بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 12-11-2007
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض مجموعه اشعار کارو ... شاعر فقید

ویرانه
شبي مست ومستانه مي گذشتم از ويرانه اي...!!
در سياهي چشم مستم خيره شد بر خانه اي
نرم نرمک رفتم تا لب پنجره اي
صحنه اي ديدم دلم سوخت چون پر پروانه اي ...
پدري کور و فلج افتاده اندر گوشه اي
مادري مات وپريشان همچون ديوانه اي!...
پسرک از سوز سرما دندان به هم ميفشارد
دختري مشغول عيش با مرد بيگانه اي
چون به شد فارغ از عيش ونوش آن مرد پليد...
دست اندر جيب برد وداد از ان همه پول درشت چند دانه اي
با خود خوردم قسم تا به بعد ازاين
نروم مست مستانه سوي هر ويرانه اي
که در اين خانه دختري مي فروشد
عفتش را بهر نان خانه اي


__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 12-11-2007
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض مجموعه اشعار کارو ... شاعر فقید

مرگ ماهيگير
آسمان ميگريست ...
و بادها شيون كنان فرياد مي كشيدند : بريز ! ... اي آسمان ، اشك بريز!بريز كه هر يك قطره اشك تو در بيكران زمين ، ستوني بر بناي زندگيست .
و آسمان ميگريست.... ميگريست ...
در پهنه ي كران ناپديد آسمان ، جز ناله ي زائيده از برآشفتگي اشكهاي بي امان و عصيان ابر هاي سر گردان خبري نبود...
و دريا ، در كشاكش انقلاب امواح ديوانه ، همچنان ي بي پايان مرگ صيادان بي پناه را ، مي سرود ...
و در ساحل سر سام گرفته ي درياي بيكرانه ، ماهيگير ، تور پاره پاره به شانه ، خود را براي يك سفر شوم شبانه ، آماده ميكرد ...
«2»
آسمان ميگريست ....
و ماهيگير ، اسير قهر آشتي ناپذير آشمانها ! قهري كه از يك مرگ نا بهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را – به قصد درو كردن ماهي – به دل هزار پاره دريا ميكاشت ...
ساحل ، از ساعتها پيش ، در ظلمت يك مسافت طي شده ، گم شده بود .
وآنطرفتر ساحل ؛ در تنگناي يك كلبه ي محقر ، هم آغوش با يك زندگي فراموش شده ي مطرود ، دست كوچك دختري چهار ساله ، و ديده نگران همسري با نگاه تب آلود ،
نگران بازگشت ماهيگير بود ...
ودريا همچنان حماسه ي بي پايان مرگ صيادان بي پناه را مي سرود ...
«3»
آسمان مي گريست ...
و هنگامي كه ماهيگير ، به خاطر نان خانواده مختصري كه داشت ، پاي شگننده ي مرگ را به زنجير امواج درياي مست مي بست ...
در آنطرف ساحل ، سكوت كلبه ماهيگير را ، ناله شبگير دختر چهار ساله اش ، آهسته در هم شكست ؛
دخترك در حالي كه با نگاه نگران ، در چهار سوي كلبه بي پدر خويش ميگشت :
با ناله اي حزين از مادرش مي پرسيد : كه :« ماما ...بابا جونم ....بر نگشت ؟!»
در حقيقت او پرا نمي خواست ...
او ماهي كو چكي را مي خواست كه پدرش هر شب – پس از مزاجعت از سفرهاي شبانه ي دريا به او ، به دختر نازنينش ، هديه ميكرد ...
و تا سپيده صبح ، دخترك بينوا ، با نگاه بيگناه ، پي بابا جونش مي گشت .
وتا سپيده صبح ، بابا جون دخترك ، ماهيگير بي پناه ، از دريا برنگشت ...
«4»
چند ساعتي بود كه ديگر :
آسمان نمي گريست ... ودريا خاموش بود...
بادهاي سرگردان خوابيده بودند ...
طوفان هم خوابيده بود ...
و آفتاب ، ساعتها پيش ، طومار حكومت شاعرانه ي ماه را ، در بسيط افلاك ،
در هم نورديده بود ...
و از ساعتها پيش ، همسر تيره بخت ماهيگير، دختر چهار ساله اش به دوش در بسيط ساكت و ماتم زده ي دريا ، ساحل به ساحل ، سراغ همسر گمشده اش را ميگرفت ...
و در يا در مقابل استغاثه ي زن تيره بخت ، بطور وحشتناكي لال شده بود ...
و سه روز و سه شب ... پي ماهيگير گشتند ... تا آنكه :
غروب سومين روز ، لاشه ي يخ بسته ي او را ،لا بلاي كفني پاره پاره كه درقاموس ماهيگيران " تور"ش مينامند ، در گوشه ي ناشناسي از سواحل آشنا ، يافتند
و در بساط او ، همراه با جسدش ، جز يك ماهي كوچك كه لابلاي مشت يخ زده اش جان مي كند ، هيچ نيافتند .




__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 12-11-2007
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض مجموعه اشعار کارو ... شاعر فقید

ایزابل...
گریه کنید !... گریه کنید ای خاطرات گذشته ، ای خاطرات دوران از یاد رفته جوانی ، ای اشکهای پنهانی ، گریه کنید ، ایزابل من رفت .... ایزابل من مرد...

نمیتوانم ! باور کنید ، هیچ نمیتوانم او را . خودش را نه ، همه آنچه او در پریشانی نگاه پریشانش برای من ، و بالاتر از من ! برای قلب دیوانه پرست من ، داشت ، فراموش کنم.

امشب هم مثل هر شب ، قلبم به یادزندگی شاعرانه ای که با او داشتم ، همانطور ساده ، پاچه پارچه فرو می ریزد .

از دور ، نمی دانم چقدر دور ، ناله های سرگردان پیانویی تار و پود وجود وحشی و منقلبم را به لرزه انداخته است ، نمی دانم انگشتان کدام انسان دلشکسته ایست که در کشاکش امواج شرنگ آلوده ی این ناله های جگر سوز ، لابلای دندانه های پریده رنگ پیانو ، پی گمشده ی بخت برگشته ی خویش می گردد ...

سوز ناله های پیانو : جان زندگی صاحب مرده ام را به لب مزار آرزو ها ی بخاک سپرده ام رسانیده ..! یک مشت اشک پراکنده در گوشه و کنار دیدگان شب زنده دارم ، بیداد میکنند. مدتها با آهنگ پیانو ساکت و در هم کوفته اشک می ریزم ...آنوقت ... دلم می خواهد فریاد بکشم ، و فرمان دلم را بلا اراده انجام دهم !

شوپن ...آخ شوپن ! ناله مکن ....اشک مریز ؛ دیوانه شدم ....مردم...بیچاره شدم...شوپن !

یکباره ناله ی پیانو در تیرگی شب سرسام گرفته خاموش میشود و اشکهای من ... اشکهای وحشت زده و گیج من هم ، همراه با واپسین ناله ی پیانو ، در پریدگی رنگ گونه های مرطوب و رنگ پریده ام می میرند....

تنها ، یک قطره اشک ، یک قطره اشک دل افسرده ، در گوشه ی چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ، فکر میکنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ، ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفات بمیرد ..

دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ..با دستمال سپیدم ، که تنها یادگار «او»ست ، آهسته پاکش می کنم ...آنوقت ...آنوقت هیچ ! جنون ! جنون مرگ ... مرگ عشق نا تمامی که همانطور نا تمام ماند ... با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم : ببین ! ... تو خودت دیدی که همه ی آن اشکها بدون کفن مردند ...ولی تو ...؟...!

کفن آخرین قطره اشکم ، دستمال سپیدم را ، که تنها یادگار « او» ست دیوانه وار در پارچه ی سیاهی می پیچم ، و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم ، ببرید بادها ! ببریر . این تابوت ، آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون ، زیر پای ناکامی ، ناله کنان جان داد ...

و بادها به خاطر من ! به خاطر قلب شکسته ی من ، ناله سر دادندو ناله ی بادها همه آسمانها را که پناهگاه ناله های بی پناه من بودند به گریه انداخت ..

من در تلاطم امواج آشفته ی سرشک طوفانی آسمانها ، زندگی خود را دیدم که سر افکنده و پریشان حال ، دست وپا زد و مرد !.. من دلم برای زندگی جوانمرده ام نسوخت ، دلم برای قلب تیره بخت بیچاره ام سوخت ، که در آخرین لحظه ی زندگی اهمت زده و محنت باری که داشت ، نومیدانه فریاد کشید :

ایزابل!...

آخ ....

ایزا......

بل ........

__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 12-11-2007
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض مجموعه اشعار کارو ... شاعر فقید

فرياد فرياد



فرياد از اين دوران تار تيره فرجام.

اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر :

خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !

فرياد ! فرياد !

از دامن يخ بسته ومتروك الوند

تا بيكران ساحل مفلوك كارون

هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق.

هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون....

هر جا كه اه بيكس اوارگيها ....

دل ميشكافد در خم پس كوچه ي مرگ :

در سينه بي صاحب يك طفل محزون...

هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ:

بر ديده بد بخت فرداست ...

هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز :

از سيون تك سرفه ي خونين شبهاست .

يا جان انساني به ساز مطرب پول :

بازيچه اي بر سردي لب دوز لبهاست .

هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره ي عشق :

از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است .

يا هستي وناموس فرزندان زحمت :

يا مال مشتي رهزن دامن دريده ست

.

يا آتش عصيان صدها كينه گيج :

در تنگ شب – در خون خاموشي طپيده ست ...

در يا به دريا .....

صحرا به صحرا – سر به سر – تا اوج افلاك :

آنسان كه من كو بيده ام بر فرق اوراق .

فرياد عصيان ، از تك دلها رميده ست

فرياد! .... فرياد !...

شامم سيه – بامم سيه – دل رفته بر باد ...

سرگشته ام در عالمي سر گشته بنياد.

كاشانه ام : سر پوش عريان سفره ي فقر

گمنامي ام : تابوت يادي رفته از ياد .

در خانه ام جز سايه بيگانه ؛ كس نيست ....

ديوانه شد ، زبس بيگانه ديدم !

بيگانه با خود ! بسكه خود " ديوانه " ديدم !

پروردگارا !

پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟

فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو ؟

فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟

رفتند !....مردند؟!

فرياد !....فرياد!....

اي زندگيها ...! اي آرزوها ...!

اي آرزو گم كرده خيل بينوايان !

اي آشنايان !

اي آسمانها ! ابرها ! دنيا ! خدايان !

عمرم تبه شد ،هيچ شد ، افسانه شد ، واي !

آخر بگوييد !

بر هم دريد اين پرده ي تاريك ابهام !

كشكول نا چاري به دست و واژگون پشت :

تا كي پي تك دانه اي : پا بند صد دام !؟

تا ستك پي سايه بيگانه برسر :

لب بسته – سرگردان ، ز سر سامي بسر سام؟!

فرياد...! فرياد.....!

فرياد از اين شام سيه كام سيه فام !

فرياد از اين شهر!....فرياد از اين دهر!

فرياد از اين دوران تار تيره فرجام ؟

اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر



خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !

فرياد ...! فرياد ...!

آري ! بدينسان تلخ وطوفانزا و مرموز...

هر جا و هر روز...

پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز !

ليكن شما ، تك شاعران پنبه در گوش

بازيگران نيمه شبهاي گنه پوش ...

محبوب افيون آفريده ، تنگ آغوش ...

در انعكاس شكوه ها ، خاموش ، مرديد ؟!

آخر... خداوندان افسونهاي مطرود !

سرگشتگان وادي دلهاي مفقود...!

تا كي اسير « خاطرات عشق ديرين » !؟

مجنون صدها ليلي وهم آفريده ....

فرهاد افسون تيشه ي افيون ليلي ؟!

تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود،

بيقد و بيعار .

در خلوت تار خرابات تبهكار.

اعصابتان محكوم تخدير موقت.

احساس صاحب مرده تان بازيچه ي ياد ...

افكارتان سر گشته در تاريكي محض :

در حسرت آلوده پستاني هوس باز ؟!

زيباست گر پستان دلداري كه داريد ...

دلدار از دلداده بيزاري كه داريد...

آخر ، چه ربطي با هزاران طفل بي شير

يا صد هزاران عصمت آواره دارد ؟!

اي خاك عالم بر سر آن قلب شاعر...

آن شاعر قلب...

كاندر بسيط اين جهان بيكرانه ....

دل بر خم ابروي دلداري سپارد!

شاعر؟! چرا شاعر! چه شاعر! هرزه گويان !

كور است و بيگانه ست با اين ملك و ملت ،

جاني ست هر كس كاندر اين شام تبهكار!

اين تيره قبرستان انسانهاي محروم ...

با علم بر بدبختي اين ملك بدبخت ...

بر پيكر نا كامي اين قوم ناكام :

رقصان به افسون مي و مسحور افيون:

گيرد زياري كام وبر ياري دهد كام !

من شاعر عصيان انسانهاي عاصي .

افسون شكن ناقوس دنياي فسانه .

دردي كش مي خانه آزرده بختان.

مطرود درگاه خدايان زمانه ...

تا ظلمت افكن صبح فردا زاي فردا :

در خدمت اين شكوه هاي بيكرانه...

چون آسماني ، طايري ، ابر آشيانه ...

با هر كلام و هر طنين و هر ترانه .

دل ميزنم – در تنگ شب – صحرا به صحرا ....

تا جويم از فرداي انساني نشانه ....

فرياد ....! فرياد....!





__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 12-11-2007
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مرسی امیر عزیز
عالی بود و خسته نباشی. از بقیه دوستان هم که تو این تاپیک مطلب گذاشتن ممنونم
__________________
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 02:12 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها