بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 01-10-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض اورازان نويسنده : جلال آل احمد




عنوان کتاب : اورازان
نويسنده : جلال آل احمد

اورازان

مقدمه
1
گرچه در عرف و سياست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملکت ما يک ده در هيچ مورد بهيچ حساب نمي آيد ولي بهرصورت هسته اصلي تشکيلات اجتماعي اين سرزمين و زمينه اصلي قضاوت درباره تمدن آن همين دهات پراکنده است که نه کنجکاوي متتبعان را مي انگيزد و نه حتي علاقمندي خريداران راي وسياستمدراران و صاحبان امر را.چرا - گاهي اتفاق افتاده است که مستشرقي يا لهجه شناسي بعنوان تحقيق د لهجه دورافتاده اي سري بدهات هم زده است و مجموعه اي نيز گرد آورده است ولي غير از آنچه مربوط بمورد علاقه اوست ، نه از مردم اين دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معيشتشان چيزي در اينگونه مجموعه ها مي توان يافت بسيار گذرا و سرسري است.تقصير هم از کسي نيست .ناشناخته هاي اين سرزمين آنقدر فراوان است که کمتر کسي حوصله مي کند به چنين موضوع حقيري بپردازد و وقت عزيز خود را درباره يک ده - يک ده بي نام و نشان - که در هيچ نقشه اي نشانه اي از آن نيست و حتي در جغرافياهاي بزرگ و دقيق نيز بيش از دو سه سطر بآن اختصاص داده نمي شود ، صرف کند .با اينهمه اين مختصر درباره چنين موضوع حقيري فراهم شده است.نويسنده اين مختصر نه لهجه شناسي است و نه درين صفحات بامردمشناسي و قواعد - و يا با اقتصاد سر و کاري دارد و نه قصد اين را دارد که قضاوتي درباهر امري بکند که مقدماتش درين جزوه آمده است . بلکه سعي کرده است با صف دقتي که اندکي از حد متعارف بيشتر است يک ده دورافتاده را با تمام مشخصات آن ببيند و از آنچه ديده است مجموعه مختصري فراهم بياورد ، حاوي تکاپوي زندگي روزمره مردم آن ده و نشان بدهد که موضوع هرچه خلاصه تر وحقيرتر باشد مجال دقت و تحقيق گشاده تر خواهد بود.
شايد گمان برده شود که آنچه درين مجموعه آمده است بر آنچه در ديگر دهات ايران مي گذرد امتيازي دارد و مثلا بهمين علت جلب نظر نويسنده را کرده است .البته چنين گماني به خطاست . «اورازان» ده مورد بحث اين مختصر - دهي است مثل هزاران ده ديگر ايران که زمينش را با خيش شخم مي زنند و بر سر تقسيم آبش هميشه دعوا برپاست و مردمش به ندرت حمام دارند و چايي شان را با کشمش و خرما مي خورند. و اگر نويسنده اين سطور آنرا برگزيده بعلت علايقي بوده است که بآنجا داشته.«اورازان» مولد اجداد او بوده است و از نظر وابستگي هاي مادي و معنوي بخصوصي که دري« گونه موارد انگيزه رفت و آمدهاي ازده به شهر و از شهر به ده مي شود ، تا کنون پنج شش باري اتفاق سفري بآن ناحيه براي او دست داده است که آخرين آنها در تابستان 1326 بوده . مجموع مدت اقامت نويسنه در آنجا ضمن اين مسافرتهاي موسمي و متناوب به بيش از يکسال رسيده و تهيه اين يادداشت ها مشغوليـت ايام اقامت او در آنجا بوده است.و اکنون که ترتيبي به آنها داده مي شود و براي انتشار آماده مي گردد خود نويسنده نيز نمي داند که آنرا از چه مقوله بداند؟آيا سفرنامه است ؟ تحقيقي از آداب و رسوم اهالي است ؟ يا بحثي درباره لهجه اي است؟ چون وقتي اين يادداشتها فراهم مي شده است هيچ قصدي در کار نبوده . حتي قصد انتشار آن.و همانطور که گذشت فقط مشغوليتي بوده است در ايام فراغتي . و براي ديگران نيز اگر بهيچ کاري نخورد دست کم مشغوليتي براي ساعات فراغتشان خواهد بود.
بهر صورت «اورازان» (بروزن جوکاران) ده کوهستاني از تمدن شهري دور افتاده ايست در منتهاي شرقي کوهپايه هاي طالقان که نه تنها از دبستان و ژاندارمري و بهداري در آن خبري نيست بلکه اغلب اهالي هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپق هاي خودشان را آتش مي کنند و براي روشن کردن اجاق ها و تنورها از چوبهايي که پنج شش برابر يک چوب کبريت بلندي دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده مي کنند .
گرچه در کتابهاي رسمي جغرافيايي سکنه آنرا در حدود 700نفر تخمين زده اند ولي در حدود صدخانوار در آن سکونت دارند که بنا بگفته کدخداي محل در سال 1326 جمعا چهارصد و شصت نفر مي شده اند .اورازان از قسمت «بالاطالقان» بحساب مي آيد .اين قسمت با دو قسمت ديگر ميان و پايين طالقان رويهمرفته در حدود 80 پارچه آبادي وجود دارد ه هر کدام به نسبت آب و آباداني زمين و اطراف خود پرجمعيت تر و يا سوت و کورترند.
خود طالقان دره بزرگي است که امتداد طولي آن از شمال شرقي به جنوب غربي است .در ته اين دره از شمالي ترين نقاط آن رودخانه محلي يعني «شاهرود» با جرياني تند و آبي کف کرده روان است و پس از پيمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن » مي پيوندد و بصورت سفيد رود از گيلان مي گذرد و بدرياي خزر مي ريزد.
در دو دامنه جنوبي و شمالي همين رودخانه ، دهات طالقان پراکنده است .بالا طالقان کوهستاني تر و سردسيرتر است و هرچه بپايين طالقان نزدي بشويد بجلگه نزديک تر مي شويد . طالقان از شمال و مغرب به تنکابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاق . کوههاي شرقي طالقان متصل است به کوههاي غربي جاده کرج به چالوس.در چنين ناحيه اي است که اورازان قرار گرفته . در دوره بيست ساله...کوشش هاي براي ايجاد جاده شوسه براي طالقان شد که از آن ببعد متروک مانده است.راهها مالرو است و هنوز «شاهرود » بزرگترين وسيله حمل و نقل است .باين معني که در اواخر تابستان تمام چوبهايي را که در تمام طالقان قطع مي کنند برودخانه مي اندازند و بوسيله جريان تند آب حمل مي کنند .
اين بود مختصري درباره موقع و محل جغرافيايي ناحيه اي که ده مورد بحث يکي از آبادي هاي آن است.تمام طالقانيها زبان خود را «تاتي» مي دانند.توجه آنها چه در امور مادي و اقتصادي وچه د رمسايل مربوط به زبان و فرهنگ به مازندران است. نمونه هاي کوتاهي که درين مورد داده شده است مويد اين مدعاست.براي اينکه دقت بيشتري بکار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلي بحروف لاتين نيز ضبط شده است.
عکس ها و نقشه ها «دست پخت شمس است.طرح نقشه ها و اشکال و ظروف محلي را آقاي بهمن محصص کشيده اند.گذشته از ايشان بايد از زن عزيزم تشکر کنم که زحمت ترجمه اين مقدمه را به انگليسي برخود هموار ساخته . و بيش از همه مرهون تشويق ها و قدرداني هاي دوست فاضل خويش آقاي ايران پرست هستم.
آن خاکستر مي پاشند و گرچه با زمين چندان سر بسر نمي گذارند همين کود مزارع آنهاست.
از مراتع اطراف ده که پوشيده است از «کما » و «گون» که اولي خوراک زمستاني گاو و گوسفند آنهاست و دومي هيزم اجاق ها و تنوري هاشان.در سراسر فصل کار ، علف مي چينند و بده مي آورند و روي بام خانه ها تل انباري بلند مي سازند که از دور همچون گنبدي بچشم مي خورد . «کما» بقدري خوشبو است که آدم آرزو مي کند کاش مي توانست از آن بخورد.حتي پنيري که در محل مي سازند اين بو را حفظ مي کند .و بوته هاي گون گاهي بقدري بلند مي شود که يک قاطر با بارش مي تواند در آن فرو برود و چنان تند مي سوزد و شعله مي افرازد که در تاريکي شب تپه هاي اطراف را نيز روشن مي سازد.و بهترين وسيله راه جويي براي چارپاداراني است که در زمستان سفر مي کنند.خيلي ساده بايد برف بوته را بکناري زد و سنگ چخماق بکار برد.با همان يک جرقه مي گيرد.و تازگي ها نيز آموخته اند که از ساقه هاي همين گون کتيرا بگيرند.کوليها اين هنر را به آنان آموخته اند . کوليها فقط تابستانها پيدايشان مي شود . نه رقصي مي دانند و نه آوازي مي خوانند.چندتا خر دارندو دو برابر آن سگ - سياه چادر خود را که علم کردند کوره کوچکي هم بر پا مي کنند . زنهاشان به خوشه چيني و دريوزگي و مردها به آهنگري .يک ماهي اطراق مي کنند.
«چلينگر»نامي است که اهالي باين کوليها مي دهند .فقط گاهي آواز ني آنان بگوش مي رسد که چوپانهاي ده خيلي از آنان آموخته ترند.اما در خود ده از رقص و آواز خبري نيست . مگر عروسي بکنند تا هلهله اي براه بيفتد و دستي بکوبند و پايي بيفشانند . عروسي ها را بفصل بيکاري محول مي کنند.يعني به اوايل پاييز که خرمن ها برداشته شده و کشت سال آينده نيز آماده گشته است و حتي گردوها را نيز از درختها چيده اند و انبار کرده اند.
اطاقي که تابستانها در آن بسر مي برند انبار زمستاني آنهاست که خشک است و روزنه بيشتر دارد.سقف خانه ها را تير مي پوشانند و کاهگل مي کنند و ديوارها تا کمر از سنگ و باقي باچينه است . درخانه هايي که تازه تر است خشت هم بکار رفته . درون خانه ها را باگل مي اندايند و اگر خواسته باشند تفنني بکار برند بجاي گل عادي براي اندودن گل سفيد بکار مي برند . و بآن «دون»مي گويند.
اما در امامزاده ده که اهالي «معصوم زاده »اش مي نامند براي سفيد کاري گچ بکار برده اند.بناهاي عمومي ده يکي همين معصوم زاده است که بايد محرم و صفري در پيش باشد تا رفت و روبش کنند ؛ و بعد حمام ده که با گون گرمش مي کنند و گون انباري که بر بربام آن انباشته اند از گنبد امامزاده نيز بلندتر است .دو تاهم مسجد دارند طکي که اطاقکي بيش نيست و تنها مسجد است و ديگري مسجد بزرگي که محل اجتماعات است و حسينيه است.هم حياط دارد هم سرپوشيده و هم «نخل» محرم در آنست.
تنها زينتي که در تمام ساختمانهاي ده مي توان ديد يکي توفال سقفهاست که نهايت تفنن و دقت در آن بکار رفته است به آن «پردو» مي گويند . و ديگر گاهي پنجره هاي مشبکي که از قديم هنوز سالم مانده است و ديگر سرتيرهايي که از سرپوشيده ايوان ها بيرون مي گذارند و تراشي به آن مي دهند و به آن «نکاس» مي گويند.

2
«معصوم زاده» طبق روايت اهالي مقبره مشترک سيد علاءالدين و سيد اشرف الدين است که اجداد اصلي اهالي هستند .يعني اولين کساني که درين ناحيه سکونت گزيده اند . و نيز روايت مي کنند که اين دو نفر فرزند امامزاده سيد ناصرالديني هستند که مقبره اش در تهران است . در محله اي بهمين نام و درين باره داستاني هم بر سر زبان اهاليست که نقل آن بي فايده نيست :
« سيد علاءالدين و سيد شرف الدين از مدينه به اين ديار آمده اند .در زماني که املاک بالا طالقان از آن «محمود»نامي بوده است که گبر بوده ولي چوپاني مسلمان داشته . اين دو برادر پنهان از صاحب املاک در همين محل درغاري (اسکول)دور افتاده سکونت مي کنند .چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را به کوه مي برده است . هر روز دو بز قرمز از گله جدا مي شده اند و به آن سو مي رفته اند و شب که برمي گشته اند شير بيشتري داشته اند. چوپان اين مطلب را مي دانسته ولي نمي دانسته که چرا اين اتفاق هر روز تکرار مي شود و چرا شير بزها زياد مي شود.تا روزي تصميم مي گيرد دنبال بزها برود و راز آنها را کشف کند در نتيجه بغاري مي رسد که دو برادر در آن بوده اند و از شير بزها مي خورده اند و در ضمن به بزها برکت مي داده اند .»
« دو برادر از ديدن چوپان مي ترسند ولي او اطمينان مي دهد که پنهان از ارباب ، مسلمان است و زن مسلماني هم دارد.زن نيز بعدا بديدن دو برادر مي رود و در تهيه آذوقه به آنها کمک مي کند . گذشته ازينکه به کمک شوهرش ذهن محمود گبر را آماده مي سازد و زمينه را طوري مي چينند که محمود گبر برخورد آبرومندانه اي با اين دو برادر بکند.محمود گبر ناچار طلب معجزه مي کند . و آن دو نيز مشتي ريگ در جيب خود مي ريزند و به صورت طلا و نقره بيرون مي آورند . محمود نيز به آنان ايمان مي آورد و در حضورشان اسلام مي پذيرد و املاک «اورازان» و «گيليارد» و «خودکاوند» را به آنها مي بخشد . آن دو نفر به آبادي محل مي پردازند و زاد و ولد مي کنند و هر دسته از فرزندان خود را در يکي از اين سه محل سکونت مي دهند .به اين دليل است که اورازان سيد نشين است و گيليارد و خودکاوند نيز تا اين اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده اند سيد نشين است و گيليارد و خودکاوند نيز تااين اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده اند سيد نشين بوده است .»
سيد تقي - يکي از اهالي - که جدش صد و پنجاه سال عمر کرده بوده است نقل مي کند که از جدش شنيده بوده که او وقتي را بياد داشته که در اورازان فقط 7خانوار مي زيسته اند.به اين مناسبتها اعتقاد عمومي اهالي شده است که در اورازان مرد عام بند نمي شود و چهل روزه مي ترکد يا مي ميرد.و بسيار ساده است اگر به اين طريق اهالي همه خود را خويشاوند بدانند.و پسرعمو يا دختر عمو خطاب کنند.البته زناني که عام هستند و به ازدواج اهالي درآيند مستثني هستند.ازين گذشته اهالي معتقدند که سگ در ده بند نمي شود . و غير از چند سگي که براي گله دارند سگ ديگري در ده نيست . گذشته ازينکه در ده کاري هم از سگ برنمي آيد.نه کسي به فکر دزدي است و نه اگر هم باشد موفقيتي خواهد داشت . به اين دليل فقط خانه هايي که مجاور کوچه ها است ديوار دارد و ديگر خانه ها يا اصولا بهم مربوط است و يا با پرچيني از هم مجزا مي شود .
سيد بودن و اصيل بودن اورازانيها نه تنها د رهمه طالقان حتي در ساوجبلاغ و تنکابن نيز شهرت دارد .و اوارازانيهاي زيادي هستند که پراکنده در نواحي اطراف ازين اعتقاد عمومي معيشت خود را مي گذرانند.
حتي دعانويسي هم مي کنند. خانواده هاي زيادي هستند که سلسله نسب خود را پشت قرآنها حفظ کرده اند. از يکي ازين سلسله نسبها که در اختيار پدرم است عکس برداشته ام .
خانواده هاي ده بر حسب محل سکونتي که در ده دارند به «جوآر محله» و «ميان محله » و «جيرمحله » منسوبند.جوآر محله ايهاي مشتخص ترند و نسبت غايي دارند و آن ديگران احترامي براي ايشان قايلند. کدخدا هميشه از جوار محله ايها انتخاب مي شود .آنچه براي يک مسافر جالب به نظر مي رسد اينست که «معصوم زاده» صورت يک امامزاده معمولي را ندارد . اهالي ، نه از نظر قدسي که درين موارد موجب احترام است بلکه همچون مقبره دو تن از پدران خود با آن رفتار مي کنند.نه چراغي در آن مي سوزند و نه شمعي دارند که بيفروزند.فقط اگر پيرمردي باشد که حوصله زيارت اهل قبور را داشته باشد سري هم بامامزاده مي زند.ازين گذشته هر پيرمردي در اورازان با اين خيال باطني جهان را بدرود مي گويد که خود معصوم زاده اي است.
اما معصوم زاده روي تپه کوچکي قرار گرفته است و رو بقبله آن نيز قبرستان کوچکي در دامنه تپه هست ، غير از قبرستان بزرگ ده که مجزاست و سراغش خواهم رفت . سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه ها و فاصله حمام با اين تپه نهر کوچکي است که از آب چشمه بالاي حسينيه زمزمه اي دارد . دور تا دور معصوم زاده ايواني است با ستونهاي چوبي و در ميان ، بناي گرد مقبره است . قطر گردي مقبره از بيرون نزديک به شش متر و از درون مقبره چهار متر است . ديوار ضخيم و سفيد شده مقبره نشان مي دهد که از گل و سنگ بنا شده است .گنبد هرمي شکل روي همين ديوار ها بنا شده که از درون و بيرون با گچ سفيد گشته .بناي گرد مقبره دودرقرينه به ايوان دورا دور دارد.يکي از شمال و ديگري از جنوب . غير ازين نه پنجره اي و نه روزنه اي و نه سوراخ بالاي گنبدي . درها کوتاه است و نه زينتي بر روي ديوار .فقط در سمت شمال برآمدگجي کوچکي به ديوار هست .و از دوده اي که بالاي آن به ديوار نشسته پيداست که جاي چراغ است . ضريح يک صندوق مکعب چوبي بي زينت است.حتي شبکه هم ندارد . يک پارچه از چوب است .و روپوش سبزي بروي آن افتاده . فقط هر طرف از لبه هاي شرقي و غربي ضريح با 6 قبه چوبي زينت شده است . فرش معصوم زاده دو تکه پوست آهو يا بز کوهي است و يک حصير برنجي . دو زيارت نامه «وارث» به ديواراست و يک «اذن دخول» و يک زيارت نامه مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان . زيارت نامه ها را روي کاغذي نوشته اند و کاغذها را روي قطعه چوبي که مختصري منبت کاري بربالاي آنست چسبانده اند و آويخته اند . از درز صندوقچه چوبي ضريح که به درون بنگري زير آن دو سنگ قبر از سنگ معمولي به يک اندازه و به ارتفاع چند سانتيمتر از زمين ديده مي شود . چيزهايي بر روي سنگهاي منقور بود که خواندن آنها در نور باريکي که از درز صندوقچه مي تابيد غير ممکن بود و صندوقچه را هم نمي شد تکان داد و از جا کند . اما ميان دو قبر حفره اي بود پر از اوراق خطي و کتابهاي اوراق - که پيدا بود قرآنهاي خطي کهنه است .کنار ديوار شرقي مقبره قرآني اوراقي افتاده بود به قطع 15×9/5 که پاره هاي آن پخش شده بود .صفحه دوم جلد آن بجا مانده بود که رنگ و روغني بودو پس از سوره هاي کوچک و دعاي «صدق الله العلي العظيم ...الخ» تاريخ کتابت آن چنين ذکر شده بود «سنه 1244 تمام شد در ماه ربي الاخر (کذا) در روز چهارشنبه در بيست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزديک به دو جزوه افتاده بود ولي از آن پس تقريبا کامل بود . کاغذ کلفت زرد شده اي داشت.با قلم نسخ مشکي نوشته شده بود و علامات آيات با مرکب قرمز گذاشته شده بود . سر سوره ها بي زينت بود و تنها اسم سوره ها با همان مرکب قرمز ضبط شده بود حاشيه صفحات يک خط قرمز و دو خط سياه بود و کنار اين خط دو ميليمتر مطلا بود.
قرآنهاي خطي در خانواده هاي اورازان کم نيست و با اينکه مکتب خانه ده نيز چندان برو بيايي ندارد اغلب اهالي گرچه خواندن فارسي را هم ندانند قرآن را مي خوانند و حتي متفاضلانه تفسير و تعبيرش مي کنند . گذشته ازينکه اغلب پيرمردهاي ده مساله دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از يک آخوند بهتر توضيح مي دهند .
سيد ابوالفضل چهل و پنجساله يکي از همين نخوانده ملاها بود . اضافه بر اينکه سندي هم براي اثبات قدمت علم و فضل در خانواده خويش نشان مي داد . يک روز به خانه اش رفتم تا اين سند را ببينم . منزلش نزديک قبرستان ده مشرف به آن بود . مي گفتند قطعه اي از پوست آهو که به خط حضرت سجاد آياتي بر آن نوشته در اختيار اوست . وقتي فهميد براي چه آمده ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بسته پارچه پيچي را درآورد و روي زانوي خود گذاشت . دعايي خواند و پارچه را گشود . يک قاب عکس 28×19 بود که پشت شيشه دو نيمه شده اش به آساني مي شد پوست آهو را تشخيص داد خيلي به زحمت راضي شد که قاب را به دست من بدهد. پوست در امتداد طولي خود در اثر تاخوردن از وسط شکسته بود و چند جاي شکستگي آن بر اثر ساييدگي رفته بود و سوراخ شده بود . از عرض نيز جاي سه تا خوردگي بر آن نمايان بود . سرتاسر ورقه از ترکهاي ريز و چروکهاي ريزتر پوشيده بود.آيه اين بود «و هم يحملون اوزارهم علي ظهورهم .الاساء مسايزرون .و ماالحياه الدنيا الا لعب و لهو و اللدار» و به همين جا تمام مي شد. قبل ازينکه بفرک خواندنش بيفتم خود او آن را خواند و افزود که از سوره انعام است . خط کوفي کهنه اي داشت . با مرکب قهوه اي نوشته بود ، يا بر اثر گذشت زمان به اين رنگ درآمده بود . سرپيچ ها و آخر کشيده ها مرکب رويهم انباشته تر بود که گاهي ترک برداشته بود و تکه اي از آن ريخته بود . مثل لعابي که از گوشه کاشي هاي قديمي مي پرد. پهناي قلم معمولا 3 ميليمتر بود . کشيده «يحملون» و «ظهورهم» 9/5 سانت و و کشيده «لهو» 7 سانت وبلندي الف ها و لام ها 2 سانت بود . آنچه بقول سيد ابوالفضل مسلم بود اين بود که از سه نسل به اين طرف اين قطعه قرآن در خاندان آنها به ميراث مانده بود .


3
اشاره شد که چه در ده و چه در مزارع اطراف آن - تنها آبي که در دسترس اهاليست آب چشمه هاست .تقريبا در مرکز ده بروبروي در حسينه چشمه بزرگي هست که بيش از دو سنگ آب مي دهد.هيچکس ازين آب نمي خورد.اما اطراف چشمه را کنده اند و سنگ چيده اند و چاله بزرگي بوجود آورده اند که محل شستشوي ظرف و لباس و فرش اهاليست . گاو و گوسفندهاي خود را هم در آن مي شويند حتي براي شستن مرده هاي خود نيز از آن استفاده مي کنند . تنها حوضي که در تمام ده مي توان سراغ کرد همين است.آب آن پس از اينکه از چند باغ گذشت به رودخانه مي افتد و مي رود .ازين بزرگتر آب «کهريز»است . به فتح کاف و حذف هاء در موقع تلفظ . چشمه هاي ديگر هرکدام آنقدر آب دارند که مزرعه کوچکي را سيراب سازند و يا آب آشاميدني خانواده اي را تامين کنند . اما کهريز بيش از شش سنگ آب دارد.گرچه قناتي در کار نيست ولي پيداست که «کاريز» به صورت کهريز درآمده است .از کوه هاي شمال شرقي و دره هاي آن جويي به طرف ده مي آيد که آب برف قله ها در آن جاريست و طبيعي است که در بهار بيشتر است و آخر تابستان تا دو سنگ هم تقليل مي يابد . اين نهر در راه خود به تپه اي برمي خورد که مشرف بر اوارازان است .تپه را معلوم نيست در چه تاريخي شکافته اند و در حدود چهل متر تونل زده اند و آب را به اين سو آورده اند . دهانه اي که آب به آن وارد رو بشرق است و پايين تر از دهانه خروجي قرار گرفته است . اهالي عقيده دارند که کهريز يکي از معجزات ائمه است . به قولي در زمان همان دو سيد مدفون در معصوم زاده و به قول ديگر در زمان فرزندان بلافصل آنها احداث گرديده است . براي اينکه از چند و چون کار سر در بياورم فانوسي با خودم برداشتم و کفش ها را کندم و شلوارم را بالا زدم و از دهانه خروجي تونل که مشرف به ده است وارد تونل شدم . آب خيلي سرد بود و پاهايم را مي آزرد . ولي کم کم عادت کردم . فقط لازم بود شانه هايم را بپايم و مواظب باشم شتک آب به لوله فانوس نرسد .وگرنه ارتفاع تونل يک برابر و نيم قد آدم متوسط بود . کف پايم روي شن هاي تيز مي نشست . دست کردم و چندتايش را درآوردم .شن نبود . سنگريزه هايي بود که از دم کلنک حفر کنندگان تونل پريده بود و هنوز ته نهر نشسته بود .تونل را به شکل گلابي کنده بودند . بالاي آن تنگ بود ولي به هر صورت به آساني مي گذشتم . با قدم هاي شمرده و آرام چهل قدم که برداشتم به آخر تونل رسيده بودم که حوضچه اي بود و آب از آن مي جوشيد و پيدا بود که بقيه تونل در سطح پايين تري قرار دارد و آب آن از سوراخي بالا مي آيد . ولي نه دستم به سوراخ زير آب رسيد نه پايم . در سرتاسر راه روي ديواره تونل دو قسمت متمايز از هم بنظر مي رسيد . سقف و قسمت بالاي آن تميزتر کنده شده بود وجاهاي کلنگ ريز و مرتب در نور فانوس برق مي زد و قسمت پايين -از ده پانزده سانت به سطح آب مانده تا کف مجرا- زمخت تر و ناهمواريها و تيزيهاي سنگ بر آن نمودارتر بود . و قسمت بالايي از حدود حوضچه هم گذشته بود و يک متري در درون کوه پيش رفته بود و پيدا بود که مجراي اصلي اين بود ه و چون به جايي نرسيده بوده است رها گرديده است و پايين تر را کنده اند. بعد بدهانه ورودي تونل هم سرکشي کردم که پشت تپه بود و نهري که به آن مي رسيد بيش از يک متر گود بود و آب در آن رويهم ايستاده بود و بهر صورت پيدا بود که موقع حفر تونل چون وسايل اندازه گيري دقيق نداشته اند يا از دو طرف تپه با اندکي اختلاف سطح شروع بحفر کرده اند و يا آنها که دهانه خروجي را مي کنده اند کمي سربالا رفته اند و در نتيجه تونل از دو سمت بهم نرسيده و ناچار شده اند با نقب کوتاهي دو قسمت شرقي و غربي تونل را بهم مرتبط سازند.
در اينکه اهالي در کندن کوه مهارتي دارند نمي شد ترديد کرد. کهريز نمونه قديمي تري بود ولي تنورهايي که براي آسياب ها کنده بودند نمونه هاي تازه تري .«سيد لطفعلي» درين کار متخصص بود که پيرمردي بود نيمه گوژپشت و کوتاه قد و مدعي بود که مهندس هاي تهراني هم قادر به کندن چنين تنوره هايي در شکم کوه نيستند . دشواري کارشان اينست که کوه را بايد طوري باروت بدهند که ديواره هاي تنوره شکاف برندارد و آب از آن نشت نکند . تنوره آسياب ها باينصورت است که چاله اي به عمق 5 تا 10 متر در کوه مي کنند که آب نهروبآن ميريزد و انباشته مي شود و از سوراخي که ته تنوره کنده اند با فشار به سوي پره هاي چرخ آسياب هدايت مي شود . در حقيقت يک توربين ساده است .
از چهار آسيابي که در ده هست دو تاي آن تنوره اي و دو تاي ديگر ناودار است . يعني آب نهر بوسيله ناوي چوبي به سوي پره هاي چرخ که در اصطلاح اهال «چل»ناميده مي شود هدايت مي گردد. آسيابهاي شخصي به نام صاحبان آن ها و دو آسياب عمومي باسامي « يزدان بخشي قبري ديم » (نزديک قبر يزدان بخش) و «کله آسيو» است . اولي از آن «جوار محله » ايها و دومي ا ز «ميان محله ايها » . در آسياب هاي عمومي هر کس به اندازه آب و ملکي که موروثي از پدران به او رسيده است يک يا چند هنگام.«بکسر هاء ملفوظ» حق استفاده از اجازه اسياب را دارد ، هر هنگام يک نيمه شبانروز است . و مبناي شبانروز ظهر نيست ، غروب است و سر آفتاب . حق آسيا به يک دهم است . از هر ده من گندم يا جوي که آرد مي شود طک من آن مزد آسيابان است . آسيابها معمولا در کوتاه تري دارد (تمام درها ده کوتاه است ).از در به فضاي بارانداز وارد مي شوند که در عين حال طويله زمستاني چارپاياني است که بارها را آورده اند . از ين محوطه به راهرو بلند يا کوتاهي مي روند که به فضاي آسياب منتهي مي شود . و در آن همه چيز از گرد سفيد آرد پوشيده است . روزنه آسياب کوچکترين روزنه هايي بود که ديدم و در نور بي رمقي که ازين تنها روزنه مي تافت همه چرخ و گردش سنگها برويهم و ريزش مداوم دانه هاي گندم مجموعه محقر ولي زيبايي فراهم آورده بود .چپقي که با آسيابان چاق کردم و حقله هاي دود که ميان گرد آرد در فضا محو مي شد و همه چيز ديگر آن گوشه دنج آنقدر مرا گرفت که آرزو کردم کاش سالها آسيابان اين ده دورافتاده بودم.

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 01-10-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض



4
تشريفاتي که در اورازان براي عزا قايل مي شوند حتي از تشريفات عروسي نيز مفصل تر است . به خصوص اگر آدم سرشناسي مرده باشد . وقتي کسي مرد از خانواده او يا همسايه او يا همسايه ها کسي به بام مي رود و مناجات مي کند و به فارسي و عربي اشعار و دعاهايي مي خواند . مردهايي که در ده هستند يا در مزارع اطراف کار مي کنند صداي مناجات را مي شنوند و جمع مي شوند و با هم به قبرستان مي روند و دسته جمعي قبر را مي کنند . کندن قبر به نيمه که رسيد عده اي به ده برمي گردند و به خانه مرده مي روند و مرده را براي شستن مي برند. غسالخانه همان چشمه بزرگ جلوي حسينيه است . اگر زن باشد پرده اي به دور چشمه مي کشند . بعد ميت را کفن مي کنند و همان دم حسينيه - اگر زن باشد در داخل - بر و نماز مي خوانند ؛ و در ميان پيرمردها هميشه کسي هست که امام جماعت بشود و کار لنگ نماند . تابوت ندارند .ميت را با طناب روي نردباني مي بندند و به دوش مي گيرند . بقيه مراسم همان است که در ساير نقاط هم ديده مي شود . تشييع جنازه و تلقين ميت و دفن . روي ميت اول سنگ مي چينند . بعد روي سنگ خاک مي ريزند . دفن که تمام شد دسته جمعي به خانه صاحب عزا مي روند . و در اطاقي جمع مي شوند و فاتحه مي گذارند و قرآن مي خوانند . هرکدام براي خود و با صداي بلند و همهمه اي برمي خيزد . سه روز يا بيشتر صبح و عصر کارشان همين است ؛ و درين چند روز از در و همسايه براي صاحب عزا خوراک مي فرستند و آنرا «تله کاسه » مي گويند . روز سوم صاحب عزا ناهار ناهار مي دهد. آش کشک وارزن و اگ ر دستش به دهانش برسد آبگوشت.ديگر شب هفت و چله و سال ندارند . فقط عيد نوروز و عيد فطر به گورستان مي روند و سرقبر خويشان فاتحه مي خوانند و نان و حلوا مي برند . حلواي مخصوصي هم دارند که «زيله » به آن مي گويند . کره را که آب مي کنند و روغن مي گيرند به درد و ناصافي ته آن آرد مي زنند و روي آتش مي گذارند تا آرد قهوه اي بشود. ديگر حتي شيريني هم به آن نمي زنند .
در تابستان 1324 که دوماهي در اورازان بسر مي بردم خبر مرگ يکي از روحانيون اورازاني که ساکن تهران بود ولي در همان فصل براي تبليغ مذهب به مازندران رفته بود به ده رسيد . خبر دو سه هفته بعد رسيد . يکي از خويشان مرده ، سيد جعفر نام ، که در سفر مازندران با او بود و قتي به ده برگشت خبر را آورد . سيد جعفر که صاحب عزا هم بشمار مي رفت استطاعتي نداشت تا مراسم عزارا آبرومند برگزار کند . ناچار همه اهالي در عزا شرکت کردند .
هرکسي چيزي گذاشت . بيست و چهارمن (180کيلوگرم) گندم و چهار گوسفند فراهم شد ، و توتون و تنباکو و قهوه مجلس را نيز دکاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سيد جعفر در خانه اش قرآن خواني برپا شد . در تمام ساعات روز غير از موقع شام و ناها رکه اهالي به خانه هاي خود مي رفتند مجلس داير بود . در طول اين مدت زنها نيز در مجلس ديگري در همسايگي جمع مي شدند و زمزمه و نوحه سرايي مي کردند . البته اينجا ديگر از قراءت قرآن خبري نبود . شرکت در مجلس عزا در سه روز اول اختياري بود ولي روز سوم از يکي دوساعت قبل از ظهر تمام اهالي از زن و مرد و بچه هرکدام د رمجلس جداگانه اي حاضر شده بودند . و سرظهر در مجلس مردها قاري «الرحمن» خواند . و در جواب هر «فباي آلاءربکما تکذبان» قاري ، يک بار همه با هم «لابشيء » گفتند . بعد آخوندي را که از گيليرد دعوت کرده بودند به منبر فرستادند که پس از خطبه مرسوم ، خطاب به اهالي اين طور اظهار ارادت کرد : «والسلام عليکم ايها الحاضرون الجالسون في هذالعزا...» و تمام حضار با هم جوابش دادند که «والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته » ؛ وبعد خطيب در مناقب مرده و صاحب عزا مطالبي گفت و گريزي هم در آخر کار زد و بع ناهار دادند . براي هر کسي د ر کاسه جداگانه اي آبگوشت با نان . در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند . در مجلس بچه ها درست مثل مکتب خانه مردي چوب به دست در ميان ايستاده بود و مواظبت مي کرد که کسي به سهم ديگري دست دراز نکند . مردها و زنها گيوه هاشان را دم مجلس کنده بودند و تو رفته بودند اما بچه ها هرکدام کفشهاي خود را با خودشان داشتند و زير پا گذاشته بودند . اگر روز سوم عزاداري به جمعه تصادف کند تا جمعه طر عزا را ادامه مي دهند .وقتي قاري مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشيء» مي گفتند سلماني ده سر صاحب عزا و يکي از خويشان نزديک او را في المجلس تراشطد و به اين طريق عزاداري ختم شده تلقي کردند. به عنوان عزاداري سياه نمي پوشند . قبرهاي مردگان خود را به ندرت پامي گيرند و بسيار نادرند کساني که سنگي براي روي قبر يکي از خويشان خود تهطه کننند . دستشان نيم رسيد . سنگرتاش هم دور است . مگر فصل بيکاري باشد و از خود اهالي بربيايد . ولي در گورستان عمومي ده سنگاهي خوش تراش زطاد است . حتي سنگ مر مر هم ديده مي شود که پيداست د رجاي ديگري تراشيدهاند و به محل آورده اند . در قسمت شمالي و غربي گ.گورستان که به ده نزديک است روي قبرها بيشتر سنگهاي تراشيده مي توان دطد و در قسمتهاي ديگر که به جاده نزديکتر است و از ده بدور اتفاده تر ، کمتر . شايد در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شايد هم خرد شده است . کسي چه مي داند شايد هم غريبه ها به غارت برده اند ؟
سنگ قبرها غالبا از جاي خود درآمده ، کج وکوله شده ، يکوري و حتي دمر بر روي خاک افتاده . حتي بعضي از آنها ا زامتداد شرقي و غربي نيز بدر آمده اند . سنگ هاي مر مر اغلب کوچک است . روي يکي ازين سنگهاي مرمر که رنگ کرم داشت به خط نستعليق بسيار زيبا اين اشعار حک شده بود :

« ناخورده بري زباغ دوران موسي
ناچيده گلي ازين گلستان موسي »

« پژمرده شد از صر صر هجران موسي
گرديده به خاک تيره يکسان موسي »

و بعد يک دوبيتي که مصراع اول آن ساييده شده بود و کلمات «سر سروران جهان...موسي » از آن هويدا بود و بعد .
« .......
به عقبي بدل شد چو دنياي او »
« خرد بهر تاريخ فوتش بگفت
بهشت برين باد ماواي او » «سنه 1040»

از آيات و کلمات عربي روي اين سنگ مرمر کوچک و زيبا هيچ خبري نبود . قطع آن 65×21 سانتيمتر . و اين اشعار همه در حاشيه سنگ بود و در ميان سنگ نقش و نگاري با گلهاي درشت کنده شده بود . سنگ مر مر ديگري بود با خط بسيار بد که تنها «وفات مير محمد حسن ولد ميرهدايت » را روي آن کنده بودند. زيرا اين وشته شکل مخصوصي شبيه به چليپا کنده بودند و بقيه سنگ خالي مانده بود . تاريخ نداشت . اين علامت چليپا روي يک سنگ ديگر هم ديده شد که مرمر نبود و باز فقط حاوي وفات «ميرفلان...» بود. يک سنگ مرمر ديگر باندازه 31×23 با خط نستعليق زيبا حکايت از «وفات مرحوم مير محمد مهدي ولد ميرمحمد حسين 4 شهر رجب سنه 1141» مي کرد و در زير نوشته مطابق معمول دهات تصوير يک تسبيح و يک رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه کنده شده بود . و اين تصاوير روي سنگهاي مختلف بارها تکرار شده بود . شايد به نشانه اينکه متوفي از عالمان دين بوده . باز سنگ مرمر کرم رنگ ديگري به عرض و طول 21×50 سانتيمتر و به ضخامت 20 سانت از خاک بيرون افتاده روي زمين بود و با خط نسخ زيبايي در حاشيه بالايش نوشته بود «مير محمد صالح بن مير موسي» و در حاشيه طرف راست «دلا ديدي که آن فرزانه فرزند ...» و بقيه شعر.و دري»ان همين سنگ به طرف بالا . اين تارطخ به عربي حک شده بود « في تاريخ شهر محرم سنه سته و ثمانين و تسعمائه » و اين بهترين و قديمي ترين سنگ گورستان بود . به اين طريق مي شود استنباط کرد که مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحيه مسکون بوده است .


5
عموما پرخورند شايد از اين نظر که مواد غذايي خوراکشان بسيار کم است .گوشت خيلي کم مي خورند . مگر گوسفندي يا بزي از کوه پرت شود و سنگ پايش را بشکند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش کنند تا گوشتي بهم برساند . در اينگونه موارد صاحب گوشت روي بام مي رود و گوشتي را که کشته است جار مي زند . گوشت بز يا گاو يا هرچيز ديگر . و اين اتفاق بيشتر تابستان ها مي افتد . غير ازين کمتر اتفاق مي افتد که قصابي کنند .بعضي ها هم که تمکني دارند يکي دوتا گوسفند يا بز مي کشند و قرمه مي کنند و براي زمستان نگهميدارند.
اگر گاهي گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمي کوبند . گوشت را با بنشني که به همراه آن پخته اند در بشقاب جداگانه اي مي ريزند و بعد از تريد مي خورند . اما شير و ماست و دوغ و کشک و پنير و محصولات ديگري که از شير مي گيرند فراوان است . غير از اينها خوراک غالب اهالي نباتي است . هميشه ارزن و گندم - گاهي برنج و خيلي به ندرت حبوبات ديگر . سبزي هم مي خورند . البته فقط پخته و سبزي آنها بيشتر عبارت از سبزيهاي خودروي کوهي است . «شورک» و «والک» و «آبشن» بيش از همه در دسترسشان است . چوپان که دنبال چارپا بکوه مي رود در تابستان اين سبزيها را هم مي چيند و در کولباره خود به ده مي آورد و غير از او زنها هستند که سبزي خود را از کوه و دره مي چينند.هيچ روزي نيست که در هر خانواده اورازاني ديگ آش بپا نباشد .آش را روان و آبکي مي پزند که سبزي در ميانش شناور است . حتي آنرا هر روز به عنوان چاشت مي خورند . صبح ها از چايي خبري نيست .چايي را روزي يکبار عصر که از کار برمي گردند مي خورند .
تابستان ها که مردها خيلي زود از سر کار مي روند نمي رسند که در خانه چاشت کنند . نمازشان را که خواندند اول طلوع فجر راه مي افتند و چون مزارع دور است تا به محل درو يا شخم برسند آفتاب سرزده است . از راه که رسيدند سفره کمري خود را به آن «ابزار » مي گويند باز مي کنند و با نان و پنير ي جزيي سد جوع مي کنند و بکار مي پردازند . دو سه ساعتي که کار کردند زنها ديگ به سر ، چاشت آنها را از ده مي آورند.نان و پنير که در خيک نگاهش مي دارند و آش ؛ با قاشقهاي چوبي بزرگ که يک شهري به زحمت مي تواند آنرا به دهان ببرد .و يک سطل دوغ.به هر آشي دوغ مي زنند . و گاهي کشک.زنها همانجا سر کوه با مردهاي خود چاشت مي کنند و به ده برمي گردند و اين چاشت که در حوالي يکي دو ساعت ظهر خورده مي شود ناهار هم هست. بعد مردها نزديک غروب که مي خواهند دست از کار بکشند يک بار ديگر نيز سد جوع کرده اند و اين بار فقط با نان و پنير و گاهي «زيله» .
غروب که به خانه برگشتند شام حاضر است . باز هم آش. و بعد مي خوابند . يکساعت از شب گذشته کمتر جانداري در ده بيدار ست و هيچ پنجره اي نيست که از آن نوري به بيرون بتابد . ولي د رفصل بي کاري يعني وقتيکه برف و بوران اجازه نمي دهد بيرون بروند غذا سه وعده است . صبح و ظهر و شام.ولي آش صبح حتي يکروز هم فراموش نمي شود . آش ها مختلف : آش گندم ؛ گندم است که پوست مي کنند و مي کوبند و با چغندر و عدس مي پزند و با دوغ مي خورند . بلغور آش ؛ چيز ديگري شبيه به آش گندم است . آردين آش ؛ تقريبا آش رشته است . مغز گردو و کشمش و آلوچه را با رشته و چغندر مي پزند و با کشک يا «سج» يعني قره قروت مي خورند و اگر سرکه بهم برسد با سرکه .گوروس آش ؛ آش ارزن است که بازبا عدس و چغندر مي پزند . ارزن هم شوست کنده است . و چاشني آن دوغ است . سچ آش ؛ را با بلغور و برنج و چغندر مي پزند و به آن شير مي زنند و مي خورند . بعضي وقت ها قرمه هم به آن مي زنند . چغندر را با برگ و درسته توي ديگ مي پزند .چغندرهاي ريزي دارند . دو سه نوع غذا هم با شير درست مي کنند :«گوره ماست » يکي از آنهاست .کاسه هاي چوبي مخصوصي دارند که از مازندران مي آورند و به آن کچول مي گويند . شير را در آن مي دوشند و کمي ماست به آن مي زنند و مي خورند . شيرپت يکنوع ديگر از ين غذاست که فقط شير است ولي تشريفات مخصوصي دارد . شير را در همان کچول مي دوشند و تکه سنگ هايي را که در آتش گون داغ کرده اند توي آن مي ريزند که شيراز حرارتشان بچوش مي آيد ، بعد آنرا با نان مي خورند . خودشان عقيده دارند که زهراب شير را مي گيرند . اين دو غذا بيشتر خوراک چوپانهايي است که همراه گله به کوه مي روند . شير حاضر ، گون هم حاضر و در انبازشان نان و ماست وپنير هم حاضر دارند.
پلو هم مي خورند . اغلب به جاي برنج ، ارزن را پلو مي کنند . ارزن پوست کنده را با آب تنها مي پزند و به آن ماس تو شير مي زنند . کمي نرم مي شود و آنرا شير گوروس مي گويند . کاچي نوع ديگري از پلوهاي آنهاست که بلغور نرم د رآب پخته است با ماست يا آغز . مثل تهراني ها هم پلو مي خورند . برنج پخته با خورش که اغلب قيمه يا فسنجان است . و پيداست که اين خوراک اغنياست . دمک هم مي پزند . برنج و بلغور و ارزن را با کمي شورک در تنور مي پزند دمي مانند مي کنند . حليم هم مي پزند . زمستانها . و با قرمه . و تابستانها اگر اجبارا گوشت فراواني به همان صورت که گذشت درخانه بهم رسيده باشد . درست مثل حليمي که در تهران مي پزند . زيله را به صورت ديگر هم تهيه مي کنند و به آن آرداله مي گويند . آرد را بي روغن برشته مي کنند بعد به آن شير مي زنند .
اما نانهايي که مي خورند . غير از گندم و جو با ارزن هم نان مي پزند . و در ين صورت خمير را به تنور نمي زنند ، روي ساک مي پزند . نان معمولي شان دو نوع است : بالي نان که همان نان لواش نازک و بزرگ است و ديگري جو کلاس که نان جو است و گرده ناني کلفت و کوچک وسياه رنگ است . معمولا با ته مانده خمير گندم نيز که نازک نمي شود چني« نان سفت و سقطي درست مي کنند. ناني که در آش يا شير يا دوغ نرم مي کنندو مي خورند همين نان است . لواش را با پنير مي خورند و قاتق است . معمولا در هر خانه هفته اي يکبار نان مي بندند و تمان نان هفته را مي پزند و نگهميدارند . نانهاي ديگري هم دانرد که جزو تفنن هاي خانوادگي است . اگر مهماني برسد يا اگر سفري در پيش باشد . پنجه کش يکنوع ازين تفنن هاست که دراز و باريک است و با آرد گندم مي پزند و با شير خمير مي کنند و زرده تخم مرغ رويش مي مالند . گاهي هم شيره . يکنوع ديگر گرت است که با شير خمير مي کنند و مغز گردو لايش مي گذارند و روي آن نيز مغز گردوي کوبيده مي پاشند که برشته تر مي شود . يکنع ديگر اين نوع نان شير مالها ترکلاس استک ه به جاي گردو ، سبزي کوهي تازه به خمير آن مي زنند . سوغات ده بذاي خانوده ما هميشه يا پنير بده است يا عسل با همين يکي دو نوع شيرمال . گاهي هم والک و آبشن برايمان مي آورده اند .


6
لباس اهالي معمولا ساده است و در محل تهيه مي شود .با پشمي که از گوسفندهاي خود مي گيرند و مي تابند ، پارچه زمستاني ، جوراب پشمي و به ندرت قاليچه و خيلي بيشتر از آن جاجيم مي بافند . جاجيم هاي خوبي که در سراسر طالقان معروف است . روي کرسي مي اندازند ، با آن رختخواب مي پيچند و حتي براي فروش به شهر مي برند . کرباس را که بيشتر براي پيراهن و شلوار از خارج مي خرند در محل رنگ کمي کنند . رنگ آبي ثابت و سيري که لباس ، پاره پاره هم که بشود باز خود را حفظ مي کند . مردها پيراهن سفيد مي پوشند و شلوار آبي . وليان که از دهات ساوجبلاغ است و دو فرسخ بيشتر با اورازان فاصله ندارد (پايين اورازان است ) ، چون راه ماشين رو دارد ، خيلي زود آداب شهري را در لباس پوشيدن اقتباس کرده است . کلاه لگني ، کت ، شلوار ، و پيراهن هاي بلند زنانه در اين چند بار که رفت و آمدي از آنسو داشته ام هر بار بيشتر از پيش به چشمم خورده است . اما در اورازان کمتر اثري از پوشاک شهري هست . جوانهايي که از نظام وظيفه برمي گردند ، مردهايي که در فصل بيکاري به معادن ذغال آبيک و هيو مي روند يا زنهايي که مدتي در تهران به خدمتگاري مي گذرانند . همه وقتي به محل برگشتند خيلي به ندرت آداب شهري را حفظ مي کنند و باز همان کرباس آبي و همان گيوه هاي تخت کلفت و همان شلوار و شليته مي پوشند . مردها روي سر تراشيده شده شان کلاه نمدي معمولي مي گذارند . زيرچانه و روي گونه هاي خود را مي تراشند و ريش انبوهي مي گذارند که در ميان دو خط موازي ازين گوش تا آن گوش ادامه دارد و بهترين حافظ صورتهاي آن ها در قبال گرما و سرمااست . پيراهن کرباسي که در زير مي پوشند يخه اش از طرف راست باز مي شود و از بغل گردن تا پهلو دکمه مي خورد .دکمه هاي نخي مخصوصي که زنهاشان از قيطان درست مي کنند . دکمه ساخته شده بکار نمي رود . استين ها يکسره است و مج و دکمه ندارد ولي بجاي آن با ريسمان باريکي که به لباس دوخته شده مچ دست را مي بندند . روي پيراهن ، قبا بتن مي کنند . قباي سه چاکگ . کمي از کت هاي شهري بلندتر . تا بالاي زانو ، و از کرباس آبي که يخه اش باز است و آستين هايش را فقط موقع کار با ريسمان مي بند ند . پير مردها قباشان بلند تر است و اين خود يکي از علايم ريش سفيد است . روي قبا کمر مي بندند . گاهي با شال پشمي و گاهي با يک طناب سياه و بيشتر با يک تسمه چرمي . شلوار زير و رو ندارند . يک شلوار کرباس آبي سرو ته يکي و نه چندان گشاد ، مي پوشند که با بند تنبان بسته مي شود . معمولا در هر خانواده اي يک کپنک هم دارند که بآن شولا مي گويند و آنرا از نمد مي مالند و موقع سفر يا هروقت آبياري يا نوبت چوپاني دارند همراه مي برند و بدوش مي اندازند . کليجه از شولاکمي کوتاه تر است و بهمان شکل است . با آستينهايي که راست مي ايستد و نمي خوابد و دامن آن رويهم نمي آيد . جوراب پشمي و شال گردن هم دارند . دستکش هايي که زمستانها مي پوشند دو جاي انگشت دارد . يکي براي شست و يکي ديگر که پهن است براي چهار انگشت ديگر . زنها آنرا با کرک مي بافند . دستکش ديگري بهمين شکل دارند براي مواقع درو که از پوست مي سازند . گيوه هاي خود را محل مي کشند . تخت آنرا با کهنه پاره هاي کرباس آبي تهيه مي کنند و با سوزنهاي بلند زه از ميانش مي گذرانند و روي آنرا - بيشتر مردها و کمتر زنها - با نخ پرک مي بافند . تخت گيوه هاشان کلفت است و بافت روي آن درشت . همه اهالي گيوه کشي نمي دانند . يعني کشيدن تخت آنرا . چند نفر بخصوص اينکاره اند ولي اغلبشان بلندند که روي گيوه را ببافند . گيوه را زمستان نمي پوشند . در برف و سرما اگر بيرون بروند و چارق بپا مي کنند . يعني روي جوراب پشمي که مي پوشند پوست کلفتي را با زه بپا مي بندند که اتمام کف و نيمه اي از روي پا را مي گيرد . و خود اهالي به آن «چرم » مي گويند . شلوارهاي شهري که به ندرت ديده مي شود «تنبان پولکي » اسم دارد . بندرت پالتوهاي شهري نيز در آنجا ديده ام .
اما زنها . پيراهنشان از زير گلو تا روي شکم چاک دارد و دکمه مي خورد . مج آستينهاي آن نيز. پيراهن مخصوصي دارند . نه ببلندي پيراهن زنانه شهري و نه بکوتاهي پيراهن هاي مردانه . و دامن آن قسمت بالاي شليطه شان را مي پوشاند . زيرا اين پيراهن چيز ديگري به تن ندارند ولي روي آن جليقه اي مي پوشند که دکمه هايش هميشه باز است و آنچه زينت با خود دارند به اين جليقه مي آويزند . اغلب حاشيه آنرا مليله دوزيهاي ساده يا قيطان بندي مي کنند . دکمه هاي اغلب اين جليقه ها از سکه هاي نقره است . پيراهن و جليقه زنان از چيت هاي رنگارنگ است . شلواري که مي پوشند از مال مردها تنگ تر و از پارچه سياه است و تا مچ پايشانرا مي پوشاند . روي اين شلوار شليطه را مي پوشانند که تابالاي زانوست و خيلي چين مي خورد و از پارچه هاي رنگارنگ مي دوزند . پيرزنان درعوض شلوار و شليطه فقط يک شليطه بپا دارند که جلو و عقب دامن آن از ميان دو پا بهم دوخته است و در حقيقت شلوار بزرگ و بلندي و چين داري است که پاچه هاي آن به هم وصل است . کلاهي که زنها بسر مي گذارند کلاه پارچه اي گرد و کوتاهي است که روي پيشاني آن نقره کوب است و آنرا تا بالاي ابرو پايين مي کشند و زير آن سربندي از پارچه سفيد بسر مي کنند وکه دسته هايش را دور گردن مي پيچند . موهاي خود را از عقب در يک رشته مي بافند و آنرا با سربند به دور گردن مي پيچند . هيچ زني نمي توانيد ببينيد که گوشه اي از موهايش از زير اين سربند بيرون مانده باشد. کلاه خود را کلاه پيچ مي گويند . موقع خواب سربند و کلاه را بازمي کنند . پيرزنها فقط سربند دارند و کلاه کمتر مي گذارند . جليقه هم نمي پوشند .
کفش زنها اغلب همان گيوه هايي است که در محل تخت مي کشند و مي بافند و در زمستان ارسي هايي است که از شهر مي آورند . بچه هاي بزرگتر اگر پسر باشند مثل پدرها و اگر دختر باشند مثل مادرها لباس مي پوشند و کودکان خرد قاعده اي براي لباس پوشيدن ندارند . هرچه بدست پدر و مادر رسيد تنشان مي کنند. در مجالس سوگ و سرور تنها تغييري که در لباس زنها ديده مي شود چادر نمازهايي است که تک و توک به چشم مي خورد . وگرنه فقط لباس شسته يا نو مي پوشند .
فقط زنهاي جوان هستند که گاهي دستي به صورت خود مي برند . يعني دور چشمهاي خود را سياهالي مي مالند . هسته يک گياه کوهي را مي سوزانند و سوخته اش را با روغن آميخته مي کنند و به چشم مي مالند . غير از اين بزک اسباب ديگري ندارند . مگر در مورد عروس که سرخاب و سفيدابي هم بکار مي برند . شکرت مستقيم زنها در کار روزانه اجازه تفنني بيشتر ازين را نمي دهد . اهالي اصطلاحي دارند که در مورد کارهاي سخت زنها بسيار گوياست :«مردکاني خدا زنکانند.» تنها کارهاي خانه نيست که به عهده زنهاست . موقع درو و خرمن کوبي و علف چيني و در صيفي کاري و هر کار ديگري با مردها دوش بدوشند. بچه هاي شيري خود را با چادر شبي به پشت مي بندند و راه مي افتند و پابه پاي مردان کار مي کنند . فقط شخم و آبياري شبانه کار تنها مردان است . غير ازين هيچ استثنايي براي زنها قايل نيستند. مدرسه که در ده نيست . بچه ها به محض اين که راه افتادند کار هم مي کنند . اول کارهاي سبک ، بعد دنبال چارپا راه افتادن و بار را بمنزل رساندن و بعد درو و بعد هم کارهاي ديگر . بيماري بچه ها بيشتر چشم درداست و اغلب چشم هاشان ناسور مي ماند . غير از دوا و درمانهاي پيرزنانه معالجه ديگري هم ندارند . ولي همين بچه ها وقتي بزرگ مي شوند از يک فرسخي تشخيص مي دهند که روي کوه مقابل گوسفندي است که مي چرد يا بزي .


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 01-10-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


7
مراسم عروسي در عين حال که ساده و فقيرانه است تشريفاتي دارد . در فصولي که آنجا بوده ام (تابستانها)فقط يکبار شاهد مراسم عروسي بوده ام . هيچ فراموشم نمي شود که داماد از سر درخانه خود يک تکه بزرگ قند را چنان به طرف کاروان عروس ، که به خانه اش مي آوردند ، انداخت که اگر بسر کسي مي خورد حتما مي شکست . و نمي دانم چرا عروس را سورا بر قاطر و بازينت هايي که از پارچه و جاجيم از اطرافش آويخته بودند شبيه به حضرت قاسم يافتم که در دسته ها و تعزيه ها ديده بودم .
معمولا از ايام کودکي بچه ها را برا ي هم شيريني مي خورند . و با اينکه (اگر خويشاوندي تمام اهالي صحت داشته باشد.) اغلب ازدواجها در ميان افراد فاميل است نشانه اي از انحطاط نسل در ميان آنها نيست . کور چندان کم نيست . دنباله همان چشم دردهاي کودکي . اما افليج و ناقص ، اصلا در ده نمي شود پيدا کرد . عروسي ها بهمان سادگي راه مي افتد که آسياب ده و مقدمات آن بقدري بسرعت مي گذرد که اصلا فرصت بگفتگوهاي خاله زنکي نمي دهد . مبلغ مهر بسيار کم است . حداکثر پنجاه تومان . و از جهيز و ساير مخلفات خبري نيست .
شب عروسي چند نفر از جوانان مي آيند و داماد را به حمام مي برند و نو پوشانده بيرونش مي آورند . اول به زيارت معصوم زاده بعد به خانه . و داماد دست پدر يا ولي خود را مي بوسد . قبل ازينکه داماد از حمام بيايد روي بام را فرش کرده اند و يک کرسي مفروش در ميانه گذاشته اند که داماد را رويش مي نشانند. در ضمن جار زده اند و مردان ده جمع شده اند و غلغله اي بپاست و تازه غروب شده است . داماد که به کرسي نشست دو تاشمع به دو دستش مي دهند و پيرمردي بميان مي افتد و چوب و تخته اي يا چوب و چارپايه اي بدست مي گيرد و کنار داماد مي ايستد و هداياي اهالي را جار مي زند :«سيد مشهدولي ، اي گوهادا ، خانه آبادان » و به چوبي مي کوبد . حضار با هم فرياد مي زنند :«خانه آبادان» .و هر يک از اهالي بقدر طاقت خود هدايايي مي دهند . يعني هريک اعلام مي کنند که چه خواهند داد . و تا قبل از بردن عروس هديه خود را مي فرستند و رويهمرفته براي زندگپي تازه سرمايه اي گرد مي آيد . تقديم هدايا که تمام شد شام مي دهند. همان اوايل شب. آش کشکي يا دوغي . و بعد تا سه ساعت از شب رفته مي نشينند . سه ساعت که از شب گذشت از خانه داماد براي عروس حنا مي فرستد . با توت و سنجد وسيب و کشمش و تخم مرغ رنگ کرده وشيريني هاي طبيعي ديگري که بهم برسد. زنها بساط را در مجموعه اي بسر مي گذارند و بخانه عروس مي برند . يک طبق ديگر نيز از همين بساط بمجلس مي آورند و جلوي داماد مي گذارند ودست داماد را تا مچ حنا مي بندند . ساقدوش ها نيز دست هاي خود را حنا مي بندند . اين مراسم که گذشت پيرمرد ها مجلس را براي جوانان خالي مي کنند و به خانه هاي خود مي روند . اما جوانها بيست نفري هستند که تا صبح بيدار مي مانند . هريک پولي مي گذارند ، گوسفندي و برنجي و روغني مي خرند. همان شبانه . و زنها شبانه مي پزند و مي خورند . چايي هم براه است . گاهي هم يکي آواز مي خواند يا يکي ني مي زند و ديگري مي رقصد . تا صبح باين صورت سر مي کنند. همين عده صبح که شد داماد را با خود به خانواده هاي اقوام ببازديد مي برند و هرجا شيريني و چاي مي خورند تا نزديک ظهر که بخانه داماد برمي گردند. پيرمردها برمي خيزند و بمنزل عروس سري مي زنند . و اگر جهيزي در کار باشد صورت برميدارند و شهادت مي دهند . مختبصر لباسي براي عروس و داماد و يک صندوق . اما کيسته توتون ، بند تنبان و سفره کمري جزء لاينفک جهيز است . اگر هيچ چيز ديگري هم در کار نباشد اينها مسلما هست .
از طرف ديگر عروس را نيز روز قبل به حمام برده اند و لباس نو پوشانده اند و زينت و بزک کرده اند و آماده است. صورت برداري از جهيزيه که تمام شد آن را در صندوق مي گذارند . بندرت اتفاق مي افتد که جهيز يک عروس دو صندوق باشد . صندوق را اگر يکي باشد بکول کسي مي گذارند و اگر دو تا ، روي قاطر مي بندند و جلوي عروس را ه مي اندازند . عروس نطز سوار قاطر ديگري مي شود که از آن زيور و زينت آويخته است . سر قاطر را با حنا رنگ کرده اند و منگوله زده اند . دهنه قاطر را برادر عروس يا يکي از مرداغن نزدطک باو مي گيرد و براداران ديگرش يآ خويشاندان مرد بازوان عروس مي گيرند و از دو طرف قاطر مي آيند . خيلي آهسته . و صلوات مي فرستند . و يکي در پيش قافله چاوشي مي کنند . پيرمدرها بدنبال و زنها نيبز از پي آنها مي آيند .صد قدمي خانه داماد قافله مي ايستد. داماد ساقدوش هاکه در اصطلاح اهالي «زامادست برار» نام دارند ببام مي روند و داماد سه بار قند يا انار يا سيب بطرف عروس و قافله اش مي اندازد. اگر به عروس خورد يا از بالاي سرش گاذشت معتقدند که داماد در شب زفاف موفق خواهد بود وگرنه فال بد مي زنند . صد قدم فاصله چنداني نيست و معمولا همه دامادها موفقند . بعد عروس را پيش مي آورند و دم خانه داماد مي رسانند . پدر داماد يا ولي او قآن بر ميدارد و سوره هايي از آن مي خواند و قرآن را دور سر عروس مي گرداند . بعد عروس را بغل مي زند و پياده مي کند . اما داماد هنوز بربام است و مقداري جو برشته و کشمش و گاهي پول خرد در دامن قبا دارد که وقتي عروس بزير در رسيد نثارش مي کند . بعد عروس را وارد مي کنند و در اطاقي بروي تخت مي ايستانند و شمع به دستش مي دهند . مردها از همان دم در پي کار خود رفته اند و ديگر مجلس زنانه است. عروس يکي دو ساعت شمع به دست ايستاده است و زنها دورش حلقه مي زنند و مي رقصند و کف مي زنند و هنوز بعد از ظهر است که مجلس تمام مي شود و عروس و داماد خلوت مي کنند . زفاف شب نيست. عصرهاست . موفقيت داماد راهنوز آفتاب غروب نکرده با طبل بر سر بام مي کوبند . و بعد زنان عروس را و مردان داماد را بحمام مي برند . عروس تا سه روز روزه صمت مي گيرد . با هيچکس هيچ حرفي نمي زند . در اين سه روز از درو هميسايه براي عروس و داماد غذا مي فرستند و آن را «در زن سري » مي گويند . عروس در اين سه روز دست به سياه و سفيد هم نمي زند .


8
خانه ها معمولا مطبخ جداگانه ندارد . در گوشه اي از ايوان که از سه طرف پوشيده است و يک بر آن رو به شرق يا جنوب بازست ، اجاقي نهاده اند که بآن «کله ، به کسر کاف و لام» مي گويند . و همانجا پخت و پز مي کنند ، و گر زمستان باشد روي تنورها . هيچ اطاقي حتي پستو ها و زير زمين هاي ده نيز بي «تندور» تنور؛ نيست . تمام اطاقها اگر بتازگي اندود نشده باشد از کمر به بالاسياه است و اگر هم شده باشد تيرگي دود از زير اندود به چشم مي خورد . خانه ها يا حياط ندارد و يا اگر دارد بسيار کوچک است که در آن نه مي شود چيزي کاشت و نه فضايي دارد و در حقيقت راهرو چارپايان است . به اسطبل . در تمام ده فقط روزنه هاي گنبد طاق حمام شيشه دارد . غير ازين کمتر شيشه اي به پنجره اي افتاده است . کوزه گلي يا سبو کمتر بکار مي برند . فقط يک نوع قلقلک کوچک از ساوجبلاغ مي خرند که در آن آب براي آشاميدن به سر کار مي برند . «قره آفتوه» را که مشربه بسيار بزرگ و بي لوله اي است براي آب از چشمه آوردن و بردن دارند . اگر قرمه اي براي زمستان مي پزند ، اگر پنيري مي خواهند نگهدارند ، و اگر شيره اي يا عسلي يا هرچيز ديگري باشد آنرا در خيک مي کنند . اغلب کيسه ها نيز از پوست است . بهترين انبان ها را در آنجا ديده ام . در پسينه (پستوي خانه ها ) تنورهاي بزرگي را روي زمين نهاده اند که هرکام انبار جداگانه اي براي گندم يا جو يا ارزن است که به آن «پالفه» مي گويند . پرش که کردند سرش را گل مي گيرند . و از سوراخي که به پايين دارد هر چه مي خواهند درمي آورند . توپي کوچکي را بيرون مي آورند و گندم و جو يا ارزن بيرون مي ريزند . درين پستوها اغلب چاله هاي نساجي را نيز مي توان ديد . با تيرکهاي کار گذاشته شده و ديگر لوازم آن ، که بيشتر زمستان ها را به راهش مي اندازند و اگر پيرزني در خانه باشد که کار سنگين نتواند ، حتي در تابستان ها . عسل را خيلي خوب مي پرورانند و خيلي زياد مي خورند . با موم هم مي خورند . غير از پستو و ايوان و زيرزمين ، اطاق ديگري دارند که مهمانخانه مانند است و طاقچه ها و رف هاي آن مزين است به تمام اثاث گرانبهاي خانه و آنچه به يادگار در خانواده مانده است . از سماور و چيني و لاوک و چيزهاي ديگر ؛و گاهي قليان . گرچه همه از زن و مرد چپق مي کشند ولي پيرمردها و ريش سفيد ها گاهي نيز قلياني زير لب مي گيرند . غير از «گون» که هيزم غالب اهاليست سوخت ديگري هم دارند و آن فضولات چارپايانست که در تمام فصل سرما در آغل زير پايشان ريخته و به ضخامت نيم متر بالاآمده . برفها که آب شد و چارپا را به کوه فرستادند با بيلهاي نوک تيز اين فضولات دلمه شده را مي برند و لوزي شکل در مي آورند و در آفتاب خشک مي کنند و مي سوزانند . در فصل سرما کمتر در آغل را با زمي کنند . از سوراخي که به سقف آن است هر روز صبح و عصر علوفه چارپا را پايين مي اندازند و فقط روزي يکبار براي آب دادنشان به کنار چشمه بزرگ جلوي حسينيه مي برند . يک ماه که از عيد گذشت چارپا را به کوه مي فرستند .
گذشته از گله کوچکي که از اين پس هر روز به چرا مي فرستند و غروب به ده برمي گردانند ، تاشير و پنير روزانه شان را تامين کند ، قسمت اعظم چارپاي اهالي به اين طريق تمام فصل گرما سر کوه مي ماند و يک ما ه از پاييز گذشته برمي گردد. به همراه گله اي که روي کوه است پنج شش نفري هستند که به نوبت سرکوه مي مانندد و در چادري که به پا کرده اند مي خوابند و هرروز شيرها را مي دوشند و پنير مي کنند و از همانجا بارقاطر براي فروش به اطراف مي فرستند . اين رمه را که به کوه منزل کرده است حتي شبهات نيز به چرا مي برند . غروب که رمه برگشت و دور چادر اطراق کرد دو سه ساعتي استراحت مي کند و باز براي چرا مي رود . تا يک ساعت به آفتاب مانده ، و تاسر آفتاب باز استراحت است و دوباره چرا.عجله دارند . چون علفهاي خوشبويي هست که اگر چريده نشود خشک مي ماند . چه در مورد رمه اي که هر روز به کوه مي رود و شب برمي گردد و چه درمورد رمه بزرگ که تمام فصل در کوه است . براي دوشيدن شير قانون بخوصي «تراز»دارند . هرکس به نسبت تعداد چارپاي دوشان خود در ماه چند روز معين تمام شير گله را مي دوشد . به اين طريق حتي فقيرترين خانواده ها نيز که به زحمت ده بزوميش دارند ، مي توانند با محصول شير يک روزه تمام گله نه تنها آذوقه لبنياتي يک ماه خود را تهيه کنند بلکه پنير براي فروش هم فراهم کنند. چوپان به اين مناسبت گله را که از کوه برمي گرداند هر روز به در خانه اي که بايد مي برد و پي کار خود مي رود و وقتي چارپا دوشيده شد به طرف خانه صاحب خود روانه مي گجردد .
در اوايل ماه دوم تابستان که منتهاي گرماست يک روز تمام اهالي براي چيدن پشم رمه خود به کوه مي روند و تقريبا ده خالي مي ماند . تنها پيران و آنها که در مزارع کاري واجب دارند غايب اند . مراسم بزرگي است . چند چارپا مي کشند و آبگوشت مفصليب به پا مي کنند و از روز پيش کله ها را نيز پخته اند و کله پاچه هم هست و صبح تا غروب با قيچي هاي مخصوص ، پشم تمام رمه را مي چينند . همه باهم کمک مي کننند . ولي در آخر کار هر کسي پشم چارپاي خود را برمي دارد و مي برد . و د راوقات بي کاري ، دوک به دست ، همين پشم را مي ريسد .
چوپاني که رمه کوچک را هر روز به کوه مي برد و برمي گرداند يک نفر است ، و در هر سال براي هرچارپا يک چارک گندم مزد چوپاني مي گيرد . اما آنها که رمه بزرگ را تابستانها در کوه نگه مي دارند ثابت نيستند و از خانواده صاحبان رمه نوبت مي دهند . مزدي هم ندارند . کدخدا به معرفي پيرمردان ده از طرف بخشداري که در شهرک است هر جهارس ال يکبار معطن مي شد . تها کار کدخدا معرفي جوانهاي بيست ساله است که به خدمت وظيفه اعزام بشوند . غير از اين کمتر کاري دارد.
تمام املاک ده از خانه وباغ و مزرعه و چراگاه وقف است و قابل فروشي نيست . نه به بيگانگان و نه در ميان خود اهالي . هيچکس زميني را نمي تواند بفروشد . اما معاوضه مي کنند و آنهم خود اهالي با هم . تمام املاک مزروعي ده به 48 چارک تقسيم شده است . بزرگترين مالک ده بيش از يک چارک ملک ندارد . خرده مالکند . با مالکيتي که تعلق خاطر ايجاد نمي کند . کساني از اهالي که به شهر رفته اند و يا کوچ کرده اند چونمي توانسته اند املاک خود را بفروشند ناچار بيکي ازبستگان خود در ده اجاره اش داده اند . زميني بيش از قدرت کشت اهاليست و باين علت بيکاره مانده است . زمين مناسبي هم نيست . کوهپايه است . کار چارپا نيز اجازه رسيدگي بيشتري به مزارع نمي دهد . ناچار اغلب زمينها را بنوبت مي کارند هر قطعه زميني را دوسال يا سه سال يکبار.اجاره اي ....که از زمين هاي اجاري گرفته مي شود «سه کوت » است . فقط آب و ملک از موجر است و کار و تخم و گاو از مستاجر.اما اگر موجر در تخم و گاو نيز شريک باشد نصفا نصف سهم مي برد . اما املاک از هرکسي باشد منافع علف چيني آن مال رعيت است. يعني کسيکه در آن کشت کرده . و هرچه کاه پس از خرمن بدست بيايد از آن «ورزو» (گاو نري) است که شخم کرده . ناچار به کسي مي رسد که ورزو از اوست .
در موقع تقسيم عوايد اشتراکي ده از قبيل باج چراي مراتع اطراف ده (که در سال 1324 مثلا به دويست تومان رسيد ) مبناي عمل مقدار چارک ملکي است که هر کس دارد . کدخدا ناظر تقسيم اين عوايد است .
هر يک از مردان سالي يک تومان باي سر تراشي به سلماني ده مي دهند که کيفي دارد و هفته اي يکبار به تمام خانه سر مي زند و سيار است . و هر يک از اهالي از زن و مرد و بچه در سال سه چارک گندم به حمامي مي دهند که در تمام سال حمام را بگرداند و گرم نگهدارد. منتهي هر خانواده اي نيز مواظب است که در سال به نسبت تعداد افراد خانواده براي حمام هيزم بياورد . يعني از کوه «گون» بکند و ببام حمام بريزد. انبار کردن گون ها ، آب انداختن ، کوره سوزاندن و ديگر کارها از خود حمامي است . شايد همين دو نفر يعني حمامي و سلماني باشند که کار ديگري غير از شغل خود ندارند . حتي چوپان نيز در زمستان بيکار مي ماند و بيرون از ده کاري مي گيرد . ديگران از زن و مرد اغلب در همه کارهاي ديگر دست دارند. از علف چيني تا گيوه کشي. و از درو تا شير دوشيدن.


9
[FONT=Lotus]

ادامه این مطلب به علت طولانی بودن در فایل

http://p30city.net/redirector.php?ur...55vhjao5tp.zip

قرار گرفت .
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )

ویرایش توسط دانه کولانه : 03-11-2011 در ساعت 10:07 PM
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 03:11 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها