| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |

07-01-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
|
|
3 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-02-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
قدرت بیان
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم.
جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
|
|
2 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-02-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
باد و خورشید
روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت من می توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد ، دکمه ی کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تنش خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت عجب آدم سرسختی بود ، هر چه سعی کردم موفق نشدم .مطمئن هستم که تو هم نمی توانی . خورشید گفت تلاشم را می کنم وشروع کرد به تابیدن . پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد .
مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست . دید از آن باد خبری نیست ، احساس آرامش و امنیت کرد . با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست . بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود . به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی منت به دیگران می بخشد از او که به زور می خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی تر است .
|
|
2 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-02-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
اگر کوسهها آدم بودند...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید: . اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند . توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی میساختند . همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند . مواظب بودند که همیشه پر آب باشد . هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند . برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد . گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند . چون که . گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است.
برای ماهی ها مدرسه می ساختند . وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند . درس اصلی ماهی ها اخلاق بود . به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند . به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند. وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند . آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید. اگر کوسه ها آدم بودند در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت. از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند . ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان . شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند . همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند . در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت . که به ماهیها می آموخت . "زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود". "برتولد برشت"
|
|
2 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-04-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
چندوقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تاميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديمبا يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,
ماغذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يهچند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكهبهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد باصداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما هاو با خوشحالي گفت كهخدا بعد از 8 سال يهبچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوقدار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچمرو بهشون بدم ,,
به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همگیمونباتعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم ورفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اصرارزياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد روحساب كردو با غذاي خودشكه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,
خب اين جريان تا اينجاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستامرفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همونپسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, ازدوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجبديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,
ديگه داشتم ازكنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محضاينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليككرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيااومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,
ديگهبا هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيفبود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام روميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببيننكه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كنيامروز يه باقالي پلو باماهيچهبخوريم ,, الان يه سالميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيهاقرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكهحوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,
همينطور كه داشتنبا هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چيميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگهميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
منتو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون وگفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كهاون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,
ازشپرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدمولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,
يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كهچندساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاهميكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد
|
|
2 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-04-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
آورده اند روزی سفیر دولتب ریتانیا در تهران با درشکه به جایی می رفت در راه مدامدرشکه چی به سفیر و دولتش زیر لب بد و بیراه می گفت همراه ایرانی سفیر معذب ازگستاخی درشکه چی به سفیر می گوید: شما که متوجه الفاظ توهین آمیز این مرد می شوید پس چراسکوت کرده و هیچ واکنشی نشان نمی دهید؟ سفیرانگلیس چنین پاسخ می دهد: مهم آن است که ما را بهمقصد می رساند!»
ویرایش توسط مهدی : 07-06-2012 در ساعت 04:27 PM
دلیل: حذف لینک
|
|
کاربران زیر از fatemiii به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
|
|

07-04-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت... دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟! کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم ! دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی... کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟! کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر میداشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!! دم جنبانک چرخي زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ... کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...! سخن روز : خدا دوستدار آشناست. عارف وعاشق می خواهد نه مشتری بهشت.
|
|
کاربران زیر از fatemiii به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
|
|

07-09-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
دريک روز پاييزي در سال١٩٠٦دانشمند انگليسي "فرانسيس گالتون" خانه خود را در شهر پليموت به مقصديک بازار مکاره در خارج شهر ترک كرد. گالتون ٨٥ ساله آثار کهولت رارفتهرفته در خود احساس ميكرد اما هنوز از ذهني خلاق و کنجکاو برخورداربود، چيزي که در طول عمرش به وي کمک کرده بود به شهرت دست يابد. دليل شهرتوي يافتههاي او در موردِ وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختي داشت. درآن روز خاص گالتون ميخواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازارمکاره ساليانهاي بود در غرب انگلستان، جايي که زارعين احشام خود را ازگوسفند و اسب و خوک و غيره براي ارزشيابي وقيمتگذاري به آنجا ميآوردند.
حضوردانشمندي مانند گالتون در چنان جمعي غيرعادي مينمود. ولي بايد توجه داشتکه گالتون به دو چيز بسيار علاقهمند بود. يکي اندازهگيري پارامترهايفيزيکي و ذهني و ديگري مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عين حالپسرخاله داروين نيز بود شديدا اعتقاد داشت که در يک جامعه تنها تعداداندکي، مشخصههاي لازم براي هدايت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همينرو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نيز پرورش نسل، مورد توجه وي بود. اوبخش بزرگي از عمر خود را صرف اثبات اين نظريه کرده بود کهاکثريت افراد يک جامعه فاقد ظرفيت لازم براي اداره جامعه هستند.
آنروز او در حالي که در ميان غرفههاي نمايشگاه مشغول قدم زدن بود به جائيرسيد که در آن مسابقهاي ترتيب داده شده بود. يک گاو نر فربه انتخاب شده ودر معرض ديد عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمايل شرکت در مسابقه را داشتبايد ٦ پنس ميپرداخت و ورقهاي مهر شده را تحويل ميگرفت. در آن ورقه بايدتخمين خود را از وزن گاو نر مينوشت. نزديکترين تخمين به واقعيت برندهمسابقه بود و جوائزي به صاحب آن تعلق ميگرفت.
٨٠٠نفر در مسابقه شرکتکردند تا شانس خود را بيازمايند. افراد از همه تيپ و طبقهاي آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا بايد بهترين و نزديکترين نظر را به واقعيت ميدادتا کشاورز و مردم عامي بيتخصص. گالتون اين گروه افراد را در مقالهاي کهبعدا در مجله علمي "طبيعت" منتشر كرد به کساني تشبيه کرد که در مسابقاتاسبدواني، بدون کمترين دانشي در موردِ اسبها و مسابقه و تنها بر اساسشنيدههايي از دوستان، روزنامهها و اين طرف و آن طرف بر روي اسبها شرطميبستند.
اما يک چيز براي گالتونجالب بود، اين که ميانگينِ نظر افراد چيست. اوميخواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتي نظرياتشان با هم جمع شده و معدلگرفته ميشود در صورتي که متخصص نباشند از واقعيت به دور است. او آنمسابقه را به يک تحقيق علمي بدل كرد. پس از اين که مسابقه به انتها رسيد وجوايز پرداخت شد، ورقههائي را که افراد بر روي آن نظرات خود را در خصوصوزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولين مسابقه به عاريت گرفت تا مطالعاتآماري خود را بر روي آنان انجام دهد.
مجموعا٧٨٧نظر داده شده بود. گالتون به غير از تهيه يک سري منحني آماري دست بهمحاسبه ميانگينِ نظرات زد. او ميخواست دريابد عقلجمعي مردم پليموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او اين بود که عددمزبور فرسنگها از عدد واقعي فاصله خواهد داشت چرا که از ديد وي افراد خنگ وعقب مانده در آن جمع اکثريت قاطع را تشکيل ميدادند.
ميانگينِنظرات جمعيت اين بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعي گاو که درروز مسابقه وزن کشي شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه ميکرد. تخمينِ جمعبسيار به واقعيت نزديك بود. گالتون نوشت نتايج نشان ميدهد که قضاوتهايجمعي و دموکراتيک از اعتبار بيشتري نسبت به آنچه که من انتظار داشتمبرخوردارند. اين حداقل چيزي بودکه گالتون ميتوانست گفته باشد.
درخصوص قضاوت "خرد جمعي" ذکر اين مطلب ضروري است که نظر هر فرد دو عنصر رادر درون خود دارد اطلاعات صحيح و غلط. اطلاعات صحيح (از آن رو که صحيحاند) همجهتاند و بر روي يکديگر انباشته ميشوند اما خطاها در جهات مختلف وغيرهمسو عمل ميکنند. لذا تمايل به حذف يکديگر دارند. نتيجه اين ميشود کهپس از جمع نظرات آنچه که ميماند اطلاعات صحيح است.
اقتباس از کتاب تحقيقي "خرد جمعي"
نوشته: جيمز سورويس
ویرایش توسط مهدی : 07-09-2012 در ساعت 09:35 PM
دلیل: حذف لینک
|
|
2 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-10-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
روزی کسی به خیام، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت! گفت: شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من، چه زمانی درگذشت ؟
خیام پرسید: این پرسش برای چیست؟
آن جوان گفت: من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم
خیام خندید و گفت: آدم بدبختی هستی! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری، تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد
کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند
|
|
2 کاربر زیر از fatemiii سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
|
|

07-11-2012
|
 |
کاربر خوب
|
|
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797
987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
"چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد مغزه !
ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . " اين مطلب رو براي تمام خانمهاي باهوشي كه به يه لبخند نياز دارن بفرستين
|
|
کاربران زیر از fatemiii به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
|
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
| ابزارهای موضوع |
|
|
| نحوه نمایش |
حالت ترکیبی
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 12:04 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|