بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 11-29-2012
مهدی آواتار ها
مهدی مهدی آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد - مدیر تالار موبایل و دوربین دیجیتال

 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است!
نوشته ها: 7,439
سپاسها: : 4,552

4,939 سپاس در 1,683 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Lightbulb دوستی - خسیس

دوستی

گنجشکي با عجله و تمام توان به آتش نزديک مي شد و برمي گشت !
پرسيدند : چه مي کني ؟
پاسخ داد : در اين نزديکي چشمه آبي هست و من مرتب نوک خود را پر از آب مي کنم و آن را روي آتش مي ريزم !
گفتند : حجم آتش در مقايسه با آبي که تو مي آوري بسيار زياد است ! و اين آب فايده اي ندارد !
گفت : شايد نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند مي پرسد : زماني که دوستت در آتش مي سوخت تو چه کردي ؟
پاسخ ميدم : هر آنچه از من بر مي آمد !

دوستي نه در ازدحام روز گم مي شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستي نيست


*************

خسیس

مرد ثروتمندي به کشيشي مي گويد:
نمي دانم چرا مردم مرا خسيس مي پندارند.
کشيش گفت:
بگذار حکايت کوتاهي از يک گاو و يک خوک برايت نقل کنم.
خوک روزي به گاو گفت: مردم از طبيعت آرام و چشمان حزن انگيز تو به نيکي سخن مي گويند و تصور مي کنند تو خيلي بخشنده هستي. زيرا هر روز برايشان شير و سرشير مي دهي.

اما در مورد من چي؟ من همه چيز خودم را به آنها مي دهم از گوشت ران گرفته تا سينه ام را. حتي از موي بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست مي کنند. با وجود اين کسي از من خوشش نمي آيد. علتش چيست؟

مي داني جواب گاو چه بود؟

جوابش اين بود:
شايد علتش اين باشد که
“هر چه من مي دهم در زمان حياتم مي دهم”


__________________
تازه تر کن داغ ما را، طاقت دوری نمانده
شِکوه سر کن، در تن ما تاب مهجوری نمانده
پر گشاید شور و شیون از جگرها ای دریغ !
دل به زخمی شعله ور شد، جان به عشقی مبتلا
بر نتابد سینه ما داغ چندین ماجرا
تازه شد به هوای تو دل تنگ ما ای وای !

پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از مهدی به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #2  
قدیمی 12-29-2012
آوای دل آوای دل آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
نوشته ها: 21
سپاسها: : 4

24 سپاس در 13 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

تاجر و ماهیگیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهیگیر پرسید:
چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر:
مدت خیلی کم.
تاجر:
پس چرا بشترآصبر نکردی تا بشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر:
چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر:
اما بقیه وقتت رو چیکار میکنی؟
ماهیگیر:
تا دیر وقت میخوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع میکنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر:
من تو هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم. تو باید بشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت میتونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعداً اضافه میکنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری.
ماهی گیر:
خوب بعدش چی؟
تاجر:
به جای اینکه ماهیها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیماً به مشتریها میدی و برای خودت کار و بار درست میکنی، بعدش کارخونه راه میاندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک میکنی و میروی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهمتری میزنی...
ماهیگیر:
این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر:
پانزده تا بیست سال.
ماهیگیر:
اما بعدش چی آقا؟
تاجر:
بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا میفروشی، این کار میلیونها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر:
میلیونها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر:
اون وقت باز نشسته میشی، میری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که میتونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیریکنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 12-29-2012
آوای دل آوای دل آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
نوشته ها: 21
سپاسها: : 4

24 سپاس در 13 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 12-30-2012
آوای دل آوای دل آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jun 2012
نوشته ها: 21
سپاسها: : 4

24 سپاس در 13 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

داستان
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رو
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند" چقدر تشنه بودم
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است
. ...
پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از آوای دل سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #5  
قدیمی 01-08-2013
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض

لاک پشت


پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.

حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از fatemiii به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #6  
قدیمی 01-10-2013
شابادی آواتار ها
شابادی شابادی آنلاین نیست.
کاربر کارآمد
 
تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: خرمشهر
نوشته ها: 612
سپاسها: : 240

1,540 سپاس در 646 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

داستان کشتی و تنها بازمانده ...



تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد.
آخرسر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»


پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از شابادی به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #7  
قدیمی 02-01-2013
ترنم آواتار ها
ترنم ترنم آنلاین نیست.
ناظر و مدیر تالارهای آزاد

 
تاریخ عضویت: Dec 2010
محل سکونت: هرسین
نوشته ها: 5,439
سپاسها: : 7,641

11,675 سپاس در 3,736 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض نظافت چی


زن نظافت چی







من دانشجوى سال دوم بودم.. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر


افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.








سوال اين بود:




«نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟


من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و



حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟



من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل



از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم



در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟



استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات



خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،



حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد



من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام








__________________
.
.
.
.
.

ویرایش توسط ترنم : 02-12-2013 در ساعت 06:30 PM
پاسخ با نقل قول
8 کاربر زیر از ترنم سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #8  
قدیمی 04-27-2013
TMBAX TMBAX آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Apr 2013
محل سکونت: خراسان رضوی
نوشته ها: 10
سپاسها: : 26

38 سپاس در 10 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Talking آهن دوست

صبح که بیدارمیشداول به من زنگ میزدمیگفت عزیزم دوست دارم سلام خدامیدونه تاوقتی میخوابیدچندباراین جمله روتکرارمیکردهمه اعضای خانوادش میدونستن بامن بیرون میادولی ازوقتی ماشینموعوض کردم فهمیدم ماشینمودوست داشته نه منو
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از TMBAX سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #9  
قدیمی 02-01-2013
پریشان آواتار ها
پریشان پریشان آنلاین نیست.
کاربر بسيار فعال
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 1,251
سپاسها: : 8,172

4,786 سپاس در 1,493 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت:اما

من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت:من فرق درخت ها و آدم ها را می دانم.اما گاهی پرنده ها و

انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید.اما بازم خندید.

پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر

نخندید انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.

شاید یک آبی دور. یک اوج دویت داشتنی....

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از

یادشان رفته است.....

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند

فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش

به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش

آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:یادت

می آیدتو را با دو بال دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هردو برای تو بود.

تو آسمان را ندیدی.....راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!!!!!!!!!!
__________________
معنی فلفل نبین چه ریزه است را روزی فهمیدم.....که اشک هایم به این کوچکی پر از حرف ها و غم های بزرگ شد
پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از پریشان سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
  #10  
قدیمی 02-02-2013
شابادی آواتار ها
شابادی شابادی آنلاین نیست.
کاربر کارآمد
 
تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: خرمشهر
نوشته ها: 612
سپاسها: : 240

1,540 سپاس در 646 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد
.

احمد شاملو

ویرایش توسط ترنم : 02-12-2013 در ساعت 06:31 PM
پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از شابادی سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:35 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها