بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-05-2011
kabootarnaz2001 kabootarnaz2001 آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
نوشته ها: 12
سپاسها: : 0
در ماه گذشته یکبار از ایشان سپاسگزاری شده
پیش فرض

سلام لطفا بقيه اشو بنويسين...
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زند

قسمت هجدهم


یه دفعه داریوش پکی زد زیر خنده :
-معلومه بچه عاشقت شده .
وبعد آهسته طوری که فقط من متوجه بشم ، گفت :
-طفلی سارا .
مریم اخمی به داریوش کرد و دوباره رو به پدرام ادامه داد :
-می خواستم بگم اگه مایل باشید تو ساعت کاریتون من از سارا مراقبت کنم . خوب خونه ما که تو مسیرتونه و مشکلی از این بابت نداریم . اصلا خودم هر روز می آم شرکت می برمش و بعد از ساعت کار خودتون می آید و می بریدش اونجوری هم من از تنهایی در می آم و هم سارا ، البته قبول دارم که نمی تونم جای مادرشو براش پر کنم ، هر چی باشه اون بیشتر به مادر احتیاج داره تا دوست و مربی ، ولی من سعی می کنم همه تلاشم رو واسه تربیتش بکنم .
با دهان باز از تعجب ، اول به داریوش و بعد به پدرام نگاه کردم . قیافه پدرام هم کم از ما نداشت ، مریم غیر مستقیم از پدرام خواستگاری کرد . پدرام چند لحظه بعد به خودش مسلط شد و با گفتن :
-ممنون خانم مقدم ، اگه به کمکتون احتیاج شد خبرتون می کنم .
از جا بلند شد و به بهانه سارا از ما فاصله گرفت . به محض دور شدن پدرام داریوش گفت :
خاک تو سرت کنن ، تو مثلا خیر سرت تحصیل کرده و فهمیده ای توی بی شعور نفهمیدی چی گفتی ؟ اصلا فهمیدی معنی حرفت چی بود ؟ واقعا که ناامیدم کردی .
بعد رو به من گفت :
--فکر کنم ناراحت شد نه ؟
آهی کشیدم و گفتم :
-نمی دونم ، می رم دنبالش .
از جا بلند شدم و داریوش دوباره گفت :
-از طرف ما ازش معذرت بخواه .
خندیدم :
-تو که کاری نکردی ؟
-نه ولی تو تربیت مریم کوتاهی کردم .
با خنده گفتم :
-یه جوری حرف می زنی انگار این بچه توئه و تو باید تربیتش می کردی .
خودشم خنده اش گرفت و من بی توجه به نگاه پر از کینه مریم ، ازشون فاصله گرفتم .
به مسیری که رفته بود چشم دوختم . وقتی گوشه سالن کنار شراره دیدمش نگام برق زد وبطرفش رفتم . نه به خاطر مریم و برای دلجویی ، به خاطر دل پر آشوب خودم، می خواستم برم و ازش بپرسم دلیل اون نگاه نم گرفته اش چیه . چرا بر عکس ساعت پیش شاد و زنده دل نیست . چرا نگاش پریشونه ؟
متوجه اومدم شد ولی نگاهشو به سمت مخالف برگردوند ، دلم ریخت پایین نکنه کاری کردم که از دستم دلخور شده ، ولی من که کاری نکردم . امروز اونجوری که می خواست بودم ، سنگین و بی توجه به اطراف .
-ببخشید خانوم .
به سمت صدا برگشتم . یه پسر قد بلند ، با چهره ای سفید و موهایی بلند و دماغی کوفته ای جلوم ظاهر شد . به لباساش نگاه کردم ، مثل اکثر پسرا شلوار لی پوشیده بود که انگار سگ گازش گرفته بود ، چند جاش پاره بود .و لباسشم اونقدر گشاد بود که یه خانواده هشت نفری با نوه و نتیجه توش جا می گرفتن . خیلی خودم رو کنترل کردم که به صورت دراز و ریش های مسخره اش و علاوه بر اون لباسش نخندم .
-بله ؟
سلام کرد و با لبخندی که چهره اش رو مسخره تر می کرد ، دستش رو جلوم گرفت .
نگام از رو دستش سر خورد رو صورتش :
-گیرم علیک سلام امرتون ؟
دستشو پس کشید و بدن اینکه از صحبت کردنم ناراحت شده باشه ، گفت :
-من آریام .
با چهره ای متعجب گفتم :
-اِ... راستی .
گل از گلش شکفت و چهره اش از هم باز شد و من ادامه دادم :
-خوب ... میگی چه کار کنم ؟
آشکارا جا خورد در حالی که سعی می کرد خودش رو کنترل کنه وگفت :
-در مورد من با شما صحبت نشده ؟
-ببخشید قرار بود شخصیت مهمی رو ببینم و خبر نداشتم .
-خوب من آریام .
-اینو که یه بار گفتی .
-آریا رفیعی .
-آهان ، اینو نگفته بودید . فامیلتون رو می گم .
خندید :
-شما چقدر بامزه اید ؟
-برعکس ، شما چقدر داغونید .
--بله ؟
بادست به لباسش اشاره کردم وگفتم :
-از لحاظ مالی مشکل دارید ؟
سرش روتکون داد :
-بابام یکی از بزرگترین صادر کننده های فرش و پسته و زعفرونه .
-آهان .. پس قرار معلوم تو خونه سگ دارید .
بادست اشاره کرد وگفت :
-وسط راه ایستادیم ، بهتر نیست بریم کنار و صحبت کنیم .
خیلی وقت بود کسی رو دست ننداخته بودم وبازم اون حس موذی قلقلکم داد ، تا از این فرصت استفاده کنم و هم سر کارش بذارم و هم از جریان سود ببرم . می خواستم ببینم من از چی باید مطلع باشم که نشدم . کمی خودم رو کنار کشیدم و گفت :
-خوب چی می گفتید ؟
-پرسیدم تو خونه سگ دارید ؟
شما چقدر باهوشید ، از کجا فهمیدید ؟
بادست به شلوارش اشاره کردم و گفتم :
-از شلوارتون . کاملا مشخصه سگ گازش گرفته .
پکی زد زیر خنده :
-این مدل امسال
-من موضوع خنده داری نمی بینم
-خوب برام جالبه که شما از فشن چیزی نمی دونید .
-فکر کنم طرز فکر شما و لباس پوشیدنتون ، از اطلاعات ضعیف من خنده دارتر باشه .
-شما زبونتون خیلی نیش داره .
-من همیشه حقیقت رو می گم ، شاید تلخی زبونم به خاطر تلخی حقیقت باشه .
-به نظرم شما زمین تا آسمون با خانواده تون فرق دارید .
-تا فرق از نظر شما چی باشه .
-طرز فکر شما کهنه و قدیمیه ، یعنی جوون پسند نیست .
صدامو مثل پیرزن ها کردم و گفتم :
-آخ ننه چون ، می شه بگی چرا ؟
بازم خندید :
-شما خیلی بامزه اید .
-مگه منو مزه کردید آقای روشن فکر ؟
دستش رو روی شونهام گذاشت و با بی شرمی گفت :
-مزه ات هم می کنم پری جون تو با تمام بدخلقیات بازم مثل عسل شیرینی .
دستش رو باخشم پس زدم و گفتم :
-خیلی خوب ، ناراحت نشو ، ببخشید .
برگشتم تا برم گه گفت :
-صبر کن ، هنوز حرفم تموم نشده .
-تو حرف نمی زنی ، جسارت می کنی و مزخرف می گی .
-بازم معذرت می خوام .
-حرفت رو بزن و شرت رو کم کن .
-تو اصلا شبیه پدر و مادرت نیستی .
-مادرم ؟
-خوب آره اوناهاش ، شراره رو می گم . ببین چه جوری با شوهرش می رقصه .
برگشتم و مسیر دستش رو دنبال کردم . انگار که یه سطل آب روم ریخته باشن یخ کردم . بابا وشراره داشتن می رقصیدن . بابای من اونی که می گفت رقص چیه ؟ رقص کار آدم های تازه به دوران رسیده و بی کاره ، حالا داشت با زنش می رقصید . نگام رو جمع کردم و روم رو برگردوندم و فریاد زدم :
-اون مامان من نیست .
فریادم توی موزیک گم شد .
-عزیزم ، لازم نیست دادبزنی من می شنوم .
دستم رو مشت کردم و اگه یک کلمه دیگه مزخرف می گفت ، می زدم تو صورتش با نگاه هرزه اش اندامم رو از نظر گذروند و گفت :
-انگار بابام راست می گفت ، خوب تیکه ای هستی ها .
برگشتم تا برم ، که ادامه حرفش از رفتن منصرفم کرد .
- از قضا بابام ، خوب لقمه ای برام گرفته .
برگشتم طرفش :
- چی گفتی ؟ می شه یه بار دیگه حرفت رو برام تکرارکنی .
خوب مگه به تو چیزی نگفتن ؟ باباتو می گم .
مات نگاش کردم ، تازه فهمیدم چرا واسه اومدن من اونقدر اصرار می کردن . اونها می خواستن منو شوهر بدن ، اونم به کی ؟ به اقای آریا رفیعی کسی که من حاضر نیستم اونو سگ در خونه ام هم حساب کنم . صداش مثل یه پتک تو سرم فرود اومد :
-نظر شما چیه ؟
سرم رو تکون دادم :
-در مورد چی ؟
-من یه جورایی از شما خوشم اومده .
-اِ ... جدی ، چقدر شما لطف دارید به من .
خندید :
-خوب از نظر من همه چی حله ، گر چه باید یه خورده روت کار کنم تا درست شی
-منظور ؟
-منظورم اینه که باید یه کم ظاهرت برسم ، تا از این وضع اسفناک درآیی .
بادست به خدمتکار اشاره کرد وخدمتکار سینی به دست جلو اومد . یه لیوان که مشخص بود محتویاتش چیه ، برداشت و به من تعارف کرد :
-بفرمائید
رو به خدمتکاری که سینی به دست منتظر ایستاده بود گفتم :
-ممنون ، میل ندارم .
خیلی خودم رو کنترل می کردم که حرفی نزنم یا حرکتی نکنم . هر چند آبروی بابام برام مهم نبود ، بزار همه چیز و بزنم به هم و برم .
کاش می شد فرار کنم واز اون محیط نفرت انگیز دور بشم . اونها واسه من چه خوابی دیده بودن ، یعنی من اینقدر مزاحم زندگی اونها بودم . اونها حتی حضور منو تو این مراسم نادیده گرفتن ، هیچ کدوم حتی نخواستن بهم نزدیک بشن . چرا ، به خاطر روسری که سرم بود . لابد بابا و شراره کسر شانشون می شد بگن این دختر ماست . این پریاست .
- چرا شما برنداشتید ؟
با نفرت نگاش کردم .
دستش رو جلو آورد :
-عزیزم ،افتخار رقص با همسر آینده ات رو می دی ؟
با خشم نگاش کردم . لیوان رو روی میز گذاشت و بی توجه به شخمی که تو نگام بود و گفت :
-البته اینجوری نه ، بهتره اینو از رو سرت برداری .
وبعد دست به طرف شالم تا اونو از سرم برداره . دیگه منفجر شدم ، با مشت کوبیدم تو سینه اش و هولش دادم عقب . کنترلش رو از دست داد وافتاد رو میز و صندلی های پشتش . میز افتاد و اونم رو زمین ولو شد وانهایی که اطرافمون بودن همه برگشتن و نگاه کردن بغض داشت خفه ام می کرد . جمعیتی که دورمون حلقه زده بودن رو با دست پس زدم و دویدم . می خواستم خیلی زود خودم رو از اون محیط نجات بدم .
بی هدف شروع کردم به دویدن کردم . کفش های پاشنه بلندم مانع حرکت سریع من شد اگه یه بار زمین می خوردم دیگه پدرام نبود تا دست هایش مانع افتادم بشه .
کجا باید برم ؟اگه می رفتم بیرون، این وقت شب مسلما وضعم بدتر می شد .
مسیرم رو کج کردم و زدم بین درخت ها اونقدر دویدم که از نفس افتادم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ، خیلی از اونجا فاصله گرفته بودم . خدایا این باغ انتها نداشت . وحشت زده به اطرافم نگاه کردم . یه لحظه ترس وجودم رو گرفت . اگه الان سگشون بهم حمله کنه چی ؟هیچ کی صدای فریادم رو هم نمی شنوه .
پشت یه درخت پناه گرفتم بهش تکیه زدم و آهسته پاهام خم شد و نشستم رو زمین . سرمای هوا و سرمایی که وجودم رو گرفته بود . تنم رو به لرزه انداخت . زانوهام رو بغل کردم و سرم رو بهشون تکه دادم و اونجا بود بغضم شکست و هق هق گریه ام سکوت وحشت انگیزی که اطرافمو احاطه کرده بود شکست . این مهمونی دوباره اعصابم رو تحریک کرده بود از طرفی رقص بابا وشراره و از طرفی اون پسره احمق یعنی بابا واقعا می خواست من با اون ازدواج کنم ؟نه باورم نمی شه ! دوباره زمان برگشت به عقب . به تولدم ، تمام تولدایی که بدون حضور بابا برگزار می شد . اون همیشه می گفت از جلف بازی های مسخره بیزارم ، اصلا رقص و موزیک یعنی چی و حالا ... آهی کشیدم و نالیدم :
-باورم نمی شه . خدایا پس تو کجایی ؟
نمی دونم چقدر گذشت بود تمام بدنم یخ زده بود و ازسرما می لرزیدم و اشکم بی اختیار جاری بود . یعنی من تا این حد براشون بی ارزشم .
با حس سنگینی جسمی روی شونه ام ، با وحشت از جا پریدم و جیغ خفیفی کشیدم .
-نترس منم .
صداش آرومم کرد .نفس راحتی کشیدم و سرم را پایین انداختم :
-منو ترسوندید .
کنارم نشست و همراه با آه کوتاهی گفت :
-متاسفم ، ولی ترسیدم سرما بخوری .
بعد نگاهی به اطراف کرد وگفت :
-نترسیدی ؟
دوباره چشمه اشکم چوشید :
-آدم هایی که اون توان بیشتر ترس دارن .
خودش رو با چوبی که دستش گرفته بود ، مشغول کرد :
-همه چی رو دیدم .
آهی کشیدم و گفتم :
-فقط دیدید ، ولی نشنیدید که ...
-نه ولی خوشحالم که از پسش براومدی .
خندیدم :
-زنده ست .
اونم خندید :
-فکر کنم دستش شکست .
دوباره اخمام رفت تو هم :
-حقش بود پسرلش لندهور
-مزاحمت شد ؟
سرم رو تکون دادم و اون گفت :
-اول فکر کردم مزاحمت شده ، خواستم بیام جلو ، ولی وقتی بعد دیدم باهاش گرم گرفتی ، پشیمون شدم .
با التماس نگاش کردم :
- نه به خدا ، من باهاش گرم نگرفتم اون شروع کرد .
شالم رو کشید جلوتر و گفت :
-چی بهت گفت که اونقدر عصبانیت کرد ؟
-می خواست شالم در بیاره .
-خوب واسه همین اون بلارو سرش آوردی ؟
-نه، دلم از دستش پر بود .
-مگه قبلا می شناختیش ؟
-نه به خدا
خندید :
-قسم نخوری هم همه حرفات رو باور می کنم .
نگاش دل خسته ام رو به اتش می کشید ، خدایا چه افسونی تو نگاش بود که اینطوری دیونه ام میکرد
-این چندروزه به اصرار زیادشون ، واسه اینکه حتما امشب باید توعروسی شرکت کنم شک کرده بودم . هر فکری به غیر از این ....
بغض گلوم رو گرفت .
-مربوط به اون پسره است ؟
سرم رو تکون دادم و او ادمه داد :
-حدس می زدم .
-یعنی شما می دونستید و به من چیزی نگفتید ؟
-از اومدن های بی دلیل و زیادی رفیعی به شرکت داشت می شد یه حدس های زد ولی نمی دونم چرا مسعود راضی شد ؟ به نظرم آریا لیاقت ...
حرفش رو خورد . سرم رو روی زانوهایم گذاشتم و بازم بغضم ، اشک شد و بارید صداش مثل آب روی آتش خاموشم می کرد دلم می خواست سرم رو به شونه اش تکیه می دادم و ان برام حرف می زد و آرامش رو با لحن آروم و مخملی صداش بهم بر می گردوند .
- متاسفم پری .
پری اون منو پری صدا کرد و با لحن صمیمی صداش دلم رواز احساس خوشی مالامال کرد وسرم رو بلند کردم و از پشت پرده اشک نگاش کردم . تو چشاش هنوز یه غم غریب موج می زد . اصلا اون چرا اظهار تاسف می کرد ؟ یعنی می تونست عمق دردم رو حس کنه ؟
-پاشو بریم خونه سرما می خوری ؟
با لجبازی گفتم :
-من تو اون خونه نمی ام .
-کجا می خوای بری ؟کجا داری که بری ؟
-بابا منو می کشه .
زیر بازوم گرفت و کمک کرد بلند شم .
-مگه من مردم که اون بخواد تو رو بکشه .
نگام رو به صورتش دوختم . دلم می خواست بغلش کنم و بگم چقدر بهش احتیاج دارم چقدر حرفش به دلم نشست . این حرف یه رنگ و بوی دیگه داشت ، اصلا امشب یه جور دیگه شده بود .
-من عروسی رو به هم زدم ؟
سرش رو تکون داد :
-نه زیاد فقط اون عده که اطرافتون متوجه شدن از جمله مسعود وشراره و البته رفیعی ، از چی می ترسی جلوشون وایستا و از خودت دفاع کردی ، به نظرم مسعود اونقدر بی غیرت نشده که ...
-بی فایده ست ، اون به حرفم گوش نمی ده ، اون فقط می خواد منو از سر خودش باز کنه .
دوباره چشمام پر از اشک شد .
-مگه من چقدر جا می گیرم ، خیلی زندگشیونو تنگ کردم ؟
سرش رو تکون داد :
-بیابریم خونه ، من باهاش صحبت می کنم .
اشکام رو پاک کردم و گفتم :
-سارا کجاست ؟
-گذاشتمشتوماشین .
-از داریوش خداحافظی نکردم .
آهی کشید گفت :
-اون خلی برات مهمه .
-آره داریوش تنها دوست منه ما از بچه گی با هم بزرگ شدیم . اون همه وجودش محبته .
-پس برو خداحافظی کن .
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-عمرا من دیگه تو اون جهنم بر نمی گردم .
بعد شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
-بعدا بهش زنگ میزنم
آهسته گفت :
-هر جور راحتی .


__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی

قسمت هجدهم


یه دفعه داریوش پکی زد زیر خنده :
-معلومه بچه عاشقت شده .
وبعد آهسته طوری که فقط من متوجه بشم ، گفت :
-طفلی سارا .
مریم اخمی به داریوش کرد و دوباره رو به پدرام ادامه داد :
-می خواستم بگم اگه مایل باشید تو ساعت کاریتون من از سارا مراقبت کنم . خوب خونه ما که تو مسیرتونه و مشکلی از این بابت نداریم . اصلا خودم هر روز می آم شرکت می برمش و بعد از ساعت کار خودتون می آید و می بریدش اونجوری هم من از تنهایی در می آم و هم سارا ، البته قبول دارم که نمی تونم جای مادرشو براش پر کنم ، هر چی باشه اون بیشتر به مادر احتیاج داره تا دوست و مربی ، ولی من سعی می کنم همه تلاشم رو واسه تربیتش بکنم .
با دهان باز از تعجب ، اول به داریوش و بعد به پدرام نگاه کردم . قیافه پدرام هم کم از ما نداشت ، مریم غیر مستقیم از پدرام خواستگاری کرد . پدرام چند لحظه بعد به خودش مسلط شد و با گفتن :
-ممنون خانم مقدم ، اگه به کمکتون احتیاج شد خبرتون می کنم .
از جا بلند شد و به بهانه سارا از ما فاصله گرفت . به محض دور شدن پدرام داریوش گفت :
خاک تو سرت کنن ، تو مثلا خیر سرت تحصیل کرده و فهمیده ای توی بی شعور نفهمیدی چی گفتی ؟ اصلا فهمیدی معنی حرفت چی بود ؟ واقعا که ناامیدم کردی .
بعد رو به من گفت :
--فکر کنم ناراحت شد نه ؟
آهی کشیدم و گفتم :
-نمی دونم ، می رم دنبالش .
از جا بلند شدم و داریوش دوباره گفت :
-از طرف ما ازش معذرت بخواه .
خندیدم :
-تو که کاری نکردی ؟
-نه ولی تو تربیت مریم کوتاهی کردم .
با خنده گفتم :
-یه جوری حرف می زنی انگار این بچه توئه و تو باید تربیتش می کردی .
خودشم خنده اش گرفت و من بی توجه به نگاه پر از کینه مریم ، ازشون فاصله گرفتم .
به مسیری که رفته بود چشم دوختم . وقتی گوشه سالن کنار شراره دیدمش نگام برق زد وبطرفش رفتم . نه به خاطر مریم و برای دلجویی ، به خاطر دل پر آشوب خودم، می خواستم برم و ازش بپرسم دلیل اون نگاه نم گرفته اش چیه . چرا بر عکس ساعت پیش شاد و زنده دل نیست . چرا نگاش پریشونه ؟
متوجه اومدم شد ولی نگاهشو به سمت مخالف برگردوند ، دلم ریخت پایین نکنه کاری کردم که از دستم دلخور شده ، ولی من که کاری نکردم . امروز اونجوری که می خواست بودم ، سنگین و بی توجه به اطراف .
-ببخشید خانوم .
به سمت صدا برگشتم . یه پسر قد بلند ، با چهره ای سفید و موهایی بلند و دماغی کوفته ای جلوم ظاهر شد . به لباساش نگاه کردم ، مثل اکثر پسرا شلوار لی پوشیده بود که انگار سگ گازش گرفته بود ، چند جاش پاره بود .و لباسشم اونقدر گشاد بود که یه خانواده هشت نفری با نوه و نتیجه توش جا می گرفتن . خیلی خودم رو کنترل کردم که به صورت دراز و ریش های مسخره اش و علاوه بر اون لباسش نخندم .
-بله ؟
سلام کرد و با لبخندی که چهره اش رو مسخره تر می کرد ، دستش رو جلوم گرفت .
نگام از رو دستش سر خورد رو صورتش :
-گیرم علیک سلام امرتون ؟
دستشو پس کشید و بدن اینکه از صحبت کردنم ناراحت شده باشه ، گفت :
-من آریام .
با چهره ای متعجب گفتم :
-اِ... راستی .
گل از گلش شکفت و چهره اش از هم باز شد و من ادامه دادم :
-خوب ... میگی چه کار کنم ؟
آشکارا جا خورد در حالی که سعی می کرد خودش رو کنترل کنه وگفت :
-در مورد من با شما صحبت نشده ؟
-ببخشید قرار بود شخصیت مهمی رو ببینم و خبر نداشتم .
-خوب من آریام .
-اینو که یه بار گفتی .
-آریا رفیعی .
-آهان ، اینو نگفته بودید . فامیلتون رو می گم .
خندید :
-شما چقدر بامزه اید ؟
-برعکس ، شما چقدر داغونید .
--بله ؟
بادست به لباسش اشاره کردم وگفتم :
-از لحاظ مالی مشکل دارید ؟
سرش روتکون داد :
-بابام یکی از بزرگترین صادر کننده های فرش و پسته و زعفرونه .
-آهان .. پس قرار معلوم تو خونه سگ دارید .
بادست اشاره کرد وگفت :
-وسط راه ایستادیم ، بهتر نیست بریم کنار و صحبت کنیم .
خیلی وقت بود کسی رو دست ننداخته بودم وبازم اون حس موذی قلقلکم داد ، تا از این فرصت استفاده کنم و هم سر کارش بذارم و هم از جریان سود ببرم . می خواستم ببینم من از چی باید مطلع باشم که نشدم . کمی خودم رو کنار کشیدم و گفت :
-خوب چی می گفتید ؟
-پرسیدم تو خونه سگ دارید ؟
شما چقدر باهوشید ، از کجا فهمیدید ؟
بادست به شلوارش اشاره کردم و گفتم :
-از شلوارتون . کاملا مشخصه سگ گازش گرفته .
پکی زد زیر خنده :
-این مدل امسال
-من موضوع خنده داری نمی بینم
-خوب برام جالبه که شما از فشن چیزی نمی دونید .
-فکر کنم طرز فکر شما و لباس پوشیدنتون ، از اطلاعات ضعیف من خنده دارتر باشه .
-شما زبونتون خیلی نیش داره .
-من همیشه حقیقت رو می گم ، شاید تلخی زبونم به خاطر تلخی حقیقت باشه .
-به نظرم شما زمین تا آسمون با خانواده تون فرق دارید .
-تا فرق از نظر شما چی باشه .
-طرز فکر شما کهنه و قدیمیه ، یعنی جوون پسند نیست .
صدامو مثل پیرزن ها کردم و گفتم :
-آخ ننه چون ، می شه بگی چرا ؟
بازم خندید :
-شما خیلی بامزه اید .
-مگه منو مزه کردید آقای روشن فکر ؟
دستش رو روی شونهام گذاشت و با بی شرمی گفت :
-مزه ات هم می کنم پری جون تو با تمام بدخلقیات بازم مثل عسل شیرینی .
دستش رو باخشم پس زدم و گفتم :
-خیلی خوب ، ناراحت نشو ، ببخشید .
برگشتم تا برم گه گفت :
-صبر کن ، هنوز حرفم تموم نشده .
-تو حرف نمی زنی ، جسارت می کنی و مزخرف می گی .
-بازم معذرت می خوام .
-حرفت رو بزن و شرت رو کم کن .
-تو اصلا شبیه پدر و مادرت نیستی .
-مادرم ؟
-خوب آره اوناهاش ، شراره رو می گم . ببین چه جوری با شوهرش می رقصه .
برگشتم و مسیر دستش رو دنبال کردم . انگار که یه سطل آب روم ریخته باشن یخ کردم . بابا وشراره داشتن می رقصیدن . بابای من اونی که می گفت رقص چیه ؟ رقص کار آدم های تازه به دوران رسیده و بی کاره ، حالا داشت با زنش می رقصید . نگام رو جمع کردم و روم رو برگردوندم و فریاد زدم :
-اون مامان من نیست .
فریادم توی موزیک گم شد .
-عزیزم ، لازم نیست دادبزنی من می شنوم .
دستم رو مشت کردم و اگه یک کلمه دیگه مزخرف می گفت ، می زدم تو صورتش با نگاه هرزه اش اندامم رو از نظر گذروند و گفت :
-انگار بابام راست می گفت ، خوب تیکه ای هستی ها .
برگشتم تا برم ، که ادامه حرفش از رفتن منصرفم کرد .
- از قضا بابام ، خوب لقمه ای برام گرفته .
برگشتم طرفش :
- چی گفتی ؟ می شه یه بار دیگه حرفت رو برام تکرارکنی .
خوب مگه به تو چیزی نگفتن ؟ باباتو می گم .
مات نگاش کردم ، تازه فهمیدم چرا واسه اومدن من اونقدر اصرار می کردن . اونها می خواستن منو شوهر بدن ، اونم به کی ؟ به اقای آریا رفیعی کسی که من حاضر نیستم اونو سگ در خونه ام هم حساب کنم . صداش مثل یه پتک تو سرم فرود اومد :
-نظر شما چیه ؟
سرم رو تکون دادم :
-در مورد چی ؟
-من یه جورایی از شما خوشم اومده .
-اِ ... جدی ، چقدر شما لطف دارید به من .
خندید :
-خوب از نظر من همه چی حله ، گر چه باید یه خورده روت کار کنم تا درست شی
-منظور ؟
-منظورم اینه که باید یه کم ظاهرت برسم ، تا از این وضع اسفناک درآیی .
بادست به خدمتکار اشاره کرد وخدمتکار سینی به دست جلو اومد . یه لیوان که مشخص بود محتویاتش چیه ، برداشت و به من تعارف کرد :
-بفرمائید
رو به خدمتکاری که سینی به دست منتظر ایستاده بود گفتم :
-ممنون ، میل ندارم .
خیلی خودم رو کنترل می کردم که حرفی نزنم یا حرکتی نکنم . هر چند آبروی بابام برام مهم نبود ، بزار همه چیز و بزنم به هم و برم .
کاش می شد فرار کنم واز اون محیط نفرت انگیز دور بشم . اونها واسه من چه خوابی دیده بودن ، یعنی من اینقدر مزاحم زندگی اونها بودم . اونها حتی حضور منو تو این مراسم نادیده گرفتن ، هیچ کدوم حتی نخواستن بهم نزدیک بشن . چرا ، به خاطر روسری که سرم بود . لابد بابا و شراره کسر شانشون می شد بگن این دختر ماست . این پریاست .
- چرا شما برنداشتید ؟
با نفرت نگاش کردم .
دستش رو جلو آورد :
-عزیزم ،افتخار رقص با همسر آینده ات رو می دی ؟
با خشم نگاش کردم . لیوان رو روی میز گذاشت و بی توجه به شخمی که تو نگام بود و گفت :
-البته اینجوری نه ، بهتره اینو از رو سرت برداری .
وبعد دست به طرف شالم تا اونو از سرم برداره . دیگه منفجر شدم ، با مشت کوبیدم تو سینه اش و هولش دادم عقب . کنترلش رو از دست داد وافتاد رو میز و صندلی های پشتش . میز افتاد و اونم رو زمین ولو شد وانهایی که اطرافمون بودن همه برگشتن و نگاه کردن بغض داشت خفه ام می کرد . جمعیتی که دورمون حلقه زده بودن رو با دست پس زدم و دویدم . می خواستم خیلی زود خودم رو از اون محیط نجات بدم .
بی هدف شروع کردم به دویدن کردم . کفش های پاشنه بلندم مانع حرکت سریع من شد اگه یه بار زمین می خوردم دیگه پدرام نبود تا دست هایش مانع افتادم بشه .
کجا باید برم ؟اگه می رفتم بیرون، این وقت شب مسلما وضعم بدتر می شد .
مسیرم رو کج کردم و زدم بین درخت ها اونقدر دویدم که از نفس افتادم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم ، خیلی از اونجا فاصله گرفته بودم . خدایا این باغ انتها نداشت . وحشت زده به اطرافم نگاه کردم . یه لحظه ترس وجودم رو گرفت . اگه الان سگشون بهم حمله کنه چی ؟هیچ کی صدای فریادم رو هم نمی شنوه .
پشت یه درخت پناه گرفتم بهش تکیه زدم و آهسته پاهام خم شد و نشستم رو زمین . سرمای هوا و سرمایی که وجودم رو گرفته بود . تنم رو به لرزه انداخت . زانوهام رو بغل کردم و سرم رو بهشون تکه دادم و اونجا بود بغضم شکست و هق هق گریه ام سکوت وحشت انگیزی که اطرافمو احاطه کرده بود شکست . این مهمونی دوباره اعصابم رو تحریک کرده بود از طرفی رقص بابا وشراره و از طرفی اون پسره احمق یعنی بابا واقعا می خواست من با اون ازدواج کنم ؟نه باورم نمی شه ! دوباره زمان برگشت به عقب . به تولدم ، تمام تولدایی که بدون حضور بابا برگزار می شد . اون همیشه می گفت از جلف بازی های مسخره بیزارم ، اصلا رقص و موزیک یعنی چی و حالا ... آهی کشیدم و نالیدم :
-باورم نمی شه . خدایا پس تو کجایی ؟
نمی دونم چقدر گذشت بود تمام بدنم یخ زده بود و ازسرما می لرزیدم و اشکم بی اختیار جاری بود . یعنی من تا این حد براشون بی ارزشم .
با حس سنگینی جسمی روی شونه ام ، با وحشت از جا پریدم و جیغ خفیفی کشیدم .
-نترس منم .
صداش آرومم کرد .نفس راحتی کشیدم و سرم را پایین انداختم :
-منو ترسوندید .
کنارم نشست و همراه با آه کوتاهی گفت :
-متاسفم ، ولی ترسیدم سرما بخوری .
بعد نگاهی به اطراف کرد وگفت :
-نترسیدی ؟
دوباره چشمه اشکم چوشید :
-آدم هایی که اون توان بیشتر ترس دارن .
خودش رو با چوبی که دستش گرفته بود ، مشغول کرد :
-همه چی رو دیدم .
آهی کشیدم و گفتم :
-فقط دیدید ، ولی نشنیدید که ...
-نه ولی خوشحالم که از پسش براومدی .
خندیدم :
-زنده ست .
اونم خندید :
-فکر کنم دستش شکست .
دوباره اخمام رفت تو هم :
-حقش بود پسرلش لندهور
-مزاحمت شد ؟
سرم رو تکون دادم و اون گفت :
-اول فکر کردم مزاحمت شده ، خواستم بیام جلو ، ولی وقتی بعد دیدم باهاش گرم گرفتی ، پشیمون شدم .
با التماس نگاش کردم :
- نه به خدا ، من باهاش گرم نگرفتم اون شروع کرد .
شالم رو کشید جلوتر و گفت :
-چی بهت گفت که اونقدر عصبانیت کرد ؟
-می خواست شالم در بیاره .
-خوب واسه همین اون بلارو سرش آوردی ؟
-نه، دلم از دستش پر بود .
-مگه قبلا می شناختیش ؟
-نه به خدا
خندید :
-قسم نخوری هم همه حرفات رو باور می کنم .
نگاش دل خسته ام رو به اتش می کشید ، خدایا چه افسونی تو نگاش بود که اینطوری دیونه ام میکرد
-این چندروزه به اصرار زیادشون ، واسه اینکه حتما امشب باید توعروسی شرکت کنم شک کرده بودم . هر فکری به غیر از این ....
بغض گلوم رو گرفت .
-مربوط به اون پسره است ؟
سرم رو تکون دادم و او ادمه داد :
-حدس می زدم .
-یعنی شما می دونستید و به من چیزی نگفتید ؟
-از اومدن های بی دلیل و زیادی رفیعی به شرکت داشت می شد یه حدس های زد ولی نمی دونم چرا مسعود راضی شد ؟ به نظرم آریا لیاقت ...
حرفش رو خورد . سرم رو روی زانوهایم گذاشتم و بازم بغضم ، اشک شد و بارید صداش مثل آب روی آتش خاموشم می کرد دلم می خواست سرم رو به شونه اش تکیه می دادم و ان برام حرف می زد و آرامش رو با لحن آروم و مخملی صداش بهم بر می گردوند .
- متاسفم پری .
پری اون منو پری صدا کرد و با لحن صمیمی صداش دلم رواز احساس خوشی مالامال کرد وسرم رو بلند کردم و از پشت پرده اشک نگاش کردم . تو چشاش هنوز یه غم غریب موج می زد . اصلا اون چرا اظهار تاسف می کرد ؟ یعنی می تونست عمق دردم رو حس کنه ؟
-پاشو بریم خونه سرما می خوری ؟
با لجبازی گفتم :
-من تو اون خونه نمی ام .
-کجا می خوای بری ؟کجا داری که بری ؟
-بابا منو می کشه .
زیر بازوم گرفت و کمک کرد بلند شم .
-مگه من مردم که اون بخواد تو رو بکشه .
نگام رو به صورتش دوختم . دلم می خواست بغلش کنم و بگم چقدر بهش احتیاج دارم چقدر حرفش به دلم نشست . این حرف یه رنگ و بوی دیگه داشت ، اصلا امشب یه جور دیگه شده بود .
-من عروسی رو به هم زدم ؟
سرش رو تکون داد :
-نه زیاد فقط اون عده که اطرافتون متوجه شدن از جمله مسعود وشراره و البته رفیعی ، از چی می ترسی جلوشون وایستا و از خودت دفاع کردی ، به نظرم مسعود اونقدر بی غیرت نشده که ...
-بی فایده ست ، اون به حرفم گوش نمی ده ، اون فقط می خواد منو از سر خودش باز کنه .
دوباره چشمام پر از اشک شد .
-مگه من چقدر جا می گیرم ، خیلی زندگشیونو تنگ کردم ؟
سرش رو تکون داد :
-بیابریم خونه ، من باهاش صحبت می کنم .
اشکام رو پاک کردم و گفتم :
-سارا کجاست ؟
-گذاشتمشتوماشین .
-از داریوش خداحافظی نکردم .
آهی کشید گفت :
-اون خلی برات مهمه .
-آره داریوش تنها دوست منه ما از بچه گی با هم بزرگ شدیم . اون همه وجودش محبته .
-پس برو خداحافظی کن .
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-عمرا من دیگه تو اون جهنم بر نمی گردم .
بعد شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
-بعدا بهش زنگ میزنم
آهسته گفت :
-هر جور راحتی .


__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی _ قسمت بیستم

« قسمت بیستم »

نمی دونم چقدر گذشته بود که احساس دردی توی پام ، چشام رو باز کردم .
-بیدارت کردم .
سرم رو تکون دادم و سعی کردم بنشینم . آهسته گفت :
-زیاد تکون نده .
تقریبا نالیدم :
-خیلی درد می کنه ؟
-رفتم دکتر و ازش خواستم برات پماد بنویسه .
از خوشحالی اشک تو چشمام سوسو زد یعنی اونقدر براش ارزش داشتم و اون تا این حد نگران من بود .
دوباره مقداری پماد روی پام مالید و بعد با باند روشو بست .
-دکتر گفت زیاد حرکتش نده ، می گفت اگه ازش عکس می گرفتید بهتر بود .
-شما چی گفتید .
-گفتم خیلی پیره ، نمی شه حرکتش داد . می ترسیم همه استخوانهاش از هم وا بره .
از ته دل خندیدم :
-واقعا ؟
لبخندی رو لبانش نقش بست .
-به نظرت باید چی می گفتم ؟می گفتم لجبازه و حاضر نیست بیاد ؟
-نه می گفتید امیدی به زندگی نداره .
-واقعا داری مثل پیرزن های هشتاد ساله حرف می زنی . تو چرا اینقدر نا امیدی دختر
-زندگی من مثل یه روز ابری ، مثل روزی که ...
حرفم رو قطع کرد .
بالاخره یه روزی آفتاب می یاد بیرون .
-نوش دار پس از مرگ سهراب ؟!
آهی کشید
-حرف زدن با تو فایده نداره ، اینجات خرابه .
و با دست به سرم اشاره کرد .
لبخند تلخی زدم و گفتم :
-شاید .
-شاید نه ، مطمئن باش .حالا بگیر بخواب . پهلوت چطوره ؟
-بهتره
-استراحت کنی بهترم می شی . چیزی می خوری برات بیارم ؟
-یه چیزی که سر بکشم و دیگه بیدار نشم ، یه چیزی مثل شوکران .
پتو رو انداخت روم و گفت :
-فکر کنم اون ضربه ای که به صورتت خورده ، شدتش خیلی زیاد بوده ، مخت جا به جا شده .
خندیدم . اونم لبخند کم رنگی زد و با گفتن ، روز به خیر از اتاق بیرون رفت .
نگام نشست رو عکس مامان . زیر لب زمزمه کردم :
دوباره چشام داره ، عکس تو می شینه دوباره دلم واسه ، دیدن تو غمگینه
دوباره دلم داره،نگاهتو می خونه چشم خسته ام دوباره،خیره به راه می مونه
دوباره تو آرزوی ، دیدنت می مونم تو دیگه بر نمی گردی ، عزیزم ، می دونم
روی تراس روی صندلی نشسته بودم و کتاب می خوندم . سارا هم کنارم نشسته بود و نقاشی می کشید . پام هنوز درد می کرد ، ولی نه به شدت روز اول . توی اون سه چهار روز مراقبت های پدرام و شراره و پماد های که پدرام برام می گرفت ، کمی از کبودیش کم شده بود ،ولی هنوز درد می کرد .
پام رو ، روی میز دراز کرده بودم و همین طور کتاب می خوندم و به پرسش های کودکانه سارا جواب می دادم .
-خاله نگاه کن بابا پدرامم اومد .
سرم رو بلند کردم . پدرام ماشین رو آورده بود تو داشت درو می بست . سارا بلند شد و دوید طرف پله ها و با اشتیاقی کودکانه از پله ها پایین رفت .
پدرام ماشین رو جای همیشگی پارک کرد و بعد دست هاشو واسه در آغوش کشیدن سارا از هم باز کرد . سارا دوید تو بلغش اروم گرفت شکلات هایی که براش خریده بود و از تو جیبش در اورد و داد دستش ، بعد گذاشتش روی شونه هاش ، سارا از خوشحالی جیغ می کشید و مرتب می گفت :
-هورابابا ، هورا .
همون طور که سارا رو شونه هاش بود ، از پله ها بالا اومد و مقابلم نشست . اونقدر محوش شده بودم که فراموش کردم باید سلام کنم .
-سارا بابا ، خاله پریات زبونش رو به کی قرض داده ؟
تازه به خودم اومدم و در حالی که با شرمندگی سرم رو پایین می انداختم ، سلام کردم . با لبخندی که همیشه رو لبش بود ، پاسخم رو به گرمی داد .
-پات چطوره ؟
-به لطف و زحمت های شما خوبه .
-دیگه درد نمی کنه ؟
-درد میکنه ، ولی نه مثل روزای اول ، دیگه راحتر می تونم بذارمش زمین و راه برم .
-ولی بازم سعی کن ، زیاد روش فشار نیاری
مثل بچه ها سرم رو تکون دادم و گفتم :
-چشم .
دست کرد تو جیب کتش و یه آب نبات چوبی بیرون کشید و گرفت طرفم .به آب نبات تو دستش نگاه کردم و بعد هر دو با هم زدیم زیر خنده . سارا پاهاشو تکون داد وگفت :
-پاشو بابا ، پاشو را ه برو.
-باشه عسلم ، الان می ریم .
اینو گفت و از جا بلند شد و رفت طرف در ورودی . به آب نبات دستم نگاه کردم ، شبیه قلب بود لبخندی لبم رو رنگ کرد و ته دلم ، حس قشنگی قلقلکم داد. این چه معنی می داد ، یعنی اونم !
سرم رو برگردوندم و به مسیری که رفته بود نگاه کردم . هنوزم جلوی در ایستاده بود و نگام می کرد . لبخندی به روش پاشیدم . لب ها و چشماش با هم خندیدم نگام سر خورد تو دریای نگاش ، ولی قبل از اینکه اجازه غرق شدن پیدا کنم ، از جلوم ناپدید شد.

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی _ قسمت بیست و پنجم

«بیست و پنجم »

-راست می گی ! چقدر خنگم ، ولی...
صدای قدمهایی که نزدیک می شد ، حرفش رو نیمه تمام گذاشت . سرم رو بلند کردم ،نگام توصورت گرفته پدرام گره خورد . دستپاچه از جا بلند شدم ، چادرم سر خورد و افتاد رو شونه هام .
-سـ...سلام .
-علیک سلام پریاخانوم
آرش ولی بر عکس من محکم و با صلابت سلام کرد و بر عکس تصوور من ، به گرمی پاسخش رو شنید .
-سلام از ماست آقای ...
-آرش هستم . آرش یزدانی .
دستش رو جلو آورد و دست ارش رو به گرمی فشرد .
-خوشبختم آقای یزدانی .
-منم همین طور . پریا جان افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟
در حالی که از لحن صمیمی و خودمونیش ، اونم جلوی پدرام حرصم گرفته بود ، گفتم :
-ایشون آقای پدرام دهقان هستن ، پدر سارا ...
حرفم رو با گفتن ، البته به طور کامل تر بخوای می شم دایی پریا ، کامل کرد .
نگام بی اختیار رو چهره اش نشست . چه واژه بیگانه ای . اون دایی من ! اون هیچ نسبتی با من نداره ، چرا می خواد خودش رو پشت اسم و عنوان دایی پنهان کنه ؟ چرا نمی گه که ...؟
-خوشحال شدم آرش خان ، امیدوارم بازم زیارتتون کنم .
-منم همین طور آقای دهقان .
-خوب سارا جان بیا بریم بابا.
-پس خاله پریا چی ؟
با طعنه گفت :
-مگه نمی بینی خاله پریات کار داره ، بیا بریم و مزاحمشون نشیم .
-خاله پریا ، قول می دی زود بیای باهام بازی کنی .
لبخندی زورکی زدم و سرم رو تکون دادم .قانع شد ودستتش رو گذاشت تو دست پدرام .
-بای بای خاله ، بای بای عمو .
براش دست تکون دادم . پدرام لبخند تلخی زد و گفت :
-زود بی خونه ، مواظب خودتم باش .
بغض داشت خفم می کرد . اگه یک کلمه حرف می زدم ، چشمام می باریدن و دلم نمی خواست جلوی اون یا آرش گریه کنم . فقط سرم رو تکون دادم ، یعنی باشه و با حسرت رفتنشون رو نگاه کردم و دوباره احساس کردم پدرام فرسنگ ها ازم دور شده .
این اتفاق ، نا خواسته دوباره ذهنیت اونو نسبت به من تغییر می ده ، دوباره باید از نو شروع کنم .باید از اول این راه رو طی کنم ، تا بهش ثابت کنم من پریای گذشته نیستم و دیدن آرش فقط یه اتفاق بود ، نه قرار قبلی و از پیش تعیین شده .
آرش دوباره روی نیمکت نشست :
-چرا نمی شینی پریا ؟
نشستم در حالی که به این فکر می کردم دوباره رفتارش باهام خشک و رسمی می شه ، درست مثل روزای اول اومدنش . دوباره می شم شما و اون می شه آقا پدرام ، برادر شراره نه بیشتر .
-چی شده پریا ! نگرانی نه ؟
-تو جای من بودی نگران نمی شدی .
-نه چون به نظرم داییت از اونهایی نیست که بخواد راپورت بده ، ولی از دخترش مطمئن نیستم اسمش چی بود ؟ آهان سارا ، دختر قشنگی بود ، ولی اصلا به باباش نرفته ود .
-درسته شبیه مامانشه .
-آره ، ولی چرا خاله صدات می زد .
-همین طوری ، یعنی می دونی اون عادت کرده به همه بگه عموم و خاله ، دیدی که تورو هم عمو صدا کرد .
-آره راست می گی .
بلند شدم و گفتم :
-خوب من دیگه برم .
-چرا اینقدر زود ، یعنی فکر می کنی به بقیه بگه .
-نمی دونم ، تا حالا در این مورد با هم صحبت نکردیم . قدم زنان از پارک بیرون اومدیم .
-راستش پریا ، من امروز بااین قصد از خونه بیرون اومدم ، که ببینمت و باهات حرف بزنم .
-خوب انگار موفق شدی وبه هدفت رسیدی ، هم دیدی و هم حرف زدی .
-آره ولی هنوز حرفی رو که واسه گفتنش اومدم نگفتم .
-خوب بگو ، سعی می کنم گوش بدم .
-سعی می کنی ؟ نه جونم ، هر وقت از جون و دل گوش دادی ، برات می گم .
خندیدم :
-بگو آرش ، اگه به من مربوط می شه بگو .
سرش رو پایین انداخت و به من و من افتاد .. با اینکه می دونستم چی می خواد بگه ، ولی اصرار داشتم به زبون بیاره . می خواستم آب پاکی رو بریزم رو دستش و بهش بگم نه .
بهش بگم با چه قصدی باهاش دوست شدم ، ولی هیچ وقت نتونستم بهش دورغ بگم . می خواستم بگم مثل برادری که هیچ وقت نداشتم باهاش حرف می زدم ، درد دل می کردم ،هدیه هاشو قبول می کردم و میشه یه احترام فوق العاده براش قائل بودم و اگه الان پدرم نبود ، اگه دوستش نداشتم ، اون می تونست یه شانس و موقعیت خوب واسه آینده ام باشه . واسه فرار از جهنمی که داشتم توش ذره ذره آب می شدم .
-می دونی راستش ... من می خوام ازدواج کنم .
-خوب به سلامتی . چرا به من می گی ؟ نکنه انتظار داری من برات برم خواستگاری ؟
-نه ولی می خوام اجازه بدی بیام خواستگاری.
به حرکت ادامه دادم و به صدای کفش هامون که روی پیاده رو سکوت می شکست گوش سپردم . من در تلاش واسه رهایی از دودلی و تردید و در انتظار پاسخ یکی بهم نهیب زد که :
«قبول کن و بزار آرش بشه فرشته نجاتت از اون خونه »
و یکی دیگه توی وجودم ندا سرداد که :
«پس احساست چی ؟عشقت ؟ و پدرام ، چطوری ساده از اونها می گذری ؟»
« دیوونه ، تو چطور این موقعیت خوب رو به خاطر مرد بی احساسی مثل پدرام از دست می دی ، مگه نمی بینی چطور ساده از کنارت می گذره .»
« ولی همین که حضورش رو کنارم حس می کنم و می دونم متعلق به هیچ کس نیست برام کافیه . من به همین راضی ام .»
- نگفتی پریا ! تکلیف من چیه ؟
-من ..راستش ... نمی دونم چی بگم .
-خوب طبیعیه . تقصیر منم هست ، خیلی بی مقدمه و غیر منتظره پیشنهادم رو مطرح کردم .
دنبال بهونه گشتم :
-ولی تو هنوز یک سال دیگه درس داری .
-فکر اونجاشم کردم ، می خوام انتقالی بگیرم .
-تو که همیشه می گفتی عاشقه شیرازم .
-آره ولی عشق تو در اولویت قرار داره ، می دونی پریا دوست دارم هر روز توروببینم .
تو دلم گفتم :« بیچاره چقدر به خودش وعده داده »
پیچیدیم تو کوچه ، ماشین پدرام رو دیدم که وارد خونه شد .پاهام بی اراده سست شدند .
-چی شد پریا ، حالت خوب نیست .
-خوبم .
روبه روم ایستاد و گفت :
-خوب دیگه ، من اینجا می ایستم تا تو بری خونه .
-ممنون آرش ، خوشحال شدم دیدمت .
-ولی نه به اندازه من .
شونه هاموبالا انداختم : شاید و دست بردم و چادرم رو که داشت از سرم می افتاد ، روی سرم مرتب کردم .
-خیلی از چادر سر کردنت خوشم اومد ، دوست دارم بعد از ازدواج هم چادر سرت کنی .
-ولی من که هنوز قبول نکردم .
-وقتی به طور رسمی اومدیم خونتون ، اون موقع قبول می کنی .
اومدم بگم نه ، که دستش رو گرفت جلوی صورتم .
-نه، دیگه هیچی نگو ، بقیه اش دیگه دست مامان و بابم رو می بوسه .
-ولی آخه ..
- نمی دونم ، همه چی رسم و رسوم داره ، خوب مامان و بابای منم همه اینها رو می دونن ، هر چی باشه یه بار عروس گرفتن ویه دختر شوهر دادن .
-تو نمی ذاری من حرف بزنم .
-همه حرف هامون رو وقتی اومدم خونتون می زنیم ، حالا زودتز برو تا داییت یا دخترش برات درد سر درست نکردن .
بدو ن اینکه موفق شده باشم حرفم رو بزنم ، ازش خداحافظی کردم . برام دست تکون داد، به سمت خونه راه افتادم .درو که باز کردم ، برگستم و نگاهش کردم . برام دست تکون داد،منم جوابش رو با تکون دادن دستم دادم و رفتم تو حیاط .

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی _ قسمت سی ام

« قسمت سی ام »

-آهان ، فراموش کرده بودم .
-چی رو ؟
-نسبتی رو که بامن دارید . بالاخره هر دایی نگران خواهر زاده اش می شه ، حالا چه ون دختر، فرزند حقیقی خواهرش نباشه.
سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد انگار پاسخی واسه حرفم نداشت . دلم خنک شد من از حربه خودش واسه آزار اون استفاده کرده بود م.
-شاید حق با توئه .
نگاهم رو به بالای پنجره به آسمون دوختم زمزم کردم :
-همیشه آرزو داشتم مثل مامانم بشم ، توی خلوت اتاقم همیشه به اون و رفتارهاش فکر می کردم . ولی به محض اینکه اونها رو می دیدم ، رفتارشونباعث می شد همه تصمیمام فراموش بشه . ولی حضور شما منو توی تصمیم راسخ کرد . من روسری سر کردن جلوی نامحرم و نماز خوندن رو از شما یاد گرفتم ، ولی چادر سر کردن رو از مامانم .
ولی شما بادیدن اون فکرای دیگه ای کردید . در حالی که می تونستید اونو یه تغییر مهم توی زندگیم ببینید ، نه یه پوشش واسه تکرار کارهایی که بعد از حضور شما هیچ وقت تکرارشون نکردم . شما اونقدر در مورد من بی انصافید که حتی وجود اون مزاحم رو به خاطر رفتار سبک سران وجلف من تعبیر کردید . شما حتی مجال صحبت هم به من ندادید .
آهی کشید و گفت :
-می دونی تو این ده روز چی کشیدم ؟می دونی هر لحظه اش چی جوری برام گذشت ؟
-شما منو لایق زندگی نمیدونستید ، پس نیازی نبود نگرانم باشید بر عکس باید خوشحال می بودید کهیه لکه ننگ داره بساطش رو از زندگی شما بیرون می کشه .
-چرا فکر می کنی حضور تو مانع زندگی منه .
-رفتار خودتون باعثش بود .
-خواهش می کنم پری ...
از لحنش دلم لرزید ، چه باالتماس حرف می زد و چه زیبا اسمم رو به زبون می اورد . بی اختیار سرم رو چخوندم طرفش توی این مدت چقدر تغییر کرده بود ، چقدر لاغر شده بود . نگام چرخید روی چشماش ، چشمایی که همه دنیام شده بود . یه پرده از اشک شفافشون کرده بود . نگاش همون نگاهی بود که همیشه آرزوشو داشتم . بی اختیار بغضم شکست اشکام صورتم رو پر کرد . نفس بلندی که به نظرم شبیه آه بود کشید و دستش رو بالا آورد اشکام رو از روی گونه ام پاک کرد . آهسته زمزمه کرد :
-هیچ وقت خودم رو به خاطر اون سیلی های ناحق نمی بخشم ، اگه بلایی سرت می اومد من چه کار می کردم ؟
خدایا این پدرام بود ، که این طور با سوز حرف می زد . کاش زمان همون جا متوقف می شد و من توی اون گناه سوزان غرق می شدم .
میون بغض و اشک نالیدم :
-پدرام !
-جانم
گریه ام به هق هق تبدیل شد . دلم می خواست تموم نگفته ها رو به زبون بیارم و التماسش کنم ، که واسه همیشه کنارم بمونه .دوست داشتم بگم دلم می خواد واسه همیشه اینطور کنارم باشه و با محبت نگام کنه .
ولی این شادی چندلحظه بیشتر دووم نیاورد .دستم ر ورها کرد و از جا بلند شد و به رویام خاتمه دادو رفت طرف پنجره و پشت به من ایستاد .
دستم رو بالا اوردم و به اونجایی که هنوزم از حرارت دستش می سوخت بوسه زدم .چند لحظه تو سکوت گذشت و بعد دوباره اون بود ، که به حرف اومد ، ولی این بار لحنش با لحظاتی پیش کاملا فرق می کرد .دوباره شد آقا پدرام :
-خیلی ضعیف شدی ، تو باید بیشتر از اینا مراقب خودت باشی . مسعود تورو به من سپرده .
دلم گرفت ، چرا دوباره برام شد همون پدرام نفوذناپذیر .یعنی منم باید مثل خودش می شدم ؟
-حق با شماست ، خیلی بی احتیاطی کردم دایی جون .
یکدفعه برگشت طرفم :
-می شه دیگه به من ...
حرفشو خورد . تو دلم گفتم «خوب پدرام خان خوب راهی واسه ازارت پیدا کردم »تو چشماش نگاه کردم ، دیگه التهاب لحظات پیش خبری نبود ، انگار که روی احساسش یه پرده کشید بود .
-تقصیر منم بود ، نباید اون طور عصبانی می شدم . شاید باید بهت فرصت می دادم .
بعد کنارم روی تخت نشست و سرشرو پایین انداخت :
-می تونی منو ببخشی ؟
چشمامو رو هم گذاشتم . بازم دو قطره اشک از چشمام سر خورد و افتاد پایین .
چی می تونستم بگم ،باید می گفتم همون موقع که نگام توی نگاه سوزانت افتاد ، تورو بخشیدم .
-پریا !
چشمامو باز کردم .
-پرسیدم می تونی منو ببخشی ؟
-فراموش کنید ؛ همه چی تموم شد .
آهی کشید و گفت :
-کاش به همین سادگی تموم می شد .
متوجه منظورش نشدم . نگامو تو اتاق پرواز دادم ، چشمم خورد به سبد گلی که پایین تختم بود :
-ممنون ، خیلی قشنگه .
لبخند تلخی به لب آورد و زمزمه کرد :
-قابل تو رو نداره .
بعد آهی کشید و پرسید :
-نگفتی منو بخشیدی ؟
-گفتم که فراموش کنید ، به قول شما من امانت مسعود خان بودم ، پس بهتون حق می دم .حالاکجان نمی بینمشون ! خبر ندارن یا بازم رفتن مسافرت ؟بابا هیچی ، ازش انتظار ندارم ، ولی مطمئنم شراره بهم سر می زنه ، چون دل اون برعکس دل شوهرش هنوز سنگی نشده .
سرش رو پایین انداخت و گفت :
-رفتن کیش .
پوزخندی زدم و گفتم :
-حدس زدنش مشکل نبود .
-قبل از تصادف تو رفتن .
-بله و من ارزش یه خداحافظی رو نداشتم .
-زیاد سخت نگیر ، خودت مسعود رو میشناسی .
-آره ، لابد الانم خبر نداره .
-نه ، من چیزی بهش نگفتم .
-مطمئنم نخواستید تعطیلات خواهر تون رو خراب کنید .
سرش رو با تاسف تکون داد :
-چقدر فکر تو مسموم هستش.
-غیر از اینه .
لحظه ای سکوت کرد و گفت :
-نیازی ندیدم بهشون خبر بدم ، چون حضور اونها هیچ تغییری توی اصل ماجرا ایجاد نمی کرد . مهم تو بودی که باید به هوش می اومدی .
-الان چی ؟ بهشون خبر دادید .
-هنوز فرصت نکردم ، وقتی بهم خبر دادن به هوش اومدی ، سریع خودم رو رسوندم اینجا .
-آخی چه دایی نگران و فداکاری .
به تلخی خندید .
خوب از اون دنیا چه خبر ، چه جور جایی بود ؟
نگامو به گل ها دوختم و گفتم :
-می دونی دایی ، رفته بودم پیش مامانم یه دست پر از گل بود ، عطر گل ها آدم رو مست می کرد . مامان خوشگل تراز همیشه با یه لباس سفید و یه تاج گل اومد استقبالم و بهم گفت وقت رفتنه . منو برد یه جایی که می گفت دروازه زمان . ولی بهم اجازه ندادن عبور کنم . التماس کردم منو با خودش ببره ولی گفت ، وقت رفتن تو نیست . در عوض یه گردن بند بهم داد و گفت ، اون بیرون یکی منتظرمه . شما می دونید گردن بند یعنی چی ؟
سرش رو به اهستگی حر کت داد :
-نه .
-اون می گفت یکی منتظرمه ، ولی من معنی این حرفش رو درک نکردم . بهش گفتم بابا منو نمی خواد .
-شاید منظورش مسعود نبود .
نگام رو به صورتش دوختم :
-ولی من به جز اون کی رو دارم ؟
-اگه چشماتو بازکنی ، پیداش می کنی .
-شاید ...
دراتاق باز شد و حرفم نیمه تموم موند .
-به به ببینید کی اینجاست .
-سلام داریوش
-سلام ستاره خانوم ، شما کجا ، اینجا کجا . می بینم تخت بیمارستان رو بغل زدی .
-دلم واسه تو تنگ شده بود ، دیدم اینجوری بهتره هم یه مدت استراحت می کنم هم تو رو سیر می بینم .
خندید :
-از دست زبون تو
بعد دستش رو گرفت طرف پدرام .
-سلام مهندس
پدرام هم دستش رو بالا گرفت ، نه برای علاقه ای که به داریوش داشت چون می دونستم زیاد خوشش نمی یاد ازش ، فقط به خاطر احترام .
-سلام دکتر .
-احوال شما ، جناب مهندس
-ممنون داریوش خان .
-خوب احوال مریض خوشگل ما چطوره ؟
بعد دستش رو گذاشت رو پیشونی باندپیچی شدم :
-می بینم که اینجا ت جا به جا شده ، کاش یه بالایی سر زبونت می اومد .
-اون وقت کی جواب تورو می داد .
-خوب تعریف کن ، چه خبر بود ؟ شنیدم رفتی تو باقالی ها .
خندیدم.
-تعریف کن ببینم ، از اون دنیا چه خبر ؟
-همه بهت سلام رسوندن بی صبرانه انتظارت رو می کشن .
-کدوم وری ها ؟
-خوب من که می رم بهشت ، ولی تو جهنم خیلی سراغ تورو می گرفتن . می گفتن بهش بگو زودتر بیاد ، تا با لودگی هاش اینجا رو برامون بهشت کنه .
غش غش خندید . نگام چرخید روی پدرام که برعکس منو و داریوش ، چهره اش گرفته و مغموم بود . برگشت طرف پنجره و با حرص پرده رو کنار زد .
دلم خنک شد ، خوب راهی واسه آزارش پیدا کرده بودم . وقتی اون احساسش رو سرکوب می کرد ، منم می تونستم در حضور داریوش عذابش بدم .
-داریوش ؟
-جانم خانم ، امر بفرمائید
-من کی از این جهنم مرخص می شم ؟
مچ دستم رو واسه گرفتن نبضم ، تو دست گرفت و گفت :
-دست شما درد نکنه ، یعنی اینجا جهنمه ؟
خندیدم :
-شوخی کردم ، حالا من کی مرخص می شم ؟
-هر وقت به طور کل ، عرزائیل بی خیالت شد .
-خسته شدم .
-اِ ، نه بابا خانم شما یه روزه به هوش اومدی ، ده روزش خواب بودی .
-اینجا اصلا زمان نمی گذره .
-حق با توئه . اونم واسه آدمی مثل تو که یه دقیقه یه جا بند نمی شه .
-خوب من دیگه باید برم . نیم ساعت پرستار مخصوصت رو می فرستم ، واسه تزریق و دادن دارو .
-پرستار مخصوص من ، یا مخصوص تو
خندید .
-راستی مسعود خان و شراره خانوم کجان ؟این چند روزه زیارتشون نکردم .
نیم نگاهی به پدرام که کنار پنجره ایستاد بود ودست هایش رو روی سینه اش قلاب کرده بود و به ما نگاه می کرد ، انداختم و گفتم :
-آقا مسعود که وقتی شنید تصادف کردم ، پس افتاد و هنوز حالش جا نیومده ، شراره جون هم بس که رفته و اومده پاشنه کفشش در اومده و الانم پاهاشو گذاشته تو آب گرم و ماساژ می ده ، نه دایی پدرام ؟
سرش رو با تاسف تکون داد .
داریوش خندید و گفت :
-چیه مهندس ؟ ارتقاء درجه گرفتید و دایی شدید ؟
-پریا خانوم به من لطف دارن .
همون موقع داریوش رو ،پیج کردن .
-خوب من دیگه باید برم ، بازم بهت سر می زنم . فعلا خداحافظ .
بعد رو به پدرام گفت :
-با اجازه پدرام خان .
پدرام فقط سرش رو تکون دادو من بازم به نفرت اون از داریوش پی بردم .
داریوش رفت و پشت سرش پرستار ، در حالی که چرخ دستی محتوی دارو رو با خودش می کشید ، وارد اتاق شد .
-سلا بر مسافر بهشت .
خندیدم :
-سلام .
رسید کنارم و دستشو گذاشت رو دستم .
-حالت چطوره ؟ سردردت خوب شد؟
-اره بهتره ممنون .
رو کرد به پدرام و گفت :
-می شه چند لحظه بیرون باشید .
-بله حتما
نیم نگاهی به من انداخت و بیرون رفت .
-لطف کنید درو ببندید .
بدون هیچ حرفی درو پشت سرش بست .
-خوب خانوم ، آماده شو یه ترزیق داری .

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

« قسمت سی و پنجم »

کنار شومینه ، زیر پتو نشسته بودم و جرعه جرعه چای داغی رو که پدرام به دستم داده بود می خوردم و توی این فکر بودم ،چرا پدرام برعکس من از دریا متنفره ؟
-گرم شدی ؟
نگام رو از فنجان توی دستم جداکردم و گفتم :
-از اول سردم نبود ، شما اصرار داشتی اینجا بنشینم .
مهربان کنارم نشست و دستش رو انداخت دور گردنم
-تمام تنت از سرما یخ زده بود . هوا هنوز اونقدر گرم نشده که بشه رفت تو آب .
-به حرف من که گوش نمی ده ، بلکه حرف شما رو گوش کنه .
-شما یه جوری صحبت می کنید انگار من بچه ام .
-بچه نیستی ولی رفتارت بچه گونه ست ، تو اصلا مراعات حالت رو نمی کنی .
-من هیچیم نیست ، شما اصرار دارید به من تلقین می کنید بیمارم .
-مشکل تو جای دیگه است .
و با دست به سرش اشاره کرد :
-باشه مهربان خانم ، به هم می رسیم .
بعد رو به پدرام پرسیدم :
-سارا کجاست ؟ نمی بینمش .
-با داریوش و مریم خانوم رفتن بیرون .
-گردش ؟
-نه رفتن خرید . دنبال آذوقه
مهربان اینو گفت و فنجان خالی رو به اشپزخانه برد .
پدرام هم بلند شد و پشت به من رو به پنجره ایستاد .پتو رو بیشتر به خودم فشردم و نگاهم روتوفضا حرکت دادم . ویلای قشنگی بود ، وقتی خیلی کوچیک بودم چند بار همراه مامان و خاله سونیا و داریوش اومده بودیم اینجا .
یه سالن بزرگ در طبقه پایین که یه طرفش آشپزخونه و دور تا دورش در و پنجره های شیشه ای بود . یه تراس بزرگ هم جلوی در ورودی با سنگ های مرمرسفید قرار داشت ، که زیر انعکاس خورشید مثل نگین می درخشید . کف سالن هم سرامیک بود که در یه طرف با دو پله از سطح زمین بلند می شد . در یه گوشه یه تلویزیون بزرگ با یه دستگاه ویدئو بود و طرف دیگرش یه پیانو قرار داشت . چیزی که فکر می کردم خیلی بی مصرف وبی استفاده باشه لااقل واسه اون خانواده ، چون داریوش فرصت استفاده از پیانو رو نداشت و مریم استعدادش رو .
پایین سالن یه شومینه بود که نمای قشنگی داشت و جلوه خاصی به سالن می داد .کل ساختمان مبله بود ، با مبله بود ، با مبل های شیک ومیز های شیشه ای ،درست مثل یه خونه شیک و باکلاس ،با پرده ای هم رنگ با مبل ها و تابلو های نفیس و نمی دونم این همه تزئینات و مبلمان و دکور گرون قیمت واسه چی ونجا بود ؟ فقط واسه سالی یه بار !
طبقه بالا هم تا دلت بخواد اتاق خواب بود ،با وسایل و امکانات کامل ، درست مثل پایین .
-مثل اینکه حلال زاده بودن .
نگاهم رو از پله ها جدا کردم و به صورتش دوختم ، نیم رخش طرف من بود .
-اومدن .
پاهام رو روی مبل دراز کردم و خمیازه کش داری کشیدم .
لحظاتی بعد مریم در حالی که سارا رو بغل گرفته بود و پشت سرش داریوش ، با یه بغل خرید وارد سالن شدن . پدرام جلو رفت و دستش رو واسه گرفتن سارا دراز کرد .
-نه می ترسم بیدار بشه ، می برمش بالا .
-زحمتتون می شه ، در ضمن ایراد نداره ، بیدارش کنید غذا بخوره .
-تو راه براش ساندویچ گرفتم ، سیره .
بعد بدون اینکه فرصت حرف دیگه ای به پدرام بده ، رفت طرف پله ها . مهربان که با شنیدن صدای مریم و داریوش از آشپزخونه بیرون اومده بود ، به کمک داریوش رفت و دستش رو برای گرفتن نایلون ها دراز کرد ولی داریوش از کنارش عبور کرد و بهش اجازه این کار نداد .
-نه خانوم ، شما چرا ؟خودم می برم ، پس من اینجا چی کاره ام !
داریوش ومهربان رفتن آشپزخونه و پدرام هم دنبال مریم از پله ها بالا رفت چشمامو بستم تا فکری که بی اراده از ذهنم گذشت رو ، پشت پلکام مخفی کنم .
نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای مهربان به خودم آومدم .
-حالت خوبه پریا ؟
با بی حالی چشمامو باز کردم .
-خوبم .
-نهار حاضره ، بیارم اینجا ؟
از جام بلند شدم :
-نه ممنون ، می آم اونجا .
دوشادوش مهربان وارد آشپزخونه شدم . بقیه دور میز نشسته بودن و منتظر ما بودن پدرام صندلی کنارش اشاره کردو گفت :
-بیا پریا ، بنشین اینجا .
دایوش با لبخند یه چشمک بهم زد .
-آره بیا ، پدرام جا نگه داشته .
لبخندی به چهره همیشه خندانش پاشیدم و نشستم .
-بیا ، بیا که امشب ما چشم بازار رو کور کردیم .
-اتفاقا من غذاهای حاضری رو بیشتر دوست دارم و معده ام بیشتر باهاشون سازگاری داره .
خندید :
-تو برعکس آدمیزادی ، معمولا غذاهای خونگی بیشتر با معده سازگاره ، تا سوسیس و کالباس و پیتزا
-بله ولی در صورتی که همه مثل شما آشپز داشته باشن و هر روز بتونن چلو گوشت و مرغ و جوجه و هزار تا غذا اینا میل کنن . خونه ما که فقط ماهی تابه رنگ تخم مرغو به خودش دیده .
-ببخشید اون دیگه به خاطر بی عرضگی خودته .
-خیلی بی ادبی داریوش .
-دورغ می گم ؟
-خاک تو سر ما کننن که تو دکتر مملکتمونی .
پدرام و مهربان و مریم هر سه نشسته بودن و به بحث ما می خندیدن.
-بله بخند مهربان خانوم ، شما الان باید دفاع کنی .
مریم مثل همیشه دخالت کرد .
-خوب راست می گه پریا جون غذا که خود به خود آماده نمی شه .
-خوب آره مریم جون همه که مثل تو نمی شن . همه می دونن تو چقدر هنرمندی ، ماشاا.. از هر انگشت یه هنر می ریزه .
داریوش پکی زد زیر خنده .
-اگه ماهی تابه شما جزرنگ تخم مرغ چیزی ندیده ، ماهی تابه و آشپزخونه ما تا حالا رنگ مریم رو به خودش ندیده .
پدرام و مهربان شروع کردن به خندیدن و مریم چشم غره ای به داریوش رفت .
داریوش خودش رو جمع و جور کرد .
-بفرمائید غذا یخ کرد .
-از دست تو داریوش .
پدرام سبد نون رو گرفت طرف من .
-بخور پریا ، تو کالباس خیلی دوست داری .
قدرشناسانه نگاش کردم و برشی از نون رو به دست گرفتم .
مریم در حالی که واسه خودش لقمه می گرفت ، گفت :
-سارا هم خیلی کالباس دوست داره .
-اونم از فواید هم نشینی با خالشه .
-خاله اش ؟
-خوب پریا دیگه .
-آه ، بله فراموش کردم بودم که به پری می گه خاله .
-سارا اونقدر که این چند ماهه با پری بوده ، با من نبوده .
-درسته حق باشماست ، ولی به نظر من در آینده توی روحیه اش تاثیر منفی داره .
-به نظر من حضور پریا بهش روحیه داده .
-درسته ولی خاله که واسه بچه مادر نمی شه .
-پریا هیچی کم نمی ذاره .
-قبول من نمی گم پری براش کم نمی ذاره ، ولی مادر بهتر نیازهای بچه اش رو درک می کنه .
داریوش نگاهش رو به صورتم دوخت . انگار درموندگی رو توی نگام دید ، چون سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت :
-مریم نهار تو بخور .
مریم بی توجه به حرف داریوش ، رو به پدرام ادامه داد:
-به خصوص اگه بچه دختر هم باشه .
-من حرف شما رو قبول دارم ، می دونم یه دختر قبل از اینکه به پدر احتیاج داشته باشه مادر می خواد ، ولی شرایط باید جور باشه .
-من نمی گم بچه به پدر احتیاج نداره ، دارم می گم پدر و مادر در کنار هم می تونن بهتر بچه شون رو به ثمر برسونن .
-حرف شما متین ، ولی من نمی تونم دست هر کی که سر راهم اومد رو بگیرمو بیارم خونه ام . من باید کسی رو پیدا کنم که مطمئن باشم با هم تفاهم اخلاقی کامل داریم ، نمی خوام در اینده سارا توی به محیط پر تشنج بزرگ بشه .
مریم سرش رو پایین انداخت و گفت :
-پیدا کردن شخص مورد نظرتون کار سختی نیست ، فقط باید از یه جا شروع کنید
پدرام جرعه ای از نوشابه اش رو سر کشید و گفت :
-بله شما درست می فرمائید و منم الان در حال حاضر یه جورایی فکر می کنم ، که چند قدم نزدیک شدم .
-پس بهتره عجله کنید ، حالا که پیداش کردید ، لحظه ای نباید تردید کنید .
-عجله نمی کنم ، ولی خیال دارم کم کم اقدام کنم . حقیقتش رو بخواین خودم هم از این سرگردونی خسته شدم . فقط باید یکی رو پیدا کنم تا واسطه بشه ، بلکه دلش رضا بده .
حس کردم یه دستی محکم گلوم رو گرفته و فشار می ده ، انگار دیگه صداها رو نمی شنیدم ، فقط لب های پدرام بود که حرکت می کرد و مریم با شنیدن حرفاش لبخند می زد .
بی اختیار از جا بلند شدم ، مهربان هم بلند شد :
-چی شد پریا جان ؟حالت خوب نیست .
-نه خوبم ،فقط اشتها ندارم ، می رم بخوابم .
وبعد با عجله از آشپزخونه بیرون اومدم باید خودم رو به یه جا می رسوندم تا بتونم نفس بکشم ، تا بغض سنگین گلوم آ ب بشه و فرو بریزه .

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:32 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها