بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 04-14-2015
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

مدیر مدرسه
نویسنده : جلال آل احمد
۳
فردا صبح رفتم مدرسه . بچه ها با صف هاشان به طرف کلاسها می رفتند و ناظم
چوب به دست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند . معلوم شد
کار هر روزه شان است . ناظم را هم فرستادم سر یک کلاس دیگر و خودم آمدم دم
در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته ، دم در مدرسه
خواهند دیدو تمام طول راه در ین خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد .یک
سیاهی ازته جاده ی جنوبی پیداشد .جوانک بریانتین زده بود . مسلما او هم مرا می
دید ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که یک معلم تاخیر کرده جلوی مدیرش می آمد . جلوتر
که آمد حتی شنیدم که سوت می زد . اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که
دیدم جای هیچ جای گذشت نیست . اصلا محل سگ به من نمی گذاشت . داشتم از
کوره در می رفتم که یک مرتبه احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و تند کرد .
به خیر گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل این که
می خواست چیزی بگوید که پیش دستی کردم :
- بفرمایید آقا . بفرمایید ، بچه ها منتظرند .
واقعا به خیر گذشت . شاید اتوبوسش دیر کرده . شاید راه بندان بوده ؛ جاده
قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازین سفره ی مرتضی
علی بی نصیب نماند .به هر صورت در دل بخشیدمش . چه خوب شد که بدوبی راهی
نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هیکل معلم کلاس چهارم نمایان شد .
از همان ته مرا دیده بود . تقریبا می دوید .تحمل این یکی را نداشتم .« بدکاری
می کنی . اول بسم الله و مته به خشخاش !» رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را
به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسید . چنان عرق از پیشانی اش می ریخت
که راستی خجالت کشیدم . یک لیوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی
خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم :
- «عوضش دو کیلو لاغر شدید .»
برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسیده گفت :
- دید ید آقا ! این جوری می آند مدرسه . اون قرتی که عین خیالش هم نبود آقا !
اما این یکی ..»
از او پرسیدم :
- «انگار هنوز دو تا از کلاسها ولند ؟»
- «بله آقا . کلاس سه ورزش دارند . گفتم بنشینند دیکته بنویسند آقا . معلم
حساب پنج و شش هم که نیومده آقا .»
در همین حین یکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به دیوار کوبیده
بود پس زد و :
- «نگاه کنید آقا ...»
روی گچ دیوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشیانه علامت داس کشیده
بودند . همچنین دنبال کرد :
« از آثار دوره ی اوناست آقا . کارشون همین چیزها بود . روزنومه بفروشند .
تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا . رییس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا
تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا . و از روی میز پرید پایین .»
-«گفتم مگه باز هم هستند ؟»
- «آره آقا ، پس چی ! یکی همین آقازاده که هنوز نیومده آقا . هر روز نیم ساعت
تاخیر داره آقا . یکی هم مثل کلاس سه .»
- «خوب چرا تا حالا پاکش نکردی ؟»
- «به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در میان تو روی آدم می گند
جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا . کتک و کتک کاری !»
و بعد یک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه طور
از بین برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از این حرف ها .
بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه افتاد -
م که بروم سراغ اتاق خودم . در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشید ه-
اش اخت می کردم که آخرین معلم هم آمد . آمدم توی ایوان و با صدای
بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا
یک ساعت تاخیر بگذارند .

۴
روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم . هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که صدای
سوز و بریز بچه ها به پیشبازم آمد . تند کردم . پنج تا از بچه ها توی ایوان به
خودشان می پیچیدند و ناظم ترکه ای به دست داشت و به نوبت به کف دست شان می -
زد .بچه ها التماس می کردند ؛ گریه می کردند؛ اما دست شان را هم دراز می کردند .
نزدیک بود داد بزنم یا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف . پشتش به من بود
و من را نمی دید .ناگهان زمزمه ای توی صف ها افتاد که یک مرتبه مرا به صرافت
انداخت که در مقام مدیریت مدرسه ، به سختی می شود ناظم را کتک زد . این بود
که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله ها رفتم بالا. ناظم ، تازه متوجه من شده بود
درهمین حین دخالتم را کردم و خواهش کردم این بار همه شان را به من ببخشند .
نمی دانم چه کار خطایی از آنها سر زده بود که ناظم را تا این حد عصبانی کرده بود .
بچه ها ***که کنان رفتند توی صف ها و بعد زنگ را زدند و صف ها رفتند به کلاس ها
و دنبال شان هم معلم ها که همه سر وقت حاضر بودند . نگاهی به ناظم انداختم که
تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ، ممکن بود گردن یک کدام -
شان را بشکند . که مرتبه براق شد :
-« اگه یک روز جلو شونو نگیرید سوارتون می شند آقا . نمی دونید چه قاطرهای
چموشی شده اند آقا .»
مثل بچه مدرسه ای ها آقا آقا می کرد . موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را
پرسیدم . خنده ، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برایش آب بیاورد .
یاد م هست آن روز نیم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم . پیرانه . و او جوان
بود و زود می شد رامش کرد . بعد ازش خواستم که ترکه ها را بشکند و آن وقت من رفتم سراغ اتاق خودم .
۵
در همان هفته ی اول به کارها وارد شد م . فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی
و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق ها با یک فراش جور در نمی آید .
یک فراش دیگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بودیم .بعد-
از ظهرها را نمی رفتم . روزهای اول با دست و دل لرزان ، ولی سه چهار روزه
جرات پیدا کردم .احساس می کردم که مدرسه زیاد هم محض خاطر من نمی گردد .
کلاس اول هم یکسره بود و به خاطر بچه های جغله دلهره ای نداشتم . در بیابان های
اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر
صورت از حیاط مدرسه که بزرگ تر بود . معلم ها هم ، هر بعد از ظهری دوتاشان به
نوبت می رفتند یک جوری باهم کنار آمده بودند.و ترسی هم از این نبود که بچه ها از
علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند .یک روز هم بازرس آمد و نیم ساعتی پیزر لای پالان هم
گذاشتیم و چای و احترامات متقابل ! و در دفتر بازرسی تصدیق کرد که مدرسه «
با وجود عدم وسایل » بسیار خوب اداره می شود . بچه ها مدام در مدرسه زمین
می خوردند ، بازی می کردند ، زمین می خوردند . مثل اینکه تاتوله خورده بودند .
ساده ترین شکل بازی هایشان در ربع ساعت های تفریح ، دعوا بود .
فکر می کردم علت این همه زمین خوردن شاید این باشد که بیش تر شان کفش حسابی
ندارند . آنها هم که داشتند ، بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند .این
بودکه روزی دو سه بار ، دست و پایی خراش بر می داشت .پرونده ی برق و تلفن
مدرسه را از بایگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم . اگر یک
خرده می دویدی تا دوسه سال دیگر هم برق مدرسه درست می شد و هم تلفنش .دوباره
سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورادور در اداره ی
برق و تلفن داشتم ، یکی دو بار رو انداختم که اول خیال می کردند کار خودم را
می خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم . این قدر بود که ادای وظیفه
ای می کرد .مدرسه آب نداشت . نه آب خوراکی و نه آب جاری . با هرز-
اب بهاره ، آب انبار زیر حوض را می انباشتند که تلمبه ای سرش بود و حوض را با همان
پر می کردند و خود بچه ها . اما برای آب خوردن دو تا منبع صد لیتری داشتیم
از آهن سفید که مثل امامزاده ای یا سقا خانه ای دو قلو ، روی چهار پایه کنار حیاط بود
و روزی دو بار پر و خالی می شد . این آب را از همان باغی می آوردیم که
ردیف کاج هایش روی آسمان ، لکه ی دراز سیاه انداخته بود .البته فراش می آورد .
با یک سطل بزرگ و یک آب پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می رسید ، نصف شده
بود . هردورا از جیب خودم دادم تعمیرکردند.یک روز هم مالکمدرسه آمد.پیرمردی
موقر و سنگین که خیال می کرد برای سرکشی به خانه ی مستاجر نشینش آمده . از
در وارد نشده فریادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه ها
دیوار مدرسه را با زغال سیاه کرده اند واز همین توپ و تشرش شناختمش .کلی با
او صحبت کردیم البته او دو برابر سن من را داشت . برایش چای هم آوردیم و با
معلم ها آشنا شد و قول ها داد و رفت . کنه ای بود . درست یک پیرمرد . یک ساعت
ونیم درست نشست . ماهی یک بار هم این برنامه را داشتند که بایست پیهش را به تن
می مالیدم .اما معلم ها . هر کدام یک ابلاغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند
، ولی در برنامه به هر کدام شان بیست ساعت در س بیشتر نرسیده بود . کم کم قرار
شد که یک معلم از فرهنگ بخواهیم و به هر کدام شان هجده ساعت درس بدهیم ، به
شرط آنکه هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد . حتی آن که دانشگاه می رفت
می توانست با هفته ای هجده ساعت درس بسازد . و دشوارترین کار همین بود که
با کدخدا منشی حل شد و من یک معلم دیگر از فرهنگ خواستم .

۶
اواخر هفته ی دوم ، فراش جدید آمد . مرد پنجاه ساله ای باریک و زبر و زرنگ که
شبکلاه می گذاشت و لباس آبی می پوشید و تسبیح می گرداند و از هر کاری سر رشته
داشت .آب خوردن را نوبتی می آوردند . مدرسه تر وتمیز شد و رونقی گرفت .
فراش جدید سرش توی حساب بود .هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند و
یک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قدیمی را چهار روز پشت سر هم ،
سر ظهر می فرستادیم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بودیم .هنوز یک هفته از
آمد ن فراش جدید نگذشته بودکه صدای همه ی معلم ها در آمده بود . نه به هیچ -
کدامشان سلام می کرد و نه به دنبال خرده فرمایش هایشان می رفت . درست است
که به من سلام می کرد ، اما معلم ها هم ، لابد هر کدام در حدود من صاحب فضایل و عنوان
و معلومات بودند که از یک فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند . اما انگار نه انگار .
بدتر از همه این که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را
سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی
خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگویند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در
فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ،می آمد توی دفتر و همین طوری
گوشه ی اتاق می ایستاد و معلم ها کلافه می شدند . نه می توانستند شلکلک های معلمی-
شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرات می کردند به او چیزی بگویند . بد
زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . یکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده
بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی
دماغ شده بود .ده سال تجربه این حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع
ساعت های تفریح نتوانند بخندند ، سر کلاس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد .این
بود که دخالت کردم . یک روز فراش جدید را صدا زدم . اول حال وا حوالپرسی
و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قد رمی گیرد ... که قضیه حل شد .
سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بیست و پنج سال سابقه .
کا راز همین جا خراب بود . پیدا بود که معلم ها حق دارند اورا غریبه بدانند .
نه دیپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد یک فراش که بیشتر نبود ! وتازه قلدر هم بود
و حق هم داشت . اول به اشاره و کنایه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه
معلم جماعت اجر دنیایی ندارد ، اما از اوکه آدم متدین و فهمیده ای است بعید است و از
این حرف ها ... که یک مرتبه پرید توی حرفم که :
-« ای آقا ! چه می فرمایید ؟ شما نه خودتون این کاره اید و نه اینارو می شناسید .
امروز می خواند سیگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق .
من این ها رو می شناسم .»
راست می گفت . زودتر از همه، او دندان های مرا شمرده بود . فهمیده بود که
در مدرسه هیچ کاره ام .می خواستم کوتاه بیایم ، ولی مدیر مدرسه بود نو درمقابل یک
فراش پررو ساکت ماندن !... که خر خر کامیون زغال به دادم رسید .
ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم :
-« این حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟
حالا بدو زغال آورده اند . و همین طور که داشت بیرون می رفت ، افزودم :
دو روز دیگه که محتاجت شد ند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می شید .»
و آمدم توی ایوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند وکامیون آمده بود تو
و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست
ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ایوان بالا ایستاده بودم و فرستادش بالا .
کاغذش را با سلام به دستم داد . بیجک زغال بود .رسید رسمی اداره ی فرهنگ
بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشین شده ی « باسکول » که می گفت
کامیون و محتویاتش جمعا دوازده خروار است .اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ
ساکت بود ند. جای مقدار زغالی که تحویل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه
خالی بود . پیدا بود که تحویل گیرند ه باید پرشان کند . همین کار را کردم .
اوراق را بردم توی اتاق و با خودنویسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء
کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بالا به ناظم گفتم :
- «اگر مهر هم بایست زد ، خودت بزن بابا .»
و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بیجک زغال دستش بود و :
- «مگه نفهمیدین آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا ....»
نفهمیده بودم . اما اگر هم فهمیده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنین
کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :
- «خوب ؟»
- «هیچ چی آقا .... رسم شون همینه آقا . اگه باهاشون کنار نیایید کار-
مونو لنگ می گذارند آقا ....»
که از جا در رفتم . به چنین صراحتی مرا که مدیر مدرسه بودم در معامله شرکت
می داد . و فریاد زدم :
- «عجب ! حالا سرکار برای من تکلیف هم معین می کنید ؟... خاک بر
سر این فرهنگ با مدیرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو
گم کنند . پدر سوخته ها ...»
چنان فریاد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدیر سر به زیر و پا
به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حالا ناظم مدرسه ، داشت به من یاد می داد
که به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد با اداره ی فرهنگ
کنار بیایم . هی هی !....تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اینکه چند بار
متن استعفا نامه ام را بنویسم و پاره کنم ... قدم اول را این جور جلوی پای آدم می گذارند .

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از behnam5555 به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:14 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها