بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 01-27-2010
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

شب خسته ترين مردم، در کــوچه تنهايي


از جنس خود دردم، وقت است که باز آيي


*******


در وقـــت خوش بودن، من تشنه ديدارم


من لحظه تکرارم، چون چشم تو بيمارم


*******


تو راز خود عشقــي، من جنــــــس خود فرياد


من بي تو غريب هستم، در گوشه عشق آباد


*******


از خيسي چشـــمانت، گل داده گـــل ايثار


وقت است که ما با هم، تکرار شويم تکرار!
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 01-27-2010
Omid7 آواتار ها
Omid7 Omid7 آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: نصف جهان
نوشته ها: 9,286
سپاسها: : 14

95 سپاس در 74 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت
__________________
مدت ها بود سه چیز را ترک کرده بودم
شعر را... ماه را.... و تو را ...
امروز که به اجبار قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم و شب هاي مهتاب را...
ولی نه...!! باید ترک کنم
هم تو را....هم شعر را .... و هم‌‌‌٬ همه ی شب هایی را که به ماه نگاه می کردم...

======================================

مسابقه پیش بینی نتایج لیگ برتر ( اگه دوست داشتی یه سر بزن دوست من )
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 01-27-2010
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

يكباره ستاره ي دلم مرد!

ابريشم شب دوباره تا خورد!

تا قطره ي اشك من فرو ريخت...

تصوير تورا پرنده اي برد
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 01-28-2010
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم
در آن يك شب خدايی،
من عجايب كارها كردم
جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم، كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر بر سهر برنامه پيشين
هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايی بر زمين و بر زمان، بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم
خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم
نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تا ريگی به كفشت هست
از اول نكردم خلق شيطان را، عجب كاري به جا
كردم ....
چو ميدانستم از اول، كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بی خود بودم، ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار
خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او
گفتم خداوندا نفهميدم خطا كردم ....





...
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 01-28-2010
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

خواب دیدم مرده ام**خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود**وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت**قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود**غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت**سوره حمدی برایم خواند و رفت

ناله می کردم ولیکن بیجواب**تشنه بودم در پی یک جرعه آب

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست**آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنه کار سیه دل،بسته پر**نام اربابان خود یک یک ببر

گفتنم عمر خودت کردی تباه**نامه اعمال خود کردی سیاه

ناامید از هر کجا و دل فکار**می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد**از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان**نور پیشانیش فوق آسمان

صورتش خورشید بود و غرق نور**جام چشمانش پر از شرب طهور

گیسوانش شط پر جوش و خروش**در رکابش قدسیان حلقه بگوش

لب که نه،سرچشمه آب حیات**بین دستش کائنات و ممکنات

بر سرش دستمال سبزی بسته بود**بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل میرسید**پیش او یوسف خجالت میکشید

در قدوم آن نگار مه جبین**از جلال حضرت حق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند**بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتم این زمزمه**آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده**گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمدمرا شرمنده کرد**مهربانانه به رویم خنده کرد

این که اینجا اینچنین تنها شده**کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است**گریه کرده بعد شیرش

داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد**عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است**سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است** چای ریز مجلس ما بوده است

اینکه در پیش شما گردیده بد**جسم و جانش بوی روزه می دهد

با ادب در مجلس ما می نشست**او به عشق من سر خود می شکست

پرچم من را به دوشش می کشید**پا برهنه در عزایم می دودید

اسم من راز و نیازش بوده است**تربتم مهر و نمازش بوده است

اقتدا بر خواهرم زینب نمود**گاه می شد صورتش بهرم کبود

حرمت من را به دنیا پاس داشت**ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن**روز تاسوعا شده سقای من

تا که دنیا بوده از من دم زده**او غذای روضه ام را هم زده

بارها لعن امیه کرده است**خویش را وقف رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم**با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است**او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود**باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر بویش می دهم**پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت**میشود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است**نامه اعمال او دست من است
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 01-28-2010
sheida.m آواتار ها
sheida.m sheida.m آنلاین نیست.
کاربر خيلی فعال
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: TeHrAn
نوشته ها: 1,485
سپاسها: : 1

54 سپاس در 24 نوشته ایشان در یکماه اخیر
sheida.m به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به sheida.m
پیش فرض

گاه كن چه فروتنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
ازعشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است

آن كو به يكي آري مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند
قلعه اي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است

__________________

♥SheidA♥


تو همان مهربانی هستی؟! یا مهربانی همان توست؟!
نمی دانم … می دانم بی شک با هم نسبت نزدیکی دارید
!! آسمونـــ ــ منـــ ــ همیشهـــ ــ !! ابریـــ ــ !! چترتو با خودتــ ــ آوردیـــ ــ !!

پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 01-28-2010
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
آنجا که خادمینش از روی زائرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس
خورشید آسمان ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس
رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس
وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 01-29-2010
Omid7 آواتار ها
Omid7 Omid7 آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: نصف جهان
نوشته ها: 9,286
سپاسها: : 14

95 سپاس در 74 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض


محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام

در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام

به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام

گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام

همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

__________________
مدت ها بود سه چیز را ترک کرده بودم
شعر را... ماه را.... و تو را ...
امروز که به اجبار قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم و شب هاي مهتاب را...
ولی نه...!! باید ترک کنم
هم تو را....هم شعر را .... و هم‌‌‌٬ همه ی شب هایی را که به ماه نگاه می کردم...

======================================

مسابقه پیش بینی نتایج لیگ برتر ( اگه دوست داشتی یه سر بزن دوست من )
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 01-29-2010
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

تو گفتی می توان با حسرتی خفت
به دل آتش زد و خود را بر آشفت


تو گفتی می توان دل را رها کرد
دل طوفانزده اما چه ها کرد؟

تو گفتی می توان در گریه ای مرد
حقیقت را به جایی تیره تر برد

تو گفتی چشم ها را می شود بست
به دیدار خزان هم می توان رفت

تو گفتی خاطره را می توان شست
دوباره حرف های تازه تر گفت

تو گفتی دست ها را می توان بست
همیشه ماند در یک راه بن بست

تو گفتی می توان بیگانگی کرد
تمام عمر را دیوانگی کرد

تو گفتی آرزو را می شود کشت
و عشق را ضربه زد تنها به یک مشت

تو گفتی من ولی کردم نگاهت
که دیدم اشک چشم و بغض و آهت

نهادم سر به روی هر دو پایت
کمی آهسته تر دادم جوابت

تو گفتی من ولی باور نکردم
گل عشق تو را پرپر نکردم
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 01-29-2010
Omid7 آواتار ها
Omid7 Omid7 آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: نصف جهان
نوشته ها: 9,286
سپاسها: : 14

95 سپاس در 74 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رســم این شهر عجیب است ٬ بیا برگردیم!
قصــــد این قــــوم فریب است ٬ بیا برگردیم!

آن کــه یک روز همه دل به نگــاهش دادیـم
خنده اش سرد و غریب است ٬ بیا یرگردیم!

عشق بازیچه ی شهر است ٬ ولی در ده ما
دختـــر عشـــق نجــیب است ٬ بیا برگردیم!

کـرمهـــــا در دل هــر کــوچه اقــــامت دارنـد
روســــتا مـأمن سـیب است ٬ بیا برگردیم!
__________________
مدت ها بود سه چیز را ترک کرده بودم
شعر را... ماه را.... و تو را ...
امروز که به اجبار قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم و شب هاي مهتاب را...
ولی نه...!! باید ترک کنم
هم تو را....هم شعر را .... و هم‌‌‌٬ همه ی شب هایی را که به ماه نگاه می کردم...

======================================

مسابقه پیش بینی نتایج لیگ برتر ( اگه دوست داشتی یه سر بزن دوست من )
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 08:39 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها