بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 05-03-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض بکتاش و رابعه

بکتاش و رابعه

زهرا خانلري(کيا)

شيخ فريدالدين عطار از عارفان بزرگ و شاعران منصوف ايران در قرن ششم هجري است. عطار ابتدا شغل پدر يعني عطاري را پيشۀ خود ساخت؛ اما پس از چندي از آن دست کشيد و به عالم عرفان را آورد. وي افکار لطيف خود را در ضمن اشعار دل‌انگيز بيان کرد. آثار عطار فراوان و مشهوراست. از جمله ديوان شعر شامل قصايد غزليات و مثنوي‌هاي اسرارنامه، الهي‌نامه، منطق‌الطير، خسرونامه و گل و هرمز است.
داستان «بکتاش و رابعه» از «الهي‌نامۀ شيخ عطار» است. رابعه بنت کعب قزداري، که اين داستان دربارۀ او است، نخستين بانوي سخنور ايران است و بعضي قطعات زيبا و دل‌آويز از او باقي مانده است.
چنين قصه که دارد ياد هرگز؟
چنين کاري کرا افتاد هرگز؟


رابعه يگانه دختر کعب امير بلخ بود. چنان لطيف و زيبا بود که قرار از دل‌ها مي‌ربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دل‌ها مي‌نشست. جان‌ها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريدگونش مي‌گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته و او را دلبري بي‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که شعرش از شيريني لب حکايت مي‌کرد. پدر نيز چنان دل بدو بسته بود که آني از خيالش منصرف نمي‌شد و فکر آيندۀ دختر پيوسته رنجورش مي‌داشت. چون مرگش فرا رسيد، پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت: «چه شهرياراني که درّ گرانمايه را از من خواستند و من هيچ کس را لايق او نشناختم، اما تو چون کسي را شايستۀ او يافتي خودداني تا به هر راهي که مي‌داني روزگارش را خرم سازي.» پسر گفته‌هاي پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهي نشست و خواهر را چون جان گرامي داشت. اما روزگار بازي ديگري پيش آورد.
روزي حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهي جشني برپا ساخت. بساط عيش د رباغ باشکوهي گسترده شد که از صفا و پاکي چون بهشت برين بود. سبزۀ بهاري حکايت از شور جواني مي‌کرد و غنچۀ گل به دست باد دامن مي‌دريد. آب روشن و صاف از نهر پوشيده از گل مي‌گذشت و از ادب سر بر نمي‌آورد تا بر بساط جشن نگهي افکند. تخت شاه بر ايوان بلندي قرار گرفته و حارث چون خورشيدي بر آن نشسته بود. چاکران و کهتران چون رشته‌هاي مرواريد دورادور وي را گرفته و کمر خدمت بر ميان بسته بودند. همه نيکوروي و بلند قامت، همه سرافراز و دلاور. اما از ميان همۀ آن‌ها جواني دلارا و خوش اندام، چون ماه در ميان ستارگان مي‌درخشيد و بيننده را به تحسين وا مي‌داشت؛ نگهبان گنج‌هاي شاه بود و بکتاش نام داشت. بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادي و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديک آن همه شادي و شکوه را به چشم ببيند. لختي از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقي‌گري در برابر شاه ايستاده بود و جلوه‌گري مي‌کرد؛ گاه به چهره‌اي گلگون از مستي مي‌گساري مي‌کرد و گاه رباب مي‌نواخت، گاه چون بلبل نغمۀ خوش سر مي‌داد و گاه چون گل عشوه و ناز مي‌کرد. رابعه که بکتاش را به آن دل‌فروزي ديد، آتشي از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فراگرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمد. ديدگانش چون ابر مي‌گريست و دلش چون شمع مي‌گداخت. پس از يک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را يکباره از پا درآورد و بر بستر بيماريش افکند. برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان کند، اما چه سود؟
چنان دردي کجا درمان پذيرد که جان‌درمان هم از جانان پذيرد
رابعه دايه‌اي داشت دلسوز و غمخوار و زيرک و کاردان. با حيله و چاره‌گري و نرمي و گرمي پردۀ شرم را از چهرۀ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام، بر دايه آشکار کرد و گفت:
چنان عشقش مرا بي‌خويش آورد که صد ساله غمم در پيش آورد
چنين بيمار و سرگردان از آنم که مي دانم که قدرش مي‌ندانم
سخن چون مي‌توان زان سر و من گفت چرا بايد ز ديگر کس سخن گفت
باري از دايه خواست که در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد، به قسمي که رازش بر کسي فاش نشود، و خود برخاست و نامه‌اي نوشت:
الا اي غايب حاضر کجايي به پيش من نه اي آخر کجايي
بيا و چشم و دل را ميهمان کن و گرنه تيغ گير و قصد جان کن
دلم بردي و گر بودي هزارم نبودي جز فشاندن بر تو کارم
ز تو يک لحظه دل زان برنگيرم که من هرگز دل از جان برنگيرم
اگر آئي به دستم باز رستم و گرنه مي‌روم هر جا که هستم
به هر انگشت در گيرم چراغي ترا مي‌جويم از هر دشت و باغي
اگر پيشم چو شمع آئي پديدار و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از نوشتن، چهرۀ خويش را بر آن نقش کرد و به سوي محبوب فرستاد. بکتاش چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يکباره دل بدو سپرد که گويي سال‌ها آشناي او بوده است. پيغام مهرآميزي فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پي برد، دلشاد گشت و اشک شادي از ديده روان ساخت. ار آن پس روز و شب با طبع روان غزل‌ها مي‌ساخت و به سوي دلبر مي‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق‌تر و دلداده‌تر مي‌شد. مدت‌ها گذشت. روزي بکتاش رابعه را در محلي ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت. اما به جاي آن که از دلبر نرمي و دلدادگي ببيند با خشونت و سردي روبه روگشت. چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخيش روي در هم کشيد که با سختي او را از خود راند و پاسخي جز ملامت نداد:
که هان اي بي‌ادب اين چه دلبريست تو روباهي ترا چه جاي شيريست
که باشي تو که گيري دامن من که ترسد سايه از پيراهن من
عاشق نااميد برجاي ماند و گفت: «اي بت دل‌فروز، اين چه حکايت است که در نهان شعرم مي‌فرستي و ديوانه‌ام مي کني و اکنون روي مي‌پوشي و چون بيگانگان از خود مي‌رانيم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد که: «از اين راز آگاه نيستي و نمي‌داني که آتشي که در دلم زبانه مي‌کشد و هستيم را خاکستر مي‌کند به نزدم چه گرانبهاست. چيزي نيست که با جسم خاکي سر و کار داشته باشد. جان غمديدۀ من طالب هوس‌هاي پست و شهواني نيست. ترا همين بس که بهانۀ اين عشق سوزان و محرم اسرارم باشي، دست از دامنم بدار که با اين کار چون بيگانگان از آستانه‌ام دور شوي.»
پس از اين سخن، رفت و غلام را شيفته‌تر از پيش برجاي گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکين داد.
روزي دختر عاشق تنها ميان چمن‌ها مي گشت و مي خواند:
الا اي باد شبگيري گذر کن ز من آن ترک يغما را خبر کن
بگو کز تشنگي خوابم ببردي ببردي آبم و آبم ببردي
چون دريافت که برادرش شعرش را مي‌شنود کلمۀ «ترک يغما» را به «سرخ سقا» يعني سقاي سرخ رويي که هر روز سبويي آب برايش مي‌آورد، تبديل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از اين واقعه ماهي گذشت و دشمني بر ملک حارث حمله ور گشت و سپاهي بي‌شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهي با سپاهي چون بختش جوان از شهر بيرون رفت. خروش کوس گوش فلک را کر کرد و زمين از خون دشمنان چون لاله رنگين شد. اجل چنگال خود را به قصد جان مردم تيز کرد و قيامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سويي جمع آورد و خود چون شير بر دشمن حمله کرد. از سوي ديگر بکتاش با دو دست شمشير مي‌زد و دلاوري‌ها مي‌نمود. سرانجام چشم‌زخمي بدو رسيد و سرش از ضربت شمشير دشمن زخم برداشت. اما همين که نزديک بود گرفتار شود، شخص رو بستۀ سلاح پوشيده‌اي سواره پيش‌صف درآمد و چنان خروشي برآورد که از فرياد او ترس در دل‌ها جاي گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و يک سر به سوي بکتاش روان گشت. او را برگرفت و به ميان صف سپاه برد و به ديگرانش سپرد و خود چون برق ناپديد گشت. هيچ کس از حال او آگاه نشد و ندانست که کيست. اين سپاهي دلاور، رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشيد.
اما به محض آن که ناپديد گشت سپاه دشمن چون دريا به موج آمد و چون سيل روان گشت و اگر لشکريان شاه بخارا به کمک نمي‌شتافتند دياري در شهر باقي نمي‌ماند. حارث پس از اين کمک، پيروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبيد نشاني از او نجست. گويي فرشته اي بود که از زمين رخت بربست. همين که شب فرا رسيد، و قرص ماه چون صابون، کفي از نور بر علم پاشيد؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلي سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه اي به او نوشت:
چه افتادت که افتادي به خون در چو من زين غم نبيني سرنگون‌تر
همه شب هم‌چو شمعم سوز در بر چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه مي‌خواهي ز من با اين همه سوز که نه شب بوده‌ام بي‌سوز نه روز
چنان گشتم ز سوداي تو بي‌خويش که از پس مي‌ندانم راه و از پيش
اگر اميد وصل تو نبودي نه گردي ماندي از من نه دوري
نامه مانند مرهم درد، بکتاش را تسکين داد و سيل اشک از ديدگانش روان ساخت و به دلدار پيغام فرستاد:
که: «جانا تا کيم تنها گذاري سر بيمار پرسيدن نداري
چو داري خوي مردم چون لبيبان دمي بنشين به بالين غريبان
اگر يک زخم دارم بر سر امروز هزارم هست بر جان اي دل افروز
ز شوقت پيرهن بر من کفن کن شد» بگفت اين وز خود بي‌خويشتن شد
چند روزي گذشت و زخم بکتاش بهبود يافت.
* * *
رابعه روزي در راهي به رودکي شاعر برخورد. شعرها براي يکديگر خواندند و سؤال و جواب ها کردند. رودکي از طبع لطيف دختر در تعجب ماند چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آن جا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا، که به کمک حارث شتافته بود، رسيد. از قضا حارث نيز براي عذرخواهي و سپاس‌گذاري همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه‌اي برپا شد و بزرگان و شاعران بار يافتند. شاه از رودکي شعر خواست. او هم برپا خاست و چون شعرهاي دختر را به ياد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گويندۀ شعر را از او پرسيد. رودکي هم مست مي و گرم شعر، بي‌خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنان که بود بي‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامي اسير گشته است چنان که نه خوردن مي‌داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهاني براي معشوق نامه فرستادن کاري ندارد. راز شعر سوزانش جز اين نيست.
حارث داستان را شنيد و خود را به مستي زد چنان که گويي چيزي نشنيده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم مي جوشيد و در پي بهانه‌اي مي‌گشت تا خون خواهر را فرو ريزد و ننگ را از دامان خود بشويد.
بکتاش نامه‌هاي آن ماه را که سراپا از سوز درون حکايت مي کرد يک‌جا جمع کرده و چون گنج گرانبها در درجي جاي داده بود. رفيقي داشت ناپاک که ازديدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه‌ها را برخواند همه را نزد شاه برد. حارث به يکباره از جا دررفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بست. ابتدا بکتاش را به بند آورد و در چاهي محبوس ساخت، سپس نقشۀ قتل خواهر را کشيد. فرمود تا حمامي بتابند و آن سيمتن را در آن بيافکنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخيمان کردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محکم بستند. دختر فريادها کشيد و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهي، بلکه آتش عشق، شوز طبع، شعر سوزان، آتش جواني، آتش بيماري و سستي، آتش مستي، آتش از غم رسوايي، همۀ اين ها چنان او را مي‌سوزاندند که هيچ آبي قدرت خاموش کردن آن‌ها را نداشت. آهسته خون از بدنش مي‌رفت و دورش را فرامي‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو مي‌برد و غزل‌هاي پر سوز بر ديوار نقش مي‌کرد. همچنان که ديوار با خون رنگين مي‌شد چهره‌اش بي‌رنگ مي‌گشت و هنگامي که در گرمابه ديواري نانوشته نماند در تنش نيز خوني باقي نماند. ديوار از شعر پر شد و آن ماه‌پيکر چون پاره‌اي از ديوار برجاي خشک شد و جان شيرينش ميان خون و آتش و اشک از تن برآمد.
روزديگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پاي تا فرق غرق در خون ديدند. پيکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر ديوار گرمابه را از اين شعر جگرسوز پر يافتند:
نگارا بي تو چشمم چشمه‌سار است همه رويم به خون دل نگار است
ربودي جان و در وي خوش نشستي غلط کردم که بر آتش نشستي
چو در دل آمدي بيرون نيايي غلط کردم که تو در خون نيايي
چو از دو چشم من دو جوي دادي به گرمابه مرا سرشوي دادي
منم چون ماهيي بر تابه آخر نمي‌آيي بدين گرمابه آخر؟
نصيب عشق اين آمد ز درگاه گه در دوزخ کنندش زنده آگاه
سه ره دارد جهان عشق اکنون يکي آتش يکي اشک و يکي خون
به آتش خواستم جانم که سوزد چو جاي تست نتوانم که سوزد
به اشکم پاي جانان مي بشويم بخونم دست از جان مي بشويم
بخوردي خون جان من تمامي که نوشت باد، اي يار گرامي
کنون در آتش و در اشک و در خون برفتم زين جهان جيفه بيرون
مرا بي تو سرآمد زندگاني منت رفتم تو جاويذان بماني
چون بکتاش از اين واقعه آگاه گشت، نهاني فرار کرد و شبانگاه به خانۀ حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خويش شکافت.
نبودش صبر بي يار يگانه بدو پيوست و کوته شد فسانه.

برگرفته از کتاب «داستان‌هاي دل‌انگيز» نوشتة دکتر زهرا خانلري (کيا) ـ سال 1346
حروف‌چين: فاطمه طاهري


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 05-03-2010
peleshk آواتار ها
peleshk peleshk آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Oct 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 110
سپاسها: : 9

26 سپاس در 11 نوشته ایشان در یکماه اخیر
peleshk به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض یکم ترسناکه(خیلی نه)...!!!

اوسپید است دختری ایرانی او اکنون کلاس پنجم است وهمکلاسی من سپید در کلاس درس نقش خود راخوب ایفا میکند-دختری سروزبون دار-که تمام افراد مدرسه اورابه نام دختری خوب – شیرین زبان ولی پرحرف می شناسند که درهمه نمایش ها- سرودها و....
نقش دارد.اوخلاقیت های بسیار زیادی داردومن می دانم سپید میتواند از آن ها استفاده کند زیرا همه ی هنرهای او در سطح جوانان است. سپید نویسنده وشاعر است وبرنامه ریزی خوبی دارد که میتواند انسانهای زیادی را جذب کند.
روزی در سرویس بودیم، همراه سپید به خانه آنها رفتم. آنجا زیبا بود وبسیار بزرگ زیرا پدر او مرد ثروتمندی بود اما سپید هیچوقت پز نمیداد. تا آن روز؛ یک روز عجیب وبسیار سخت. قرار براین شد که پیش از بازی کردن در حیاط، به اتاق او برویم وبازی کنیم. مثل همیشه او شروع به صحبت کرد اما من بزودی به قصد فرار از صحبتهایش ودر ظاهر برای آب خوردن به آشپزخانه رفتم. کسی در خانه نبودفقط من واو بودیم. یخچال را باز کردم، پارچ آب را برداشتم. وقتی آب را درلیوان ریختم مایع سیاه رنگی به شکل چشم از آن بیرون آمد. خیلی ترسیده بودم. انگار آنها؛ یعنی خون آشامها پشت سرم بودند. پارچ را رها کردم، پیش سپید رفتم، ماجرا را به او گفتم ولی انگار او متوجه رفتن من نشده بود. اما خیلی واضح بود، زیرا در هنگام رفتن من به آشپزخانه اوبه من گفت: پارچ در گوشه ی یخچال است. تعجب کردم. سپیبد به جایی خیره شده بود وفقط به آنجا نگاه میکرد. سکوت برخانه حاکم شد ولی من بسیار اتفاقی دست به گردنش کشیدم، جای گاز خون آشامها سپید را آزار میداد. سکوت ترسناک بالاخره شکسته شد. اما این دفعه با صدای جیغ من.
من با پای برهنه از خانه ی آنها خارج شدم. آنقدر دویدم تا به بیابانی رسیدم در حالی که سپید هر لحظه تبدیل به خون آشام بزرگتری می شد.
نمیتوانستم فرار کنم. به سمت منزل سپید راهی شدم. دندانهای سپید دیدن داشت. به آبی که در پارچ بود نگاه کردم .آن آب را دور ریخته بودم اما دوباره به پارچ برگشت . وچشمی که در آب بود غذب ناک به من نگاه کرد ترسیدم . ناگهان چشم مسخره کنان وخندان نوری تابید وبه دری تبدیل چشمان مظلوم سپید ازدرون آن در برق میزد ،متوجه شدم خون آشام ها اورا اسیر کرده اند؛ فقط بخواطر سپید وارد در شدم از چشم فواره ی خون سخنگو جاری شد و گفت (سپید در دستان ما و خون آشام ها است . (
سپس خون خشک شد و چشم نا پدید شد . من هم از ترس آنجا نماندم وفرار کردم پس از مدتی سپید مرد ولی نرفت و مدام به دنبالم می آمدروح او مرا عذاب می داد تا دوباره چشم ترسناک را دیدم. ازچشم فواره ی خونی جاری شد وگفت که سپید چگونه مرد: « ظاهرا وقتی من از ترس، خارج از شهر خون آشامها شدم ، سپید گوشهایی به شکل سگ وپوزه ای به شکل روباه وبدنی به شکل گرگ در آورد ومیخواست مرا نجات دهد اما وقتی متوجه رفتن من شد، به شکل عجیبی ناپدید شد اما چشم ترسناک به صحبتهایش افزود: او حالا منتظر توست و اگر 22 دی ساعت 7 و 36 دقیقه و5 ثانیه پیش او نروی کشته میشوی». نگاهی به دور واطرافم انداختم . ازترس دندانهایم را به هم میفشردم. تقویمی دیدم . حالا 22 دی است ودقیقا ساعت 7 و 35 دقیقه و 58 ثانیه بود. وقت کمی داشتم. فقط فرار کردم تنها قصدم فرار ازچشم بود. سپید را دوست داشتم اما حیف که اورا گذاشتم وآمدم. وارد خیابان شدم. در حال فراربودم که دیگر هیچ چیز ندیدم البته برای همیشه....
__________________

آموخته ام ... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
(چارلی چاپلین)

پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 05-04-2010
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Arrow

نقل قول:
نوشته اصلی توسط peleshk نمایش پست ها
اوسپید است دختری ایرانی او اکنون کلاس پنجم است وهمکلاسی من سپید در کلاس درس نقش خود راخوب ایفا میکند-دختری سروزبون دار-که تمام افراد مدرسه اورابه نام دختری خوب – شیرین زبان ولی پرحرف می شناسند که درهمه نمایش ها- سرودها و....
نقش دارد.اوخلاقیت های بسیار زیادی داردومن می دانم سپید میتواند از آن ها استفاده کند زیرا همه ی هنرهای او در سطح جوانان است. سپید نویسنده وشاعر است وبرنامه ریزی خوبی دارد که میتواند انسانهای زیادی را جذب کند.
روزی در سرویس بودیم، همراه سپید به خانه آنها رفتم. آنجا زیبا بود وبسیار بزرگ زیرا پدر او مرد ثروتمندی بود اما سپید هیچوقت پز نمیداد. تا آن روز؛ یک روز عجیب وبسیار سخت. قرار براین شد که پیش از بازی کردن در حیاط، به اتاق او برویم وبازی کنیم. مثل همیشه او شروع به صحبت کرد اما من بزودی به قصد فرار از صحبتهایش ودر ظاهر برای آب خوردن به آشپزخانه رفتم. کسی در خانه نبودفقط من واو بودیم. یخچال را باز کردم، پارچ آب را برداشتم. وقتی آب را درلیوان ریختم مایع سیاه رنگی به شکل چشم از آن بیرون آمد. خیلی ترسیده بودم. انگار آنها؛ یعنی خون آشامها پشت سرم بودند. پارچ را رها کردم، پیش سپید رفتم، ماجرا را به او گفتم ولی انگار او متوجه رفتن من نشده بود. اما خیلی واضح بود، زیرا در هنگام رفتن من به آشپزخانه اوبه من گفت: پارچ در گوشه ی یخچال است. تعجب کردم. سپیبد به جایی خیره شده بود وفقط به آنجا نگاه میکرد. سکوت برخانه حاکم شد ولی من بسیار اتفاقی دست به گردنش کشیدم، جای گاز خون آشامها سپید را آزار میداد. سکوت ترسناک بالاخره شکسته شد. اما این دفعه با صدای جیغ من.
من با پای برهنه از خانه ی آنها خارج شدم. آنقدر دویدم تا به بیابانی رسیدم در حالی که سپید هر لحظه تبدیل به خون آشام بزرگتری می شد.
نمیتوانستم فرار کنم. به سمت منزل سپید راهی شدم. دندانهای سپید دیدن داشت. به آبی که در پارچ بود نگاه کردم .آن آب را دور ریخته بودم اما دوباره به پارچ برگشت . وچشمی که در آب بود غذب ناک به من نگاه کرد ترسیدم . ناگهان چشم مسخره کنان وخندان نوری تابید وبه دری تبدیل چشمان مظلوم سپید ازدرون آن در برق میزد ،متوجه شدم خون آشام ها اورا اسیر کرده اند؛ فقط بخواطر سپید وارد در شدم از چشم فواره ی خون سخنگو جاری شد و گفت (سپید در دستان ما و خون آشام ها است . (
سپس خون خشک شد و چشم نا پدید شد . من هم از ترس آنجا نماندم وفرار کردم پس از مدتی سپید مرد ولی نرفت و مدام به دنبالم می آمدروح او مرا عذاب می داد تا دوباره چشم ترسناک را دیدم. ازچشم فواره ی خونی جاری شد وگفت که سپید چگونه مرد: « ظاهرا وقتی من از ترس، خارج از شهر خون آشامها شدم ، سپید گوشهایی به شکل سگ وپوزه ای به شکل روباه وبدنی به شکل گرگ در آورد ومیخواست مرا نجات دهد اما وقتی متوجه رفتن من شد، به شکل عجیبی ناپدید شد اما چشم ترسناک به صحبتهایش افزود: او حالا منتظر توست و اگر 22 دی ساعت 7 و 36 دقیقه و5 ثانیه پیش او نروی کشته میشوی». نگاهی به دور واطرافم انداختم . ازترس دندانهایم را به هم میفشردم. تقویمی دیدم . حالا 22 دی است ودقیقا ساعت 7 و 35 دقیقه و 58 ثانیه بود. وقت کمی داشتم. فقط فرار کردم تنها قصدم فرار ازچشم بود. سپید را دوست داشتم اما حیف که اورا گذاشتم وآمدم. وارد خیابان شدم. در حال فراربودم که دیگر هیچ چیز ندیدم البته برای همیشه....

ببخشید این داستان بی سر و ته و جدا بیمعنا چه ربطی داشت به عنوان تاپیک:

داستانهای کوتاه و تامل برانگیز ( نگاهی دیگر به زندگی )

کجاش درس زندگی و عبرت و دانش و فهم و کمالات به انسان یاد می داد؟
__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 05-03-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض سوزن لرزان



سوزن لرزان


روزي ملانصرالدين در بازار بزرگ اصفهان پرسه مي‌زد. و از چپ و راست به دوستان خود که مي‌رسيد سلام و عليک مي‌کرد و حال و احوال مي‌پرسيد. عده‌اي از دوستانش مشغول خريد و فروش بودند و بعضي فقط چانه مي‌زدند و دکاندارها را بستوه مي‌آوردند. ملا هميشه از جنب‌وجوش بازار خوشش مي‌‌آمد زيرا غالباَ به مردهايي برمي‌خورد که از تبريز يا همدان آمده بودند و يا از کشورهاي دوردست مثل هند و مصر تازه وارد شده بودند و داستانهاي عجيب و غريب از سفرهاي خود مي‌گفتند.
دم چهارسوق بازار، دست راست ملا چشمش افتاد به عده‌اي مرد که دور سارباني به نام موسي جمع شده بودند، سرها را بهم نزديک کرده بودند و بچيزي که در دست موسي بود خيره شده بودند. چون ملا هميشه کنجکاو بود و مي‌خواست که از هر اتفاقي يا خبري سر در بياورد بزودي سر و دستار ملا هم توي سرها آمد.
مردها به ملا سلام کردند و او جواب داد:
« و عليکم‌السلام.»
يکي از تماشا کنندگان قضيه را براي ملا تعريف کرد:« موسي ساربان از صحرا با شترش مي‌آمده و ديده چيزي روي زمين برق مي‌زند، آن را برداشته و آورده. حالا، هر چه نگاه مي‌کنيم نمي‌دانيم اين چيست.»
و موسي داستان را با آب‌وتاب تعريف کرد که: « بله از شتر پياده شدم و آن را برداشتم. اما هر چه فکر کردم عقلم بجايي قد نداد. اين است که آن را آوردم بازار که از آدمهاي فهميدة بازار بپرسم. اما از صبح تا حالا آن را به هر که نشان مي‌دهم سر از کارش درنمي‌آورد.»
مصطفي يکي از بازاريان گفت:« ملا تو از همة ما داناتري، بگو ببينيم اين چيست؟»
ملا نصرالدين به قوطي گرد و فلزي که در کف دست موسي برق مي‌زد خيره شد. داخل قوطي حروف و علامتهايي بود و سوزن کوچکي، و در شيشه‌اي قوطي هم بسته بود. چيز عجيب قوطي همان سوزن کوچک بود که انگار جن به جلدش رفته، هر وقت جعبه را به راست يا چپ مي‌گرداندند سوزن مي‌لرزيد اما وقتي آن را در يک جهت معيني قرار مي‌دادند سوزن از حرکت مي‌ماند. ملا قوطي حيرت‌آور را در دست گرفت. آن را به چپ و راست چرخانيد سوزن مثل لرزانک مي‌لرزيد اما وقتي قوطي را به شمال نگاه‌ داشت سوزن بي‌حرکت شد. ملا دستي به ريش خود کشيد، هر وقت به فکر فرو مي‌رفت اين کار را مي‌کرد، بعد قوطي را به موسي پس داد.
ساربان پرسيد:« خوب واقعاَ اين چيست؟»
مردها چشم به دهان ملا دوخته بودند و در انتظار جواب بودند. آن‌ها به دانش ملا اطمينان داشتند و مي‌دانستند که گره اسرار قوطي به دست ملا باز مي‌شود. همة آنها از اين قوطي و سوزن لرزان و اسرار‌آميزش غرق شگفتي شده بودند و مي‌خواستند سر در بياورند که چرا اين سوزن هميشه در جهت شمال بي‌حرکت مي‌ايستد و جان به جانش بکني و هر چه خم و راستش بکني، انگار نه انگار. جم نمي‌خورد.
ملا باز دستي به ريش خود کشيد اما چيزي نگفت و بعد يکهو زد به گريه هاي‌هاي گريه کرد و بعد هرهر خنديد. و اين گريه و خنده را آنقدر ادامه داد تا کاسة صبر منتظران لبريز شد. هي گريه مي‌کرد. هي مي‌خنديد و از نو...
عاقبت يکي از مردها پرسيد :« ملا چرا گريه مي‌کني؟»
و ديگري هم پرسيد :« ملا چرا مي‌خندي؟»
مصطفي گفت:« هيچکس ، حتي اگر ملا هم باشد نبايد در آن واحد هم بخندد و هم اشک بريزد.»
ملا قول داد که:« به شما خواهم گفت چرا مي‌گريم و چرا مي‌خندم.» در اين موقع همة مردم بازار از مرد و پسر و بچه و پير وجوان دور ملا جمع شده بودند و منتظر کلمات حکيمانة ملا بودند. حتي زنها هم روبنده‌ها را پايين انداخته بودند و در گوشه‌اي جمع شده بودند و هر کس که از قضيه خبري نداشت از ديگري مي‌پرسيد که:« عمو چه خبر است» و کم‌کم همه خبردار شده بودند – قوطي و سوزن و گريه و خندة ملا-!
ملا شروع به سخن کرد:« من از اين غصه گريه مي‌کنم که هيچکدام شما نمي‌دانيد که اين قوطي و سوزن چيست و به چه درد مي‌خورد. پس عقل و شعور شما کجا رفته؟ من از ناداني شما شرمنده هستم. باز هم مي‌پرسيد چرا گريه مي‌کنم؟»
ملا نگاهي به جمعيت انداخت. مردها از جهل خود شرمسار سرشان را پايين انداختند تا چشمشان به چشم ملا نيفتد. حتي پسر‌بچه‌ها قوز کردند و از خجالت و ناداني بزرگترها و خودشان خيس عرق شدند. اما زنها زير روبنده، آه کشيدند و خدا را شکر کردند که کسي از آنها توقع ندارد چيزي بدانند و آنها همينکه دود و دم آشپزخانه را براه بکنند و بچه‌ها را از آب و گل در کنند کافي است و مردها به همين راضي هستند. ضمناَ زنها به ملا حق دادند که بر جهالت مردم گريه بکند و از اينکه مردم شهر به اين بزرگي چيزي بارشان نيست شرمسار باشد.
مصطفي که ملا را بهتر از ديگران مي‌شناخت، ناقلاتر از آن بود که دست از سر ملا بردارد. پس رو به ملا کرد و گفت:
« خوب علت گرية شما را دانستيم، حالا بگوييد ببينم چرا خنديديد؟»
ملا خندة بلندي کرد و گفت:« از اين مي‌خندم که خودم هم نمي‌دانم اين قوطي چيست و اين سوزن چه مرگي دارد؟»



__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 05-03-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض هم‌نشين بدنام


هم‌نشين بدنام


مهدی آذر یزدی



روزي روزگاري دسته‌اي از راهزنان راه كارواني را بسته بودند و دارايي مسافران را برده بودند. وقتي خبر به شهر رسيد حاكم دستور داد لشكري انبوه فراهم آوردند و فرسخ‌ها دورتر از محل واقعه اطراف بيابان وسيع را در محاصره گرفتند و راه آمد و شد را بستند و اندك اندك حلقه‌ي محاصره را تنگ‌تر كردند و هر آينده و رونده‌اي را زير نظر گرفتند تا عاقبت در گودي ميان تپه‌هاي دور افتاده به دسته‌ي راهزنان دست يافتند، همه را گرفتند و دست و بازو بستند و پيش حاكم آوردند.
حاكم به قاضي گفت :‌ «هياهو در اندازيد، دزدان را در جمع مردم محاكمه كنيد، اگر بي‌گناهي در ميان آن‌ها هست بشناسيد و گناهكاران را عذابي سخت بدهيد و خبر آن‌را به همه جا برسانيد تا ديگران بهوش باشند و راه‌ها امن و امان شود.»
قاضي يكي يكي را محاكمه كرد و دزدان همه خود را بي گناه مي دانستند و بهانه‌ها مي‌تراشيدند ولي اموال كاروان را تقسيم كرده بودند و هر يك چيزي از آن داشت و هيچ‌يك نمي‌توانستند عذر وجهي بياورند و ناچار اعتراف كردند كه كارشان راهزني است. اما يكي از ايشان گناه خود به گردن نمي‌گرفت و مي‌گفت : «من از ايشان نيستم و كارم دزدي نيست، شاعرم، نقاشم، نويسنده‌ام، هنرمندم و اگر بخت بد مرا با اين جماعت پيوند داده است مرا با دزدان در يك رديف نبايد شمرد.»
نامه‌اي پر از آثار فضل و بلاغت و شعر و حكايت و حديث و روايت به حاكم نوشت و شكايت كرد كه «قاضي حرف مرا نمي‌پذيرد و داد مرا نمي‌دهد، من دزد نيستم و اهل دانش و هنرم.»
حاكم متاثر شد‌، جوان را احضار كرد و گفت : «نامه‌اي بسيار خوب نوشته‌ بودي كه دليل فهم و معرفت توست، چه مي گويي؟»
گفت : «من دزد نيستم و خود را مستحق كيفر نمي‌دانم.» حاكم پرسيد : «هم‌دسته‌ي دزدان چرا بودي؟» گفت : «ايشان را نمي‌شناختم و كارشان را نمي‌دانستم. به ايشان خدمت مي‌كردم و مزد مي‌گرفتم، حساب مي‌نوشتم و كتاب مي‌خواندم و موعظه مي‌كردم.»
پرسيد : «قاضي چه مي‌گويد؟»
گفت : «او نيز مرا هم‌دست راهزنان مي‌شمارد و به عرايضم توجه نمي‌كند.»
حاكم دستور داد : «جوان را در حضور من محاكمه كنيد.»
قاضي در حضور حاكم محاكمه را تجديد كرد و از جوان پرسيد : «مي‌دانستي كه ايشان راهزنند يا نمي‌دانستي؟» گفت : «نمي‌دانستم و از وقتي كاروان را زدند فهميدم و از همراهي با اين جماعت پشيمان بودم.»
قاضي گفت : «بسيار خوب، نمي‌گويم كه همنشيني دليل همكاري است ولي چگونه از اين لباس دزدي كه پوشيده‌اي شرمنده نبودي؟»
گفت : «راضي نبودم و شرمنده بودم ولي چاره نبود.»
پرسيد : «خوب چند وقت است كه اين نا اهلان كاروان را زده‌اند؟»
گفت : «دو ماه»
پرسيد : «آنجا كه كاروان را زدند كجا بود؟»
گفت : «فلان گردنه در فلان شهر و آبادي.»
قاضي پرسيد : «آيا مي‌تواني نقشه‌ي اين راه ها را روي كاغذ بكشي تا در راه شناسي به ما كمك كني؟»
گفت : «چرا نتوانم؟ من اين راه‌ها را مانند كف دستم مي شناسم و در رسم نقشه هيچ‌كس چون من استاد نيست.»
قاضي گفت : «آفرين! آيا مي‌تواني شعري بسازي و پشيماني خود را از همراهي با دزدان وصف كني؟»
گفت : «چرا نتوانم؟ كلمات در دست من چون موم نرم هستند و مي‌توانم با يك شعر شور بر پا كنم.»
قاضي گفت : «بارك‌الله! آيا مي‌تواني داستاني بنويسي و برخورد دزدان را با كاروان و وحشت مسافران و گفت و شنيد آنان را تعريف كني؟»
گفت : «چرا نتوانم؟ ترس مردم قافله و التماس آنان و بي‌رحمي اين دزدان خود داستان سوزناكي است.»
قاضي گفت : «احسنت! اما اين دزدان چگونه زندگي مي‌كردند كه هيچ‌كس ايشان را نمي‌شناخت؟ آيا در اين مدت جز اهل قافله چوپاني، دشت‌باني، مسافر تنهايي، صحراگردي، دهقاني، غريبه‌اي آشنايي از مردم آن نواحي در حوالي جايگاه اين دزدان ديده نمي‌شدند؟»
گفت : «چرا، ولي دزدان با اينگونه اشخاص كاري نداشتند و اين اشخاص دسته‌ي دزدان را مسافراني خوشگذران مي‌دانستند.»
قاضي گفت : «با اين ترتيب تو كه دزدان را شناخته بودي و ناراضي و شرمنده بودي در مدت دو ماه با اينكه به مردم آبادي اطراف دسترسي داشتي و اسير دزدان نبودي و مي‌توانستي نقشه‌ي راه و جايگاه دزدان را بكشي و داستان دزدي را بنويسي چرا دزدان را رسوا نكردي و خبر را به گوش راه‌بانان نرساندي؟ چرا از ايشان جدا نشدي و فرار نكردي؟»
گفت : «در اين فكر بودم و توفيق ياري نكرد.»
قاضي پرسيد : «آيا در اين مدت هيچ شعر نساخته‌اي؟»
گفت : «چرا يك شعر.»
قاضي گفت : «بخوان!»
جوان غزلي را كه ساخته بود خواند. و قاضي به حاكم گفت : «بر من ثابت است كه اين جوان هم مانند باقي دزدان دزد است و گناهش از ديگران بيشتر است كه دانسته‌تر و فهميده‌تر شريك و همكار ايشان بوده است. شعرش هم از بي‌دردي و بي‌خيالي حكايت مي‌كند. به شعر و داستان و معاني بيانش فريفته نبايد شد زيرا كه از همنشيني با دزدان پشيمان نيست. اگر دزد نبود همنشين ايشان نبود و اگر پشيمان بود پيش از دستگيري به جاي غزل، شكايت‌نامه مي‌ساخت. درخت را از ميوه‌اش مي‌شناسند و آدم بي‌معني را از كارش و كسي كه با بدكاران همنشين است و از آن راضي است همراه و همدست و يار و مددكار ايشان است. اگر از كارشان راضي نبود حتي اگر در دست ايشان اسير بود مي‌توانست به وسيله‌ي چوپاني، دهقاني، آينده و رونده‌اي راز ايشان فاش كند. همنشيني هم دليل خوبي است.»
جوان گفت : «من جامه از تن كسي نكندم.»
قاضي گفت : «نمي‌توانستي، ولي از پوشيدن لباس دزدي پرهيز نكردي.»
جوان گفت : «با ايشان هم‌دل نبودم.»
گفت : «دروغ مي‌گويي.»
گفت : «توبه مي‌كنم.»
قاضي گفت : «حالا چاره‌اي ندارد. توبه پيش از رسوايي است، بعد از گرفتاري همه توبه‌كار مي‌شوند»
گفت : « با من غرض داري و نمي‌خواهي از كيفر معاف شوم.»
گفت : «همان غرضي را دارم كه با ديگر راهزنان دارم.»
حاكم گفت : «به‌نظر مي‌رسد كه اين هم محكوم است. تنها چيزي كه از ديگر دزدان بيشتر داد زبان‌آوري و هوشياري است. دريغ از هوشياري كه در راه كج به‌كار مي‌رود كه اگر در راه راست بود به بزرگي و بزرگواري مي‌رسيد.»
برگرفته از قصه‌هاي گلستان و ملستان – نوشته‌ي مهدي آذر يزدي
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 05-16-2010
روشنا آواتار ها
روشنا روشنا آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 30
سپاسها: : 0

3 سپاس در 3 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، مشیم رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت .
در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 05-16-2010
روشنا آواتار ها
روشنا روشنا آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 30
سپاسها: : 0

3 سپاس در 3 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره !
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 05-22-2010
kiana آواتار ها
kiana kiana آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نوشته ها: 795
سپاسها: : 843

1,438 سپاس در 268 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم:بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»!مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زباننمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
- دو ماه و پنج روز
- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان
باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد...
« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
- من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.
- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
- به آهستگي گفت: متشكّرم!
- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:
در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود...
__________________
شیشه ای میشکند... یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست
آن یکی میگوید شاید این رفع بلاست !
دل من سخت شکست ... هیچ کس هیچ نگفت .... غصه ام را نشنید !
از خودم میپرسم : ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود ؟





پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 05-16-2010
روشنا آواتار ها
روشنا روشنا آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 30
سپاسها: : 0

3 سپاس در 3 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 05-24-2010
kiana آواتار ها
kiana kiana آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2007
نوشته ها: 795
سپاسها: : 843

1,438 سپاس در 268 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد..
- آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...
- خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.
- جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.
- اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم
- مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن.
- میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.
بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.
- هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...
- قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.
- ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.
- امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.
گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.
صحنه غافلگیرکننده:
درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.
نتیجه گیری اخلاقی:
اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن.
__________________
شیشه ای میشکند... یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست
آن یکی میگوید شاید این رفع بلاست !
دل من سخت شکست ... هیچ کس هیچ نگفت .... غصه ام را نشنید !
از خودم میپرسم : ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود ؟





پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 12:05 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها