بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی _ قسمت پنجاه

قسمت پنجاه

- من هر وقت دوست داشته باشم برمی گردم خونه من اینجا ست ، بین آدماهایی که دوستم دارن و بهم اعتماد می کنن.
-تو هنوز منو نبخشیدی ؟ توتوی اون جریان منو مقصر می دونی ؟باید به من حق بدی پری ...
-شما هیچ حقی نداشتید بهم تهمت بزنید . حق نداشتید فکرای ناجور بکنید . شما تو اون جریان مقصر نیستید ولی می تونستید اجازه ندید کار به جدایی طولانی بکشه من می تونستم بیشتر از اینا پیش بابا بمونم ، اگه فقط به حرفم گوش می کردید و مقصر اصلی رو پیدا می کردید ولی برای من بد نشد ، حداقل تونستم خانواده مادری م رو پیدا کنم ، اونهایی که از خون و از گوشت منن. اونا اگه گوشتم رو بخورن استخونم رو دور نمی اندازن . درست بعکس کاری که شما با من کردید اونا دوستم دارن.
از کنارش گذشتم جلومو گرفت و بهم اجازه حرکت نداد .
-خوب ...منم دوست دارم .
برگشتم نگام نشست تو نگاه سوزانش نگاهی که پر از تمنا بود دوباره زمان برگشت به عقب حالا جای من و اون برعکس شده بود . اشک توی چشمام حلقه زده و به یاد اون روز آه کشیدم ولی کینه ای که از اون روز به دلم مونده بود و همه سختی که واسه فراموش کردنش کشیده بودم بهم اجازه نمی داد عشقم رو روی پرده بیارم .
انگار خودم نبودم به جای من اون پریایی حرف می زد که هر شب از دوری اون تا صبح اشک می ریخت و از بی وفاییش دلش به درد می اومد .
-مهم نیست که تو دوستم داری مهم اینه که دیگه احساس من وتو یکی نیست .
سرش رو پایین انداخت .
-حرف خودمو به خودم برمی گردونی .
-آره اون روز یادته ؟
-من توی اون دوران زندگی می کنم توی گذشته توی روزایی که کنارم بودی ولی ...
-ولی تو منو پس زدی نه ؟
با تاسف سرش رو تکون داد.
- چه کار کنم ، که تو منو ببخشی ؟
-از اینجا برو نذار با دیدنت دوباره اون زجری رو که کشیدم به یاد بیارم پدرام تو از توی ذهن من واسه همیشه خط خوردی دیدن دوباره ات خاطره تلخ اون روزا رو برام زنده می کنه ، روزایی که از پشت پنجره می دیدمت ، که شونه به شونه مریم از خونه بیرون می رفتی .
-بسه پری ...
-نه ...بذار حرف بزنم بذار تو بفهمی من توی این سال ها چی کشیدم .
-تو فکر می کنی من تموم این مدت عذاب نکشیدم .
-قضیه من و شما خیلی با هم فرق می کنه . این راهی بود که خودتون انتخاب کردید ولی من این سرنوشت رو نمی خواستم شما برام رقمش زدید من هیچ وقت شما رو نمی بخشم شما بهترین روزای زندگی منو سیاه کردید .
از کنارش گذشتم و رفتم توی جاده باریکی که به باغ منتهی می شد صدای فریادگونه اش روشنیدم که گفت :
-پس من چه کار کنم ؟
از همون جا فریاد زدم
-نمی دونم میتونید کبوتر دلتون رو ببرید رو بوم دیگه ای بشونید .
***************************************
سر وصدای موسیقی اونقدر بلند بود که صدا به صدا نمی رسید .آهسته از در پشتی وارد شدم و رفتم طرف اتاق جلوی در صدای زن دایی میخکوبم کرد .
-اومدی پریا ؟معلوم هست کجایی ؟ همه سراغتو می گیرن .
-ببخش زن دایی الان حاضر میشم
-ای وای خدا مرگم بده این چه قیافه ای رفته بودی شنا ؟
خندیدم :
-نه افتادم تو رودخونه
-خدا مرگم بده
-وا خدا نکنه زن دایی .
-از دست تو من چه کار کنم ؟آخه الان وقت جنگل رفتن بود بدو لباسا تو عوض کن تا سرما نخوردی این کت مال کیه ؟
تازه متوجه کت پدررام شدم .
-مال ...مال پدرام دم در دیدمش سردم شده بود ...
-خیلی خوب باشه زود باش عجله کن .
-چشم .
رفتم تو ودر رو بستم لباسی رو که از قبل آماده کرده بودم پوشیدم همون لباس های نقره ای رنگی بو که اون شب تو عروسی دوست بابا پوشیده بودم چشمم خورد به شال پدرام همون که از اصفهان برام آورده بود قلبم فشرده شد .
کتش رو برداشتم و به سینه فشردم عطرش پیچید توی صرتم و چشمام پر از اشک شد . زیر لب اسمش رو صدا کردم و نالیدم من هنوز عاشق اون بودم گذر زمان فقط یه مرهم بود واسه زخم کهنه ام ولیدیدن دوباره اون ...
با صدای در سرم رو بلند کردم . اشکامو پاک کردم و کت پدرام رو روی تخت گذاشتم .
-بله ؟
شراره سرش رو از لای در آورد تو .
-پری اینجایی ؟
باشادی از جا بلند شدم .
-شراره
اومد تو .
رفتم طرفش و بغلش کردم .صورتم رو بوسید بوسه اش رو بی جواب نذاشتم .
-بذار نگات کنم چقدر تو این ده روز دلم برات تنگ شده بود .
-منم دلم برات تنگ شده بود .
-آره معلومه بود بس که بهم زنگ می زدی .
-وا شراره من که دو سه بار بهت زنگ زدم .
-تو این مدت داشتم از تنهایی می پوسیدم دلم به تو خوش بود که تو هم شبونه فرار کردی
-من فرار نکردم نمی خواستم بیدارت کنم .
-ای شیطون بگو سر خر نمی خواستم .
-سرخر ؟
-آره دیگه می خواستی بدون مزاحم و سرخر با حمید بیای .
-وای شراره یعنی تو این جوری فکر می کنی ؟
-ناراحت نشو .شوخی کردم .
-من فکر می کردم پدرام می آد پیشت و تنها نیستی .
آهی کشید و گفت :
-از روزی که تو رفتی پدرام یه شب هم نتونست تو اون خونه دووم بیاره باور می کنی تموم این چند سال فقط چند ساعت با سارا می اومد و زود می رفت می گفت نمی تونم این خونه رو بدون پریا تحمل کنم .
-شراره تو قول داده بودی از اون پیشم من حرف نزنی
-یعنی تو دیگه دوستش نداری ؟
-لباسم چطوره شراره
با این حرف می خواستم بحث رو عوض کنم . اونم انگار متوجه شد ، چون گفت :
-خیلی قشنگه این همون لباسی نیست که اون شب ...
-آره همونه همون که فرداش از بابا یه کتک حسابی خوردم .
نگاش رنگ غم گرفت .
-آره یادمه خدا بیامرزدش خیلی بهت بد کرد .
-فراموش کن شراره اون بابام بود حالا خوب یابد .
-تو بخشیدیش !
-آره شراره من همون موقع که خبر مریضیش رو شنیدم از ته دل بخشیدمش .
دستش رو گذاشت رو شونه امو گفت :
-تو چقدر خوبی پری کاش پدرام رو هم ...
انگشتمو رو لباش گذاشتم .
-هیس تمومش کن دوست ندارم خلوت من وتو با حرفای دیگه پر بشه .
-اهی کشید و گفت :
-باشه پری هر چی تو بخوای بیچاره پدرام .
-من می رم بیرون میرم کمک زن داییت تو هم حاضر شدی بیا .
سرم رو تکون دادم و اون رفت زیر لب گفتم :
-بیچاره پریا
برگشت و گفت :
-چیزی گفتی ؟
-نه با خودم بودم .
-راستی تایادم نرفته یه بسته ر وساک من هست اون مال توئه
-مال من چی هست ؟
-لباسه گفتیم شاید لباس مناسب نیاورده باشی . پدرام اینو گرفت بازش کن ببین خوشت می اد ؟
-ممنون ولی همین خوبه .
-هر طور راحتی پس من می رم کار داشتی صدام کن .
-باشه ممنون .

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی _ قسمت پنجاه و پنجم

قسمت پنجاه و پنجم


ومن برگشتم برای از سر گرفتن و دستیابی به آرزوهای گذشته برای یه تحقق رسیدن رویاهای شبانه و ...
نزدیک دو هفته ای بود که دوباره به خونه برگشته بودم اما دریغ از یک بار دیدن اون . پدرام طبق حرفی که زده بود حتی یک بار دیدنمون نیومد . اما در طول این مدت مرتب شاهد تماس های تلفنی اون با شراره بودم . باهاش صحبت می کرد و احوال منو می پرسید اما حتی یک بار هم خواستار صحبت با من نشد و این در حالی بود که دلم برای شنیدن صداش پر می کشید . از طرفی نمی تونستم غرورم رو زیر پا بذارم و برای شنیدن صدای مهربونش قدم بردارم . اون قول داده و به قول خودش وفا می کرد .
هر روزی که از آخرین دیدارمون می گذشت کسل تر و گوشه گیر تر می شدم دنیایی برای خودم ساخته بودم لبریز از خاطرات و یاد پدرام که لحظه لحظه بیشتر توش غرق می شدم وبی توجه به التماس های شراره طفلک شراره با اون همه مشغله و در گیری های کاری قبل از رفتنش برام غذا درست می کرد و کلی سفارش می کرد حتما بخورم و گرسنه نمونم . اما وقتی از سر کار می اومد با قابلمه پر و دست نخورده رو به رو می شد چهره اش در هم می رفت و خودش مجبورم می کرد که لااقل چند تا قاشق برای دل خوشی اون بخورم .
دست خودم نبودم حتی اشتهای خوردن رو هم از دست داده بودم اون خیلی سعی می کرد که هر جور شده منو از این افسردگی و پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون بکشه دنبال سارا می رفت و برای چند ساعتی به خونه می اوردش حتی گاهی اوقات از خاطرات گذشته و به قول خودش شیطنت های شیرین من تعریف می کرد و هم پای سارا هم می خندیدن به این امید لب های خاموش من هم به خنده ای باز بشه اما دریغ از یه لبخند خشک و خالی . اون هر کاری می کرد تا من پری سابق بشم .
کارم شده بود گیتار بغل زدنو و یا قدیما نواختنو گاهی اشک ریختن و غصه روزهای گذشته رو خوردن اون روز هم به یاد اون می زدم و تو خاطرات روزای آخری شمال بودیم غرق بودم اون شب که پامو شیشه برید و اون بغلم کرد و به درمانگاه رسوند اخ که چه حالتی داشتم قلبم چقدر بی تابی می کرد چقدر اون شب نگران بود همش تو مسیر سعی ادشت با صحبت کردن درباره مسائل دیگه حواسم رو پرت کنه تا درد پام فراموش کنم دردی که با بودن اون معنا نداشت اون قوی ترین مسکن روح و روانم بود .
ناگهان صدا زنگ تلفن بلند شد تا بلند شدم وخودمو رسوندم پایین دیدم که شراره مشغول صحبت کردن با تلفنه با اشاره به تلفن ازش پرسیدم :
-کی پشت خط شراره ؟
اونم گفت پدرام گرم صحبت شد . بی اختیار اشک توی چشمام جوونه زد اون که با من صحبت نمی کرد از خدا می خواستم کاش لااقل می اومد و شد ه از پشت پنجره می دیدمش . جرات و توان اینکه پا پیش بذارم و گوشیو از شراره بگیرم نداشتم رفتم به سمت پله ها چند پله بالا نرفته بودم که صدای شراره توجهم رو جلب کرد و پای رفتنم رو بست .
- به خدا پدرام هر چی بهت بگم کم گفتم تو اصلا لیاقت این دخترو رو نداری نیستی ببینی چی داره می کشه داره ذره ذره آب می شه همش هم تقصیر توئه من بهت گفتم کاری به کارتون ندارم ولی به خدا قسم اگه فکری نکنی ...چی داری می گی !قول دادی کدوم قول ...پدرام پری به خاطر قول تو برنگشت اون به خاطر خود تو اومد ...چی ؟فرصت دادی بهش فکر کنه ؟تو با این فرصت داری از بین می بریش اگه بدونی چقدر لاغر و افسرده شده به خدا هر وقت می بینمش دلم می گیره . پدرام به نظرت وقتش نیست که این بازی رو تموم کنی ...خوب پس عجله کن پسر خوب ...آره هزار دفعه بیشتر بهم گفتی که دوستش داری ، عاشقشی حاضری به خاطرش بمیری اما ..
دیگه نتونستم وایستم و در حالی که به شدت گریه می کردم درو بستم و دهنم رو گرفتم که صدای گریه ام به گوش شراره نرسه خودمو انداختم روی تخت وسرمو رو بالش فرو بردم تا صدای گریه مو به گوش شراره نرسه هنوز دقیقه ای نبود توی حال خودم بودم که صدای ضربه ای به در و صدای شراره اومد که می گفت :
-پری اینجایی ؟
سریع بلند شدم و اشکای روی گونه ام رو پاک کردم دلم نمی خواست اونم پی به حال زاره من ببره و دلش برام بسوزه . در حالی که سرمو به گیتارم که درست کنارم بود گرم می کرد گفتم :
-آره شراره اینجام بیا تو
وارد شد و طوری نشون داد که متوجه چشمای سرخ و چهره پف کرده ام نشده و با روی باز اومد و کنارم نشست .
-چی کار می کردی ؟ گیتار می زدی ؟ یه کم برام می زنی ؟
گیتارمو کنار گذاشتم حتی حال و حوصله اونم دیگه نداشتم .
-ببخش اصلا حوصله شو ندارم نه این بلکه حوصله هیچی رو ندارم .
-منم حوصله ندارم . در ودیوارای این خونه انگار دارن خفم می کنن پری پاشو با هم بریم بیرون به خدا پوسیدم تو این چهار دیواری .
این حرف از قرار معلوم خطاب به من بود والا خودش که از صبح تا غروب توی شرکت و دنبال کارای شرکت بود .
-من هستم تو برو نگران منم نباش .
آخه می خواستم با هم بریم .
به خدا حوصله ندارم والا حتما حرفتو رد نمی کردم تورو خدا شراره بذار تو حال خودم باشم .
-پری
-جانم
-هیچی ولش کن راستی بهت گفتم دیروز کی اومده بود شرکت ؟
-نه کی اومده بود ؟
-اقای شعبانی می شناسیش که ؟
-آقای شعبانی همون شریک سابق بابا رو می گی ؟
-آره همون می گم
-مگه هنوز با هتون کار می کنه ؟
-آره همین چند وقت پیش یه قرارداد تازه با هم بستیم .
-خوب پس اومدنش آنچنان غیر مترقبه نبوده برای کار اومده بود نه ؟
-خوب دیگه اینجاش مهمه برای کار نیومده بود ظاهرا برای کار بود اما در اصل ...
-در اصل چی ؟زود باش بگو دیگه .
اون واقعا خوب به کارش وارد بود چون برای دقیقه ای به کلی همه چیز رو فراموش کردم پدرام و دل تنگی و ...
-خیلی خوب می دونی وقتی دیدمش فکر کردم برای کار اومده که ببینه تا کجا پیشرفتیم اما تنها حرفی که اشاره نکرد کار بود .
-خیلی خوب
-می گم اما به یه شرطی ؟
-چه شرطی ؟
-شامو با هم بیرون بخوریم
-شراره
-پس نمی گم برای چی اومده بود .
-باشه می آم ولی قول بده زود برگردیم .
-تو حالا بیا هر وقت خواستی برمی گردیم .
-حالا بگو چی کار داشت
-اومده بود خواستگاری .
-خواستگاری ؟
خندید یکی از همون خنده های شیرین که منو یاد بابا می انداخت بابا همیشه برای این خنده های شراره غشو ضعف می رفت .
-اره به خدا کلی حاشیه رفت و از همه چیز گفت و یه کم از اون خدا بیامرز و یه کم شراکت سابقمون و اخر سر هم تورو خواستگاری کرد .
با تعجب پرسیدم :
-ببینم مگه آقای شعبانی پسر داره ؟
-حتما داره که براش اومده خواستگاری ، از قرار معلوم خارج از ایران درس خونده و چند وقته تازه برگشته .
-خوب تو چی گفتی ؟
-گفتم باید با دخترم مشورت کنم . خیلی خوب نظرت چیه ؟ یه پسر لیسانسه امریکا رفته خوشگل آقا متین و...
-همه اینا رو می گی از صحبت های باباش فهمیدی ؟
خندید
-اگه تو هم بودی فکر می کردی که آقای شعبانی دار هاز پسر شاهی ، وزیری چیزی صحبت می کنه . یه رامین جان رامین جانی راه انداخته بود خوب نگفتی نظرت تو چیه ؟
-نظرم ..نظری ندارم .
-حیف ..حیف الان پدرت نیست که برات پدری کنه و جواب خواستگاراتو خودش بده .
آهسته خم شدم و در آغوشش کشیدم .
-خدا بیامرزتش بابارو فکر می کنم اگه الان بود که وضعیت خلی فرق می کرد مخصوصا برای تو تو هم اینقدر تنها نبودی الهی قربونت برم شراره دیگه فکر نکن این جوری فقط خودتو از بین می بری .
-می خوام ولی نمی شه تموم لحظه های من با اون پر شده بدون اون ...
اشکای روی گونه اش رو پاک کردم و دوباره شد شراره سابق.
-ولی پری به نظر من الان یه شام درست و حسابی می چسبه ها این طور نیست ؟بعد بلند شد و در حالی که در کمد باز می کرد عقب برگشت و گفت :
-بلند شو که امشب قراره خیلی بهمون خوش بگذره .
مانتوی رنگ روشن و روسری شیری رنگی برام وارد و به دستم دادو با گفتن اینا رو بپوش بهت خیلی می ان منم می رم حاضر شم از اتاق بیرون رفت هر چند که هیچ حال و حوصله بیرون رفتن نداشتم اما بازم برای رضایت شراره حاضر شدم وبه همراه اون از خونه بیرون رفتتیم شراره رانندگی می کرد و منم مشغول تماشای بیرون بودم . بیشتر حواسم پیش پدرام بود خیلی دلم می خواست بدونم الان چی کار میی کنه ؟ شام خورده نخورده ، خوابیده نخوابیده ،اصلا به فکر من هست ؟دلش چی دلش واسه من تنگ شده ؟
-پری ...پری کجایی با توام ؟
-بله ...بله .. ببخش اصلا حواسم نبود
بله معلومه یه ساعته دارم صدات میزنم
-معذرت می خوام حالا چیزی داشتی می گفتی ؟
-داشتم می گفتم خوبه موقعی که اقای شعبانی اومده بود شرکت پدرام نبود والا معلوم نبود چه برخوردی باهاش می کرد مخصوصا وقتی می فهمید اومده خواستگاری تو برای پسرش
حرفی برای گفتن نداشتم جز یه آه زیر لب
-می دونی این چند وقته اونم حسابی به هم ریخته حتی گاهی وقت ها که نگاش می کنم شک می کنم که این همون پدرام خونسرد و متین قبله دیگه تنها چیزی که توش دیده نمی شه خونسریه گاهی اوقات اونقدر کلافه است که درست نمی دونه باید چی کار کنه و می خواد چه کار کنه توی شرکت دایما ورد زبونش پریه راست می ره چپ میره پری چطوره ! پری چه کار می کنه ، دیروز چی پوشیده بود شامشو خورده حرفی نزد ؟. پشت تلفن هم که وقتی زنگ می زنه یه ریز حرف توئه
سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
-می دونی هیچ دلم نمی خواد تو کارا و تصمیمات که می گیری دخالت کنم چون احترام ویژه ای برات قائلم و هر تصمیمی هم که می گیری برام محترمه اما دلم می خواد اینو خواهرانه یا اگه مادرت قبولم داشته باشی ، مادرانه بهت می گم که بالاخره تصمیم خودتو بگیر چون درست نیست که هم تو و هم پدرام هر دوتون بلاتکلیف بمونید شما هردوتون همدیگه می خواید اما این تعلل نمی دونم برای چیه ؟ شما که عاشق هم هستید چرا نمی خواین زندگی رو در کنار هم شروع کنین ؟درسته زمانی پدرام اشتباه بزرگی رو مرتکب شد و نسبت بهت بی اعتماد شد ، ولی مگه ما هم توی اشتباه اون شریک نبودیم ؟ ما هم مرتکب خطا شدیم نسبت به ما مهربون و بی کینه ای ؟پس چرا اونو نمی بخشی درصورتی که این چند سال به اون بیشتر ازهمه سخت گذشت . من ومسعود لااقل در نبود تو همدیگه رو داشتیم و در کنار هم بودیم ولی اون چی ؟
الان می دونم که دلت براش تنگ شده و لحظه به لحظه فکرت به سمتش پر می کشه دلت هوای دیدن اون داره و با صدای زنگ تلفن دلت توی شینه می ریزه ! پری عزیزم غرور توی عشق معنا نداره غرورتو بریز دور همون کاری که اون کرد . این جوری راحتر می تونی این احساس قشنگی رو توی وجودت توی قلبت و روحته بهش نشون بدی بذار اونم باور کنه که بخشیدش و عاشقشی درست مثل خودش .
اشکای روی گونمو پاک کردم و به حرفاش فکر کردم می دونستم که اگه این بار ببینمش چی می خوام بهش بگم دیگه بس بود همه دل تنگی هام و بدبختی هام که از دوری اون کشیدم دیگه بس بود سکوت این همه سال چرا اینقدر سنگ دل شده بودم و التماسوشو بی جواب می ذاشتم در حالی که آرزوی داشتنش رو داشتم تصاحب اون آرزوی دیرینه من بود .
شراره جلوی رستوران شیکی نگه داشت و بعد ماشین داخل پارکینگ رستوران برد و پارک کرد هر دو پیاده شدیم نفس عمیقی کشیدم وهوای پاک و خنک شبانگاهی ر وبه داخل ریه دادم .
-از ظاهرش معلوم شیک با کلاس هستش .
-داخلش ندیدی کم ازنمای بیرونش نداره اکثر اوقات با پدرخدابیامرزت اینجا می اومدیم پس چرا معطلی ؟ بیا بریم تو دیگه !

__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 04-13-2011
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض رمان سهم من از زندگی _ قسمت پنجاه و نهم (قسمت آخر)

قسمت آخر

-خوب تعریف کن ببینم چه خبر ؟
-من که از صبح توی این خونه ام تو تعریف کن ببینم چه خبر ؟
-سارا کو ؟
-نمی دونم الان اینجا بود فکر کنم رفت تو حیاط باغچه رو آب بده خوب بگو ببینم چه خبرا ؟
-سلامتی خیلی خسته شدم از صبح سر پام
یکی از صندلی های میز کنار کشیدم و گفتم :
-پس بنشین وزیاد سر پا وا نایستا
مشغول شستن میوه ها شدم و شراره در حالی که روی صندلی می نشست با کنایه گفت :
-خوب به خودت رسیدی ناقلا نکنه خبرائیه ؟
-نه بابا چه خبری مرتب گشتن ولباس شیک و ترو تمیز پوشیدن دلیل این نیست که حتما خبریه
-نه بابا انگار واقعا امروز یه چیزیت شدی راستی امروز یه اتفاق مهم و جالب برام افتاد البته برای من برای تو
-چی ؟ برای من اتفاق ؟
-امروز
-امروز چی ؟
-امروز ...
-شراره
-خیلی خوب امروز یه نفر تورو ازم خواستگاری کرد حالا خواستگارات شدن دوتا منم گفتم هر چی دخترم بگه حرف منم همونه بعد هم قرار شد امشب بیاد اینجا برای صحبت کردن با خودت .
سبد میوه ای شسته از دستم رها شد و روی زمین افتاد . شراره از ته دل خندید و در حالی که میوه های پخش شده روی زمین روبا دست نشون می داد گفت :
- چی شده چرا هول ورت داشته خودت گم کردی؟
-هیچم هول ورم نداشته فقط سبد از دستم افتاد .
-همین حالا زنگ می زنی قرار کنسل می کنی .
-اخه نمی شه که ..
-چرا نمی شه کار نشد نداره حالا پاشو برو زنگ بزن کنسلش کن .
-راست می گم به خدا نمی شه آخه الا اونا می ان
و هم زمان صدای زنگ در بلند شد شراره با لبی خندون رفت در باز کرد
رفتم طرف پنجره و از پشت اون شاهد ورود پدرام همراه سبد گلی بزرگ بود و در دست دیگه شیرینی بود . چه کت و شلوار شیکی پوشیده بود کاملا رسمی و شیک و باوقار راه می اومد .
از آشپزخونه بیرون اومدم با رنگ و رویی پریده رفتم به استقبالش با دیدن من لبخند زیبایی زد و به سمتم اومد گل و شیرینی به من داد و آهسته حالمو پرسید و من آهسته جوابش دادم و به چهره سرخ از شرمش خیره شدم پس خواستگاری که شراره می گفت پدرام بود بدم نمی اومد تو بازیشون شریک بشم . خیلی جدی گفتم :
-از قرار معلوم شما همون خواستگاری هستی که شراره در موردش با من صحبت کرده درسته ؟
لبخندی زد و با تکان حرفمو تایید کرد در حالی که سرخی گونه اش بیشتر از لحظه پیش بود
-بفرمائید تو پذیرایی بنشینید تا خدمت برسیم
به سمت آشپزخونه رفتم در همین حال سارا وارد شد و یه راست به سمت پدرش رفت .
-سلام بابا
-سلام گل بابا چطوری کجا بودی ؟
-تو حیاط داشتم باغچه آب می دادم
-پس چرا من ندیدمت
-نمی دونم بابا گل خریدی ؟
-اره عزیزم برای خاله که می خوام ازش بخوام مامان تو بشه
-راست بگو بابا می خوای مامان من بشه یا زن خودت ؟
-سارا این چه جور حرف زدنه ؟
-خاله مامان من هست برای همیشه اینو خوش بهم گفت حالا ببین زن تو می شه یا نه ؟
و صدای خنده اش اومد که سرخوش می خندید
-حالا کجا می ری ؟
-می رم باغچه رو اب بدم .
با گذاشتن سبد گل روی اپن چند تا چای ریختم آوردم تو سالن تو این فاصله هم شراره به سالن اومده بود در کنار پدرام نشسته بود گرم صحبت با پدرام بود جلو رفتم چای تعارف کردم با چشمکی ظریفی گفت :
-عروس خانوم شما هستید ؟ حالا چای بخوریم یا خجالت ؟
یه لبخند مهمونش کردم و جلوتر رفتم
نفر بدی پدرام بود وقتی جلوش گرفتم دستام شروع به لرزیدن کرد نگاه صاف و شفاف اون توی اون لحظه گویای همه چیز بود که دست و دلم رو به لرزه می انداخت .
وقتی نشستم نفس راحتی کشیدم
-می شه بریم سر اصل مطلب ؟
این حرف پدرام از سر عجله و اشتیاق بود نگاهمونو به هم انداخت نمی دونم چرا هر وقت به چشماش نگاه می کردم نفسم بند می اومد نگاهش امشب رنگ دیگه داشت رنگ التماس بدم نمی اومد کمی اذیتش کنم و به شادی اون شبش دامن بزنم گفتم :
-خیلی خوب آقا داماد شمایی درسته ؟
در حالی که سعی داشت لبخندش رو پنهان کنه گفت :
-بله
-می شه از خودتون بگید مسائل متفرقه برام مهم نیست لطفا برین سر اصل مطلب
شراره هم این وسط رفت میوه اورد و مشغول گذاشتن میوه داخل پیش دستی پدرام بود
-من پدراممو..
-چه جالب منم پریا
خندید
-نزدیک سی سالمه و یه بچه دارم و مدرک تحصیلیم رو هم که ...
-گفتم برید سر اصل مطلب خونه ، ماشین ، ویلا حساب بانکی
هر دو با هم خندیدن و من به سختی جلوی خنده خودمو گرفته بودم .
-زندگی من قابل شما رو نداره خونه دویست متری و یلایی ، ماشین توی حیاط پارکه و در مورد ویلا باید بگم که اگه با خرید ویلا می تونم نظر شما مثبت شما رو داشته باشم چشم اونم به روی چشم .
-حساب بانکی نجومی چی ؟
-چشم اونم به نام خودتون باز می کنم .
-نشد باید هر چی داری به نام من باشه به یک دونگ دو دونگ راضی نیستم همشو می خوام
اونم به چشم .
-سفر خارج چی ؟ هر سال به یه کشور؟
لحظه ای با تردید نگام کرد شاید کمی به خودم مسلط می شدم واقعا به شناختم شک می کرد خیلی جدی گفت :
-می دونی موضوع چیه من اینقدر شما رو دوست دارم که هر شرطی بذاری قبول می کنم سفر خارج که سهل اگه ازم بخوای بریم کره مریخ به چشم هر طور شده اونجا می برمت یه بار گفتم تموم زندگی من قابل شما نداره فدای یه تار موی تو حالا حرفت چیه ؟
با گونه های سرخ شده گفتم :
-من حرفی ندارم شراره شما چی ؟ شرطی شروطی .
-وا.. این خواستگاری نبود معامله بود
از ته دل خندید .
-خواستگاری هم یه نوع معامله است شراره جون مگه نه ؟
-بله دیگه معامله ملک و ماشین و ...
صدای زنگ در نگامو کشید به ساعت خودشون بودن چه سروقت اومده بودن نگاه متعجب پدرام و شراره لحظه ای به هم و لحظه ای بعد به من ثابت شد .
-کسی قرار بود بیاد ؟
-اینکه شوخی بود و اما خواستگارای واقعی رسیدن .
بی توجه به رنگ پریده پدرام رفتم به سمت آیفون در ر و زدم شراره با تردید پرسید :
-گفتی کی بود؟
-خواستگار خانواده آقای شعبانی با پسرشون
-اما ؟
-من دعوتشون کردم که بیان .
پدرام مات و مبهوت به من نگاه می کرد
من به استقبالشون رفتم و بعد از سلام و خوش آمدگویی به داخل دعوتشون کردم خانم و اقای شعبانی به همراه پسرشون وارد شدن سبد گل زیبای دست پسرشون بود دربرخورد اول باادب و خوش برخورد به نظر می رسید اما سنش از چهره اش مشخص بود با شراره و پدرام سلام واحوال پرسی کردن اما پدرام جواب سلام و احوال پرسیشون نداد با عصبانیت گفت ازاین طرفا آقای شعبانی ؟عوضش آقای شعبانی با گشادروی گفت :
-حالااجازه بدین بنشینیم بعد عرض می کنی خدمتتون .
اما پدرام گویا آتیشش تند بود بانگاهی لبریز از کینه گفت :
-وایستاده هم می شه توضیح داد خیلی خوب بفرمائید منتظر شنیدن دلیل این دیدار چی هست
اقای شعبانی معلوم بود ناراحت شده و جا خورده بودگفت :
-برای امر خیر مزاحم شدیم
همین حرف باعث شد پدرام از عصبانیت می لرزید گفت :
-چیزای جالب می شنوم شما خجالت نمی کشین ؟ هیچ به سن و سال پسرتون نگاه کردین ؟ اقای شعبانی واقعا قباحت دارن ایشون سن پدرشو دارن می وتنن جای پدرش باشن ، چیه نکنه بوی پول شنیدن به اینجا اومدین واقعا که ..
خون آقا شعبانی به جوش اومد
-چرا آقا توهین می کنید ما بی دعوت وسر خود نیواومدیم که حالا هر چی دلتون می خواد بارمون می کنید .
مونده بودم این وسط چه کار کنم ؟ مات و مبهوت زل زده بودم به پدرام .
-اقا پدرام می شه لطفا یه لحظه سکوت کنی ببینم اینجا چه خبره ؟
-تویکی ساکت شو همه این اتیشا از گور تو بلند می شه .
-پدرام ؟
-اره همش زیر سر توئه تویی که الان خودوت بی خبر از همه جلوه دادی و معصومانه مارو نگاه می کنی تو ..تویی که می خواستی ازدواج کنی چرا منو به بازی دادی ؟ تو ...تو مار خوش خط وخال .. تو ...تو
-پدرام ساکت باش ببینم اینجا چه خبره ؟
اشک تو چشمام جمع شد پدرام نباید توی جمع با من اینجوری صحبت می کرد حالا هر اتفاقی که افتاده نکنه اون فکر کرده اونا برای خواستگاری من اومدم درسته سوء تفاهم شده .
لحظه ای شراره که سعی در آورم کردنش داشت نگاه کرد و بعد یه دفعه جلو اومد دسته گل از دست رامین گرفت و پرت کرد طرف در بعد جلو رفت و به طور ناگهانی یقه اونو چنگ زد و به تهدید گفت :
-همین الان دست پدرو مادرت می گیری و شرتو کم می کنی والا همین جا با دستام خفت می کنم هم تورو هم این دختره ..
زیر لب نالیدم :
-پدرام ؟!
این اون چیزی نبود من می خواستم وحشت زده از شراره کمک خواستم
-شراره تورو خدا یه کاری کن اون اصلا از موضوع خبر نداره به خدا موضوع این نیست که اون فکر می کنه
-پس موضوع چیه ؟
-شراره الا وقت این حرفا نیست یه کاری کن والا اونو می کشه شراره هم خودش اومد به کمک آقای شعبانی تا اون دوتا رو جدا کنن پدرام دست بردار نبود می خواست بازم با رامین دست به یقه بشه اما این بار شراره با داد کشیدن وزدن سیلی تو گوشش آرومش کرد از این حرکت شراره جا خورد و لحظه ای خیره موند بعد دستشو مشت کرد و به عقب برگشت مشتی توی دیوار کوبید بعد هم سرش رو کوبید .
به خانم شعبانی که کم کم داشت از حال می رفت کمک کرده و روی صندلی نشوندمش و لیوانی آب به دستش دادم رو به اقای شعبانی که از عصبانیت خون خودشو می خورد گفتم :
-معذرت می خوام آقای شعبانی ایشون در جریان اصلا نیستن من واقعا شرمنده ام سوءتفاهم شده .
-چه سوءتفاهمی خانوم گیریم سوءتفاهم شده ما که جرم و جنایت نکردیم اومدیم خواستگاری در ضمن سر خود اینکار نکردیم اینقدر توهین و تحقیر شنیدم .
-من معذرت می خوام شما بفرمائید من توضیح می دم .
شراره که هنوز نمی دونست موضوع چیه هاج وواج همه رو نگاه می کرد آهسته به سمتش رفتم کنار پدرام ایستاده بود و مچ دست اونو توی دست گرفته بود تا برای بار دیگه توی دیوار نکوبدش .
به کنارش رفتم و آهسته گفتم :
-شراره اینا اومدن خواستگاری تو نه من .
و بعد نگام تو چهره بی رنگ و نگاه پر اشک پدرام نشست سریع نگاشو ازم گرفت و به سمت پله ها رفت و من نگاه اشک آلود بدرقه اش کردم شراره منو کنار کشید گفت :
-تو چرا به من نگفتی دختر ؟
-نمی دونم گفتم شاید تو رودبایستی با ما ..
-این چه حرفیه ؟ مگه ما از هم چیزی رو هم پنهون می کنیم خدای من حالا چی کار کنم ؟ حسابی شرمنده شون شدیم
-تو برو بشین براشون توضیح بده و من چایی می ریزم و می آرم
-خیلی خوب من رفتم تو هم زود چایی بریز بیار رفتم داخل آشپزخونه چای ریختم و به سالن برگشتم شراره سکوت کرده بود و چهره آروم و متفکر آقای شعبانی نشون می داد شراره کار خودش خوب انجام داده قضیه رو رفع و رجوع کرده چای رو گرداندم .
سینی چای روی اپن گذاشتم نگام به سبد گل پدرام نشست چقدر زیبا بود ناگهان متوجه جعبه ای لابه لای گلها شدم که به طرز زیبایی جا سازی شده بود آهسته دست بردم و برداشتمش . جعبه جواهر بود داخلش خدای من یه حلقه زیبا برای من روی اون ام خودش حک شده بود پدرام ناگهان صدای شراره شنیدم به مهمونا می گفت :
-موضوع این نیست من خودم نمی تونم این کارو بکنم چون تمام قلب و روحم رو به مسعود دادم و دیگه به غیر از اون با هیچ کس دیگه ای نمی تونم زندگی کنم خواهش می کنم درک کنین مسعود تمام زندگیم بود و مطمئن باشید هیچ وقت نظرم برنمی گرده متاسفم
بی اختیار لبخندی زدم و به یاد پدرام افتادم به دنبالش از پله ها بالا رفتم توی اتاق ها نبود پس کجا بود ؟ پشت بوم ! نکنه ...
از پله بالا دویدم . نه اون عاقل تر از این حرفا بود سریع خودمو رسموندم به پشت بوم وسط پشت بوم نشست بود وبه آسمون نگاه می کرد قلبم آروم گرفت اهسته نزدیکش شدم و از پشت دستامو روی چشماش گذاشتم خیس بود آهسته دستامو از چشماش پایین کشید و نفس آسوده ای کشید .
اشکام جاری شد تواون لحظه احساس کردم اونو برای همیشه توی مشت خودم اسیر کردم و برای همیشه به من تعلق داره سرم رو به سرش تکیه داده و مسیری رو نگاه میکرد دنبال کردمو زمزمه وار صداش کرد :
-پدرام ، پدرام من ، امید من ، همراه من .
با صدای بغض آلود گفت :
-جانم عشق من .
توی گوشش زمزمه کردم :
-من به خواستگاری تو جواب مثبت دادم اما تو فراموش کردی که حلقه عشقی رو با خودت اوردی به دستم کنی .
و با این حرف از پشتش کنار اومدم درست روبه روش قرار گرفتم و حلقه رو به دستش دادم نگاه اشک آلودش رو لحظه ای به حلقه و لحظه ای بعد به نگام دوخت با صدای گرفته و پر غمی گفت :
-امشب بهم ثابت شد که تو فرشته ای پری لیاقت تو خیلی بالاتر از این حرفاست برای توبهترین ها .. نه من ...
انگشتمو روی لبش گذاشتم .
-هیس این حرفو نزن تو تنها کسی هستی که من می خوام ، تنها سهم من از زندگی .
لبخند زیبایی زد و حلقه رو به دستم کرد و آهسته خم شد و بر تک تک انگشتام بوسه زد و وقتی سربلند کرد چنان در نگاه هم محوشدیم که حتی متوجه حضور شراره در پشت سرمون نشدیم و اون با گفتن :
-خوشحالم که بالاخره امشب توی این خونه یکی به خواستگارش جواب مثبت داد ...
مارو متوجه خودش کرد و هر سه با هم از ته دل خندیدیم .


« پایان »
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از رزیتا به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 05:29 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها