بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

خنده ام گرفت. اصل دعوا فراموشم شده بود و آخر سر هم دوباره، حرف او شده بود فردا صحبت مي كرديم! ولي ديگر مهماني مهم نبود، مهم محمد بود و آغوش گرمش كه براي من امن ترين جاي دنيا بود. با آرامشي شيرين پلك هايم بسته مي شد كه دوباره توي گوشم زمزمه كرد: هم شب بخير، هم خداحافظ ، من صبح مي رم كوه.
خواب آلود گفتم: نه ، نرو .
با خنده اي كه توي صدايش بود پرسيد: براي تو چه فرقي مي كنه؟ تو كه تا من برگردم هنوز خوابي!
راست مي گفت ، ولي با اين همه دلم نمي خواست برود. پس دوباره با التماس گفتم: تو رو خدا ، فردا نرو ، چي مي شه مگه؟
اصلا به خاطر اين كه تا حالا منو بيدار نگه داشتي ، حقت بود تو رو هم بيدار مي كردم و به زور مي بردم.
دست پاچه و هول گفتم: نه ، نه ، ببخشيد قول مي دم تكرار نشه.
اي خواب آلوي تنبل.
لبخند زنان دستش را محكم در دستم نگه داشته بودم كه خوابي آرام وجودم را گرفت و چشم هايم روي هم افتاد ، خوابي خوش و سنگين كه تا نزديكي هاي ظهر فردا ادامه پيدا كرد.
با صداي محمد در حالي كه آرام موهايم را نوازش مي كرد و مي گفت: پاشو خانم كوچولوي تنبل ، ظهر شد تو هنوز خوابي؟
به زور چشم هايم را باز كردم. آفتاب كاملا اتاق را پر كرده بود و نور چشم هايم را مي زد ، بالشي را بغل كرده بودم روي صورتم گذاشتم و محكم نگه داشتم تا محمد كه سعي مي كرد آن را از روي صورتم بردارد ، موفق نشود.
با التماس گفتم: محمد خواهش مي كنم ، تو رو خدا، فقط يكخورده ديگه.
با صداي سرحال و شوخ گفت: چي؟ پاشو ، زود باش. مي دوني ساعت چنده؟! من ديشب فقط چها ر ساعت خوابيدم ، تو خوابت مي آد؟
من كه چشم هايم هيچ جوري باز نمي شد ، همان طور كه بالش را محكم نگه داشته بودم ، گفتم: فقط يكخورده ديگه ، به خدا خوابم مي آد.
با حالتي قهر آلود بالش را رها كرد و گفت: باشه هر چقدر دلت مي خواد بخواب ، من رفتم.
مثل فنر از جا پريدم.
كجا ؟!
در حالي كه برق شيطنت توي نگاهش بود گفت: سردرس هام.
از فريبي كه خورده بودم هم حرصم گرفت هم خنده. بالش را پرت كردم طرفش. خواب از سرم پريده بود.
آن روز وقتي محمد دلاليش را براي نرفتن به مهماني گفت بدون اين كه كاملا منظورش را درك كنم و سر از مغز كلامش در آورم و در حالي كه از درون قانع نشده بودم قبول كردم . طاقت بحث دوباره را نداشتم . برايم توضيح داد : مهناز اگه گفتم نه ، يكي از دلايلش يا بهتر بگم مهم ترين دليلش اينه كه دوست ندارم پاي تو به اين مهموني ها باز بشه. اين شروع خاله بازي هايي است كه من اصلا حوصله اش رو ندارم. جمع شدن يك مشت زن بي كار كه سرگرميشون غيبت و به رخ كشيدن سر ولباس و چه مي دونم طلا و جواهراتشون به همديگه س و از بيكاري از چند روز قبل تو اين فكرن كه چي بپوشن وچه كار كنن كه از بقيه بهتر باشن . ببين تو اگه اين مهموني رو بري بقيه هم توقع دارن كه دعوت هاشون رو قبول كني و من مي خوام اون ها از همين اول حساب تو رو جدا كنن. به نظر تو مسخره نيست آدم وقتشو براي اين چيزها تلف كنه؟1
شانه هايم را بالا انداختم. به نظر من مسخره نبود ، اين چيزي بود كه از بچگي ديده و ياد گرفته بودم.
محمد ادامه دد: چه حاصلي ، چه فايده اي توي اين مهموني هاست؟ چي ممكنه به تو بده يا تو توي اين جور مجالس ياد بگيري؟ خودت فكر كن ، يك مشت زن خودشون رو براي هم آرايش كنن و برن يك جا دو سه ساعت براي همديگه ژست بگيرن يا حرف هاي بي سر و ته بزنن و برگردن خونه.
نا خود آگاه خنده ام گرفت. تا حالا اين جوري فكر نكرده بودم.
محمد گفت: ببين خودت هم خنده ات مي گيره و من دلم مي خواد از الان همه بفهمن و دور تو رو خط بكشن ، اين مهموني اول رو كه بري شروع گله گزاري خاله خانباجي ها مي شه كه خونه فلاني رفت ، خونه ما نيومد و.... مهناز ، من اصلا نمي خوام وقت تو و خودم صرف اين حرف هاي بي خود و بي حاصل بشه . منظورمو مي فهمي؟
با سادگي گفتم : يعني من ديگه هيچ وقت مهموني نرم ؟!
با لبخندي شيرين سرش را تكان داد و گفت : صبر كن . كم كم جاهايي مي برمت كه ديگه به زور غل و زنجير هم حا ضر نشي بري اين جور مهموني ها ، خانم كوچولوي ، من . بهت حق مي دم، تو بايد دنياهاي ديگه اي رو ببيني تا از اين دنيا كه تويش بزرگ شدي ، فاصله بگيري و نگاهت از جلوي پايت دورترها را ببينه ، مگه نه ؟.
نمي دانم چرا حرف هايش وحشتي گنگ در من به وجود مي آورد، ترس و دلهره اي كه آدم در مقابل چيزهاي ناشناخته و نامانوس پيدا مي كند. بيشتر از اين كه هيچ وقت براي حرف هايش جوابي نداشتم احساسي تلخ از ناداني و دست و پا چلفتي بودن مي كردم. اين بود كه بدون اين كه حتي خودم هم متوجه باشم اخم هايم درهم رفته بود و نگاهم به پنجره خيره مانده بود .
پرسيد: چيه ؟ چرا اين قدر فكرت مغشوش شده؟!
متعجب گفتم : تو از كجا مي دوني ؟!
از نگاه اون چشم هاي قشنگت كه پر از نگرانيه.
همان طور كه از جايم بلند مي شدم شكلكي بچگانه در آوردم و خندان دور شدم. از اين كه اين قدر راحت سراز افكارم در مي آورد دستپاچه مي شدم.
او هم در حالي كه مي خنديد گفت: ا ، صبر كن ، كجا؟ آخرين دليل رو كه از همه مهم تره ، هنوز نگفتم.
در را دوباره بستم و ايستادم : كنجكاو و منتظر.
محمد با چشم هايي كه از شيطنت مي درخشيد ، شمرده و آرام گفت: و اما دليل آخر.... كه بايد باشه همون پنچشنبه ديگه بهت بگم.
حرصم گرفت. در حالي كه دندان هايم را به هم فشار مي دادم مثل گربه اي كه مي خواهد چنگ بيندازد ، به او حمله كردم. داري مسخره ام مي كني ، آره؟
او هم در حالي كه از ته دل مي خنديد و دست هايم را گرفته بود ، پشت سرهم مي گفت : به خدا نه ، صبر كن . و سعي مي كرد مرا كه با تمام قدرتم سعي داشتم دست هايم را آزاد كنم ، آرام كند.
سال ها بعد ، از تصور تك تك آن لحظه ها چنان حسرتي وجودم را به آتش مي كشيد كه قابل گفتن نيست. تسلط شيريني كه محمد دانسته يا ندانسته بر تمام وجودم پيدا كرده بود ، آرام آرام با هستي من قرين مي شد و دوري از وجودش برايم غير ممكن. و من سال ها بعد فهميدم كه همه چيز در اين دنيا فراموش مي شود ، تغيير مي كند و از بين مي رود ، غير از تسلط شيرين جان و روح آدم ها بر يكديگر. اثري كه از اين سلطه بر جان ديگري باقي مي ماند ، تغيير نا پذير و پايدار است . اما به شرطي كه اين اثر زاييده عشق راستين و محبت واقعي باشد ، نه آنچه ديگران به غلط نامش را عشق مي گذارند. عشق تماس مستقيم دو روح است كه بين تمام ارواح اين عالم همديگر را مي شناسند و درهم حل مي شوند. نه آن هوس غرق در شهوتي كه باعث كشش جسم ها به سوي هم و بروز شور و التهابي زود گذر مي شود و برخي آدم ها در اشتباهي محض آن كشش را عشق مي پندارند و با اين پندار غلط ، هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار مي كشانند. براي همين است كه در عشق واقعي ، تملك و وصل يعني به هم پيوستن شيرين دو جان كه تنها در كنار هم آرام و قرار مي گيرند و از سلطه بي چون و چرايي كه بر هم دارند ، لذتي به عظمت همه محبت هاي عالم حس مي كنند. و در عشق شهواني تملك و وصل يعني پايان التهاب و فروكش احسا سي كه گهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پيش مي رود.
غروب پنجشنبه هفته بعد را خوب به خاطر دارم. اول دي بود و من كه ته دلم از اين كه همراه زري نرفته ام دلگير بودم ، چشم به راه محمد ، زير كرسي ، كنار خانم جون نشسته بودم كه داشت شمرده شمرده از روي مفاتيحش دعا مي خواند. زانوهايم را بغل گرفته و در صداي حزين خانم جون غرق شده بودم . علي كه حتي سرما هم نمي توانست از جنب و جوش نگهش دارد ، داشت توي حياط با ديوار توپ بازي مي كرد و مادرم مشغول آستركشي بقچه اي براي جهاز من بود .
خانم جون نگاهي به من كرد و گفت: مادر اگه تو هم دو تا كوك به اين بقچه هايت بزني ، گناه نداره ها !
مي دانستم خانم جون از اين كه كسي را دور و برش بيكار ببيند حرص مي خورد.
با خنده گفتم : من بلد نيستم آستركشي كنم.
خانم جون در حالي كه سرش را با تاسف تكان مي داد و از بالاي عينكش نگاهم مي كرد ، گفت : خوش به حال شوهرت ! مادر اين قدر راحت نگو بلد نيستم ، كار نشد نداره ، پاشو يك سوزن بگير دستت ياد مي گيري. خواستم جوابي بدهم كه صداي امير كه مثل هميشه خندان و با هياهو وارد شده بود نجاتم داد. امير اول خم شد مادر را بوسيد و بعد يكراست آمد سراغ خان جون و همان طور كه زير كرسي مي نشست سر خانم جون را هم بوسيد.
خانم جون با لبخندي پر مهر مفاتيح را بست و گفت: ديگه فايده نداره ، شيطون اومد.
مادر جون ، شيطون كه بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداري امروز تولدش هم هست.
من كه داشتم براي استقبال از محمد بيرون از در مي رفتم هاج و واج به طرف امير برگشتم كه ببينم منظورش به من است يه نه ، كه محكم با محمد كه دستش يك جعبه بزرگ شيريني بود و رويش يك دسته گل خيلي قشنگ پر از گل هاي رز مريم ، برخورد كردم.
محمد با سلامي بلند به مادر و خانم جون كه با تحسين و پرسش نگاهش مي كردند رو به امير كرد و با خنده گفت: شد تو يك حرف نيم ساعت توي دهنت بمونه؟
امير قاه قاه خنديد و گفت : حالا منم كه نمي گفتم از اين ها كه دستته ، نمي فهميد ؟!
توي خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود. هميشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال هاي درسي ام حساب مي كردم . براي همين اين كه محمد روز تولدم را بداند ، يادش باشد و برايم جشن بگيرد خارج از انتظار بود ، نه تنها براي من ، براي همه .
آن قدر ذوق زده و خوشحال شده بودم كه فقط با يك دنيا عشق و تشكر نگاهش مي كردم و كلامي كه بتوانم تشكر كنم پيدا نمي كردم.
خانم جون در حالي كه مرتب مي گفت : مباركه ، مباركه . ايشاالله صد سال ديگه هر دو تون عمر با عزت بكنين. اضافه كرد آفرين به اين شوهر . و بعد رو به من پرسيد : راستي مادر به سلامتي چند سالت شد؟!
امير مهلت نداد و فوري گفت : هفده سال خانم جون ، سه سال ديگه بايد به حالش گريست!
خانم جون گفت: لااله الا الله ، اون مثال مال قديم ها بود بچه جون. اونم واسه دخترهايي كه تا اون سن ، شوهر نداشتن ، اين كه ديگه شوهر داره!
امير خندان با چشم هايي سرشار از شيطنت گفت: پس بايد دعايش رو به جون محمد كنيم كه خدا زد پس كله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گريه نجات داد.
همين كه براق شدم جوابش را بدهم مادر ميانه را گرفت و با شوخي و خنده هاي همه قضيه فيصله پيدا كرد.
چقدر غروب آن روز احساس شادي و غرور مي كردم. در كنار خانواده مهربانم و در حالي كه دلم به عشق محمد و وجودش در كنارم گرم بود ، براي اولين بار تولدم را جشن گرفته بودم. شوخي هاي امير و خوشحالي همه ، شادي را چند برابر مي كرد. اين اولين جشن تولدم بود كه براي هميشه در ذهنم به خاطره اي شيرين و ماندگار تبديل شد.
يادم است ، آن شب هوا خيلي سرد بود. برف ريزي مي باريد و من خوشحال از اين كه فردا مدرسه ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ايستاده بودم و حياط را كه پوشيده از برف مي شد نگاه مي كردم . منتظر محمد بودم كه رفته بود خانه شان سري بزند . وقتي آمد او هم بي صدا كنارم ايستاد ، در حالي كه دستش را دور شانه ام حلقه مي كرد ، بازويم را گرفت و ساكت به حياط خيره شد .
چند دقيقه كه گذشت پرسيد : مهناز ، يادته اون هفته بهت گفتم يك دليل رو بايد همون روز بهت بگم ؟!
برگشتم و پرسان توي چشم هايش نگاه كردم تا ببينم منظورش چيست باز قصد شوخي داره يا نه.
از نگاه كنجكاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پيشاني ام را بوسيد و گفت : وقتي چشم هات اين جوري كمين مي كنن مچمو بگيرن ، نمي دوني چقدر صورتت دوست داشتني مي شه . نترس نمي خوام سر به سرت بگذارم . فقط مي خواستم بگم ، دليلش اين بود كه دوست داشتم روز تولدت پيش خودم باشي اين حق رو نداشتم ؟!
دستش را به طرف من كه هنوز با ترديد نگاهش مي كردم دراز كرد و گفت: حالا اينم براي تشكر هم از اين كه به خاطر من مهموني نرفتي هم به خاطر درس هايت كه خوب خوندي و از همه مهم تر براي اين كه خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.
مبهوت نگاهش مي كردم. بعضي وقت ها دوست نداشتم بگويم ، دلم مي خواست فرياد بزنم كه ، دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و حق شناسي . با عجله در جعبه كوچكي را كه توي دستم گذاشته بود باز كردم. داخلش يك گردنبند با زنجير بلند نقره اي رنگ بود. يك قلب كه از دو طرف به يك زنجير با ساختي ظريف وصل بود. روي قلب پر از كنده كارهاي ظريف و ريز بود كه در مقابل نور تلا لويي خيره كننده داشت و به نظر پر از نگين مي آمد.
ذوق زده و خوشحال تا خواستم گردنبند را به گردنم بيندازم ، پرسيد : نمي خواي تويش رو ببيني؟
با تعجب پرسيدم : توي چي رو ؟!
طرف راست پايين انحناي قلب را فشار داد و من در كمال ناباوري ديدم درش باز شد و دو تا قلب كنار هم قرار گرفت ، در حالي كه بينشان يك صفحه بسيار ظريف بود كه با مفتولي نازك از وسط به دو طرف وصل بود ، درست مثل اين كه وسط آن دو تا قلب ، يك صفحه كاغذ باريك باشد.
روي آن با خطي خوش نوشته بود :
مرا عهديست با ماهي ، كه آن ماه آن من باشد مرا قوليست با جانان ، كه جانان جان من باشد
از آن همه زيبايي و ابتكار آن قدر سر ذوق آمده بودم كه بي اختيار دست به گردنش انداختم و سر و صورتش را غرق بوسه كردم. هيجان زده بودم ، دلم مي خواست گردنبند را به همه نشان دهم.
با عجله گفتم : برم به مامان اين ها نشون بدم ، بيام.
با لبخند بازويم را گرفت و نگهم داشت و گفت : چي ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.
ولي من ، بي قرار اصرار كردم : نه هنوز خواب نيستن زود....
حرفم را بريد و همان طور خندان و در حالي كه سعي مي كرد نگهم دارد ، گفت : عزيز دلم تا فردا اين گردنبند فرار نمي كنه ، نه مادر اين ها.
بعد دستش را جلو آورد و در آن رابست . در كه بسته مي شد بايد از نزديك خيلي دقت مي كردي تا شيار بين دو قلب را ببيني.
در ضمن مي خواستم بگم ، اينو به هر كس نشون مي دي ، درش را نمي خواد باز كني ، باشه؟
چرا؟!
براي اين كه چيزي كه تويش نوشته مربوط به توست نه كس ديگه و من دوست دارم غير از من و تو كسي ازش خبر نداشته باشه. عيبي داره؟!
سرم را تكان دادم چشم غرايي گفتم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آويختم و بوسيدمش. چه شب قشنگي بود . آسمان برفي آن شب زمستاني براي من به قشنگي يك صبح آفتابي تابستان گرم بود و وجودم پر از گرماي عشقي كه زندگي ام را پر كرده بود.
محبتي كه گهگاه احساس مي كردم وجودم گنجايش تحملش را ندارد. حس سعادت شيريني كه براي هر انساني مي تواند بهشتي مجسم در اين دنيا باشد و من سرمست اين باده بي نهايت براي باقي عمر پايبند وجودي كه با زنجيرهاي مهر و عاطفه من را به اسارت در مي آورد.
آن شب در حالي كه عطر گل هاي مريم فضا را انباشته بود و با وجودي سرشار از عشق دست در دست محمد در سكوتي شيرين از پنجره ريزش برف ريز و تندي را نگاه مي كردم كه مثل پرده اي پنجره را پوشانده بود ، به همه آنچه گذشته بود فكر مي كردم. نمي دانم خود محمد مي دانست با اين كارها و حرف هايش با من چه مي كرد ، يا نه. ولي من ، سال ها بعد فهميدم كه تك تك آن صحنه ها حرف ها و رفتارهايش چه طور ، مثل نقش روي سنگ ، برذهن و قلبم حك شده است.
مثل خاطره آن روز و آن شب كه براي هميشه زنده و تازه توي ذهنم ماند و آن گردنبند كه يادگار آن خاطره و عزيزترين دارايي زندگي ام شد و تقريبا ديگر هيچ وقت از من جدا نشد و از گردنم در نيامد.

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي
__________________
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فردای آن روز ،وقتی زری با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا حس نکردم که دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
آن مهمانی به زری هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند برای خواستگاری زری بیایند. خواستگار پسر یکی یکدانه خانواده ای متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد. قرار خواستگاری که گذاشته شد هرچه من و زری ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم خانم دلشوره داشت.
وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی راحت گفت: زری سنش کمه.
با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زری همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو می کنن.
مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکری؟!
همین که فکر می کنی زری همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
ماتم برد. به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض گفتم: کی گفته تو همیشه سر از فکرهای من در بیاری. شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم!
همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان گفت: اولا که واضح بود تو به چی فکر می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توی فکر تو چی می گذره؟!
ا،شاید من نخوام.
یکدفعه با لحنی که دیگر تقریبا جدی بود گفت: مگه چیزی هم هست که تو بخوای از من پنهان کنی؟!
- نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوری احساس خنگی می کنم!
در حالی که با محبت محکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه لوسشان را مجاب کنند، گفت: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمی دونم راستی حرفتو حرف نیار، اول بگو ببینم مگه زری همسن من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!
- الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توی این سن و با دختری همسن تو ازدواج کنم. زری هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد ازدواج کنه، خیلی بهتره.
در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توی این سن ازدواج کنی.
رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی که اجبار داشتم.
با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباری؟!
هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توی چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!
چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه های مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم هری فرو ریخت و احساس کردم چیزی نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدی!
محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادی؟
با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدی گفتم: با این که علت اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به محمد خیره شدم که منتظر بود و جدی نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم.
بعد مثل بچه های تخس با صدای بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدی!!!
محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی پیچک وقتی به چیزی آویخت ، جدای آن امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!
روز خواستگاری زری رسید. خانواده ای محترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم ترین ملاکشان برای همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. آن روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با مادر و دو تا از خواهرهایش برای خواستگاری آمده بود. مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ. خود مسعود هم پسری بود قد بلند با قیافه ای معمولی که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صحبت می کرد طرز صحبت سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با احترام به او نگاه کند.
آن ها با صداقت تمام گفتند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تحصیل می کند حداقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تحصیلاتش ممکن است زندگی چندان راحتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته است و سازگاری و همراهی مهمترین خواسته ای است که از همسرش دارد.
شخصیت خانواده و خود مسعود آن قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زری تقریبا از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه برای رفتن وقت داشت، کارهای ازدواج آن ها هم درست مثل من و محمد سریع انجام شد و قرار عقد را گذاشتند. همان روزها بود که با دقت در احوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظری به زری نداشته و این حدس که فکرم در مورد علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
زندگی زری هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد. در زمانی کم تر از یک سال ما هر دو از حالت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم. زری زنی شوهر دار می شد که به کشوری دور و غریبه می رفت و من در کنار محمد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه اولیه ام به خانواده آن ها اصلا وجود زری بوده است.
دوباره انگار توی خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود. جشن عقد زری در حقیقت عروسی او هم محسوب می شد. چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدی که کار زری برای رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر.
و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بحث برای روز عقد می گرفت. البته تا وقتی که محمد نبود، من آزاد بودم. زمانی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
یادش به خیر ، هنوز لباسی را که برای عقد زری دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باری بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار توی مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جای لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه و رنگش را انتخاب کردم.
روزی که برای پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالای زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین های شمشیری و یقه ایستاده به رنگ مشکی.
زری که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده گفت: مهناز، چقدر بهت می آد. چقدر قشنگ شدی، فقط خدا کنه محمد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی.
با تعجب گفتم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه.
اما ته دلم کمی شور می زد . یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی زود حواسم جمع لباس زری شد و موضوع را فراموش کردم. زری بدون آرایش هم توی لباس عروس خیلی زیباتراز قبل شده بود. خلاصه آن روز هردو مان غرق شادی بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر می کردیم. روز بعد هم همراه مادر و مریم برای خرید کفش رفتم و برای اولین بار، کفش پاشنه بلندی که به سختی می توانستم با آن راه بروم خریدم. همه این کارها را دور از چشم محمد می کردم و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره لباس تو چی شد؟
می گفتم: صبر کن، روز عقد چی شده. بالاخره روز عقد زری رسید.
اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود. قرار بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم لباس ها و وسایلم را بگذارم خانه حاج آقا. چون وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم. لباس هایم را توی اتاق محمد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، لباس و کفشم را نبیند.
هیچ وقت هیجانی که آن روز داشتم فراموش نمی کنم، شور و التهابی بی اندازه که همراه انتظاری شیرین از این پنهانکاری در وجودم رسوخ کرده بود و مرا به وجد می آورد. دو هفته یا بیش تر بود که منتظر این روز و دیدن عکس العمل محمد بودم.می خواستم ببینم وقتی مرا توی لباسی دید که خودم آن قدر دوست داشتم، چه واکنشی نشان می دهد. بارها توی ذهنم صحنه برخورد او را در حالی که چشم هایش از تحسین می درخشید، مجسم کرده بودم. تصور جا خوردن محمد از زیبایی لباس و حسن سلیقه ام در انتخاب آن، برایم شوفی بی نهایت داشت که به هیجانم می آورد .

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي
__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 01-14-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

آن روز محمد مرا به آرایشگاه رساند و گفت که ممکن است برای برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید و من باز بیشتر خوشحال شدم. این طوری وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید! با امیر برگشتم خانه، فقط توی دلم خدا خدا می کردم که محمد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد. وقتی چشمم به کت و شلوارش که هنوز روی تخت بود افتاد خیالم راحت شد. با عجله لباس و کفش هایم را پوشیدم، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد و مرا از جا پراند.
برگشتم، محمد بود. من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشحالی سلام کردم وبا هیجان منتظر عکس العمل او شدم. ولی محمد، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود خیره خیره، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه یکدفعه برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقریبا فریاد زد:
این چیه پوشیدی؟ این جوری می خوای بری بیرون؟ این لباسیه که دو هفته س داری ازش تعریف می کنی؟!
گیج و درمانده شدم اصلا سردر نمی آوردم که منظورش چیست. همان طور دست هایم به گوشم بود. بهت زده و بی حرکت مانده بودم. صدایش آن قدر بلند و لحنش آن قدر تند بود که با هر کلمه انگار سیلی محکمی به صورتم می خورد. احساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد. خشمی که از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که جرئت حرف زدن را از من گرفته بود. او هم دوباره دهانش را باز کرد، ولی انگار خودش هم می ترسید نتواند جلوی عصبانیتش را بگیرد. رویش را برگرداند ، در اتاق را محکم به هم زد و رفت.
چه شده بود؟ مگر لباسم چه عیبی داشت؟ چرا سلیقه او با همه و با خود من آن قدر فرق داشت؟ چرا همیشه عکس العملش بر خلاف انتظارم بود؟ جای شوق و اشتیاقم را غصه ای توام با انزجار گرفت. انزجار از خودم از لباسم و از همه انتظار و اشتیاقی که برای دیدن او و عکس العملش داشتم. دندان هایم را از ناراحتی به هم فشار می دادم تا جلوی اشک هایی را که به چشمم هجوم می آورد، بگیرم.
رویم را برگرداندم و چشمم به خودم توی آینه افتاد و یک آن با حیرت فهمیدم فریادش برای چه بوده! هنوز کتم را نپوشیده بودم. و حتما او فکر کرده بود لباسم من تنها همان است و می خواهم با آن سینه و سرشانه برهنه بیرون بروم.
سرم را بالا گرفتم که اشکم سرازیر نشود. از لباسم و از خودم بدم آمده بود. کاش می توانستم برگردم خانه خودمان. برای چند لحظه دلم خواست هیچکس، حتی محمد را هم دیگر نبینم. بد جور توی ذوقم خورده بود، حس بدی داشتم ، احساس آدم های ابلهی که به خاطر هیچ و پوچ هیجانی بی نهایت دارند و دست آخر به تمسخر گرفته می شوند.
می توانست لا اقل از من سوال کند. حتی اگر لباسم فقط همین هم بود چه حقی داشت این جوری لگد مالم کند؟ وجودم را غصه و خشم با هم گرفته بود. حس آدم های سیلی خورده ای که حقارت تحمل سیلی از پا در می آوردشان، نه درد آن. توی گرداب رنجی که برایم ناشناخته بود دست و پا می زدم. تا حالا محمد را آن طور خشمگین و با آن لحن کوبنده و از همه بد تر رو گردان از خودم ندیده بودم. هیجان و عجله ام برای این که مرا زود تر ببیند، باعث شده بود از خودم بدم بیاید. رفتار او توهینی بی نهایت برای قلب مشتاق من بود که مرا از پا در می آورد . دوباره در باز شد، برخلاف انتظارم محمد برنگشته بود.
محترم خانم بود که شتابزده می پرسید: مهناز جون هنوز حاضر نشدی؟ مادر قربونت برم، زود باش همه اومدن، مهمون ها سراغ عروس هام رو می گیرند، تو بیا، آبرومو بخر.
خود را جمع و جور کردم و پرسیدم: مگه الهه نیومده؟
ای مادر اون بود و نبودش غیر از دق دادن من چه فایده ای داره؟ اومده مثل برج زهرمار توی اتاق مهدی بست نشسته.
بعد در حالی که بیرون می رفت، اضافه کرد: الهی فدات شم فقط زود باش.
کتم را برداشتم حتی نیم نگاهی هم به خودم توی آینه نکردم. دیگر دلم نمی خواست نه خودم نه آن لباس را ببینم. خانه پراز مهمان بود و من در حالی که دلم را رنجی بی اندازه می فشرد به هر زحمتی بود باید لبم به لبخندی ساختگی باز می شد تا همراه فاطمه خانم و محترم خانم از مهمان ها پذیرایی کنم. از تحسین و تعریف دیگران حالم منقلب می شد و نا خود آگاه تصویر محمد با آن خشم درنظرم مجسم می شد.
با دیدن قیافه درهم الهه فکرکردم نکند او هم با آقا مهدی حرفش شده باشد. ولی وقتی جواب مراهم با لحنی سرد و نگاهی پراز بغض و کینه داد فهمیدم عصبانیتش تنها از آقا مهدی نیست. صدای هلهله برای وارد شدن زری مرا به طرف اتاق عقد کشاند. زری بی نهایت زیبا، توی آن لباس و با آن وقار، چقدر با زری آشنای من فرق داشت. چه رمزی توی ازدواج نهفته است که حتی قبل از شروع زندگی، در حالت های آدم ها تاثیر می گذارد؟
چند لحظه، غصه ام را فراموش کردم و شادی وجودم را پرکرد.
چشم هایمان به هم افتاد، من غرق تحسین او بودم و او محو تماشای من. با وقاری که از زری کمتر دیده بودم با سراشاره کرد که نزدیکش بروم و بعد با نگاهی پراز مهر و تحسین گفت: مهناز چی شدی!
دلم نمی خواست بشنوم، گفتم: از خودت خبر نداری. باورم نمی شد این قدر خوشگل بشی.
توی گوشم گفت: غلط کردی، باورت نشه! من از اول خوشگل بودم تو خنگی که نمی فهمیدی!
خنده ای از ته دل وجود هردومان را پر کرد. صدا زدند که داماد وارد می شود، می خواستند خطبه عقد را بخوانند و من با عجله از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به خانم جون و مادرم افتاد. مادر با رنجیدگی گفت: دیگه انگار نه انگار که مادر داری ، یک سراغ نگیری ببینی ما کجاییم ها؟
صورتش را بوسیدم و گفتم: به خدا خودم هم الان اومدم.
بعد در حالی که از نگاه شیطان خانم جون که از بالای عینک به من خیره شده بود، خنده ام می گرفت به پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم. باید کاری می کردم تا حواسم پرت شود و غمی که دلم را می فشرد به چشم هایم راه باز نکند. عجیب بود، با این که بدجور از محمد رنجیده بودم، از این که با قهر از او دور بودم رنج می بردم. حالا این از حماقت بود یا عشق زیاد، نمی دانستم.
خانمی از اقوام شوهر زری با کنجکاوی پرسید: معذرت می خوام ، شما زن برادر عروس خانم هستین؟
با رویی که نهایت سعی ام را برای گشاده بودنش داشتم، جواب مثبت دادم.
ببخشید عروس بزرگشون؟!
نه من عروس دوم هستم.
آهان همون که هنوز ازدواج نکرده؟
بله.
هزار ماشاالله ! گفته بودن عرسشون خیلی قشنگه، فکر کردم باید شما باشین. خواستم مطمئن بشم. شما خواهرم داری؟
زهر خندی صورتم را پوشاند. دوباره یاد قیافه عصبی و روگردان محمد افتادم. گرمم شده بود . غصه ای دلم را بی طاقت می کرد و اشک هایم که جلوشان را گرفته بودم مثل آدم های تب دار تنم را می سوزاند. در سمت ایوان را باز کردم. هوای سرو و سوز سرما، شاید کمی سوز دلم را آرام می کرد. سرما یکدفعه تا مغز استخانم نفوذ کرد و لرزشی خفیف به جانم انداخت. صدای اکرم خانم که همراه مریم تازه رسیده بودند مرا به خود آورد.
مهناز درو ببند ، استخوان هایت گرمه، سرما می خوری.
راست می گفت. استخوان هایم یخ کرده بود برگشتم و خوشحال از آمدن مریم، کنارشان نشستم.
مریم پرسید: چرا نمی ری سر عقد؟
داماد که رفت، می رم.
عکس نمی گیری؟!
می گم که ، وقتی داماد بره.
راستی محمد وقتی لباستو دید چی گفت؟!
با خشم انگار مقصر او باشد، گفتم: هیچی ، چی باید بگه؟!
مریم با لبخند گفت: همونی که زری گفت شده، آره؟!
به جای جواب با خنده شکلکی در آوردم و از جایم بلند شدم.
پاشو بریم پیش خانم جون. مامان رفته سر عقد، خانم جون تنهاست.
حال بی قراری بدی داشتم که قابل تحمل نبود. دلم آرام نمی گرفت و این میان حفظ ظاهر کردن برایم بیشتر از همه چیز سخت.
مریم از خانم جون پرسید: خانم جون مهناز خوشگل شده؟
خانم جون با لبخندی غرق تحسین و غرور گفت: بچه م خوشگل که بود.
می دونم با لباس و آرایش می گم.
خانم جون با خنده گفت: خوب اون که بله، مادر. از قدیم گفتن سرخاب سفیداب مرا زیبا کند! لباسشم که فقط مات موندم این کیسه مارگیری رو چطوری تنش کرده و چطور، نفسش بند نمی آد؟ حالا واجبه لباس این قدر تنگ باشه؟! خوب این همه پارچه و دوخت و زحمت ، اگه یکخورده گشادتر باشه، چند سال می شه استفاده کرد. این الان یکخورده آب بره زیر پوستش دیگه به درد نمی خوره.
مریم خندان گفت: عوضش این جوری هیکلش ظریف شده!
خانم جون با نگاهی ناباورانه از بالای عینک نگاهی به لباس و بعد مریم کرد و گفت: یعنی اگر دو انگشت گشادتر بود، دیگه هیکلش ظریف نبود؟ لا اله الاالله ، چه حرف ها که ما توی این روزگار نشنیدیم.
حوصله شنیدن هر چیزی را که مربوط به آن لباس بود ، نداشتم.
انگار چیزی به دلم نیش می زد. از جایم بلند شدم و دوباره سرم را به پذیرایی گرم کردم.
فاطمه خانم صدا زد: مهناز جون بیا عکس بنداز.
هروقت آقای داماد رفتن می آم.
رفتن که محرم ها عکس بندازن، زود باش.
تند راه رفتن با آن کفش ها به راستی که سخت بود. در حالی که مجبور بودم به قول خانم جون خرامان خرامان بروم که نخورم زمین، وارد اتاق شدم و فاطمه خانم در را بست. همزمان با من محمد از در سمت ایوان وارد شد. در حالی که سرم را بالا گرفته بودم، سعی می کردم چهره ای آرام داشته باشم. یک آن نگاهم به چشم هایش افتاد. این بار، نگاه او حیرتزده بود و نگاه من ، خشمگین. زود سرم را پایین انداختم و در حالی که دقت می کردم پایم را توی سفره عقد نگذارم به سمت زری و حاج آقا و محترم خانم که بالای سفره بودند، رفتم.
سلام آقا جون، چشم شما روشن.
حاج آقا با سلامی کشیده و بلند گفت: سلام به روی ماهت بابا. هزار ماشاالله. خانم ، یک عکس هم از من و عروسم بنداز که اگه یک عروس خوشگل توی دنیا باشه، عروس خودمه.
زری با خنده و لحنی رنجیده گفت: آقا جون پس من چی؟!
آقا جون با مهربانی گفت: تو که دخترمی بابا، من عروسم رو گفتم.
در حالی که سنگینی نگاه محمد را احساس می کردم و می کوشیدم نادیده بگیرمش تا با بی اعتنایی تلافی کارش را کرده باشم، سرم را به انداختن عکس گرم کردم.
هنوز عکس هایم را دارم. یک عکس با آقا جون و محترم خانم در حالی که بینشان ایستاده ام و دست هردوشان در دستم است ، یک عکس با زری در حالی که صورتمان را نزدیک هم گرفته ایم و می خندیم و عکس بعدی محترم خانم و آقا جون، یک طرف زری ایستاده اند و من طرف دیگرش.
محترم خانم صدا کرد: محمد ، مادر، بیا جلو دیگه.
ولی من رویم را برنگرداندم ، محمد نزدیک می شد و هجیان من برای آرام و بی تفاوت بودن، بیشتر.
عکاس گفت: کمی نزدیک تر، کمی مهربون تر بایستید.
آقا جون پشت سر محترم خانم ایستاد و محمد در حالی که پشت سرم می ایستاد بازویم را گرفت. با همه رنجیدگی و ناراحتی ام ، با همه خشمی که سعی داشتم به او نشان دهم، تماس دستش مثل آتشی گداخته بود که مستقیم با قلبم ارتباط پیدا کرد. حرارت دستش و نزدیکی جسمش قرار و آرام را از من گرفت. عجیب بود حالت قهر به جای دفع ، انگار کششم را به سمت او بیشتر می کرد. ولی هرطور بود باید جلوی خود را می گرفتم. نمی خواستم تسلیم شوم. در حالی که دلم نمی خواست دیگران هم متوجه شوند، تمام سعی ام را برای عادی بودن رفتارم و در عین حال، نگاه نکردن به محمد می کردم.
فاطمه خانم گفت: محمد یک عکس تکی هم بگیرین یادگاریه.
و من ته دل چقدر از او ممنون شدم. کنار سفره، خانم عکاس داشت می گفت که چطور بایستیم. محمد همان طور که پشت سرم ایستاده بود فشار خفیفی به بازویم داد، سرش را پایین آورد و توی گوشم خیلی آرام گفت: چرا به من نگفتی که لباست فقط اون نیست؟
در حالی که تمام رنجیدگی و خشمم را توی نگاهم می ریختم، سرم را به عقب و بالا برگرداندم به چشم های مشتاق و پر از محبت و تحسین محمد افتاد. دلم فرو ریخت، فوری رویم را برگرداندم ، ولی عکاس گفت: همون حالت الانتون خیلی خوب بود. آقا، شما لطفا با دست چپ کمرشان را بگیرین و با دست راست دستشون رو. شما هم خانم، لطفا به حالتی که انگار به کنار سینه شون تکیه دادین بایستین و سرتون رو به سمت صورت ایشون بالا بگیرین . با لبخند توی چشم هم نگاه کنین، آهان، همین طور خوبه، چند لحظه صبر کنین، آماده ؟!
خدا می داند در آن چند ثانیه چه حالی داشتم. نگاه پر مهر محمد را می دیدم و گرمای لبخندش حرارت تنش و ضربان قلبش را زیر بازویم حس می کردم و خودم با تمام وجود می خواستم خونسرد باشم و اختیارم را از دست ندهم. آن عکس هنوز هم جزو قشنگ ترین عکس های گذشته است که از دیدنش خونی گرم توی رگ هایم می دود و همان حس آن روز را پیدا می کنم. هیجانی سرکش از عشقی که می خواستم مخفی اش کنم و مهری که با زجر می خواستم لا به لای خشم از دید او پنهان بماند.
عکس را گرفتم، بدون لحظه ای مکث، بازویم را از دست محمد بیرون کشیدم و بدون این که نگاهش کنم، از اتاق بیرون رفتم، در حالی که سنگینی نگاهش را که ایستاده بود و نگاهم می کرد، احساس می کردم. آن شب چه حالی بدی داشتم. بی قرار و دلتنگ بودم، تمام وجودم محمد را می طلبید و در عین حال نمی خواستم ببینمش. هیجان روحی ام با سوزش گلو و سردرد و خستگی زیاد همراه شده بود. تنم داغ می شد و یخ می کرد و من بی تاب، خدا خدا می کردم مهمان ها زودتر بروند.
سر انجام وقتی آخرین مهمان ها هم رفتند، همراه مادر و خانم جون راه افتادم که برگردم خانه.
محترم خانم گفت: محمد رفته مهمان ها رو برسونه، کجا می ری؟ صبر کن الان می آد، حالا چه عجله ای داری؟!
با عذر خواهی خستگی را بهانه کردم و گفتم: راه که دور نیست. من با این لباس ها خیلی معذبم، الان برم که صبح زودتر بیام کمک.

ادامه دارد ...

نويسنده: نازي صفوي
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 07:29 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها