بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 46

- بله؟...الو....ياسمن شما هستيد؟
با خوشحالي جواب دادم:
- سلام من هستي ام دختر دايي فرهاد مي توانم با فرهاد خان صحبت كنم؟
صداي مزبور كه از لحن صحبت كردنش فهميدم كسي جز رها نيست با لحن خشكي گفت
- هستي؟ اينجا؟ چه مي خواهي؟ من رها هستم
انگار كه اوار بر سرم خراب شد گيج و منگ پرسيدم:
- رها؟ آنجا كجاست؟ تو پيش فرهاد چه كار مي كني؟
با تمسخر گفت:
- اول بگو ببينم تو از كجا پيدات شد؟ نكند شماره اين جا را ياسمن به تو داده كه زنگ بزني و فرهاد را پشيمان كني؟ اه لعنتي! چرا دست از سر ما بر نمي داريد؟
- ما؟ منظورت كه خودت و فرهاد نيست؟
موزيانه خنديد و گفت:
- اتفاقا دقيقا منظورم من و فرهاد است. فرهاد پسر عمه جانت! خوب سر كارت گذاشت ببينم؟ نكند فكري كردي اين جا هتل است؟ نه جانم! اينجا خانه عمه من است و من و فرهاد وپدرم نزد عمه زندگي مي كنيم متوجه شدي خانم؟
سعي كردم خودم را نبازم در حاليك ه به سختي لرزش صدايم را كنترل مي كردم گفتم:
- اما خود فرهاد از ياسمن خواسته كه من به اين شماره زنگ بزنم گوشي را به خودش بده كجاست؟
صدايم به فرياد تبديل شده بود رها هم فرياد كشيد و گفت
- اين جاست كنار من ولي نمي خواهد با تو صحبت كند تو چه قدر سمج هستي دختر اگر مي خواست با تو باشد كه مرا ترجيح نمي داد و با ما به اين جا نمي آمد مي فهمي؟ اين سخنان را هم ياسمن از خودش در اورده كه واسطه شود و تو و فرهاد را با هم آشتي دهد. اين قدر منت فرهاد را نكش تو را نمي خواهد و گرنه با خودت تماس مي گرفته نه اين كه....
فرياد كشيدم:
- تو دروغ مي گويي گوشي را به خودش بده كه همين حرف ها را به خودم بزند
رها با حالتي پرناز خنديد و گفت:
- خوب نمي خواهد با تو صحبت كند شايت خجالت مي كشد طفلك هر چه باشد تو فاميلش هستي بهت پيشنهاد مي كنم عرورت را بيش از اين خرد نكن و به دنبال بخت ديگري باشد چون من و فرهاد نامزد شده ايم و قرار است بعد از عقدمان به ايران بياييم و جشن عروسي مان را درك نار فاميل پر مهر شما برگزار كنيم.
با سماجت تمام گفتم:
- تو كي هستي كه به من مي گويي به دنبال شانس ديگري باشم پست فطرت! از اول هم مي دانستم تو و پدرت چه مارهاي خوش خط و خالي هستيد تا خودم از زبان فرهاد نشنوم كه مرا نمي خواهد قطع نمي كنم فهميدي؟
رها گفت
- واي چه قدر دختر سبك و روداري هستي اگر مي خواست با تو حرف بزند كه در اين سه ماه اين كار را كرده بود
گيج شدم سكوت كردم در ذهنم مشغول تحليل حرف هاي رها بودم كه شنيدم رها گوشي را به روي دستگاهش كوبيد و تماس قطع شد
حس كردم خوني در بدنم نيست آن قدر بي حال و ناتوان شدم كه مغزم ضعف مي رفت دستم را به ديوار گرفتم خانه دور سرم مي چرخيد و من توان راه رفتن نداشتم مثل ماهي كه دور از اب و از اببيرون افتاده باشد دهانم خشك شده بود و تكان مي خورد در و ديوار دور سرم چرخيد و چرخيد تا روي زمين افتادم و هيچ نفهميدم
باز صداي گريه نگران مادر باز صداي دكتر و باز دستان پر مهر پدر. مادر با اندوه فراوان و صداي گرفته از دكتر معجزه مي خواست و پدر با مهرباني سرم را نوازش مي كرد دكتر ارام گفت
- چرا اين دختر اين قدر عصبي است اين دومين بار است كه به اين حال و روز افتاد مواظبش باشيد و محيط را برايش ارام نگه داريد.
هومن بود كه از دكتر تشكر مي كرد و او را به بيرون راهنمايي مي كرد مادر به پدر گفت:
- نمي دانم چرا اين بچه اين قدر بد شانس است معلوم نيست يك دفعه چش شده از ارايشگاه كه امدم ديدم بي هوش بغل تلفن افتاده. خدا چه قدر بهش رحم كرده كه سرش به پله ها بر خورد نكرده اخ جلال اگر اين طور مي شد و دوباره فراموشي به سراغش مي امد چه؟ مي دانستم غصه دار است اما دوست نداشتم برايم دلسوزي كند مادر دوباره با اندوه ادامه داد
- معلوم نيست كي بهش زنگ زده كه اين طور درمانده و از حال رفته شده نكنه فرهاد باهاش تماس گرفته كه اين طور از خودش بي خود شده هان جلال
پدر با عصبانيت به مادر گفت
- هر كس بوده خبر بدي به اين طفل معصوم داده كه توانسته او را تا اين حد بهت زده كند همه اش تقصير توست پري چه مي شد اگر دست اين دو جوان را در دست هم مي گذاشتي همه اش كينه همه اش حرص و لجبازي و خودخواهي اعصابش را تو به هم ريختي حالا نتيجه اش را ببين فكر كردي با اين كارهايت روي خواهر من و فرهاد را كم كردي نه دخترت را داري از بين مي بري بفرما تحويل بگير ببين دختر نازنينم از دست كارهاي تو به اين روز افتاده است
مادر گريان گفت:
- آخر مگر من چه كار كرده ام چه كنم دلم از دست خواهرت راضي نمي شود يادت رفته چه قدر مرا چزاندند حالا اين طور مهربان و دلسوز شده است تازه من چند وقتي است كه كاري به كار هستي ندارم چه كنم خدايا دفعه دوم است كه بي هوش به اين حال و روز مي افتد و غش مي كند جلال تو را به خدا به كسي نگويي كه هستي غش كرده است برايش حرف در مي اورند اه طفلك دختر دسته گلم
هومن با غيظ گفت
- بس است مادر ديگر براي هستي هم حرف در مي اوري دفعه اول كه مريض شده بود حالا هم شوك عصبي بهش وارد شده است اگر خودت يك كلاغ چهل كلاع نكي كسي نمي فهمد كه در اين خانه چه به روز اين طفل معصوم مي ايد
پدر گفت
- خوب برويد بيرون اين حرفها را بزنيد حتما بايد بالاي سر بايستيد و ناله كنيد هومن دكتر رفت؟
هومن عصبي پاسخ داد :
- حتما رفته كه من اين جا هستم ديگر
چشمانم را گشودم و اب طلبيدم مادر با دلسوزي كنارم نشست و ليوان اب را به دهانم نزديك كرد هومن لبخند پر مهري زد و بوسه پدر روي گون هام نشست به مادر نگريستم در ذهنم گذشت كه در اولين فرصت علت اين همه كينه اش را از عمه هايم بپرسم. مادر دستي به موهايم كشيد و قربان صدقه ام رفت دوستم داشتند همه شان.من هم دوستشان داشتم اما كاش مادر مي فهميد كه با دلسوزي افراطي و كينه بي موردش چه به روز زندگي من مي اورد چشمانم را بستم تا حداقل خواب كمي ارامشم دهد
در خيال و رويا نيز با فرهاد و رها در كشاكش بودم مي ديدم كه فرهاد زار و ناتوان به پاهايم چسبيده و مرا از رفتن باز مي دارد و من با بي رحمي تمام پاهايم را از حصار دستانش مي كشيدم و صداي خنده وقيحانه و در عين حال پر درد رها در گوشم مي پيچيد حس كردم كه بچه اي با دستان كوچكش مشغول نوازش صورتم است اه نكند بچه فرهاد و رهاست كه اين بار او به صورت كابوسي هولناك به مرز روياهايم قدم گذاشته خدايا چه قدر تشنه هستم
چشمانم را گشودم و هاله را ديدم كه در آغوش هديه دست و پا مي زند و با ذوق چنگ در موهايم مي اندازد و مي خندد
- پس تو بودي كوچولوي من
هديه ليوان اب پرتغال را به دهانم نزديك كرد و گفت
- سلام عزيز دلم بخور كه تشنگي ات بر طرف شود و كمي سرحال بيايي
دستان كوچك هاله را كه اين بار در آغوش مادر جيغ مي كشيد بوسيدم هديه كنارم نشست و با مهرباني مرا تنگ بغل كرد و گفت
- قربونت برم هستي جان چرا با خودت اين طوري مي كني
ولي سريعا از گفته اش پشيمان شد و با لحني شاد گفت
- من و هاله و مسعود امديم كه خاله را به يك جاي خوب ببريم
كنجكاو نگاهش كردم خنديد و ظرف سوپ را از ميز كنار تخت برداشت و موهايم را از روي پيشاني تب دارم كنار زد و گفت
- اول كمي سوپ بخورد تا حالت جا بيايد
- من كه مريض نيستم كه سوپ بخورم دلم يك غذاي خوب مي خواهد مثل كباب
- حالا اين سوپ را بخور تا كبابت هم برايت بياورم بعد هم مي خواهم به حمام ببرمت تا كمي حالت جا بيايد از بس در رختخواب خوابيدي تنت كوفته شده مي خواهم حسابي مشت و مالت بدهم
خنده ام گرفت و گفتم:
- مي خورم اما به يك شرط
- تو بخور هر شرطي باشد قبول
كمي من و من كردم و ارام گفتم
- مادر مي دانم الان موقع مناسبي براي اين در خواست نيست اما دلم مي خواهد بدانم رفتار خانواده پدر با شما چه طور بوده كه اين طور از انها دلگيريد الان كه خيلي به شما احترام مي گذارند برايم مي گويي مادر؟
مادر رو ترش كرد و گفت
- حالا كه وقت اين حرف ها نيست
- خواش مي كنم مامان چه شده كه كينه عميقي در دل مهربان شما جا گذاشته
هديه گفت
- من به چيزهايي مي دانم فكر كنم اين قضايا مربوط به سال ها پيش بوده و ربطي به الان و زمان حال نداشته باشد
سرم را تكان دادم و گفتم
- هر چه هست به الان هم مربوط است چرا كه مادر را اين طور روي دنده لج انداخته است
مادر گفت:
- چه بگويم هستي هيچ وقت دلم نمي خواهد گذشته ام را مرور كنم اما براي اين كه بداني عمه هايت ان قدرها هم كه الان خودشان را مهربان جلوه مي دهند مهربان نبوده اند به طور خلاصه برايت مي گويم كه چه قدر دلم را مي سوزانند شايد به نظر شما كه دخترهاي من هستيد اين حرف ها و حديث ها پيش پا افتاده باشد و اهميتي نداشته باشد اما براي من كه با هزار اميد و ارزو با جلال ازدواج كردم اهميت داشت.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 52

سپس نفس كشيد و گفت:
- يادمان نرفته اين مهماني را شما ترتيب داده ايد و ما مهمان شما هستيم
حيمد گفت:
- ولي انگار حضور من زياد براي هستي خانم خوشايند نيست
با بي ميلي گفتم:
- بود و نبود شما براي من فرقي ندارد مهم ياسمن بود كه امكان حضورش نيست
لب گزيدن و قيافه شرمنده شهلا و خنده ريز علي خبر از تند رفتن من در سخن گفتنم مي داد و اين كه دق دلم را سر حميد خالي كردم با اشاره حميد ، علي به طرف خانه عمه ماهرخ راند وقتي از شهلا خواست فورا ياسمين را صدا بزند رو به من كرد و گفت
- مهم اين است كه شما خوش بگذرد هستي خانم و انگار حضور ياسمن اين شادي را كامل مي كند نگران نباشيد كنسرت متعلق به پسردايي حميد است پارتي مان كلفت است مي توانيم يك جوري قضيه بليط را حل كنيم
شرمنده و با خوشحالي از حميد تشكر كردم سرش را به طرف شيشه ماشين چرخاند و زير لب گفت
- خواش مي كنم يادم رفته بود با چه خانمي طرف هستم.
بالاخره سر و صداي شهلا و ياسكمن و من به سالن كنسرت رسيديم . پسردايي حميد كه سروش معرفي شد ما را به صندلي هاي اول نزديك سن راهنمايي كرد اما من دوست داشتم وقتي به موسيقي گوش مي دهم بر روي صندلي هاي آخر سالن بنشينم به همين دليل به ياسمن گفتم
- ياسمن بيا بريم حاهايمان را با رديف آخر عوض كنيم
ياسمن كه حرفي نداشت اما شهلا ناراحت شد و گفت
- بگير بشين هستي هميشه بايد ساز مخالف بزني علي مي خواهد از اين جلو كنسرت تماشا كند
- حالا مگر كسي تو را دعوت كرد من و ياسمن مي ريم نه تو و علي! راستي چرا صدايت مثل بز مي لرزد؟
شهلا چشمانش را گشاد كرد و گفت
- اوف هستي من سردم است شايد هم هيجان دارم اخر اولين بار است كه با علي به چنين مكان شاعرانه و عاشقانه اي مي آيم اما از شانس بدم شما دو تا جوجه اردك را دنبال خودم راه انداختم.
ياسمن ارام گفت
- او شهلا تو آدم بشو نيستي شورش را در آوردي تو اين قدر دلت مي خواست ازدواج كني و نمي گفتي؟
من از قيافه در هم شهلا كه مسل ماست وارفته بود به شدت خنديدم و دست ياسمن را گرفتم و برخاستم شهلا ارام گفت
- هر گوري م خواهيد برويد
خنديدم و از جلوي علي و حمين رد شديم و به ته سالن رفتيم هر دو با تعجب به ما نگاه كردند حتما پيش خود مي گفتند)) اين ها مهمان ما هستند يا ما مهمان اين ها؟))
با شروع كنسرت و خاموش شدن چراغها احساس كردم جاي بغل دستي او عوض شد اهميتي ندادم در واقع محو آن محيط شده بودم كه جز صداي گيتار و نواي حزن انگيز ان هيچ چيز را نمي ديدم و نمي شنيدم خواننده آهنگ اولش را آن قدر با سوز و گداز عاشقانه اي شروع كرد و از جور و جفاي روزگار ناليد كه انگار از زبان من سخن مي گفت و من غرق در آن شور و حال شناور در حوادث زمان فقط قيافه فرهاد و عمل غير قابل توجيه و بي وفايي اش را جلوي رويم مجسم كردم
اشك هايم بياختيار روي صورتم روان بودند اشك هاي حسرت و دلتنگي اشك هاي ناكامي و دروع و اشك هاي تحقير و حقارت و من هيچ تلاشي براي پنهان داشتنشان نمي كردم ياسمن دستم را در دستش مي فشرد و به اين صورت به من دلداري مي داد به ناگاه دستمال سفيدي جلوي صورتم گرفته شد به جانب صاحبش برگشتم و با ديدن حميد كه او نيزچشمانش را پرده اشك پوشانده بود متحير شدم برخاستم و از سالن خارج شدم اب خنك به صورتم زدم و نفس كشسيدم هواي آخر اسفند ماه جان تازه اي به من بخشيد و حالم را جا آورد دوباره به سالن برگشتم و سر جايم نشستم حميد آرام پرسيد:
- گفته بودم كه چشمان زيبايي غمي را فرياد مي زنند حالا مطمئنم كه اين غم غم يك سفر كرده است
به آرامي جواب دادم
- سفر بي بازگشت
- اه نكند فوت كرده است؟
از سادگي اش خنده ام گرفت و گفتم:
- نه سفر آخرت نه سفري كه اگر بازگشتي هم داشته باشد خيلي خيلي دير است خيلي دير
آن شب با دل سيري كه اشك ريختم كمي صفا يافتم حميد و علي اخلاقشان تقريبا مثل هم بود انگار ارامش را در جمع پراكنده مي كردند. شام آن شب به من مزه د اد مخصوصا ياسمن و شهلا كه سعي داشتند مرا شد كنند ياسمن آه چه دختر منطقي و با محبتي بود نه حساسيتي بي مورد در حرف زدن من با حميد داشت و نه از گفتگوي خودماني حميد با من ناراحت مي شد در حالي كه اگر كس ديگري بود ناراحت مي شد
آخر شب كه شهلا و حميد و علي بعد از رساندن ياسمن مرا به در خانه اوردند حميد پياده شد و گفت
- اگر چهخ هنوز تصوير چشمان پر از اشك تو قلبم را مي سوزاند اما بايد بگويم شب فوق العاده خوب و شيريني بود.
تشكر كردم و به دالخ خانه رفتم .پشت در ايستادمو به حياط تاريك خيره شدم حس كردم چه قدر زندگي ام تاريك شده و كاش نور مهتابي به زندگي ام روشني مي بخشيد.
دلم نمي خواست اما چه كنم كه قلب سرگردان و زخم خورده ام در پي مامني براي پناه مي گشت و اين پناه را گل هاي ياس و مريم كه هر روز روي ميزم خودنمايي مي كرد و رفت و آمد گاهگاه حميد و نگاه هاي مهربان و عميقش تشكيل مي دادند و من ارام ارام حذب صداقت و مهرباني اش مي شدم.
روز قبل از خواستگاري قرار گذاشتيم كه به پاركي برويم و من مفصلا در مورد خودم با او صحبت كنم نمي دانم كدام خصوصياتش مرا به سوي او مي كشاند عاشقش نبودم نه اما حس اطمينان و پشتوانه عاطفي اش باعث شده بود كه دوستش بدارم و به او احترام بگذارم.
در پارك برايش از همه چيز گفتم و در آخر اضافه كردم كه دلم نمي خواست از گذشته ام چيزي بر تو پوشيده بماند
به چشمانم نگريست و گفت
- برايم مهم خودت هستي نه گذشته ات همين كه قلب خالص و بي رياي مرا پذيرفتي يك دنيا ممنونم
- گيال خودم راحت است وجدانم اسوده است كه ناگفته اي را از تو پنهان نگذاشتم
مادر خانه را با و.سواس اب و جارو كرد اين بار ديگر كسي نبود كه مرا به صبر دعوت كند و بگويد منتظر فرهاد باش انگار فرهاد قطره ابي شده و به زمين المان فرو رفته بود حتي پدر و هومن با رضايت مرا به اين وصلت سوق داده اند
خواستگاري انجام شد و حلقه نامزدي حميد در انگشتم نشست بغض گلويم را سوزاند اما با بي رحمي تمام خفه اش كردم. از ان به بعد بايد فقط خودم را متعلق به حميد مي دانستم و ذهنم را از همه چيز پاك مي كردم قرار عقد براي هفته بعد گذاشته شد نمي دانم چرا حميد عجله داشت كه زودتر عقد كنيم و البته اصرار مادر نيز به اين مسئله دامن مي زد
آخر شب وقتي همه مهمان ها رفتند و تنها شدم رو به مادر كردم و گفتم
- خيالتان راحت شد مادر؟ دو داماد غريبه فاميل هم نيستند خوب حرفتان را به كرسي نشانديد
با دستش به روي دست ديگرش زد و گفت
- اوا خدا مرگم بدهد كه از دست تو راحت شوم اين را كه ديگر خودت انتخاب كردي هستي؟ چرا با اعصاب من بازي ميكني؟
نگاهم را به چشمانش دوختم به نظرم از عمق چشمانم منظورم را فهميد سرش را تكان داد و رفت كه بخوابد
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 57

دخترم نازنين به دنيا امد و تمام عشق و محبت مرا براي خودش خواست. ان احساس ناب معنوي كه با در آغوش كشيدنش در تمام وجودم مي نشست قابل ستايش بود او را مي پرستيدم و حميد كه مي ديد اين گونه به خانه و شوهر و بچه ام مي رسم لبخند رضايت از لبانش دور نمي شد به من كمك مي كرد و زماني كه خسته از كارخانه و بچه داري مي شدم مرا به اتاق هدايت مي كرد و مي گفت:
- تو بخواب و استراحت كن. من همه كارها را انجام مي دهم.
دلم به زندگي ام گرم شده بود كمتر در ذهنم به گذشته كشيده مي شدم ايام گذشت و ما با هم و در كنار هم زندگي خوبي داشتيم. دوسال بعد از به دنيا امدن نازنين فرهاد پدر شد بله پسرش سينا دو سه سالي از نازنين كوچكتر بود خوشحال بودم كه كانون زندگي او هم با زن و فرزندش گرم و پا برجاست. نازنين دقيق 4 ساله شده بود كه يك روز حميد شاد و خوشحال به خانه امد و گفت:
- به مناسبت تولد هستي خوشگلم يك هفته كار را تعطيل كرده ام كه با هم مسافرت برويم.
عالي بود چند وقتي بود كه هوس مسافرت كرده بودم از كارهاي خانه و بچه خسته شده و روحم تنوعي را مي طلبيد همان لحظه اسباب و وسايلمان را جمع كرديم طفلك نازنينم از خوشحالي هر كاري كه من مي كردم مي كرد و به دنبالم از گوشه و كنار وسيله در ساك مي گذاشت. وقتي اماده در ماشين نشستيم به حركات حميد گاه كردم كه با وسواس زياد مشغول تميز كردن ماشين بود سرم را از شيشه بيرون اوردم و گفتم:
- بس است حميد اگر مي خواهي به شب برنخوريم زودتر راه بيافت.
دستش را روي چشمانش گذاشت و گفت:
- چشم عزيز دلم تو فقط امر كن.
و. بعد پشت فرمان نشست و نگاهي به من و نازنين انداخت و گفت:
- مسافرت با دو خانم زيبا و خوشگل حسابي كيف مي دهد
انگشتانم را در انگشتان دستش گره كردم و فشار دادم و نگاه مهربانم را به او انداختم سرش را به روي شانه اش خم كرد و گفت:
- دوستم داري هستي؟
- خيلي
- هنوز عاشقم نشده اي؟
خنديدم و گفتم:
- چرا مي توانم بگويم كه تو و نازنين عشق مرا در زندگي ام كامل كرديد عاشق هر دوتان هستم و اين عشق ابدي است
نازنين دستش را دور گردنم حلقه كرد و با لحن بچه گانه اش گفت
- مامان هستي تو و بابايي هم عشق من هستيد
حميد نفس عميقي كشيد و گفت
- پيش به سوي شمال فكر كنم حسابي به ما خوش بگذرد چون هستي عاشقم شده
راست مي گفت عاشقش شده بودم و خيالش را راحت كرده بودم و او با خيال راحت در جاده مي راند و زير لب شعر مي خواند و من عاشق مهرباني و ذات پاك و اخلاق نيكش بودم
راست مي گفت شمال ان چنان عالي بود و ان قدر به ما خوش گذشت كه حد نداشت ان قدر شاد بوديم كه انگار هيچ گاه غم راه خانه مان را بلند نيست از شهرهاي مختلف ديدن كرديم و خريد كرديم روز هشتم وقتي راه افتاديم كه به سمت تهران حركت كنيم باران شديدي شروع به بارش كرد هر چه قدر صبر كرديم باران بند بيايد يا كمتر شود فايده اي نداشت حميد پيشنهاد كرد كه يك روز ديگر نيز بمانيم با اين قصد به خانه مان تلفن كرديم كه به مادر خبر دهم تا دلواپس نشود هيچ كس گوشي را برنداشت به خ انه هومن زنگ زدم ان جا هم كسي نبود به خانه هديه و .... نا اميد به خانه مادر حميد مادر حميد بعد از احوالپرسي وقتي صداي نگران مرا شنيد گفت
- انگار حال پدر ياسمن خوب نيست مادرت به من گفت اگرامديد و انها در خانه نبودند به خانه عمه ات برويد انگار اقا كاظم.....
گريه امان نداد كه خداحافظي كنم حميد كه بي قراري مرا مي ديد بالاجبار در ان هواي مه گفته و باران شديد به ارامي شروع به حركد كرد هوا زيبا بود و اگر در موقع ديگري بود دوست داشتم از ماشين پياده شوم و زير باران در ان هواي مه گرفته قدم بزنم اما انگار كاظم اقا شوهر عمه ام حالش خيلي نگران كننده بود نمي دانستم چه شده كه حالش بد شده يا اصلا بلايي سرش امده يا نه...
بارش باران ترس بچه گانه اي در دل كوچك دخترم نازنين انداخته بود با همان زبان شيرين از من خواست كه به كنارم بيايد قربان صدقه اش رفتم و در آغوش فشارش دادم.سرش را در سينه ام مخفي كرد و خود را محكم به من چسباند. حميد با حرف ها و صحبت هايش سعي در دلداري من داشت و براي اين كه ترس از چهره نازنين از بين ببرد همواره با او شوخي مي كرد و درست در زماني كه داشت با ما صحبت مي كرد بارش باران به قدري زياد شده بود كه حتي برف پاك كن هاي ماشين هم جوابگوي ان نبودند اه خدايا چه زور بدي بود ان روز كاميوني با سرعت زياد به طرف ما مي راند در ان هواي مه الود و باراني كنترل كردن ماشين در حالت عادي ميسر نبود چه برسد به ان زماني كه حميد از ترس به شدت ترمز كرد و انحراف به سمت راست رفت لاستيك هاي ماشين به شدت روي زمين كشيده مي شد و ماشين با سرعت به دور خودش مي چرخيد من جيغ كشيدم و نازنين را جستجو مي كردم يادم امد كه ماشين به ميله هاي كنار جاده خودر و نازنين فرياد كشيد در ان لحظه هاي پر تب و تاب كه سرم دائمابه شيشه و داشبورت مي خورد اسم حميد و نازنين را فرياد مي زدم و در اخر از همه صداي اخ گفتن حميد بود و خاموشي.
از ان روز تلخ به طور مبهم يادم مي ايد كه مردم من و نازنين و حميد را از ماشين بيرون كشيدند وقتي در بيمارستان به هوش امدم خانواده ام را بالاي سرم ديدم كه با چشمان اشكبار منتظر به هوش امدن من بودند تمام ترس انها اين بود كه من دوباره دچار فراموشي نشوم اما وقتي كلمه دخترم نازنين را از زبان من شنيدند با خيال راحت مشغول ارام ساختن من شدند چند روز بعد تازه متوجه شدم كه چه بلايي به سر خودم و زندگيم امده اري با مرگ اقا كاظم نازنين و حميد من هم از دنيا رفته بودند
زندگي ام در عرض يك ساعت سياه شد حميد و نازنين را از دست داده بودم و به خاك سياه نشستم از اين كه معجزه وار از اين حادثه جان به در برده بودم ناراحت بودم مادر با گريه نوازشم مي كرد و خدا را شكر مي كرد دستم شكسته بود و سرم نيز از چند جا ضرب ديده بود و پانسمان بود چند وقت بعد وقتي به سر مزار حميد و نازنين رفتم هيچ كس جلو دارم نبود و نمي توانست ارامم كند خاك قبرستان را با شدت تمام به سرم مي ريختم و وحشيانه خاك قبر نازنين را كنارمي زدم تا بدنش را جستجو كنم و در اغوشش بگيرم ان قدر فرياد كشيدم كه هيچ نايي در بدنم وجود نداشت مزار اقا كاظم چند قبر ان طرف تر بود عمه و فرهاد را ديدم كه به طرف قبر نازنين و حميد مي ايند ان قدر نگاهشان كردم كه در اغوش هومن از حال رفتم
تا چند ماه مثل ادم هاي گيج و مات به ديوار زل مي زدم و هر دو هفته يكي بار زير سرم دو ، سه روزي مي خوابيدم مي دانستم هديه و مادر هر چه اثاث و لباس هاي حميد و نازنين بوده از خانه ام پاك كرده اند اما وقتي براي اولين بار بعد از تصادف پا به خانه ام گذاشتم با مشت به در و ديوار كوبيدم و از ته دل ضجه مي زدم چرا كه خانه بوي حميد و نازنينم را مي داد مثل ديوانه ها به تمام اتاق ها سرك مي كشيدم و بچه ام را طلب مي كردم مادر و هديه به دنبال روان بودند و سعي در ارام كردن من داشتند پدر و مادر حميد از من مي خواستند كه صبوري كنم و ارام باشم اما وقتي قد خميده پدر حميد و صورت شكسته مادرش را مي ديدم فرياد مي كشيدم
مگر شما صبور و ارام هستيد كه من باشم
تا يك سال و نيم از نزدگي ام شد اشك و اه و ياد اوري خاطرات حميد و نازنين! شب هاي جمعه همه محل قرار من را مي دانند از بعد از ظهر تا غروب سر مزار حميد و نازنين مي روم ياد مهرباني هاي حميد دلم را اتش مي زند انصافا مرد خوب و ايده الي بود و در طول ندگي هفت ساله هان از هيچ احترام و محبتي به من كوتاهي نكرد. يادش هميشه دلم را روشن مي كند بعد از سال ان دو از انجايي كه خدا بعد از هر مصيبتي طاقت و صبرش را نيز مي دهدكم كم به زندگي برگشتم تا اين كهبعد از يك سال و نه ماه تو مرا در ان جشن ديدي مهماني كه پدر و ماردم براي تغيير روحيه من ترتيب دادند انها هر كاري كردند تا مرا به زندگي شاد بازگردانند اما مي دانم كه اين روحيه احتياج به زمان دارد تا شاد شود خسته ات كردم مريم جان ببخش كه اين قدر پر حرفي كردم اين هم قصه زندگي من
مريم با لحني كه ستلي و دلداري از ان مي باريد گفت:
- چه زندگي سخت و پرغمي را پشت سر گذاشته اي انشاءا... بعد از اين زندگي به رويت لبخند بزند و تو هميشه شاد باشي
هستي تشكر كرد و گفت:
- ببخش كه اين قدر پرحرفي كردم و مجبور شدي امشب را جدا از خانه ات و مهران سر كني
مريم گفت
- نه اين چه حرفي است من مزاحم تو شدم و اصرار كردم كه قصه زندگيت را مرور كني خيلي مشتاق بودم كه بدانم دختري به زيبايي و نجابت تو چرا از همه مخصوصا پسر عمه اش فراري است
ياد فرهاد دلش را گرم كرد وگفت
- امروز با فرهاد قرار ملاقات دارم نمي دانم چه كارم دارد خيلي كنجكاو شدم كه بدانم از يك طرف هيچ دلم نمي خواهد كه ملاقات من و او برايم درد سر افرين باشد و از طرف ديگر مي بينم ديدن كساني كه به نوعي در گذشته ام بودند باعث ارامش دلم مي شود
مريم پايهايش را دراز كرد و دستي به انها كشيد و گفت
- چه عيبي دارد هستي جان او زن و فرزند دارد به نظر من كه هيچ مشكلي نيست اگر تو با فاميلت كم كم رابطه برقرار كني و روحيه ات را تقويت كني
هستي با شادي پاسخ داد
- شهلا گاهي به من سر مي زند ياسمن هم كه قول داده برگردد دلم به هاله و ارمان خوش است اما در مورد فرهاد ترديد دارم اگر بخواهم به خانه عمه ام بروم از ترس رسيدن فرهاد پشيمان مي شوم اما به خانه عمه شهين زياد مي روم شاهرخ و فرزانه و شاهين خيلي دوستم دارند
با صداي زنگ حياط مريم دانست كه شوهرش به دنبالش امده است با سرعت اماده شد و هستي مهران را به داخل دعوت كرد اما او نپذيرفت و گفت
- مريم امروز وقت دكتر دارد اگر اجازه بدهي و بتواند دل از تو بكند به دكتر ببرمش
مريم به ميان حرف او امد و گفت
- اتفاقا حرف هايم تازه تمام شده به موقع امدي
- خوش گذشت؟
مريم گفت:
- خيلي مگر مي شود در كنار هستي به ادم بد بگذرد بله خيلي خوش گذشت
هستي رو به مهران كرد و گفت
- مريم جون واقعا همسر نمونه اي است خونگرم و مهربان بابت داشتن چنين همسر دلسوز و مهرباني به شما تبريك مي گويم
مهران خنديد و گفت
- پس مطمئن باشم كه مي توانم روي دوستي من و مريم حساب كنيد؟
هستي لبخند گرمي به ر دو زد و چشمانش را روي هم گذاشت و گفت
- مطمئن باشيد.

__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 12:29 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها