بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 07-21-2012
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض تصادف


تصادف

فرزانه كرم پور

برگرفته از کتاب داستان های محبوب من به کوشش علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی

توپ راه راه قرمز و سفيد را كه ديد ترمز كرد، ولي پسربچه زودتر از آن كه ماشين بتواند بايستد وسط خيابان پريده بود. كاش از مسير هميشگي رفته بود. اگر سفارش زن را براي خريد برنج جدي نگرفته بود اين حادثه پيش نمي آمد. نميدانست چكار بايد بكند. هزاران «اگر» و «حالا» در ذهنش تكرار ميشد و كلافه اش ميكرد. از آينه به پشت سر نگاه كرد.
پدر پسرك بلند بلند بچه را دلداري ميداد. فكر ميكرد:
ـ باز هم شانس آوردم فقط پاش شكسته...!
نفس عميقي كشيد دنده عوض كرد... وقتي ماشين ايستاد پايين پريد و به طرف پسرك كه روي زمين ولو شده بود، دويد. بچه تا حد مرگ ترسيده بود و رنگ به صورت نداشت. لكه خوني كه شلوار خاكستريش را رنگ ميزد هر لحظه بزرگتر ميشد. پاهايش لرزيد و روي زمين نشست. پس از دقايقي كسي ليوان آبي برايش آورده بود و زير لب دلداريش داده بود... مردم اطرافشان حلقه زده بودند و همه با هم بلند بلند حرف ميزدند...
رنگ آسمان به كبودي ميزد. چراغ هاي ماشين را روشن كرد. صداي گريه بچه مي آمد. حتما درد ميكشيد. ياد دختر خودش افتاد و قلبش فشرده شد. سر را به پنجره نزديك كرد و فرياد زد:

ـ چرا گريه ميكند؟
صداي مرد خش دار و گرفته پاسخ داد:
ـ خيلي درد داره!
چراغ هاي شهر تك و توك پيدا شدند. فكر كرد:
ـ يكراست بايد ببرمش بيمارستان اما... الهي كشيك دختر آقاي احمدي همسايه طبقه بالا باشه كه بتونه كمكم كنه... بايد يه فرصتي پيدا كنم، زنگ بزنم خونه... الان مادر به قول خودش از فكراي بد آتيش بزرگي درس كرده و نشسته وسط... شايد هم چادر سر انداخته و سر كوچه رو پله هاي بقالي نشسته و رد هر ماشين سفيدي رو دنبال ميكنه... ساعت دو بعد از ظهر منتظرم بودن... حالا ساعت هفت شبه...!
گريه بچه آرام نميگرفت. ماشين را به طرف شانه خاكي كشيد و نگه داشت.
كف وانت تشك انداخته و بچه را خوابانده بودند. پاي شكسته را هم روي بالش بسته بودند. پتوي روي بچه را مرتب كرد و با مهرباني پرسيد:
ـ چرا گريه ميكني؟
مژه هاي خيس و بلندش را روي هم گذاشت و هق هق كرد. پدر در حالي كه خاكستر سيگار را ميتكاند در سكوت نگاهشان كرد. پشت فرمان نشست و دوباره به راه افتاد. هوا كاملا تاريك شده بود و چراغهاي شهر مثل الماس ميدرخشيد. هر كسي حرفي زده بود. راجع به دردسري كه پيش آمده... مقدار ديه در ماه محرم و صفر... تفاوت ديه زن و مرد... پول خون... صاحب دم... تقصير و ...
صداي گريه قطع شده بود. به آينه نگاه كرد... صورت پدر در تاريكي شب ديده نميشد. بلند بلند فكر ميكرد:
ـ بايد زنگ بزنم اداره مرخصي بگيرم. الهي پدر و مادرش بدجنسي نكنن و زود رضايت بدن... بايد بهش بگم... اگه تو كارگري من هم يه راننده بيشتر نيستم. خرج دوا درمونش با من... چشمم كور يه پس انداز كوچك و چند تيكه طلاي زنمو ميفروشم... ماشين رو كه بايد ببرم بذارم پاركينگ اداره...
سرش درد ميكرد. خيابانها را يكي پس از ديگري رد كرد و به اولين ميدان شهر رسيد. مقابل بيمارستان مثل هميشه شلوغ بود. دوبله ايستاد و پياده شد... نگهبان در اطاقكش شام ميخورد... صداش زد و به شيشه كوبيد... نگهبان با بدخلقي پنجره را باز كرد و گفت:
ـ سر آوردي؟ وقت ملاقات تموم شده!
ـ تصادفي دارم.
ـ برو از كوچه پشت از در اورژانس...
ماشين را به زور بين دو ماشين ديگر كج و كوله پارك كرد. پسرك خوابيده بود. دو سر تشك را گرفتند و آرام پياده اش كردند. پتو تا بالاي چانه اش را پوشانده بود. نيمكتي خالي يافتند و تشك را رويش گذاشتند. رو كرد به مرد و گفت:
ـ من اينجا يه آشنا دارم. برم هم دكتر رو خبر كنم و هم آشنامو... شمام اينقدر ناراحت نباش. پاشو گچ ميگيرن و زود مرخص ميشين.
نگاه مرد نگران و غمزده به پسرك دوخته شده بود. خانم احمدي كشيك روز بود. ولي پرستاري كه در قسمت اطلاعات نشسته بود با شنيدن نام همكارش لبخند خسته اي زد و گفت:
ـ حالا چه فرمايشي دارين؟
ـ با يه بچه تصادف كردم... ميخواستم كمكم كنه.
پرستار مسني را همراهش كردند... پرستار زير لب جواب سلام مرد را داد و پرسيد:
ـ خوابه يا بيهوش شده؟
پتو را از روي صورت بچه كنار زد... دستش را به طرف بناگوش بچه برد و نبض او را گرفت. بعد در اتاقي را نشان داد و گفت:
ـ زود بياريدش تو اتاق.
احساس كرد ضربان قلبش تند شده... پدر پسرش را بغل كرد و به طرف اتاق به راه افتاد. دستي روي موهاي پسرك كشيد و گفت:
ـ مواظب پاهاش باش! مرد سري تكان داد و روي تخت خواباندش... صورت بچه روي بالش سفيد به كبودي ميزد.
پدر روي صندلي كنار تخت نشست و سر را بين دو دست گرفت. دكتر از انتهاي راهرو پيش مي آمد... مرد جلو دويد و گفت:
ـ من باهاش تصادف كردم، ولي به خدا خودش پريد جلوي ماشين... تا نزديكاي شهر گريه ميكرد... پاش شكسته دكتر... پاي راستش
دكتر بالاي سر بچه ايستاد و آرام پلكهايش را بالا زد و نور چراغ قوه را به مردمك چشم ها تاباند... نبضش را گرفت و پيراهنش را بالا زد...
پسرك آن چنان لاغر بود كه ميشد دنده هايش را شمرد.
گوشي را روي چند نقطه جابه جا كرد و با خونسردي گفت:
ـ اين بچه حدود يك ساعته مرده...!
مرد ناباور نگاه كرد و رنگ صورتش پريد... پشتش را به ديوار تكيه داد و روي زانوهاش تا شد. دكتر زير لب به پرستار چيزي گفت و او از در خارج شد.
ـ گواهينامه داري؟
بدون حرف گواهينامه را به طرف دكتر دراز كرد.
ـ شغلت چيه؟
ـ راننده.
ـ پدر بچه كيه؟
ـ مرد به زحمت از روي صندلي بلند شد و با زباني سنگين گفت:
ـ من.
ـ چكاره اي پدر جان!
ـ كارگر فصلي.
ـ چند تا بچه داري؟
ـ پنج تا.
حرف ميزدند و او نميشنيد. احساس ميكرد سقف و ديوارهاي اتاق به طرفش در حركتند. آدمها به تصاويري قيچي شده و بي معني تبديل شده بودند كه نميتوانست سر همشان كند... بدبخت شدم. از كار بيكارم ميكنن... زن و بچه ام، مادرم... زندگيم... هياهويي عظيم در گوشهايش پيچيد. دكتر همچنان كه با پدر صحبت ميكرد، پيراهن پسر را از تنش بيرون كشيد و نقاط مختلف را معاينه كرد. مرد ملتمسانه به پسرك نگاه ميكرد. انگار از او خواهش ميكرد زنده شود.
ـ كجا تصادف كردي؟
ـ نزديك دليجان.
ـ چطور آوردينش؟
به سختي دهان باز كرد و گفت:
ـ وانت اداره زير پامه... پشت وانت دراز كشيده بود. پاشم رو متكا بسته بوديم. پدرش پيشش نشسته بود... تا نزديك شهر حرف ميزد... درد داشت، گريه ميكرد.
پزشك ديگري همراه پرستار وارد شد... با هم پچ پچ كردند و بچه را دوباره معاينه كرد. از لاي در سبزي لباس مامور پليس به نظرش آمد. دكتر دوم سر به علامت تصديق تكان داد و از زير عينك تيره رنگش به مرد كه روي صندلي مچاله شده بود نگاه كرد و پرسيد:
ـ چطور تونستي؟
مرد با نگاهي گنگ گفت:
ـ بله؟
ـ پرسيدم چطور تونستي؟
ـ يعني چه؟
ـ چطور راضي شدي بچه را بكشي؟
مرد از روي صندلي نيم خيز شد و با صدايي ضعيف و گرفته گفت:
ـ چرا تهمت ميزني؟
پرستار از اتاق خارج شد.
راننده همان طور كه چمباتمه نشسته بود متعجب لحظه اي به مرد و لحظه اي به پزشك خيره شد. دكتر با لحن خشني گفت:
ـ بشين سر جات. مامور پشت در ايستاده... جاي انگشتات رو گردنش مونده... خفه اش كردي!
مرد روي صندلي افتاد و دست به پيشاني گرفت. راننده آرام روي پاهاش ايستاد... باور نميكرد. با حيرت به مرد نگاه كرد. بالاي سر بچه رفت و به رگ هاي آبي رنگ كه در زمينه زرد پوست شبكه منظمي را تشكيل داده بود خيره شد. ملافه را روي صورت بچه كشيد و بغضش تركيد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از behnam5555 به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #2  
قدیمی 07-21-2012
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض «خنده»


«خنده»

منصور ياقوتى
بخش اول


آقاىِ صبورى بطورِ طبيعى آدمِ شاد و خنده‌رويى بود. در طولِ سى‌سالى كه از زندگيش گذشته بود برخورد به كوچكترين حادثه‌ىِ تلخى نكرده بود. زن و دو فرزند داشت. زنش شاغل بود و خودش هم كارمند، با حقوقِ مكفى و خانه و اتومبيل و چند تخته فرشِ كاشان و تلوزيونِ رنگى و تلفن و يخچال و پس‌اندازى در بانك و ذخايرى در خانه، كم و كسرى نداشت. قدش ١٦٠ سانت و با شكمى ‌برآمده و كپلِ برجسته و سنگين و گونه‌هاىِ ورم كرده و چشمانِ ميشى‌ىِ خندان و خنده‌اى هميشگى بر آن لب‌هاىِ سرخِ گوشتى. سيگار نمى‌كشيد و اهلِ قمار و خانم بازى و چشم چرانى نبود اما بقيه‌ىِ شادمايه‌هاىِ زندگى را مجاز مى‌دانست. هر سال يكبار هم خانوادگى به زيارتِ امام رضا مى‌رفت

در آن غروب از ماهِ پائيز با كت و شلوارِ اتو كرده و تميز و پيراهنى همرنگ و متناسب با كت و شلوارِ توسى رنگش كفش‌هاىِ نو و كيفى چرمى‌كه در آن سى سكه طلا و مقدارِ هنگفتى اسكناس درشت و يكدسته چك در ميانش، در بازار طلا فروشيها مى‌گشت كه به مناسبت روزِ تولدِ دخترش كه با سالگرد ازدواج هماهنگ شده بود، براىِ همسر و دخترش گوشواره يا سينه‌ريزِ زيبا و گران‌قيمتى بخرد. با لبخندِ هميشگى بر لب از جلوِ يك ويترين به جلوِ ويترينِ ديگر مى‌رفت و گوشواره‌ها و سينه‌ريزها و انگشترها... را از نظر مى‌گذراند و با سخت‌گيرى‌ىِ هميشگى، لبخندى مى‌زد و به سمتى ديگر كشيده مى‌شد از چارسوق گذشت و آهنگِ بازارِ ديگر كرد كه يك‌نفر كلت را پشت گردنش گذاشت و گفت: دسات را رو سرت بذار و بى صدا بپيچ به خيابان

صبورى لبخند زد. مى‌خواست برگردد و با كسى كه به گمان او «قصد شوخى» داشت صحبت كند كه مردِ مسلح پا جلوِ پايش گذاشت و با آرنج چنان بر پشتِ گردنش كوبيد كه تعادلش را از دست داد و با سينه و صورت روىِ زمين افتاد. مردِ مسلح داد زد: پاشو دزدِ كثيف

مردمى‌ كه نظاره گر بودند در معرضِ تابشِ نگاهِ تندِ مردِ مسلح و مرعوبِ سلاح، هر كس به روشِ خود وانمود كرد كه چيزى نمى‌بيند. صبورى كه هنوز سعى مى‌كرد وقار و متانت خود را حفظ كرده و لبخند بزند از جايش برخاست كيف چرمى ‌را محكم در دستش نگهداست و از وحشت برخود لرزيد. مرد مسلح گفت: دست‌ها را رو سر بذار و بدون حرف به خيابان بپيچ

و كلتش را روىِ گردنِ صبورى نهاد صبورى با لبخند پريده دست‌ها را روىِ سرش گذاشت و در معرضِ نگاه ترسانِ مردم به راه افتاد. خيسِ عرق شده و چشم مى‌گرداند شايد آشنايى او را ببيند و شفاعت كند. نرسيده به خيابان دل به دريا زد و پرسيد: شما كى هستى؟ چرا به من اتهامِ دزدى مى‌زنى؟

مرد مسلح گفت، خفه! حرف نزن

كنارِ خيابان مجبور شد سوارِ اتومبيلى بشود كه دو نفرِ ديگر ميانش بودند و روىِ‌شان را برگردانده بودند. اتومبيل كه از جا كنده شد يكى از سرنشينان با پارچه‌ىِ ضخيم و سياهى چشمانش را بست و مجبورش كردند كفِ اتومبيل مچاله شود. پتويى رويش انداختند و پوتين را روى سرش فشار دادند. صبورى مثلِ برق گرفته‌ها شوكه شده و مات و مبهوت مانده بود و از ترس نزديك بود قلبش جاكن شود

اتومبيل با سرعت در خيابآن‌ها راه افتاد حواسش را متمركز كرد كه رد اتومبيل را پيگيرى كند كارى بيفايده گفت: عوضى گرفتيد من آدم محترمى‌ام... اين رفتارا چيه.. مرا كجا مى‌بريد.. شما كى هستيد.. من شكايت مى‌كنم

پاسخ صبورى لگدى بود كه آه از نهادش برآوردس. اتومبيل بعد از مدتى از شهر خارج شد. صبورى احساسِ وحشت كرد و با دلهره و ترس پرسيد: چكار كردم؟

پاسخ شنيد: چرا مى‌خنديدى؟

صبورى با شگفتى پرسيد: مگه خنديدن جرمه؟

پاسخ شنيد: غلط كردى مى‌خنديدى

صبورى دل و جرات پيدا كرد و گفت: فيزيك من اين‌جوره .. دست خودم نيست... هميشه مى‌خندم... از كودكى خنده رو لبام بوده.

پاسخ شنيد: گه خوردى خنديدى.

صبورى پرسيد: از كى تا حال خنديدن جرم شده؟

پوتينى كه بر چآن‌هاش خورد. نفش را در تهِ دلش بند آورد. لوله‌ىِ اسلحه را پشتِ گردن حس كرد و شنيد كه: خفه! ... حرف بزنى مغزت متلاشى شده.

صداىِ غرشِ كاميون‌ها هم بند آمد. حس كرد ماشين به جاده‌خاكى مى‌پيچد. دست‌اندازهاىِ تند و بوىِ خاك روحش را آشفته كرد و ناليد

از من چه مى‌خوايد؟

مدتى در سكوت گذشت و كسى با او حرف نزد. بعد از يك سكوتِ ممتد، يك رشته ديالوگ بينِ اشخاصى كه آن‌ها را نمى‌شناخت با او صورت گرفت

- چرا مى‌خنديدى؟

- به خدا من همين‌جورم... فرم لبام اين‌جوره ... من نمى‌خنديدم

- مگه نمى‌دانى كه نبايد هميشه بخندى؟

- دست خودم نيست به حضرتِ‌عباس

- يعنى تو سوگوارى هم مى‌خندى؟

- فرمِ لبام اين‌جوره، مردم از من نمى‌گيرن، گذشت دارند.

- پدر بيامرز فكر مى‌كنه بچه گيرآورده! فورمِ لبام اين‌جوره! فورمى‌ نشانت بدم كه كيف كنى

- شما مى‌گيد چكار كنم؟

- فورم بى فورم! … نبايد بخندى… فهميدى

- آخه چطور؟ من نمى‌خندم… حالت لبام جوريه كه

- حالت بى حالت … كم چاخان پاخان بكن كه بدجورى پشيمان مى‌شى.

- زن و بچه دارى؟

- بله.. يك زن و دو فرزند

- تو كيف چه دارى؟

- سى سكه طلا و دويست هزارتومان پول و مدارك

- از كجا سرقت كردى؟ پولِ كدام بدبختِ مادر مرده‌اى‌يه؟

- پس‌اندازِ يه عمر زندگى‌يه… من آدم شرافتمندى‌اَم

- بپرسيد بقيه‌ش كجاست؟

- بچه‌ىِ عاقليه خودش اعتراف مى‌كنه.

- بگو بى‌چاره … بگو تا عزرائيل سراغت نيامده… چقدر تو خانه دارى؟

- من چيزى ندارم به خدا… دار و ندارم همينه كه اين‌جاست.

- زنت چى؟

- مقدارى طلا داره

- پس مى‌خنديدى‌ها؟… چرا مى‌خنديدى؟

- به خدا من نمى‌خنديدم چرا باور نمى‌كنيد؟ تو بازار چيزى نبود كه من به اون بخندم… ديگه نمى‌خندم، با جراحى حالتِ لبام درست مى‌شه. اتومبيل توقف كرد دستش را گرفتند و با چشمِ بسته بيرون كشيدند يك‌نفر كيف‌دستى‌ىِ چرمى ‌را از او گرفت هيچ صدائى نمى‌آمد، بادِ سردى در جانش مى‌پيچيد او را به گوشه‌اى كشاندند و يك‌نفر دست‌هايش را از پشت با طناب بست. لگدِ محكمى ‌به جناغِ سينه‌اَش خورد كه نفسش را بند آورد و خم شد. از دو طرف همزمان با هم، با لگد چنان به كليه‌هايش كوبيدند كه نعره‌اش به آسمان رفت و دو زانو روىِ زمين مچاله شد و ناليد: آخ مادر جان

- پاشو كثافت… پاشو

صبورى به التماس افتاد: تو را به امام رضا… بگيد چكار كردم… شما كى هستيد؟

لگدى كه روىِ جناقِ سينه‌اش خورد نفسش را چيد.

- قسم نخور ملعون… قسم نخور… به چى مى‌خنديدى؟

صبورى روىِ خاك و سنگ مچاله شد. با پوتين روىِ جمجمه‌اش كوبيدند. صبورى ناليد: گه‌خوردم… غلط كردم… ديگر نمى‌خندم…

يك‌نفر گفت: سرِپا نگهش دار و يه رگبار روش خالى كن.

يكى چنان موهاىِ سرش را كشيد كه اشك در چشمانش جمع شد و با پوتين به ساق پايش كوبيد. صبورى ناليد: آى مادر جان مردم

صبورى پاهاىِ يكى را دو دستى چسبيد و به گريه افتاد در بينِ گريه مى‌ناليد: مى‌دم لبام را جراحى كنن… به خدام لبام را جراحى مى‌كنم… رحم كنيد من بچه دارم… هر چه مى‌خوايد بهتان مى‌دم

با لگدى كه به دهانش خورد شورى‌ىِ خون را در گلو حس كرد. دندآن‌هايش را با خون تف كرد. صدايى گفت: دروغ مى‌گى كثافت… كى را مى‌خواى گول بزنى؟

يك‌نفر گفت: مردن كه اين همه آه و زارى نداره

صبورى با صداىِ بلند مى‌گريست و به خود مى‌پيچيد و التماس مى‌كرد و افرادى را كه نمى‌شناخت قسم مى‌داد. يك‌نفر دست او را گرفت و تكيه بر سينه‌ىِ صخره‌اى داد و خودش را كنار كشيد. افرادِ ناشناس با هم به گفتگو پرداختند

- يه رگبار روش خالى كن عجله داريم.

- درست به هدف بزنى، خيت نكنى.

صبورى مثلِ سگ با دست و پا روىِ زمين افتاد و ناليد: ترا به امام زمان… ترا به امام حسين رحم كنيد… غلط كردم خنديدم.. گه خوردم

مردانِ ناشناس با لگد به جانش افتادند. صبورى گريه كنان پاى يكى از آن‌ها را بغل كرد و خاك زير كفشش را بوسيد. مردى كه در بازار كلت پشت گردنش گذاشته بود گفت: كارش را تمام كن… عجله داريم

دو نفر او را گرفتن و با مشت و لگد سرپا بلند كرده و بر سينه‌ىِ صخره چسباندند. يك‌نفر گفت: وصيت بكن

اشك از زيرِ چشم بند با غبارِ خاك در هم مى‌ريخت و چهره‌ىِ صبورى را مى‌پوشاند ناليد: خانه… فرش … هرچه مى‌خوايد… به خاطرِ بچه‌هام

يكى از افرادِ ناشناس چنان با سيلى بر بناگوشش كوبيد كه خون فواره بست. فرياد زد: خفه شو كره خر

در سكوتى كه از دور صداىِ پرنده‌اى آن‌را مى‌شكست: ناشناسى فرمان صادر كرد: آتش

رگبارى از گلوله، تكه‌پاره‌هاىِ سنگ را بر چهره‌ىِ صبورى پاشاند. لبخند براى هميشه از چهره‌ىِ صبورى پريد. ناشناسِ ديگر فرياد زد: كره خر درست نشانه بگير

پاهاىِ صبورى لرزيد و روىِ زمين ولو شد. ناشناسى كه با ملايمت حرف مى‌زد و صداىِ كريهى نداشت گفت: صبورى پسرِ خوبيه، چكارى داريد من قول مى‌دم كه ديگر براىِ هميشه نمى‌خنده.

همان‌كه در خيابان كلت پشتِ گردنِ صبورى نهاده و صبورى براىِ يك لحظه در داخل ماشين چهره‌اش را ديده بود گفت: به شرطِ اين‌كه طلاهاىِ زنش را در اختيار بذاره

صدايى كه كريه نبود گفت: طلاهاىِ زنت را هم بده و ديگر پسرِ خوبى باش و نخند… باشه؟

صبورى با حركتِ سر پاسخِ مثبت داد. افرادِ ناشناس، صبورى را كه گويى جان از بدنش پريده بود سوار ماشين كردند. يك‌نفر با دستمال خونِ روىِ چهره‌اش را پاك كرد و طناب دست‌هايش را گشود. چند لحظه بعد ماشين به حركت در آمد.

شب هنگام يك كوچه بالاتر از منزلِ صبورى ماشين توقف كرد. به او هشدار داده بودند كه اگر دست از پا خطا كند زن و بچه هايش هم به سرنوشت او دچار خواهند شد. صبورى صادقانه قسم خورد كه خطا نكند. چشم بند را از چشمش برداشتند و به او گفتند كه پشت سرش را نگاه نكند. مردى كه در بازار كلت پشت گردنش گذاشته بود مسلح، در كنارش راه افتاد و گفت: نرو تو! … همان دم در به زن يا بچه‌ها سفارش مى‌كنى كه طلاها را بيارند فهميدى؟

صبورى كه براىِ هميشه لبخند از لب‌هايش محو شده بود گفت: چشم! جلوِ در زنگ زد پسرش بيرون آمد و سلام كرد صبورى خودش را تو تاريكى كشاند و گفت: پسرم!… طلاهاىِ مامان را بيار و چيزى نپرس كه كارش دارم

پسر آقاىِ صبورى تو رفت و بعد از مدتى برگشت و طلاهاىِ مادرش را كه داخل جعبه‌اى گذاشته بود تحويل داد و تو رفت. زنِ صبورى گوشه‌ىِ پرده را كنار زد و تلاش كرد كه چهره‌ىِ همراهِ صبورى را ببيند كه ديد. مرد ناشناس درِ جعبه را گشود و مطمئن كه شد به صبورى گفت: بخواى قضيه را پيگيرى كنى دفعه ديگه كسى بهت رحم نمى‌كنه بچه‌ىِ خوبى باش و ديگر لبخند نزن

صبورى گفت: چشم

مرد ناشناس دور شد و صبورى در حياط را پشت سرش بست.

بخش دوم:

بعد از آن حادثه‌اى كه شبيه يك كابوسِ دهشتناك بود، صبورى از اجتماعِ آدم‌ها كنار مى‌كشيد. تمامِ رفت و آمدهايش را با خويش و بيگانه بريد و در خود فرو رفت. طىِ مدتِ يك‌ماه بطورِ كلى آب شد و پنجاه كيلو كم كرد. چين‌هاىِ عميقى بر پيشانى و گوشه‌ىِ لب‌ها و روىِ چهره‌اش كشيده شد. موهاىِ بلند و پرپشتش به خاكسترى گرائيدند، از ترسِ اين‌كه مبادا زنش رازِ او را پيشِ خويشاوندان برملا كند، با تمامِ پافشار‌ى‌هاىِ دلسوزانه‌ىِ همسرش، چيزى پيش او نگفت، شب‌ها كه مى‌خوابيد چهره‌ىِ مردى كه در بازار كلت پسِ گردنش گذاشته بود در نظرش مجسم مى‌شد و انديشه‌ىِ انتقام تار و پودش را مى‌لرزاند.

نه تلويزيون تماشا مى‌كرد نه راديو گوش مى‌داد، نه سينما مى‌رفت نه پارك. عروسى و عزاىِ ديگران را هم بايكوت كرده بود. فقط به يك چيز مى‌انديشيد: انتقام!… انتقام از افراديكه او را چنان خوار و تحقير كرده و در روزِ روشن او را ربوده و لبخند بر لبانش محو كرده بودند

يك‌بار شخصى كه كلت پسِ سرش گذاشته، پشت موتورسيكلت، در خيابان ديده بود كه مانند ماشين كوكى مدام سرش را به سوىِ پياده‌روها مى‌چرخاند. يكبارِ ديگر هم او را در بازار ديده بود و دورادور او را زيرِ نظر گرفته و تا نزديكِ منزل بدرقه‌اش كرده بود

در اثرِ مرورِ زمان آثارِ ترس از جانش رخت بربسته و نفرتى سياه و خشمى ‌سوزان جاىِ آن‌را گرفته بود. با خود مى‌گفت: «ده سالِ ديگه‌اَم شده صبر مى‌كنم و موقع خود انتقام مى‌گيرم!»

يكشب تلفن زنگ زد. گوشى را برداشت صدايى كه كريه نبود به او گفت: آفرين صبورى!.. مى‌دانستيم بچه‌ىِ خوبى هستى و ديگه نمى‌خندى… پسر خوبى باش و همين‌جور آسا بيا آسا برو كه گربه شاخت نزنه!… شب بخير پسر خوب.

صبورى گوشى‌ىِ تلفن را سر جايش نهاد برخاست و در آينه به چهره‌ىِ خود خيره شد. لبخند براىِ هميشه از لب‌هايش پريده بود انگشتانش را در موهايش فرو برد، مدتى قدم زد. رفت و آلبوم عكس‌هاىِ دورانِ دبيرستان را آورد گوشه‌اى نشست و به تماشاىِ عكسِ خود و دوستانِ دورانِ دبيرستان مشغول شد. در ميانِ عكس‌ها چشمش به تصويرِ «آروين» افتاد كه در آوانِ جوانى به خاطرِ دفاع از حقيقت و آرمآن‌هايى كه صد سال از ذهنِ جامعه دور بود سراز گوشه‌ىِ زندان در آورد. صبورى هميشه از دور آروين را تحسين مى‌كرد اما مانند بقيه‌ىِ بچه‌ها ترس موجب مى‌شد كه از او كنار بكشد. مى‌گفتند كه آروين عنصرِ خطرناك است و هر كس با او بگردد آينده‌ىِ خود را تباه كرده است. صبورى هم با همين ذهنيت و براىِ اين‌كه در آينده زيرِ سوال نرود از آروين كنار مى‌كشيد. اما ته دل به برخوردهاىِ آروين ارج مى‌نهاد و صداقت، راستى، شجاعت، يكرنگى و طبع بلند او را مى‌ستود

در سرشت آروين، احساساتى كه جامعه بدان ارج مى‌نهاد مانند عشق به پول، عشق به قدرت، عشق به شهرت بطور كلى ريشه كن شده و جاىِ آن‌ها را عشقِ به دانش، عشقِ به ميهن، عشقِ به همنوع و عشقِ به راستى و درستى داده بود. آروين مطرودِ جامعه بود، مطرودِ جامعه‌اى كه معيارِ ارزش‌ها برايش پول و شهوت و قدرت بود

صبورى تصميم گرفت كه سراغ آن مطرود برود

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 07-21-2012
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض پسرك لبو فروش








صمد بهرنگی

پسرك لبو فروش

چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود. سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال بود.
ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.
روزي براي كلاس چهارم و سوم ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود. از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي برف.
كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و شيرين آوردم!..
از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟
مش كاظم گفت: كس ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش بگويم بيايد تو.
من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.
سلام كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟
بچه ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.
بچه هاي ديگر هم به صداي تاري وردي تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جايشان نشاندم.
تاري وردي كمي كه گرم شد گفت: لبو ميل داري، آقا؟
و بي آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرك و چند رنگ روي كشك سابي را كنار زد. بخار مطبوعي از لبوها برخاست. كاردي دسته شاخي مال « سردري» روي لبوها بود. تاري وردي لبويي انتخاب كرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگيري، آقا... ممكن است دستهاي من ... خوب ديگر ما دهاتي هستيم ... شهر نديده ايم ... رسم و رسوم نمي دانيم...
مثل پيرمرد دنيا ديده حرف مي زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخي تند و خوشرنگي بيرون زد. يك گاز زدم. شيرين شيرين بود.
نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوي هيچكس مثل تاري وردي شيرين نمي شود ... آقا.
مش كاظم گفت: آقا، خواهرش مي پزد، اين هم مي فروشد... ننه اش مريض است، آقا.
من به روي تاري وردي نگاه كردم. لبخند شيرين و مردانه اي روي لبانش بود. شال گردن نخي اش را باز كرده بود. موهاي سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر كسي كسب و كاري دارد ديگر، آقا... ما هم اين كاره ايم.
من گفتم: ننه ات چه اش است، تاري وردي؟
گفت: پاهاش تكان نمي خورد. كدخدا مي گويد فلج شده. چي شده. خوب نمي دانم من ، آقا.
گفتم: پدرت...
حرفم را بريد و گفت: مرده.
يكي از بچه ها گفت: بش مي گفتند عسگر قاچاقچي، آقا.
تاري وردي گفت: اسب سواري خوب بلد بود. آخرش روزي سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنيه ها زدندش. روي اسب زدندش.
كمي هم از اينجا و آنجا حرف زديم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: اين دفعه مهمان من، دفعه ي ديگر پول مي دهي. نگاه نكن كه دهاتي هستيم، يك كمي ادب و اينها سرمان مي شود، آقا.
تاري وردي توي برف مي رفت طرف ده و ما صدايش را مي شنيديم كه مي گفت: آي لبو!.. لبوي داغ و شيرين آوردم، مردم!..
دو تا سگ دور و برش مي پلكيدند و دم تكان مي دادند.
بچه ها خيلي چيزها از تاري وردي برايم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالي بزرگتر از او بود. وقتي پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگي خوبي بودند. بعدش به فلاكت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پيش حاجي قلي فرشباف. بعدش با حاجي قلي دعواشان شد و بيرون آمدند.
رضاقلي گفت: آقا، حاجي قلي بيشرف خواهرش را اذيت مي كرد. با نظر بد بش نگاه مي كرد، آقا.
ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاري وردي مي خواست، آقا، حاجي قلي را با دفه بكشدش، آ...

* * *
تاري وردي هر روز يكي دو بار به كلاس سر مي زد. گاهي هم پس از تمام كردن لبوهاش مي آمد و سر كلاس مي نشست به درس گوش مي كرد.
روزي بش گفتم: تاري وردي، شنيدم با حاجي قلي دعوات شده. مي تواني به من بگويي چطور؟
تاري وردي گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد مي آورم.
گفتم: خيلي هم خوشم مي آيد كه از زبان خودت از سير تا پياز، شرح دعواتان را بشنوم.
بعد تاري وردي شروع به صحبت كرد و گفت: خيلي ببخش آقا، من و خواهرم از بچگي پيش حاجي قلي كار مي كرديم. يعني خواهرم پيش از من آنجا رفته بود. من زيردست او كار مي كردم. او مي گرفت دو تومن، من هم يك چيزي كمتر از او. دو سه سالي پيش بود. مادرم باز مريض بود. كار نمي كرد اما زمينگير هم نبود. تو كارخانه سي تا چهل بچه ي ديگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتيم. من و خواهرم صبح مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. و بعد از ظهر مي رفتيم و عصر برمي گشتيم. خواهرم در كارخانه چادر سرش مي كرد اما ديگر از كسي رو نمي گرفت. استادكارها كه جاي پدر ما بودند و ديگران هم كه بچه بودند و حاجي قلي هم كه ارباب بود.
آقا، اين آخرها حاجي قلي بيشرف مي آمد مي ايستاد بالاي سر ما دو تا و هي نگاه مي كرد به خواهرم و گاهي هم دستي به سر او يا من مي كشيد و بيخودي مي خنديد و رد مي شد. من بد به دلم نمي آوردم كه اربابمان است و دارد محبت مي كند. مدتي گذشت. يك روز پنجشنبه كه مزد هفتگي مان را مي گرفتيم، يك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مريض است، اين را خرج او مي كنيد.
بعدش تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم مثل اينكه ترسيده باشد، چيزي نگفت. و ما دو تا، آقا، آمديم پيش ننه ام. وقتي شنيد حاجي قلي به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: ديگر بعد از اين پول اضافي نمي گيريد.
از فردا من ديدم استادكارها و بچه هاي بزرگتر پيش خود پچ و پچ مي كنند و زيرگوشي يك حرفهايي مي زنند كه انگار مي خواستند من و خواهرم نشنويم.
آقا! روز پنجشنبه ي ديگر آخر از همه رفتيم مزد بگيريم. حاجي خودش گفته بود كه وقتي سرش خلوت شد پيشش برويم. حاجي، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا مي آيم خانه تان. يك حرفهايي با ننه تان دارم.
بعد تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم رنگش پريد و سرش را پايين انداخت.
مي بخشي، آقا، مرا. خودت گفتي همه اش را بگويم – پانزده هزارش را طرف حاجي انداختم و گفتم: حاجي آقا، ما پول اضافي لازم نداريم. ننه ام بدش مي آيد.
حاجي باز خنديد و گفت: خر نشو جانم. براي تو و ننه ات نيست كه بدتان بيايد يا خوشتان...
آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشيد و بيرون دويد. از غيظم گريه ام مي گرفت. دفه اي روي ميز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را بريد و خون آمد. حاجي فرياد زد و كمك خواست. من بيرون دويدم و ديگر نفهميدم چي شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوي ننه ام كز كرده بود و گريه مي كرد.
شب، آقا، كدخدا آمد. حاجي قلي از دست من شكايت كرده و نيز گفته بود كه: مي خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را مي سپردم دست امنيه ها پدرش را در مي آوردند. بعد كدخدا گفت حاجي مرا به خواستگاري فرستاده. آره يا نه؟
زن و بچه ي حاجي قلي حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده ديگر زن صيغه دارد. مي بخشي آقا، مرا. عين يك خوك گنده است. چاق و خپله با يك ريش كوتاه سياه و سفيد، يك دست دندان مصنوعي كه چند تاش طلاست و يك تسبيح دراز در دستش. دور از شما، يك خوك گنده ي پير و پاتال.
ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم يكي را به آن پير كفتار نمي دهم. ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. كدخدا، تو خودت كه ميداني اينجور آدمها نمي آيند با ما دهاتي ها قوم و خويش راست راستي بشوند...
كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست مي گويي. حاجي قلي صيغه مي خواهد. اما اگر قبول نكني بچه ها را بيرون مي كند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها... اين را هم بدان!
خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و ميان هق هق گريه اش مي گفت: من ديگر به كارخانه نخواهم رفت... مرا مي كشد... ازش مي ترسم...
صبح خواهرم سر كار نرفت. من تنها رفتم. حاجي قلي دم در ايستاده بود و تسبيح مي گرداند. من ترسيدم، آقا. نزديك نشدم. حاجي قلي كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بيا برو، كاريت ندارم.
من ترسان ترسان نزديك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحياط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و دويدم دفه ديروزي را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فرياد زدم كه: قرمساق بيشرف، حالا بت نشان ميدهم كه با كي طرفي... مرا مي گويند پسر عسگر قاچاقچي...
تاري وردي نفسي تازه كرد و دوباره گفت: آقا، مي خواستم همانجا بكشمش. كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غيظم گريه مي كردم و خودم را به زمين مي زدم و فحش مي دادم و خون از زخم صورتم مي ريخت... آخر آرام شدم.
يك بزي داشتيم. من و خواهرم به بيست تومن خريده بوديم. فروختيمش و با مختصر پولي كه ذخيره كرده بوديم يكي دو ماه گذرانديم. آخر خواهرم رفت پيش زن نان پز و من هم هر كاري پيش آمد دنبالش رفتم...
گفتم: تاري وردي، چرا خواهرت شوهر نمي كند؟
گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داريم جهيز تهيه مي كنيم كه عروسي بكنند.

* * *
امسال تابستان براي گردش به همان ده رفته بودم. تاري وردي را توي صحرا ديدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاري وردي، جهيز خواهرت را آخرش جور كردي؟
گفت: آره. عروسي هم كرده... حالا هم دارم براي عروسي خودم پول جمع مي كنم. آخر از وقتي خواهرم رفته خانه ي شوهر، ننه ام دست تنها مانده. يك كسي مي خواهد كه زير بالش را بگيرد و هم صحبتش بشود... بي ادبي شد. مي بخشي ام، آقا.

منبع: www.samad-behrangi.blogspot.com

نوشته ای از صمد بهرنگی در روزنامه توفيق سال 1349


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از behnam5555 به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #4  
قدیمی 07-23-2012
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض

چقدر به هم بدهكاريم؟ ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم ‏شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی ‏و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش ‏را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی ‏بگوید، حداقلش یک آخیش!; یا ;به به! بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای ‏این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.‏ نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و ‏بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به ‏جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط ‏برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء ‏خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.‏ با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل ‏هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به ‏اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه ‏اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی ‏می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. ‏می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: ;این که ‏بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست ‏می‌دهم.‏ انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ‏ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی ‏راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: آخیش! به به!;‏

ویرایش توسط fatemiii : 07-23-2012 در ساعت 09:25 AM
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از fatemiii به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #5  
قدیمی 07-23-2012
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض

مراقب آنچه که می‌گویید باشید هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به ‏این دلیل به مدرسه می‌رفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور ‏باشم و خودم را میان بچه‌های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل ‏یک سایه، بی‌سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه ‏برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری ‏نداشتم. ترجیح می‌دادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور ‏داشتم همه از من بدشان می‌آید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده ‏شدن و توجه را داشتم.‏ زندگی سایه‌وار من به همین شکل می‌گذشت تا این که لنی ‏‏ ‏‎(Lenny)‎به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ‏ما بود. ٤٢ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود ‏و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و ‏جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار ‏در زندگی‌ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین ‏بار در زندگی‌ام کسی مرا می‌دید، لنی‎!‎ متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که ‏توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت ‏درس در مدرسه می‌ماند و با هم حرف می‌زدیم. از این که به ‏حرف‌هایم گوش می‌داد تعجب می‌کردم و لذت می‌بردم و زمانی که ‏کیف چرمی‌اش را بر می‌داشت و می‌گفت: "خوب بهتر است بروم." ‏هرگز لحنش به شکلی نبود که حس کنم از بودن با من خسته شده ‏است. برخلاف دیگران، به نظر می‌رسید از بودن با من خوشش ‏می‌آید. حتا یک بار مرا به خانه‌اش دعوت کرد. همسرش برای‌مان نان ‏خانگی پخته بود و من با شگفتی دیدم که لنی برای فرزند کوچکش ‏کتاب داستان می‌خواند. رویداد عجیبی که هرگز در خانواده خودم ‏ندیده بودم!‏ لنی توانست نظر مرا نسبت به خودم تغییر دهد. او به من گفت که ‏می‌توانم یک نویسنده شوم. گفت نوشته‌هایم پر از احساس هستند ‏و او از خواندن‌شان لذت می‌برد. ابتدا باور نکردم. خودم را موجود ‏بی‌ارزشی می‌دانستم که کاری از او ساخته نیست و ایمان داشتم ‏لنی به خاطر تشویق من دروغ می‌گوید. اما او یک بار در میان کلاس ‏و در برابر چشمان تمام همکلاسی‌هایم، به خاطر متن ادبی که ‏نوشته بودم برایم دست زد و به همه گفت که من می‌توانم یک ‏نویسنده بزرگ شوم. زمانی که به اتاق آموزگاران می‌رفت دیدم که ‏در راه با سایر دبیران در مورد من و متنی که نوشته بودم حرف ‏می‌زند.‏ همان روز تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم، چون لنی این طور ‏می‌خواست. اما متاسفانه اغلب میان آنچه که می‌خواهید و آنچه که ‏واقعا انجام می‌دهید سال‌ها فاصله وجود دارد و من زمانی شروع به ‏نوشتن کردم که بیست سال از آن روز می‌گذشت.‏ در همان سالی که لنی مرا تحسین کرد، به دلیل مشکلات شدید ‏خانوادگی، کشیدن سیگار را در پانزده سالگی شروع کردم. سال ‏بعد، هم مشروب می‌خوردم و هم مواد مخدر استعمال می‌کردم. ‏هنوز هم لنی را دوست داشتم و با این که دیگر معلم من نبود او را ‏گاه گاهی می‌دیدم تا این که خبردار شدم لنی مبتلا به سرطان ‏شده است. از شدت غم داشتم دیوانه می‌شدم. به خودم، دنیا و به ‏خدا بد و بیراه می‌گفتم. نمی‌دانستم چرا مردی به این خوبی باید در ‏جوانی از دنیا برود (زمانی که جوان هستیم انتظار داریم دنیا به ‏همان شکلی باشد که ما می‌خواهیم). به دیدنش رفتم. برخلاف ‏آنچه که تصور می‌کردم با این که لاغر و رنگ پریده شده بود، آرام و ‏خوشرو بود. همان لبخند همیشگی را بر لب داشت و مثل همیشه ‏از دیدن من خوشحال شد. رفته بودم تا به او دلداری بدهم و به ‏زندگی امیدوارش کنم اما گریه امانم را برید و نتوانستم هیچ حرفی ‏بزنم. در عوض او بود که مرا دلداری می‌داد و می‌خواست به زندگی ‏امیدوارم کند. از من خواست اعتیاد را ترک کنم و زندگی را دوست ‏بدارم چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.‏ از خانه‌اش که بیرون آمدم تصمیم داشتم مانند او زندگی کنم. ‏دوست داشتم زمانی که هنگام مرگ من نیز فرا می‌رسد بتوانم ‏مانند لنی به همین اندازه آرام، صبور و راضی باشم. اما نشد. ‏نتوانستم در برابر مشکلات خانواده‌ام دوام بیاورم و تنها چند روز بعد ‏از ملاقاتم با لنی از خانه فرار کردم و به لندن رفتم.‏ بیست سال گذشت. تمام روزهای این بیست سال را در اعتیاد و ‏فساد غوطه خوردم. از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هیچ اعتقاد، ‏هیچ باور و هیچ ایمانی را قبول نداشتم. در زندگی هیچ هدف، هیچ ‏امید و هیچ آینده‌ای نمی‌دیدم و زندگی برایم تنها عبور کُند روزها بود. ‏روزی به طور اتفاقی و برای این که از سرما فرار کنم وارد یک گالری ‏نقاشی شدم. درون گالری یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌ام را ‏دیدم. قبل از این که بتوانم از دیدش فرار کنم، مرا دید و به طرفم آمد. ‏هیچ اشتیاقی نداشتم که از شهری که در گذشته در آن زندگی ‏می‌کردم برایم حرف بزند اما او آدم پرحرفی بود و از همه کس و همه ‏چیز حرف زد. تقریبا به حرف‌هایش گوش نمی‌دادم تا این که نام لنی ‏را در میان حرف‌هایش شنیدم. گفت، لنی تنها یک سال پس از فرار ‏من، با زندگی وداع کرده است. گفت، یک بار همراه با سایر بچه‌ها ‏به دیدن لنی رفته بود. تنها یک هفته قبل از مرگش. لنی به آنها ‏گفته بود که ایمان دارد من روزی نویسنده بزرگی خواهم شد. ‏نویسنده‌ای که همکلاسی‌هایم به آشنایی با او افتخار می‌کنند. ‏برای این‌که نگاه تمسخرآمیز همکلاسی سابقم بیش از آن آزارم ‏ندهد به سرعت از گالری بیرون آمدم و به آپارتمان کوچک، کثیف و ‏حقیرم پناه بردم. ساعت‌ها گریه کردم. برای اولین بار احساس کردم ‏لیاقتم بیش از این زندگی نکبت باری است که برای خودم درست ‏کرده‌ام. برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم ‏همان کسی شوم که لنی انتظار داشت.‏ قبل از این که بتوانم به رویای آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال ‏طول کشید تا توانستم اعتیادم را ترک کنم و خودم را به طور کامل از ‏منجلابی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهم. در تمام این مدت، ‏هر روز این جمله لنی را با خود تکرار می‌کردم: "روزی نویسنده ‏بزرگی خواهم شد".‏ زمانی که برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان شدم، در مصاحبه ‏مطبوعاتی‌ام گفتم: هرگز از قدرت کلمات غافل نشوید. گاه یک جمله ‏ساده می‌تواند زندگی فردی را به طور کامل دگرگون کند، می‌تواند به ‏او زندگی ببخشد و یا زندگی را از او دریغ کند. خواهش می‌کنم ‏مراقب آنچه که می‌گویید باشید.‏ ‏ ‏ داستان زندگی کاترین رایان ‏‎(Catherine Ryan)‎‏ نویسنده ‏داستان‌های کوتاه و برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان ‎ ‎

ویرایش توسط fatemiii : 07-23-2012 در ساعت 09:23 AM
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 07-23-2012
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض

.مدیریت از راه درست.‎ ‎ ‎ ‎ در‎ ‎یكی از دانشگاه‌های تورنتو مد شده بود دخترها ‏وقتی می‌رفتن تو دستشویی،‎ ‎بعد از آرایش کردن آئینه ‏رو می‌بوسیدن تا جای رژ لب شون روی آئینه ‏دستشویی‎ ‎بمونه. مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب ‏پاک کرده بود خسته شده بود. برای‎ ‎همین موضوع رو ‏با رئیس دانشگاه در میون گذاشت. فردای اون روز ‏رئیس دانشگاه‎ ‎تمام دخترها رو جمع كرد جلوی ‏دستشویی و گفت: کسانیکه که این کار رو می‌کنن‎ ‎خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می‌کنن. حالا برای ‏اینکه شما ببینین پاک کردن‎ ‎جای رژ لب چقدر سخته، ‏یه‎ ‎بار جلوتون پاک می‌کنه. مستخدم با آرامش کامل ‏رفت دستمال رو فرو کرد تو آب‎ ‎توالت فرنگی وقتی ‏دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه.و از ‏اون به‎ ‎بعد دیگه هیچکس آیینه‌ رو نبوسید‏‎...!!![/SIZE]‎

ویرایش توسط fatemiii : 07-23-2012 در ساعت 07:58 PM
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از fatemiii به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
  #7  
قدیمی 07-23-2012
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض


یك روز صبح روزنامه نگاری داشت به سر كار می رفت كه به خاطر تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود. او می خواست كارش را انجام بدهد و از تصادف خبری تهیه كند .جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودند بنابراین خبرنگار برای رساندن خود به محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد بذارید رد شم من پسرشم من پسرشم وقتی به صحنه نزدیك تر شد فكر می كنید چی دید
















یك الاغ
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 07-25-2012
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض

.

. متن زیبا و پر معنی .
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
.
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم

پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 11-19-2012
fatemiii آواتار ها
fatemiii fatemiii آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: May 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 486
سپاسها: : 797

987 سپاس در 452 نوشته ایشان در یکماه اخیر
fatemiii به MSN ارسال پیام fatemiii به Yahoo ارسال پیام فرستادن پیام با Skype به fatemiii
پیش فرض

داستان عشقی - آدم و حوا



یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود، یه مرد بود که تنها زندگی می کرد. یه زن بود که اونم تنها زندگی می کرد . زن غمگین به آب رودخانه نگاه می کرد . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود . خدا هم اونها را می دید و غمگین بود.


خدا به اونها گفت: بندگان محبوب من همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین انداخت و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید. خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند، خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود، زن خندید . خدا به مرد گفت: به دستان تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود، زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت ، مرد خندید .

خدا به زن گفت: به دستان تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند و خدا خوشحال بود . یک روز زن، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند، اما پرنده نیامد، پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند، مرد او را دید، کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند، فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .خدا خندید و زمین سبز شد خدا گفت: از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند، مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت، خاک خوش بو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد، زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود، فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .


مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد، بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت خدا شوق مرد را دید و خندید، وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد، راست بگویید، تا راستگو باشد، گل و آسمان و رود را به او نشان دهید، تا همیشه به یاد من باشد روزهای آفتابی و بارانی از پی هم می گذشت، زمین پر شده بود از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شده بود از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند


خدا همه چیز و همه جا را می دید . خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد . خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که.......
خدا خوشحال بود چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود
.
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 11-28-2012
مهدی آواتار ها
مهدی مهدی آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد - مدیر تالار موبایل و دوربین دیجیتال

 
تاریخ عضویت: Jul 2010
محل سکونت: هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است!
نوشته ها: 7,439
سپاسها: : 4,552

4,939 سپاس در 1,683 نوشته ایشان در یکماه اخیر
Smile پیرمرد خاص

پیرمرد خاص

پیرمردی 85 ساله که سر و وضع مرتبی داشت، در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد . همین طور که عصازنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره هایش کاغذ چسبانده شده است.

پیرمرد درست مثل بچه ای که اسباب بازی تازه ای به او داده باشند، با شور و اشتیاق فراوان گفت: " خیلی دوستش دارم "

به او گفتم: ولی شما که هنوز اتاق تان را ندیده اید! چند لحظه صبر کنید الان می رسیم.

او گفت: به دیدن و یا ندیدن ربطی ندارد! شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده ام. این که اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم، به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد؛ بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته ام که اتاق را دوست داشته باشم.

این تصمیمی است که هر روز صبح، زمانی که از خواب بیدار می شوم می گیرم. من دو کار می توانم بکنم:یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت های مختلف بدنم را که دیگر خوب کار نمی کنند بشمارم، یا این که از بر خیزم و به خاطر آن قسمت هایی که هنوز درست کار می کنند شکرگزار باشم.

" هر روز، هدیه ای است که به من داده می شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته ام، تمرکز خواهم کرد.

هرگز فراموش نکن که برای شاد زیستن باید قلبت را از نفرت و کینه خالی کنی، ذهنت را از نگرانی ها آزاد کنی، ساده زندگی کنی، بیشتر بخشنده باشی و کمتر انتظار داشته باشی. "
__________________
تازه تر کن داغ ما را، طاقت دوری نمانده
شِکوه سر کن، در تن ما تاب مهجوری نمانده
پر گشاید شور و شیون از جگرها ای دریغ !
دل به زخمی شعله ور شد، جان به عشقی مبتلا
بر نتابد سینه ما داغ چندین ماجرا
تازه شد به هوای تو دل تنگ ما ای وای !

پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از مهدی سپاسگزاری کرده اند برای پست مفیدش:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:35 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها