بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #34  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

روز دوم جنگ آغاز شد، خیلی زودتر از آنچه که انتظار می رفت، مرحب به پیشنهاد سرخ سقا، چندین دروازه کوب، از تنه ی سخت درختان فراهم آورده بود، دروازه کوب هایی که اگر چندین بار پیاپی به دروازه ها کوفته می شد، آنها را یا در هم می شکستند و یا از جا می کندند. دروازه کوب هایی که باید توسط بیست سوار حمل می شدند و به شدت و سرعت هر چه تمام تر ، ضرباتش را وارد می آورد.
بلخیان می دانستند اگر به جنگ تن به تن بپردازند، اگر بر سر و روی دشمنان ، تیر ببارند، شاید مدتی بتوانند پایداری کنند، اما دروازه کوب ها، بی شبهه اگر به کار می افتادند مقاومت مردم و سپاهیان آن شهر را در هم می شکستند و لشکر غور به پیروزی دست می یافتند.
مرحب چندان به پیروزی سپاهش مطمئن بود که سواره بر اسب، تا نزدیکی های دروازه درآمد و بانگ برداشت:
ـ حارث، خود و بلخیان را به خطر نینداز، با این دروازه کوب ها و دیوارکوب ها، قادرم شهرتان را مبدل به بیغوله ای کنم... دست از لجاجت بردار، رابعه را به من بسپار و از ریختن خون هزاران کس، ممانعت کن.
رابعه با شنیدن چنین سخنانی، شتابان، به نزد برادرش آمد و به او امید داد:
ـ حارث، وقت آن رسیده است که آخرین حربه مان را به کار گیرم... اگر می خواهی شاهد ظفر را به آغوش کشی، او را با سخنانت سرگرم بدار.
حاکم بلخ از خود اراده ای نداشت، او بی آن که پیرامون کاری که رابعه می خواست انجام بدهد توضیحی بخواهد به توصیه ی خواهرش گوش فرا داد و باب گفت و گو را با مرحب گشود.
مرحب بر اسبی سیاه سوار بود، زره ای ریز بافت به تن داشت و کلاه خودی به سر، کلاه خودی که گوش ها، دو سوی صورت و حتی چانه و گردنش را در خود گرفته بود.
حارث بانگ برآورد:
ـ من در یک صورت، رابعه را به تو خواهم داد.
مرحب با فریاد سؤال کرد:
ـ من هیچ شرطی را گردن نمی گیرم، تو فقط دو راه در پیش داری، یا این که رابعه را از شهر به در فرستی، یا این که منتظر بمانی تا چند دقیقه ی دیگر دروازه کوب های ما وارد عمل شوند.
با آن که حارث با فریاد، ادای مقصود می کرد، لحنش از ملایمت نصیبی داشت:
ـ آنچه من از تو می خواهم، چندان ارزشی ندارد، سرخ سقا را به من تحویل ده و رابعه را از من بگیر، تصور نمی کنم در چنین داد و ستدی، زیانی متوجهت گردد.
در مدتی که آن دو مشغول گفت و گو بودند، رابعه به نزد حاکم آمده بود، نه به تنهایی بلکه به همراه بکتاش، دختر جوان از او خواست:
ـ پهلوان حاتم، اینک نوبت هنرنمایی تو است، باید این مرد پوشیده به آهن را چنان هدف گیری که از اسبش به زیر افتد.
حاتم، دهان بی دندانش را به خنده گشود و گفت:
پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:21 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها