بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #22  
قدیمی 01-19-2012
FereShteH آواتار ها
FereShteH FereShteH آنلاین نیست.
کاربر خيلی فعال
 
تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 4,317
سپاسها: : 1,663

2,620 سپاس در 1,701 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض آغاز دوست داشتن (۲۲)

فصل هجدهم
مهیار گفت:
-بهم لطف کردی که اومدی.
پرند نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و به تلخی جواب داد:
-به تو لطف نکردم اصرار مادر بزرگ بود.
مهیار می خواست چیزی بگوید اما به زحمت مانع خود شد و گفت:
-باشه ولی به هر حال بهم لطف کردی.
-بهتره برگردی تهران.
-خدای من پرند تو خسته نشدی.الان دو روزه که من اینجام و دو روزه که تو داری بهم می گی برگرد تهران.
-دو روز هم هست که تو با پرویی چسبیدی به ما و نمی ری.
-می رم می رم ولی با تو.
-بهت که گفتم پسر عمه نه.
-تو با کی لج می کنی؟
پرند در دل گفت:با خودم.وجواب داد:
-اگه خیالت رو راحت می کنه با تو.
-پرند تو که من رو می شناسی من با هر کسی این جوری حرف نمی زنم.
-تو هیچ چی نمی دونی.
-خب بگو بدونم.
-ولم کن مهیار خواهش می کنم.
-باشه باشه اگه تو رو راحت می کنه من دیگه حرفی نمی زنم.
و هر دو ساکت شدند.دو روز بود که مهیار برای بدست اوردن دل پرند تلاش می کرد.خودش هم باورش نمی شد روزی در مقابل پرند لحن ملتمس داشته باشد و پرند هنوز همان پرند دوران کودکیش بود.با همون غرور و سماجت.مهیار در این دو روز از جان مایه گذاشته بود و جواب پرند همیشه یک کلام بود نه و نگاه گرم مادر بزرگ همیشه امید دهنده بود.
ماشین را پارک کرد.پرند بی انکه حرفی بزند در را باز کرد و پیاده شد.مهیار به صندلی خالی او نگاهی انداخت و با عصبانیت پیاده شد.پرند کنار اتومبیل منتظرش بود.مهیار ماشین را دور زد و به کنار پرند رسید.دلش می خواست دستش را بگیرد و او را به دنبال خود بکشد.دلش می خواست مجبورش کند با او به تهران برگردد و با او زیر یک سقف زندگی کند.پرند با چهره ای در هم گفت:
-اونجوری به من نگاه نکن.
-دلم می خواد سرتو بکوبم به طاق دلم می خواد خفه ات کنم.
پرند سر بلند کرد و نگاهش کرد.پشت مهیار لرزید و نگاهش در چشمان پرند خود را جستجو کرد.پرند احساس کرد قلبش به زودی از سینه بیرون خواهد زد.سرش گیج می رفت و نفسش به سختی بیرون می امد.نگاه از نگاه مهیار برگرفت و گفت:
-اگه اومدی بریم حافظیه بریم چرا وایستادی؟
مهیار نوک انگشتانش را چسبید.پرند احساس کرد ستون فقراتش تیر کشید و تمام بدنش یخ کرد.انگشتانش را از دست مهیار بیرون کشید و گفت:
-بهتره بریم.
و با قدم هایی بلند از مهیار دور شد.مهیار در دل گفت:خیلی مغروری مثل بچگی هات مغرور و سرکش پرند من همه تلاشم رو کردم امروز هم تا اخر وقت به خودم وقت می دم.می دونم که اگر امروز راضی نشی یعنی این که رو حرفت وایستادی و دیگه نظرت عوض نمی شه.من امروز رو فقط وقت دارم و بدون اگه لازم باشه حتی حاضرم بهت التماس هم بکنم.پرند پرند من.
و به سرعت به دنبال او به راه افتاد.به پرند که رسید به نفس نفس افتاده بود.گفت:
-داری می دویی؟
-می تونی دنبالم نیای.
مهیار عصبانیتش را پشت لبخندی پنهان کرد وگفت:
-می دونی که من از تو لجباز ترم.
-می دونی که نیستی.
-بچرخ تا بچرخیم دختر دایی.
-مواظب باش سرت گیج نره.
-نگران من نباش من بلدم مواظب خودم باشم.
چقدر دلش می خواست شانه به شانه مهیار قدم بزند و سرش را مغرورانه بالا بگیرد.بارها و بارها در رویاهایش دیده بود.دوشادوش او قدم به حافظیه گذاشته اند و بر سر مزار حافظ تفالی به دیوانش زده اند.بارها و بارها در کنار او شعرهای حافظ را خوانده بود و به روی مهیار لبخند زده بود.حالا اینجا بودند در حافظیه و او بر عکس تمام رویاهایش با تلخ زبانی دل مهیار را می سوزاند.
دست هایش را در هم گره کرد و گفت:
-دنیای بدیه
مهیار پرسید:
-چی گفتی؟
پرند سر به زیر انداخت و جواب داد:
-هیچ چی
کنار مزار حافظ نشستند.پرند به سنگ مزار خیره شده بود و مهیار به پرند.مهیار گفت:
-خوشحالم که اینجام.
-برگرد تهران
-تو نمی خوای از حرفت برگردی؟
پرند سر به زیر انداخت.مهیار که جراتی پیدا کرده بود ادامه داد:
-ما حتما با هم خوش……..
پرند به میان حرفش دوید و گفت:
-این امکان نداره.
و برای اینکه به بحث خاتمه بدهد دیوان حافظش را از کیف بیرون اورد.مهیار گفت:
-باشه هر جور تو را حتی.
پرند دیوان را به دست گرفت.مهیار به ارامی گفت:
-دختر دایی می شه یه فال واسه من بگیری؟
پشت پرند لرزید.گفت:
-نیت کن.
مهیار برای لحظه ای چشم بست و گفت:
-نیت کردم.
پرند دیوان را گشود و خواند:
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و اخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
پرند دیوان را بست و بلند شد.مهیار گفت:
-دختر دایی!
پرند چشمان خیسش را به زمین دوخت.مهیار در مقابلش ایستاد و گفت:
-دختر دایی!
دلش می خواست بگوید:بیا همین امروز برگردیم تهران مهیار.بیا واسه همیشه با هم باشیم با هم.اما جواب داد:
-نه مهیار نه.
-حتی اگه بهت التماس کنم پرند!
دو قطره اشک روی گونه های پرند لغزید.گفت:
-نه مهیار خواهش می کنم.
و به سرعت از مهیار دور شد.مهیار همان طور که دور شدنش را تماشا می کرد زیر لب گفت:
-فردا بر می گردم تهران.
__________________


پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:29 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها