بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 10-18-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض



یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می ایم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
کنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
معنی کند
از اینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
ایا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
ایا طنین اینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
ایا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خک شد جوانی من بود ؟
ایا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم


شعر از فروغ فرحزاد
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 10-18-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض خاطره ....



خاطره ء یک روز تابستانی

امروز آسمان بی ستاره است،
حتی از تابش نور نزدیکترین ستاره به منظومه ء شمسی هم بی نصیب است!
امروز آسمان هم مثل دلم بارانیست،
مثل چشمانم،
مثل...
از سرمای باران،
سرمای دلم
وسرمای هوا رنج میبرم،چرا که گلویم میسوزد؛
و دلم میسوزد...
پاهایم یخ زده اند
حتی جوراب هم توان گرم کردنشان را ندارد...
چقدر دلم تنهاست،
چقدر دلسردم...
دلم حتی از پاهایم سردترست...
قطره های باران زودتر از اشکهایم برگ دفترم را خیس کرده اند؛
شاید آسمان تنهاتر از منست!!
بس که هوا مه آلودست حتی تپه ء روبرویمان در سپیدی این بوم نقاشی پنهان مانده است و گویی نقاش ماهری چون "خدا" ، این حیاط را همراه با همه ء درختانش نقاشی کرده است!
* * *
در هوای مه آلود چقدرخدا نزدیکمانست...
گویی آسمان در دست توست
و گویی خدای را میتوان در آن سوی آسمان جست...
کافیست دستت را بسویش دراز کنی!...
اما دست نگه دار...
پشیمان خواهی شد!
گویی خدا نمیخواهد او را در میان مه ها بجویی!!
او جایی فراتر از اینجاست!
همان لحظه دستت را میگشایی،در همان آن،
مه ناپدید میگردد و آسمان دور...
* * *
آسمان چقدر گریان است...
دفترم خیس خیس شده است!
* * *
دوباره همان صحنه ء گذشته؛
آسمان ابری،
تپه،
حیاط،
و یک دل بارانی!
صحنه ء تکراری این بوم چقدر آزار دهنده است!
از وقتی که آمدیم حتی یک روز خوب آفتابی هم نداشتیم،گویی آسمان با ما لج افتاده است!...
به منظره ء روبرو که مینگرم،چهارپایان ِ مشغول چریدن،ذهنم را به خود جلب میکنند...
برای آنها تنها یک چیز مهمست:
خوردن!
نه به آسمان کار دارند،
نه به اشکهایش!
و نه به این دل تنهایم که از دور حسرت بی خیالی آنانرا میخورد...
صدای صلابت رودخانه ء پایین حیاط،
این بوم تصویری را صوتی جلوه میدهد...
آه،
چقدر مه!...
گویی زمین فراتر از هر وقت مه آلودست...
آسمان زار زار میگرید...
صدای غرشش دل هر تنهایی را میلرزاند...
و آسمان چشمان من نیز میبارد...
* * *
در آن طرف حیاط به لباسم چشم میدوزم که از دیروز تا به حال،
بس که هوا بارانیست خیس مانده است...
گویی اشکان آسمان را پاک میکند!...
اما میدانم،
در برابر اشکان این دل تنها،
هیچ دستاری دوام نخواهد آورد!...
* * *
اینجا
همه از سرمای روزگار چشیده اند!
همه ء ما سرما خورده ایم!!
سرما را بیش از پیش در پاهایم حس میکنم،
چقدر هوا سردست!
طنین قرآن میوزد...
اذان در پیشست...
باید آماده ء نماز شوم،ولی دلم میخواهد بیشتر در این هوای سرد مه آلود با او تنها باشم...
دلم میخواهد بروی تپه ها روم...
گویی خدا به آنجا نزدیکترست...
* * *
امروز اینجا را ترک خواهم کرد...
چقدر بعدها حسرت بودن ِ حتی یک ثانیه ء دیگر آن را خواهم خورد...
با این همه میدانم،
وقتی در آنسوی دشت،سرمای این هوا را در ذهنم به تصویر کشم،
لحظه ای خود را سرزنش خواهم کرد...
الله اکبر...
الله اکبر...
اذان اینجاست و نماز در آنسوی وضو...
بالاخره آفتاب در حال تابیدنست...
* * *
مه ها دوباره می آیند و میروند و باز هوا میگیرد
اما از گریه ء آسمان خبری نیست...
صدای زنگوله ء چهارپایان طنین قشنگی را در خاطرم بجای میگذارد...
دیگر نه دل من گرفته است
و نه آسمان...
خورشید تشعشعات طلایی اش را بر سرمان میپاشد و همه جا رنگی نو به خود میگیرد...
دود بخاری ها هم فروکش کرده است...
گویی همه جانی تازه گرفته اند!
ساعاتی دیگر این دیار همیشه مقدس را ترگ میگویم...
دیگر نه کوهی در روبرویم قد علم کرده میبینم
و نه مه و هوای ابری...
نه آواز زنگوله ء چهارپایان
و نه صلابت رودخانه...
و دیگر اشکانم با اشکان آسمان درنخواهد آمیخت،
مگر در رویاهای بودنم در این دیار!
دیگر پرواز پروانه های سپید را بر روی این بوم همیشه پر از مه نخواهم دید
گویی رقص کنان بر همه ء برگهای درختان بوسه زده و آفتاب را به آنان نوید میدهند...
آواز پرندگان نیز در این جشن ِ تابش،
احساس آدمی را به حد کمال رسانده است...
هرگز نمیتوانم در دشت
یک آن،
این همه تلالؤ و درخشش عظیمترین ستاره ء این منظومه را بر روی برگها ببینم...
آری،اینجا همه چیز "خدا" را ستایش میکند؛
غرش آسمان،
نور خیره کننده ء خورشید،
صلابت آب رودخانه،
آواز زنگوله ها،
رقص پروانگان،
چهچهه ء پرندگان
و حتی خزیدن مارها بروی خاک نمور،که سینه ء سنگی اش سر نگه دار اشک های آسمان بود...!
* * *
پرواز پرنده ها آغاز میشود
از روی درختان گردوی این حیاط،
به تپه ء روبرو
یکیشان در رأس،
و باقی پشت سر او بر گوشه ء سنگی تپه،فرودی رویایی را به نمایش میگذارند...
گویی آسمان را آفتاب فراگرفته و گویی آفتاب با آنان نیز سازش کرده است...
در این چند روز یک بار پا به عرصه ء حیاط گذاشته ام و فندق و گردو،
خوش طعمترین میوه ء این فصل را با لذت خاصی زیر دندانهایم مزمزه کردم...
کلاغی آن طرفتر به دنبال باقی مانده ء غذایی کسانی که پا به عرصه تپه گذاردند و پاکی اش را به تمسخر گرفتند، میخورد...
دو کودک آن طرفتر شادمانه میخوانند و میرقصند...
و خبر ندارند در گذر این لحظه های ناب،هیچ چیز در خاطرشان باقی نخواهد ماند...
* * *
برای دومین بار پا به عرصه ء حیاط میگذارم...
طبیعت در دستان منست...
تپه پشت درختان جاخورده است...
تنها آواز زنگوله و ناله ء کودکی از خانه ای آن طرفتر بگوش میرسد...
با عطر نعنا مست میشوم...
از این دنیای سر سبز به عمق تخیل پر میکشم...
اما ناگهان با صدای مرغی،
پر و بال شکسته بر زمین میخورم...
در گوشه ای از حیاط،
قرمزی ِ گلهای رز چشمم را خیره میکند...
آیا بازهم لیاقت این زیبایی ها را خواهم داشت تا در آنها محو شوم؟!...
"طبیعت سبز سال دیگر برایم آغوش بگشا که از حالا آغوش گشوده ام..."
* * *
دم دمای غروبست...
امروز هم در حال تمام شدنست...
انبوهی از مه دوباره اطراف را پر کرده است و باز همان صحنه ء گذشته!
* * *
برای آخرین بار به حیاط میروم قدمهایم را مرور میکنم،
آخرین قدمها را...!
و ما در حال رفتنیم،
نزدیک اذانست...
و من ماه را در آسمان دیدم...!


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 10-18-2010
boosal boosal آنلاین نیست.
تازه کار
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 2
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

برق در ایران باستان کشف شده بود!



برای نخستین بار،

آن زمان که پیرمردی نقاش...

تصویری از چشم های تو کشید!!!
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 10-20-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض




به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز

اگر خداطلبی

خدا در اشک یتیمان رفته از یادست
خدا در آه غریبان خانه بر بادست

اگر خدا خواهی

درون بغض زنان غریب جای خداست

دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست

نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب

به آسمان بنگر

به آسمان که پر از گوهرست دامانش

به کهکشان که ندانی کجاست پایانش

رونده ایست خدانام در خم این راه

ببین به دیده ی دل

به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست

به من مگو خدا را ندیده ام هرگز

دو دیده را بگشا

ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه

طلای نور به دریا و رود می پاشد

بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ

به برگ برگ درختان سرود می پاشد

سرود او همه گلنغمه یی برای خداست

در آشیانه ی شب

در آستانه ی صبح

در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق

به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ

دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد

به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ

که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر

ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد

به گوش باطن من هر صدا صدای خداست

به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها

که سرو های کهن

به دست باد مهیبی به خاک می افتد

در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه

هزار صخره به خاک هلک می افتد

به وقت زلزله ها

مگو کجاست خدا

نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست

در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین

و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد

به بیشه های عظیم

صدای عربده ی رعد با تو می گوید

که آسمان و زمین

به زیر سم ستوران بادپای خداست

مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست

سکوت من مشکن

که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست

به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند

به روشنایی زیبای هر فلق سوگند

به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند

به گریه سحر بندگان پاک قسم

درون مویرگ و موی من هوای خداست
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 10-21-2010
bigbang آواتار ها
bigbang bigbang آنلاین نیست.
مدیر بخش مکانیک - ویندوز و رفع اشکال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
نوشته ها: 2,586
سپاسها: : 5,427

6,159 سپاس در 1,794 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فوق العاده قشنگ بود !! دلمون لرزید
مخصوصاً این یه تیکه که دیگه اوج شعر بود:


در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق

به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ

دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد

به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ

که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر

ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد

به گوش باطن من هر صدا صدای خداست

فقط همین یه تیکه رو حقیقتاً درک کنیم کله زندگیمون تا آخر عمر ضمانت شده هست حالا
که به شعر شد اینم از شعر ما :

شب مردان خدا روز جهان افروز است/ روشنان را به حقيقت شب ظلماني نيست

و


هر که پیمان با هوالموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست

تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آئین است و بس

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
__________________

احد،صمد، قاهر، صادق ...
عاشقشم

لا تقنطوا من رحمة الله

هیچ چیز تجربه نمیشه اینو یادت باشه !!
ترفند هایی براي ويندوز 7


عیب یابی سخت افزاری سیستم در کسری از دقیقه

پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 10-22-2010
دانه کولانه آواتار ها
دانه کولانه دانه کولانه آنلاین نیست.
    مدیر کل سایت
        
کوروش نعلینی
 
تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 12,701
سپاسها: : 1,382

7,486 سپاس در 1,899 نوشته ایشان در یکماه اخیر
دانه کولانه به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض بلویری شوان شعری از ماموستا هیمن

نیوه شه وه ، دنیا خاموش
دیته گویم ئاهه نگیکی خوش

ئا هه نگیکی گیان په روه ره
شادی هینه ، خه فه ت به ره

ئاهه نگیکی دلنه وازه
تاره ؟ یولونه ؟ یا سازه ؟

نا ...نا ... ئاهه نگی بلویره
جا وه ره گویی بو رادیره

هه زار خوزگه م به خوت شوانه
که به و مانگه شه وه جوانه

دانیشتووی له رژدو هه لدیر
په نجه ده بزیوی له بلویر

ده گه ل ته بیعه ت هاو ده می
شادی،به که یفی، بی خه می

ئاغاش به نوکه ر ناگری
وه ک من له داخا نامری

وه ره شوانه هه موو شه وی
نیوه شه وی، کاتی خه وی

له و کیوو نواله زه نویره
تی توورینه له و بلویره

له سه ر تروپکی ئه و کیوه
په نجه له بلویر ببزیوه

با کیوه که ده نگ داته وه
شاعیریش خه و بیباته وه

شعر زیبایی که خانم نازی عزیزی هم به زیبایی اون رو میخونه و من خیلی دوست دارم این شعر رو
__________________
مرا سر نهان گر شود زير سنگ -- از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست -- مرا نام بايد كه تن مرگ راست



پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 10-23-2010
starlight آواتار ها
starlight starlight آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Sep 2010
نوشته ها: 45
سپاسها: : 0

0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض سفره خالي

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 10-24-2010
gothicnew آواتار ها
gothicnew gothicnew آنلاین نیست.
کاربر عادی
 
تاریخ عضویت: Jun 2010
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 21
سپاسها: : 9

18 سپاس در 14 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

آنکه می خندد
خبر ناگوار را
هنوز نشنیده است

برتولت برشت
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 10-25-2010
BaHaReH آواتار ها
BaHaReH BaHaReH آنلاین نیست.
کاربر علاقمند
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 144
سپاسها: : 15

11 سپاس در 9 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

شب به روی شیشه های تار
می نشست آرام..چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه هارا در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج میزدبر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش می خندید آرام
گوئی او در گور ظلمت ..روح سر گردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب ای سر انگشتت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش
کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 10-25-2010
BaHaReH آواتار ها
BaHaReH BaHaReH آنلاین نیست.
کاربر علاقمند
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 144
سپاسها: : 15

11 سپاس در 9 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پا نشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم.....آری باید دوست بداریم
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

ویرایش توسط BaHaReH : 10-25-2010 در ساعت 02:55 PM
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 12:29 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها