بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 27

مادر به اصطلاح هديه را پا گشا كرده بود در اين موقع كه پاي ابروي مادر در ميان بود نبايد دست از پا خطا مي كرديم چرا كه جيغ و هوار مادر به هوا مي رفت وسواس او آدم را كلافه مي كرد دلش مي خواست همه چيز بي نظير و بي نقص باشد صفيه خانم زير نگاه نگران مادر كريستال ها را از بوفه در مي اورد تا براي مهماني اماده كند از شوق مهماني دلم لرزيد حضورفرهاد دلم را گرم مي كرد.
ساندويچ هاي اماده شده دسرهاي رنگارنگ و غذاهاي اماده در قابلمه ها در چند نوع حسابي سليقه مادر و صفيه خانم را به نمايش گذاشته بود براي اخرين بار خود را در ائينه نگريستم با كمي ارايش ملايم قيافه ام جذاب تر و خواستني تر شده بود بلوز و دامن بلندي به رنگ ابي كمرنگ به تن كرده بودم كه پدر از خارج برايم اورده بود وقتي از پله ها پايين امدم مادر را ديدم كه روي مبل ولو شده بود حاضر و اماده اما از خستگي ناي حرف زدن نداشت نگاه پر مهري به من انداخت و به صفيه خانم گفت:
- بي زحمت براي دختر خوشگلم اسفند دود كن ماشاء ا.. مثل ماه مي درخشد
بعد به چشمانم خيره شد و گفت:
- آخه دلم مي ايد اين ماه را به ماهرخ بسپارم؟... نه نه!
قيافه ام اويزان شد اصلا انتظار چنين حرفي را نداشتم صفيه خانم مشت پر از اسفندش را دور سرم چرخاند و به مادر گفت:
-وا؟ ماشالله آقا فرهاد مثل شاخ شمشاده ! آدم حظ مي كنه قيافه و هيكلش رو مي بيند به هستي جون هم خيلي مي آيد
مادر پشت چشمي نازك كرد و گفت:
- خدا به ماد رش ببخشدش ! دور هستي را خط بكشد كي مي گويد شاخ شمشاد نيست.
و سريع برخاست تا برود برود كه من فرصت اعتراض نداشته باشم! نمي دانستم دليل رفتار مادر چيست؟ انگار چشم نداشت عمه و پسرش را ببيند خاضر بود مرا به رفتگر محله مان بدهد اما به فرهاد نه!
هديه خود را در آغوش مادر انداخت بيشتر به جاي بوسيدن مادر را مي بوئيد. سپس مرا در اغوش گرفت و گفت:
- الهي قربونت برم هستي در عرض دو سه شب كه از شما دور بودم انگار صد سال است نديدمتان!
مسعود دستم را فشرد و گفت:
- نگفتي؟ فاميل مي شويم يا نه؟
- اگر بميرم هم محال است عروس خاله ات شوم اين را به پسر خاله ات هم بگو
مسعود ابروانش را بالا برد و گفت:
- اوه چه قدر خشن شدي هستي جان!
وقتي فرهاد وارد شد نفسم در سينه ام گره خورد خدايا چه قدر دوستش داشتم جلو آمد و با همه سلام و احوالپرسي نمود روي مبل نشست و به من اشاره كرد كه به اتاقم بروم در يك فرصت خلوت به اتاقم رفتم و ده دقيقه بعد وارد اتاقم شد و گفت:
- واي هستي اخر قلب من با ديدن تو يك روز ايست مي كند
- خدانكند فرهاد
دستش را روي قلبش گذاشت و گفت:
- جدي مي گويم چند وقتي است خيلي درد مي كند فكر كنم از دوري توست.
- كار مشكل شده مامان چپ وراست مي گويد دختر به فاميل نمي دهم جدي مي گويد فرهاد. قبل از امدن مهمان ها با من اتمام حجت كرد و گفت كه اين پنبه را از گوشم در بياورم كه مرا به تو بدهد.
- ندهد! دستت را مي گيرم و فرار مي كنم
- نه بابا بچه شدي؟ مثل بچه ها فرار كنيم؟
- نه بابا شوخي كردم مگر مي تواند مخالفت كند؟ غصه نخور به وقتش راضي مي شود . فردا ساعت چند كلاس داري؟
- ساعت 3
- كي تمام مي شود
- ساعت 5
- خوب است منتظرم باش باهات كار دارم
- چي شده ؟ الان بگو
- نگران نشو موضوعي است كه بايد بهت بگويم فردا مي آيم دنبالت
از پله هاي كلاس پايين آمدم نفهميدم آن دو ساعت را چه طور خط تمرين كردم گوش به زنگ بودم كه زودتر كلاس تمام شود و من بفهمم كه فرهاد با من چه كار دارد؟
فرهاد را ديدم كه منتظر به ماشين تكيه داده بود حواسم ناگاه به دو سه دختري رفت كه آن طرف تر فرهاد را زير نظر داشتند جلو رفتم و سلام كردم جوابم را داد و در ماشين را گشود تا من سوار شوم. نشستم و او ماشين را روشن كرد و گفت:
- چه طوري؟ خوبي؟
- ممنون تو حالت خوبه؟
- مگه مي شود آدم هستي خانم را ببيند و بد باشد؟ خوب كجا برويم؟
- ترو خدا بگو چي شده فرهاد؟
- مي گويم كمي صبر داشته باش
- از شهر خارج شديم فرهاد وارد جاده اي شد كه دو طرف ان را درختان بيد مجنون پوشانده بود و خورشيد در انتهاي ان ارغواني شده بود پاييز بود و هوا كمي سرد شده بود برگ هاي درختان زرد و نارنجي ادم را به ياد كارت پستال هاي مغازه ها مي انداخت فرهاد ماشين را نگه داشت. پياده شديم و روي نيمكتي نشستيم فرهاد خورشيد را نشان داد و گفت
- پاييز خيلي فصل قشنگيه مخصوصا غروب هايش كه خورشيد رنگ خون مي گيرد.
- آره بگو فرهاد بگو كه چي شده؟ تو مي خواهي خبر ناراحت كننده اي به من بدهي نه؟
دستش را پشت من تكيه داد و به طرف من چرخيد و گفت:
- مي داني كه به پيشنهاد اميري جواب مثبت دادم و يك ماهي است كه روي ان فكر كردم. ديروز به كارخانه اش رفتم خيلي خوشحال شد! قرار شد كه يك هفته در كارخانه باشم و با قانون و مقررات ان جا اشنا بشوم و تا 10 روز ديگر به ان ماموريتي بروم كه اميري از ان حرف مي زد يك سفر كاري كه مي تواند تجربه خيلي خوب براي من باشد من هنوز به مادرم هم نگفتم مي خواستم اول از همه تو بداني خودم خيلي مايلم كه به اين سفر بروم نظر تو چيست؟
- نه فرهاد دلم نمي خواهد تو بروي اگر نظر مرا بخواهي مي گويم نه! من فكر مي كردم تو يادت رفته كه اميري چه پيشنهادي به تو كرده! اما مي بينم رها شب عروسي هديه كار خودش را كرده
- منظورت چيه هستي؟ مگر من مي خواهم با رها به خارج بروم؟ در ضمن بدان كه از همان اول در شمال من در فكر سنگين و سبك كردن اين پيشنهاد بودم وقتي به كارخانه اميري رفتم ديدم اين همان كاري است كه با روحيه من سازگار است منطقي باش هستي من هميشه دلم مي خواست كه چنين موقعيتي داشته باشم به فكر اينده مان باش
- اما من چنين اينده اي را نمي خواهم كه چشمم به در باشد و گوشم به تلفن اگر تو دوست داري به خارج بروي چرا از پدرت نمي خواهي كمكت كند او مي تواند چنين موقعيتي را در اختيارت بگذارد
- مگر من مي خواهم براي تفريح بروم المان؟ منظور من موقعيت شغلي است كه با رشته من در ارتباط است من مي خواهم مستقل باشم و روي پاي خودم بايستم مي خواهم زحمت بكشم و پول در بياورم نه اين كه مثل جوان هاي ديگر پول لباس عروسي تو و خرج عروسي ام را از پدرم بگيرم
نه نمي توانستم قبول كنم فكر اين كه ازفرهاد دور باشم ديوانه ام مي كرد فكر اين كه فرهاد به حرف هاي پدر رها اهميت داده و شايد دائم جلوي روي رها باشد ديوانه ام مي كرد بهانه هايم الكي بودند. مي دانستم رها با موقعيتي كه پدرش در اختار فرهاد گذاشته دست از سر فرهاد بر نمي دارد و اين موضوع مثل روز برايم روشن بود.
بغض گلويم را فشرد خيلي سعي كردم كه اشك هايم پايين نريزد اما بي فايده بود فرهاد به انتهاي جاده خيره شده بود بدون اين كه نگاهش را از جاده بر گيرد گفت:
- فكر نكن براي من راحت است فكر اين كه بروم و برگردم و موقعيت تو فرق كرده باشد ديوانه ام مي كند مخصوصا با مادري كه تو داري حاضر است مار غاشيه ببيند و مرا نبيند دلم برايت تنگ مي شود اما خواهش مي كنم اين موقعيت را از من نگير براي من مهم است كه تو موافق باشي هستي من
آه بلندي كشيدم و گفتم:
- اگر دلت شور مي زند كه مادرم مرا شوهر دهد پس براي چه مي روي؟
- مطئن هستم كه تو اگر به من قول بدهي زير ان نمي زني و تو هم قول مي دهي كه فقط به من فكر كني باشد هستي جان
سرم را به طرف او چرهاندم و گفتم:
- چه مدت است؟
- چون بار اول است كه براي اموزش دستگاه هاي مي روم 6 ماه است اما دفعه بعد كمتر است
- 6 ماه؟؟؟؟؟ مگر دفعه بعدي هم وجود دارد؟
به طرفم چرهيد صورتش را نزديك صورتم اورد و نفس گرمش به صورتم خورد بوي عطرش مستم مي كرد چشمان نافذش مسخم مي كرد بله كار خودش را كرد و مراراضي كرد و گفت
- براي خودم هم سخت است كه 6 ماه نبينمت هستي اما قبول كن به نفع هر دومان است به نفع اينده مان
- اينده؟ اگر نيامد چي؟ مي ترسم فرهاد ما كه چيزي كم نداريم مي توانيم مثل خيلي ها عادي زندگي كنيم مثل هديه و مسعود مثل......
- قول بده هستي بگو كه راضي هستي.
- باشد هر چه تو بخواهي فرهاد كي قرار است بروي؟
ده روز ديگر درست پنج شنبه هفته ديگر.
- به عمه گفتي؟
- امشب مي گويم
- پس همه كارهايت را رديف كردي و ديگر مخالف من دليلي ندارد چون تو واقعا تصميمي خودت را گرفتي
- ته دلت راضي هستي؟
- نمي خواهم مانع پيشرفتت باشم اره راضي ام
- افرين دختر خوب حالا بلند شو برويم چيزي بخوريم.
وقتي در ماشين نشستم كلافه از اين كه فرهاد به زودي راهي مي شد از اين كه 6 ماه نمي ديدمش پخش ماشين را روشن كردم و سرم را به طرف پنجره چرخاندم صورتم از اشك هايم خيس شده بود دلم گرفته بود دست خودم نبود باور نمي كردم تا پنج شنبه ديگر فرهاد براي 6 ماه از من دور مي شود. قلبم فشرده مي شد و اشك مي ريختم دستان فرهاد دستم را جستجو كرد ان را در ميان انگشتانش فشرد سرم را برگرداندم و نگاهش كردم صورتش از اشك خيس بود. به چشممانم خيره شد و گفت:
- اتشم نزن هستي اشك هايت ويرانم مي كند قول بده كه منتظرم مي ماني
ميان گريه خنديدم و گفتم:
- براي 6 ماه منتظر بمانم؟ نكند مي خواهي بيشتر بماني و به من گفتي 6 ماه مخالفت نكنم
- من به تو دروغ نمي گويم عزيز دلم اما محض اطمينان اين قول مي خواهم
- قول مي دهم فرهاد زود برگرد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 27-28

در فرودگاه بغض گلويم را مي سوزاند از ترس مامان جرات گريستن نداشتم مي دانستم تا به خانه پا بگذارم اماج سرزنش هايش مي شوم. فرهاد در حالي كه با تك تك اعضاي فاميل خداحافظي مي كرد هر از چند گاهي نگاه پر از غمش را به من مي انداخت همراه فرهاد كه او هم يكي از مهندسين كارخانه بود با خانواده اش مشغول وداع بود فرهاد بي پروا و محك جلوي روي من ايستاد و گفت
- خداحافظ هستي! مواظب خودت باش و منتظر من به زودي بر مي گردم.
پرده اشك در چشمانش مي ر/ق/صيد بغض بي امانم اجازه هيچ سخني نداد فقط نگاهش كردم و به زحمت گفتم:
- به سلامت
ياسمن را بوسيد و آهسته گفت:
- مواظبش باش.
تا لخظه آخر به پشت سرش نگاه كرد تا اين كه از ديدگان محو شد و به قسمت ديگر فرودگاه رفت. عمه خوددار بود اما ياسمن مي گريست. از ياسمن خواستم كه به خانه ما بيايد و فورا قبول كرد
وقتي پا به درون اتاقم گذاشتم به تلخي گريستم و ياسمن هم به خاطر دوري از تنها برادرش همراه من گريست
ياسمن به دنبالم امده بود كه براي خريد عيد با هم برويم 4 ماه از رفتن فرهاد گذشته بود دل و دماغ هيچ كاري نداشتم اما ديدن خيابان هاي شلوغ و هيجان مردم براي خريد عيد مرا از ان حال و هواي كسل در اورد. در اين 4 ماه فرهاد بارها تماس گرفته بود و از حال خود ما را با خبر كرده بود دوبار وقتي مادر نبود من زنگ زده و حالش را پرسيده بودم شنيدن صدايش هر بار برايم با هجوم دلتنگي همراه بود از اين كه تا 2 ماه ديگر بر ميگ شت سر از پا نمي شناختم و هم از اين كه در كارش به موفقيت رسيده باشد بهش افتخار مي كردم . با ياسمن كمي خريد كردم و براي نهار به خانه عمه رفتيم عمه با شادي در آغوشم كشيد و گفت
- تبريك مي گويم هستي جان مسافرت قصد بازگشت دارد
ناباور به عمه نگريستم و گفتم:
- فرهاد؟ كي گفت؟ حودش گفت؟
- اره همين يك ساعت پيش تماس گرفت و گفت،‌سعي مي كنم تا عيد ايران باشم! گفت كه اموزش هاي دستگاه ها را با موفقيت طي كردند و اميري از كارشان رضايت كامل داشته و اجازه داده كه زودتر از موعد مقرر بر گردند البته بعد از اين كه چند دستگاه خريداري كردند.
ياسمن دور خودش مي چرخيد و گفت:
- آخ جون پس عيد دور هم جمعيم
- بله بهش گفتم كه ما براي عيد به لواسان مي رويم گفتم كه منتظرش هستيم. فرهاد هم گفت خودش به ان جا مي آيد
گفتم:
- خوب صبر مي كنيم بيايد تا با هم برويم
- فرهاد گفت معلوم نيست چه روزي پرواز داشته باشد يا اول عيد يا چند روز بعد بستگي دارد خريد دستگاه ها چه قدر طول بكشد... غصه نخور عزيزم بالاخره مي آيد
ياسمن با ذوق گفت:
- اگر مي دانستم فرهاد تا عيد مي ايد اين قدر پول براي لباس و كيف و كفش خرج نمي كردم و منتظر سوغاتي هاي او مي ماندم نه هستي؟
- من منتظر هيچ چيز نيستم فقط انتظار ديدن خودش را مي كشم
- با همين حرف هايت برادر مرا مجنون كردي
نهار ان روز دلچسب ترين نهار بود كه در عمرم خوردم.
**
پدردر چشمانم خيره شد و گفت
- خوشحالي؟
- بله خيلي وقت است لواسان نرفته ايم دلم براي باغ تنگ شده
بيني ام را كشيد و گفت
- خوب بلدي خودت را به آن راه بزني منظور من چيز ديگري است
شرم زده سرم را پايين انداختم پدر خنديد و گفت
- پدر عشق بسوزد هستي خانم
دستش را در دستم گرفتم و بوسيدم از اين كه پدر مرا درك مي كرد خوشحال بودم كاش مادر هم مثل پدرم به عشق من احترام مي گذاشت كاش لج نمي كرد از اين كه انتظارم داشت به آخر مي رسيد لبريز از شوق بودم اه انتظار انتظار ديدن فرهاد . آخ كه چه قدر انتظار روزهاي اخر كشنده است.
روز هاي اول و دوم عيد سرگرم تحويل سال نو و صحبت كردن و ديد و بازديد بودم اما روز سوم عيد ! وقتي به ويلاي لواسان رفتيم بي حوصله بودم انگار كه كارم فقط چشم دوختن به در شده بود ياسمن و هومن به دور از چشم مادر لا به لاي درختان باغ قدم مي زدند و شهلا كه خود تنها با ما امده بود وقتي بي حوصلگي مرا مي ديد خود را با ياسمن سرگرم كرد. عمه شهين نيامد قرار بود فاميل شوهرش از شهرستان مهمان منزلشان باشند. مادر و عمه هر روز غذاهاي خوب و لذيذ مي پختند و عمه به انتظار فهراد چشم از در باغ بر نمي داشت هومن به شوخي به عمه مي گفت
- عمه به جاي زل زدن به در باغ به پر چين ها و ديوارها زل بزن چون فرهاد عادت دارد از روي پرچين ها بپرد و به باغ بيايد.
دلم مي خواست استقبال خوبي از او مي كردم به فرودگاه مي رفتم و زيباترين گل هاي دنيا را نثار قدم هايش مي كردم اما....چه سود كه من تابع پدر و مادرم بودم
هر روز بي حوصله از روز پيش مي شدم به پشت بام مي رفتم و از بالا جاده را نگاه مي كردم كه اگر فرهاد امد اولين نفر باشم كه ببينمش انگار كه تمام دلتنگي هاي عالم در دلم زبانه مي كشيد.
يكي از همين روزها كه بي خبري به سر مي بردم و انتظار مي كشيدم هومن صدايم كرد و گفت
- بيا مي خواهم برايت فال بگيرم
با شهلا و ياسمن روبرويش نشستيم شهلا گفت:
- حوصله ات سر رفته و مي خواهي ما را سر كار بگذاري؟
- من؟ نه! فال بلد بودم گفتم براي شما هم بگيرم ببينيد راست مي گويم يا نه؟ بد است مي خواهم اينده تان را پيش بيني كنم؟
گفتم:
- تو اگر فال درست و حسابي بلد بودي اول تكليف خودت را مي دانستي
گفت:
- تكليف خودم را مي دانم تكليفم زياد است معلممان زياد مشق مي دهند
ياسمن خنديد و گفت:
- حالا چه فالي مي خواهي بگيري
- قهوه اين قهوه اي را كه دم كرده ام كوفت كنيد و فنجان هايتان را برگردانيد تا فالتان را بگيرم
در همين حين مادر و عمه هم امدند و روبروي ما نشستند اول از همه فال شهلا را گرفت و گفت:
- يك غول در فنجانت مي بينم به احتمال زياد شاهرخ است كه در خانه تان زندگي مي كند. يك طناب دار هم مي بينم كه فكر كنم اخر و عاقبت را نشان مي دهد بگويم كه يك وقت نگويي طالعت زياد خوشايند نيست. بيشتر نحس هستي تا سعد. خوب شايد از اخلاق خراب و بيخودت باشد يك سوسك هم در فنجان مي بينم فكر كنم شوهر تاست كه با دعا و جادو و جنبل سوسكش مي كني خوب ديگر تمام شد
شهلا گفت:
- برو گم شو با اين فال گرفتنت هر چه لياقت خودت بود براي من گفتي حالا براي هستي بگو
هومن فنجان مرا نگاه كرد و گفت
- فاتحه ات خوانده است. درست بشو نيستي! زندگي ات بر وفق مراد نيست از چيزي ناراحتي و شديدا انتظار مي كشي! نه هستي جان فالت خوب نيست بوي حلوايت به مشام مي رسد
ياسمن گفت
- ديدي مسخره بازي در مي اوري همه اين ها را كه مي توان از قيافه هستي دانست
- به من چه ديگر فال نمي يگرم
مادر گفت:
- عيبي ندارد هومن جان فال مرا بگير
هومن نگاهي به فنجان مادر كرد و گفت
-يك ادمي در زندگيت است كه خيلي اذيتش مي كني به احتمال زياد شوهرت است. نكن خانم اين كارها عاقبت ندارد در جواني ات زبان مي بينم اره فكر كنم زبان دراز بودي؟ اره؟ يك خانم مي بينم كه تقريبا قدش كوتاه است تپل و زيباست. موهايش خرمايي است و چشم هايش عسلي است يك گرز به دست گرفته و دائم به سرت مي كوبد از بس كهزبانت دراز است...
مادر گفت:
- پاشو پاشو معركه ات را جمع كن
همه از خنده ريسه فته بودندتمام مشخصات ان خانم با چشم هاي عسلي اش كه هومن در ته فنجان ديد جز عمه كسي نبود. مادر كه كمي از حرف هاي هومن دلخور به نظر مي رسيد برخاست و رفته. عمه هم با خنده به دنبالش رفت . هومن گفت
- كجا عمه؟ مي خواهم فالت را بگيرم
- براي مارت گرفتي بس است دلم نمي خواهد برايم فال بگيري
شهلا گفت:
- حالا فال ياس را بگير
هومن با دقت در فنجان نگاه كرد و گفت
- به زودي ازدواج مي كني خيلي هم خوشبخت مي شوي شوهرت يك پسر قد بلند و زيباست. اه يك كيسه نمك در بغلش گرفته فكر كنم خيلي با نمك است. چه قدر شبيه من است اره خودم هستم ببين...
و فنجان را نشان ياسمن داد ياسمن ساده هم سرش را داخل فنجان كرد شهلا حرصش گرفت و گفت
- خواهر برادر پاك قاطي كردند اين يكي از عشق فرهاد مجنون شده و اون يكي هم فال بين و رمال شده هومن از جلوي چشمانم دور شو تا نزدم نكشتمت
هومن دستهايش را بالا گرفت و رفت و در حال رفتن گفت
- بد بود زندگي اينده ات را پيش بيني كردم؟ بيچاره ! من كه مي دانم با اين اخلاقت ترشيده مي شوي مي خواستم كمي اميد به تو بدهم
شهلا لنگه كفشش را در اورد و به طرف هومن پرتاب كرد خنده ام گرفت جنگ بين اين دو تمامي نداشت! شهلا گفت
- كاش مي رفتيم كمي قدم مي زديم.
گفتم:
- من حوصله ندارم
ياسمن دست من را گرفت و خواهش كرد كه سه تايي تا ده نزديك باغ برويم و برگرديم.
ارام ارام قدم مي زديم و صحبت مي كرديم تا به ده رسيديم گله اي گوسفند از چرا بازگشته و به جايگاهشان مي رفتند ديدني بود هر گوسفندي مي دانست به كدام خانه تعلق دارد فورا به داخل خانه مي رفت و به سوي جايگاهش و ديگر هم جنسانش با ديدن اهالي ده سلام كرديم و همين طور كه قدم زنان پيش ميرفتيم يكي از زنان ده مرا مي شناخت نزديك امد و سلام كرد و احوالپرسي نمود نگران بود از او پرسيدم چرا اين قدر گرفته و نگران هستي؟
- گاوم دارد زايمان مي كند هيچ كس نيست كه كمكم كند
- اگر كاري از دست ما بر مي ايد انجام دهيم
- كار شما نيست ممنون منتظر شوهر و پسرم هستم كه بازگردند.
- مي شود گاوتان را ببينيم؟
- بله با من بياييد.


قسمت بيست و هشتم
در فرودگاه بغض گلويم را مي سوزاند از ترس مامان جرات گريستن نداشتم مي دانستم تا به خانه پا بگذارم اماج سرزنش هايش مي شوم. فرهاد در حالي كه با تك تك اعضاي فاميل خداحافظي مي كرد هر از چند گاهي نگاه پر از غمش را به من مي انداخت همراه فرهاد كه او هم يكي از مهندسين كارخانه بود با خانواده اش مشغول وداع بود فرهاد بي پروا و محك جلوي روي من ايستاد و گفت
- خداحافظ هستي! مواظب خودت باش و منتظر من به زودي بر مي گردم.
پرده اشك در چشمانش مي ر/ق/صيد بغض بي امانم اجازه هيچ سخني نداد فقط نگاهش كردم و به زحمت گفتم:
- به سلامت
ياسمن را بوسيد و آهسته گفت:
- مواظبش باش.
تا لخظه آخر به پشت سرش نگاه كرد تا اين كه از ديدگان محو شد و به قسمت ديگر فرودگاه رفت. عمه خوددار بود اما ياسمن مي گريست. از ياسمن خواستم كه به خانه ما بيايد و فورا قبول كرد
وقتي پا به درون اتاقم گذاشتم به تلخي گريستم و ياسمن هم به خاطر دوري از تنها برادرش همراه من گريست
ياسمن به دنبالم امده بود كه براي خريد عيد با هم برويم 4 ماه از رفتن فرهاد گذشته بود دل و دماغ هيچ كاري نداشتم اما ديدن خيابان هاي شلوغ و هيجان مردم براي خريد عيد مرا از ان حال و هواي كسل در اورد. در اين 4 ماه فرهاد بارها تماس گرفته بود و از حال خود ما را با خبر كرده بود دوبار وقتي مادر نبود من زنگ زده و حالش را پرسيده بودم شنيدن صدايش هر بار برايم با هجوم دلتنگي همراه بود از اين كه تا 2 ماه ديگر بر ميگ شت سر از پا نمي شناختم و هم از اين كه در كارش به موفقيت رسيده باشد بهش افتخار مي كردم . با ياسمن كمي خريد كردم و براي نهار به خانه عمه رفتيم عمه با شادي در آغوشم كشيد و گفت
- تبريك مي گويم هستي جان مسافرت قصد بازگشت دارد
ناباور به عمه نگريستم و گفتم:
- فرهاد؟ كي گفت؟ حودش گفت؟
- اره همين يك ساعت پيش تماس گرفت و گفت،‌سعي مي كنم تا عيد ايران باشم! گفت كه اموزش هاي دستگاه ها را با موفقيت طي كردند و اميري از كارشان رضايت كامل داشته و اجازه داده كه زودتر از موعد مقرر بر گردند البته بعد از اين كه چند دستگاه خريداري كردند.
ياسمن دور خودش مي چرخيد و گفت:
- آخ جون پس عيد دور هم جمعيم
- بله بهش گفتم كه ما براي عيد به لواسان مي رويم گفتم كه منتظرش هستيم. فرهاد هم گفت خودش به ان جا مي آيد
گفتم:
- خوب صبر مي كنيم بيايد تا با هم برويم
- فرهاد گفت معلوم نيست چه روزي پرواز داشته باشد يا اول عيد يا چند روز بعد بستگي دارد خريد دستگاه ها چه قدر طول بكشد... غصه نخور عزيزم بالاخره مي آيد
ياسمن با ذوق گفت:
- اگر مي دانستم فرهاد تا عيد مي ايد اين قدر پول براي لباس و كيف و كفش خرج نمي كردم و منتظر سوغاتي هاي او مي ماندم نه هستي؟
- من منتظر هيچ چيز نيستم فقط انتظار ديدن خودش را مي كشم
- با همين حرف هايت برادر مرا مجنون كردي
نهار ان روز دلچسب ترين نهار بود كه در عمرم خوردم.
**
پدردر چشمانم خيره شد و گفت
- خوشحالي؟
- بله خيلي وقت است لواسان نرفته ايم دلم براي باغ تنگ شده
بيني ام را كشيد و گفت
- خوب بلدي خودت را به آن راه بزني منظور من چيز ديگري است
شرم زده سرم را پايين انداختم پدر خنديد و گفت
- پدر عشق بسوزد هستي خانم
دستش را در دستم گرفتم و بوسيدم از اين كه پدر مرا درك مي كرد خوشحال بودم كاش مادر هم مثل پدرم به عشق من احترام مي گذاشت كاش لج نمي كرد از اين كه انتظارم داشت به آخر مي رسيد لبريز از شوق بودم اه انتظار انتظار ديدن فرهاد . آخ كه چه قدر انتظار روزهاي اخر كشنده است.
روز هاي اول و دوم عيد سرگرم تحويل سال نو و صحبت كردن و ديد و بازديد بودم اما روز سوم عيد ! وقتي به ويلاي لواسان رفتيم بي حوصله بودم انگار كه كارم فقط چشم دوختن به در شده بود ياسمن و هومن به دور از چشم مادر لا به لاي درختان باغ قدم مي زدند و شهلا كه خود تنها با ما امده بود وقتي بي حوصلگي مرا مي ديد خود را با ياسمن سرگرم كرد. عمه شهين نيامد قرار بود فاميل شوهرش از شهرستان مهمان منزلشان باشند. مادر و عمه هر روز غذاهاي خوب و لذيذ مي پختند و عمه به انتظار فهراد چشم از در باغ بر نمي داشت هومن به شوخي به عمه مي گفت
- عمه به جاي زل زدن به در باغ به پر چين ها و ديوارها زل بزن چون فرهاد عادت دارد از روي پرچين ها بپرد و به باغ بيايد.
دلم مي خواست استقبال خوبي از او مي كردم به فرودگاه مي رفتم و زيباترين گل هاي دنيا را نثار قدم هايش مي كردم اما....چه سود كه من تابع پدر و مادرم بودم
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 29

هر روز بي حوصله از روز پيش مي شدم به پشت بام مي رفتم و از بالا جاده را نگاه مي كردم كه اگر فرهاد امد اولين نفر باشم كه ببينمش انگار كه تمام دلتنگي هاي عالم در دلم زبانه مي كشيد.
يكي از همين روزها كه بي خبري به سر مي بردم و انتظار مي كشيدم هومن صدايم كرد و گفت
- بيا مي خواهم برايت فال بگيرم
با شهلا و ياسمن روبرويش نشستيم شهلا گفت:
- حوصله ات سر رفته و مي خواهي ما را سر كار بگذاري؟
- من؟ نه! فال بلد بودم گفتم براي شما هم بگيرم ببينيد راست مي گويم يا نه؟ بد است مي خواهم اينده تان را پيش بيني كنم؟
گفتم:
- تو اگر فال درست و حسابي بلد بودي اول تكليف خودت را مي دانستي
گفت:
- تكليف خودم را مي دانم تكليفم زياد است معلممان زياد مشق مي دهند
ياسمن خنديد و گفت:
- حالا چه فالي مي خواهي بگيري
- قهوه اين قهوه اي را كه دم كرده ام كوفت كنيد و فنجان هايتان را برگردانيد تا فالتان را بگيرم
در همين حين مادر و عمه هم امدند و روبروي ما نشستند اول از همه فال شهلا را گرفت و گفت:
- يك غول در فنجانت مي بينم به احتمال زياد شاهرخ است كه در خانه تان زندگي مي كند. يك طناب دار هم مي بينم كه فكر كنم اخر و عاقبت را نشان مي دهد بگويم كه يك وقت نگويي طالعت زياد خوشايند نيست. بيشتر نحس هستي تا سعد. خوب شايد از اخلاق خراب و بيخودت باشد يك سوسك هم در فنجان مي بينم فكر كنم شوهر تاست كه با دعا و جادو و جنبل سوسكش مي كني خوب ديگر تمام شد
شهلا گفت:
- برو گم شو با اين فال گرفتنت هر چه لياقت خودت بود براي من گفتي حالا براي هستي بگو
هومن فنجان مرا نگاه كرد و گفت
- فاتحه ات خوانده است. درست بشو نيستي! زندگي ات بر وفق مراد نيست از چيزي ناراحتي و شديدا انتظار مي كشي! نه هستي جان فالت خوب نيست بوي حلوايت به مشام مي رسد
ياسمن گفت
- ديدي مسخره بازي در مي اوري همه اين ها را كه مي توان از قيافه هستي دانست
- به من چه ديگر فال نمي يگرم
مادر گفت:
- عيبي ندارد هومن جان فال مرا بگير
هومن نگاهي به فنجان مادر كرد و گفت
-يك ادمي در زندگيت است كه خيلي اذيتش مي كني به احتمال زياد شوهرت است. نكن خانم اين كارها عاقبت ندارد در جواني ات زبان مي بينم اره فكر كنم زبان دراز بودي؟ اره؟ يك خانم مي بينم كه تقريبا قدش كوتاه است تپل و زيباست. موهايش خرمايي است و چشم هايش عسلي است يك گرز به دست گرفته و دائم به سرت مي كوبد از بس كهزبانت دراز است...
مادر گفت:
- پاشو پاشو معركه ات را جمع كن
همه از خنده ريسه فته بودندتمام مشخصات ان خانم با چشم هاي عسلي اش كه هومن در ته فنجان ديد جز عمه كسي نبود. مادر كه كمي از حرف هاي هومن دلخور به نظر مي رسيد برخاست و رفته. عمه هم با خنده به دنبالش رفت . هومن گفت
- كجا عمه؟ مي خواهم فالت را بگيرم
- براي مارت گرفتي بس است دلم نمي خواهد برايم فال بگيري
شهلا گفت:
- حالا فال ياس را بگير
هومن با دقت در فنجان نگاه كرد و گفت
- به زودي ازدواج مي كني خيلي هم خوشبخت مي شوي شوهرت يك پسر قد بلند و زيباست. اه يك كيسه نمك در بغلش گرفته فكر كنم خيلي با نمك است. چه قدر شبيه من است اره خودم هستم ببين...
و فنجان را نشان ياسمن داد ياسمن ساده هم سرش را داخل فنجان كرد شهلا حرصش گرفت و گفت
- خواهر برادر پاك قاطي كردند اين يكي از عشق فرهاد مجنون شده و اون يكي هم فال بين و رمال شده هومن از جلوي چشمانم دور شو تا نزدم نكشتمت
هومن دستهايش را بالا گرفت و رفت و در حال رفتن گفت
- بد بود زندگي اينده ات را پيش بيني كردم؟ بيچاره ! من كه مي دانم با اين اخلاقت ترشيده مي شوي مي خواستم كمي اميد به تو بدهم
شهلا لنگه كفشش را در اورد و به طرف هومن پرتاب كرد خنده ام گرفت جنگ بين اين دو تمامي نداشت! شهلا گفت
- كاش مي رفتيم كمي قدم مي زديم.
گفتم:
- من حوصله ندارم
ياسمن دست من را گرفت و خواهش كرد كه سه تايي تا ده نزديك باغ برويم و برگرديم.
ارام ارام قدم مي زديم و صحبت مي كرديم تا به ده رسيديم گله اي گوسفند از چرا بازگشته و به جايگاهشان مي رفتند ديدني بود هر گوسفندي مي دانست به كدام خانه تعلق دارد فورا به داخل خانه مي رفت و به سوي جايگاهش و ديگر هم جنسانش با ديدن اهالي ده سلام كرديم و همين طور كه قدم زنان پيش ميرفتيم يكي از زنان ده مرا مي شناخت نزديك امد و سلام كرد و احوالپرسي نمود نگران بود از او پرسيدم چرا اين قدر گرفته و نگران هستي؟
- گاوم دارد زايمان مي كند هيچ كس نيست كه كمكم كند
- اگر كاري از دست ما بر مي ايد انجام دهيم
- كار شما نيست ممنون منتظر شوهر و پسرم هستم كه بازگردند.
- مي شود گاوتان را ببينيم؟
- بله با من بياييد.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 30

سه نفري همراه زن به داخل خانه اش رفتيم بوي نان تازه اشتهايمان را تحريك كرد ما را به طرف طويله بود يك زمين نسبتا كوچك كه با كاه و علف پوشيده شده بود گاو بي زبان با آمدن ما احساس غريبي كرد ان قدر زيبا بود كه دلم نيامد روي بدنش دست نكشم باورت نمي شود شكمش ان قدر بزرگ و بر آمده بود كه من به قدرت خدا احسنت گفتم به روي شكمش دست كشيدم و او كه معني نوازش را فهميده بود نگاهم مي كردو من مطمئن شدم كه حيوانات هم محبت را درك مي كنند
وقتي به باغ برگشتيم هوا تاريك شده بود روز ديگري هم گذشت و خبري از هرهاد نشد.
روز بعد ياسمن و شهلا به كنارم امدند و شهلا با اعتراض نگاهي به قيافه در هم من انداخت و گفت:
- آه هستي شورش را در آورده اي مرده شور عاشقي ات را ببرند نا سلامتي عيد است آمديم كه كمي خوش باشيم مثل كنيزهاي كتك خورده دائم يك گوشه نشستي بلند و بالاخره فرهاد هم بر مي گردد اگر جنب و جوش داشته باشي انتظارت كوتاه تر مي شود.
گفتم:
- خب بلند شوم چه كار كنم؟
- هومن از بچه هاي ده يك اسب گرفته و مي خواهد ما را سوارش كند، بلند شو برويم خوش مي گذرد.
برخاستم و سه تايي به طرف اسبي رفتيم كه هومن سوارش شده بود. خنده ام گرفت هومن ژست بازيگران سينما را گرفته بود و ادا اطوارهايي در مي آورد كه آدم را به خنده وا مي داشت. شهلا و ياسمن يكي يكي سوار شدند و حيوان ارام آنها را سواري مي داد نوبت من شد چند نفر از بچه هاي شلوغ و شر ده به دور اسب جمع شدند. حيوان نا آرامي مي كرد و كمي ترسيده بود من خودم از ترس سوار نمي شدم اما هومن آن قدر اصرار كرد كه ناچار بر روي اسب جاي گرفتم شهلا و ياسمن جيغ مي كشيدند و دنبالم با خنده و سر وصدا روان شدند هومن افسار اسب را به دستم داد . گفتم:
- مي ترسم هومن تو هم بيا
گفت:
- ارام باش اگر تو بترسي او هم رم مي كند من پشت سرت مي آيم. به علاوه سر و صداي ياسي و شهلا بچه هاي ده نيز با هياهو دنبالم امدند. اسب بيچاره كه فكر مي كرد هر لحظه مورد هجوم قرار مي گيرد شروع به دفاع از خود نمود و راه رفتنش را سريع كرد و من از ترس گردن اسب را چسبيدم. تندتر كرد و من خم شدم و محكم تر گردنش را گرفتم. ان قدر تند مي رفت كه من سرازير شدم. صندلهايم را از پايم افتاد و روي پا و ساق پاي راستم به زير شكم پر موي اسب ميخورد. از تماس پشم هايش به پايم بيشتر جيغ كشيدم و هراس فراياد مي زدم، چندشم مي شد. فقط يادم مي ايد كه از ترس چشم هايم را بستم لحظه هاي اخر صداي هومن و ياسي و شهلا را مي شنيدم كه در هم ادغام شده بود من چيزي نمي فهميدم . هومن فرياد كشيد:
- هستي حيوان رم كرده خودت را پايين بينداز جلوتر يك سرازيري است هستي؟ هستي....هستي.
در آن لحظه اخر فقط وقتي با نا اميدي و هراس سرم را بلند كردم فرهاد را ديدم كه مات و مبهوت از ماشين پياده شد و به طرفم امد و فرياد كشيد
- هستي خودت را پرت كن پايين
و من خودم را با شدت تمام پرت كردم اما متاسفانه همزمان اسب بيچاره هم روي دو پايش بلند شد و من به جاي روي زمين صاف قل خوردم و به طرف سرازيري رفتم كه به شيب جاده منتهي مي شد درد شديدي در بدنم پيچيد سرم به تخته سنگي خورد و بي هوش شدم.
***
اين طور كه از فرهاد و ديگران شنيدم بعد از افتادنم بيهوش شدم. فرهاد بغلم كرده بود و با همان ماشيني كه او را رسانده بود مرا به بيمارستان شهر بردند. با سرزنش به هومن نگريسته و بر سر ياسمن و شهلا فرياد كشيده بود، به جاي ابغوره يك كم عاقل باشيد مثل بچه هاي تخس دنبال حيوان بيچاره دويديد و جيغ مي كشيد هر كس ديگري هم بجاي اين حيوان بود رم مي كرد و مي ترسيد.
از اين كا به بعد را بمادر با فرهاد و هديه بعد از بهبودم برايم تعريف كردند. انگار بعد از رسيدگي گروه اورژانس در پشت سرم چند بخيه خورده بود. مرا به سي تي اسكن فرستاده بودند تا از سلامت جمجمه و مغزم مطمئن شوند كه خدا را شكر اسيبي به سرم نرسيده بود اما فقط چون با قسمت پشت سرم به زمين خورده بودم چند ساعتي بي هوش بودم.
هديه گفت:
- وقتي به هوش امدم از ديدن قيافه هاي انها تعجب كرده بودم. راست مي گفت يادم مي آيد كه قيافه هاي نا اشنا كه دور تختم حلقه زده بودند گيجم مي كرد. دكتر سرم دستم را تنظيم كرده و پرسيد
- خوب دخترم خدا را شكر كه به هوش امدي حالت خوب است؟
- خوبم كمي سرم ضعف مي رود
با چراغ قوه اش چشمم و گوشم را كنترل كرد با بي حالي به پدر و مادر و هومن و هديه و عمه و فرهاد نگاه كردم در صورت همه شان يك نوع نگراني و دلشوره پيدا بود مادرم صورتش را به صورتم چسباند و گريست. هومن دستم را گرفت و پدر رو به اسمان كرد و خدا را شكر نمود اما من بي حال و بي رمق دوباره به خواب رفتم. وقتي دوباره بيدار شدم باز پدر و مادرم و هومن و ياسمن و فرهاد را كنارم ديدم. اين طور كه ياسمن بعد ها برايم گفت فرهاد رو دربايستي را كنار گذاشته بود و كاري نداشت كه ديگران چه واكنشي نشان مي دهند دائما دور و برم مي گشت و اظهار نگراني مي كرد گاهي به من خيره مي شد و اشك در چشمانش جمع مي شد
از اين كه به هوش امده بودم خيال همه راحت شده بود به جمجمه ام اسيبي نرسيده بود و شكستگي نداشتم بنابراين نوبت خوش آمدگويي و توجه به فرهاد بود اما به گفته دكتر كه به انها خبر داده بود من به نوعي فراموشي خفيف مبتلا شده ام همه خشكشان زده بود دكتر وقتي با سوالات بي مورد من در باره هويتم مواجه شد و سوالاتش در مورد من با سكوت مواجه شد پي به فراموشي ام برد و با اعلام اين خبر همه را شوكه كرده بود
يادم مي ايد پدر و مادرم با نگراني از من پي در پي سوالاتي مي پرسيدند و مرا سخت كلافه كرده بودند. وقتي مرخص شدم و به خانه رفتم ديدار دوستان و اقوام هم تاثيري در ياد آوري من نداشت. دكتر عقيده داشت فراموشي من از نوع حاد نيست فراموشي موقتي است كه بر اثر ضربه به سرم ايجاد شده است و رفع مي شود فقط اگر همراه با شوك باشد جوابدهي اش بالاتر است وفقط از شوك به ياد آوردن ناگهاني خاطرات گذشته بود كه مي توانست حكارساز باشد از ان موقع بود كه سيل يادآوري ها و خاطرات بر سرم ريخته شد و من مات و مبهوت فقط نگاه مي كردم. مادر گاهي خودداري را از دست مي داد و گريه مي افتاد ياسمن و شهلا مرا به مكان هايي مي بردند كه قبل از ان با هم زياد رفته بوديم و از ان جا خاطره داشتيم هومن زياد با من صحبت مي كرد و هديه وسايلم را به من نشان مي داد و در مورد هر كدام توضيح مي داد تنها اتاقم بود كه دلگرمي خاصي بهم مي داد يك نوع حس امن اشنايي نسبت به لوازم داشتم بيشتر اوقات خود را در اتاقم حبس مي كردم و يا روي تراس مي نشستم و در مورد هويتم مي انديشيدم يك نوع بي خبري از تمام ان چه كه در اطرافمن بود داشتم كه هم خوشايند بود و هم ناخوشايند خوشايند به اين دليل كه بي خبري گاه ادم را تا مسير ابرها مي برد يك نوع سبك بالي و اين كه تعلقي به هيچ چيز و هيچ كس ندارد و ناخوشايند به اين دليل كه خودت هم نمي داني كيستي؟ گيج و منگ به ادم هاي اطرافت مي نگري و از محبت خالصانه اش مي ترسي
يك روز در تراس نشسته بودم و به گنجشكاني كه با سر و صداي فراوان از شاخه هاي درختان به سوي هم مي پريدند نگاه مي كردم . بهار بود و ريش گل و شكوفه ادم را سر مست مي كرد نگاهم به در حياط افتاد كه پدر و فرهاد وارد شدند وقتي فرهاد وارد حياط شد همان حس مبهمي كه هميشه با ديدنش در دلم مي افتاد پيدا شد. فرهاد به بالا نگاه كرد و سرش را به علامت سلام تكان داد لبخند محسوسي روي لبانم نشست مادر شاهد امدن فرهاد و لبخند من شد سريع از جايم برخاستم مادر فكر كرد كه من با ديدن فرهاد نكته اي را به يادم اوردم به كنارم امد و گفت:
- يادت مي ايد هستي؟ پسر عمه ماهرخت است. يادت است عيد منتظرش بودي كه از المان برگردد؟ دوستش داري نه؟
دست هاي مادربه روي شانه هايم فشرده شد نگاه گنگ و مبهمي به مادر انداختم و گفتم
- نه نمي شناسمش
تنها جرقه اي در مغزم روشن شد و زود به خاموشي گرائيد مادر نااميد به پدر و فرهاد كه به طبقه بالا امده بودند گفت:
- چه شد دكتر چه گفت:
پدر با مهرباني نگاهم كرد و
- دكتر مي گويد بايد يك مدت هستي را به مسافرت ببريم گفت برويم جايي كه برايش جالب است شايد ايد آور خاطراتش باشد
مادر گفت
- ما كه يك هفته تمام در باغ لواسان بوديم از ان جا بيشترين خاطرات را دارد ديگر كجا ببريمش كه بتواند كمكش كند؟
- خوب مي شود پري جان دكتر گفت اگر يك مدت دور از هياهو زندگي كند شايد بتواند فكر كند و حافظه اش را به دست بياورد
فرهاد گفت
- چه طور است يك مدت به شمال ببريمش پارسال به او خيلي خوش گذشت شايد كار ساز باشد
پدر و مادر نگاهي به هم انداختد و موافقت كردند.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 31

فرهاد به زحمت پدر و مادر را راضي نمود كه خودش مرا به شمال ببرد مادر به سختي رضايت داد به اين اميد كه فرهاد با عشق بي حدش بتواند مرا از ان بلاتكليفي نجات دهد. خودش هم مي خواست همراهم بيايد اما پدر گفته بود اگر تنها باشم بهتر است ولي باز دلش راضي نشده بود و ياسمن را همراهمان روانه كرد. ياسمن شوخ و شاد بود به دلم مي نشست و مي توانست مرا از ته دل بخنداند و فرهاد هم همين را مي خواست.
منظره هاي بديع و زيباي شمال مرا به رويا فرو برد كوهاي مه گرفته ارامشي عميق در درونم ايجاد مي كرد فرهاد ترانه هاي اشنا را همراه با خواننده اش و با صداي بلند مي خواند. صداي گرم و گيرايش به دلم مي نشست و تا قلبم رسوخ مي كرد. هر از چند گاهي نگاهي نافذ به من مي انداخت و لبخند مي زد. قيافه اش برايم آشنا بود. حس سر در گمي در وجودم احساسم را به اين طرف و آن طرف مي كشاند.
كوه هايي كه درختان رويشان نشسته بودند و ابرهايي كه به صورت مه بالاي سرشان در پرواز بودند هر لحظه نويد بارش باران را مي دادند. بوي رطوبت و برگ برايم دلچسب بود. نفس عميقي كشيدم و سرم را از پنجره ماشين بيرون بردم. فرهاد محزون مي خواند و ياسمن خوابيده بود. با صداي رعد و برق از جا پريدم و سرم را به داخل ماشين اوردم. به نيم رخ فرهاد نگاه كردم ابروهايش در هم گره خورده بود. آه چه قدر نيم رخ جذابش خواستني بود وقتي متوجه نگاه عميق من شد لبخندي زد كه چشم هايش نيز خنديدند. گفت:
- دلم براي نگاه هايت تنگ شده هستي ! يادت هست؟ آن روز كه خبر رفتنم را به تو دادم چه قدر گريه كردي؟
- يادم نيست
و دوباره سرم را به طرف شيشه ماشين چرخاندم. نم نم باران مرا به حال و هواي زيبايي فرو برد باران هاي شمال هميشه اول ارامند و بعد مثل آبي كه از ابكش رد مي شود سرعت مي گيرند.... باران شدت گرفت. تابلوي زيبايي در جلوي رويم قرار داشت جنگل مه گرفته و بارش باران چيزي كه من هميشه عاشقش بودم. دلم بي قرار شد فرهاد كه انگار از درونم با خبر بود فكرم را خواند و ارام ارام ماشين را به گوشه جاده هدايت نمود و كنار قهوه خانه كوچكي كه مثل يك كلبه در وسط يك جاده زير بارش باران شسته مي شد توقف كرد.
فرهاد پياده شد و مرا با سرعت و در حال دويدن به قهوه خانه رساند بوي قليان و عطر چاي دم كرده از گرفتگي چهره ام كاست. از پنجره كلبه آسمان و طبيعت بكر جاده را نگريستم. فرهاد كنارم ايستاد و دستي لابه لاي موهاي نمناكش كشيد و سپس با انگشتانش موهاي روي پيشاني مرا به بغل گوشم كشاند و گفت:
- تا نيم ساعت ديگر مي رسيم و تو مي تواني استراحت كني .بيا يك چاي بخور تا گرم شوي.
به اسمان نگريستم و گفتم:
- مادرم راست مي گويد كه من شما را دوست داشتم؟
- مادرت گفته؟
- بله گفت كه من شما را دوست دارم
- درسته هستي! قبل از اين كه اين بلا به سرت بيايد مرا دوست داشتي ولي حالا را نمي دانم. فكر كن ببين قلبت برايم تندتر مي زند؟؟
از گفته اش شور و هيجاني در قلبم به پا شد. دست هايش را روي شانه هايم گذاشت و محكم گفت:
- من دوستت دارم هستي جان ما براي اينده امان با هم قرار گذاشتيم! يادت مي آيد من به تو گفتم كه زود بر مي گردم و تو به من قول دادي مواظب خودت باشي؟ چرا به قولت عمل نكردي هستي من؟ آة هستي من.
هستي من چه قدر اين كلمه برايم آشني بود. چه قدر اين مردجوان شيرين سخن مي گفت! پرده هاي مبهمي در ذهنم در هم مي پيچيدند.
انگار كه خاطراتم با اين پرده ها به اين طرف و آن طرف ذهنم كشانده مي شد. سرم را در دستانم گرفتم فرهاد گفت:
- خستي شدي؟ برويم؟
سرم را تكان دادم و هر دو دوان دوان به طرف ماشين رفتيم. ياسمن چشمانش را گشود و با بي حالي گفت:
- كجا بوديد؟
روبروي دريا ايستادم و به ابي بيكرانش خيره شدم. زير لب گفتم:
- دريا؟ تو كه پاك و زلالي تو كه مغرور و مشوشي ! تو كه ابي هستي و من كه ارغواني ام و زندگي كه بي رنگ و مبهم است.
موج هاي سرگشته و اسير دريا مانند دختري خشمگين كه موهاي بافته اش را رها كرده باشد كف آلود به جلوي پايم مي رسيدند و خسته و پر التهاب پا پس مي كشيدند
ياسمن ژاكت نازكي به روي شانه ام انداخت لبخند گرمي زد و گفت:
- هستي جان خسته شدي؟ كافي است ديگر بيا برويم توي ساختمان
با چشم اطرافم را كاويدم و گفتم:
- برادرت كو؟
- الان بر مي گردد رفته خريد.
بعد با حسرت نگاهم كرد و گفت:
- يادت مي ايد هستي؟ پارسال سيزده بدر با شهلا و تو پسرها را در اب انداختيم؟ و بعد هم در حمام را به رويشان قفل كرديم؟
از سخنان ياسمن گرمي خاصي در وجودم پر شد و گفتم:
- من و تو اين كارها را كرديم؟
ياسي دستش را دور كمرم حلقه كرده و گفت:
- بله هستي جان با من و شهلا دختر عمه شهين ! يادت بياور هستي كمي فكر كن!
خنديدم و گفتم:
- چه قدر كارهاي شيطنت باري كرديم نه يادم نمي آيد.
ذهنم پر از ابهام بود روي پله هاي ويلا نشستم و سعي كردم كه به يادم بياورم كه چند پسر را به وسط اب پرد كرده باشم و بعد هم انها را در حمام زنداني كرده باشيم. در سرم ابرهاي سفيد پديدار شدند تمركز كردم از ويلايي كه در ان بوديم به طور مبهم چفت در حمام در خاطرم امد اما ان هم با سرعت محو شد
فرهاد كنار ساحل برايم زير اندازي انداخت هوا صاف بود و ستارگان مي درخشيدند ياسمن به داخل ويلا رفت تا تخمه و چاي بياورد فرهاد چوب ها را روي هم گذاشت و انها را اتش زد چهره اش در پناه نور اتش معصومانه به نظر مي رسيد گفت:
- دو سال پيش يادت هست كه چهارشنبه سوري از روي اتش پريديم؟
و چون جوابي نشنيد با ژست خاص خودش گيتارش را در دست گرفت و شروع به نواختن آن كرد. اواي جادوئي اش سحرم كرد.و به دريا نگريستم ترس مبهمي از صداي دريا در جانم نشست . پاهايم را در بغل جمع كردم دست هايم را به دور پاهايم قلاب نمودم فرهاد دست از نواختن كشيد و به من نگريست و در كنارم جاي گرفت
لبخندي زد و گفت
- هنوز هم هنگام شب از صداي دريا مي ترسي؟
گفتم:
-آره
- من كه بهت گفتم تا من در كنارت هستم از چيزي نترس هستي من
در كنارش انگار در پناه امني بودم گفتم:
- برايم بزن
- چه آهنگي
ياسمن از راه رسيد و سيني بيسكويتي و فلاكس چاي را روي زير انداز نهاد و گفت:
- برايش همان ترانه اي را بخوان كه در خانه ورد زبانت است
فرهاد لبخند محوي زد و نگاه ارام و نافذش را به من دوخت و شروع به خواندن كرد
ساغر هستي من
همه هستي من
مثل يك كبوتر عشقي نشستي به دل من
همه بود و نبود
بهترين شعر سرود
تو عزيزي واسه كوي قلبم مثل رود
شب و روزم
ساز و سوزم
خط به خط غزل غزل
تو رو خواندن
با تو موندن دل به دل بغل بغل
او با چشمان بسته مي زد و مي خواند و من در درياي ارام كه در تاريكي شب و همناك مي نمود مي نگريستم.
سرم به شدت درد مي كرد از گرماي تنم مي سوختم. هر چند لحظه خنكي دلچسبي را روي پيشاني ام احساس مي كردم و خنكاي اب كه پاهايم در ان غوطه ور بودند صداي فرهاد دلواپس و نگران بود. دائم زير لب دعا مي خواند و صداي ياسمن كه پر از تشويش بود و از فرهاد مي پرسيد:
- پس اين دكتر كجا مانده ؟ چرا نيامد؟
- دير نكرده مگر باران اين جا را نمي بيني؟ مثل سيل روي سر ادم خراب ميشود
و ياسمن غريد:
- اگر طوري اش بشود جواب دايي و زندايي را چه بدهيم؟ تقصير تو بود نبايد با ان ساز و اوازت اين قدر به او فشار مي اوردي بعد از خواندن تو اين طور شد
و فرهاد گفت:
- خوب مي شود نگران نباش به نظر من كه اين تب علامت خوبي است
با تزريق امپول به خواب رفتم . خوابي عميق و ارامش بخش در خواب ديدم كه من و فرهاد بالاي كوهي ايستاديم زير پاهايمان جنگلي انبوه بود. تكه هاي ابر در زمينه اسمان جا به جا مي شدند و مه غليطي از دامنه كوه سينه خيز خود را به جنگل مي رساند. صداي شر شر ابشاري موسيقي زيبايي مي نواخت من و فرهاد سرخوش و شاد به دنبال هم مثل قطعات ابر شناور در مه غليظي حركت مي كرديم اما دققه اي بعد من فرهاد را در ميان جنگل مه الود گم كردم. از ترس و دلهره فرياد كشيدم او را صدا زدم آن قدر احساس تنهايي ام وحشتناك بود كه پي در پي فرهاد را مي خواندم ناگهان با ديدن دختري كه به دنبال فرهاد روان بود خشكم زد. خودش بود. رها بود كه دست فرهاد را در دست داشت و محكم او را مي كشيد. قدم هاي فرهاد گاه به سوي من و گاه به سوي رها مي رفت تا اين كه رها قدرذتمند و پر زود فرهاد را به دره پايين جنگل پرتاب كرد از خنده هاي وحشتناك رها من مي ناليدم فرهاد را ديدم كه زخمي و مجروح پايين سنگ ها افتاده است و من ان بالا فقط جيغ مي كشيدم و فرهاد را صدا مي زدم
سرم پر درد و سنگين و تنم لرزان و خسته در اغوش كشي فشرده مي شد. نوازش دست هايي را به روي سرم احساس مي كردم چشم هايم را گشودم فرهاد كنارم نشسته بود و به ارامي مي گريست. ياسمن به زود اب پرتغال را به دهانم نزديك كرد و با صداي بغض الود گفت:
- هستي جان بخور حالت را جا مي اورد.
چشم هاي هر دو نگران و اشك الود به من دوخته شده بود در رختخواب دراز كشيدم وياسمن ارام بالش را زير سرم نهاد كه فرهاد گفت:
- آن قدر جيغ مي كشيدي و مرا صداي مي زدي كه كم مانده بود من هم از ترس از دست دادنت سكته كنم
حرف هاي فرهاد باعث خجالت من مي شد دور گردنم زنجيري كشانده مي شد. دست بردم و زنجير را از دور گردنم باز كردم در دستم قلب فرمزي بود كه دور تا دور آن را نگين هاي سفيد احاطه كرده بود اه كشيدم فرهاد و ياسمن به دقت مرا زير نظر داشتند به سقف خيره شدم يادم امد كه رها دختر داريوش اميري بود همان كسي كه با چشم هايش فرهاد را مي طلبيد و موقع حرف زدن با فرهاد ادا و اطوارهايش تمام ناشدني بود اه كشيدم از ياد اوري ويلاي پدر مسعود و بعد از ان باغ لواسان و سوار شدنم بر اسب و افتادنم به تلخي گريستم. فرهاد و ياسمن كه فكر مي كردند ديدن گردنبند كمي به ذهنيت من كمك كرده است خوشحال روبرويم نشستند و فرهاد گفت:
- هستي جان خدا را شكر كه تبت قطع شده خوبي؟
سرم را تكان دادم و او ادامه داد:
- يادت هست هستي گوشواره هايت را امانت به من سپردي ان شب در اشپزخانه ما و من عيد همان سال اين گردنبند را برايت عيدي خريدم و قول دادم انگشترش را روز نامزديمان در انگشتت بنشانم؟
دلواپس و نگران چشم به دهان من دوخت همه چيز مثل پرده در برابر چشمانم كشيده مي شد با خود انديشيدم ان روز كه من از اسب افتادم و سرم به سنگ خورد اخرين لحظه فرهاد را ديدم اره من منتظر بودم كه او از سفر بيايد از ياداوري انتظار تلخ و كشنده و دوباره هجوم اشك به ديدگانم امد گريستم و با ديدن فرهاد و ياسمن كه به من چشم دوخته بودند گفتم:
- چه قدر انتظار ديدنت طول كشيد فرهاد من خيلي چشم انتظارت بودم دلم برايت تنگ شده بود
فرهاد ناباورانه دستان مرا از هم گشود و روي صورتش گذاشت و گفت:
- آه هستي! يادت امد كه من سفر بودم؟
سرم را تكان دادم ياسمن از خوشحالي مرا در آغوش گرفت و گريست هر سه با هم مي گريستيم ديدني بود! ياسمن پي در پي مرا مي بوسيد و فرهاد خدا را شكر مي كرد بعد رو به ياسمن كرد وفگت
- نگفتم؟ هستي با ديدن گردنبند پي به خاطراتش مي برد؟ بايد با ديدن گردنبند به ياد عشق و قرارمان مي افتاد
و سپس سرزنش كنان رو به من كرد و گفت:
- تو چه كار كردي دختر همه مار ا نصف جان كردي.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 34

ناباورانه به مادر خيره شدم و گفتم:
- چي؟هديه باردار است؟ يعني من دارم خاله مي شوم؟
- بله باردار است. طفلك بدجور ضعيف شده اگر ميخواهي به ان جا بروي اين ظرف غذا را برايش ببر نمي تواند غذا درست كند با خوشحالي لباس هايم را پوشيدم و سر راه براي هديه كادوئي تهيه كردم و با يك سبد گل در خانه شان را به صدا در اوردم تا در را گشود بوسه اي بر گونه اش نشاندم و گفتم:
- مبارك باشد خواهر عزيزم نمي داني چه قدر انتظار اين روز را مي كشيدم.
كنار رفت و من به داخل خانه رفتم كادوام را به دستش دادم به نظرم كمي لاغرتر شده بود دستم را در دستش گرفت و گفت
- چه خبر هستي جان؟ مادر و پدر و هومن خوبند؟
- همه خوبند اين غذا را مادر برايت فرستاد و گفت كه هر روز برايت غذا مي فرستد.
مسعود وارد شد برخاستم و سلام كردم خنديد و گفت
- خوشحالي هستي خانم
- دارم خاله مي شوم مگر تو خوشحال نيستي؟
- من؟ دارم روي ابرها سير مي كنم راستي خوب حال پسر خاله ما را گرفتي هنوز تصميمت عوض نشده
- نه لطفا بهش بگو پايش را از زندگي من بيرون بكشد همين طوري هم هر روز با مادر مرافعه دارم
- تسليم هستي جان من بروم برايت چاي و ميوه بياورم
نفسم را با آه بلندي بيرون دادم هديه پرسيد
- از فرهاد چه خبر؟
- با اين كه يك ماه از رفتنش مي گذرد دلم به اندازه ده سال برايش تنگ شده خبر دارم كه به عمه تلفن كرده است
- به تو چي؟
- نه هنوز با رفتاري كه من در فرودگاه با او كردم توقع تماس گرفتن را ندارم همين كه بدانم حالش خوب است كافي است.
- اشكالي ندارد هستي جان گاه قهر و عتاب بيشتر از مهر و محبت چاره ساز است. مادر چي؟ نتوانستي راضي اش كني؟
- نه اصلا به من رو نمي دهد كه در اين مورد با او صحبت كنم. حرفش يك كلام است تا پدر هم حرفي مي زند زود دستش به روي قلبش مي رود و شروع مي كند به فيلم بازي كردن و داد و فغان راه مي اندازد. طفلك هومن هم اگر از من طرفداري كند زود او را متهم مي كند كه سنگ خودش را به سينه مي زند ماجرايي داريم هديه
- در مورد مادر اين طور حرف نزن او مادر است و صلاح تو را مي خواهد
- براي همين دوست ندارم علي رغم ميل مادر ازدواج كنم من به دعاي خير پدر و مادر اعتقاد دارد. فرهاد برايم خيلي عزيز است اما به همان اندازه مادر هم محترم است
هديه گفت
- مي دانم عزيز دلم به خدا توكل كن و گشودن اين گره را به خدا و زمان بسپار زمان همه چيز را حل مي كند حالا هم بلند شو تا نهار خوشمزه مادر را بخوريم
مادر و پدر و هومن به جشن عروسي پسر همكار پدرم رفته بودند و من در خانه تنها بودم به سراغ دفتر رفتم و عكس فرهاد را از لابهلاي گلبرگ هاي فراواني كه خشك شده بودند برداشتم و نگريستم دلم گرفته بود شديدا نياز به هم صحبتي اش را داشتم
از فكر اين كه فرهاد الان كجاست ايا واقعا راست گفته و به ماموريت رفته يا اين كه با رها است ديوانه وار گريه مي كردم. مي دانستم كه رها تعلق خاطر عميقي به فرهاد پيدا كرده است و دست بردار نيست. با امكانات و ثروتي كه پدرش داشت راحت مي توانست فرهاد را به طرف خود بكشاند نه اين كه ثروت پدرش خودش كم بود اما پدر رها چيزي داشت كه فرهاد به دنبالش بود و او موفقيت شغلي دلخواه فرهاد در رابطه با تحصيلش بود
ياد اخرين نگاه غمگينش در فرودگاه اتش به دلم مي زد خيلي وقت بود كه با مادر جدي صحبت نكرده بودم به نظرم با داشتن رقيبي چون رها دلاش كردن بي فايده بود و اين خود فرهاد بود كه بايد به طور جدي براي به دست اوردن من تلاش مي كرد نمي دانستم چرا اين قدر يقينم نسبت به عشق فرهاد كم شده بود شايد به اين خاطر كه نزديك به دو ماه بود از رفتنش مي گذشت و حتي تلفني به من نكرده بود
با صداي زنگ تلفن از جا پريدم حتما مادر بود كه مي خواست دلشوره اش را با تلفن كردن كاهش دهد. وقتي گوشي را برداشتم اول صداي در هم تلفن و بعد صداي فرياد گونه فرهاد در گوشم پيچيد
- الو هستي سلام منم فرهاد
از خوشحالي نزديك به غش كردن بودم ولي شديدا خود را كنترل كردم و گفتم
- سلام حالت چه طوره؟
- خوبم توچه طوري؟ خوش مي گذره؟ چه خبر؟
پوزخندي زدم و گفتم:
- فكر كنم به تو بيشتر خوش مي گذرد.
فرهاد از لحن سرد و بي اعتناي من وا رفته بود گفت
- انگار بد موقع مزاحمت شدم هستي. ياسمن گفت كه اين موقع تنهايي مي خواستم با تو صحبت كنم ولي انگار حوصله نداري
- از راه دور با تلفن پر هزينه چه مي خواهي بگويي؟ در ضمن من يك كم خسته ام
- خسته اي؟ خستگي سر كار از بابت پذيرايي از خواستگار جديد است؟
- باز اين ياسمن نتوانسته جلوي زبانش را بگيرد ببينم چه طور وقتي شما با يك دختر خانم به سفر مي رويد من در مورد پذيرفتن خواستگارم بايد خسته باشم؟
- تو چت شه هستي؟ حالا فهميدم خيلي عوض شدي به من كه اميري با دخترش همراه من بود مگر من ازشان دعوتكردم؟ انها به خانه خواهر اميري رفتند و من ازشان خبر ندارم باور كن هستي
- باشه گفتم كه براي من مهم نيست
- باشه هر طوري راحتي من زنگ زدم كه موفقيتم را بهت اطلاع بدهم
- تبريك مي گويم ممنون كه زنگ زدي خداحافظ
و گوشي را محكم به روي دستگاه كوبيدم باورم نمي شد كه اين من بودم كه سرسختانه با فرهاد لجبازي مي كردم انگار نه انگار كه يك ربع پيش به خاطر دلتنگي او مي گريستم و حالا اين قدر سرد و جدي با او برخورد كرده بودم. دست خودم نبود فكر همراهي رها با فرهاد ديوانه ام مي كرد حداقل مي دانستم دلم سنگ اين بار مثل دل مادرم شده...سرم را روي بالشم گذاشتم و از ته دل گريستم.
(ادامه دارد......)

قسمت سي و چهارم
موضوع تماس فرهاد را به ياسمن گفتم. ياسمن مثل خواهري دلسوز از حق برادرش دفاع كرد وگفت:
- يعني چه هستي اين چه رفتاري است كه با فرهاد در پيش گرفته اي؟ چرا مثل بچه ها شدي؟
- ببخشيد كه يك چيزي هم بدهكار شدم. چه طور بار اول كه رفت تند تند زنگ مي زد و از من خبر مي گرفت و حالا اقا بعد از دو ماه كه انجا سرش گرم بوده ناگهان با شنيدن اسم خواستگارم به ياد من افتاده؟
ياسمن هاج و واج به من نگاه كرد و گفت
- اما فرهاد چند بار زنگ زده و مادرت گفته تو خانه نيستي وقتي فرهاد گفته به هستي بگوييد من زنگ زدم مادرت گفته هستي سرش شلوغ است و در تدارك پذيرفتن خواستگار جديد است. تو هم اصلا پيگير نشدي و نخواستي كه بداني فرهاد چي ......
حيران و ناباور از رفتار مادرم شرمنده شدم ياسمن حرف را عوض كرد و گفت
- حالا اين خواستگارت كي قرار است بيايد ؟ همان مهران دوست هومن است؟
- چه مي دانم اره همان مهران است كه چند بار دم در خانه با هم ديديمش چند وقتي است كه پيله شده است من به خود هومن گفتم كه بهش بگويد جواب من منفي است اما خودش زنگ زده به مادرم و قرار گذاشته.
- و مادر تو هم كه از خدايش است كه همه به خواستگاري تو بيايند جز فرهاد.
- اين هم از شانس بد من است همه خواستگارانم به دل مامان مي نشينند الا فرهاد.
- دلم براي فرهاد مي سوزد طفلك برادرم
محكم پاسخ دادم:
- اما من زير بار نمي روم ان قدر لجبازي مي كنم تا مادر را شكست بدهم
ياسمن با شادي گفت:
- خدا كند كه تو و فرهاد به هم برسيد
با شيطنت گفتم:
- تو غصه من و فرهاد را مي خوري؟ يا دلت شور خودت و هومن را مي زند؟
- بگذار اول تكليف شما دو تا مشخص شود تا بعد نوبت ما برسد
با اين وضع و اوضاع دارم فكر هومن را از سرم بيرون مي كنم . نه هومن مثل فرهاد كشسته و مرده من است و نه من مثل تو مي توانم به پاي مادرت بيافتم مادرت زن سرسخت و يكدنده اي است! طفلك من و برادرم
**
__________________
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 40

سرماي بدي در تنم خانه كرده بود به نظرم در زمان گفتگوي با مهران زياد در معرض باد قرار داشتم و چون لباس گرمي تنم نبود به شدت سرما خورده بودم. اهميتي ندادم.
چند روز گذشت و به دكتر مراجعه نكردم هر چه مادرم حرص مي خورد برايث اين كه حرفم را به كرسي بنشانم حتي از خوردن يك فرص هم خودداري كردم تا اين كه روز چهارم ضعف شديدي تمام بدنم را گرفت. پاهايم بي حس بودند و قدرت بلند شدن از بسترم را نداشتم اه و ناله هايم را فقط خودم مي شنيدم تا اين كه تب شديدي تمام بدنم را در خود سوزاند انگار كه در عالم ديگري بودم هاله اي از مه در اطرافم بود خسته بودم و ضعف و درد قدرت جسماني ام را كاهش داده بود ان قدر گرمم بود كه دهانم خشك شده بود فرهاد را مي ديدم كه پشت به من كرده و آهسته قدم بر مي دارد دنبالش دويدم مي خواستم تمام عقده هاي دلم را يك حا سرش خالي كنم با شدت تمام دستم را به بازويش چسباندم و به طرف خودم كشاندمش آه خدايا چه مي ديديم؟? فرهاد من قلبي در سينه نداشت و جاي قلبش در سينه خالي بود و به طرز چندش آوري خودنمايي مي كرد وحشت زده فرياد كشيدم و فرهاد را صدا زدم اه سرم به قدر خنك شد انگار كه پاهايم را هم در استخر اب فرو كرده بودم. گيج و سردرگم به دنبال رويايم مي گشتم اما در سرم صداي مادر بود. ناي گشودن چشم هايم را نداشتم اما گوشهايم صداي مادر را مي شنيد كه غمگين و ناراحت با مردي كه دكتر مي ناميدش صحبت مي كرد و دست پر مهر پدر را كه موهايم را نوازش مي داد و آرام قربان صدقه ام مي رفت احساس مي كردم.
بعد از لحظاتي دوباره به خواب عميقي فرو رفتم كه همه متاثر از داروهاي تزريق شده بود يك روز و يك شب هيچ نفهميدم وقتي حالم بهتر شد كاملا زار و زرد شده بودم از مادر شنيدم كه دكتر بيماري ام را تب و لرز همراه با شوك عصبي تشخيص داده است مادر لباس مناسبي به تنم پوشاند و مار روي صندلي تراس نشاند برايم چاي داغي آورد و گفت:
- بعد از سه چهار روز خوابيدن در رختخواب هواي تازه برايت خوب است
حياط سوت و كور از صداي پرندگان بود درختان برهنه و عور خود را اماده خواب زمستاني مي كردند مادر كنارم نشست و ژاكت را محكم تر به دورم پيچيد و بغض كنان گفت
- تا كي مي خواهي با خودت اين طور كني كافي نيست؟
نگاه بي رمقي را به شاخه هاي خشك درختي كه كلاغي روي آن لانه كرده بود دوختم و گفتم:
- گيجم مامان درتس است كه راه مي روم نفسم مي كشم و زندگي مي كنم اما سردرگم و گيجم شما بگوييد من چه كار كنم
- آخر اين چه زندگي است هستي؟ تو داري خودت را از بين مي بري هم خودت را هم من و پدرت را. اين چند روز كه در خواب آه و ناله مي كردي و فرهاد را صدا مي زدي من و پدرت از غصه مرديم اخر چرا بايد دختر دسته گلمان را ببينيم كه اين طور غصه مي خورد تو ديگر وفاداري را به عشقت ثابت كردي اين قدر كه تو غصه خوردي فرهاد به فكر تو بود؟ اگر لحظه هاي اخر رفتن فرهاد راضي شدم كه با او نامزد شوي به خاطر اين بود كه بشناسي اش ولي اگر الان بيايد و جلوي پايم زار بزند محال است كه دستت را در دستش بگذارم.
- چرا؟ براي اين كه بي خبر رفت؟ شايد دليلي داشته مادر چرا كينه شما تمام نا شدني است؟ چرا گناه مادرش را به پاي او مي نويسيد؟
دستش را بي حوصله در هوا تكان داد و گفت:
- من نمي دانم هستي نمي دانم چرا؟ اصلا دلم راضي به اين ازدواج نمي شود
نگاهم را امتداد دادم و به اسمان خيره شدم افتاب بي رمق اخر پاييز دلچسب به پوستم مي خورد سرم را پايين انداختم و با دگمه لباسم بازي كردم تا مادر متوجه پرده اشكي كه چشمانم را پوشانده بود نشود مادر با احتياط و ارام ادامه داد:
- مهران يواشكي چند باز از هومن حالت را رسيده و گفته كه به تو نگويد اين طور كه از گفته هايش پيداست به تو قول داده كه تا خودت نخواهي پيدايش نشود
- پسر فهميده و با شخصيتي است هيچ نمي دانستم اين قدر منطقي است
مادر با اشتياق گفت:
- خوب عزيز دلم اگر پسر خوبي است چرا ردش مي كني ؟ بگذار بيايد جلو باور كن هستي اوست كه تو را مي فهمد و خوشبخت مي كند همين اول كاري ديدي با چه شعور و درك بالايي با تو صحبت كرد؟
- فرهاد....
نگذاشت بقيه جمله ام را ادامه دهم و گفت
- بس كن هستي اين قدر سنگ اين پسره حيله گر را به سينه نزن نديدي چه طور با رها رفت و امد مي كرد؟ بار اخر هم كه خوب براي رها جانش زد و خواند. تو چه قدر ساده اي هستي تو نمي بيني كه با پدر رها و حتي خود رها به المان مي رود مي آيد؟ ان وقت باز هم هوادارش هستي؟ تا كي مي خواهي بنشيني و تماشا كني كه اين طور با احساسات بازي كند دست اخر هم با يك عطر و دو تا بلوز دهنت را ببندد؟ مهران را قبول كن و تو دهني محكمي به فرهاد بزن.
با بي حالي به مادر نگريستم با اشتياق منتظر جواب من بود اما من خسته بودم از غرغرهاي مامان از پيله كردن هايش از نگاه هاي دلسوزانه اش و از كينه تمام ناشدني اش از عمه از همه خسته بودم از خواهش هاي ياسمن كه دائما زير گوشم مي خواند كه نا اميد نشوم از دلسوزي هاي شهلا از سماجت شهريار و مهران و در آخر از بي خبري از فرهاد آه چه قدر قلبم مي سوخت دلم مي خواست مي سوزانمش فكر اين كه الان با رها در المان خوش است و من اين طور نا اميد و خسته در ياس و سردرگمي دست و پا مي زنم و يكه و تنها جلوي همه به خاطر عشقمان ايستادم قلبم را به اتش مي كشيد و دلم مي خواست غرورش را مي شكستم وزماني كه باز مي گشت و من و مهران را با هم مي ديد من غرور و احساس خرد شده اش را مي ديدم و آن قوت تكه هاي غرور و احساس پاك من به هم پيوند مي خورد. مادر منتظر عكس العمل من بود برخاستم و با خونسردي گفتم:
- من موافقم مادر. بگو همين امشب بيايد بي سر و صدا اول خواستگاري و بعد هم نامزدي همين امشب تمام شود مادر همين امشب.
مادر با خوشحالي برخواست و مرا در اغوشش گرفت و گفت:
- خدا را شكر كه سر عقل امدي برو استراحت كن كه براي امشب اماده باشي من ناهارت را برايت مي اورم
مادر را به عقب راندم و با بغض به اتاقم رفتم خودم را در ائينه تماشا كردم
- تو چت شده هستي يعني اين قدر ضعيف شدي كه مي خواهي با كمي فشار مادرت عشقت را بفروشي؟
اشك هايم سر خورد و پايين امدند انگار طلسم شده بودم انگار قلبي در سينه براي فرهاد نداشتم هر چه بود غرور له شده و احساس بازي داده شده و لجبازي بود چشمم به قاب اهدايي فرهاد خورد با مشت به شيشه اش كوبيدم و گفتم:
- لعنت به تو فرهاد لعنت به عشق مسخره ات لعنت به شاه بيت زندگي ات لعنت به تو...
دستم را خون پوشاند و شيشه هاي قاب به روي زمين ولو شده بود مادر ناهارم را اورد و چشمش به قاب و تكه هاي خرد شده شيشه افتاد سرش را تكان داد و رفت وسايل پانسمان را اورد با خودش غر مي زد و به بخت و اقبال خودش و من ناسزا مي گفت
هديه به اتاقم امد هاله را به روي پاهايم خواباند و گفت
- با عجله تصميم نگير هستي مهران پسر خوبي است نمي دانم به اندازه فرهاد دوستت دارد يا نه اما تو چه؟ به اندازه اي دوستش داري كه بتواني مهر فرهاد را از قلبت بيرون كني؟ هر چه باشد تو او را به حريم خودت راه مي دهي ايا حريم تو براي مهران خواهد بود؟ منظورم حريم فكر و ذهن و قلب و دلت است خواهر عزيزم.
به صورتش كه از خوشبختي برق مي زد نگاه كردم چه قدر برايش از احساس من گفتن اسان بود كسي نمي دانست چه به روز من امده بود از وقتي فرهاد با اميري اشنا شده بود زندگي ام به هم ريخته بود. دست هاي كوچك هاله را در دست گرفتم انگشتم را محكم در مشتش گرفت و با چشمان عسلي اش به صورتم نگاه كرد و دست و پا زد بغلش كردم و بوسيدمش هديه منتظر جواب من بود گفتم:
- من راضي ام هديه! عشق را بعد از ازدواج مي خواهم بيابم ديگر به عشق و احساس قبل از ازدواج اعتقادي ندارم شايد مهران بتواند مرا خوشبخت كند و اگر هم چنين نشود حداقل از اين بلاتكليفي و از همه مهمتر از پيله هاي مادر خلاص مي شوم باور كن ديدن قيافه مادر دلم را به شور مي اندازد ديگر حوصله موعظه هايش را ندارم بگذار با مهران نامزد شوم و واقعا راحت شوم
سرش را تكان داد و گفت
-يعني به خاطر مادر داري از عشق و احساست چشم مي پوشي؟
- آره هديه من خودم را كشتم تا مادر دلش نرم شد كه فرهاد جلو بيايد اما چه شد؟ فرهاد بي خبر رفت ديگر خسته شدم مرگ يك بار شيون هم يك بار حوصله عشق و عاشقي را ندارم و بگذار برود پي كارش
هديه گفت:
- اميدوارم خوشبخت شوي
و مرا در اغوش گرفت و كمي نگه داشت سپس شروع كرد به موهايم ور رفتم مادر لباسم را به اتاقم اورد و به تنم پوشاند نمي دانم در عرض يك نصف روز چه طور خانه را تميز كرد و ميوه و شيريني گرفت ودايي و عمو و عمه هايم را دعوت كرد كارهايي كه اگر وقت عادي بود از يك هفته قبل برنامه ريزي مي كرد و وسواس نشان مي داد زنگ تلفن اتاقم خبر از پايان انتظارم مي داد اه نه! كاش به جاي ياسمن كه گريه كنان از من مي خواست اين اشتباه را مرتكب نشوم فرهاد بود فرهاد بود كه مي گفت هستي ما داريم به خانه تان مي اييم اماده باش اما نه ياسمن بود و سپس عمه كه گوشي را گرفت و گفت
- هستي جان فهراد را به من ببخش عزيزم من مطمئنم كه مشكلي برايش پيش امده كه نتوانسته تماس بگيرد كاري نكن كه يك عمر حسرت را براي خودت و فرهاد بخري... هستي؟ چرا جواب نمي دهي؟ هستي؟
گوشي را روي دستگاهش قرار دادم دلم از سنگ شده بود باز هم فرهاد را مي خواستم اما او كجا بود به تنها چيزي كه فكر مي كردم خريدن دوباره ابرو و غرورم بود.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 35

خوشبختانه تا مدتي مادر از ترس جواب منفي من به مهران سر به سرم نمي گذاشت و من خود را اماده مي كردم كه به استقبال فرهاد بروم خوشحالي از تمام زواياي چهره ام پيدا بود. صورتم برق مي زد و چشمانم هر لحظه انتظار ديدن فرهاد را مي كشيدند خود را قانع كرده بودم كه فرهاد راست مي گويد دليلي نداشته كه با رها همراه شود و المان را بگردد. ولي وقتي ياد نگاه هاي ملتمس و گيراي رها به فرهاد مي افتادم و ياد پيشنها د اميري به او تمام بدنم به لرزشي مي افتاد كه دلشوره خفه ام مي كرد. وقتي كه عمه با ساده لوحي تمام به من زنگ زد و گفت فرهاد فردا به ايران باز مي گردد جيغ كشيدم و از خوشحالي دستم را گاز گرفتم اما وقتي گفت با رها و پدرش مي ايد كه اي كاش نمي گفت تمام ذوق و شوق من فرو نشست و مثل توپ پربادي خالي شدم. تمام سو ظن هايم شدت گرفت مطمئن بودم كه اين ها همه نقشه هاي رهاست كه فرهاد را در رودربايستي گير بياندازد و دل مرا بسوزاند . روز موعود از لح فرهاد به فرودگاه نرفتم مي دانستم كه فرهاد ناراحت مي شود و رها يك قدم ديگر جلو مي ايد اما دلم نمي خواست بروم مادر كه از حسياسيت من نسبت به رها اگاه شده بود دائم كوكم مي كرد كه مردها همه همين طور هستند خود سر و بي وفايند حيف تو! نگفتم كه فرهاد مرد زندگي نيست! اون رهاي ني قيلان و بي رنگ و رو كه با يك من كرم پودر و سرخاب سفيد اب خود را رنگ و لعاب مي دهد از تو ارزشش بيشتر است؟
خود را به نشنيدن مي زدم اما از درون مي سوختم. اه خدايا چه قدر عمه من ساده بود روزي كه فرها د مي خواست بيايد دوباره با سادگي تمام زنگ زد و همه ما را براي شام دعوت نمود و گفت كه فرهاد در كارش موفق شده و مي خواهد از اميري و دخترش نيز دعوت كند كه هم تشكر كند هم به نوعي دم اميري را ببيند. و من دوباره روي دنده لج افتادم . نمي ايم.
مادر و پدر و هومن شيك و اماده در حالي كه سبد گل بزرگي را كه سفارش داده بودند تا دم در حمل مي كردند از خانه خارج شدند. هومن چه قدر سعي نمود كه مرا به رفتن راضي كند و گفت نبايد حساسيت الكي به خرج دهم و رها هم مثل ما مهمان است. من به خانه عمه ام مي روم و او در هر حال يك غريبه است و من نبايد با اين لجبازي هايم راه را براي رقيب صاف كنم. و پدر حرص مي خورد و از من مي خواست به احترام عمه ماهرخ هم كه شده حاضر شوم و بروم و مادر سر هر دوي انها داد كشيد كه:
- خوب نمي ايد راحتش بگذاريد به نفعش هم هست كه نيايد در دلم از همه متنفر بودم از پدر مادر عمه رها و فرهاد كه احساسم را نمي فهميد به اتاقم رفتم و خود را سرگرم ساختم به طور حتم الان رسيده بودند و خانه عمه شلوغ و پرجمعيت بود صداي زنگ تلفن بلند شد ياسمن بود كه گله مي كرد چرا نرفته ام گفتم
- حوصله ندارم خودم فردا مي ايدم و از دل فرهاد در مياورم
ياسمن ناراحت شد و گفت:
- خيلي عوض شدي هستي!
گوشي را شهلا قاپيد و گفت
- خاك تو سرت هستي ناز مي كني و ميدان را براي عشوه هاي طرف خالي مي گذاري بيا ببين چه اور و اطوارهايي ميايد مادرت مي گويد مريض هستي اره؟
- نه بابا حوصله ديدن رها را ندارم
- يعني چه ؟ لوس بازي در نيار بلند شو و بيا
- فرهاد چه كار مي كند
- قيافه ديدني است.پكر يك گوشه نشسته و حرص مي خورد. وقتي تو به فرودگاه نيامدي و ديد كه همراه دايي اينا نيستي به اتاقش رفت فكر كنم تا من تلفن را قطع كنم او زنگ بزند هستي ديوانه اي به خدا فرهاد خيلي دوستت دارد
- رها چه مي كند
- هيچ ناخن مي جود. چشم به پله ها دوخته كه كي فرهاد پايين مي ايد عصبي و چشم انتظار است
تلفن را بعد از خداحافظي قطع كردم و دو شاخه را نيز كشيدم كه فرهاد فرصت تماس نداشته باشد علت اين همه دلگيري ام را از فرهاد نمي دانستم . البته چه علتي بهتر از رها؟
آن قدر در فكر بودم و ارام به ساندويچم گاز مي زدم كه انگار زمان از حركت باز ايستاده بود با صداي زنگ در حياط به شدت از جا پريدم هراسان ساندويچ را به روي ميز پرت كردم و به طرف ايفون رفتم. فرهاد پشت در بود دگمه ايفون را فشار دادم و با خونسردي به خوردن بقيه ساندويچم مشغول شدم. در دلم غوغايي به پا بود قلبم تندتر از هميشه مي زد و ان قدر هيجان داشتم كه دستانم يخ كرده بود. در باز شد و قامت بلند و هيكل ورزيده اش چارچوب را پوشاند. برخاستم و سلام كردم به نظرم صورتش لاغرتر و كشيده تر شده بود كمي هم رنگ و رويش پريده به نظرم مي امد يك دسته گل مريم را به طرفم گرفت و گفت
- سلام هستي خانم خير مقدم خوش امديد
سپس خود را روي مبل انداخت و گفت
- دفعه اول كه از سفر برگشتم با افتادنت از اسب از من استقبال كردي اين هم از دفعه دوم فكر نمي كردم اين قدر بي معرفت باشي انتظار داشتم در فرودگاه يا حداقل زودتر از همه در خانه مان ببينمت!
- چه پر توقع!مريض بودم
لنگه ابرويش را بالا داد و نگاهم كرد وگفت
- اهان مريض هستي! مريضي و ساندويچ با اين همه سس مي خوري؟
و گازي به ساندويچ زد و گفت
- خوشمزه است خوب بگذريم حالا حالت خوب است؟
خوبم تو چه طوري؟
- از احوالپرسي هاي تو بد نيستم! چرا نيامدي خانه مان؟ حتما بايد به دنبالت بيايم حالا من پر توقع ام يا تو؟
- ازت دلخور بودم حوصله نداشتم با دلخوري ازت استقبال كنم
- ازم دلخوري؟ چرا؟
پاسخي ندادم برخاست و با دلخوري كمي قدم زد و گفت
- چرا جواب نمي دهي گفتم چرا از من دلخوري؟
- خودت مي داني براي چه مي پرسي؟
- هم مي دانم هم نمي خواهم در موردش حرف بزنيم تو را به خدا امروز را خراب نكن هستي امده ام دنبالت كه برويم من ....باور كن تمام فكر و حواس من پيش تو بوده و هست حالا هم كه امده ام داري اذيتم مي كني
دل من هم برايش تنگ شده بود و حالا هم دلم برايش پر مي كشيد پس ارام گفتم
- اذيت نمي كنم كمي دلخورم كه ديگر هم مهم نيست ... ميروم اماده شوم
مي خواستم بروم كه گفت
- من هميشه با نگاه تو زنده ام نگاهت را ازمن نگير
سريع پله ها را بالا رفتم و او گفت
- توي ماشين منتظرم سريع اماده شو مادرم و همه مهمان ها منتظرند
و از در خارج شد به سرعت لباس پوشيدم از قبل لباس هماهنگي تهيه كرده بودم بلوز سفيد استين كوتاهي كه يقه اش از تور سفيد بود كه گردنم را مي پوشاند وشلوار سفيد زيبايي كه اندامم را كشيده تر نشان مي داد فرهاد در ماشين را برايم گشود و خود پشت فرهان نشست و گفت
- كاش مي شد خانه نمي رفتيم و خودمان دو نفر جشن مي گرفتيم
- امكان ندارد اگر مي خواهي مادرم سكته كند اين كار را بكن
جدي؟ شنيده ام مادرت بدجوري خشن شده
اره بدجوري گير مي دهد و پيله مي كند
از مهران خان چه خبر
اگر بدانم اين خبرها را كي به تو مي رساند در جا خفه اش مي كنم
چرا؟ هومن گناه دارد
هومن به تو جريان خواستگاري مهران را گفته؟
- مگر بد است كه حساب كار را دستم داده؟ هومن گفت اگر نجنبم مادرت به زودي شوهرت مي دهد چرا كه شديدا از مهران خوشش امده است خدا شانس بدهد كاش مادرت گوشه چشمي هم به من مي انداخت
- براي من فرق نمي كند اگر مادرم بخواهد به اين كارهايش ادامه دهد خودم را مي كشم
- نه تورو خدا هستي! حيف تو نيست هر كاري چاره اي دارد اگر مادرت بخواهد اين طور لج كند امشب نمي گذارم به خانه تان برگردي فردا مي برمت محضر و عقدت مي كنم
- كاش به همين راحتي بود كه تو مي گويي
ماشين را پارك كرد و گفت:
__________________
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 41

مهران به همراه تنها خواهر و شوهر و بچه اش امده بود. عذر خواهي كرد و گفت
- شما تاكيد داشتيد كه حتما همين امشب ما خدمت برسيم بنابراين فرصت نشد كه به پدر و مادر و فاميلم در شيراز خبر دهم.
مادر خنديد و گفت
- هستي جون اصرار داشت همين امشب كار صورت گيرد انشاء الله بعدا خدمت خانواده محترم مي رسيم.
مهمان هاي ما دايي و عمويم به همراه عمه شهين و شوهرش بودند. عمه ماهرخ هم كه نيامد حق داشت نيايد. ديدن نامزدي من برايش اسان نبود مخصوصا كه پسرش هم نبود و دلش خون بود
هديه و هومن در رفت و امد و پذيراييي بودن دكه هومن هم ناراحت بودم. دوستانش را به خانه مي اورد و بالاي جان ما مي كرد ان از مسعود و اين از مهران نگاهم كرد وگفت:
- چيه؟ نكند مار هم مقصر مي داني؟
- خوب شد خواهر ديگري نداري و گر نه تمام دوستان تو داماد مي شدند
- بد است؟ خوب خواهر هاي خوشگل و خانم داشتن اين دردسر ها را هم دارد چه كنم زحمتش با من است.
آرام به صورتش زدم و گفتم:
- برو هومن برو كه مي دانم توي دلت چه خبر است حداقل خدا كند تو به ارزويت برسي
با ناراحتي گفت
- من هم از ارزويم دست مي كشم با مادري كه ما داريم ارزوي وصلت با فاميل محال است.
مادر صدايم كرد دستم را به بازوي هديه چسباندم و با او وارد سالن شدم لباس صورتي ام كمي از رنگ پريدگي ام مي كاست روي مبل مچاله شدم پدر از من در مورد مهريه و جشم عقد و عروسي نظر خواست اما من هيچ اشتياقي براي پاسخ نداشتم براي من تفاوتي نداشت عروسي بودم كه بيشتر به مرده متحرك شباهت داشتم. حلسه خواستگاري مهران مثل يك فيلم مبهم از جلوي چشمانم رد مي شد و من تنها در زماني به خودم امدم كه مهران گفت
- اجازه مي دهيد هستي خانم؟
خودم را جمع و جور كردم و گفتم
- در چه مورد؟
مادر گفت :
- مي تواني در اتاقت با اقا مهران صحبت كني. مهران خان مايلند كه با تو خصوصي صحبت كنند
برخاستم و جلو راه افتادم و مهران خودش را به دنبالم به اتاق كشان روي تخت نشستم و سرم را پايين انداختم مهران صندلي را جلوي رويم گذاشت و روي ان نشست و نگاهي به دور اتاق انداخت كتابخانه كوچكي كه گوشه اتاق پر از كتاب جا خوش كرده بود ميز و ايينه ام كه روي ان را از عطرهايي كه فرهاد برايم اورده بود پر كرده بودم و تختي كه رويش نشسته بودم و قاليچه كوچكي كه صندلي رويش جاي گرفته بود م هران روي ان نشسته و به اتاقم زل زده بود. نگاهش روي ديوار به چرخش در امد پرده هاي اتاقم را كشيده بودم و عكس هاي زيبايي از غروب و طلوع خورشيد بر لب دريا وجنگل به در و ديوار چسبانده بودم نگاهش روي قاب خوشنويسي فرهاد ثابت ماند. برخاست و به طرف قاب رفت خرده هاي شيشه زير پايش صدا كرد نوشته قاب را زير لبش زمزمه كرد و در اخر اسم فرهاد را كه گوشه اي نوشته شده بود بلند خواند سپس نگاهي به گوشه اتاق انداخت كاناپه و ميز كوچكي كه رويش اباژور عكس من و هومن و ياسمن و شهلا و فرهاد بود كه همگي بالاي درخت نشسته بوديم و توت مي خورديم . قاب عكس را در دستش گرفت و به فرهاد نگاه كرد و گفت
- پسر عمه خوش قيافه و جذابي داري هستي اين طور نيست؟ امد و سر جايش نشست و خم شد و به صورتم نگريست و گفت
- با خودت چه كردي ؟ پاي چشم هايت گود رفته هيچ نشاني از طراوت و شادي يك نو عروس در صورتت نمي بينم بهتر شدي هستي؟ نگرانت بودم
سرم را به زير انداختم و سكوت كردم پاش را روي پاي ديگرش انداخت و ادامه داد:
- مي دانم كه مجبور شدي مرا بپذيري با تمام احترامي كه برايت قائل بودم و هستم اما دلم نمي خواهد از من اين طور استقبال كني گفتم كه روزي مي ايم كه تو خودت مرا بخواهي اما حالا مطمئنم كه از فشار مادرت يا فشار روحي شديدي كه داري... و يا شايد فشار غرورت مرا خوانده اي هر چه هست عشق نيست فشار عشق نه؟
سرم را تكان دادم و گفتم:
- آمده اي كه براي من بحث روان شناسي راه بياندازي؟ مگر نگفتي كه مثل هومن و يا يك دوست رويت حساب كنم؟ الان هم شديدا حس مي كنم كه به يك دوست نياز دارم.
- يك دوست، نه يك همسر درست است؟
- چه فرقي مي كند مهران؟ مهم اين است كه تو مرا مي خواهي
- بله من تو را مي خواهم؟ ايا تو هم مرا مي خواهي؟ ببين هستي من امشب به قصد خواستگاريت امدم مادرت زنگ زد و گفت كه تو خودت چنين چيزي خواسته اي و من هم امدم فقط به خاطر تو اما وقتي شتاب تو براي تمام شدن خواستگاري و نامزدي را در همين امشب را ديدم و وقتي قيافه پكر تو هديه و هومن و پدرت را ديدم حساب كار دستم امد
سپس جعبه كوچكي را از جيبش بيرون آورد و جلوي رويم گرفت درش را باز نمود درونش انگشتري با نگين درشت و چند نگين ريز در اطرافش بود گفت
- اين هم انگشتري كه برايت خريدم مي خواهم مطمئن شوي قصد من از امدن به اين جا چه بوده اما بدان كه من نمي توانم چنين طلمي را در حق خودم روا دارم . عشق تو به فرهاد ان قدر عميق و پر رنگ است كه قابل مقايسه با بي تفاوتي تو براي مرسم امشب نيست درد عشق فرهاد به اين زودي از رو ح تو بيرون نمي رود من مي دانم كه همه كاره خانه شما مادرت است و مطمئنم كه دوباره ان قدر در گوش تو از فرهاد خوانده تا به امدن من راضي شدي درست نمي گويم؟
درست مي گفت از دل من سخن مي گفت گفتم:
- من خودم راضي شدم كه تو امشب اين جا هستي
- اما من دلم نمي خواهد در بدترين شرايط روحي تو خودم را به تو تحميل كنم من مي دانم در چه برزخي دست و پا مي زني تو عاشق فرهاد هستي روح و دلت به او تعلق دارد مي فهمي! تو با اين اوضاع بايد منتظرش بماني تو نمي تاني با مرد ديگري جز فرهاد زندگي كني مگر ان كه نفرت جاي عشق او را در دلت بگيرد گوش مي دهي هستي ؟ كمي ديگر صبر كن!
ناباورانه به مهران خيره شدم و گفتم
- پس منظورت اين است كه با من ازدواج نمي كني؟
- نه هستي من نمي خواهم ان كسي باشم كه تو به وسيله او غرور و شخصيت و احساست را ترميم مي كني
و سپس به عكس فرهاد اشاره كرد و گفت:
- او فاميل توست دوست ندارم در هر زمان و در هر مهماني و مراسمي در چشمانم نگاه كند و با زبان بي زباني بگويد كه چرا عشقش را دزديده ام. روح و روان تو براي من مهمتر از ازدواج با تو است و روح و احساست تو فرهاد است
چشمانش به دست باند پيچي ام افتاد و گفت:
- چرا باعث شوم كه تو يك عمر حسرت اي را بخوري كه چرا عاقلاته تر فكر نكردي حسرت بخوري كه چرا قاب شعر خوشنويسي فرهاد را در شب نامزدي ات شكستي و قلب شكسته ات را هزاران تكه كردي نه هستي از من نخواه كه مرهم قلب و روحت باشم
- فكر نمي كردم مهران باور نمي كردم تو اين قدر شريف و با وجدان باشي. خيالم راحت شد خدا را شكر كه من و تو امشب با هم اين مسئله را حل كرديم. واي مهران تو چه قدر مرد با اخلاقي هستي
خنديد و سرش را تكان داد
- اگر جه دست كشيدن از تو سخت است اما خوشحالم كه يك مزاحم را از سرت باز كردي من امدنم را در امشب به حساب عيادت از تو مي گذارم اميدوارم به عشقي كه لايقش هستي برسي
آهي كشيد و گفت
- آرزو مي كردم زودتر از فرهاد با تو اشنا شده بودم اما اين ارزو محال است چرا كه تو و او از بچه گي با هم بوديد و من در اين ميان هيچ شانسي نداشتم
به چشمك عم گرفته اش نگاه كردم و گفتم
- هيچ وقت لطف امشب تو را فراموش نمي كنم مهران اميدوارم همسري شايسته تر از من قسمتت شود تو لياقت بهتر از من را داري خنديد و برخاست با هم از پله ها پايين امديم تنها چشمان منتظر و مشتاق چشمان مادر و خواهر مهران ميترا بود كه امدن ما را نظاره مي كردند به ياد همراهي ام با فرهاد افتادم كه هر زمان با هم وارد مجلسي مي شديم چشمان عمه مي درخشيد و مادر نگاهش را به سوي ديگري مي چرخاند نشستم و ديدم كه مادر ظرف شيريني را به دست گرفته و دور مي چرخاند چه مطمئن بود از اين كه تا چند لحظه ديگر پكر و گرفته مي شد دلم خنك مي شد لبخندي زدم و مهران به خواهرش اشاره كرد كه برخيزد عمو احمد گفت
- خوب نتيچه صحبت هايتان چه شد ما را هم مطلع كنيد
مهران برخاست و گفت
- با احازه شما ما رفع زحمت مي كنيم هستي خانم همه چيز را برايتان توضيح مي دهند
مادر و پدر و بقيه هاج و واج به مهران و خواهرش نگاه كردند كه برخاسته و مشغول خداحافظي بودند مادر و پدر هم برخاستند تا انها را بدرقه كنند از خواهر مهران تشكر كردم ميترا لحظه خداحافظي گفت
- نمي دانم نتيجه صحبتهايتان چه بود كه ما مجبور به ترك اين خانه با دست خالي مي شويم اما هر چه بود حتما خيري در ان نهفته اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت باشي
صورتش را بوسيدم و از او تشكر كردم مادر و پدر و هومن براي بدرقه شان به حياط رفتند خودم را راحت و شاد روي مبل انداختم عمه شهين گفت
- چه شد هستي او كه خيلي سمج بود چرا رفت؟
سكوت كردم منتظر شدم تا مادر و پدر هم بيايند حوصله نداشتم يك مطلب را براي هر كدام جدا توضيح بدهم. هديه نگاهم كرد و با چشمكي گفت
- چه كردي پسره دمش رو رو كولش گذاشت و رفت؟
مادر سراسيمه كنارم نشست و چشم به دهانم دوخت لبخندي گوشه لبهاي پدر خودنمايي مي كرد اشفته تر از همه در ان جمع مادرم بود .
__________________
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 36

- فكرش را نكن فعلا امشب را خوش باش راننده شخصي داشتن كه بد نيست هستيخ انم؟
خنديدم و بيني اش را كشيدم و گفتم:
- دختر دايي خوشگل داشتن اين دردسرها را هم دارد
دستش را كنار ابرويش گذاشت و گفت
- ما چاكريم هستي خانم!
به محض ورودمان اسفند عمه دور سرمان چرخيد. يك لحظه ارزو كردم كاش نامزد بوديم يا با اين كار عمه مثل عروس و دامادي وارد خانه مي شديم عمه قربان صدقه ام رفت مادر لبخندي گوشه لبش بود كه به نظرم مي امد در دل به ساده لوحي ام مي خنديد . قيافه درهم و گرفته رها خبر از اندوه درونش را مي داد توقع نداشت فرهاد او را بگذارد و به دنبال من بيايد دلم برايش سوخت چرا كه شديدا تنها بود و دلبستگي اش به فرهاد طبيعي بود. بالاخره فرهاد جوان خوش تيپ و جذاب و موفقي بود و اين امر طبيعي بود كه هر دختري دلباخته اش ( از لادن و نسترن خيالم راحت شد گير اين?شود با خودم گفتم رها افتم. براي من مهم فرهاد بود كه در اين ميان به گفته هايش عمل كند و خودش تصميم بگيرد اما ته دلم فرهاد را حق مسلم خود مي دانستم هر چه بود پسر عمه ام بود
ياسمن و شهلا نجواكنان سر به سرم مي گذاشتند بعد از شام هر سه نفر به كمك ثريا خانم رفتيم در همين لحظه فرهاد به آشپزخانه امد و گفت:
- هستي جان نمي خواهي يك نگاهي به اتاقم بياندازي؟
- چطور مگه؟
شهلا گفت:
- حتما ان قدر به هم ريخته است كه احتياج به تميز كردن دارد و كي بهتر از تو براي اين كار؟
فرهاد براي اين كه لح شهلا را در اورد گفت:
- نه اصلا اين طور نيست دلم مي خواهد هستي خودش ساك سوغاتي هايش را باز كند
شهلا سوتي كشيد و گفت:
- مباركش باشد اگر فكر كردي من الان از حسودي مي تركم اشتباه كردي
فرهاد با شيطنت موهاي شهلا را كه بافته بود گرفت و كشيد و بلافاصله از در خارج شد . شهلا در حالي كه ابروداري مي كرد كه جيغ نزند و از شدت حرص و درد قرمز شده بود زير لب هر چه ناسزا و بد و بيراه بود به فرهاد گفت و در اخر به من و ياسي گفت:
- شاهد باشيد چه كار كرد ببينيد چه موقع حالش را جا بياورم.
و به من وياسي كه از خنده روده بر شده بوديم گفت
- زهر مار خرس گنده ها برويد از جلوي چشمم گم شويد.
براي شهلا بين خودم و ياسمن جا باز كردم و به قصد دلجويي گفتم:
- بيا بنشين شهلا هربلايي خواستي سر فرهاد در اوري كمكت مي كنم
- لازم نكرده زحمتت مي شود
فرهاد كه حواسش به ما بود لبخند شيطنت اميزي به شهلا زد و شهلا دوباره بد و بيراه نثارش كرد كه فقط خودش و من مي شنيدم. در همين لحظه رها به فرهد گفت
- فرهاد خان ؟ مي شود يك كم برايمان گيتار بزنيد.
و سپس رو به مهمان ها كرد و گفت
- المان كه بوديم نواي گيتار فرهاد خان با ان صداي گرمشان حال و هواي ايران را برايمان زنده مي كرد
اميري سخن رها را تاييد كرد و گفت
- خواهرم عاشق ساز فرهاد خان است
هومن گفت
- جسارتا اقاي اميري خواهرتان چند سالشان است؟
- نزديك به 40 سال شوهرش در يك درگيري در المان كشته شد و مژگان تنها زندگي مي كند.
- ببخشيد من فكر كردم خواهرتان 50، 60 سال داشته باشد
دوباره رها با سماجت گفت:
- فرهاد ، گيتار مي زني؟
آخ چه پر رو بود اين دختر ! شهلا گفت
- نه پسوندي نه پيشوندي نه اقايي چه خودماني به نظرم عمدا جلوي تو اين طور رفتار مي كند اهميت نده
من با اندوه گفتم:
- نه شهلا ببين چه قدر رابطه شان صميمي بوده كه فرهاد در خانه عمه رها گيتار زده و برايشان خوانده است به نظرم روابطشان گسترده تر از اين حرف هاست
ياسمن اعتراض كنان گفت:
- شهلا ترو خدا اينقدر ذهن هستي را خراب نكن شما چه قدر نكته سنج شديد
شهلا گفت:
- وا كور كه نيستيم عشوه هاي رها خانم را نبينم. چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است؟
فرهاد از ثريا خانم خواهش كرد تا گيتارش را از اتاقش بياورد رها با پررويي تمام از ثريا خانم خواست چراغ هاي پذيرايي را خاموش كند و فقط اباژورها را روشن بگذارد از گستاختي و پر رويي اش دهان من و شهلا و ياسي باز ماند! مادر نگاه پيروزمندانه اي به من انداخت و عمه سرش را تكان داد خدا را شكر كه لادن در ان شب نبود و گرنه چه قدر به من مي خنديد چراغ ها خاموش شدند و فرهاد كه درس روبروي من نشسته بود الو همان اهنگي را كه در دوران بيماري من و لب دريا برايم خواند اجرا كرد.
فرهاد نگاه مهربانش را در اطراف دور چرخاند و از همه كه به خاطر او كف ميزندند تشكر كرد. سپس نگاه نافذش را به چشمانم دوخت از نگاهش مي خواندم كه منظورش من هستم. نگاهم را به نگاه رها خيره كردم مي خواستم بدانم چه قدر احساس پيروزي مي كنم. بر خود لرزيدم چرا كه نگاه رها پر از خواهش و در عين حال پر از تكبر بود برخاستم و به طبقه بالا رفتم. در اتاق فرهاد را گشودم و كليد برق را زدم تا به حال به جز يكي دو بار ان هم چند سال پيش به اتاق او نيامده بودم. روبروي در روي ميز عكس من بود كه قاب شده خودنمايي مي كرد عكس زيبايي از من كه ژست زيبايي گرفته بودم يادم افتاد كه اين عكس را چند سال پيش در باغ لواسان از من انداخت زير عكسم با خطي خوش نوشته بود:
هميشه در خيال مني ز شعله گرم تر تويي
چه گرم دوست دارمت
احساساتم به طرز غير قابل كنترلي بر من غلبه مي كرد. بغض مهار ناشدني ام گلويم را مي سوزاند. از اين كه فرهاد اين قدر به من لطف داشت و من ان گونه سرد با او برخورد كرده بودم شرمنده بودم از رفتار مادر خسته بودم. روي تختش نشستم و سرم را درون بالشش فرو بردم و گريستم بوي اشناي فرهاد در نفسم پيچيد. اه فرهاد روبرويم ايستاده بود و مرا مي نگريست! جلوي پايم زانو زد و گفت
- چي باعث شده تمام هستي من اين طور با غم گريه كنه؟
- مي ترسم فرهاد نمي دانم چرا اين دلشوره لعنتي از دلم بيرون نمي رود ازپايان اين عشق مي ترسم از مادرم از رها از مهران از تو از همه مي ترسم دلم به پايان اين عشق روشن نيست
گفت:
- ارام باش هستي من فرهاد فداي ان اشك چشمهايت شود چرا روشن نيست پايان اين عشق جز وصال تو و من نيست
اشك هايم را از گونه ام پاك كردم فرهاد لبخند زد و گفتم:
- برو فرهاد برو پيش مهمان هايت خوب نيست انها را تنها بگذاري.
- كجا برم از اين جا بهتر؟ انها مهمان هاي مادر و پدرم هستند مهمان من فقط تويي هستي
صحبت كردنش ادم را ديوانه مي كرد. موضوعي را كه مي خواستم ازش بپرسم يادم افتاد و گفتم:
- قلبت چه طور است؟ در المان به دكتر مراجعه كردي؟
- اره عزيز دلم باهاش مي سازم تو نگران نباش گاه گاهي درد مي گيد و بعد خوب مي شود دكتر مي گفت عصبي است.
- ولي تو لاغر شدي فرهاد مطمئني كه به من دروغ نمي گويي؟ نكند مشكلي براي قلب نازنينت پيش امده است؟
خنديد و گفت:
- نه بابا چه دروغي لاغري من دليلش دوري از توست.
برخاست و ساك تقريبا كوچكش را جلوي رويم گذاشت. گفتم:
- مطمئن باشم كه راست مي گويي؟
با خنده گفت
- بازش كن هستي اين ساك فقط متعلق به توست
زيپ ساك را كشيدم گفت
- در ضمن حساسيت تو در مورد رها بي مورد است اگر يك كم تو و شهلا و ياسمن با او گرم بگيريد مي بينيد ان قدرها هم خشك و بي احساس نيست.
- من مي دانم بي احساس نيست و اين احساس اوست كه مرا مي ترساند و باعث عذابم ميشود
- اگر انها به من لطف كردند و يك شب دعوتم كردند گناه كرده اند؟ هستي تو به من اعتماد نداري؟
- چرا دارم اما به من حق بده فرهاد
- باشد حق مي دهم حالا باز كن ببين از سليقه ام خوشت مي ايد؟ هر چند سليقه من حرف ندارد چون تو را انتخاب كرده ام.
يكي يكي هديه ها را از ساك بيرون مي اوردم كه شهلا و ياسمن وارد اتاق شدند. شهلا مثلا قهر بود و رويش را از فرهاد گرفت و به سوغاتي ها نگاهي گذرا انداخت فرهاد برخاست و از بالاي كمد جعبه بزرگي را اورد و جلوي شهلا گذاشت ياسمن گفت
- اين براي شهلاست.
فرهاد گفت:
- بله چه طور مگه؟
ياسي گفت:
- فكر كردم چنين كادويي را فقط براي من اوردي اخر مثل مال من است
فرهاد گفت
- نه سه تا اوردم براي تو هستي و شهلا
- پس با اين حساب شهلا و هستي هم مثل خواهرت هستند؟
فرهاد گفت:
- داري مچ مي گيري ياسي؟ عالم و ادم مي دانند باز هم بگويم؟ شهلا شايد اما هستي نه! هستي هستي من است تمام وجود من است. عشق.....
و شهلا وسط حرفش پريد و گفت:
- بگو.... جه قدر تو رو داري فرهاد هستي چيه؟ مي خواهيي بگويي عشق من است ديگر؟ نه ؟ خوشم مي ايد مادرش حالت را مي گيرد.
همه خنديدند جعبه مزبور ست كاملي از لوازم ارايش به همراه دو عطر كوچك بود شهلا خوشحال گفت
- حالا چون پسر خاله خوبي هستي و به فكر من هم بودي از انتقام منصرف مي شوم و گرنه مي خواستم انتقام سختي ازت بگيرم
هداياي من دو سه بلوز و يك شلوارك جين و يك سرويس نقره و صندل هاي زيبا بود كه همراه همان جعبه لوازمي بود كه براي ياسمن و شهلا هم اورده بود شهلا با ارنج به پهلوي من زد و قاب را در امتداد نگاهش نشانم داد و لبخند زد ياسمن گفت
- برويم بچه ها پايين. زشت است همه بالا جمع شديم.
شهلا به فرهاد گفت
- خوشم امد فرهاد با شعري كه خواندي حال بعضي ها را اون پايين نشستند خوب گرفتي
فرهاد دوباره موهاي شهلا را در دست گرفت و گفت
- اگر بخواهي شر به پا كني ان چنان موهايت را مي كشم كه از بيخ و بن كنده شوند.
شهلا دست ياسمن را گرفت و گفت
- بيا برويم ياسمن! فرهاد خيلي قلدر شده همين كه زندايي حالت را مي گيرد برايت كافي است
بعد از رفتن انها فرهاد رو به من كرد و گفت:
- ديگر دوست ندارم چشم هايت را باراني ببينم.
- باشد فرهاد.
فرهاد گفت:
- حالا برو تا من بيايم.
موقع خداحافظي به توصيه فرهاد عمل كردم و به سوي رها رفتم و گرم و خودماني از او خداحافظي كردم اما او ان قدر خشك و رسمي همراه با عشوه جوابم را داد كه شديدا پشيمان شدم. به نظر مي امد از اين كه فرهاد يك ساعتي را در اتاقش بوده و من هم ان جا بودم شديدا دلخور است.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:00 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها