بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > فرهنگ و تاریخ > تاریخ

تاریخ تمامی مباحث مربوط به تاریخ ایران و جهان در این تالار

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 02-03-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Wink برنادت سوبيرو مقدس Saint Bernadette Soubirous قدیسه شهر لورد فرانسه

باکره حامله




بانوي لورد

صبح روز 25 مارس با یک کشش قوی درونی از خواب بیدار شدم و به غار ماسابی فرا خوانده شدم . هنوز هوا تاریک بود که به ماسابیل رسیدم . بانو زودتر آمده بود و در آنجا منتظر من بود .
من از او عذر خواهی کردم که دیر رسیده ام و گفتم سرماخوردگی دارم . بانو لبخند شیرینی به من زد و من زانو زدم و با هم شروع به دعا کردیم . بعد بانو خیلی خیلی نزدیک من آمد و من به او گفتم که چقدر بهش عشق می ورزم و چقدر خوشحالم که دوباره می بینمش .
من گفتم که مادمازل آیا می تونید اونقدر محبتتون رو به من افزایش بدید و نامتون رو به من بگید و او در جواب به من لبخند زد . من دوباره گفتم می تونید محبت کنید و اسمتون رو به من بگید من جمعا چهار مرتبه درخواستم را تکرار کردم . بانو دستهایش را به طرف زمین دارز کرد و بعد آنها را به طرف بالا روی سینه اش به صورت ضربدر به هم پیچاند . چشمانش را به طرف بهشت دوخت ولی سرش را بالا نگرفت . با ملایمت به طرف من خم شد و گفت :



Que soy era Immaculada Conceptiou


بانو به من لبخند زد و بعد غیب شد . من تنها ماندم .
من معنی کلمات را نمی دانستم اما حتما کشیش معنی آن را می دانست . من می دانستم که


بانو به کشیش پیرامل عشق می ورزد .


من شمعم را در غار گذاشتم و در حالی که تمام راه کلمات بانو را با خودم تکرار می کردم ، مستقیم به نزد کشیش پیرامل رفتم . پدر در انتظار من بود . من به او تعظیم کردم و گفتم :


I am the Immaculate Conception


و او را دیدم که بهت زده شدم . توضیح دادم که بانو می فرمایند که


I am the Immaculate Conception


پدر پیرامل خوب و مهربان ، بهت زده در جا میخکوب شد و در حالی که لکنت زبان پیدا کرده بود گفت : تو معنی این کلمات را می دانی ؟ من سرم را تکان دادم و گفتم نه !

پدر پرسید تو که معنی کلمات را نمی دانی چطور آنها را ادا می کنی ؟ من جواب دادم که من تمام طول راه کلمات را با خودم تکرار کردم و ادامه دادم در ضمن بانو هنوز بر ساخت بنای کلیسا اصرار دارند .
رنگ صورت پدر پیرامل تا سر حد مرگ پریده بود او به زور راه می رفت و بریده بریده به من گفت که بچه جان تو به خانه برگرد . یک روز دیگر با تو صحبت می کنم .



پدر پيرامل


من سالها بعد فهمیدم که پدر پیرامل همان شب نامه ای برای اسقف اعظم نگاشته و گفته که


قلبش مالامال از شور و هیجان شده و چشمانش از اشک لبریز شده است .



شکوه و جبروت مریم مقدس

کلمات بانو چه معنی داشت ؟ هیچ فکری به ذهنم نمی رسید . نمی دانستم من باکره حامله هستم یعنی چه تصمیم گرفتم از مادمازل استریدEstrade بپرسم . او دارای حواس ماورایی پاکی بود .
من سوال کردم مادمازل باکره حامله یعنی چه ؟ و او توضیح داد که پاپ چهارم در هشتم دسامبر چهار سال پیش این اصطلاح را در مورد مریم مقدس به کار گرفته است . دریافتم که چیزی را که هفت هفته تمام نمی دانستم و حالا می توانم اظهار کنم که آن فرشته ، کسی نیست جز مریم باکره ، مادر مقدس که از بهشت آمده که احساسات و شور و شوقش را با من قسمت کند . او دعایی آسمانی به من آموخته که به زمین تعلق نداشت . دعایی که روح زمینی نداشت . او برای من دعا کرده بود . او به من قول شادمانی داده بود نه در این دنیا که در دنیای ماورا .
در تمام این دیدارها ، او با من نه با فرانسوی سطح بالی مقامات لورد ، که با لهجه معمولی لورد ، یعنی زبان من ، صحبت کرده بود . مادر مقدس به من آموخت که نیایش و دعا و قداست خیلی ساده و بی تجمل است .
اکثریت مردم حس کرده بودند که بانوی مقدس ما آمده که لورد را تقدیس کند . وقتی مردم به این واقعیت اطمینان پیدا کردند ، از شادی در پوست خود نمی گنجیدند . در تمام طول مدت ظهورات ، هیچ جرم و جنایتی در شهر صورت نگرفت و مردم به کلیسا هجوم آورده بودند و نزد کشیش ها اعتراف می کردند . رمق کشیش های ناحیه تقریبا کشیده شده بود و خیلی خسته شده بودند .



بانوي ما لورد را تقديس كرد


بانو به من گفته بود که همیشه یک شمع مقدس با خودم به غار بیاورم و بعد دوباره آن را با خودم به خانه ببرم. اما در روز 25 مارس او از من خواست که شمع را همانطور روشن ، در غار جا بگذارم . و تا به این روز همیشه شمعها در ماسابیل بر افروخته بودند .
من متوجه شدم که بانو گاه گداری از بالای سر من به جمعیت نگاه می کند و از بین جمعیت نفر به نفر را نگاه می کند و به مردم لبخند می زد تو گویی دوستانی عزیز و آشنا هستند .
او فراموش نکرده بود که مقامات شهر چقدر باعث پریشان حالی و نگرانی والدینم شده اند . همه آنها عاقبت به دیدارها و ظهورات مریم مقدس ایمان آوردند و همگی در حالی از دنیا رفتند که صلیب مسیح را در دستانشان می فشردند . جکومتJacomet اعتراف کرد که ضدیت و دشمنی ما پوچ و بی اساس بوده . مریم باکره مقدس جانب دار برنادت بوده .


شمع فروزان


سه دکتر برجسته به لورد آمدند که مرا معاینه کنند . و یک سیاست مدار به همراه آنها بود که از من سوالاتی کند . او گفت که مادر مقدس نمی تواند با لهجه محلی صحبت کند . عیسی مسیح و مریم مقدس آن زبان را نمی دانسته اند . و من به او گفتم که اگر آنها نمی توانند پس ما چطور می توانیم ؟
سه دکتر اظهار کردند که من از نظر مغزی و احساسی تعادل دارم . ولی از بیماری آسم رنج می برم . مادرم می توانست این بیماری مرا به آنها بگوید و زحمتشان را کم کند . برگ برنده مقامات همیشه این یک جمله بود : " ما می توانیم تو را به زندان بیندازیم " .آنها انگار فراموش کرده بودند که من در سلول زندان کاچوت که در واقع زندان بلااستفاده پلیس بود ، با تمام افراد خانواده ام در یک اتاق زندگی می کنم . آنها می خواستند با این تهدیدها مرا از میدان به در کنند .



زندان لي كاچوت


داشتن یک سلول انفرادی برای خودم به تنهایی و داشتن ساعات خلوت در یک جای دنج برای آمادگی من برای اولین مراسم عشای ربانی خیلی هم غنیمت شمرده می شد .
در چهارشنبه 7 آوریل و روز عید پاک ، یک بانگ درونی در وجودم برای رفتن به ماسابی و دیدار مادر مقدس حس کردم . وقتی وارد شدم صدها نفر از مردم آنجا مشغول دعا بودند . و برایم در آنجا جا نگه داشته بودند . من با بانو در عالم نیایش بودیم و می دانستم که دنیای ما قسمتی از دنیای بهشت است .
وقتی که بانو رفت متوجه دکتر دوزوس شدم که کنار من ایستاده است . او شمع را از دست من گرفت و شعله شمع را روی دست چپ من گرفت . و من با ناراحتی می گفتم که آقا دستم دارد می سوزد .
دقایقی بعد فهمیدم که در حین دیدن بانو شعله شمع انگشتان و کف دست چپم را احاطه کرده بوده و دکتر دوزوس خیلی متعجب شده بود که چطور روی انگشتان و کف دست من هیچ آثار سوختگی بر جا نمانده!
توضیحش ساده است . وقتی روح شخصی توسط مادر مقدس تسخیر شده ، آتش زمینی در مقابل گرمای وجود او هیچ است .


اولین مراسم عشای ربانی


در چهارم ماه می، موسیو جکومت دستور داد که همه شمع ها را از ماسابیل جمع کنند . و خواست که صاحبان آنها برای باز پس گیری ، به دفتر پلیس مراجعه کنند . مردم شمعهایشان را پس گرفتند و روشن کردند و نیایش کنان و در صفوف منظم به ماسابیل برگشتند . غافل از اینکه خود این موسیو جکومت ترتیب صفوف منظم به ماسابیل را با این کارش داده بود!
همان روز مسیو دوتور و شهردار به ملاقات پدر پیرامل رفتند . آنها تصمیم داشتند مرا بازداشت کنند و به بیمارستان روانی تاربس بفرستند ولی برای این کار نیاز به تاییدیه کشیش ناحیه داشتند وگرنه برایشان دردسر ساز می شد . آنها به او پیشنهاد کردند که بهتر است برای به زندان انداختن دردسر ساز کوچولو ، با هم متحد شوند . پدر پیرامل فریاد زد که من وظیفه ام را را به عنوان پیشوای روحانی منطقه خودم و نگهبانی گروه خودم خوب می دانم . پزشکان خود شما هیچ ناهنجاری و آنرمالی در وجود برنادت گزارش نکرده اند . قبل از اینکه یک مو از سر دخترک کم کنید اول باید مرا به زمین بزنید از روی جنازه ام رد شوید و لگد کوبم کنید .
یکشنبه سوم ژوئن اولین مرایم عشای ربانی من بود . روز عید پیکر مسیح بود . مراسم توسط روحانی الهی در محراب کلیسای خواهران راهبه شروع شد و در محراب روح من خاتمه یافت . مادر مقدس ، روح و جان مرا برای عیسی مسیح مهیا کرده بود . و شعله های ایمان من در عشای ربانی روشن شده بود .
رازهایی در احساسات هر کس هست که برای همیشه در حجاب سکوت ، پوشیده باقی می ماند . و اولین عشای ربانی من هم چنین بود . مادمازل استرید از من پرسید که برنادت ، کدام یکی تو را بیشتر خوشحال می کند ؟ اولین مراسم عشای ربانی یا دیدار مریم مقدس ؟ من فقط توانستم بگویم که هر دو . آنها با هم قابل مقایسه نیست . فقط می توانم بگویم که در هر دو حالت خیلی خوشحال بودم .
سالها بعد در دیر نورز من توانستم در دفتر دعایم بنویسم که من هیچ نبودم و خداوند توانست با عشای ربانی از این هیچ یک موجود بزرگ و رفیع خلق کند . من با مسیح دوست و صمیمی هستم . من تسلیم او هستم . سرنوشت من چقدر رفیع و بزرگ بود .


بانو خداحافظی می کند


شانزدهم جولای من در سکوت ، جلوی کلیسای منطقه زانو زده بودم و از خدا به خاطر سومین عشای ربانی ام تشکر می کردم که ناگهان یک جوشش ناگهانی از احساسات آشنا مرا به سوی غار فراخواند . احساس می کردم که مریم مقدس مرا می خواند .
جکومت غار ماسابیل را حصار کشی کرده بود و یک تابلو علم کرده بودند که رویش نوشته بود ورود به این منطقه ممنوع است .
یادداشت به زبان فرانسه بود . مادر مقدس همیشه با من با لهجه محلی صحبت می کرد .
من با شتاب به چمنزار کنار ماسابیل رفتم . زانو زدم و شمع را روشن کردم . من شروع به ذکر گفتن کردم که بانو در حالی که به من لبخند می زد در غار ظاهر شد . روز عید مریم مقدس بود . ( عید کوه کارمل ) او زیبا تر از هر موقع دیگری به نظر می رسید .
احتمالا این آخرین باری بود که او را روی زمین می دیدم . و من این را می دانستم ، چون بانو روح و جان مرا برای مسیح مهیا کرده بود و حالا می توانست مرا تسلیم مسیح کند . کسی که با او راز و نیاز کرده بودم . من از روی حالت تکان دادن سرش وقتی که گفت خداحافظ ، حس کردم که این آخرین دیدار ماست . او بهشت را در قلب من به جا گذاشت و تا به امروز در قلب من باقی مانده .
12 روز بعد کمیسیونی برای بازجویی و بررسی ظهور مریم مقدس تشکیل شد .
دکتر دوزوس ، لیست شفاهایی که در طول استفاده از آب چشمه مشاهده کرده بود ، تهیه کرد . او به خیره سری و یک دندگی متهم شد ولی او به راحتی واقعیت ها را گفت و اقرار کرد این شفاها فرا تر از دانش پزشکی است و توضیحی ندارد . واقعیت ها ، تسلیم ناپذیرترین چیزهای دنیا هستند . آنها را نمی توان انکار کرد و به راحتی از بین نمی روند .
دکتر دوزوس از جانب یک منبع غیر منتظره حمایت می شد . ناپلئون سوم که رفتار بسیار بدی با کلیسا داشت و حتی نشریه های کلیسا و انجمن وینسن دی پال را Vincent De Paul توقیف کرده بود ، دستور داد که تابلوی جکومت را در بیاورند ، نرده های اطراف غار را بکنند و غار ماسابیل به مردم پس داده شد . جکومت هم به آرلزArels انتقال داده شد .
کارگران با شور و اشتیاق نرده ها را خراب کردند و جمعیت به ماسابیل هجوم آوردند . بانو دوباره پیروز شد . آن روز بعد از ظهر شمعها به افتخار بانو در ماسابیل افروخته شدند .
__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 02-03-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Wink برنادت سوبيرو مقدس Saint Bernadette Soubirous قدیسه شهر لورد فرانسه

دعا و توبه
برای حفظ من از مقامات شهر پدر پیرامل مرا با خواهران راهبه در بیمارستان پانسیون کرد . من یواش یواش نوشتن و زبان فرانسه و خیاطی و گلدوزی و قلاب دوزی آموختم . با وجود اینکه شانزده سالم شده بود اما قد و قواره ام یازده دوازده ساله می نمود .
تصوير برنادت در کنار خواهر ارشد بيمارستان لورد جايي که برنادت از سال ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۶ در آنجا زندگي کرد
یک بار من با یک عطسه ناگهانی همه را از جا پراندم و یکی از خواهر ها که داشت به فرانسوی حرف می زد خیلی جا خورد . یک بار هم یکی از خانمها از رفتار من ناراحت شد چون من لنگه کفشم را از پنجره کلاس پرت کرده بودم و از جولی گاروس خواسته بودم که آن را از توت فرنگی های باغچه پر کند و بیاورد . پدر پیرامل به من اجازه داد که هر هفته در مراسم عشای ربانی شرکت کنم و همینطور ماهی دوبار .
در ژانویه 1862 ، حکم اسقف رای خود را بر این مبنی صادر کرد که ما تصدیق می کنیم که مادر مقدس در 11 ژانویه 1858 و روزهای بعد بر برنادت سوبیرو ظاهر شده و پیشنهاد می کنیم در محل غار که حالا در قلمرو اسقف تاربس است ، کلیسایی بنا شود .

كليساي لورد ساخته شده توسط پدر پيرامل
صنعت عکاسی تازه وارد لورد شده بود و از من خواسته شده بود که حالت اکستازی و خلسه به خود بگیرم و برای عکس ژست بگیرم و من جواب دادم که نمی توانم . آخر من که الان بانو را نمی بینم . یک عکاس دیگر از من خواست که برای هر عکس لباسم را عوض کنم . و من لباس نداشتم . عاقبت عکسها در لورد هر کدام به قیمت پنج سنت به فروش رفت .
برنادت سوبیرو
من هر روز ده بیست بار نزد خواهر پارلر فرستاده می شدم و او با سوال و جوابهایش عذابم می داد . خواهر ویکتویرن می گفت این رویت ها همان طور که برای تو بوده می تواند برای بقیه هم اتفاق بیفتد .
در آوریل 1862 من افتادم و بدنم را پماد زدم . دکتر بیمارستان برای من دارو تجویز کرد اما من از آب ماسابیل خواستم . دقایقی بعد از نوشیدن جرعه ای از آن ، احساس کردم که کوه سنگینی از روی سینه ام برداشته شده است .
دکتر گفت که داروی من موثر واقع شده و من جواب دادم ولی من از آن استفاده نکردم و او گفت او آنقدرها هم که فکر می کردی حالت بد نبود .
ترک لورد برای همیشه
در این زمان بود که تندیس مریم مقدس توسط فابیسچ مجسمه ساز ساخته شد و در غار جای داده شد . او سعی کرده بود قداست مادر مقدس را با سنگ مرمر به تصویر بکشد .
تندیس مریم مقدس در غار ماسابی
البته هیچ سنگ مرمری قادر نبود روحانیت او را به تصویر بکشد و من مجبور بودم اقرار کنم که این شبیه به بانو نیست . مجسمه ساز تندیس بانو را خیلی بزرگ و با لبخندی خیلی کم رنگ به تصویر کشیده بود . او تقصیری ندارد . در بهشت متوجه واقعیت خواهد شد .
شادمانی پدرم در آن روز به اوج خود رسیده بود . او روزها به عنوان یک کارگر در آنجا کار کرده بود . و مادرم در سکوت خدا را به خاطر برکاتش سپاس می گفت .
بعد ، در اوایل سال 1865 جاستین برادر کوچکم تلف شد . او هرگز به سن ده سالگی نرسید . او چهارمین فرزند والدینم بود که از دست می رفت . چهار نفر از اعضای خانواده مان در بهشت جای ما را آماده نگه داشته بودند و منتظر ما بودند . قرار بود که روزی دوباره اولیای خدا در بهشت همدیگر را ملاقات کنند .
کمی بعد از مرگ جاستین ، اسقف اعظم از لورد بازدید کرد . من روی یک قطعه چوب نشسته بودم و داشتم برای شام خواهران هویج پوست می کندم . که او وارد آشپزخانه شد و او در مورد ازدواج از من سوال کرد .
من جواب دادم که نه من نمی توانم ازدواج کنم .
او پرسید در مورد صومعه چه آیا فکری در آن رابطه کرده ای ؟
من جواب دادم من اطلاعات و دانش زیادی ندارم . در کار خاصی هم تبخر ندارم .
او گفت تو در پوست کندن هویج ها ماهر هستی رویش فکر کن و اگر جواب قلبت بله بود ترتیب کارها را می دهم .
من دعا کردم و نظر پدر و مادرم را پرسیدم و با پدر پیرامل مشورت کردم . صدای قلب من بله بود . من صومعه خواهران دیر نورز را انتخاب کردم چون آنها هیچ وقت سعی نکردند مرا به آنجا بکشانند .
سوم جولای 1866 من برای آخرین بار به غار ماسابیل رفتم . چرخیدم و به عقب نگاه نکردم . در 7 جولای من و دو نفر نامزد دیگر ورود به دیر ، به نورز رفتیم . مقامات مافوق نامزدهایی که شب وارد می شدند نمی پذیرفتند . ما هم کورمال کورمال رختخوابمان را در خوابگاه پیدا کردیم و خوابیدیم . ما آن شب گریه کردیم و اشکهای ما بیشتر نشانی بود از حس وظیفه و میل به خدمت .

عکس برنادت درست قبل از رفتن به دير نورز
برنادت دختريست كه روسري به سر دارد

عدم پذیرش در هیچ کجا
روز بعد ، خواهر تارک دنیا سه هزار نفر را گرد هم آورد و من با لباس لوردم و یک روسری سفید در جلسه حاضر شدم . از من خواسته شد که ماجرای رویت هایم را تعریف کنم همچنین گفته شد که این اولین و آخرین باریست که در دیر راجع به آن موضوع حرف می زنم .
در حالیکه دلتنگ لورد بودم ، تا ماه آگوست تحمل کردم و بعد ، یک دوره سرفه های خفه کننده به سراغم آمد . خواهر اسقف را صدا کرد که مرا تدهین کند .
او گفت : تو داری می میری و من آمده ام که اعترافات مذهبی ات را بگیرم . و تو فقط در آخر باید آمین بگویی . بعد او راهی شد و به مادر ارشد سپرد که وقتی من نفس آخرم را کشیدم چشمانم را ببند . و وقتی که من تبعیت نکردم ( نمردم ) او خیلی عصبانی شد .
او گفت تو هیچ نیستی جز یک احمق پست اگر تا صبح نمیری لباس رهبانیتت را در می آورم و دوباره به قسمت نوآموزان می فرستمت .
هنوز به قسمت مبتدیان نرفته بودم که خبر فوت مادرم را شنیدم . او هشتم دسامبر و در لورد با آرامش از دنیا رفت.
مرگ او در سن 41 سالگی مرا متقاعد کرد که دنیا فقط یک اتاق انتظار برای بهشت است .

پورتره از مادر برنادت
در 30 اکتبر 1867 به همراه 43 نفر دیگر از نو آموزان من رسما راهبه شدم .

اين تصوير برنادت دو سال بعد از شروع راهبگيست

برای من شادی آسمانی و تحقیر انسانی در هم ممزوج شده بود . کشیش کاتولیک به مادر گفت که حالا ما مانده ایم که خواهر ماری برنارد را در کدام بخش منصوب کنیم . او خیلی کودن است و به درد هیچ کاری نمی خورد .
بعد اسقف در جلوی جمع گفت که " خواهر ماری برنارد در هیچ قسمتی منصوب نمی شود . اگر این حقیقت دارد که تو به درد هیچ کاری نمی خوری ، وانگهی برای چه به جماعت پیوسته ای ؟ و من جواب دادم این همان جوابی بود که به شما در لورد دادم و شما آن موقع گفتید که مسئله ای نیست .
مادر شروع به صحبت کرد و گفت موسیو اگر شما مایل باشید ما می توانیم او را به خاطر خدا نگه داریم و در درمانگاه مشغول به کار شود . برای شروع ، او می تواند در نظافت کمک کند .
اسقف به من نگاه کرد و گفت به تو وظیفه دعا واگزار می شود .
دوران رهبانیت برنادت
بعد از اتمام نوآموزی من دوران راهبگی ام را با کمک در نظافت شروع کردم . کدبانوی تازه کار ها خواهر وازو از من خواست که تمام قلبم را به روی او بگشایم و از او اطاعت محض کنم .
کسی که قلبش را به ملکه آسمانی گشوده است ، نمی توان وادارش کرد که قلبش را به روی موجودی زمینی بگشاید . با این حال این شرایط هم برای من خوب بود . کسی که به عیسی مسیح اعتقاد دارد ، به همه رنجهای عالم ، بدون اما و شاید و با تمام قوای جسم و روح بله می گوید . او همیشه می گفت برنادت بودن چیز خوبی نیست .
آنتونیت دایلاسAntoinette Dalias دختری جدید الورودی بود که می خواست راهبه شود . او گفت من سه روز است که در نورز هستم و هنوز کسی این برنادت را به من نشان نداده است . یکی از خواهر ها گفت دختر بغل دستیت برنادت است و او فریاد زد نه ! من دستش را گرفتم و گفتم بله مادمازل . همینطور است .
ما برای همیشه با هم دوست باقی ماندیم .
یک مرد روحانی به من اطمینان داد که بانوی ما کمر آبی نمی بندد زیرا آبی یک رنگ روحانی نیست . و من جواب دادم که چیزی در مورد آداب و اصول مذهبی نمی دانم . ولی کمر بند بانو آبی بود . صبر و شکیبایی در مقابل چنین مردمی برای من عبادت بود و مامورت من هم عبادت بود .
بچه ها هیچ وقت مرا ناراحت نمی کردند . یک بار یک کوچولوی چهار ساله از من پرسید شما بانوی ما را دیده اید . آیا او خیلی زیبا بود ؟ و من جواب دادم خیلی زیبا . اونقدر که اگر یک بار او را ببینی حاضری بمیری که فقط یک بار دیگر ببینیدش .
روش دعای من با تسبیح بود و این در واقع تمام زندگی من بود . در دست گرفتن آن به انسان آرامش و صفا و شادمانی می دهد . یک روز تسبیحی که در حین دیدارهای مریم مقدس به دست می گرفتم گم شد و دیگر هیچ اثری از آن یافت نشد . آن تسبیح را حواهرم توینت در سال 1856 به من داده بود . یک روحانی با افتخار ادعا کرد که تسبیح من نزد اوست و من جواب دادم که اگر کسی ادعا کند که تسبیح من نزد اوست مطمئنا آنرا دزدیده است چون من هرگز آن را به کسی نبخشیده ام .
يكي از تسبيح هاي برنادت
__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 02-03-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Wink Biography of Bernadette Soubirous برنادت سوبيرو مقدس قدیسه شهر لورد فرانسه

به سوی ابدیت

در 4 مارس 1871 پدر من در ست 64 سالگی از دنیا رفت .



پدر برنادت

او همانطور که با ایمان عمیق زندگی کرده بود ، از دنیا رفت و از ملاقات پروردگار خشنود بود .
در 8 سپتامبر 1877 پدر پیرامل در لورد چشم از جهان فرو بست . او به خوبی ترتیب صفوف منظم را داد . کاری که من هرگز قادر بر انجام آن نبودم ! او برای بانو کلیسای بسیار با شکوهی ساخت !



كليساي حضرت مريم در لورد

یک باسیلکا ! کاری که نمی توانستم برای بانو بکنم . بانوی ما فقط از او یک کلیسای محقر خواسته بود .
اما پدر پیرامل برایش یک کلیسای بزرگ و پر جلال ساخت .
مطمئنا وقتی که او درست در روز تولدش از دنیا رفت ، بانو او را به بهشت برده است .
چقدر ابلهانه است که انسانی که قرار است خیلی زود دنیا را به مقصد بهشت ترک کند ، به چیزی دنیوی و مادی دلبسته باشد ! یک بار یکی از زائران در لورد از من پرسید که چرا از بانو نخواستی که خودت را شفا دهد و من گفتم که : بانو به من گفت تو در جوانی خواهی مرد .
در سپتامبر 1877 به یکی از خواهران گفتم که مدت زیادی بین شما نخواهم بود و به زودی بیمار می شوم و در همان درمانگاهی که در اداره اش کمک می کردم ، بستری خواهم شد . بستر بیماری من کلیسای کوچک سپیدم خواهد شد و بعد هم صلیبم خواهد بود . زمانی که در بستر زجر می کشم ، بسترم به مثابه صلیبم خواهد بود .
یکی از خواهرها موقعی که می خواست روی بدن من پماد بزند تاولهایم را ترکاند و من درد زیادی کشیدم . او عذر خواهی کرد و من گفتم که من مثل یک گربه پر طاقت هستم . و او لبخند زد . می دانست که منظورم همان پیامهایی است که در لورد به من داده شد . پیامهای توبه و فداکاری . من یک قربانی بودم .


تصویر واقعی برنادت در سال ۱۸۵۸ زمانی که ۱۴ سال داشت

من تصمیم گرفته بودم که حربه ام دعا و فداکاری باشد . چیزی که تا نفس آخرم باید انجام می دادم . بعد حربه فداکاری از من ساقط شد اما دعا و نیایش بود که مرا به سوی بهشت رهنمون می کرد .
ماموریت من رو به پایان بود . بانویی که خودش را به من و پدر پیرامل معرفی کرده بود حالا می توانست برای ابدیت فرزندش را پیش خود داشته باشد . همانطور که پدر پیرامل را نزد خود برده بود .

گناهکار بیچاره ... گناهکار بیچاره

برنادت سوبیرو در 16 آوریل 1887روز چهارشنیه عید پاک ، از دنیا رفت . او قبل از مرگش در یکشنبه عید پاک گفت : امروز صبح بعد از عشای ربانی من از پروردگار خواستم که به من رخصت دهد در آرامش با او صحبت کنم . اما او درخواست مرا اجابت نکرد . رنجهای من تا آخرین نفس باقی خواهد ماند .
دوشنبه روز عید پاک برنادت از دوست نزدیکش خواهر برنارد دالیاسBernard Dalias برای همیشه خداحافظی کرد . او همان خواهری بود که 12 سال پیش گفته بود من سه روز است در نورز هستم و هنوز برنادت را ندیده ام و یکی از راهبه ها گفته بود که خواهری که کنار شماست خواهر ماری برناده است و او تعجب زده گفته بود نه ! واقعا!
برنادت آن روز دستش را گرفته بود و گفته بود بله درست است ... و امروز برنادت دوباره دست او را گرفت و گفت خداحافظ برنارد . این آخرین دیدار ماست .
در سه شنبه عید پاک کشیش گفته بود که برنادت زندگی اش را وقف کرد و برنادت جواب داده بود چه وقفی ؟ نه زیرا در این دنیا خیلی سخت است که به خدا تعلق داشته باشی .
در چهارشنبه عید پاک او صلیبش را خواست و خواست که آن را به دستش گره بزنند . مبادا انگشتانش قدرت نگه داشتن صلیب را نداشته باشند .
برنادت به مجسمه مریم مقدس خیره شد و گفت من او را دیده ام . او چقدر زیباست و من چقدر مشتاق دیدار او هستم .


خواهر ناتالی پرتات Nathalie Portat حدود ساعت سه بعد از ظهر به اتاق برنادت آمد . و برنادت از او خواهش کرد کمکش کند آخرین دعای شکرگزاری اش را ادا کند . او صلیبش را در دست می فشرد و می گفت
"خدای من ، من به تو عشق می ورزم ، با تمام قلبم و با تمام روحم و با تمام توانم . "
خواهر ناتالی شروع به دعا کرد و بر مریم مقدس سلام فرستاد و برنادت با وضوح گفت " ای مادر مقدس ، برای من دعا کن . یک گناهکار بیچاره ، یک گناهکار بیچاره ."
ساعت مرگ او فرا رسیده بود و درست مثل عیسی مسیح روی صلیب گفت که
" من تشنه هستم " .
و خواهر برای او آب آورد . برنادت برای بار آخر علامت صلیب را چنان که مریم مقدس در غار ماسابیل به او آموخته بود رسم کرد .
به آرامی جرئه ای آب نوشید و به نرمی گردنش را خم کرد . و آهسته جانش را تسلیم کرد .
خواهر صلیب را به دستش داد و تسبیح را بین انگشتانش قرار داد . برنادت سوبیرو بعد از سی و پنج سال زندگی روی زمین ، به نزد خدا رفت .


برنادت سوبیرو مقدس

وقتی که خبر فوت برنادت سوبیرو اعلان شد ، مردم جمع شدند که مراتب احترامشان را به جای آورند . احساسات مذهبی شان آنها را بر آن داشت که دسته جمعی فریاد بزنند مقدسه از دنیا رفت ... مقدسه از دنیا رفت ...



تصویر واقعی بدن برنادت مقدس

آنها مصرانه می خواستند که برنادت تقدیس شود و لقب مقدسه بیابد . اما یک مانع محکم سر راهشان بود . مادر وازو کدبانوی دوران نوآموزی برنادت !
دو سال بعد از مرگ برنادت ، مادر وازو این زن قدرتمند و ترسناک ، مقام ارشد راهبه ها را کسب کرده بود . او نتوانسته بود برنادت را با قالب یانسن گراییJansenistic خود تطبیق دهد . و حالا هم نمی توانست نجوای خدا را از زبان مردم خدا بشنود . او قبلا هر گونه یادآوری و صحبت در مورد رویت های برنادت را ممنوع کرده بود و حالا هم تقدیس او و حرف و حدیث پیرامون این قضیه را ممنوع می کرد .
برنادت روزی به او گفته بود مرا اینقدر تحقیر نکنید و او با تندی تشر زده بود که باید تا فرا رسیدن مرگم صبر کنی . از عمر خواهر وازو یک ربع قرن باقی مانده بود . او در سال 1907 در لورد درگذشت .
دو سال بعد ، خواهر جوزفین فوریستر Josefine Forrestier نهضت تقدیس برنادت را بنا نهاد .
به عنوان بخشی از اقدامات رسمی تقدیس ، برنادت بعد از سی سال از مرگش نبش قبر شد و تابوتش بازگشایی شد . صلیب دستش زنگ زده بود و لباس راهبگی اش مندرس شده بود . اما خود برنادت کاملا و به زیبایی سالم و پاک باقی مانده بود . چنین به نظر می رسید که او فقط آرمیده است .
در 8 دسامبر 1933 ، پاپ پیوسPope Pius ششم برنادت را قدیسه کلیسای کاتولیک اعلام کرد . روز عید تقدیس او را 18 فوریه در نظر گرفتند . همان روزی که مریم مقدس به او قول شادمانی ابدی داده بود نه در این دنیا که در دنیای دیگر . مرد با ایمان دو روز عید دیگر هم برای او در نظر گرفت . یکی 16 آوریل سالگرد فوتش و دیگری 11 فوریه . روزی که مریم مقدس برای اولین بار از بهشت قدم به ماسابیل گذاشت تا برنادت را ببیند .
چشمه آب ماسابیل امروز همچنان می جوشد و هنوز هم مردم در صفوف منظم به ماسابیل می آیند . هنوز هم برکات و معجزات در غار لورد ادامه دارد . ولی بزرگترین معجزه لورد ، دخترکی بود که مریم مقدس در آن روز فوریه از او خواسته بود که نزدیکتر بیاید و

نام او برنادت است .

برنادت سوبيرو مقدسه شهر لورد فرانسه است كه در سال 1844 ميلادي ديده به جهان گشود و در چهارده سالگي 18 مرتبه مريم مقدس را رويت كرد و به دستور بانو چشمه اب شفا بخشي جاري كرد كه تا به امروز هزاران هزار بيمار لاعلاج و صعب العلاج را شفا داده است . وي در 35 سالگي در اثر سل استخوان جان سپرد . و سي سال پس از مرگش به دستور مقامات نبش قبر شد . دليل نبش قبر اثبات قديسه بودن اين بانوست . در كمال حيرت بدن پاك و دست نخورده برنادت در تابوت نمايان شد . اين در حالي بود كه لباسها و تابوت برنادت پوسيده بود ! برنادت قديسه اعلام شد . جسم اين بانوي مقدس تا به امروز در يك تابوت شيشه اي در شهر نورز فرانسه نگهداري مي شود .
براي كساني كه به خدا ايمان دارند هيچ توضيحي لازم نيست و براي كساني كه به خدا اعتقاد ندارند هر توضيحي ناكافيست .





__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 02-03-2008
امیر عباس انصاری آواتار ها
امیر عباس انصاری امیر عباس انصاری آنلاین نیست.
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل

 
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720

6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Question برنادت سوبيرو مقدس Saint Bernadette Soubirous قدیسه شهر لورد فرانسه

جمکران اروپا


نزديک به 300 هزار زائر مسيحی اين روزها در لورد عکس از سايت بی بی سی جهانی( يا لوردس Lourdes)
جمع شده اند. نزديک به 10 هزار نفر از آنها بيمارانی هستند که روی صندلی چرخدار يا مستقيما روی بستر در مراسم مذهبی لورد شرکت می کنند. امروز می گفتند در ميان خطابه پاپ تنها صدايی که سکوت را می شکست آژير آمبولانس هايی بود که بايد بدحال ترين بيماران را به بيمارستان باز می گرداند يا به آنها خدمات پزشکی می رساند.

آنها جمع شده اند تا شفا بطلبند.

سالانه 6 ميليون نفر از شهرک لورد در فرانسه ( در جنوب غرب تولوز) زيارت می کنند. اين مقدس ترين مکان مذهبی برای مسيحيان کاتوليک در اروپاست.

بر اساس نوشته روزنامه گاردين 7000 نفر ادعا کرده اند که شفا گرفته اند. کليسا تنها 66 مورد را رسما به عنوان شفای معجزه آسا پذيرفته است. 2500 مورد هم از نظر علمی توضيح ناپذير اعلام شده است.

من به درست و نادرست اين خبرها حاليا کاری ندارم. اما اين واقعيت که دهها هزار نفر در يک مکان مذهبی جمع می شوند که گروهی از آنها سخت بيمارند و برای شفا و معجزه آمده اند انکار کردنی نيست.

اين گونه خبرها کمتر در رسانه ها منعکس می شود يا در انبوه خبرهای ديگر گم می شود. کمتر از آن ما ايرانی ها از آن با خبر می شويم و کمترين شمار از ميان ما ممکن است به اين خبر ها فکر کرده باشيم که خب آيا اين همان اروپای سکولاری است که می گويند؟

ما حقيقتا با تصوير شکسته ای از اروپا آشنا هستيم. تصويری يک بعدی و دلبخواهی. ما برای ديدن حقيقت اروپا يا تصوير جامع آن حجاب های بسيار داريم.

اين خبری مربوط به ۲۶ مرداد ۸۳ است از iran newspaper
پاپ «ژان پل دوم»:
آخرين زيارت خود را انجام دادم
پاپ «ژان پل دوم»، رهبر كاتوليك هاى جهان كه روز شنبه براى حضور در شهر زيارتى «لورد» در جنوب فرانسه عازم اين كشور شد، در پايان اين مراسم خبر از مرگ خود داد.
وى در پايان مراسم عباداتى كه در غار «ماسابى» در شهر «لورد» انجام داد، طى جملاتى كه به سختى ادا مى كرد، گفت: زمانى كه من در اين غار زانو زده بودم و غرق در تفكر بودم متوجه شدم كه به پايان زيارتم رسيدم.
اين نخستين بارى است كه رهبر كاتوليك هاى جهان كه از او به عنوان «زائرى هميشگى» نام برده مى شود و سال هاست از بيمارى پاركينسون رنج مى برد، بدين شكل به پايان زندگى خود اشاره دارد.
پاپ «ژان پل دوم» روز شنبه با ورود در فرورگاه «باتارب» مورد استقبال «ژاك شيراك» رئيس جمهورى فرانسه و همسرش «برنادت شيراك»، قرار گرفت.
در اين مراسم، شيراك در سخنانى كوتاه ضمن توصيف پاپ به «شبان دنيا و مردى صلح جو» اعلام كرد: «واتيكان و فرانسه در مبارزه براى تحقق جهانى كه انسان و انسانيت را محور هر پروژه اى قرار دهد، مبارزه مى كنند.»
پاپ ۸۴ ساله نيز در مراسمى كه شنبه شب با حضور ۳۰۰ هزار نفر برگزار شد، در سخنانى كوتاه گفت: همه بايد ديگرى را نه دشمن، بلكه برادرى براى در آغوش كشيدن ببينند تا بدين ترتيب بتوان جهانى بهتر را ساخت. اين يكصد و چهارمين سفر خارجى پاپ و هشتمين سفر وى به فرانسه و دومين سفر او به شهر زيارتى لورد است.
شهر لورد با ۱۵ هزار سكنه واقع در جنوب فرانسه به دليل وجود غار «ماسابى» كه گفته مى شود حضرت مريم (ع) در سال ۱۸۵۸ در اين غار بر دخترى روستايى به نام «برنادت سوبيرو» ۱۸ بار ظاهر شد و در آن، چشمه اى را براى شفاى بيماران جارى ساخت، يكى از مهمترين اماكن زيارتى جهان مسيحيت محسوب مى شود.
به گفته كميته پزشكى ناظر بر ادعاهاى معجزات اين غار تاكنون از هزاران ادعاى شفا، تنها ۶۶ مورد آنها توضيح پزشكى ندارد و به عنوان معجزه از آن ياد مى شود.

منبع سيستان







__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:11 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها