بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت چهل و ششم

جلوی آینه نگاهی به صورتش كرد، بیمارگونه بنظر می رسید، ولی مسلما كسی چیزی نخواهد فهمید.آنها گمان خواهند برد كه او از پایش رنج میبرد، البته بشرط آنكه مادر بتواند جلوی دهانش را بگیرد. صدای مادر را می شنید كه می گفت: باز چشات قرمزه، دیشب خوب نخوابیدی؟ - اتفاقا خوب خوابیدم ، شاید برای اینه كه زود بیدار شدم
مادر به آشپزخانه رفت و در همان حال گفت: شاید. ونیكا به پاسخ خود فكر میكرد. حق با مادر بود . او شب گذشته نتوانسته بود بخوابد. افكار در هم ریخته ای كه به مغزش هجوم آورده بودند، اجازه خواب به او نمی دادند،
اما در اینحال ایرج تنها قسمت كوچكی از این افكار را بخود اختصاص داده بود.او بیش از هر چیز به كیانوش وفروزان وخصوصا به كیانوش فكر میكرد. نمی دانست چرا تمایل داشت كیانوش به آن تجرد ابدی ادامه دهد، دلش نمی خواست او ازدواج كند. وقتی به ازدواج او فكر میكرد بی اختیار نسبت به فروزان احساس حسادت میكرد آنوقت از خودش بخاطر این افكار پوچ بدش می آمد .صدای پدر رشته افكارش را از هم گسیخت : سلام خانم كوچولو، سحر خیز شدی.
- سلام پدر ، صبح بخیر......... چه میشه كرد، این آقا داماد خیلی عجله داره
- خوب بی علتم نیست ، چون تا به شهر برسید یه ساعت تو راهید ، بعد تا دنبال فروزان انم و بقیه برید یه ساعت دیگه معطلی داره، ولابد ساعتی تا رسیدن به مركز خرید تو راهید و تازه نزدیك ظهر خرید شروع میشه اگه فروزان خانم هم مثل تو مادرت باشه به گمونم تا آخر شب طول میكشه.
مادر ونیكا هر دو خندیدند ومادر گفت: نیكا بیا صبحانه بخور ، كیانوش رو كه می شناسی سر وقت می آد، تاظهر از گرسنگی می میری.
- مادر باور كن اشتها ندارم.
- دیگه چی؟ بیا خودم برات لقمه میگیرم ببین چطوری بهت مزه میده
- پدر؟
- پدر چیه؟ بیا امتحان كن
- مسعود با این حساب منم صبحانه نمیخورم
- چشم خانم برای شمام لقمه میگیرم
هر سه خندیدند .نیكا سر میز صبحانه هر چند لحظه یكبار بساعت می نگریست و بزحمت و با اصرار پدر ومادرش لقمه ها را فرو می داد. او مطمئن بود كیانوش دقیقا راس ساعت 9 خواهد آمد. در كارهای او هرگز تاخیر نبود و درست همان هم شد. نیكا بسرعت از كنار میز بلند شد مادر به خنده گفت: از خدات بود كه از زیر صبحانه خوردن در بری.نه؟
نیكا لبخند زد وبا سرعت كاپشنش را بر تن كرد .نمی خواست كیانوش وارد خانه شود، اگر چند جمله با مادر صحبت میكرد، حتما او همه چیز را فاش میكرد.صدای صحبتهای پدر وكیانوش را می شنید و بعد مادر كه به جمع آنها پیوسته بود وبه كیانوش تبریك می گفت و از او دعوت میكرد تا لااقل یك چای بنوشد ولی او تشكر كنان ضیق وقت را بهانه كرد وسراغ نیكا را گرفت.نیكا در حالیكه شالش را مقابل آینه می بست از داخل ساختمان فریادزد: اومدم
كیانوش از بیرون سلام كرد .نیكا با سرعت بیرون رفت وگفت: سلام از بنده است
- صبح بخیر حالتون خوبه؟
- ممنونم شما خوبید؟
- خانم معتمد اسباب شرمندگی شد .صبح به این زودی مزاحم شما وخانواده شدیم
- این حرفها چیه؟ راستش من راضی به اینهمه زحمت شما نبودم گفتم كه پدر......
كیانوش اجازه نداد نیكا كلامش را تمام كند وگفت: شما رو كم به زحمت انداختیم.آقای دكتر رو هم به دردسر بیندازیم؟
- دردسر چیه؟ تا باشه از اینكارها بسلامتی ومباركی
- خیلی ممنون، امیدوارم بتونم عروسی نیكا خانم جبران كنم.
نیكا دستپاچه شد وفكر كرد همین حالاست كه مادر شروع كند.برای همین بسرعت گفت: متشكرم........ من آماده ام آقای مهرنژاد می تونیم بریم.
- پس با اجازه
- بفرمایید، امیدوارم خوش بگذره
- آقای مهرنژاد از جانب ما به فروزان جون هم تبریك بگو
- چشم حتما خانم
كیانوش به راه افتاد.نیكا نیز با او همقدم گردید.دكتر وهمسرش آن دو را تا جلوی در مشایعت كردند.وقتی نیكا روی صندلی قرار گرفت.گفت: حال عروس خانم چطوره؟
- خیلی خوبه.............نیكا خانم می دونی تا بحال فروزان رو آنقدر سرحال ندیده بودم ظاهرا توافق های لازمه حاصل شده
- شما با این مساله هم مثل مسائل تجاریتون برخورد می كنید حتی در كاربرد كلمات
- خوب دیگه عادته. شما چه میكنید ؟ایرج خان چطورن؟
نیكا نمی خواست راجع به ایرج صحبت كند.شاید می ترسید كیانوش از پیش پا افتاده ترین كلماتش پی به رازش ببرد. بنابراین درحالیكه سعی میكرد خود را بی تفاوت نشان دهد پاسخ داد: خوبه، بد نیست
- میخواستم بگم ایشون هم تشریف بیارن ولی فكر كردم حوصله این كارها رو ندارن
- بله حق با شماست
- راستی شادی خانم چه می كنند؟
- شادی رفت
- جدی؟ فكر میكردم برای تعطیلات بمونن. یك هفته كه بیشتر نمونده
- بله ولی برنامه شون عوض شد ورفتند...... راستی جشن كی برپا میشه؟
- بعد از تعطیلات رسمی نوروز فكر میكنم 7 یا 8 فروردین.البته هنوز دقیقا مشخص نیست
- كارها خیلی با سرعت انجام می شه .معلومه كه خیلی عجله دارید
- خوب معلومه.تصدیق بفرمایید كه از داماد سن وسالی گذشته. نباید وقت رو تلف كرد.
- بس كنید آقای مهرنژاد شما هنوز جوونید
- نه بابا از مام سن و سالی گذشته.......... ولی نیكا خانم جوونی من چه ارتباطی به این مساله داره؟
- آخه شما گفتید داماد پیر شده
كیانوش ناگهان ترمز كرد وبا صدای بلند خندید. نیكا با تعجب به او نگاه كرد وپرسید: چرا می خندید؟
- خانم معتمد شما تصور كردید داماد منم؟
- تعجب نیكا دوچندان شد وگفت: مگه غیر از اینه؟
- شما چطور تصور كردید من داماد هستم؟
- خودتون گفتید خانم رئوف ، خانم مهرنژاد می شن.
- خوب مگه فراموش كردید كه كیومرث عموی منه وفامیلیش مهرنژاده
نیكا كه تازه متوجه اشتباهش شده بود با صدای بلند خندید. وقتی خنده اش تمام شد احساس كرد میتواند براحتی نفس بكشد بعد گفت: چه سوء تفاهم جالبی! اصلا فكرش رو هم نمیكردم
- برای منم جالب بود.خوب شد زودتر گفتم وگرنه حسابی اسباب خنده كیومرث وفروزان می شدیم
نیكا باز هم خندید. از ته دل خندید وگفت: حق با شماست. ولی اقای مهرنژاد بد نیست برای شما هم دستی بالا بزنیم ها.
- به وقتش
- مثلا كی؟ وقتی همسن عموتون شدید؟
- نه شاید كمی زودتر، بستگی به موقعیت داره
- امیدوارم یه موقعیت خوب براتون پیش بیاد
- حوصله دارید خانم معتمد؟ من تو این موارد شانس ندارم
- این حرفها رو نزنید امیدوار باشید
- اصراری در كار نیست. دیگه ین حرفها از ما گذشته توی زندگی من بود و نبود این چیزها تاثیر چندانی نداره
نیكا لبخند زد بعد از اندكی مكث گفت: راستی چطور كیومرث خان رو راضی كردید؟
- خیلی سخت نبود می دونید فكر میكردم بیشتر از این حرفا باید تلاش كنم ولی مثل اینكه خودش هم بی میل نبود برای همین هم خیلی زود توانستم كارها رو سروسامون بدم
- فكر میكنید زوج مناسبی باشن؟
- بله، خیلی به خوشبختی این خانواده امیدوارم
- بسلامتی
- خانم معتمد شما به خانواده تون هم گفتید من دامادم؟
- خوب بله
- من دیدم مادرتون وآقای دكتر هی پشت سر هم به من تبریك می گن و می گن كار خیلی خوبی كردم، تصور كردم بخاطر اینه كه عموم میخواد داماد بشه نگو كه..........
كیانوش بجای آنكه جمله اش را تمام كند ، تنها خندید.
***********

- یعنی دیگه اصرار نكنیم،باید حتما تشریف ببرید؟
- بله خانم مهرنژاد متشكرم
- لااقل صبركنید تا كیانوش بیاد
- نه دیر میشه
- الان می گم راننده آماده بشه
- ممنونم
خانم مهرنژاد كه بیرون رفت.نیكا خود را بر روی مبل ول كرد. اندامش را شل كرد تا خستگی عضلاتش بیرون رود وبا خود فكر كرد قبل از اینكه كیانوش از شركت بازگردد باید بروم،چه خوب شد كه برای كیانوش كاری پیش اومد و مجبور شد بشركت برود اگر او بود هرگز نمی گذاشت بروم.حالا باید از این فرصت استفاده نمایم حتی تصور آن هم كه به تنهایی در خانه مهندس مهرنژاد برای شام بماند ، برایش دشوار بود.اگر فروزان بود باز این امكان وجود داشت ولی حالا كه او هم نبود ، اینكار برایش غیرممكن می نمود.
غرق این افكار بود كه صدای مهندس مهرنژاد وكیومرث او را بخود آورد . مهندس تازه از بیرون آمده بود وظاهرا یكسره به دیدار نیكا آمده بود چون هنوز كیف در دستش بود.نیكا بزحمت از جای برخاست و سلام كرد مهندس مودبانه پاسخش را گفت و از او خواست خود را برای برخاستن به زحمت نیندازد،سپس حال پدر ومادر وایرج وخانواده عمه را پرسید و بعد گله كرد چرا سری به آنها نمی زنند. نیكا با لبخند پاسخ داد كه كم لطفی از آنهاست ، چون آنها یكبار خدمت رسیده اند ولی آقای مهرنژاد وخانواده هرگز سعادت میزبانیشان را نصیب خانواده دكتر نكرده اند .او با مهربانی گرفتاریهای شغلی وعدم بوجود آمدن فرصتی مناسب را بهانه كرد. در همان حال خانم مهرنژاد با همان ملاطفت همیشگی پاسخ داد: چیزی میل كنید كمی كه خستگیتون برطرف شد راننده آماده است.هز وقت تمایل داشتید می روید .
مهندس چندلحظه ای به همسرش چشم دوخت وباتعجب پرسید: مگه خانم معتمد افتخار شام رو بما نمی دن؟
- متاسفانه نه، ایشون قصد رفتن دارن
- چرا؟ یه شب هم بد بگذره
- متشكرم ، مطمئنا در جوار شما بد نمی گذره، ولی متاسفانه مجبورم برم.
كیومرث به خنده گفت: حالتون رو می فهمم نیكا خانم، شاید ایرج خان امشب بمنزل شما تشریف می آرن.
خانم مهرنژاد با صدای بلند خندید وگفت: پس شما هر دو دچار یه درد هستید
نیكا با اندوه لبخند زد فنجان چای را روی میز گذاشت برخاست وگفت: خوب با اجازه شما
هرسه از جای برخاستند ومهندس گفت: باوركنید ما ابدا راضی نیستیم شما تركمون كنید
- می فهمم ، ولی شرمنده ام
- خواهش میكنم دختر عزیزم، این حرف رو نزن.خیلی ممنون كه بزحمت افتادی و مارو خوشحال كردی
- من هم بخاطر همه چیز ممنونم.كیومرث خان برای شما آرزوی خوشبختی و سعادت دارم.
- متشكرم ، منم همینطور
نیكا آهسته آهسته از ساختمان خارج شد. همین كه بالای پله های تراس قرار گرفت نور چراغهای اتومبیلی را دید كه به آنها نزدیك می شد این مسلما كیانوش بود.نیكا قلبا تمایل داشت قبل از رفتن كیانوش را ببیند و با او خداحافظی كند، به همین جهت از دیدن او خوشحال شد.كیانوش با مهارت دور زد و پارك كرد و پیاده شد.كیومرث دستانش را بهم كوفت وگفت: به این می گن یه دور در جای حسابی ، عالی نبود خانم معتمد؟
نیكا با سر تائید كرد.كیانوش جلو آمد وگفت: سلام، شب همگی خوش
همه خندیدند او ادامه داد: چه خبره چرا همه تون توی تراس ایستادین؟ نكنه گرمای هوا شما رو به اینجا كشونده ، مهندس الان اومدی؟
- نه خانم معتمد داشتند می رفتند
كیانوش لبخند بر لب به نیكا چشم غره رفت و پرسید: خانم معتمد چكار میكردند؟
بجای نیكا، خانم مهرنژاد پاسخ داد: كیانوش جون هرچی اصرار می كنیم ایشون قبول نمی كنند پیش ما بمونند ، من گفتم شما بعد از شام ببر برسونشون ولی قبول نمی كنند
- كیا به گمونم ایرج خان باید منزل دكتر باشن كه نیكا خانم طاقت نمی آرن اینجا بمونن
كیانوش با اخم گفت: خوب باشن، همیشه ایرج خان از مصاحبت نیكا خانم مستفیض می شن یه بارم ما، چه اشكالی داره؟ ایرج خان امشب از وجود دایی وزن داییشون استفاده می كنن.
همه خندیدند وكیومرث گفت: حسود ناراحت نباش تو رو هم امروز وفردا می اندازیم توی چاله
- تشریف ببرید تو، من و نیكا خانم گشتی توی حیاط می زنیم و می آیم...... كیومرث تو هم برو تلفن كن به خانمت كه حوصله ات سر نره
باز هم همه خندیدند.نیكا آهسته گفت:ولی......
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 12-31-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان حریم عشق - قسمت چهل و هفتم
كیانوش اخمی كرد و گفت:ولی نداره به دكتر زنگ زدم گفتم شما شام نمی رید منزل، حالا اگه تشریف ببرید فكر می كنند خونه ما یه لقمه نون و پنیر گیر نیومده كه شما گرسنه رفتید مهندس مهرنژاد گفت:خواهش میكنم قبول كنید
نیكا شرمگینانه چشم به زمین دوخت وگفت: حالا كه شما اصرار می كنید، چشم
كیومرث خندیدو گفت: خوب بخیر گذشت، داداش بفرمایید

خانم مهرنژاد در حالیكه بدنبال همسرش داخل ساختمان می شد گفت: نیكا جون سردتون نیست؟
- نه متشكرم
- كیانوش نیكا خانم رو زیاد بیرون نگه ندار سرما می خورن
- چشم سركار خانم، شما بفرمایید
نیكا وكیانوش تنها شدند.كیانوش نگاهش به او كرد وگفت:شما دوست دارید كمی قدم بزنیم یا خسته اید؟
- نه خسته نیستم
- پس بفرمایید
آنها مسافتی را در سكوت طی كردند. نیكا نگاهی به دور و برش كرد. خانه مهندس مهرنژاد گرچه ویلایی بزرگ وزیبا بود، ولی به زیبایی ویلای كیانوش نبود .حتی دكوراسیون داخل خانه نیز هرگز به زیبایی داخل منزل كیانوش آراسته نگردیده بود.همانطور كه در سكوت قدم می زدند از روی برگهای خشكیده ریخته بر سنگفرش حیاط می گذشتند ، و به خش خش برگها و صدای نسیم سرد شبانه گوش میكردند.نیكا تمام اتفاقات آن روز را در ذهن خود مرور میكرد.حق با كیانوش بود او هم هرگز فروزان را چنین سرحال ندیده بود. لباسی كه كیانوش برای لعیا انتخاب كرده بود، پیراهن عروس زیبایی از تور وساتن صورتی بود كه حتی تاج وتور هم داشت و او به دنبال كفشی مناسب آن لباس در سایز پاهای كوچك لعیا به چندین مغازه سرك كشیده بود تا توانسته بود آنچه مورد نظرش بود بیابد.فروزان هم حلقه بسیار زیبایی انتخاب كرده بود. با یادآوری صحنه خرید حلقه،نیكا بیاد خرید حلقه خودش افتاد وبا دیدن جای خالی آن بر روی انگشتش بی اختیار چشمانش پر از اشك شد.برای آنكه قطرات اشك بر روی گونه هایش سر نخورد سرش را بالا گرفت. در این لحظه ناگهان چشمش به كیانوش افتاد كه در سكوت با او همگام بود فكركرد كه در این لحظات وجود او را فراموش كرده بود. بزحمت لبخندی زد وبرای آنكه سكوت را بشكند گفت: عجب شب قشنگیه!
كیانوش نگاهی موشكافانه به نیكا كرد و او احساس كرد كه دقیقا منظورش را از ادای این جمله دانسته است، چون بجای پاسخ تنها سر تكان داد نیكا دوباره گفت: چرا سكوت كردید؟
- فكر كردم شما اینطوری راحتترید
- نه خواهش میكنم صحبت كنید
- خانم معتمد چرا نمی خواید به من بگید چی شده؟ شما از اون روز كه اومدید شركت از یه چیزی ناراحتید، نمیخواد توجیه كنید كه اشتباه می كنم.من مطمئنم حتی اون روز چند لحظه ای تصمیم گرفتید برای من صحبت كنید ولی بعد منصرف شدید، غیر از اینه؟
نیكا سكوت كرد چشمان پر اشكش را به چشمان كیانوش دوخت ، اما تنها لحظه ای به او نگاه كرد وبعد باز سرش را پایین انداخت كیانوش با لحنی دلنشین وآرام گفت: حرف بزنید، خواهش میكنم به من اعتماد كنید.... بگید چه چیزی شما رو رنج می ده شاید كاری از دست من بر بیاد.
نیكا با بغض پاسخ داد: بله......... شاید
- خوب پس چرا سكوت كردید خواهش میكنم حرف بزنید
- نه......... الان نه آقای مهرنژاد باشه برای یه وقت دیگه باشه؟
وقتی نیكا بار دیگر سر بلند كرد و به كیانوش نگاه او درخشش قطرات اشك را بر گونه هایش دید و با دستپاچگی گفت: معذرت میخوام نیكا، منو ببخش.......... باور كن نمی خواستم ناراحتت كنم.
- میفهمم .......... اشكالی نداره
نیكا با سرعت اشكهایش را پاك كرد ولبخند زد، بعد در حالیكه سعی میكرد بخندد گفت: خیلی بدجنسید آقای مهرنژاد، خونه خودتون خیلی قشنگتر از خونه پدرتونه
كیانوش هم به خنده پاسخ داد: اولا آقای مهرنژاد نخیر وكیانوش،بعد هم باید اینطور باشه
- چرا؟
- خوب چون من خودمم بهترم
- راستی كی چنین نظری داده؟
- همه، مثلا خود شما،مگه نه؟
نیكا خندید وگفت:از خود راضی
كیانوش هم خندید ، نگاهی به آسمان كرد وگفت:چقدر هوا سرد شده، اگه آسمان ابری بود مطمئنا برف می اومد. اگه سردتون شده بریم تو.
- نه زیاد سردم نیست یه كم دیگه قدم بزنیم، كمی برام سخته پیش پدر ومادرتون بشینم
- برای همین هم میخواستید برید؟
- تقریبا
كیانوش در حالیكه كاپشنش را در می آورد گفت: خیلی بموقع رسیدم وگرنه خانم بی معرفت بی خداحافظی رفته بودید
- بی معرفت نیستم ، دلم هم می خواست با شما خداحافظی كنم، ولی چون می دونستم اگه بیاید نمی ذارید برم، می خواستم از غیبتتون سوء استفاده كنم.
كیانوش كاپشن خود را بر روی دوش نیكا انداخت ، او معترضانه گفت: چكار می كنید؟
- هیچ دلم نمیخواد یه شب كه مهمان ما هستید سرما بخورید
- نترسید سرما نمیخورم...........ولی شما خودتون چی؟ سردتون نیست؟
- نه بابا ما جوون هستیم مثل شما كه پیر نشدیم
نیكا خندید وگفت: امشب خیلی سرحالید، به گمونم خیلی خوشحالید كه عموتون سر وسامون می گیره.
- از او بابت كه خوشحالم ، چون هم كیومرث به نوایی رسید، هم خانم رئوف به یه زندگی تازه دست پیدا كرد، ولی از همه مهمتر لعیاست خیلی خوشحالم كه اون دختر كوچولوی خوشگل و دوست داشتنی خانواده دار می شه، گذشته از همه اینا وجود مهمان عزیزی مثل شما آدم رو سرحال می آره
كیانوش ناگهان ایستاد وگفت:خوب حاضرید با هم خیلی خصوصی صحبت كنیم؟
نیكا با تعجب به او نگاه كرد و با تردید گفت: خوب،بله
- پس شروع كنیم
كیانوش در سكوت كامل بحركت در آمد.نیكا هم با او همگام گردید حالا منظور كیانوش را از صحبت خصوصی دانسته بود چقدر به این گفتگو با سكوت نیاز داشت
آهسته آهسته گام بر روی برگهای خشك می گذاشت و ریه هایش را از هوای سرد وتازه و شمیم ملایمی كه از كاپشن كیانوش منتشر می شد پر میكرد و احساس سرخوشی نمود
**************************
ده دقیقه ای می شد كه در میان خیابانهای خلوت شهر پیش می رفتند. شكوت زیبایی بر خیابانها مستولی بود.شاید سرمای هوا باعث شده بود كه شهر زودتر از حد معمول بخواب برود وآرامش یابد.آسمان صاف و مهتابی بود ونور زیبای مهتاب لابه لای شاخه های خشكیده درختان بر سر وروی شهر می ریخت سكوت شهر گویا به داخل اتومبیل نیز سرایت كرده بود.كیانوش در سكوت می راند بین او و نیكا تنها چند جمله ای رد وبدل شده بود و بعد تنها سكوت....... كیانوش گاهگاهی به نیكا نگاهی میكرد ولی گویا هیچكدام قصد نداشتند این آرامش زیبا را برهم بزنند وشاید صحبتهایشان آنقدر زیاد بود كه نمی توانستند كلماتی بین خود رد وبدل كنند بالاخره كبانوش سكوت را شكست وگفت: نیكا خانم خسته بنظر می رسید ، صندلیتون رو كمی بخوابونید واستراحت كنید.
- نه همین طوری خوبه
- خواهش میكنم تعارف نكنید
نیكا به گفته كیانوش عمل كرد ، او ادامه داد: از چشمهاتون خستگی می باره، استراحت كنید ، حتی می تونید بخواید.من به تنهایی رانندگی كردن عادت دارم
نیكا چشمانش را بر هم نهاد كیانوش كاپشنش را روی او كشید او لحظه ای چشمانش را باز كرد و با نگاه تشكر كرد و لبخند زد.اكنون احساس آرامش میكرد.حالتی شبیه خواب داشت، ولی خواب نبود ، چون تقریبا تكانهای ماشین را احساس میكرد وكلماتی از شعری كه پخش می شد میشنید، حتی زمزمه كیانوش را با آن احساس میكرد، ولی بیدار هم نبودصدای موزیك نا آشنایی كه به گوشش خورد باعث شد چشمانش را باز كند.دست كیانوش را دید كه فندكی را جلوی داشبورت ماشین قرار می دهد .ظاهرا صدای فندك بود، بوی سیگار هم در ماشین پیچید.او كمی پنجره را بازكرده بود تا دود سیگار از آن خارج شود ونیكا سردی هوای تازه را بر پوست صورتش احساس میكرد.چشمانش را كاملا گشود .كیانوش به او نگاه كرد وگفت: بیدار شدید؟
- بله
- فكر میكنم صدای فندك بیدارتون كرد، نه؟
- خیلی هم خواب نبودم
كیانوش پنجره را بیشتر را باز كرد تا سیگارش را بیرون بیندازد، ولی نیكا مانعش شد وگفت: راحت باشید من به دود و بوی سیگار حساس نیستم
كیانوش لبخند زد و شیشه را كمی بالاتر كشید.نیكا نگاهی به او كرد وگفت: شماهم خسته بنظر می رسد
- نه زیاد خسته نیستم فقط كمی سرم درد میكنه.در هر حال روز پرتلاشی بود اگر هم خسته شده باشیم هیچ تعجبی نداره
- بله فكر میكنم یكی از روزهای بیاد موندنی بود
- هیچ متوجه شدید اكثر مغازه دارها فكر میكردند عروس و داماد ما هستیم؟
نیكا با صدای بلند خندید وكیانوش ادامه داد : جدی میگم ، اكثر فروشنده ها اول نظر من و شما رو می پرسیدند، بنظر شما اینطور نبود؟
- فكر میكنم حق با شماست، منم تا حدودی متوجه شدم
- مقصر ما نیستیم ، مقصر اونا هستن كه سر پیری معركه گیری یادشون افتاده
- بهر حال چاله ایه كه شما براشون كندید
- خیلی هم دلشون بخواد خصوصا عموی من
- امیدوارم بزودی نوبت خودتون بشه.
- دست بردارید خانم معتمد. بازم شروع كردید، شما وكیومرث نمی تونید یه نفر رو خوشبخت ببینید، حتما ما رو هم باید بیچاره كنید
نیكا اخمی كرد وگفت: یعنی معتقدید زن آدم رو بیچاره می كنه؟
- نه بابا شوخی كردم ناراحت نشید
- یه چیزی رو میدونید آقای مهرنژاد.....من هر وقت با شما تنها هستم دلم میخواد...... دلم میخواد........
- چی ؟ خوب بگید؟
- نه صرفنظر كردم.میترسم شما روناراحت كنم.خصوصا الان كه سرتون درد میكنه
- خوب اگه خودتون نمی گید.اجازه بدید من حدس بزنم.ولی اگه درست گفتم نگید نه
نیكا با تعجب به او نگاه كرد وگفت:چطوری می خواید حرف دل منو بزنید شما غیبگویید؟
- نه غیبگو نیستم ولی حدس میزنم كه می خواستید بگید دلتون میخواد از نیلوفر براتون حرف بزنم
نیكا از فرط تعجب خشكش زده بود كیانوش ادامه داد: چرا انقدر تعجب كردید؟.......حالا درست گفتم یا نه؟
- بله.... كاملا، ولی آخه چطور این حدس رو زدید؟فكر نمی كنم از روی شناختتون نسبت به من باشه
- من شاید شما رو خوب نشناسم ولی نیلوفر رو خوب می شناسم .هركش اونو می دید دائم ازش حرف میزد باورتون نمیشه اوایل هیچكس اون فرشته رو محكوم نمی كرد.همه شیطونی به اسم كیانوش رو متهم میكردند......... راستی عكسا رو چكار كردید؟
- گذاشتم توی اتاقم
- روح خبیثش توی اتاقتون نفوذ نكنه؟
- دست بردارید، امشب تا صبح از ترس خوابم نمی بره ها
كیانوش خندید وگفت: شما كه دختر شجاعی هستید .اینطور نیست؟
- نه چندان
- فكر میكنم شما چند روزی باید خوب استراحت كنید ، چون دلم میخواد در مراسم جشن سرحال و شاداب باشید، نه مثل الان افسرده و ناراخت
- حتما اینكارو میكنم، شاید تا اون موقع بتونم بدون عصا راه برم
- حتما می تونید فقط باید بیشتر تمرین كنید.......اِ خانم معتمد خیابونتون این بود؟
- بله یادتون رفته
- نه آنقدر زود رسیدیم كه باورم نشد سر خیابونتون باشیم
- بهر حال ببخشید، خیلی مزاحمتون شدم ، بازم از خانم وآقای مهرنژاد تشكر كنید
- خواهش میكنم وجود شما ماروخوشحال كرد
كیانوش در همان حال بسته ای از روی صندلی عقب برداشت وگفت: اینم كیومرث داد.گمون كنم پارچه است. گفت هدیه خرید عروسیشونه بفرمایید......... من دیگه تو نمی آم شاید خانواده خواب باشند.
نیكا دستش را پیش برد و بسته را گرفت وگفت: این دیگه از اون كارهاست شماها چرا انقدر منو خجالت می دید؟ ........ حالا بفرمایید تو، بیدارند.
- قابل شما رو نداره منم مزاحم نشم بهتره
نیكا پیاده شدو باز تشكر كرد.كیانوش هم بسرعت دوباره سوار شد و رفت و نیكا به تنهایی وارد خانه شد.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 2 نفر (0 عضو و 2 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 07:28 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها