دخترش دوخت و سعی كرد او را آرام كند و دلجویانه گفت: ولی دخترم......
اما فریاد نیكا جمله اش را نا تمام گذارد ، او با عصبانیت گفت: ولی نداره همین كه گفتم . همه به نیكا چشم دوختند ولی او بی اعتنا ادامه داد : من خسته شدم كه میخوام بیام خونه
هیچكس حرفی نزد چهره دكتر گرفته بود. نیكا بغض كرده بود و به غروب خورشید می نگریست كه صدای نگهبان را شنید ، همه آماده رفتن شدند دكتر جلو آمد و گفت: تو مطمئن هستی كه تصمیمت رو گرفتی؟
- بله شما هم مطمئن باشید
- حتی اگه به قمیت گزاف از دست دادن قدرت راه رفتنت تموم بشه؟
نیكا این بار نیز قاطعانه پاسخ داد: بله ، اونا اگه می تونستند كاری كنند تا حالا كرده بودند .
- می تونیم دكترت رو عوض كنیم
- راجع به این مساله بعدا صحبت می كنیم ، فعلا فقط میخوام از اینجا خلاص بشم.
دكتر دیگر حرفی نزد ، ولی چهره اش حتی گرفته تر از لحظات پیش بود ، ایرج جلو آمد و گفت: امیدوارم دكتر با اومدنت به خونه موافقت كنه .
نیكا لبخند زد و پاسخ داد: چه موافقت بكنه ، چه موافقت نكنه ، من می آم
- مطمئن باش حالا كه شادیم اینجاست خیلی خیلی خوش می گذره
- می آم ، حتما می آم
دكتر به ایرج چشم غره رفت شاید توقع داشت او هم نیكا را به ماندن تشویق كند بهر حال آنها پس از یك خداحافظی طولانی او را تنها گذاشتند و باز همان احساس دلتنگی بسراغش آمد دلش هوای گریه داشت میخواست دامن دامن اشك بریزد، اما باز بخود نوید می داد كه خواهد رفت ، ولی آن نهیب وحشت بار بر سرش فریاد كشید: به چه بهایی خواهی رفت؟ نیكا تو تا پایان عمر باید بر روی این چرخهای نفرین شده بنشینی.
چشمانش را برهم فشرد احساس كرد پلكهایش گرم میشود صداها در نظرش دورتر و دورتر می شد
- خانم معتمد وقت شامه، چرا خوابیدید؟
نیكا بزحمت چشمایش را گشود و گفت : متشكرم پرستار ، میل ندارم.
- من نه پرستارم ، نه پرستاری بلدم اما همین قدر می دونم كه بیماران باید حتما شام بخورن
صدا به گوشش آشنا آمد بسرعت پلكهایش را باز كرد چشمانش از تعجب گرد شد و گفت: آقای مهرنژاد شمایید؟
- سلام عرض شد سركار خانم!
- سلام ، كی اومدید؟
- نزدیك نیم ساعته نمیخواستم بیدارتون كنم ولی پرستار گفت حتما باید شام بخورید منم بیدارتون كردم ناراحت كه نشدید؟
نیكا آهسته گفت: نه
ولی از كیانوش ناراحت بود چرا؟ آه بخاطر آورد . دكتر، بیمارستان ، عمل ولی این كلمات چطور می توانستند جمله ای بسازند
- حالتون چطوره خانم معتمد؟
- حالم؟ شما از حال من می پرسید؟ گوش كن كیانوش تو حق نداری برای من تصمیم بگیری و از خودت دستور صادر كنی برای چی حقیقت رو ، اون روز قبل از رفتنت بهم نگفتی؟
تندی سخن و لحن قاطع نیكا باعث شد كه كیانوش به خنده بیفتد و خنده او سبب تشدید عصبانیت نیكا شد . او با همان لحن ادامه داد: منو مسخره می كنید آقای مهرنژاد؟
- نه خانم این چه حرفیه؟ من اصلا نمی فهمم شما چی می گید من چی باید بهتون می گفتم؟
- ماجرای عدم موفقیت عمل پامو؟ چرا نگفتید؟
- من نمی دونستم
- دروغ می گید ، چطور عموتون بشما نگفته بود؟
- باور كنید كیومرث دیروز صبح تو فرودگاه به من گفت ، منم فورا با پدرتون تماس گرفتم و همه چیز رو با ایشون درمیون گذاشتم . در ضمن برای شما هیچ تصمیمی نگرفتم ، بلكه پیشنهادی كردم كه شما در پذیرفتن اون مختارید . اما پدرتون ساعتی پیش با من تماس گرفتن و گفتن كه شما تصمیمتون رو گرفتید ، ولی من گمون نكنم جدی گفته باشید . گفتم شما عاقلتر از این هستید.......
- نمیخوام هیچ چیز دیگه ای در اینمورد بشنوم من حرف آخرم رو زدم .
- لااقل اجازه بفرمایید من پیشنهاداتم رو عرض كنم ، اون وقت بجای یكبار صدبار سرم فریاد بكشید.
نیكا از پاسخ مودبانه كیانوش كمی بخود آمد با لحن آرامتری گفت: آقای مهرنژاد شما منو درك نمی كنید ، اگه شمام بیشتر از سه ماه روی این تخت اسیر بودید و به این دیوارها خیره می شدید ، وضعیت منو می فهمیدید . توی این اتاق دیوونه شدم
- همون كیانوش هم صدام كنید گوش می كنم . اینارو می دونم ، شما رو هم درك میكنم ، منكه بشما گفتم خودم نزدیك به یكسال و نیم در وضعیتی به مراتب بدتر از شما بسر بردم ، پس قبول كنید كه می فهمم چی می گید .اما شما كه بقول خودتون سه ماه صبر كردید ، لااقل اجازه بدید از این رنجها نتیجه بگیرید، همه چیز رو با این عجله خراب نكنید .
- می گید چكار كنم؟
- اجازه می دید بگم؟
- البته
- می گم ، بشرط اینكه قول بدید وسط حرفام نپرید و بذارید حرفم رو تموم كنم
نیكا با سر پاسخ مثبت داد ، كیانوش كنار تختش نشست و آرام گفت: خوب گوش كنید ، من با یه پرفسور صحبت كردم .اون جراح بسیار ماهریه پذیرفته كه شما رو معاینه كنه، من مطمئن اگه اون عملتون كنه بی هیچ شكی پاتون خوب می شه، درست مثل روز اول من به اون ایمان دارم ، ببینم نیكا به من اعتماد داری؟
نیكا لحظه ای به چهره كیانوش نگریست و بی اختیار پاسخ داد: بله
- پس من بشما قول می دم كه خوب بشید ، حالا حاضرید بخاطر مادرتون ، بخاطر پدرتون و ایرج خان و بخاطر من كه از شما خواهش میكنم بپذیرید كه دكتر شما رو معاینه كنه؟
نیكا به فكر فرو رفت ، نمی توانست خواسته كیانوش را نادیده بگیرد . خصوصا كه او خواهش كرده بود آهسته گفت: چرا اینقدر اصرار می كنید حتی از من خواهش می كنید كه اینكارو بپذیرم ، یعنی خوب شدن من برای شما تا این حد اهمیت داره؟
كیانوش لبخند زد ، برق امیدی در چشمان طوسی رنگش درخشید و گفت: حتما داره
نیكا به سبد گلسرخی كه كیانوش با خود آورده بود خیره شد و برای آنكه از جواب دادن طفره برود گفت: چه گلهای قشنگی شما بازم خودتون رو به زحمت انداختید ؟
كیانوش برخاست ، جلوی سبد گل ایستاد و گفت: تعارف رو كنار بذارید و اصل مطلب رو بگید بالاخره چه می كنید از پرفسور بخوام فردا صبح برای معاینه شما بیاد یا نه؟
- چی بگم؟
- هر چی میخواهید بگید . قبلا هم گفتم من فقط پیشنهاد میكنم ، پذیرش یا عدم پذیرش به عهده شماست
نیكا ناچار گفت: باشه ، ولی چرا همین فردا؟
كیانوش با خوشحالی خندید و گفت: برای اینكه هر چه زودتر كار رو به انجام برسونیم بهتره ، در ضمن من نقشه های دیگه ای هم دارم
- اگر در ارتباط با منه فكر میكنم حق داشته باشم بخوام ازشون سر در بیارم البته چون بدون تائید شما هیچ كدوم عملی نمی شن
- ظاهرا اینطور نیست، بدون رضایت منم كارها مطابق میل شما پیش می ره .
- خواهش میكنم خانم معتمد
- نیكا
- بله نیكا خانم . حالا شامتون رو بخورید تا من توضیح بدم
- من هیچ میل ندارم ، لطفا حرفتون رو بزنید
- می دونید عجله من بخاطر شماست ، اگه پرفسور زرنوش شنبه به اینجا بیاد زودتر تكلیف ما مشخص میشه ، من با ایشون صحبت كردم در صورتی كه وضع شما اجازه بده قبل از عمل یه هفته ای به مرخصی برید
- مرخصی؟
- بله ، یه هوا خوری كوچیك یه هفته ای
- مثلا كجا
- اگه مایل باشید شمال كشور
- شمال ، اونم تو این فصل سال
- بله، شما تا بحال تو این فصل به شهرهای شمالی سفر كردین؟
- نه
- پس باید ببینید دریا پاییز و زمستون هم به زیبایی بهار و تابستونه
- متاسفانه نمیتونم بپذیرم
- چرا؟
- من چطور باید برم؟
- با ویلچر یا عصا
- نه اصلا نمیتونم ، نمیخوام تابلو بشم.
- تابلو بشید؟ یعنی چی؟
- تصورش رو بكن ، همه منو به هم نشون می دن
- اولا اصلا اینطور نیست ، مگه خود شما وقتی یه نفر رو با عصا یا ویلچر بینید، به دیگران نشون می دید؟ نیكا پاسخی نداد و كیانوش ادامه داد: ثانیا مگه اونجا چه خبره؟ كسی اونجا نیست
- چطور كسی نیست؟ هر هتلی كه بریم حتما مسافرینی داره.
- چه كسی گفت شما به هتل می رید؟
- نكنه قراره تو خیابون چادر بزنیم؟
- خیر، سركار خانم به كلبه حقیر تشیرف می برن
- ویلای شما
- اگر اشكالی نداشته باشه
- اشكالی كه نداره ، ولی خیلی اسباب زحمت می شیم .
- خوب چی می گید؟ موافقید یا بازم مایلید سرم داد بكشید.
گونه های نیكا سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت: آقای مهرنژاد من واقعا........
اما كیانوش نگذاشت ادامه دهد و فورا گفت: نیازی به عذر خواهی نیست لطفا فقط جوابم رو بدید اگه مثبت باشه ممنون می شم .
- ظاهرا شما حساب همه چیز رو كردید و من جز موافقت كار دیگه ای نمیتونم بكنم
- پس اعلام رضایت شد
- بله
- واقعا ممنونم
- شما از من تشكر می كنید؟ این كاریه كه من باید بكنم
- من به این خاطر تشكر كردم كه شما تقاضای منو قبول كردید
- بس كنید آقای مهرنژاد
- به قول خودتون همون كیانوش
نیكا خندید و گفت: خودتونم میاید؟
كیانوش در حالیكه خم شده بود و از روی زمین بسته هایی را بر می داشت گفت: نه وجود یه مزاحم در اونجا صلاح نیست . شما وخانواده ، ایرج خان و خانواده اعزام می شید
__________________
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت سی و چهارم

پنج شنبه 7 مهر بالاخره دوران بلا تكلیفی سپری میشود همه چیز درست خواهد شد و زندگی به روی من لبخند خواهد زد، من خوشبخت خواهم شد. دیروز مادر نیلوفر با او تماس گرفته، آزیتا خانم دوشنبه هفته آینده برای برگزاری مراسم ازدواج ما خواهد آمد ، خیلی خوشحالم كه او بالاخره می آید و كارها سر و سامان می گیرد، اما هنوز هم بر سر مساله اس بلا تكلیف هستم، آن هم وجود پدر نیلوفر است، دلم میخواهد او نیز در مراسم ازدواج ما شركت داشته باشد، ولی آیا این صلاح است؟ در اینمورد با نیلوفر هنوز صحبتی نكرده ام ولی می دانم كه او بشدت مخالفت خواهد كرد ، اما من دلم برای آن مرد بیچاره میسوزد، او هم حق دارد در شادی دخترش سهیم شود .
همینطور مادربزرگ او هم باید بیاید ، من هر دوی آنها را دعوت خواهم كرد البته اگر دكتر اجازه اینكار را بدهد!
سه شنبه 12 مهر
امروز ساعت 4 بعد ازظهر پس از مدتها انتظار كشنده مادر نیلوفر به تهران رسید، من، مادر، مهندس مهرنژادو كیومرث همراه نیلوفر به استقبالش رفتیم، البته كیومرث به اصرار فراوان مهندس و مادر با ما همراه شد و من در تمام مدت آثار نارضایتی را در چشمانش می دیدم . بهر حال آزیتا خانم آمد، او ظاهری بسیار آراسته داشت و چهره اش بسیار جوانتر از سن و سالش می نمود ، زنی بذله گو و خوش مشرب بود، چنین می نمود كه هرگز در زندگی خود با مشكلی ربرو نشده ، مادر معتقد بود كه او تمثال نیلوفر در بیست سال آینده است ، وواقعا هم شباهت آندو به یكدیگر بی نظیر بود . اما من همچنان اسیر هیجان و دلهره بودم، می ترسیدم كه برای مادر زن آینده ام خوشایند بنظر نرسم، ولی در منزل مهندس وقتی هر سه تنها ماندیم آزیتا خانم لبخندی پر شیطنت زد كه او را شبیه دختران كم سن وسال جلوه داد بعد با لحنی غرورآمیز رو به نیلوفر كرد و گفت: خوشم اومد نیلوفر،صیدت حرف نداره! گرچه از لقبی كه گرفته بودم هیچ خوشم نیامد، ولی از اینكه پذیرفته شده بودم، بخود می بالیدم. حالا دیگر مطمئن هستم كه بزودی نیلوفر به من تعلق خواهد یافت!
نیكا با اشتیاق ورق زد تا ادامه ماجرا را دنبال كند، اما با كمال تعجب صفحه با خط ناشناسی مواجه گردید، وقتی سرفصل نوشته را از نظر گذارنید تعجبش دو چندان شد ، زیرا تاریخ بعدی متعلق به هفت ماه بعد بود . نیكا با هیجان و سرعت ادامه داد.
یكشنبه 23 اردیبهشت
همیشه می دانستم كه كیانوش خاطراتش را با نیلوفر می نگارد، ولی هرگز تصور نمیكردم چنین زیبا و پیوسته نگاشته باشد و در ضمن هیچ نمی دانستم كه او تا این حد نیلوفر را دوست دارد . نمی دانم وقتی كیانوش یكبار دیگر بحال طبیعی باز گردد و ببیند من آن قصه پر غصه ای را كه او به تحریر رسانده بود به انجام رساندم. از من دلگیر میشود یا نه؟ ولی بهر حال قصد دارم آنچه بر عزیزترین فرد خانواده ام گذشت بنویسم، تا پایان این حكایت پرفراز و نشیب عیان گردد. نمی دانم از كجا شروع كنم، همه چیز ناگهانی آغاز شد و همچون آذرخشی وجود چون گل كیانوش عزیزم را خاكستر نمود، با وجود آنكه نزدیك به هفت ماه از آن روزها می گذرد، ولی آنچه كه اتفاق هنوز در مقابل چشمانم قرار دارد. چه كسی می دانست كه این ماجرا این چنین پشت مرد خود ساخته ای همچون كیانوش را خم خواهد كرد! و اما ماجرا از این قرار بود كه بعد از آمدن آزیتا خانم، كیانوش بشدت مشغول آماده نمودن مقدمات ازدواج گردید. هرگز فراموش نمی كنم روز سالگرد آشناییشان در آن خانه زیبا پیشكشی به همسر آینده اش بود چه جشنی برپا نمود! و نامزدی خود را با نیلوفر علنی ساخت. و من هیچ وقت او را این چنین سرحال ندیده بودم. بعد از آن مراسم با شگوه صحبتهای اساسی در مورد ازدواج صورت گرفت و من در عین ناباوری مشاهده كردم كه مادر نیلوفر نیمی از سهام شركت بزرگ مهرنژاد را بعنوان مهریه دخترش می طلبد . من بشدت با این مساله مخالفت كردم، ولی كیانوش گویا عقل خود را از دست داده بود . چون بی هیچ تعمقی خواست آنهارا پذیرفت. حتی زن داداش و داداش كیوان نیز مخالف بودند، ولی برای كیانوش اهمیتی نداشت. او تنها و تنها به وصال نیلوفر می اندیشید.
من همانگونه كه هرگز نتوانستم نیلوفر را بپذیرم، تحمل مادرش نیز برایم دشوار بود. بنابراین تصمیم گرفتم از آنجا كه كیانوش هیچ اهمیتی به نظرات من نمی داد، پای خود را كاملا از این قضایا بیرون بكشم و چنین نیز كردم . اما این هم برای كیانوش بی اهمیت بود، او به تنهایی و با سرعت همه چیز را مهیا كرد، روز خرید چنان جواهراتی برای نیلوفر خریده بود كه حتی دهان زن داداش نیز از تعجب باز مانده بود. او از هیچ ولخرجی برای همسر و مادر همسرش خودداری نمیكرد و هر چه نیلوفر اراده می نمود، همان میشد. ولی من نمی توانستم عشق او را نسبت به كیانوش باور كنم. بنظر من برای نیلوفر خوشایندتر آن بود كه صاحب نیمی از سهام شركت كیانوش باشد تا خود او.
تمام كارتهای دعوت پخش گردیده بود. سه روز به ازدواج آن دو مانده بود و كیانوش سر از پای نمی شناخت . آنروز بعد از ظهر من به دیدار یكی از دوستانم كه بتازگی از خارج از كشور بازگشته بود رفتم . بعد از ساعتی برای هواخوری از خانه خارج شدیم . برحسب اتفاق در یكی از مراكز خرید با مادر نیلوفر برخورد كردیم . من با او احوالپرسی مختصری كردم و باز به راه افتادیم . دوست من به مغزش فشار می آورد خانمی را كه من با او صحبت كردم بازشناسی نماید ، زیرا معتقد بود قبلا او را در جایی دیده ، ولی برای من هیچ اهمیتی نداشت بنابراین به گفتگوی خود با او ادامه دادم ، در حالیكه می دانستم هنوز به آزیتا می اندیشد . لحظاتی بعد او با صدای بلند گفت : یادم اومد كیومرث تو آقای حقانی رو یادت می آد؟ اون تاجر فرش
با لحنی بی تفاوت پاسخ دادم: خوب آره، كه چی؟
- چندماه قبل تولد دخترش بود، خونه ش دعوت بودیم
- شنیدم كه چند سالیه خارج از كشور زندگی میكنه؟
- خوب آره بابا، همون جا برای دخترش جشن تولد گرفته بود
- بیژن آخرش رو بگو
- دارم می گم دیگه . این خانم با دخترش و مردی كه بنا بود دامادش بشه ، اونجا بود . به گمونم دخترش با دختر آقای حقانی دوست باشن
- چی گفتی؟
- گفتم دخترش......
- نه ، نه اون مرد ، مردی كه همراهشون كی بود؟
- بنا بود دامادشون بشه
- ببینم تو كیانوش ما رو دیدی؟
- آره
- اون مرد كیانوش نبود؟
- نه دیوونه ، اگه كیانوش بود كه خود می شناختمش
- ولی آخه كیانوش میخواد داماد این خانم بشه
- خوب شاید دو تا دختر داره؟
- تا اونجایی كه من می دونم یه دختر بیشتر نداره ، تو حتما اشتباه می كنی؟
- نه غیر ممكنه
- تو حالت خوب نیست ، حتما اشتباه می كنی
- خیلیم حالم خوبه . اشتباهم نمی كنم اصلا حاضرم بهت ثابت كنم
- چطوری؟
- چند تا عكس دسته جمعی از اون روز دارم ، فكر میكنم این سه نفرم باشن
ادامه صحبتهایش را نشنیدم، اصلا نفهمیدم چطور مسیر را تاخانه طی كردیم . آنچنان شتابی بخرج می دادم كه بیژن گیج شده بود، بیچاره دسپاچه و با سرعت عكسها را پیدا كرد ، پیش من آورد وقتی به عكسها نگاه كردم تمام تنم لرزید آنچه كه می دیدم برایم باور كردنی نبود، در كنار نیلوفر مردی نشسته بود كه بیژن او را داماد آنها معرفی كرد، مرد آشناتر از آن بود كه نیازی به تفكر در مورد هویتش باشه او..... او صمیمی ترین دوست كیانوش ، شهریار بود . نمی دانستم چه كنم؟ بیژن كه رنگ پریده و اعمال غیر عادی مرا دیده بود برایم لیوانی نوشیدنی سرد آوردو علت را جویا شد . من نمی دانستم چه بگویم تنها به عذرخواهی مختصری اكتفا نمودم و چون اطمینان داشتم ، كیانوش بدون مدرك حرفهای مرا نخواهد پذیرفت با اجازه او عكسها را نیز برداشتم و با سرعت منزلش را ترك كردم . از همان داخل ماشین با شركت تماس گرفتم. ولی منشی اش گفت كه از بعد از ظهر شركت را ترك كرده و او از مقصدش بی اطلاع است . با منزل كیوان تماس گرفتم آنجا هم نبود با منزل خودش تماس گرفتم مستخدمین پاسخ دادند ، به منزل جدیدش رفته . با آنجا تماس گرفتم صدایش محزون و غم آلود می نمود ولی سوالی نكردم تنها گفتم: آنجا بمان تا بیایم كاری بسیار ضروری پیش آمده . و بعد بسرعت بسویش شتافتم وقتی بخانه رسیدم و او را دیدم بسیار تعجب كردم، چشمانش سرخ شده بود و بنظر می آمد و بنظر می آمد گریسته باشد. پیراهن مشكی بر تن نموده بود و حالتی عزادار داشت. با تعجب پرسیدم: چی شده؟
به تلخی لبخند زد وگفت: بد بیاری دیگه
- چطور؟
- امروز رفته بودم آسایشگاه از دكتر اجازه بگیرم پدر نیلوفر رو برای عروسی بیارم ، میدونی چی شده؟
- نه
- آقا ناصر امروز صبح مرد
طنین صدای كیانوش را بغضی درد آلود آكنده ساخته و چشمانش مرطوب گشته بود از آن همه احساس پاك و عطوفت دلم به درد آمد و آهسته گفتم: تو داری گریه می كنی؟
غم آلوده پاسخ داد: دلم براش میسوزه ، نمی دونی با چه فلاكتی جون داد آخه چرا؟
- كیانوش واقعا متاسفم ، ولی من میخواستم مطلب مهمی رو بهت بگم
- اتفاقا منم میخواستم از تو بپرسم حالا چكار كنیم؟ فكر نمیكنم برای نیلوفر ومادرش اهمیت داشته باشه
- اجازه بده كیانوش اول من حرفم رو بزنم
- باشه بفرمایید
- حقیقت اینه كه نمی دونم از كجا شروع كنم ، ولی دلم میخواد با دقت گوش كنی و عاقلانه تصمیم بگیری
- باشه بگو
- ببین كیا تا حالا هركاری كردی هیچی، ولی حالا دیگه دلم میخواد تمومش كنی
- چی رو تموم كنم؟
- این بازی رو
- كدوم بازی رو؟
- تو باید این دختر رو كنار بذاری
مثل صاعقه زده ها در جایش خشك شد و لحظاتی ناباورانه به من نگریست و بعد گفت: معلومه چی میگی؟
- این دختر به درد تو نمیخوره
- باز شروع نكن حالا دیگه برای این حرفها خیلی دیره ، سه شبه دیگه عروسی منه . تمام دوستا و آشناها این رو می دونن
- خوب بدونن، از قدیم گفتن از در جهنم برگشتن ، بهتر از داخل جهنم رفتنه
- كدوم جهنم؟ دیگه داری عصبانیم می كنی ها
لحظاتی مكث كردم، خود را ناچار دیدم حقیقت را بی پرده به او بگویم و گفتم: این ازدواج یه كلاهبرداریه، من نمی ذارم سرت رو كلاه بذارن و هر چی داری غارت كنن و آخر سر زندگیتم به باد بدن
- بسه دیگه ..... تو اجازه نداری راجع به همسر من اینطوری حرف بزنی
فریاد كشیدم : اون لیاقت همسری تو رو نداره ، اون یه هرزه است
آتش خشم در چشمانش زبانه كشید نزدیكتر آمد و در حالیكه از فرط عصبانیت می لرزید گفت: اگه نتونی حرفت رو ثابت كنی، خفه ات می كنم، قسم میخورم.
من هم با عصبانیت عكسها را روی میز ریختم و گفتم : بیا با داماد جدید آشنا شو ، تو فقط همسر اینطرف مرزی، خارج از ایران تعویض می شی. بدبخت بی غیرت.
عكسها را برداشت و به آن خیره شد. چهره اش بطرز وحشتناكی تغییر كرد. صورتش چون مردگان سفید شد و رعشه ای تمام وجودش را فرا گرفت. لحظاتی به همان حال باقی ماند و عاقبت به زحمت نجوا كرد: باور نمی كنم ..... حقیقت نداره .
دلجویانه گفتم : این عكسها رو بیژن آورده، اون اصلا از قضیه بی اطلاع بود. ما بر حسب اتفاق ازیتا خانم رو تو خیابون دیدیم....
دیگر ادامه ندادم، چون بی فایده بود او متوجه نمی شد. بزحمت او را به اتاق خوابش بردم و روی تخت خواباندم و پتویش را رویش كشیدم اما بی فایده بود، او همچنان می لرزید بسمت تلفن رفتم تا برایش دكتر خبر كنم . ناگهان برخاست و بطرف در رفت بسویش دویدم گفتم :كجا؟
- باید نیلوفر رو ببینم
- باشه برای یه وقت دیگه، تو حالت خوب نیست
- نه،..... نه ، كیومرث چرا؟ مگه من.... من... آخه چرا؟
بناچار به راه افتادم در بین راه سكوت درد آوری بین ما حكمفرما بود ومن كه تازه فرصت اندیشیدن یافته بودم، فكر میكردم كه در حق كیانوش خیلی بیرحمی كرده ام ، نباید چنین میكردم ، ولی واقعیت آن است كه نمی دانستم عكس العمل او تا این حد شدید خواهد بود. آهسته پرسیدم: كجا برم؟
ولی او گویا شوكه شده بود ، همچنان بی حركت و ساكت باقی ماند. بناچار این بار بلندتر سوالم را تكرار كردم ، كمی بخود آمد ولی هنوز بر كلمات تسلطی نداشت ، این بار به زحمت پاسخ داد: نمی دونم ..... نه یعنی برو....... برو خونه شهریار. مكثی كرد و باز ادامه داد: نه شهریار نه...... برو خونه..... نی.....نیلو......
زحمتش را كم كردم و گفتم : فهمیدم و او باز در خود فرو رفت .آنچنان دلم برایش میسوخت كه پشت فرمان آهسته آهسته می گریستم، ولی هیچ كاری از دستم ساخته نبود ، جز اینكه هرچه سریعتر او را به آپارتمان نیلوفر برسانم . وقتی زنگ را می فشردم به كیانوش نگاه كردم . تا بحال او را چنین ندیده بودم احساس كردم در حال احتضار است خود نیلوفر در را برایمان باز كرد. از دیدن ما، در آن وقت روز یكه خورد ، ولی فورا برخود مسلط گردید ، تعارف كرد داخل شویم به كیانوش كمك كردم تا داخل شود او در واقع به من تكیه كرده بود نیلوفر با اشاره از من پرسید: چه شده؟
و من تنها سر تكان دادم . سعی كردم او را بنشانم ، ولی او همانطور ایستاده بود . فقط اندكی خم شد، سیگارش را همانطور نیمه در جا سیگاری خاموش كرد . اما هنوز لحظه ای نگذشته بود كه با دستان لرزان سیگار دیگری روشن كرد و با شدت پكی به آن زد . نیلوفر همچنان متحیر و مبهوت ما را می نگریست و من دیدم كه كیانوش تمام قوایش را برای ساختن جمله ای بكار میگیرد بالاخره عكسها را روی میز پرتاب كرد و گفت: دلم میخواد راجع به اینا برام توجیهی منطقی داشته باشی ....... وگرنه .........وگرنه هم تو هم شهریار، هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:19 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها