بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 02-24-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

خسته شدم بس که دلم دنبال يک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت

بازم کلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسيد

يکه سوار عاشق و هيشکي تو آينه ها نديد

حادثه عزيز من تنها تو موندني شدي

بين همه ترانه هام تنها تو خوندني شدي

دستاي سرد مو بگير سقف ما ديوار نداره

يه روز تو قهتي غزل دنيا ما رو کم مياره

من آخرين رهگذرم تو اين خيابون بلند

دير اومدم که زود برم دل به صداي من نبند

يه روز توي برق چشات خورشيد رو پيدا مي کنم

در شب تار و سوت و کور به آروزي من نخند

خسته شدم بس که دلم دنبال يک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت

بازم کلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسيد

يکه سوار عاشق و هيشکي تو آينه ها نديد

حادثه عزيز من تنها تو موندني شدي

بين همه ترانه هام تنها تو خوندني شدي

دستاي سرد مو بگير سقف ما ديوار نداره

يه روز تو قهتي غزل دنيا ما رو کم مياره

من آخرين رهگذرم تو اين خيابون بلند

دير اومدم که زود برم دل به صداي من نبند

يه روز توي برق چشات خورشيد رو پيدا مي کنم

در شب تار و سوت و کور به آروزي من نخند

خسته شدم بس که دلم دنبال يک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت

بازم کلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسيد

يکه سوار عاشق و هيشکي تو آينه ها نديد

__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 02-24-2010
آريانا آواتار ها
آريانا آريانا آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,863
سپاسها: : 1,245

743 سپاس در 365 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او

لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او
امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او

پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او
چراغ است او چراغ است او چراغ بی‌نظیر است او

سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او
جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او

چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم
وگر پنهان کنی می‌دان که دانای ضمیر است او

وگر ردت کنند این‌ها بنگذارد تو را تنها
درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او

به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان
به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او

هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو
ز هر چیزی که می‌ترسی مجیر است او مجیر است او

اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد
چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او

سخن با عشق می‌گویم سبق از عشق می‌گیرم
به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او

بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده
مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او

دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده
جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او

اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی
ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او

ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی
که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او

اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی
از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او

دلم جوشید و می‌خواهد که صد چشمه روان گردد
ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او
__________________
There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch and
It's bringing me out the dark
Finally I can see you crystal clear
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 02-24-2010
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض نخستين بار، گفتش كز كجايي؟

گفت و گويي است ميان خسرو و فرهاد و از فرازهاي شكوهمند مثنوي.....



نخستين بار، گفتش كز كجايي؟
بگفت: از دارِ مُلكِ آشنايي
بگفت: آن جا به صنعت در چه كوشند؟
بگفت: اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا: جان فروشي در ادب نيست
بگفت: از عشقبازان اين عجب نيست
بگفت: از دل شدي عاشق بدين سان؟
بگفت: از دل تو مي گويي، من از جان
بگفتا: عشق شيرين بر تو چون است؟
بگفت: از جان شيرينم فزون است
بگفتا: هر شبش بيني چو مهتاب؟
بگفت: آري چو خواب آيد; كجا خواب؟
بگفتا: دل ز مهرش كي كني پاك؟
بگفت: آنگه كه باشم خفته در خاك
بگفتا: گر خرامي در سرايش؟
بگفت: اندازم اين سر زير پايش
بگفتا: گر كند چشم تو را ريش
بگفت: اين چشم ديگر دارمش پيش
بگفتا: گر كسيش آرد فرا چنگ
بگفت: آهن خورَد ور خود بود سنگ
بگفتا: گر نيابي سوي او راه
بگفت: از دور شايد ديد در ماه



...
..

__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 02-24-2010
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد
عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک «آرش» برد

..
__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 02-25-2010
آريانا آواتار ها
آريانا آريانا آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,863
سپاسها: : 1,245

743 سپاس در 365 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

دیدم نگار خود را می‌گشت گرد خانه
برداشته ربابی می‌زد یکی ترانه

با زخمه چو آتش می‌زد ترانه خوش
مست و خراب و دلکش از باده مغانه

در پرده عراقی می‌زد به نام ساقی
مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه

ساقی ماه رویی در دست او سبویی
از گوشه‌ای درآمد بنهاد در میانه

پر کرد جام اول زان باده مشعل
در آب هیچ دیدی کآتش زند زبانه

بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را
آنگه بکرد سجده بوسید آستانه

بستد نگار از وی اندرکشید آن می
شد شعله‌ها از آن می بر روی او دوانه

می‌دید حسن خود را می‌گفت چشم بد را
نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه

مولانا
__________________
There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch and
It's bringing me out the dark
Finally I can see you crystal clear
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 02-25-2010
آريانا آواتار ها
آريانا آريانا آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,863
سپاسها: : 1,245

743 سپاس در 365 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگه‌تر گو

چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو

چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو

فتاده آتش خواب اندر این نیستان‌ها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو

و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو

بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو

از آنچ خورده‌ای و در نشاط آمده‌ای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو

ز من چو می‌طلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بی‌دل ز جام و ساغر گو

من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو
__________________
There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch and
It's bringing me out the dark
Finally I can see you crystal clear
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 02-25-2010
آريانا آواتار ها
آريانا آريانا آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,863
سپاسها: : 1,245

743 سپاس در 365 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

چون نیاید سر عشقت در بیان
همچو طفلان , مهر دارم بر زبان

چون عبارت محرم عشق تو نیست
چون دهد نامحرم از پیشان نشان

چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان

دوش عشق تو درآمد نیم شب
از رهی دزدیده یعنی راه جان

گفت صد دریا ز خون دل بیار
تا در آشامم که مستم این زمان

عقل فانی گشت و جان معدوم شد
عشق و دل ماندند با هم جاودان

عشق با دل گشت و دل با عشق شد
زین عجب‌تر قصه نبود در جهان

جان و جانان هر دو نتوان یافتن
گر همی جانانت باید جان‌فشان

تا کی ای عطار گویی راز عشق
راز می‌گویی طلب کن رازدان
__________________
There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch and
It's bringing me out the dark
Finally I can see you crystal clear
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 02-25-2010
آريانا آواتار ها
آريانا آريانا آنلاین نیست.
کاربر بسیار فعال
 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,863
سپاسها: : 1,245

743 سپاس در 365 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

کشید کار ز تنهاییم به شیدایی
ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟

ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراق
ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی

مرا تو عمر عزیزی و رفته‌ای ز برم
چو خوش بود اگر، ای عمر رفته بازآیی

زبان گشاده، کمر بسته‌ایم، تا چو قلم
به سر کنیم هر آن خدمتی که فرمایی

به احتیاط گذر بر سواد دیدهٔ من
چنان که گوشهٔ دامن به خون نیالایی

نه مرد عشق تو بودم ازین طریق، که عقل
درآمده است به سر، با وجود دانایی

درم گشای، که امید بسته‌ام در تو
در امید که بگشاید؟ ار تو نگشایی

به آفتاب خطاب تو خواستم کردن
دلم نداد، که هست آفتاب هر جایی

سعادت دو جهان است دیدن رویت
زهی! سعادت، اگر زان چه روی بنمایی!

عراقي
__________________
There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch and
It's bringing me out the dark
Finally I can see you crystal clear
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 02-25-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

من برای بوی گندم
من برای خاک نمناک نم بارون
برای کوجه خیابون
برای باور راستی
عشقی که از من میخواستی
عشق خوب بی کم وکاستی
گریه کردم گریه کردم
من برای عشق وعادت
برای مرگ شهامت
برای اون دو تا چشمهات
برای دستهای زیبات
تو رو خواستم ونداشتم
اما تو من رو ندیدی تو صدامو نشنیدی
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 02-25-2010
T I N A آواتار ها
T I N A T I N A آنلاین نیست.
کاربر فعال
 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,337
سپاسها: : 0

66 سپاس در 58 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

زشور عشق ندانم کجا فرار کنم
چگونه چاره ی این قلب بیقرار کنم
بسان بوته ی اتش گرفته ام در باد
کجا توانم این شعله را مهار کنم
رسیده کار به انجا که اشتیاقم را
برای مردم کوی و گذر هوار کنم
چنین که عشق تو میکشد به شیدایی
شگفت نیست که فریاد یار یار کنم
گرانبهاتر از لحظه های هستی خویش
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم
هزار کار در اندیشه پیش رو دارم
تو میرباییم از خود بگو چکار کنم
شبانگهان که در افتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
تو باز بر سر بالین من گشایی بال
که با تو باشم و با خواب کارزار کنم
خیال پشت خیال اید از کرانه ی دور
از این تلاطم رنگین چرا کنار کنم
تو را ربایم از ان غرفه با کمند بلند
به پشت اسب پریزاد خود سوار کنم
چه تیغها که فرو بارد ازهوا به سرم
زخون خویش همه راه را نگار کنم
تو راکه دارم از دشمنان نیندیشم
تو را که دارم یک دست را هزار کنم
تو را که دارم نیروی صد جوان یابم
تو را که دارم پاییز را بهار کنم
به هر طرف گذرم از نسیم چهره ی تو
همه زمین و زمان را شکوفه زار کنم
تو را به سینه فشارم که اوج پیروزیست
چه نازها که به گردون به کردگار کنم
سحر دوباره در افتم به چاه حسرت خویش
نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم
من افتاب پرستم ولی نمیدانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم
به صبح خندهات اویزم ای امید محال
مگر تلافی شبهای انتظار کنم
__________________
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 2 نفر (0 عضو و 2 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 11:47 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها