بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 03-11-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

براي تمرين شطرنج بايد مي رفتم اما به اصرار ژاله ماندم تا مثلا از آقاي بهتاش اجازه بگيرم . در همان بدو ورود نگاهش به ميز سوم بود . با ديدن من احساس كردم رنگ چهره اش تغيير كرد .حاضر و غايب نكرد . خواست درس را شروع كند كه از جا برخاستم . متوجه شد و نگاهم كرد .

" اگر اجازه بدهيد من براي تمرين شطرنج بروم."

چشمانش رنگ خشم به خود گرفت وكدر تر شد . لحنش عتاب آلود بود ." من اجازه نمي دهم . نوبت امتحانات ثلث آخر نزديك است بهتر است تمام حواستان به درس و كلاس باشد ."

به ناچار نشستم . او درس را شروع كرد و من بي اعتنا به او سرم پايين بود و با خودكارم بازي ميكردم . كاري با من نداشت و تذكر نداد كه حواسم سر جايش نيست. به مادر فكر مي كردم كه ايم روزها هيچ حال خوشي نداشت . خوب حق داشت فكر نمي كنم براي تنبيه انصاف باشد كه پدر با كس ديگري ازدواج كند . از پدر ديگر خوشم نمي آمد . او منتظر فرصتي بود كه ماهيت خودش را نمايان كند . دلم به حال مادر سوخت . زنگ به صدا در آمد . هيچ كششي براي زنگ تفريح در خودم نمي ديدم . فريبرز همانجا پشت ميز نشسته بود و به من زل زده بود . انگار با نگاهش به من گفته بود كه بمان با تو كار دارم . عاقبت من و او در كلاس تنها شديم . از من خواست روي ميز اول بنشينم . نشستم و سرم را پايين انداختم . نگاهش مو شكافانه بود . انگار در نگاهم دنبال چيزي مي گشت .

" مي شود بپرسم اين ادا و اصولها براي چيست ؟ چرا سر زنگهاي من حاضر نمي شوي ؟ چرا با من حرف نمي زني ؟"

در پاسخش فقط آه بلندي كشيدم . چه ميدانست در دنياي من چه مي گذرد ؟ بي قرار و نا آرم بود . از جا برخاست و به موهايش چنگ انداخت . لحنش پريشان بود . " از رفتار و حرفهاي آن روز معذرت مي خواهم ."

هنوز سرم پايين بود . ناگهان با لحن گرفته اي گفت :" ماندانا با من ازدواج مي كني ؟"

دهانم از فرط تعجب باز ماند . دردرياي سبز و پر تلاطم نگاهمان عشق و ترديد و تعجب موج مي زد . نتوانستم ديگر نگاه سنگينش را تحمل كنم از جا برخاستم و با گامهاي بلند كلاس را ترك كردم . يعني بايد باور مي كردم . او از من تقاضاي ازدواج كرده بود ؟

مادر هم باورش نمي شد ." راست ميگويي ؟ توي كلاس ؟"

هيجانزده گفتم:" آره مادر . توي كلاس اما من هيچ جوابي بهش ندادم ." با تعجب و ناراحتي گفت :" چرا مگا ما همين را نمي خواستيم؟"

با ترديد گفتم:" نمي دانم . مادر احساس مي كنم اگر به او جواب مثبت بدهم در حقش ظلم كرده ام . "

با تشر گفت:" به مظلوميت هيچكس فكر نكن . فقط به فكر خودت باش . اين بهترين موقيت است نبايد آن را از دست بدهي ."

با ناراحتي گفتم :" ولي آخر مادر ! من...اگر او همه چيز را بفهمد چه ؟ آن وقت چطور مي توانم توي صورتش نگاه كنم ؟ وقتي بفهمد ما فريبش داديم..." از ياد اوري ان لحظه خون در عروقم يخ زد . نادر بي خودي تسلايم ميداد . خودش هم مي دانست ان روز در زندگي من وجود خواهد داشت .

" مهم نيست . شايد فقط يك سال از زندگي ات با تلخي و سردي بگذرد بعد از ان مجبور است به زندگي با تو بسازد." با بغض گفتم:" اگر روز بعد از عروسي خواست طلاقم بدهد چه ؟ "

مادر كمي فكر كرد و گفت:" كاري مي كنيم كه فكر طلاق را از سرش بيرون كند يا ينكه بعد از طلاق ما براي زندگي مشكلي نداشته باشيم ...مهريه را سنگين ميگيريم." بعد با اين فكر لبخند بر لب آورد .

مادر هيج به فكر من نبود . نمي خواست بفهمد در دل من چه مي گذرد؟ ساعتها به اين مسئله فكر كردم . توي اتاقم بودم . از فكر زيادي سردرد گرفتم . مادر بدون اينكه در بزند وارد اتاق شد و با خوشحالي گفت:" ماني فريبرز زنگ زد و گفت براي شام مي آيد بالا... فكر مي كنم همه چيز دارد به خودي خويد حل مي شود ."

پس از مدتي فكر كردن بي حوصله و كسل بودم . گفتم:" مادر من نمي تونم به او پاسخ مثبت بدهم . من به درد او نمي خورم . او لياقتش بيشتر از من است . خودم را از سر راهش كنا رمي كشم."

مادر عصباني شد و گفت:" بي خود مي كني . . كي گفته تو لياقتش را نداري ؟ از سرش هم زياد هستي ! اگر طلاقت بدهد ما چيزي را از دست نمي دهيم . با مهريه اي كه ازش مي گيريم..." با ديدن اشكهايم حرفش را ناتمام گذاشت و گفت:" پاشو گريه نكن . بايد به فكر شام باشيم . ببينم فريبرز چه غذايي را بيشتر از همه دوست دارد ؟"

وقتي جوابش را ندادم با غيض در را بست .

بي حال و غمگين از جا برخاستم . موهايم را شانه زدم . پيراهن يقه انگليسي قرمز پوشيدم و دامن مشكي. مادر گفت خيلي بهت مي آيد . زنگ كه به صدا در امد دلم ريخت . مادر در را باز كرد . موهايش برق مي زد انها را به يك طرف شانه كرده بود . پيراهن تابستاني آبي رنگي پوشيده بود كه با شلوار لي آب رنگش همخواني داشت . يك دسته گل زيبا هم در دستش بود كه وقتي آن را به دستم داد دست و پايم را گم كردم . گلداني از كمد در اوردم و گل ها را داخل ان گذاشتم . صدايش به گوشم مي رسيد. بر خلاف رفتار گذشته خوب و صميمي با هم صحبت مي كردند . چاي ريختم و با كشيدن نفس عميقي به اتاق نشيمن رفتم. نگاهش گرم و طولاني بود . وقتي با من حرف مي زد انگار خوش صدا ترين اوازها را در گوشم مي خواند . هر چند حرفهايش در مورد درس و امتحان و مدرسه بود .

پس از صرف شام فريبرز از من خواست كنار مادر بنشينم . كمي اين پا و ان پا كرد و بعد با خودش كنار امد . نفس عميقي كشيد و گفت:" من فكر هايم را كرده ام خيلي وقت است كه ماندانا را زير نظر گرفته ام . تمام رفتار ها و گفتارهايش را مو به مو بررسي كرده ام و به اين نتيجه رسيده ام كه دختري به متانت و وقار و پاكي ماندانا نديده ام ..."

دلم تير خورد . من باوقار و پاك بودم ؟ بيچاره فريبرز ! در مورد من چه فكري مي كرد ...

" ما مردان شمالي مهمترين ملاك انتخاب همسرمان پاكي و نجابت اوست . من از وقار و نجابت ماندانا خيلي خوشم امده و فكر مي كنم انتخاب ماندانا به عنوان همسر هيچ عيب و نقصي ندارد . البته مطمئن هستم در مقابل اين همه حجب و حيا من هم مي توانم همسر خوبي بريشان باشم..."

مادر گل از گلش شكفته بود . اما انگار من مرثيه مرگ مي شنيدم . فريبرز از كدام حجب و حيا حرف مي زد؟او در من چه ديده بود ؟ اگر بفهمد همه اين چيزهايي كه گفته است در مورد من پوچ و بي اساس است چه حالي پيدا مي كند ؟ نفهميدم مادر چه گفت . وقتي صدايم زد به خودم آمدم . فريبرز عميق نگاهم مي كرد . دستپاچه و رنگ به رنگ شدم .

مادر با لبخند معني داري گفت:" خوب نظرت را نگفتي ؟فريبرز جان منتظر شنيدن نظر تو هم هست."

بي درنگ گفتم:" بايد فكر كنم ." هر چند حرف من به مذاق مادر خوش نيامد اما فريبرز از آن استقبال كرد . " خوشحالم كه بدون تامل تصميم نمي گيري!" چند دقيقه بعد شب به خبر گفت و رفت . مادر ملامتم كرد كه چرا جواب مثبت را نداده ام و شرش را نكندم .

هر چند بيشتر فكر مي كردم بيشتر مي فهميدم كه لياقتش را ندارم . مادر به من خرده مي گرفت .

" تو چقدر حساسي دختر . خوب طلاقت داد كه داد دنيا كه به اخر نمي رسد . دست كم بعدش مي تواني به عنوان يك زن مطلقه دوباره ازدواج كني يا اگر هم نخواستي ..."

اشك از ديده فشاندم و به آرامي گفتم:" مادر من دوستش دارم" بعد سرم را پايين انداختم . مادر مثل مسخ شده ها نگاهم كرد . سرش را تكان داد و گفت:" مي فهمم ماني خودم از نگاهت همه چيز را خواندم . اين را هم مي دانم كه مثل قبل اين علاقه و عشق كودكانه و خام نيست . شايد فريبرز طلاقت ندهد و تو را ببخشد ... غصه نخور ماني همه چيز درست مي شود ."

از دلداري مادر نه تنها آرام نشدم بلكه بيشتر پريشان و بي قرار شدم ... من لايق فريبرز نبودم . من پاكي و نجابتم را از دست داده بودم ... من ...

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 03-11-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

نمی دانم در قلبش چه می گذشت اما چهره اش لحظه به لحظه در هم رفت و نگاهش تیره تر گشت من نفس نفس می زدم و در انتظار شدیدترین برخورد ها بودم گاهی نگاه از عکس بر یم داشت و ناباورانه به صورت من زل می زد و دوباره با نفرت و انزجار عکسها را یکی یکی از نظر می گذراند من سبک شده بودم بار سنگینی را از روی دوشم برداشته بودم دیگر مهم نبود چه واکنش از خود نشان می دهد اما عاقبت اشتفشان فوران کرد عکسها را به زمین پرت کرد و با دستهایی مشت کرده به طرف اشپزخانه رفت دیوانه وار تمام ظرفهای چینی و کریستال را از قفسه ها بیرون اورد و بر کف اشپزخانه کوبید فنجانها پارچ و قوری هم از خشمش رد امان نماندند در حین شکستن عربده می کشید محکم به صندلی چسبیده بودم می دانستم به جای این شکستنیها باید مرا تنبیه می کرد تمام تابلوها را از روی دیوار کند و زیر پایش خرد کرد فریاد می زد مرا چه راحت به بازی گرفتید چه ساده و ابله بودم که نفهمیدم چه نقشه ای در سر دارید

به طرفم امد انگشت تهدیدش را به طرفم گرفت تو مادرت پیش خودتان گفتید چه ابلهی بهتر از فریبرز چه هالویی بهتر از فریبرز یک پسر دهاتی احمق برای سرپوش نهادن بر این ننگ خوب تله ای برای من گذاشتید گریه نکن خوب می فهمم زیر این چهره به ظاهر زیبا و معصوم چه بازیگر خوش نقشی را قایم کرده . بعد ليوانها را روي ميز محكم به ديوار كوبيد . صداي خرد شدنش همه جا منعكس شد .. چشمانش يك كاسه خون شده بود و رنگ چهره اش مثل گچ سپيد بود .

" تو امروز مرا از خودم بيزار كردي . از اينكه تا اين حد احمق و ابله بودم آره ! از سادگي و صداقت من سوء استفاده كرديد...نمي بخشمتان . مادر حقه بازت با دسيسه و ترفند تو را پيش من گذاشت تا شايد تسليم هوا و هوس شيطاني پشوم و تمام گناهان را بر گردن من بيندازيد ... برو از اين خانه بيرون . حالم از ديدنت به هم مي خورد . شب عروسي برايم آلبوم عكس مي آوري. بهتر از اين نمي شود ! گمشو از جلوي چشمانم دور شو."

به هق هق افتاده بودم . هرچند خودم را براي واكنش او آماده كرده بودم . اما براي من شكستن او از تحقير شدن خودم سختر بود . مادر و ماريا در آغوش هم بين راه پله ايستاده بودند و رعب و وحشت از نگاهشان مي باريد . فريبرز نگاهي پر از انزجار و خشم به سويشان روانه كرد و گفت:" بفرماييد . اين هم دختر شما . آنقدر گستاخ است كه شب زفاف پرده از بي شرمي هاي خودش بر مي دارد . عكسهاي مبتذل خودش را نشان مي دهد ... به خدا اگر به او رحم نكرده بودم الان بايد سرش را بريده باشم! به روح پدرم خيلي بهش رحم كردم..."

در چشمانش آنقدر صلابت و اراده ديده مي شد كه من و مادر و ماريا فهميديم مي توانست اين كار را انجام دهد ... در حالي كه دستش به در چسبيده بود با همان فرياد پر غضبش رو به من گفت:" فردا همه چيز را تمام مي كنيم...همان بهتر كه شروع نشده تمام شود ."

وقتي در را محكم پشت سر خودش بست با صداي بلند گريستم . مرايا و مادر زير بغلم را گرفتند .

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 10:03 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها