بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
جدید داستانهای کهن ایرانی

در این تاپیک قصد دارم به کمک شما دوستان عزیزم داستانهای کهن ایرانی را از هر جا

که می توانیم گرداوری کنیم.....فکر کنم هم برای اطلاعات عمومی خوبه و هم برای

اینکه با این داستانها بیشتر آشنا شویم و به عمق قدمت ایران عزیزمان پی ببریم.
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
جدید حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی (هستی)؟ عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی؟ عرض كرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه كسی؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض كرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد..

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت.. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او كار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد.

بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.



بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود.. جنید گفت جزاك الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد..
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

آن سوخته را جان شد و آواز نیامد
شبی پروانه ها گرد هم جمع شده بودند; تاریک شبی بود; خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد;همگان گفتند باید یکی را برگزینیم که شمع را بشناسد و او را بفرستیم که برود و شمع را با خود به اینجا بیاورد. پروانه ای که رازدان و شمع شناس می نمود، بدین خدمت برگزیده شد و چون دستور یافت، پر کشید و به سوی کاخی سر به فلک کشیده پرواز کرد;نزدیک کاخ که رسید، سایه ای لرزان بر دیواره های کاخ دید;بازگشت و خود را به پروانگان رسانید و گفت: این شمع که شما می گوئید، فروغی دلخواه ندارد; بیماری تبدار و جان خسته ای زرد و نزاری است که کارش اشک ریختن و به خود لرزیدن است;آنچه من دیدم روئین تنی نیست که بتواند با تاریکی به پیکار برخیزد و بر او به پیروزی دست یابد.

بزرگ پروانگان که گفته های این پروانه را شنید، لب به خنده گشود و که تو کودکی ظاهربین و کوته نظری; شمع را نشناخته ای و هرزه درائی می کنی; آنگاه فرمان داد که پروانه ی دیگری به سوی شمع پرواز کند.

این بار پروانه ای باریک بین، از میان پروانگان، برخاست و به جانب کاخی که شمع در آن می سوخت پرواز کرد و چون به کاخ رسید و به پیکره ی شمع نزدیک شد;خود را به شمع زد تا بنگرد که این بیمار تبدار را یارای بر پای ایستادن، تا چه اندازه است.

اما شراره بر بالش افتاد;پرش شعله ور گردید و نیم سوخته، نزد یاران رفت و گفت: شمع سراپا آتش است; می سوزاند لیکن آتشش سخت دلکش است. اما بزرگ پروانگان بدین سخن نیز از جستجوگری باز نایستاد و گفت:

این پروانه هم شمع را نشناخته و نشانهایش را آنسان که بوده، در نیافته است. یکی دیگر برود; به فرمان بزرگ پروانگان، پروانه ای دیگر سرمست و خرامان از جای خود برخاست و پرکشان خود را به کاخ رسانید.

بر سر شمع نشست و یکباره شرر بر جانش افتاد; سر تا پایش بسوخت و چون آهن گداخته ای همه آتش شد سپس خاکستر گردید و خاکسترش به سر شمع فرو ریخت; بزرگ پروانگان که این حال از دور بدید، گفت: تنها او بود که از راز شمع خبر یافت اما دریغا که خبرش به ما باز نرسید...
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

پاسبان عشق

پاسبانی گرفتار عشق شده بود و شب و روز، آرام و قرار نداشت; یکی که بیخبر از عشق بود به طنز او را گفت: اگر می پنداری که شب زنده داری، دل یار را نرم می کند، سخت در اشتباهی. برو سر به بالین بنه و بی سبب خود را به پریشانی مینداز. پاسبان عاشق گفت:

اینکه تو می بینی، خود آزمایش عشق است که هر شب به گونه ای مرا می آزماید و عشقم را پاسبانی می کند تا اگر سر بر بستر نهادم و از عشق بی خبر ماندم، خانه ی دلم را خالی کند و روزگارم را به سردی و تباهی کشاند.



تو مخسب ای مرد، اگر جوینده ای خواب خوش بادت اگر گوینده ای

پاسبانبی کن شبی در کوی دل زانکه دزدانند در پهلوی دل

هست از دزدان دل بگرفته راه جوهر دل دار از دزدان نگاه

چون تو را این پاسبانی شد صفت عشق زود آید پدید و معرفت
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

ایاز

ایاز خدمتگزار راستگو و پاکدل سلطان محمود غزنوی بیمار شد و در بستر ناتوانی افتاد. گونه ی چون برگ گلش زرد شد. چشمان فتنه گرش، به خواب رفت. زلف تابدارش بهم پیچیده شد و زار و نزار گردید. سلطان را از شنیدن خبر بیماری ایاز دل بسختی به درد آمد. خدمتکاری رازدار و وفاپیشه داشت. او را نزد خود خواند و بدو گفت: به خانه ایاز برو و حالش را بپرس. از جانب ما به او بگو: ای نازنین یار ما، تو اینگونه در بستر بیماری درافتاده ای و گمان می بری که ما از یاد تو غافل نشسته ایم. خدای رازدان و دانای آشکار و نهان، می داند که دمی بی یاد تو نیستیم و لحظه ای از تو بی خبر نمانده ایم. از روزی که شنیده ایم تو بیماری، خود از غم تیمار تو رنجور و ناتوان شده ایم. هرگه که به بیماری تو می اندیشیم، نمی توانیم دریابیم که تو بیماری یا ما خود زار و ناتوانیم. اگر به دیدن تو نمی آییم و تن ما از تو دور افتاده دل ما بسوی تو پرواز می کند و جان ما آهنگ دیدار تو دارد. اشتیاق دیدار تو چنان در دل ما شراره افکنده که گویی «خیال تو در رگهای ما دور می زند و آرزویت در دل و جان ما می چرخد»

آنگاه سلطان محمود به خدمتکار رازپوش خود گفت: این پیام ماست، درنگ مکن. چون دونده ای بادپای به سرای ایاز برو و پیام ما را به او برسان. چون برق دونده و چون رعد جهنده باش. با توانی که در زانو داری دوان دوان خود را به خانه ی او برسان. اگر لحظه ای درنگ کنی و لمحه ای دیر برسی، جان از کف خواهی داد و سر به تیغ خواهی سپرد. خدمتکار برگشته بخت همچون باد، دوید، جهید و خود هم ندانست که چگونه و با چه شتابی به خانه ی ایاز رسیده است. در گشود، قدم در آستانه ی در نهاد، ناگاه بر جای خشک شد... سلطان محمود را دید که در کنار بستر ایاز نشسته و با او سخن می گوید. زانویش سست گردید، دلش به هراس افتاد، رنگ از چهره اش پرید و زبانش بند آمد. بیچاره ترسیده بود می پنداشت که سلطان محمود از او تندتر راه پیموده و از همین جهت است که زودتر به خانه ی ایازرسیده است. مرگ را به چشم دید. شک نداشت که به گناه تن باز زدن از فرمان سلطان، خونش ریخته خواهد شد. چاره ای نمانده بود. به زاری افتاد خود را به پای سلطان انداخت و در کمال یأس و نومیدی گفت: خدا می داند که در هیچ جا درنگ نکرده ام، هیچ جا نایستاده ام و هیچ جا ننشسته ام. دوان دوان و شتابان خود را به اینجا رسانده ام. اما نمی دانم که حضرت سلطان چگونه پیش از من خود را به اینجا رسانیده اید؟! شاید سلطان، ذره های خورشیدند که از روزنه ها گذشته و خود را به کنار یار دلجوی خود رسانیده اند؟ خدایا این خواب است یا بیداری؟! آخر چگونه ممکن می شد که با همه شتابی که من بکار بسته ام، سلطان پیش از من به اینجا رسیده باشد؟!

خدمتکار وفادار، اشکریزان سر به پای ایاز نهاد و چهره به کف پایش سود و ناله کنان او را به میانجیگری خواند. از او خواست که دست سلطان را بگیرد و نگذارد که شمشیر بکشد و سر از پیکرش بیندازد. به خدای یگانه سوگندشان می داد که از ریختن خون او درگذرند و به پروردگار یکتا قسم یاد می کرد که در به انجام رسانیدن فرمان سلطان، کوتاهی نکرده است. سلطان محمود دستی بر او کشید و گفت: تو گناهکار نیستی. از جای برخیز و آرام بگیر. دل قوی دار که کشته نخواهی شد. جاهی بلند پایه تر خواهی یافت و به ما نزدیکتر خواهی بود. تو آنچه در نیرو داشتی به کار بستی، لیکن آنچنان که من راه بریده ام تو راه نمی توانستی برید. من به دوری ایاز شکیبایی ندارم، از همین رو به سوی او دزدیده راهی دارم که گاه و بی گاه از این راه مخفی، از این راه پوشیده، نزد او می آیم و در کنارش می نشینم و سخنش را می شنوم. این راه مخفی را بدان جهت ساخته ام که هیچکس از دیدارهای ما آگاه نباشد. و تو ای خدمتکار باوفای من بدان، در میان عاشق و معشوق، راه های پنهانی بسیار است. جان ما بهم پیوسته، رازهای ما بر یکدیگر آشکار شده و پرده ها از پیش چشم ما به یکسو افتاده است. تو اگر می بینی من تاکنون این راز را از پیر و جوان پنهان داشته ام از بیم رسوائی نیست، جانم خانه ی اوست و دلم راه این خانه....


در درونم غوغای اوست که شیون می کند و در فکرم اندیشه ی اوست که پنجه می اندازد.



من اگر نزد دیگران خبر از او می جویم و سخن از او می گویم، از رهگذر بی خبری نیست. من از پشت پرده رازها را می بینم و در پنهان به آشکارا دیده می کشم و در نهان، پیدایم و در پیدا پنهانم.
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

درد عشق

خواجه ای بود دولتمند که زر و سیم بسیار داشت و بنده و خدمتکار بیشمار; در میان بندگانش غلامی بود، سیه چرده که پای بند دین بود و به راه گمراهان نمی رفت; نمازش ترک نمی شد. همه شب به نماز می ایستاد و تا سپیده دمان با خدای راز و نیاز می کرد. شبی خواجه به غلام گفت: امشب که برخاستی تا دوگانه به درگاه یگانه بگزاری، مرا از خواب بیدار کن تا من نیز نماز کنم. غلام نگاهی به خواجه کرد و گفت:

زائو زنی را که درد دارد، چه کس از خواب بیدار می کند؟ خواجه پاسخ داد: خود همان درد. آنگاه غلام گفت ای خواجه; تو را اگر درد نماز باشد، خود از خواب برمی خیزی و حاجتی نیست که من از خواب بیدارت کنم...
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

شیخی در تاریکی

روزگاری بود که بر دل شیخٰ ، نوری ره نمی جست; دلش تاریک و جانش تباه شده بود. از بسیاری اندوه، سر به صحرا گذاشت. پیری دید روستایی که هاله ای از نور بر گرد سرش دایره بسته و بر دشت و صحرا پرتو افکنده است. شیخ نزد پیر رفت و سلام داد و کرنش کرد; آنگاه گفت: ای پیر، جانم به ظلمت افتاده و روزگاریست که تابشی بر دلم رخنه نینداخته است; سبب چیست؟ پیر روستایی گفت:

ای شیخ اگر فاصله ی زمین و آسمان را پر از ارزن کنند و مرغی نه یکبار بلکه صد بار، نه یک سال بلکه هزار سال ارزن بچیند و این کار باز از سر گیرد، گوهر شب چراغ زود باشد که از این مرغ ارزن چین، پدید آید. ای شیخ بزرگ هنوز در طلب به جائی نرسیده ای، که دلت را فروزان می خواهی. در این وادی گام بزن، راه رفته از سر گیر، برو همچنان برو، بگذار سالی بگذرد. دگرباره راه از سر گیر، برو همچنان برو، بگذار صد سالی در رفتن بگذرد. آنگاه به دلت بنگر، اگر به صفا نشسته بود بدان که خانه ی خدا خواهد شد و اگر آن نور ندیدی، باز هم در وادی طلب گام بزن، راه رفته از سر گیر،برو همچنان برو... ای شیخ در این وادی دستگیرت بردباری و شکیب است; بدینسان ناشکیبایی، پرده به روی راز کشد و اسرار را در پرده فرو پیچیده تر گرداند، از راه بازمانی و به پرتگاه در افتی. طالب کوی یار باید صبری به ستبری کوه داشته باشد; از راه نهراسد; از رفتن باز نایستد; از رنج راه نگریزد; برود همچنان برود; با اینهمه، از بردباری چوبدستی سازد، آن را به دست گیرد و با آن تکیه زند و در وادی طلب به تکاپو پردازد. یار را جستجو کند; از این کوی بدان کوی رود; از این برزن خود را بدان برزن اندازد; کو بکو، کوچه به کوچه، در به در، در پی مطلوب روز بگذارد آنگاه باشد که آن نور دریابد.



طالبان را صبر می باید بسی طالب صابر نیفتد هر کسی

تا طلب در اندرون ناید پدید مشک در نافه ز خون ناید پدید

ازدرونی چون طلب بیرون رود گرهمه گردون بود درخون رود

گر طلب نبود ز مرداران بود بلکه همچون صورت بیجان بود

هرکه را نبود طلب حیران بود حاش لله صورت بی جان بود

هرکه را نبود طلب، مرداراوست زنده نبود صورت دیوار اوست

گر به دست آید تو را گنج گهر در طلب باید که باشی گرم تر

آنکه از گنج گهر خرسند شد هم بدان گنج و گهر در بند شد
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

میراث سه برادر


روایت سنگسر سمنان


در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت . او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان ، یک طبل و یک گربه بود . وقتی که مرد ، نردبان را پسر بزرگ ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت . پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد . یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش میگفت :« من میروم با فلان شخص معامله کنم . اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد .» این را گفت و از خانه بیرون رفت . پسری که می خواست برود به خانه حاجی دزدی کند تمام حرف های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد .
زن حاجی پرسید :« کی هستی ؟» پسر گفت :« حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم » زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده . جعبه پول را به او داد . پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد . وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که :« معامله تو با فلان شخص چطور شد ؟» حاجی گفت :« هیچ ، معامله ما سر نگرفت » زنش گفت :« پس پول بردی چکار کنی ؟» حاجی گفت :« پول کجا بود ؟» زنش گفت :« مگرتو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد ؟» حاجی گفت :« من کسی را نفرستادم !» خلاصه حاجی پول خود را نیافت وپسر بزرگی با پول حاجی ثروتمند شد . برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تا اینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز بخواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط . او از ترس گرگها رفت خودش را جابجا کند که طبل او صدا کرد . گرگها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند به رباط خرابه . در رباط بسته شد . پسر که دید گرگها ازصدای طبل او ترسیدند خوشحال شد و طبل را برداشت بنا کرد به زدن . گرگ ها هم از ترس هی خود را به درو دیوار می زدند . بازرگانی در آن وقت شب داشت از آنجا میگذشت دید توی رباط سرو صدا بلند است . تاجر تا دررباط را باز کرد گرگ ها ریختند بیرون و فرار کردند . مرد طبل زن وقتی دید بازرگان دررا باز کرد و گرگ ها بیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت :« چرا در رباط را باز کردی که گرگ ها فرار کنند ؟» این گرگ ها را پادشاه به من داده بود که رقص کردن به آنها یاد بدهم . حالا من باید چکار کنم ؟ اگر بروم دنبال گرگ ها که آنها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد . حالا باید یا خسارت مرا بدهی یا اینکه میرویم پیش شاه از دست تو شکایت می کنم .» بازرگان هم از ترس اینکه مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد و رفت . این برادر هم از این راه ثروتمند شد . ماند برادر کوچکی . برادر کوچکی وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود در آوردند ، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید و دید درهرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده . او از آنها پرسید که :« چرا هرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده ؟» آنها جواب دادند که :« دراین ملک موش زیاد است و از دست موش ها آسایش نداریم به همین دلیل است که درهرچند قدم یک چوب بدست ایستاده که نگذارد موشها به مردم آزار برسانند .» اوگفت :« شما امشب هیچکاری به موشها نداشته باشید من میدانم وموشها .» آنها همه چوب های خود را کنار گذاشتند و رفتند . تا چوب بدست ها کنار رفتند او دید یک عالم موش جمع شد . او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد . گربه به میان موشها افتاد چند تارا خورد و چندتاراهم خفه کرد . بقیه فرار کردند . روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید . وقتی پادشاه این خبر را شنید او را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید . او هم آن پول را برداشت و به ده خود برگشت . هر سه برادر با کارهای خودشان ثروتمند شدند . اما ببینیم گربه چکار میکند . روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزی از پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد . گربه پرید و دست او را زخم کرد . خبر به پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزت دارد . شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند .یک نفر گربه را جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد . تا رفت گربه را توی دریا پرت کند ، گربه به زین اسب چنگ زد . مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریا بیندازد . خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همانطور که به زین اسب چنگ زده بود اسب به خانه برگشت . آنها تا گربه را روی اسب دیدند همه از شهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند . گربه تنها در آن کشور ماند تا اینکه بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند که ببینند اگر گربه رفته است آنها به دیار خودشان برگردند . آن دو نفر رفتند و دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل های خودش دست می کشد . آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه توی آفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است میگوید اگر به شما برسم میدانم چکارتان کنم . خلاصه همه آنها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند .
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

ملای مکتب

پادشاهی به وزیرش گفت که :« شهر به شهر و ده به ده بگرد یک نفررا که از همه زرنگتر است با خودت بیاور از او سوالاتی دارم .» وزیر گفت :« چشم » وزیر روزها در شهرها و دیه ها گردش می کرد رسید به جائی دید مکتب خانه است . ملائی عده ای شاگرد دارد مشغول تدریس است . رفت تو نشست . پس ازسلام وتعارف دید بچه ها قطار نشسته همه دو زانو زده اند سرشان خم است پیش خودرا نگاه می کنند . یک چوب بسیار بزرگ پشت گردن آنها کشیده شده بطوری که یک نفرنمی تواند سرش را تکان بدهد .




وزیرگفت:« ملا این چوب چیست ؟» گفت:« اگر کسی سرش را بلند کند چوب به زمین می افتد من می فهمم . باید همینطور باشند تا درس شان تمام بشود ومرخص شوند » دراین اثنا دید نخی از پشت بام آویزان است ملا دستی به نخ زد و در پشت بام زنگی به صدا درآمد . گفت:« ملا این چیست ؟» جواب داد :« پشت بام ارزن آفتاب کرده ام گنجشک هامی آیند ارزن را میخورند چون زنگ صدا کند پرندگان فرارمیکنند .» باز دید بیرون توی ایوان گربه ای را به نردبان بسته و به پای حیوان هم نخ دیگری بسته ونخ جلو اوست هر وقت آن را می کشد فریاد آن حیوان بلند می شود. گفت :« ملا این دیگرچیست؟» گفت :« هر موقع فریاد گربه بلند شود بچه های من می فهمند که من با آنهاکاری دارم ؛ پیش من می آیند.» گفت :« شاه شما رامیخواهد باید با من به دربار برویم تا از هوش شما استفاده بشود .» ملا را براه انداخت چون به دربار رسیدند وزیر کارهائی را که ازملا دیده بود بعرض رسانید. شاه فرمود :« ملا نامت چیست ؟» جواب داد :« نام من نیم من بوق » گفت:« پسرکی هستی ؟» عرض کرد :« پسر(پشم پانزده)» شاه سوال کرد :« نیم من بوق ؛ پشم پانزده چه نام هایی است یعنی چه ؟ مگر ملا دیوانه ای ؟» عرض کرد :« نه قبله عالم ، اسم من منصوراست . پیش خودم فکرکردم دیدم بنده « من » که نیستم حتما نیم منم . صور که نیستم حتما که بوقم . به این دلیل نام خودرا نیم من بوق گذاشتم . اما اسم پدرم موسی است . فکر کردم پدرم مونیست حتما پشم است ؛ سی نیست حتما پانزده است به این جهت نام پدر خود را پشم پانزده می گویم .» گفت :« آفرین برتو» شاه پرسید :« ملا ستارگان آسمان چندتاست ؟» عرض کرد :« به اندازه موی سرو بدن هر انسانی » گفت :« دروغ گفتی » جواب داد :« شما بشمارید » گفت :« از زمین تا آسمان چند سال راه است ؟» جواب داد :« به مسافت دور زمین . اگر دروغ می دانید گز کنید » شاه را ازکردارو رفتاراو خوشش آمد وبه اوانعام داد .
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 09-11-2009
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

کلاغ و کبوتر
يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود.
يک روز کبوتري به جوجه خود پرواز ياد مي داد و نزديک درختي رسيدند و بر شاخه اي نشستند تا بعد از رفع خستگي بروند.
روي شاخه پايين تر يک لانه خالي بود. جوجه کبوتر پريد روي ديواره لانه و گفت: «چه جاي خوبي است، خانه اي روي درخت سبز.»
آشيانه مال يک کلاغ بود که آن را رها کرده بود و رفته بود و از اتفاق آن روز از آنجا مي گذشت. همينکه جوجه کبوتر را در آنجا ديد آمد جلو و قارقار فرياد کشيد که «اي مرغ خيره سر، چرا در لانه من نشسته اي و از کي اجازه گرفته اي؟»
کبوتر گفت:«اجازه نگرفته ايم به لانه هم کاري نداريم، من داشتم به جوجه ام پرواز ياد مي دادم و او خسته شده بود، چند دقيقه اينجا نشستيم و اگر به خاطر اين بچه نبود اصلا روي درخت نمي نشستيم. ما مرغ درخت نشين نيستيم، حالا هم داريم مي رويم، بيخودي هم داد و فرياد نکن.»


کلاغ گفت:«حالا زبان درازي هم مي کني؟ روي درخت مردم مي نشيني، در لانه مردم منزل مي کني و به من مي گويي داد نزنم! شما خيلي بيجا کرديد، خيلي غلط کرديد اينجا نشستيد. به من چه مربوط است که به بچه ات پرواز ياد مي دادي يا نمي دادي، حالا هم پدرت را درمي آورم، آبرويت را مي ريزم، کبوتر را چه به اين غلطها که به لانه کلاغ چپ نگاه کند!»
کبوتر گفت:«تو که باز هم داري فرياد مي کني! گفتم که به لانه ات نظري نداشتيم، حالا هم داريم مي رويم، اگر هم جسارتي شده شما به بزرگواري خودتان ببخشيد. چرا بيخود دعوا درست مي کني. بفرما، بچه ام را برداشتم و رفتم.»
کلاغ دوباره فرياد کشيد:«بيخود نشستي بيخود هم رفتي، مگر مي گذارم بروي. من الان همه مرغها را جمع مي کنم، آبروي همه کبوترها را مي ريزم. چه معني دارد در خانه مردم جا خوش کنند. مگر اينجا کاروانسرا است، مگر اينجا آموزشگاه پرواز است، شما غلط کرديد که روي اين درخت آمديد، اي داد، اي فرياد، اي مرغها، اي پرندگان، بياييد. اينجا دعوا شده، قارقار- قارقار.»
کلاغ، جوجه کبوتر را هم به زمين پرت کرد و داد و فرياد را از حد گذراند. کبوتر عصباني شد و گفت:«حالا که خودت غوغا دوست مي داري درستت مي کنم، اصلا اين لانه مال خودم است، از اينجا هم نمي روم، هر کاري هم مي خواهي بکن.»
کلاغ صدايش را بلندتر کرد و بر اثر داد و فرياد او مرغها جمع شدند و گفتند چه خبر است؟ کلاغ گفت:«اين کبوتر آمده در لانه من منزل کرده، شما شاهد باشيد، من او را اذيت مي کنم، من او را زنده نمي گذارم.»
کبوتر گفت:«کلاغ دروغ مي گويد، اين لانه مال خودم است و اين کلاغ آمده بچه مرا از آن بيرون انداخته و مي خواهد با داد و فرياد لانه را از چنگ من دربياورد و شما مي دانيد که ظالم کيست و مظلوم کيست.»
مرغها از کلاغ پرسيدند:«تو شاهدي و سندي داري که اين لانه مال تو است؟» کلاغ گفت:«اي داد، اي فرياد، اين چه مسخره بازي است، شاهد يعني چه. من لانه را خودم ساخته ام. من اين کبوتر را بيرون مي کنم. من زيربار حرف زور نمي روم.»
مرغها از کبوتر پرسيدند:«تو شاهدي و سندي داري که اين لانه مال تو است؟» کبوتر گفت:«شاهد ندارم ولي ملاحظه مي فرماييد که خانه در تصرف من است و اين کلاغ مي خواهد با گردن کلفتي مرا بيرون کند. شاهدش هم جوجه من است که کلاغ او را به زمين انداخته. آخر انصاف هم خوب چيزي است، شما نبايد بگذاريد يک کلاغ قارقار کن اينطور به من ضعيف زور بگويد.»
مرغها گفتند:«بله، صحيح است. کلاغ حق ندارد اينطور داد و فرياد سر بدهد، پرت کردن جوجه کبوتر هم يک ظلم آشکار است. ما نمي گذاريم صحرا شلوغ شود، ما هيچ وقت از کبوتر دروغ نشنيده ايم، حق داشتن که به داد و فرياد نيست. کار حساب دارد، کلاغ اگر حرفي دارد بايد برود شکايت کند تا يک قاضي به اين کار رسيدگي کند.»
کلاغ گفت:«شما هم اينطور مي گوييد، پس تکليف من چه مي شود.»
گفتند:«هيچي بايد بروي يک قاضي عادل پيدا کني، مثلا هدهد که رفيق سليمان پيغمبر است و مي داند عدالت يعني چه و هر چه او حکم کند همان است.»
کلاغ گفت:«من هدهد را نمي شناسم.»
گفتند:«تقصير خودت است که اينقدر وحشي هستي وگرنه هدهد را همه مي شناسند: هدهد مرغ دادگر است و کاکل به سر است و صاحب خبر است و قولش معتبر است، ما الان مي رويم او را مي آوريم.»
رفتند و هدهد را دعوت کردند و آمد و پرسيد چه مي گوييد؟
کلاغ گفت:«من يک سال است اين لانه را ساخته ام و حالا کبوتر آمده بي اجازه در آن منزل کرده.»
کبوتر گفت:«من مدتي است در اين لانه نشسته ام و هرگز هم کلاغي در آن نديده ام.»
کلاغ گفت:«همه مرغها شاهدند که من چقدر فرياد مي کردم و چقدر ناراحت شده بودم.»
کبوتر گفت:«همه مرغها شاهدند که من چقدر مظلوم بودم و کلاغ جوجه ام را از لانه بيرون انداخته و مي خواست خودم را کتک بزند.»
کلاغ گفت:«من اگر دنيا زير و رو شود دست از اين لانه برنمي دارم.»
کبوتر گفت:«من اگر به حکم قاضي باشد دست برمي دارم ولي اميدوارم درباره من بي انصافي نکنند.»
هدهد از کلاغ پرسيد:«تو شاهدي و سندي داري؟» گفت: نه. از کبوتر پرسيد:«تو شاهدي داري که لانه را خودت ساخته اي يا خريده اي؟» گفت:نه. هدهد از کلاغ پرسيد:«تو تا حالا کجا بودي؟» کلاغ گفت:«در لانه ديگرم بودم». از کبوتر پرسيد:«تو تا حالا کجا بودي؟» گفت:«من همين جا هستم، من همين جا بودم که کلاغ آمد و جنجال درست کرد.»
هدهد گفت:«خوب، اگر من حکمي بکنم همه قبول دارند؟» همه مرغها همصدا گفتند:«بله قبول است، هرچه باشد ما آن را اجرا مي کنيم. مرغها بايد آسايش داشته باشند و آسايش مرغها وقتي به دست مي آيد که قانون اجرا شود.» هدهد کمي فکر کرد و بعد گفت:«بسيار خوب، به عقيده من بايد لانه را به کبوتر واگذاريم.»
کلاغ آمد داد بزند ولي مرغها به او مجال ندادند و همه گفتند:«بله، لانه مال کبوتر است و کلاغ ول معطل است.»
کلاغ وقتي ديد همه اينطور مي گويند فهميد که ديگر زورش نمي رسد و ساکت شد. و مرغها هر کدام شرحي از وحشيگري کلاغ ها و خوبي کبوترها مي گفتند و همه با هم مشغول صحبت بودند. در اين موقع کبوتر آمد نزديک هدهد و آهسته گفت:«آقاي قاضي، من از لطف شما متشکرم ولي مي خواهم يک چيزي بپرسم: چطور شد که شما حق را به من داديد در صورتي که من هم مثل کلاغ شاهدي نداشتم و هيچ کس هم حقيقت را نمي دانست.»
هدهد گفت:«درست است، جز تو و کلاغ هيچ کس حقيقت را نمي دانست من هم نمي دانم. ولي وقتي دليل ديگري در ميان نباشد حق را به کسي مي دهند که نيکنام تر باشد و اخلاقش بهتر باشد و سوء سابقه نداشته باشد و هرگز کسي از او دروغي نشنيده و ستمي نديده باشد و تو به راستگويي معروفي و کلاغ به دروغگويي معروف است.»
کبوتر گفت:«خيلي خوشوقتم که راست گويي و نيک نامي اينقدر فايده دارد ولي اي قاضي بدان که اين لانه مال من نيست، مال کلاغ است و من دوست نمي دارم که به راستگويي معروف باشم و برخلاف آن عمل کنم.»
هدهد گفت:«آفرين، من هم خوشوقتم که گمان من در باره تو درست بود، ولي چرا موقع محاکمه دروغ گفتي؟»
کبوتر گفت:«اولا در حضور شما يک کلمه دروغ نگفتم و صورت مذاکرات حاضر است. من نگفتم خانه را ساخته ام يا خريده ام، گفتم که در آن نشسته بودم و راست
مي گفتم. اما پيش از آمدن شما کلاغ با جنجال بازي و داد و فرياد بيخودي مرا مجبور کرد که مثل خودش با او حرف بزنم. من داشتم به جوجه ام پرواز ياد مي دادم، بچه ام خسته شده بود يک لحظه اينجا نشست و کلاغ آمد و اعتراض کرد، از او عذرخواهي کردم و خواستم بروم ولي او نگذاشت برويم و جنجال به پا کرد و خواست دعوا درست کند، من هم خواستم او را تنبيه کنم. ولي حالا که صحبت از راستي و نيکنامي من است من اين نام نيک را با صد تا لانه هم عوض نمي کنم.»
قاضي گفت:«بارک الله، حالا که اينطور است من هم تو را رسوا نمي کنم.»
بعد هدهد مرغها را صدا زد و گفت:«همه شاهد باشيد اگر کلاغ حاضر باشد از کبوتر عذرخواهي کند کبوتر حاضر است لانه را به او واگذار کند.»
کلاغ که ديگر چاره اي نداشت گفت:«آقاي قاضي من تقصيري نداشتم رسم ما قال قال و قارقار است و همه هم از صداي ما ناراحت مي شوند و از ما دوري مي کنند ولي ما هم بدخواه کسي نيستيم، حالا هم حاضرم معذرت بخواهم و از اينکه جوجه کبوتر را به زمين انداخته ام خيلي شرمنده ام.»
هدهد گفت:«بسيار خوب. کبوتر لانه را به کلاغ مي بخشد.»
و تمام مرغها گفتند:«آفرين بر کبوتر که اينقدر مهربان است.»
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 11:59 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها