| شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد |

01-10-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ها ... که بله!
من برادرِ بالغ همه کلماتِ همين کوچهام،
گاه آنها را
پنهان و پوشيده به خانه میآورم،
رديف به رديف
برايشان از روياهای خاموشِ خود میگويم،
بعد که اندکی آرام گرفتند،
يکیيکی
به نام و ساده و صريح ... آوازشان میدهم،
میگويم بياييد با هم کنارِ تلفظِ روشنِ سکوت بنشينيم،
تنها در سکوت است که دشنام نخواهيم شنيد،
بعد برايشان مثال میآورم:
مثلِ ماه ...، مثلِ ستاره، مثلِ آن بالا ...
که گاه سگی پارس میکند
اما باد میآيد و فقط راهِ خودش را میرود.
عجيب است!
هيچ کلمهای اهلِ سوال از سکوتِ ستاره نيست،
ماه غمگين است
ما کنار پنجره مینشينيم
به آسمانِ بلندِ آن بالا نگاه میکنيم،
و خوب میدانيم
فردا صبحِ زود
به يک ترانهی دلنشينِ قشنگ خواهيم رسيد.
سگها هم بیخيال ...!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

01-10-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ملاحظه
کلمه!
هی کلمهی کوچکِ جا مانده از سهمِ گفتوگو!
لابلای اين همه حرفِ مُفت
نه من به سرمنزلِ سکوت خواهم رسيد،
نه تو به توتيای آن ترانهی بينا!
بيا از خيرِ اين دفترِ سربسته بگذريم
بگذريم از پل، از هر چه شکستن، از هر چه گفتوگو،
برويم دو سوی اَلَنک دولَنکِ بيتی برهنه بنشينيم،
بعد هم به بعضی برادرانِ پُرگویِ بیگريه بگوييم:
مگر تماشای ترنمِ غزل از شوقِ ستاره قدغن است
که اين هم شکايتِ روشنايی به شب میترسيد؟
بالا و پايين زندگی
همين پايين و بالای زندگیست.
مگر ميان آن همه دويدنِ بیدليل
ديگران بی هرکجایِ اين خانه
کجا را گرفتهاند
چه کردهاند
کدام چراغِ روشنشان بر بام است،
که حالا من از تو به بامداد وُ
تو از منِ خسته به خواب ...!؟
بخواب عزيزم، کلمه
کلمهی کوچکِ جامانده از سهمِ گفتوگو!
وقتش که رسيد
خودم خواهم آمد
در خواهم زد
دفترِ سربسته را باز خواهم گشود
و باز قولِ ترانهای،
ترنمِ غزلی،
شوقِ ستارهای ...!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

01-10-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بين خودمان بماند
اگر به کسی نگوييد
من برای شب و سکوت و سردردِ آينه،
شفای نور وُ
مَرهمِ گفتوگو آوردهام.
تمامِ سرانگشتانِ سوختهی من
لبريز از حروفِ رويا و لمسِ علاقهاند.
نمیخواهم باورم کنيد!
فقط ... میدانم که میفهميد،
هنوز هم
از کِزکِزِ اين تاولِ چاکچاک و
آماسِ اين دوپای سفر،
عطرِ اميد و بوی بلوغ و ميلِ ترانه میآيد.
من پيش از اينها میخواستم
طوری پوشيده از شفای نور وُ
مَرهمِ گفتوگو بگويم،
اما يکی از ميانِ شما نپرسيد:
اصلا تو اينجا چه میکنی
يا اين همه اشاره به نقطهچينِ شکسته يعنی چه!؟
حالا ديگر دير است
فقط به کسی نگوييد!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

01-10-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بگومگوی کلماتی که من ...
لطفا شما بياييد واسطهی من وُ
اين چند واژهی مشکل شويد،
من میگويم به احتمالِ قوی
بايد به خوابِ کتاب و خانه و سکوت برگرديد،
اما برنمیگردند،
میگويند اِلا و بلا
ما از دهانِ ستاره وُ
از خوابِ آسمان باريدهايم،
و تو شاعری
و تو بايد ما را به يک ترانهی ساده دعوت کنی،
ورنه آبرويت را آينه میکنيم
آينه را میشکنيم،
و شکستن هم يکی از همين همراهانِ خاموشِ ماست!
ما برهنه زاده میشويم
مبهم و پوشيده به خواب میآييم
بعد هم میرويم
گوشهی کتابی کهنه
کنارِ کلماتی که تو نديدهای، نخواندهای، نمیدانی!
میگويم من از ميان شما
از بعضی حروفِ بیحوصله میترسم،
میترسم از شما به يک جملهی ناجور،
به يک جملهی مبهم و پُر سوال برسم!
بَد است دارم راه درستِ خودم را میروم،
کاری به کار کسی ندارم،
برای خودم
گاه لِکلِکِ حرفی، هوای خوشی، خوابِ تبسمی ...!؟
ديگر از منِ بیچراغ چه میخواهيد؟
از منِ خسته چه صحبتی
کدام کلمه
کو ترانهای؟!
لطفا شما
واسطهی من و اين چند واژهی مشکل شويد!
قول میدهم گاهی به احتياط
اگر شد از عشقِ به يک ترانه، به يک صدا
به يک صحبتِ ساده قناعت کنم.
به خدا من از بعضی حروفِ بیحوصله میترسم!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

01-10-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
چيزی نيست
من اين خانه وُ
همين صحبتِ اين و آن را دوست میدارم،
لِکلِکِ روشنِ پردهها
نيمدریهای منحنی
کبوتر و کوچه
حرف و سلام و سادگی را دوست میدارم.
سايه بهتر است، سکوت هم بَد نيست،
يا آواز و آينه،
عطرِ قشنگِ عصری از هوای علف،
علاقه به آسمان، به کتاب، کلمه، کهربا،
بوی نمورِ باغِ انار،
پشت بامی بلند،
چند پاره ابرِ پراکنده بالای کوه،
و حتی وقتی که خسته میشوی ...
وقتی چُرتِ ولرمِ ... (کلمهی درستش، به يادم نمیآيد.)
اصلا زندگی چيزی نيست
اِلا همين هوای خوش و گزنده و دلپذير و تلخ!
وقتی که راهی نيست
میآييم ببينيم واقعا چه میشود، چه بايد کرد!؟
دورِ هم مینشينيم
نگاه میکنيم
و تازه میفهميم که قدرِ سکوت و بوسه را میدانيم،
و بعد ذرهذره به ياد میآوريم
انگار که يکديگر را دوست میداريم،
نوعی هوای احتياط و آشنا با ما
تمامِ اطرافِ آينه را گرفته است،
اول به سنگ اشاره میکنيم
بعد شَک به ستاره میبريم
و آخرِ همهی خوابهای تشنگی
تازه با آوازِ آب آشنا میشويم،
و دُرُست وقتی که نوبت به گفتوگوی گريه میرسد،
سکوت میکنيم.
شما چه میگوييد!
من تمام شبِ پيش
فقط به خاطرِ چند سوالِ ساده بيدار بودهام
من اصلا بلندیهای مهگرفته را نديدهام
کتابِ سربستهی باران را نخواندهام
منزلِ ماه و سراغِ ستاره نرفتهام،
پس چرا اين همه رو به رويایِ ارغوان
از خوابِ پروانه میپرسيد:
- خانهی آخرين فصل آفتاب و آينه کجاست؟
به خدا من و اين خانه وُ
صحبت اين و آن را دوست میدارم
من اصلا نمیدانم از کدام راه
به رويای ارغوان میرسند،
فقط معنی ماه را میفهمم که روشن است،
روشن است که طاقتِ دوری وُ
تحملِ تشنگی در من نيست.
میخواهم به خوابِ خانه برگردم
من اين خانه و
صحبتِ اين و آن را دوست میدارم
میخواهم به اولِ تمامِ ترانههای باران برگردم.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

01-22-2011
|
 |
تازه کار
|
|
تاریخ عضویت: Nov 2010
محل سکونت: سقز
نوشته ها: 10
سپاسها: : 8
14 سپاس در 8 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ما نباید بمیریم ، رویاها بی مادر می شوند
مقدمه کتاب جدید سیدعلی صالحی عزیز به نام " ما نباید بمیریم ، رویاها بی مادر می شوند "
-------------------------------------
باید زنده بمانیم . هنوز هم باران هست.راه، رؤیا ، روشنایی هست.شب فقط استعاره است ، شب هرگز دشمن ِ کسی نبوده است. ما در ستایش ِ زنده ماندن به شادمانی رسیده ایم.امتحان کن، شعر ... خوب است، امید است ، رضایت است، آزادی است.
من برایت از شعر می نویسم ، شعر می نویسم، از شفا می نویسم ، شفا می نویسم . تکلیف ِ ما رعایت رؤیاهاست . زندگی در شفا ادامه دارد ، عشق ادامه دارد ، امید ادامه دارد . من هم یکی از میان ِ شما ، یکی از شما ، از همین بسیاران ِ بی دریغ ام . بسیارانی در من زیسته و من در بسیارانی زندگی کرده ام . ما زنده می مانیم ، ما باید زنده بمانیم . شعر ... خوب است ، باران خوب است،بوسه خوب است، بوسیدن ِ بی پایان ِ در تو شدن ، با تو شدن ، از تو شدن .
کشف ِ حلول ، کلمه ، خوشی ، خوبی ، آرامش ، آغوش ِ آدمی . خورشیدهای بی شماری در چشم های ما مخفی مانده اند ، ما طلوع خواهیم کرد. صبح نزد ِ من است . من نزد ِ توام ، تو نزد زندگی . مانباید بمیریم ، رؤیاها بی مادر می شوند.
عشق ... خوب است. من آن روز آمدم شما را به ادامه ی روشن ِ راه دعوت کردم ، گفتم عشق خوب است. و شعر اجازه نمی دهد اندوه ِ دیگران را تحمل کنیم ، شعر اجازه نمی دهد بی تفاوت از کنار تاریکی ها بگذریم. من به فهم فانوس ایمان دارم. قرار بود من همراه ِ بودا زاده شوم ، اما مادران ِ مقرب یادشان رفت اسم ساده ی مرا در دفتر رسولان بنویسند ، قرار بود باران باشم ، انار ، آب ، بوته ی گل ِ سرخ ... ، اما شاعران ِ کهن به سرزمین ِ هیلانیا اشاره کردند . هنوز نوبت میلاد ِ من نرسیده بود . من گفتم امید خوب است ، و اعتماد و علاقه ی بی سؤال ، و دانایی ِ بی دلیل ، سرشار شدن از شادمانی ، رفتن به خواب رؤیا ، و رسیدن به رضایت ِ روشنایی ، تا طلوع ِ کامل ِ پرنده .
انسان ...مبارک است، انسان خیلی مبارک است . او می داند بُریدن ، تمرین ِ خاستن است . او که به زانو در نمی آید ، خردمند خواهد زیست . انسان خوب است ، من خوبی هار ا می بوسم ، لمس ِ انسان را بو می کنم . عزیز است عطر ِ آدمی . مانباید بمیریم ، رؤیاها بی مادر می شوند.
ما باید زنده بمانیم . ما هرگز از عیش ِ آب و عادت فانوس فراموش نمی شویم . ما حتی به وقت ِ وداع ، با شادمانی از این کالبد ِ کهن جدا خواهیم شد . ما ادامه ی روشن ِ راهیم . شعر خوب است ، بوسه خوب است ، باران خوب است ، لذت خوب است . شعر ... خواهر من است . من نخستین کاشف ِ بوسه ام . من باران را دیده ام ، من لذت ِ تنفس گیاه را شنیده ام.
انسان ِ من ، انسان ِ شفا ، فرستاده ، نور ، اردیبهشت ، کلمه ، کلمه ی من . من ِ کلمه می گوید : از پیدا شدن در خواب ِ جانور پرهیز کن تا شنیده شوی. شعر ...خوب است . شعر ... آدمی را از درد به دوا دعوت می کند ، از درد به نجات ، از درد به آرامش ، به آهستگی ، به انگیزه . ما راهی نداریم جز به یاد آوردن ِ رنگ ها ، عطرها ، علاقه ها ، آوازها ،رؤیاها . زندگی ...خوب است ؛ و بلوغ و بخشیدن . زنهار ای عزیز ، نوشتن ِ دنیا ، دست آدمی را می گیرد ، وحشت را از واژه ها می گیرد.
و انسان به خانه ی خود بازخواهد گشت . او سفیر صبح های بارانی است . او فرستاده ی شفانویس ِ اردیبهشت است . او شاعر است . او می گوید شعر بخوانید ، شفا خواهید یافت . شعر بخوانید ، درها گشوده خواهد شد ، او می گوید ما نباید بمیریم ، رؤیاها بی مادر می شوند.
از تاریکی نترسید ، تاریکی ... اشاره است ، تاریکی ترس ندارد.تاریکی استعاره است . خوابهای ما خُرّم از گندم است ، دست های ما بوی نان می دهند . به خود اعتماد کنید ، از نو زاده خواهید شد . شعر ... فرصت ِ تکثیر ِ فهمیدن است . تماشا کنید ، ما به زندگی برمی گردیم . پایداری در پرده های شعر ، ما را به شفا خواهد رساند . شعر بخوانید ، باران خواهد آمد ، تشنگی تمام خواهد شد . شعر دعای ِ دانایی ِ آدمی ست . امتحان کنید ، در شعر زیستن ، تخیل ِ انسان را معطر می کند . انسان پیروز است ، انسان ِ صلح ، انسان ِ امید ، انسان عشق .
به شادمانی رسیدن ، به رضایت . به رؤیای مشترک رسیدن ، دیدن ، بوسیدن ، بزرگ شدن . دیگر هیچ دیگری در این دایره نیست . دیگران ... تکثیر بی پایان ِ تواند ، تو ... در آینه های روشن بلوغ ، در ترانه های آرام ِ تماشا . تو نه پیامبر دیگرانی ، نه پیرو ِ دیگران . حضور... حضور ِ شعر ، حضور ِ شفا ... ! شعر ... شفاست ، شعر فرصت ِ شفاست . به یاد آر : انسان پیروز است ، انسان فرستاده است ، فرستاده ی شفانویس ِ اردیبهشت . پس ما نمی میریم . ما نباید بمیریم . راه ، راه ، راه ِ روشن ِ رؤیاها ...!
سیدعلی صالحی
تهران1387..
پ.ن: بس که زیبا نوشته ... همش رو تایپ کردم تا علاقمندان استفاده کنند ...
واقعا شعر شفاست ... نوشتن هم !
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 02:13 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|