| شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد |

10-10-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش دکتر شریعتی
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

10-10-2010
|
 |
تازه کار
|
|
تاریخ عضویت: Oct 2010
نوشته ها: 3
سپاسها: : 0
0 سپاس در 0 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
عشق...
عشق
آغوش من نیست
که آنگاه که نمي گشایمش
رؤیای شبهای دربدر اضطراب تو باشد
و آنگاه که می گشا یمش
تلخی تنباکو
بردهان گس کابوس دیده ای.
ـ ویرانی تصویرمقدس مریمی
که انکار هماغوشی اش
مسیح را
فرزند خدا میکندـ.
عشق ، منم
فریادی ایستاده
بر چارچوب اتاقی کوچک
ـ آن اُمیدی که ترا
در بستر انتظار
به شوق دیدار سپیده دم
گوش به زنگ فردا
از پهلویی
به پهلویی
می غلطاندـ.
عشق،
منم
پلی اُستوار
که جزیرهُ ی سرد آرامش را
به وسوسهُ ی تجربهُ ی آنسوی
جهان گسترده می خواند.
عشق
منم
ترانه ای که بهانه های کودکی ات را
به پسندی دلنشین
بدل میکند.
بانگی دلنواز
که گوشهای ترا
گرم مینوازد
سرمایی دلپذیر
که پشت ترا
با شوقی شگفت
می لرزاند
تلنگری بر چهره ی خامِ جوانی ات
که به چشم بر هم زدنی
از تو
مردی می سازد.
عشق
رؤیای آغوش من نیست
به هنگام
که کورسوئی از آن سوی افق
پیدا نیست.
عشق منم
عطوفتی
که ترا در می یابد
آنگاه
که چشمانت
پرنده ای سرگردان می شود
ـ آن پرنده ی تازه پا
که از جذبه ی سربر کشیدنِ گل سپید کوچکی
به بُهت می نشیند ـ.
عشق
آغوش گشوده ی من نیست
به هنگام
که نیاز تو
کودکی می شود
تشنه ی نوازشهای دستان مادری من
عشق منم
قله ای سرفراز
که ترا
از عمق دره های دور به خود میخواند
به هنگام
که رنج جهان تازه ی راههای پیچ در پیچ
ترا در خود گم میکند.
عشق
وسوسه ی دندانهای بهم فشرده ی تو نیست
بازویی نیست
که بر شانه ای فرود آید
جسمی نیست
که بر جسمی خم شود
دانه ای نیست
که به سودای آفریدن جوانه ای
به خاک بسپاری
و نه آن لبان سرخ
که به لبان نیمه باز اشتیاق تو
پاسخ گوید.
عشق
منم
آوازی که در نبض تو می زند
وزش نسیمی
در نیزاری
دشتی فراخ
که تو بر آن
گام می نهی
به هنگام
که تحمل ثانیه ها
از حوصله بیرون میشود.
عشق
منم
ـ عریانی آن حقیقتی
که تو بر آن
دیده فرو می بندی ـ .
ستاره ای روشن
که بر راه تو می تابد
که اگر نادیده از آن درگذری
آنگاه که خاموشی
جهان ترا
در بر گیرد
در گذرت
جز کرم شبتابی
نمی یابی...!
|

10-11-2010
|
 |
کاربر خيلی فعال
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: كرمانشاه
نوشته ها: 1,524
سپاسها: : 2,541
1,575 سپاس در 776 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را
.
.
.
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي کرد
دلم براي کسي تنگ است
که تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
کسي که . . .
- دگر کافي ست.
حميد مصدق
|

10-11-2010
|
|
کاربر علاقمند
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2010
محل سکونت: کرماشان
نوشته ها: 189
سپاسها: : 46
9 سپاس در 9 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
آخــــر صنـــما بيــــا ومــــا را بنـــواز
از عشق تو گشته ام كنون غرق نياز
بيچــاره ام و چــاره كــارم يـك نــــاز
ای چاره کار من کنون چاره بساز
|

10-11-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
جام عشق
ساقي بيا که موسم عيش و طرب نماند
جاي اميد از ثلاثه دارم رطب نماند
مي ده که در نهايت وصلت رسيم وبس
در منتهاي حيرت وعريان عجب نماند
گشتم اسير خمس و نگشتي رقيب من
بانگ جرس که داشتم اکنون رطب نماند
ما والي جسيم خرابات گشته ايم
يک نکته زنفحه ذات و نسب نماند
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

10-11-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
عشق يار
اي دل بيا که ذوق محبت نشد تمام
صياد در کمين فکندي مرا به دام
ما را هواي سير سمرقند در سر دارد
کابل دهيم گرچه مرادم شود تمام
در بوستان وصل مرا سرو رهبر است
آن خوش ربا که کند بي خبر مدام
اوصاف گل زبلبل بيدل توان شنيد
شه را بجزکه باز نديده کسي مقام
راهي که بود پيش بگيرد از سرم
يا رب به لطف خويش رسانم بدان نظام
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

10-14-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
شور آفرین
ایرج عبادی
مرا از عمق معابد تنهایی
از دیوار و سنگ و سنگواره
و سنگ چین دیروز
رها کن!
اینجا
اینهمه سبز ر یخته در گلدان احساست
آسفالت و کارخانه و خیابان را
در آپارتمانهای نا مهربان می پیچد
و کنار سبز ترین سبزی حادثه عشق
تنت بید مجنون را ورق می زند!
این گیسوی سبز رها در یورش لامپ های پروانه
آغوش رهای موج خواستن را
در نور و آب پرتاب می کند
نگاهی که پرندگان را بال میرنند
بال بالی در بال همیشه ی پرواز
از کدام قبله ی بی شن و ماسه آمده ای
آ
ف
ت
ا
ب
که نام طلوع و شراب هزار ساله را مانی؟
بوسه و بودا را روی میز می چینی
یک
دو
سه
یعنی که همسفر سفر پیچ های سفالین
عمرم شده ای!
اینهمه چشمک نورانی ریخته در گنبد و مناره های شب
ریخته در من و
ریخته در عطر تو
طلای عشقت نمی شود
اینمه شب ، یلدای شور آفرین
لحظه های توامان دست ماه و قلب ستاره
پشه بندبستر رویا را آذین می زند
اینجا
نهالی از درخت باستانی یکی شدن
جوانه را می نویسد
تا گذار دستهای زرد و خشک را
در کوچه ها سبز و سبز تر کند!
یلدای 88 سنندج
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

10-14-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
سفر
ایرج عبادی
سفری باید کرد
بروم
ار لب چشمه ی عشقی که درین نزدیکی ست
کوزه ای پر بکنم
دستهایم را از آب ریاحین سحر
غسل دهم
اسب خود را دور از باغچه تنهایی
با ساده ترین برگ زمین زین بزنم
بروم
از چمن زاری که خار ندارد گلهاش
نبزه ای بر گیرم
و به اندازه گلگونی امید
ز اجساد اقاقی خنجری شکل دهم
باغ من هیچ گلش قرمز نیست
بروم تا دل این آبی ژرف
و به چینم گل بی باور فروردین را
چشمهایی لب جو غمگینند
بروم پای سپیدار پری زاد شفق
و بیارم با خود هیات شادی را
بروم
تا به کبوتر
که در آن فاصله هاست
عرضحالی بدهم
و بگویم به پوپک ، قاصد
هیچ آگه هستی
باغ ما نیز پرپر شده است.
تیر ماه 51 تهران
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

10-18-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بازم دلم گرفته
یاد ایوم قدیم کردم
یاد بچگیا
یاد ماهی قرمز و اون فواره ها
یاد قصه های مادربزرگ
که کجاها ما رو میبرد
ولی افسوس که عمرش به دنیا نیست انگار
یهو دلم هوای کوچه های خاکی
اون اسمون ابی
شبای پر ستاره
اون روزگاری که غصه نداره افتاد
دل رفت و رفت تا رسید به اونجایی که عشق حرمتی داشت
سفره هامون کوچیک بود ولی نون تو سفره برکتی داشت
اگه غصه ای تو دلا بود میرفت
کینه رو جاش نمیذاشت
دلم یاد عاشقای سر به زیر
نصیحت پدر بزرگ که میگفت
اگه داشتی دستی بگیر
یاد اون لحظه که داشت میمرد
دستشو گرفتم گفتم
تو رو خدا بابا نمیر
دلم یاد اون رفیقای قدیمی که دیگه شبیهشونو نمیبینیم
یادش بخیر که اون روزا عشق حرمتی داشت
قصه شیرین و فرهاد تو دل مردم جایی داشت
بهار که از راه میرسید
با دستاش تو باغچه گل اقاقی میکاشت
یادش بخیر قدیما
وقتی دلت میگرفت
یه گرامافونی بود
رو طاقچه کنار قران مجید
دیوان حافظی بود
نگات به صورت پدر که می افتاد
رو لباش خنده ای بود
ولی افسوس که دیگه گذشته ها گذشته
هر کی رفت بر نگشته
دلکم دیگه بسه
تو هم بیدار شو
کجای کاری
انگار توی بیداری خوابی
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

10-18-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
هدیه!"
خطی بر آسمان میکشم و ستاره ای از کنج این شکاف میچکد بر زمین...
در این شب تابستانی نسیم به زحمت بر صورتم میبارد...
آژیر آسمان نواخته میشود!
در میان نقطه های دفترم گم میشوم...
ستاره هایی که دیگر پر نور شده اند بازهم چشمهایم را به آسمان میدوزند که فرار تصمیم کبرای زندگی ام میشود؛
فرار زیر آسمان کبود!
مخفیانه میگریزم
به آهستگی
قدمهایم شمرده میشود
و اکنون در حال دویدنم!
نفس کم آورده ام،
باز هم شمرده
بازهم آهسته
و آهسته تر...
که از خستگی بر زمین غلط میخورم و نگاهم به آسمان گره میخورد...
آسمان وصله دار!
قلم را دوباره در دست گرفته ام
این بار پنج خط پی در پی!
ستاره ای که تقدیم آسمان خواهم کرد...
...
بازهم خطی بر آسمان میکشم...
و از کنج شکافش ستاره ام را "هدیه" میدهم!!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 02:57 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|