بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-12-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

نگاهش را به من دوخت و ادامه داد
- اگر مرده باشده چه جوري بايد ببريمش بيمارستان و بگيم ببخشيد ها ما بعد از ظهري با اين اقا تصادف كرديم....
به سختي گفتم
- خانومه
پدر تيز نگاهم كرد روي مبل نشست و گفت
- اينم قوزبالاقوز
و فرياد كشيد
- اخه من به تو چي بگم؟
مادر با تشر گفت
- خب بسه مي خواي همه رو خبر كني؟
پدرم نگاه خيره اش را به مادر دوخت و گفت:
- اتفاقا قصد دارم اين كار هم بكنم
ايستاد و به طرفم امد اماده بودم هر لحظه دستش را بالا ببرد و روي صورتم قشي از بي لياقتي را بنشاند روبرويم ايستاد و صدايش را پايين اورد و با مهرباني گفت
- نمي ذارم بيش از چند روز تو بازداشت بموني
نگاهش كردم اشكي كه پشت درهاي بسته چشمم خانه كرده بود روي گونه هايم دويد در اغوشش فرو رفتم صداي قاطع مادرم در گوشم پيچيد
- من اجازه نمي دم
از اغوش پدر بيرون امدم نمي توانستم بدنم را تحمل كنم روي مبل نشستم پدر گفت
- من از تو اجازه نخواستم
پدرم به طرف تلفن رفت صداي ملتمس مادرم در روحم چنگ انداخت
- مي دوني چيكار مي كني ايماني؟
- دقيقا
- باربد پسر ماست
- منم به همين خاطر مي خوام به پليس زنگ بزنم
- تو نمي توني
- چرا مي تونم الانم همين كار رو مي كنم
- من نمي ذارم
- عاقل باش خانم
- تو عاقل باش مي خواي دستي دستي بچه امون رو بفرستي زندان پاي چوبه دار
- خانم چرا تو دل اين پسره رو خالي مي كني بالاخره كه چي؟ نمي شه كه اين جنازه بمونه تو اينخونه
بلند شدم كسي متوجه من نبود پاهايم روي زمين كشيده مي شد به زجمت از پله ها بالا رفتم صداي مشاجره پدر و مادر بدنم خسته ام را زير فشار خود له مي كرد
بهتره به فكر يه راه حل بهتر باشيم
خانم محترم يه خونواده الان نگرانن ما بايد به يه طريقي اونارو از نگراني بيرون بياريم
چرا پليس
در اتاقم را باز كردم و داخل شدم
- استغفرا...
در را بستم و ادامه صحبت پدرم را نشنيدم كليد برق را زدم اتاق روشن شد . او هنوز هم انجا بود به ارامي به طرفش رفتم ديگر نمي ترسيدم مي دانستم چه كرده ام و اماده بودم مجازات شوم بالاي سرش ايستادم زيباييش دلم را به درد اورد دست پيش بردم و زخمش را با انگشت لمس كردم چهره در هم كشيد به سرعت دستم را پس كشيدم برق اميد در چشمانم درخشيد به سرعت از اتاق بيرون رفتم و از سر پله ها فرياد كشيدم:
- زنده اس.... اون زنده اس
به سرعت به اتاق برگشتم . پايين تخت ايستادم و به اندام موزون اما خاك خورده او خيره شدم دلم ارام شده بود لبخند روي لبهيم نشسته بود و اميد در قلبم
پدرم وارد اتاق شد و با قدمهايي بلند به طرف تخت امد
- زنده اس؟
سر تكان دادم مادرم پشت سرش وارد اتاق شد در حاليكه به شدت نفس نفس مي زد به طرف تخت امد با ديدن او بر جا خشكش زد پدرم كنار تخت نشست و دستش را گرفت
- داغه
كمي انگشتش را جابجا كرد مادر با قدم هايي سست به طرفش امد و بالاي سرش ايستاد
- بله زنده اس نبضش مي زنه
نگاهم كرد چشم به زير انداختم گفت:
- خانم زنگ بزن دكتر صفاپور بياد نگو چي شده اصلا بگو اقا حال نداره
مادرم كنار تخت روي زمين نشست پدر گفت
- خانم
با صداي خفه اي گفت
- من نمي تونم
پدرم نگاهم كرد سر تكان دادم و به طرف تلفن رفتم گوشي را برداشتم و شماره را گرفتم. بوق....بوق....
به مادر نگاه كردم رنگ پريده بود كنار تخت شسته بود پدرم شانه هايش را ماساژ مي داد.
= بله
- سلام خانم ايماني هستم دكتر تشريف دارن؟
- حالتون چطوره خانواده خوب هستن؟
- به مرحمت شما سلام دارن
- مامان خوب هستن
نيم نگاهي به مادرم انداختم سرش را روي تخت گذاشته بود شانه هايش مي لرزيد جواب دادم
- بله
- خب خدا را شكر
- دكتر هستن؟
- بله بله گوشي... خدا بد نده كسي حال نداره؟
- مي شه لطفا صداشون كنيد
- بله بله الان
پدر نگاهم كرد دهني گوشي را گرفتم و گفتم:
- الان مي آد.
- بله؟
- سلان آقاي دكتر ايماني هستم
- سلام باربد جان گل چطوري؟
- خوبم، ممنون شما خوبين؟
- الحمدالله خدا بد نده خبريه ؟ يادي از ما كردين؟
- بابا گفتن يه نوك پا تشريف بيارين اينجا
- خدا بد نده؟
- تشريف كه مي آرين
- الساعه خدمت مي رسم
- منتظريم خدا حافظ
گوشي را قطع كردم پدرم زير بازوي مادر را چسبيد و گفت
- پاشو بريم بيرون
و خطاب به من پرسيد:
- مي آد؟
گفت همين الان راه مي افته
خب خانم دكترم كه داره مي اد
مادرم بازويش را از بين انگشتان پدر بيرون كشيد و گفت
- مي خوام همين جا باشم
- بهتره بريم بيرون دكتر كه اومد بر ميگريديم
- نه من همين جا مي نشينم
- اخه
با صداي فرياد بي بي همه سرها به طرف در چرخيد:
- واي خاك به سرم اين كيه اومده اينجا مرده؟
هاج و واج مانده بوديم بي بي گريه كنان وارد اتاق شد
- واي واي بدبخت شديم پسر چرا حواستو جمع نكردي من مي گم كي تصادف كرده جيك از كسي در نمي ايد نگاه كن زدي دختر مثل دسته گل مردم رو پرپر كردي
كنار مادرم نشست و ادامه داد:
- خانم ديدي چه خاكي به سرمون شده اگه اقا رو ببرن زندان
و رو به من كرد و ادامه داد:
- چرا اينو اوردي اينجا مي برديش بهشت زهرا ديگه
مادرم به گريه افتاد پدر با تحكم گفت
- بسه ديگه بيبي خانم ايشون زنده ان الانم دكتر صفاپور مي اد ويزيتش مي كنه بجاي اين حرفها پاشو خانم رو ببر بيرون اصلا شما اينجا چه كار مي كنيد
بي بي جابجا شد و گفت
- دلم شور افتاد با اون سر وصدايي كه شما راه انداخته بوديد
لحظه اي سكوت كرد و بعد با بغض اداده داد:
- نتونستم طاقب بيارم
روي صندلي نشستم و ان را به حركت در اوردم پدرم شروع كرد در طول اتاق قدم زدن. مارم گريه مي كرد و بيبي قربان صدقه اش مي رفت دسته صندلي را محكم چسبيده بودم صداي گريه ارام مادر مثل لالايي مي مانست ارامشي غريبي داشتم چيزي در درونم فرياد مي كشيد اگر قرار است محاكمه شوم بهتر است خونسردي ام را حفظ كنم چشم بر هم گذاشتم صداي پاي پدرم كه روي اتاق كشيده مي شد روي مغزم سوهان مي كشيد پرسيدم
- كي به پليس زنگ مي زنيد؟
صداي گريه مادرم قطع شد صندلي را تاب دادم از كسي صدايي در نيامد دوباره به سخن امدم.:
- خودمون بعد از رفتن دكتر مي ريم پيش پليس؟
صداي پاي مادرم را شنيدم چشم باز كردم به سرعت از اتاق خارج شد بي بي هم به دنبالش بيرون رفت صداي هق هق گريه اش در اتاقم پيچيد. سر برگرداندم اسمان شب پشت پرده اين پنجره تا دوردستها ادامه داشت لبخند كمرنگي روي لبهايم نشست من ديگر نمي ترسيدم
با شنيدن صداي ناله اي به سرعت از جا پريدم و به طرف تخت هچوم بردم در كنار تخت زانو زدم پدر بالاي سرم ايستاد و پرسيد
- به هوش اومد؟
- نمي دانم.
خم شد و دستش را گرفت
- چقدر داغه
جرات نداشتم دستش را بگيرم پدرم نگاهي به ساعتش انداخت:
- دكتر كجا موند
روي زمين نشستم دستم را به لبه تخت حايل كردم و سرم را به دستم تكيه دادم و گفتم:
- مي آد
پدرم شروع كرد به قدم زدن زمان به كندي برايم مي گذشت سكوت سرد اتاق را صداي گام هاي پدرم كه احساس مي كردم به شدت خسته و مضطرب است مي شكست
صداي بوق اتومبيل دكتر كه از ان سوي حياط بلند شد از جا پريدم پدر به سرعت از اتاق بيرون رفت تا از دكتر استقبال كند پرده را كنار زدم اتومبيل دكتر پشت اتومبيلم متوقف شد در را باز كردم و روي ايوان رفتم رنگم پريده بود نرده را چسبيدم و به جلو خم شدم دكتر پياده شد.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-12-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مادرم به طرفش رفت . دكتر برايم دست تكان داد به داخل برگشتم روي صندلي افتادم و با حركتي عصبي ان را به حركت در آوردم
صداي پايشان را شنيدم كه از پله ها بالا مي امدند دسته هاي صندلي را محكم چسبيدم سرم را به صندلي تكيه دادم و چشم بر هم گذاشتم دكتر با حالتي عصبي پرسيد:
- كجاست؟
چشم باز كردم زبانم براي گفتن سلام سنگين شده بود دكتر هم توجه اي به من نكرد و من از اين بابت خرسند شدم كنار تخت رفت و ملحفه را كنار زد نبضش را گرفت و گفت
- بگين يه لگن اب ولرم بيارن بالا
كيفش را باز كرد و گوشي اش را به گوش گذاشت و به پدرم گفت:
اگه مي شه او نطرف تر وايستين
بي بي به سرعت از اتاق خارج شد پدر به كنار مادر رفت و بازويش را چسبيد دكتر شروع كرد به معاينه كردن او دكتر به سرعت حركت مي كرد نمي توانستم ببينم چه مي كند امپولي به او زد منصوره لگن به دست وارد اتاق شد و سلام كرد هيچكس جواب سلامش را نداد لگن را كنار تخت گذاشت و همانجا ايستاد با چشمان دريده به او خيره شده بود
دكتر گفت:
- كنار وايستيد
پدرم با تحكم گفت:
- بيرون
بي بي هن و هن كنان وارد اتاق شد دكتر گفت
- اينجا رو خلوت كنيد
پدر بازوي مادر را كشيد و گفت:
- بهتره شما بريد پايين
- نه
رو به بي بي كرد و گفت
- خانم را ببريد پايين
مادرم با لحن ملتمسي گفت
- نه
پدرم با قاطعيتي عصبي گفت
- همه تون بيرون منصوره....
منصوره زير بازوي مادر را چسبيد مادرم مطيع و ارام به طرف در خروجي به راه افتاد صداي بسته شدن در مثل اوار روي سرم خراب شد
پدرم با نگراني پرسيد
- خوب مي شه؟
- بايد ببريمش بيمارستان شايد ضربه مغزي شده باشه بايد حتما از سرش عكس بندازيم
پدرم به ارامي پرسيد
- نمي شه يك كاري كنيم كه به بيمارستان نكشه
دكتر با عصبانيت نگاهش كرد و گفت
- از شما انتظار نداشتم
گفتم:
- من مي برمش خودم هر جا كه لازم باشه مي برمش
دكتر با عصبانيت نگاهم كرد
- تو اينجايي؟
از روي صندلي بلند شدم و به طرف دكتر رفتم
- ديگه برايم مهم نيست چه اتفاقي مي افته
بالاي سرش ايستادم و پرسيدم
- چطوره؟
- نمي تونم نظر قطعي بدم بايد ببريمش بيمارستان شايد تا الن دير شده باشه
سر به زير انداختم و گفتم:
- تقصير من نبود
دكتر خم شد و همانطور كه با پنبه زخم پيشاني اش را تميز مي كرد گفت
- ما الان دنبال مقصر نمي گرديم
- يهويي جلوي ماشين سبز شد اصلا نفهميدم چطور شد. تا به خودم بيام خورده بود به ماشين
- شايدم تو با ماشين بهش خوردي
- شايد اين درست تر باشه
پدر به ميان حرف ما دويد و گفت
- ما اينجا دنبال مقصر نمي گرديم بهتره به فكر راه حل باشيم
دكتر قد راست كرد و گفت
- تنها راه حل بيمارستانه
لب به دندان گزيدم و گفتم
- من اماده ام
دكتر دستي به شانه ام كوبيد و گفت
- تلفن كه تو اتاقت هست؟
- بله رو ميزه
به طرف تلفن رفت و گفت:
- از وقتي اورديش خونه هيچ علائمي داشته يا نه
- متوجه نمي شم
- حركتي ناله اي از اين دست
- بله
پدرم اضافه كرد
- پيش پاي شما بود كه ناله كرد
- بعد از ظهريم دستم رو يه فشار كوچولو داد
دكتر گوشي را برداشت و مشغول گرفتن شماره اي شد و گفت:
- خب جاي اميدواري هست
نگاهي به او انداختم حالا كه صورتش تميز شده بود زيباييش بيشتر نمايان بود
- الو مي خوام با دكتر صابري صحبت كنم
نگاهي به من كرد و گفت
- اماده شو بريم
سر تكان دادم و گفتم:
- اماده ام وسايلم رو مي گم مي بندن بعدا برام مي يارن
- مگه ما داريم مي ريم سفر
- براي باز....
ميان حرفم دويد و گفت
- مي ريم بيمارستان... الو سلام دكتر..خوبي...قربانت يه مريض اورژانسي دارم بله از دوستانه...براي عكس و سي تي اسكن ...از پله افتاده...دكتر معطل نشيم ها...قربونت...مي بينمت.
گوشي را قطع كرد دستهايش را به هم ماليد و گفت:
- خب اماده اي بريم؟
پدرم هاج و واج مانده بود دكتر بي توجه به حال پدر رو به من گفت
- بغلش كن ببرش پايين توي ماشين من
پدرم گفت:
- دكتر....
دكتر دستش را به نشانه سكوت روي بيني اش گذاشت و گفت
- احتياجي نيست مسئله رو بزرگش كنيم حاي نگراني خاصي نيست در ضمن مي شه بي سرو صدا حلش كرد
قدرشناسي در نگاه پدر موج مي زد او را از روي تخت بلند كردم و از پله پايين بردم دكتر هم از پشت سرم امد در اتومبيل را باز كرد پدرو مادرم وارد حياط شدند او را بر روي صندلي عقب گذاشتم ناله اي كرد. پدرم كتش را بر روي بازو جاجا كرد و گفت
- بهتره زودتر بريم
دكتر با خونسردي گفت
- شما نه ما هستيم
- منم مي ام
- به نظر من نيايين بهتره باربد خان هستن
- ولي
- بهتره به حرف من گوش كنين اقاي ايماني
و رو به من ادامه داد
- سوار شو بريم
نگاهي به پدر انداختم با اشاره سر حرف دكتر را تاييد كرد به طرف اتومبيل رفتم پدرم صدايم كرد و گفت
- پول....
به طرفش رفتم دو دسته اسكناس در جيبم فرو كرد و گفت
- اگه بازم احتياج شد بهم زنگ بزن
- چشم
به طرف اتومبيل رفتم و سوار شدم پيربابا در را برايمان باز كرد دكتر بر روي پدال گاز فشار اورد و اتومبيل از جا كنده شد پيربابا كنار در ايستاده بود از مقابلش كه مي گذشتيم طوري نگاهم كرد كه انگار براي اخرين بار است كه مرا مي بيند
اتومبيل تكاني خورد و از در خارج شديم به عقب برگشتم تا مطمئن شوم نيفتاده
= نگراني
سر به زير انداختم و جواب دادم
- خودم رو مسئول مي دانم
- جاي تعجبه
به تندي نگاهش كردم بي توجه به نگاه من ادامه داد
- هميشه فكر مي كردم تو خيلي خجالتي از اين حرفايي مي زني به يه بابايي بعد پياده مي شي مي ذاريش تو ماشينت مي اريش خونه. اونم جلوي چشم همه تا شبم جيكت در نمي اد. من كه نمي تونستم راستش اصلا برام باور كردني نيست مي دوني اگه به من مي گفتند پسر اقاي ايماني رئيس شركت ساختماني نور زده به يه نفر من چي مي گفتم؟ سر برگداندم و از پنجره بيرون جشم دوختم دكتر ادامه داد:
- مي گفتم، حتما بعدشم پياده شده و بالاي سر اون بيچاره نشسته و گريه كرده تا پليس برسه
پوزخندي زدم و گفتم:
- پس شما ادم شناس خوبي نيستين
- اتفاقا برعكس فقط در مورد تو بايد بگم كه ادم مرموزي هستي از اون دسته كه شخصيت اصليشون رو پشت يه نقاب اهني پنهان مي كنن
- اينكه خيلي وحشتناكه
- ولي من اينطور فكر نمي كنم حداقل مزيتش اينه كه براي ديگران يه شخصيت ثابت داري و براي خودت هزار و يك شخصيت متغير
- و اگر اين هزار و يك شخصيت براي ديگران باشه؟
- از تو بعيده نه مطمئنم كه از تو بعيده
- شما كه گفتين از من انتظار عكس العمل هاي مختلف رو دارين
- نه در هر زمينه اي به هر حال من نگفتن تو ماورا الطبيعي هستي تو استعداد خارق العاده اي داري تو فقط ترفند هاي زيادي بلندي كه به موقع ازشون استفاده مي كني
به عقب برگشتم نگاهي به او انداختم و به ارامي گفتم:
- كه اي كاش بلد نبودم
دكتر با لحن دلسوزانه اي گفت
- اون حالش خوبه، فردا صبح مي توني برسونيش در خونه اشون
به دكتر نگاه كردم پوزخندي زدم و گفتم:
- بعد هم برم و خودم رو به كلانتري معرفي كنم
- بهتره اميدوار باشي
سر برگرداندم و از پنجره به بيرون خيره شدم سكوت سردي فضا را تسخير كرده بود احساس خفقان مي كردم دلم مي خواست سرم را از پنجره بيرون بياورم و ريه هايم را پر از زندگي كنم
خانه ها مغازه ها و ادم ها به سرعت از مقابل چشمم مي گريختند و من با خود مي انديشيدم دكتر چقدر براي رسيدن عجله دارد و مي دانستم دلم مي خواهد تمام راه را تا بيمارستان پياده بروم. صداي بوق مرا به خود اورد زنجير افتاد اتومبيل وارد بيمارستان شد دكتر گفت
- از پله ها افتاده اصلا تو سعي كن زياد حرف نزني
لبخندي زد و گفت
- البته مطمئنم كه اگه تنهام باشي مي توني گليمت رو از اب بيرون بكشي مقابل در ساختمان توقف كرد نگاهش كردم اضطراب در جانم نشسته بود دستهايم مي لرزيد عرق سردي روي پيشاني ام مي دويد دلهره بيخ گلويم بود و دهانم خشك شده بود دكتر دستي به شانه ام كوبيد و گفت
- زود باش
نگاهش كردم لبخندي زد و گفت:
- آقاي ايماني
در را باز كرد و پياده شد بر جا خشكم زده بود چند ضربه به شيشه زد به خودم جرات دادم و پياده شدم تا خودم را جمع جور كنم او را روي برانكارد گذاتند و بردند من سلانه سلانه وارد بيمارستان شدم ديگر توان نداشتم روي يك نيمكت افتادم و به انتهاي راهرو جايي كه او را وارد اتاق راديولوژي كردند چشم دوختم.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-12-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

خنديد و اضافه كرد:
- اونم مفت و مجاني
به راه افتاد و من به دنبالش كشيده شدم . پدرم وسط پذيرايي ايستاده بود بي بي و منصوره و پير بابا سر به زير روبرويش ايستاده بودند اخرين كلام پدر به گوشم خورد
- ديگه نمي خوام جز اين حرفايي كه گفتم چيزي بشنوم اين خانم دختر اين خونه اس
دكتر از بالاي پله ها گفت
- غزل ... اسم اين خانم غزل خانمه
سرها به طرف ما چرخيد تلوتلوخوران از پله ها پايين مي امدم احساس كردم زير فشار نگاه هاي بي بي و منصوره و پير بابا له مي شوم خودم را به اولين مبل رساندم و رويش نشستم مادرم با نگراني پرسيد
- خوبي؟
به زحمت سر تكان دادم گفت:
- رنگت خيلي پريده بهتره بري استراحت كني
نگاهش كردم به ارامي گفتم:
- بازي كثيفيه
مادرم سر به زير انداخت وگفت:
- همه اش به خاطر توئه
-من؟
پوزخندي زدم مادر گفت
- باربد ما دوستت داريم نمي خوايم اتفاقي برايت بيفته
- راحتم بذار مامان
پدر اخرين تاكيدات و بيشتر تهديدات را براي اخرين بار تكرار كرد و انها را مرخص كرد دكتر هم سفارش كرد برايش خاطره بسازند اما نه انقدر كه حرف ها ضد و نقيض شود. حالم از اين بازي به هم مي خورد پدر با خوشحالي روي مبل نشست و گفت
- خب دكتر چك شما رو چقدر بنويسم
- اصلا حرفش رو هم نزنيد
- نه اينطوري نمي شه حق الزحمه تونه
- بذاريد باشه به حساب شيريني دخترتون بذاريد
پدر قهقهه خنديد از خودم منزجرشدم با عصبانيت اشكاري از روي مبل بلند شدم پدرم با تحكم گفت
- كجا؟
- بيرون
- عوض تشكر كردنته؟
- متشكرم به من لطف كرديد
- پسر تمام اين كارا به خاطر توئه من دارم با ابروم بازي مي كنم
- منت سر من نذاريد بخاطر مجتمع مسكوني ستاره اس
پيش از ان كه پدرم عكس العملي نشان بدهد از در خارج شدم و به طرف اتومبيلم رفتم ديگر نمي توانستم فضاي خانه را تحمل كنم . پشت فرهان نشستم و تمام عصبانيتم را سر پدال گاز خالي كردم پير بابا در را به سرعت برايم باز كرد . وارد خيابان كه شدم اشك پهناي صورتم را پوشانده بود. دلم مي خواست تا اخر دنيا بروم مي خواستم خودم نباشم مي خواستم انسان باشم فقط انسان ذهنم كار نمي كرد فرهان را به چپ و راست مي چرخاندم و پيش مي رفتم زمان را گم كرده بودم به خودم كه امدم پشت در خانه ارش بودم سرم را روي فرمان گذاشتم و به خودم ارامش دادم احتياج داشتم با كسي حرف بزنم از اتومبيل پياده شدم تصميم را گرفته بودم پشت در خانه اشان ايستادم زنگ را فشردم لحظاتي بعد صداي زنانه اي در ايفون پيچيد
- كيه؟
- ارش خان هستن
- شما
- باربدم خانم شكوهي، سلام
- سلام باربد جان بيا تو
در باز شد تشكر كردم و وارد شدم سوار اسانسور شدم و دكمه طبقه ششم را فشار دادم در اينه نگاهي به خودم انداختم موهايم ژوليده و چشمانم متورم و قرمز شده بود دستي به سرم كشيدم و لباسم را مرتب كردم. اسانسور ايستاد نفس عميقي كشيدم و قدم به راهرو گذاشتم ارش لاي در ايستاده بود با ديدنم دندان هاي سفيدش را نمايان كرد و گت
- سلام اقاي سحر خيز
سعي كردم لبخند بزنم گفتم
- سلام بازم كه تو خونه اي
دستم را فشرد و گفت
- اينا همش بخاطر توئه دلم نمي اد بياي اينجا من نباشم دست خالي برگردي بفرما
وارد اپارتمان شدم بارها و بارها به اين خانه امده بودم اما اينبار حال ديگري داشتم خانم شكوهي وسط پذيرايي ايستاده بود سلام كردم با گرمي جواب سلامم را داد ارش مرا به طرف اتاقش هل داد در حاليكه با مادرش احوالپرسي مي كردم به طرف اتاق رفتم وارد اتاق شدم و گفتم
- چه خبرته؟ دارم با مادرت صحبت مي كنم
در را بست و گفت
- ولم كن بابا اگه با اون باشه تا فردا صبح نگهت مي داره تا حال نوه عموي دختر خاله خواهرزاده ننه بوق خانمت رو كه تازه به دنيا اومده بپرسه بيچاره من نجاتت دادم
صندلي را عقب كشيدم و روي ان نشستم روي لبه تخت نشست و گفت
- يادي از ما كردي
- دلم واسه ات تنگ شده بود
- ارواح خاك در خونتون
نگاهش كردم چشمكي زد و با تكان دادن سر پرسيد
- چه خبر؟
- خب بابا مفتش با بابام حرفم شده
- شوخي مي كني
- نگاهش كردم و گفتم
- نه
- برو برو خودتي
- بگو به جون ارش
- به جون ارش
- جون خاله جونت يعني تو واقعا با بابات حرفت شده
- اره اره اره ببينم تعجب داره؟
- خيلي زياد
- مثلا كجاش؟
- همه جاش، پسر آقاي ايماني بزرگ اونم چي تك پسر اقاي ايماني اونم چي تك بچه اقاي ايماني بزرگ اونم چي
- اونم چي و نخودچي
با حاضر جوابي گفت
- تو حلقومت
بلند شدم و شروع كردم به قدم زدن
- جون من حرفتون شده؟
نگاهش كردم گفت:
- جدي؟
- جدي
- پس واقعا كارت بيخ پيدا كرده حالا سر چي
شانه بالا انداختم و گفتم
- مهم نيست درست ميشه
- باباي تو كه از اين ناپرهيزيا نمي كرد
- تقصير من بود
- اوه اوه شجاعت رو
- خيلي دلش خوشه ارش
- پسر خوب اگه دلم خوش نباشه كه بيكار مي مونم
پوزخندي زدم و گفتم
- يه وقت خسته نشي با اينهمه كاري كه سرت ريخته
سينه صاف كرد و گفت
- اوهوم اوهوم نه چون من كاملا به فكر سلامتيم هستم
لحظه اي عصبي نگاهم كرد و دوباره گفت
- اه چقدر راه مي ري سرم گيج رفت
روي صندلي نشستم ارش پرسيد
- ناراحتي ؟
- ارش مي تونم يه چيزي بهت بگم؟
ضاهر جدي به خود گرفت و گفت
- البته
با تشر گفتم:
- جدي باش خواهش مي كنم
- نه ديگه اومدي و نسازي من جت و مت سرم نمي شه فقط موشك اونم با كلاهك هسته اي
به قهقهه افتاد با عصبانيت بلند شدم و گفتم
- مسخره اش رو در اوردي
چند ضربه به در خورد در باز شد و خ انم شكوهي سيني چاي به دست در استانه در پديدار شد به سرعت به طرف بيرون به راه افتادم از مقابل خانم شكوهي كه مي گذشتم گفتم
- معذرت مي خوام با احارزه
با تعجب پرسيد
- كجا؟
- معذرت مي خوام
ارش گفت:
- ناراحت شدي جون باربد شوخي مي كردم
به راه افتادم ارش به سرعت به طرفم امد بازويم را گرفت و گفت:
- كجا پسر ؟ بچه شدي؟ قهر مي كني؟ بيا حرفت رو بزن
دستم را عقب كشيدم و گفتم
- بذارش واسه بعد واسه يه فرصت مناسب
- جون باربد
به ميان حرفش دويدم و گفتم
- موضوع اصلا اين نيست بعدا در موردش صحبت مي كنيم
و خطاب به خانم شكوهي كه با تعجب نگاهمان مي كرد ادامه دادم
- مزاحم شدم ببخشيد خداحافظ
ارش تا بيرون همراهم امد و مدام معذرت خواهي مي كرد ارام و قرار نداشتم.
- باربد ااذيت نكن ديكه
- بابا ارش جان گفتم كه فراموشش كن
- تو بايد فراموش كني
- چي رو هيچ اتفاقي نيفتاده من بايد برم دارم هم مي رم
- اگه مي خواستي بري چرا اومدي
- نمي خواستم بيام بي اراده بود
- باربد لج نكن ديكه
- كار دارم امشب بهت زنگ مي زنم تا يه قراري وسه آخر هفته بذاريم
- اون كه سرجاش تو امروز واسه يه كاري اومده بودي پيش من
- لبخندي تصنعي زدم و گفتم
- نه من فقط از اينجا رد مي شدم
- تو خودت گفتي مي خواي يه چيزي بگي
- پشيمون شدم
- به همين سادگي
- حتي از اين هم ساده تر

سوار اسانسور شدم و به ور جلوي سوار شدن ارش را گرفتم و گفتم
- ديگه داري عصبانيم مي كني گفتم كه ناراحت نشدم
- پس چرا مي ري؟
- ارش جون هر كي دوست داري گير نده ولم كن مي گم ناراحت نيستم
- مطمئن باشم
با تحكم گفتم
- اره
- بهم زنگ مي زني
- اگه يادم رفت تو شب بهم زنگ بزن
- من شرمنده اتم
- تو ديوونه اي
با شيطنت گفت
- به خاطر همنشين بده
و با چشم و ابرو به من اشاره كرد و خنديدم و گفتم
- حق با توئه
لبخند از روي لبهايم محو شد و غم تمام صورتم را در خود مچاله كرد ب انكه به ارش نگاه كمم خداحافظي كردم و دكمه طبقه همكف را فشردم در بسته شد و اسانسور به حركت در امد جرات نگاه كردن به ايينه نداشتم از خودم بدم مي امد اسانسور كه ايستاد به سرعت از ان پياده شدم به طرف اتومبيلم رفتم صداي ارش در خيابان پيچيد
- باربد
سر بلند كردم تا كمر از پنجره اويزان شده بود فرياد زد
- تلفن يادت نره.
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:19 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها