بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 53

حميد به دنبالم آمد و گفت
- اول به دربند مي رويم و نهار مي خوريم و بعد به سراغ طلافروشي مي رويم و حلقه و سرويس انتخاب مي كنيم موافقي؟
- موافقم ، برويم.
با هم از سر بالايي دربند بالا رفتيم و صحبت كرديم و در آخر صحبت هايش گفت:
- من از تو توقع ندارم كه با ديدن من عاشقم شده باشي به خصوص اول هاي آشنايي مان را مي گويم كه خيلي سرسخت بودي! به عشق و احساست احترام مي گذارم اما دلم مي خواهد دوستم داشته باشي و در طول زندگي مان اگر لايق بودم دوست داشتنت به عشقي سوزان مبدل شود. براي من ايده از گذشته مهم تر است . مي تواني اين قول را به من بدهي هستي؟
گفتم:
- چه قولي؟ اين كه عاشقت شوم؟
خنديد و گفت:
- نه اين كه وقتي با من ازدواج كردي فقط به من بيانديشي و گذشته ات را دور بريزي اين كه اگر زماني فرهاد بازگشت اتش عشقت خاكسترش را گرم نكند و شعله ور شود.
گفتم:
- به من اطمينان نداري؟
گفت:
- موضوع اطمينان نيست اگر نمي خواستمت با داستن تمام زندگي تو به سراغت نمي آمدم براي من مهم تاييد شدن من است و مهم دل من است كه تو آن را بپذيري من روي حرف تو حساب كردم كه گفتي از عشق پشيمانم
گفتم:
- قول مي دهم حميد. در ضمن بدان كه اين طور كه من فهميدم فرهاد در آلمان با رها نامزد شده است و من نمي توانم به مردي فكر كنم كه همسر دختر ديگري است مطمئن باش
با چشمانش خنديد وگفت:
- ممنونم
با هم ناهار خورديم و به چند طلافروشي سر زديم و حلقه و سرويس و ساعت خريديم. بقيه خريد را مي خواستيم فردا انجام دهيم چون خسته بوديم
شب كه مرا به خانه رساند جلوي در از من خداحافظي كرد و هر چه اصرار كردم كه به داخل بيايد نپذيرفت و دير وقت بودن را بهانه كرد. به چشمانم نگريست و گفت:
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
به هر سو چشم من رو مي كند فرداست.
سپس چشمكي زد وگفت:
- شب بخير! خوب بخوابي هستي من!
و رفت . جمله اش مرا به ياد فرهاد انداخت (( هستي من هستي من))
در را بستم و كمي در حياط قدم زدم دم اخر با جمله اش حالم را دگرگون كرده بود. اندام مادر از پشت پنجره روشن اتاق نمايان بود كه با چشمانش در تاريكي به سختي به دنبال من مي گشت. صدايش كردم و دستم را تكان دادم و گفتم:
- من آمده ام مادر اين جا هستم.
مادر فرياد كشيد:
- ياسمن پشت خط است با تو كار دارد
با شتاب به سالن رفتم و گوشي را برداشتم . صداي محزون ياسمن در گوشي پيچيد كه مي گفت:
- هستي ؟ باور كنم كه حميد جاي فرهاد را در قلبت گرفته است؟
جواب دادم:
- نه نگرفته اما تو به جاي من بودي چه كار مي كردي؟ شايد فرهاد به اين زودي قصد امدن نداشته باشد شايد تنها نيايد!
گفت:
- ولي او مي آيد هستي كمي صبر كن.
- صبر كنم كه چه شود؟ بيش از اين تحقير شوم؟ من فكرهايم را كرده ام ياسمن مي خواهم زندگي كنم.
ياسي گفت:
- مشكلي براي فرهاد پيش امده كه اين طور دير كرده كاري نكن كه پشيمان شوي.
با غضب گفتم:
- الان مشكل دارد ، 6 ماه پيش چه؟ مشكل داشت كه بي خبر رفت؟ نه ياسمن او سرش گرم است و از من ترسي ندارد
- از من گفتن بود، مادر اصرار داشت كه به تو بگويم كمي ديگر صبر كن بايد مي فهميديم حميد در سالن كنسرت كار دلت را ساخت اميدوارم خوشبخت شوي خدانگهدار
گوشي را در دستم نگه داشتم داشتم به حرف هاي ياسمن فكر ميك ردم چه خودخواه و پرتوقع بودند! پسرشان ان سر دنيا معلوم نبود چه غلطي مي كرد و آنها اين جا مرا از زندگي منع مي كردند
هر چه به مادر اصرار كردم كه اجازه دهد لباس عروسي نپوشم به گوشش فرو نرفت كه نرفت. حميد هم اصرار داشت كه لباس بپوشم ولي من دلم مي خواست روز عقدم لباس ساده بپوشم و ان لباس پرخاطره را به تن نكنم اما مادر به حميد زنگ زد و گفت:
- فردا صبح به اين جا بيا تا با من و هستي برويم لباس عروس بخريم.
صداي حميد را نمي شنيدم اما مطمئن بودم كه دارد با مادر مي گويد: هستي خودش نمي خواهد لباس عروس بخرد مي گويد با يك لباس ساده مجلس را مي گذراند كه مدرم ان طور اخم هايش را در هم كشاند بود و منتظر بود كه حميد حرفش را به اتمام برساند تا بگويد:
- هستي دارد لجبازي مي كند. نمي فهمد ، بعدا پشيمان مي شود كه چرا لباس بخت به تنش نكرده شما كاري نداشته باش فردا صبح بيا تا برويم و كار را تمام كنيم.
حتما حميد هم با تواضع تمام گفته بود چشم هر چه شما بفرماييد.
كه مادر لبخند رضايت بر لب گوشي را گذاشت و رو به من كرد و گفت:
- مي رويم مغازه آقا رضا فخري خانم مي گفت جديدترين لباس ها را از مدل هاي ژورنال اروپا دارد. تو هم اين پنبه را از گوشت در بياور كه غير از دختران ديگر باشي و ادا و اطوار در آوري عشق و عاشقي و ازدواجت كه مثل همه نبود مي خواهي عقد و عروسي ات هم با ديگران فرق داشته باشد؟ حتما دلت مي خواست روز عقدت با بلوز و شلوار اسپرت سر سفره بنشيني؟
همان طور كه به چارچوب تكيه داده بودم و اماج حرف ها و كنايه هايش مي شدم سرم را تكان دادم و گفتم:
- باشد مادر هر چه شما بگوييد چه قدر سر يك لباس عروس حرض مي خوريد من رفتم بخوابم صبح خودتان بيدارم كنيد.
مادر در حالي كه حرص مي خورد رو به صفيه خانم كرد و گفت:
- مي بيني صفيه خانم؟ مي گويد مرا بيدار كنيد نه شوقي و نه ذوقي انگار به زور شوهرش دادم دارم از دستش ديوانه مي شوم.
صفيه خانم ليوان ابي به دست مادر داد و گفت:
- كاري به كارش نداشته باش پري خانم . طفلك چه كار كند؟ هر دختري يك اخلاق دارد همه كه مثل هم نيستند.
بي حوصله از پله ها بالا رفتم و در تختم دراز كشيدم و خوابيدم. صبح مادر بالاي سرم ايستاده بود و مرا صدا مي كرد. چشمانم را گشودم گفت:
- چهخ قدر صدايت كنم هستي ؟ پاشو حميد يك ربع است كه پايين نشسته و منتظر توست. برخاستم و قصد رفتن به خارج از اتاقم را داشتم كه بازويم را گرفت و كشيد و گفت:
- كجا؟ اين طوري مي خواهي از نامزدت استقبال كني؟ با اين موهاي ژوليده و چشم هاي باد كرده ؟ لباست را عوض كن و ابي به سر و صورتت بزن و كمي ارايش كن
سپس از اتاق خارج شد. در حالي كه حرص مي خورد و با خودش غر مي زد گفت:
- اخر سر از دست كارهاي اين دختره سكته مي كنم و را حت مي شوم انگار نه انگار عقدش است گيج و منگ است.
لباس مناسبي پوشيدم و سر وصورتم را اب زدم اما ارايش نكردم . از پله هاكه پايين رفتم حميد از جايش برخاست و خريدارانه نگاهم كرد. دسته گل كوچكي را جلوي رويم گرفت و خنديد از او تشكر كردم و به آشپزخانه رفتم تا گلداني اب براي گل بياورم مادرم لبخند رضايت بخشي زد و گفت:
- برو هستي بيا اين ميوه ها را ببر و كنار حميد بنشين من خودم گل ها را سر و سامان مي دهم.
نزد حميد رفتم نگاهم كرد و گفت:
- ديدي گفتم مادرت موافقت نمي كند. من به خواست تو احترام گذاشتم و خواستم روز جشن هر طور كه مايلي لباس بپوشي اما انگار سنت ها و رسوم براي مادرت اهميت زيادي دارد.
سرم را پايين انداختم و مشغول پوست كندن ميوه براي او شدم و در همان حال گفتم:
- اگر به مادرم باشد كارهايي را كه تمام عمر در حسرتش بوده مي خواهد براي من بكند. پدرم برايش جشن نگرفته و با يك عقد مختصر او را به مسافرت برده . براي همين اين قدر اصرار دارد كه عقد و عروسي مان جدا باشد. تمام ارزوهايش را در من مي بيند.
حميد ميوه را به دهانش گذاشت و گفت:
- چه اشكالي دارد هستي جان؟ مادرت است و ارزو دارد . فكرش را كه مي كنم مي بنم اگر روزي دختردار شوم بهترين ها را برايش مي خواهم.
هومن در همين حال سر رسيد و با شوخي و شلوغي كنار من نشست و بعد از سلام و احوالپرسي با حميد گفت:
- بابا شما چه قدر هوليد! بگذاريد اول عروسي كنيد بعد حرف بچه را بزنيد.
من از خجالت نيشگوني از هومن گرفتم و به حميد نگاه كردم و ديدم تا گوش هايش سرخ شده است خلاصه ان روز هومن هم همراهمان امد مادر ما را از اين مغازه به ان مغازه كشاند و سرانجام با وسواس زياد لباس زيبا و گراني را پسنديد وقتي ان را به تنم امتحان كردم خودش پسنديد و نگذاشت حميد مرا ببيند . چرا كه عقيده داشت مزه اش از بين ميرود.
صبح روز عقدم ديتر از همه بيدار شدم مادر با وسواس و دلهره و نگراني از اين طرف به ان طرف مي رفت و دائم دستور مي داد هديه به اتاقم امد و گفت:
- عروس به تنبلي تو نديدم . بلند شو هستي تا كي مي خواهي بخوابي ؟
بر خاستم و به حمام رفتم و سپس صبحانه ام را خوردم خانه شلوغ و پر رفت و امد بود دكوراسيون خانه عوض شده بود و ميز و صندلي هاي زيادي در سالن چيده شده بود مادر قرآن را بالاي سرم گرفت و پول را به عنوان صدقه برايم كنار گذاشت و در آخر نگاه نگرانش را به چشمانم دوخت و گفت:
- به خدا مي سپارمت هستي جان ، انشاءا... آن قدر در زندگيت شاد باشي كه به گذشته ات بخندي
و من به جاي خنده حسرت خوردم.
چهره ام را در آئينه آرايشگاه بارها تماشا كردم. از ديدن صورت و قيافه ام سير نمي شدم آه خدايا اين من بودم كه عروس شده بودم؟ عروس چه كسي؟ فر....! نه حميد. لحظه اي سوزش در قلبم حس كردم و بغض گلويم را پوشاند به خودم قول دادم كه ديگر به او نيانديشم و عشق نافرجامش را از قلبم بيرون برانم.
در جشن عقدم همه حضور داشتند حتي لادن و شهريار كه به روزهاي نامزدي شان نزديك مي شدند لادن جلو آمد و با گرمي به من تبريك گفت. از دورويي اش حالم به هم مي خورد حالا كه ديد فرهاد داماد نيست خيالش راحت شده بود شهلا دور و برم مي گشت و ياسمن نبود. به جايش عمه و آقا كاظم آمدند معلوم بود عمه گريه كرده است به من تبريكي گفت و گذشت. به وضوح دلخوري اش را حس مي كردم سر سفره عقد از ائينه چشمم به حميد خورد انگار روي ابرها سير مي كرد چشمانش از شادي مي درخشيد اما با من صحبت نمي كرد شايد مي خواست مرا در اخرين لحظه هاي تجردم محك بزند و ببيند مي توانم بله را به او بگويم اما من قطعا مي خواستم ازدواج كنم اه دل سنگم عشق فرهاد را له كرده بود اما تقصير من چه بود مگر من مي دانستم چه پيش امده خدايا كاش روزهاي رفته بر مي گشت.
مادر سنگ تمام گذاشته بود شام و دسر ميوه و انواع نوشيدني ها براي مهمانان مهيا بود هديه به چشمانم نگريست و گفت
- هستي جان اميدوارم به تمام ارزوهايت برسي
اما مگر من ارزويي داشتم نه! ديگر ارزويي برايم نمانده بود اروزي من او بود و هر چه مي خواستم از او بود اما حالا؟
چه سود؟ من به خودم قول داده بودم كه فكر او را از سر به در كنم. پدر در آغوشم گرفت و گفت:
- من اختيار را به خودت دادم هستي انشاا.. خوشبخت شوي عزيزم اما ته دلم از چيزي غمگين و ناراحتم و ان قيافه گرفته و اندوهناك ماهرخ است. حتما ان قدر برايش عزيز بودي كه با تمام سختي تحمل اين وضع به اين جا امده است.
لبهايم لرزيد و گفتم:
- خواهش مي كنم پدر مرا به ياد خانواده عمه نياندازيد كه اشكم جاري مي شود از اول مجلس سعي كرده ام كه به طرف عمه ننگرم
پدر رويش را از من گرفت و به طرف عمو احمد رفت مي دانستم او هم ته قلبش از نبود فرهاد اندوهناك است.
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 01-18-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض 58

اشتياق و هيجان ديدار فرهاد گلويش را خشك كرده بود بعد از رفتن مريم و مهران به حمام رفت و تن خسته اش را به اب سپرد چشمانش را بست و به فكر فرو رفت مرور زندگي تلخش اعصابش را كمي به هم ريخته بود اب سرد را باز كرد و سرش را زير اب سرد گرفت. تمام بدنش از رخوتي خوشايند پر شد از حمام بيرون امد و بهترين لباسش را پوشيد. از عطري كه روزي براي فرهاد هديه خريده بود به خود زد و پا به خيابان گذارد ترجيح داد از ماشين استفاده نكند و پياده روي كند.
دلشوره و اضطراب به حانش چنگ مي انداخت وقتي به رستوران مورد نظر رسيد از پشت شيشه فرهاد را ديد كه پشت به در نشسته و منتظر اوست باز هم ديدن فرهاد نفس را در سينه اش گره زد سعي كرد به خودش مسلط باشد از اعماق جانش دمي بيرون داد و وارد رستوران شد فرهاد با ديدن هستي از جايش بلند شد و بعد از سلام او را به نشستن دعوت كرد پيشخدمت به سر ميزشان امد و فرهاد قهوه و كيك سفارش داد و سپس دستانش را به عادت هميشگي روي سينه قلاب كرد و يك پايش را روي پاي ديگرش اندات و نفس عميقي كشيد و به هستي كه معذب و ناراحت روبرويش نشسته بود خيره ماند
هستي كمي جا به جا شد و فرهاد نفس عميقي كشيد و گفت
- چه بوي اشنايي! اه ياد هشست سال پيش افتادم هستي ان روز كه تو به من اين عطر را هديه دادي
هستي سر بلند كرد و گفت
- مرور گذشته كافي است فرهاد تا كي مي خواهي مرا زير نگاه خيره خود نگه داري نمي خواهي دليل اين ملاقات را توضيح دهي؟
فرهاد بي توجه به اضطراب هستي پاسخ داد:
- چه قدر دلم براي طرح صورتت تنگ شده بود عجله نكن بگذار خستگي راه از تنت بيرون برود بعد
هستي به قهوه اي كه اورده شده بود لبي زد و گفت
- عمه جان چه طور است؟
فرهاد گفت:
- خوب و سلامت برايت خيلي سلام رساند
- مگر مي دانست كه به ديدن من مي ايي؟
- بله دليل اين ملاقات را اول براي مادرم گفته ام
- به ياسمن زنگ زده ام قرار است كه كارهايش را سر و سامان بدهد و براي تابستان به ايران بيايد
- خبر دارم
- از كجا خبر داري؟
- ان قدر ياسمن شوق زده بود كه روز بعد از تماس تو با خانه مادر تماس گرفت و گفت كه تصميم دارد به ايران بيايد من هم ان جا بودم
فرهاد گفت:
- تو تقريبا هم هرا از ياد برده اي همه از بودن با تو خوشحال مي شوند
- نمي گويي چه كارم داشتي؟
فرهاد جرعه اي از قهوه را نوشيد و خود را اماده كرد كه رك و صريح حرف دلش را بگويد به همين خاطر صاف روي صندلي نشست و در حاليك ه فنجانش را در دستش مي چرخاند گفت:
- مي داني كه من قلبم را يك بار عمل كرده ام و دكتر تاكيد كرده است كه بايد مواظب باشم و فشارهاي عصبي نداشته باشم و در غير اين صورت يا مجبور به پيوند عضو مي شوم يا قلبم براي هميشه از كار مي افتد مي داني كه يعني سكته و بعد فوت
- دور از جان خدا نكند
فرهاد خشنود از اين اهميت هستي گفت
- خودخواهي ام را ببخش هستي من زن و فرزند دارم اما باور كن در اين چن دسال زندگي با سحر نتوانستم به اندازه اين يك ساعتي كه با تو حرف زدم احساس خوشبختي كنم من مي دانم يا قلبم پيوند مي خورد يا اين كه بالاخره روزي از كار مي افتد در هر دو صورت دوست دارم باقيمانده عمرم را با تو بگذرانم دلم مي خواهد كه از اين به بعد زندگي ام را تو پر كني هستي من مي دانم كه خودخواهم اما يادت باشد كه تو بودي كه اين سرنوشت را براي من ورق زدي و حالا خودت بايد عوضش كني
ان گاه نفس راحتي كشيد و سكوت كرد هستي ناباورانه به دهان فرهاد خيره شده بود لب هايش مي لرزيد و سعي مي كرد خود را ارام سازد اهسته گفت
- تو چه مي گويي فرهاد حالت خوب است تو داري پيشنهاد ازدواج به من مي دهي؟
فرهاد سرش را بالا گرفت و گفت:
- بله اشكالي دارد هستي؟
هستي گفت:
- خجالت دارد فرهاد مي خواهي من همسر دوم تو باشم؟
- زندگي منو سحر خيلي وقت است كه به بن بست رسيده است ولي تصميم با توست اگر بخواهي طلاق مي گيرد و اگر ....
هستي با خشم گفت:
- فكر نمي كردم تا اين حد نامرد باشي هيچ فكر سينا را كرده اي؟ وقتي بزرگ شد چه جوابي به او خواهي داد؟ وقتي ازت و پرسيد كه چرا سر مادرش هوو اورده اي از شرم اب نمي شوي؟
فرهاد گستاخ و محكم گفت
- كار خلاف نمي كنم مي خواهم با تو ازدواج كنم كاري كه هفت سال پيش بايد مي كردم در ثاني تو دير يا زود بايد ازدواج كني چه بهتر كه ان مرد من باشم دلم نمي خواهد مرد ديگري در زندگيت جاي مرا بگيرد يك بار سرم كلاه رفت بس است
هستي مات و حيرت زده به فرهاد چشم دوخت و صداقت و محبت را در ان چهره بيش از گذشته ديد ولي باز هم باورش نمي شد كه فهراد با داشتن همسر از او تقاصاي ازدواج كند. از اين رو گفت
- به همسرت چه مي گويي فهراد رويت مي شود كه در چشم هايش نگاه كني و بگويي كه به خواستگاري هستي رفته ام؟
- برايم مهم نيست هستي من كه تو را از دست دادم شب عروسي ات ان قدر پريشان بودم كه حتي دلخوش به نفس كشيدن هم نبودم يادت مي ايد شب عروسي ات در يك شب پاييزي بود اسمان ابري بود و هر لحظه احتمال بارش باران مي رفت ان قدر دلم گرفته بود كه دوست داشتم ساعت ها بگريم.
هستي ارام گفت
- مگر تو ان شب در شهرستان نبودي؟
- نه نبودم من تهران در خانه خودمان در اتاقم بودم اگر يادت باشد ياسمن هم به جشن عروسي ات نيامد او به خاطر من نيامد ان قدر حالم گرفته بود كه دل ياسمن به حالم سوخت و ترجيح داد كه در كنار من باشد
- من خيلي منتظر ياسمن شدم وقتي عمه و پدر خدابيامرزت را تنها ديدم جاي خالي ياسمن خيلي توي ذوقم خورد پس تو خانه بودي و نيامدي.
- مي آمدم كه چه شود؟ مي امدم به تو و شوهرت تبريك ميگ فتم؟ در عمرم سخت ترين كاريك ه فكرش را مي كردم همين بود اگر مي امدم بدون شك جلوي شوهرت مي زدم زير گريه همان پيش بيني كه مهران در مورد خودش و تو كرد يادم مي ايد بهم گفتي كه براي مهران سخت است كه در چشمانش زل بزنم و بگويم كه عشقم را دزديده است
- اره همين را گفت:
- هستي كاش حميد و تمام خواستگارانت اين طور به فكر دل من بودند
- گذشته ها گذشته فرهاد از اين كه بنشيني و گور خاطرات را بشكافي چيزي عيادت نمي شود.
- من به اين منظور اين جا نيامده ام امده ام كه كمي در مورد زندگي خاكستري و سردم با تو صحبت كنم تا بهفهمي كه جايت چه قدر در زندگيم خالي است بعد از عروسي تو ديگر مادر به من مجال نداد ان قدر اه و ناله كرد و ان قدر از رازوي داماد كردن من گفت كه دلم به حالش سوخت گفتم كه دلم نمي خواهد تا اخر عمرم ازدواج كنم گفت چرا؟‌به خاطر هستي او سرش به زندگي خودش گرفم شده و تو تنها ماندي فكر خودت باش و ازدواج كن باور كن هستي از اين كه كسي را جاي تو در دلم بنشانم ديوانه مي شدم اما به خاطر دل مادرم مجبور شدم كه سحر را انتخاب كنم پدر سحر يكي از مشترين ما بود دائم در كارخانه رفت و امد مي كرد تا اين كه شنيدم ورشكست شده يك روز كه دخترش براي گرفتن چك پدرش به كارخانه امد من در قسمت انبار بودم و او معطل شده بود بعد از مدتي وقتي به دفترم برگشتم او را ديدم كه عصباني و دلخور منتظر من است امده بود كه با من سر گرفتن چك پدرش معامله كند باور كن هستي وقتي غرور و سر سختي اش را ديدم تو را به ياد اوردم تمام چك هاي پدرش را از طلبكارانش خريد وقتي چند بار به كارخانه امد و رفت فهميدم كه نامزدي اش را با پسر خاله اش به هم زده و او شديدا غمگين است وقتي كه پدرش از زندان بيرون امد به سراغ من امد و از كمك هايي كه دراين مدت به سحر كرده بودم تشكر كرد من هم تمام اين قضاياي را براي مادرم مي گفتم مادر يك روز ازم ن شمار ه تلفن پدر سحخر ار خواست و به او زنگ زد تمام مدت نامزدي و عقد ما يك ماه نشد دلم نمي خواست ان مراسم و ارزوهايي را كه براي تو داشتم در مورد سحر انجام دهم به همين دليل به همان جشن كه خودت شاهد بودي اكتفا كردم هستي باور كن وقتي نامزد شديم من تمام ماجراي خودم و تو را برايش تعريف كردم صداقت مد نظرم نبود كه بگويم مي خواستم با او صادق باشم مي خواستم كه او بداند كه تو در زندگي من بودي و خواهي بود و اين توجه من به تو باعث بدبيني و سوظن و بي تفاوتي او شد زندگي ما از همان اول روي پايه بي تفاوتي و سردي بنا شد نمي گويم از اين كه به او راز عشقم را گفتم پشيمانم اما باور كن تمام گرمي زندگي ما يك بار بود و ان وقتي بود كه سينا به دنيا امد بقيه اش همه بي تفاوتي بود
- هستي ارام گفت
- - گفتي كه به عمه هم گفته اي او چه گفت؟
- چيزي نگفت گفت كه هر دو عاقل و بالغ هستيد و مي توانيد در مورد نزدگي تان تصميم بگيريد او قلبا ارزو دارد تو عروسش شوي ساكت شد و دوباره ادامه داد:
- چيه نكند مي ترسي قلبم جوابگوي زندگي ات نباشد هر چند مي دانم كه اگر تو موافقت كني من از خوشحالي سكته خواهم كرد
هستي سش را تكان داد و گفت
- نه خودت مي داني كه هميشه مرد روياهايم بودي اما چه كنم كه نمي توان م پيشنهادت را بپذيرم فرهاد من ان قدر پست و نامرد نيستم كه پا به اشيانه سحر بكوبم و سقف زندگي اش را روي سرش خراب كنم من براي او احترام زيادي قائلم دلم نمي خواهد كه در دهان ها اسم من بچرخد و مرا باعث ويراني زندگي سحر بدانند نه فراد اگر تنها بودي همين الان به تو جواب مثبت مي دادم اما از زن و بچه ات شرمم مي شود كه با تو ازدواج كنم.
- فرهاد با خشم دستش را به علامت سكوت تكان داد و گفت
-اجازه بده هستي خودت خوب مي داني كه من هر كاري كه بخواهم انجام مي دهم و نظر ديگران برايم مهم نيست يك بار نتوانستم خواسته ام را به اجرا برسانم براي تمام عمر كافي است در ضمن بايد بداني كه در ان مورد تو مقصر بودي
هستي عصباني شد و گفت
- هيچ نمي فهمم فرهاد مرا به اين جا خوانده اي كه از گذشته صحبت كني؟ از ان موضوع 7 سال گذشته نه من هستي 22 ساله ام و نه و نه تو فهراد 27 ساله اي بايد بداني كه جواب من در هر صورت منفي است من به سحر خيانت نمي كنم اصلا بگذار خيالت را راحت كنم من اصلا قصد ازدواج ندارم هيچ گاه شوهر نخواهم كرد تو هم برو به زندگي ات برس و فكر مرا از سرت به در كن به زن و فرزندت محبت كن و اشيانه ات را گرم ساز به خدا اگر بدانم خيال من زندگي ات را سرد كرده خودم را مي كشم و هم تو را راحت مي كنم و هم خودم را
سپس با سرعت كيفش را برداشت و از رستوران خارج شد فرهاد دستانش را به هم قلاب كرد و سرش را روي ان نهاد باز هم هستي با لجبازي و غرورش او را حرص داد اما به او حق مي داد چرا كه گفته هاي هستي با توجه به روحيه لطيف او منطقي بود در ثاني تازه دو سال از مرگ شوهر و فرزندش گذشته بود.
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 07:06 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها