| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |

04-10-2010
|
 |
کاربر بسیار فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2007
نوشته ها: 795
سپاسها: : 843
1,438 سپاس در 268 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:
چیزهای کوچک
مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .
همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد
یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
.
یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.
یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!
به همین خاطر هر وقت;
در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..
دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشویدبدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست
__________________
شیشه ای میشکند... یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست
آن یکی میگوید شاید این رفع بلاست !
دل من سخت شکست ... هیچ کس هیچ نگفت .... غصه ام را نشنید !
از خودم میپرسم : ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود ؟
|

04-14-2010
|
 |
مسئول ارشد سایت ناظر و مدیر بخش موبایل  
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2007
محل سکونت: تهرانپارس
نوشته ها: 8,211
سپاسها: : 8,720
6,357 سپاس در 1,362 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
داستانهای کوتاه و تامل برانگیز ( نگاهی دیگر به زندگی )
نقل قول:
نوشته اصلی توسط behnam5555
سیب مهربون
مادرش براي نگه داري و تامين مخارجش معمولا شب هارا كار مي كرد . گاها مي شنيد كه به او حرامزاده مي گفتند ولي او معني اينجمله را نمي دانست ................
|
این داستان خیلی تلخ بود و من خیلی اذیت شدم
خیلی خیلی بیشتر از خیلی
مقام یک مادر واقعا در هر حالت و جایی دارای جایگاه خودشه
یک مادر همیشه یک مادره 
نقل قول:
نوشته اصلی توسط kiana
بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند....................بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست
|
بسیار عالی بود
سپاس
این هم داستان من
نمی توانم!!!
كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم دیگری به نظر می رسید كه در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمكت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این كلاس هم شبیه همه كلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی كه من برای اولین بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.
"دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر كوچكی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهی كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت می كردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.
آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روی نیمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی كه همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر كرده است.
"من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
"من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم كنم."
"من نمی توانم كاری كنم كه دبی مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این كار ادامه می داد.
از جا بلند شدم و روی كاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.
همه كاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.
كنجكاویم سخت تحریك شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم كه او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است.
"من نمی توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بیاید."
" من نمی توانم دخترم را وادار كنم ماشین را بنزین بزند."
"من نمی توانم آلن را وادار كنم به جای مشت از حرف استفاده كند."
سر در نمی آوردم كه این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی كردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت كار به كجا می كشد.
شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یك صفحه را پر كرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:
- همان یك صفحه كافی است. صفحه دیگر را شروع نكنید.
بعد از بچه ها خواست كه كاغذهایشان را تا كنند و یكی یكی نزد او بروند.
روی میز معلم یك جعبه خالی كفش بود. بچه ها كاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بیرون رفتند.
من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یك بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی كه رسیدند، ایستادند. بعد زمین را كندند.
آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن كنند!
كندن زمین ده دقیقه ای طول كشید چون همه بچه های كلاس چهارم دوست داشتند در این كار شركت كنند. وقتی كه سه چهار متری زمین را كندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاك ریختند.
سی و یك شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل یك ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همین طور!
دراین موقع "دونا" گفت:
- دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم كنید.
شاگردها بلافاصله حلقه ای تشكیل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی كرد:
- دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاكی با ما زندگی می كرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در كاخ سفید! اینك ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاك سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم كرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود كند و به همه آنهایی كه حضور دارند قدرت عنایت فرماید كه بی حضور او به سوی آینده بهتر حركت كنند. آمین!
هنگامی كه به این سخنرانی گوش می كردم فهمیدم كه این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند كرد. این حركت شكوهمند سمبولیك چیزی بود كه برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حك می شد.
آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین كرده بودند. این تلاش شكوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولی هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار كردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:
"نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالای تخته سیاه آویزان كرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می كرد و شاگرد به یاد می آورد كه "نمی توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
با اینكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.
حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم كه "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم.
__________________
This city is afraid of me
I have seen its true face
|

04-16-2010
|
 |
کاربر بسیار فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2007
نوشته ها: 795
سپاسها: : 843
1,438 سپاس در 268 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
وقت شناسی !
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کرد.
نتیجه اخلاقی: وقت شناس باشید !
__________________
شیشه ای میشکند... یک نفر میپرسد که چرا شیشه شکست
آن یکی میگوید شاید این رفع بلاست !
دل من سخت شکست ... هیچ کس هیچ نگفت .... غصه ام را نشنید !
از خودم میپرسم : ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود ؟
|

04-07-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-07-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
کمک به دیگران کمک به خود ماست
در سال 1974 مجله گاید پست، گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود.
نگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می دانست که هر چه سریعتر باید پناهگاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ می زد و می مرد.
علی رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می دانست وقت زیادی ندارد.
در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود. او می بایست تصمیم خود را می گرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ زده زانو زدو دستها و پاهای او را ماساژداد. مرد یخ زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک میکردند.
کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می رفت.
ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خودمون کمک می کنیم. خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی می تونه از بار دلهای خودمون کم کنه.
به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می دهید نه تنها او به شما فکر می کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می کند.
دستهایی که در راه خدمتند، مقدستر از لبهایی هستند که دعا می خوانند.
هنری جیمز می گوید: سه چیز در زندگی بشری اهمیت دارد. نخست مهربانی، دوم مهربانی، سوم مهربانی.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-07-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !
اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، که انسان باشيم...
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-09-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
سیب مهربون
مادرش براي نگه داري و تامين مخارجش معمولا شب هارا كار مي كرد . گاها مي شنيد كه به او حرامزاده مي گفتند ولي او معني اينجمله را نمي دانست . مي دانست كه مادرش عطر ندارد ولي هميشه بوي عطر ميدهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده يعني چي ؟ مادرش گريه كرده بود و او مي دانست كه نبايد به كسي اين جمله را بگويد ، چون مادرها باشنيدن اين جمله گريه مي كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادري گريه كند . اوعاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست مي كرد و شكر رويش ميپاچيد و او مي خورد . او عاشق لقمه هايي بود كه مادر در دهانش مي گذاشت .عصر ها مادر برايش كتاب كودكان مي خواند و او خود را جاي سوپر من و بت منمي پنداشت و مي دانست كه روزي سوپر من مي شود . زمستان رسيده بود . ميدانست مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه مي لرزد . دوست داشت كاري بكندولي نمي دانست چه كاري . معني فكر كردن را نمي دانست و گر نه حتما برايمادرش كاري مي كرد . يك شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او رابا خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ، جسدي بود كه او بايد شناسايي ميكرد . وقتي ملحفه را از روي جسد كنار زدند ، مادرش را عريان ديد كه سياهشده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را مي شناسد و او فقط گفته بود :مادر . كنار جسد چوبي ديده مي شد كه مادر را با او زده بودند .
شنيد كه پليس ها مي گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند و ... او نمي دانست درگير يعني چي .
پليس او را با ماشين به جايي برد كه همه بچه بودند . ديگر خبري از نان وشكر نبود و او خيلي دوست داشت بداند نوانخانه يعني چي ؟ چهره عريان مادرهميشه جلوي نظرش بود . دوست داشت لباسي گرم براي مادرش تهيه كند . درزمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاري براي سركشي به اتاقش آمده بود او راآويزان از طنابي ديد بود كه كيسه هايي را هم در دست داشته بود . پرستارهاگفتند : يك خودكشي موفق ديگر !
وقتي او را پايين آوردند و در كيسه هايي كه در دستانش بود باز كردند ،هزاران لباس را ديدند كه او براي مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاري تا بهامروز نفهميد كه او خود را كشته بود تا براي مادرش كيسه لباسهاي گرم ببردتا مبادا مادر عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاري براي مادرش بكند
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-13-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
زمین بگذار.....
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-16-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
مهتاب
نورى ديوار سنگى مقابل را روشن كرد. رقص ذرّات مه براى لحظهاى او را ياد سرنوشت سرگردان و وحشىاش انداخت.
سايههاى لرزان سنگها كوتاهتر شدند. ماشين كه نزديكتر شد، دستش را سريع روى چشمهايش گذاشت. وقتى همه جا دوباره تاريك شد، سردى خشنى احساس كرد.
پاشيده شدن آب ماندهى كف كوچه، تا زانو خيسش كرده بود. به ديوار نزديك شد. در حالى كه فُحش مىداد به دور شدن چراغهاى قرمز چشمكزن ماشين خيره شده بود.
نفسزنان اطراف را نگاه كرد. ديگر نمىتوانست طاقت بياورد.
برگشت. گاهى پاهايش سُست مىشد، به زمين مىافتاد، بلند مىشد و ادامه مىداد. در انتهاى كوچهاى بنبست، مقابل درى چوبى رسيد. كليد را چرخاند.
با عصبانيت دستگيره را تكان داد. يكدفعه صداى شكستن قُفل، فرياد سكوتِ كوچه را بُريد. در با شدّت به ديوار خورد. به طرفش برگشت. دوباره هُلش داد و داخل شد. پايش به چيزى گير كرد. نتوانست تعادلش را حفظ كند. وقتى به كفِ اتاق افتاد، تفالههاى چاى توى دهانش رفت.
در حالى كه تُف مىكرد روى صندلى نشست.
به پنجره دودزده اتاق خيره شده بود. چراغ نفتى لبِ پنجره، نور لرزانى در اتاق پخش مىكرد.
سوزِ سرد پاييز با برخورد به لبههاى شكسته شيشه، صداى عجيبى ايجاد مىكرد.
روشنايى ضعيفى كه از كوچه وارد مىشد، از ميلههاى آهنى پنجره سايههاى بىشكلى مىساخت. چند قوطى سيگار مچاله شده زير نور مىدرخشيد.
آينه گرد گرفتهاى كه خطّى سياه نصفش مىكرد، نور اتاق را به ديوار مقابل منعكس مىكرد
. بوى گند عرق و رطوبت كه روى تختخوابش بيشتر مىشد، در هوا مىپيچيد. موش خاكسترى در حالى كه پوزه سياهش را تكان مىداد به قاب عكس روى كمد برخورد كرد.
تمام سعىاش را كرد تا از صندلى جُدا شود. دستش روى عكس بود. چشمهايش سياهى رفت. وقتى صداى چوبهاى تخت پخش شد، به زحمت توانست چشمهايش را باز كند. سرش را بالا برد.
چشمهاى براق و زرد گربهاى را ديد كه از پشت شيشه او را مىپاييدند. صداىِ پنجههاى گربه آخرين صدايى بود كه شنيد.
«ماه پشت ابر بود. از مهتاب خبرى نبود. بوى لجنهاىِ زير پايش همه جا را فرا گرفته بود. پشت سر را نگاه مىكرد. نفسزنان مىدويد.
به چيزى برخورد كرد. نعرهاى زد و روى زمين افتاد. گل و لاى به دهانش رفت. بلند شد. خواست دوباره فرار كند. نتوانست. در جايى فرو مىرفت. صداى خارج شدن حبابهاى هوا از زير لجنها، صداى مرگ را در گوشش مىخواند. چشمهايش را بست.
فرو رفت. زير مُرداب چشمهاى زردى ديد كه او را نگاه مىكردند. ناگهان گرماى زيادى زير پايش احساس كرد. قلوه سنگهاى تيز، پايش را زخمى كرده بود. چند مار سياه به هم مىلوليدند.
درختى خشك كنارش بود. كركسى سياه با گردنى لخت او را مىپاييد. ديد مارها به طرفش مىآيند، فريادى كشيد و دستش را به سرعت به طرف شاخهاى از درخت برد.»
چشمهايش را باز كرد.دستش روى كمد. خردههاى بطرى شراب، زخمىاش كرده بود. زير نور چراغ، چيزى روى زمين مىدرخشيد. همان قاب عكسى بود كه چند روز پيش از ميان وسايل گنجه پيدا كرده بود.
آن را مقابل چشمهايش گرفت. خودش بود. كنار مهتاب ايستاده بود. با لبخند زيبا و زمينى. موجهاى دريا، درختچههاى سبز و گلهايى كه دستشان بود، عكس را زيبا مىكرد. دست هم را گرفته بودند؛ در حالى كه همديگر را نگاه مىكردند. نفس عميقى كشيد.
خودش را باعث جدايىشان مىدانست. با دقت به چهره، چند تار موى روى پيشانى سفيدش افتاده بود. ابروهاى سياهش زيبايى خاصى به چهرهاش مىداد.
چشمهايش با مژههايى بلند، مثل هميشه مىدرخشيد. گونههاى صاف و كشيدهاش به لبهاى متناسب و گوشتىاش ختم مىشد. وقتى به لبهايش نگاه مىكرد همه چيز را تار ديد. پلكهايش را به هم فشار داد. احساس كرد چيزى در وجودش مىجوشد. چيزى ميان سياهىهاى وجودش زبانه مىكشد.
احساس كرد لبخند مهتاب با او حرف مىزند. صدايش مىكند. به فكر فرو رفت. فكر لحظاتى كه با مهتاب بود. براى مهتاب بود.
عكس را از قاب عكس بيرون آورد و بلند شد. خودش را مقابل آينه رساند. با دست خونآلودش غبار آينه را پاك كرد. از پشت خون و خاكِ آينه خودش را ديد. باور نمىكرد خودش باشد. دندانهايش را به هم فشار داد. خم شد. منقلش را برداشت و به طرف شيشهاى انداخت. گربه با شكستن شيشه در حالى كه سوراخهاى ديوار را چنگ مىانداخت، فرار كرد.
صداى مبهم ريخته شدن نفت روى زمين، فضاى اتاق را به حركت در مىآورد. آخرين كبريتش را كشيد. مدتى به شعلههايش نگاه كرد و آن را روى زمين انداخت. آتش، نفت را بلعيد و پيش رفت.
حصير كهنه اتاق آتش گرفته بود. احساس راحتى مىكرد. بعد از مدّتها لبخندى لبهايش را تكان مىداد.
آتش به سقف اتاق رسيده بود. حس مىكرد همه چيز، او را خفه مىكند. ديوارها مىخواهند گلويش را بفشارند. در اين ميان، صداىِ مهتاب در گوشش طنين مىانداخت.
چشمهايش مىدرخشيد. به طرفِ در حركت كرد. وقتى از اتاق خارج شد، يك لحظه ايستاد، برگشت. به شعلههاى آتش نگاه كرد.
نور لطيفِ مهتاب، صورتش را روشن كرده بود.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-16-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
خدا و اشك
عاشق بنام خداقطره دلش دریا میخواست.
خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود.هر بار خدا میگفت:
از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور كرد و گذشت.
قطره پشت سر گذاشت.قطره ایستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی كه خدا گفت:
امروز روز توست.
روز دریا شدن.
خدا قطره را به دریا رساند.
قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را.
اما...روزی قطره به خدا گفت:
از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟خدا گفت:
هست.
قطره گفت:
پس من آن را میخواهم.
بزرگترین را.
بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود.
دنبال كلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد.
اما هیچ كلمهای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توی یك قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد.
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید، خدا گفت:
حالا تو بینهایتی، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 11:58 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|