| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |

03-06-2010
|
 |
کاربر خيلی فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 2,007
سپاسها: : 926
875 سپاس در 242 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
روفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعدپروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.
"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان،
فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان.
ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: "پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟" پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.
__________________
من ندانم که کیم
من فقط میدانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم...
|

03-08-2010
|
 |
کاربر فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Dec 2009
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 400
سپاسها: : 37
66 سپاس در 36 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
گوش کن! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو میگفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یانه؟
- کدام سه صافی؟ - اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان
صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای.
مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!همسایه گفت: پس اگر این حرف،
نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...
__________________
از جور قد بلند و موی پستت
از سرکشی نرگس بی می مستت
ترسم به کلیسای رومم بینی
ناقوس به دستی و به دستی دستت...
|

03-08-2010
|
 |
مدیر کل سایت  کوروش نعلینی
|
|
تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 12,703
سپاسها: : 1,382
7,486 سپاس در 1,899 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
نقل قول:
نوشته اصلی توسط روناکr
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
گوش کن! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو میگفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یانه؟
- کدام سه صافی؟ - اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان
صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای.
مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند،
حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
- نه، به هیچ وجه!همسایه گفت: پس اگر این حرف،
نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...
|
کاش واقعا خیلی از مردم این صافی ها رو برای حرفهاشون قائل میشدند....
__________________
مرا سر نهان گر شود زير سنگ -- از آن به كه نامم بر آيد به ننگ
به نام نكو گر بميــرم رواست -- مرا نام بايد كه تن مرگ راست
|

03-13-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
وفاداری
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد
و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.
پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
"زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را
با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!"
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،
چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است...!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

03-13-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
روزی دختر کوچکی از مرغزاری می گذشت. پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار.
با احتیاط تمام پروانه را آزاد کرد. پروانه چرخی زد، پر کشید و دور شد.
پس از مدت کوتاهی پروانه در جامه پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد
و به وی گفت:
به سبب پاکدلی و مهربانیت آرزویی را که در دل داری بر آورده می سازم.
دخترک پس از کمی تامل پاسخ داد:
من می خواهم شاد باشم. پری خم شد و در گوش دخترک چیزی زمزمه کرد
و از دیده او نهان گشت.
دخترک بزرگ می شود آنگونه که در هیچ سرزمینی کسی به شادمانی او نیست.
هربار کسی راز شادیش را می پرسد با تبسم شیرین بر لب می گوید:
من به حرف پری زیبایی گوش سپردم. زمانی که به کهنسالی می رسد.
همسایگان از بیم آنکه راز جادویی همراه او بمیرد عاجزانه از او می خواهند
که آن رمز را به ایشان بگوید:
به ما بگو پری به تو چه گفت؟
دخترک که اکنون زنی کهنسال و بسیار دوست داشتنی است
لبخندی ساده بر لب می آورد و می گوید:
پری به من گفت
همه انسانها با همه احساس امنیتی که به ظاهر دارند، به هم نیازمندند.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

03-13-2010
|
 |
کاربر خيلی فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2010
نوشته ها: 2,007
سپاسها: : 926
875 سپاس در 242 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
خدا سلام رساند و گفت ....
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
__________________
من ندانم که کیم
من فقط میدانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم...
|

03-20-2010
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
با یک گل بهار نمیشود
با یک گل بهار نمیشود
مثل همیشه، یکی بود، یکی نبود. گوشهی یک جنگل، درخت کاجی بود.
روی تنهی کلفت کاج، سوراخ کوچکی بود. توی این سوراخ تنگ و تاریک، ننه کفشدوزک با دختر یکی یک دانهاش خال خالی زندگی میکرد.
ننه کفشدوزک با پوست سرخ سنجد، کفشهای کوچک و بزرگ میدوخت. او از صبح تا شب، سرش گرم کار بود. ولی خال خالی، از صبح تا شب پشت پنجرهی خانه مینشست و بیرون را نگاه میکرد. جنگل پر از برف را میدید و آه میکشید و غصه میخورد. خال خالی دلش میخواست از خانه بیرون برود، بازی کند، سر به سرشتههای سبز و سیاه بگذارد، دنبال شاپرکهای بال رنگی بدود، اما... توی آن برف و بوران مگر میشد از خانه بیرون رفت؟ نه که نمیشد!
برای همین بود که خال خالی غصه میخورد و آه میکشید.
یک روز، دیگر خال خالی خیلی دلش گرفت. طاقتش تمام شد. پیش مادرش رفت و گفت: «ننه جان، بس است دیگر! چهقدر کفشمیدوزی؟ حوصلهام سر رفت. بلند شو کار دیگری بکنیم.»
ننه کفشدوزک گفت: «آخه ننه جان، من اگر کفش ندوزم که اسمم را کفشدوزک نمیگذارند.
تو هم غصه نخور. همین روزها بهار میآید، هوا خوب میشود و تو میروی به بازی و تماشا.»
خال خالی خوشحال شد و گفت: «ننه جان، کی بهار میآید؟»
ننه کفشدوزک گفت: «وقتی که برفها قطره قطره آب شود.»
چند روز گذشت. یک روز خال خالی مثل همیشه پشت پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا میکرد خورشید خانم سرش را از لای ابرها بیرون آورده بود و او را تماشا میکرد. یک دفعه خال خالی صدای- چیک چیک شنید. بعد هم چند قطره آب روی سرش ریخت.
بالای سرش را نگاه کرد، دید که برف بالای پنجره دارد آب میشود.
خال خالی با خوشحالی مشتش را از قطرههای آب پر کرد. بعد دوید پیش مادرش رفت و داد کشید: «آی ننه جان! های ننه جان! تماشا کن! برفها دارد آب میشود. بهار آمده، بهار آمده!» ننه کفشدوزک نگاهی به مشت پر از آبخال خالی کرد و گفت: «به، ننه جان، با یک قطره آب که بهار نمیشود! صبر کن. صبر کن تا درختها هم جوانه بزنند. آن وقت بهار میآید.»
از آن روز به بعد، کار خال خالی این بود که روی شاخهی درختها، دنبال جوانه بگردد.
بالاخره یک روز، روی شاخهای یک جوانه دید. از خوشحالی داد و فریاد راه انداخت. به سراغ ننهاش رفت و گفت: «آی ننه جان! های ننه جان! درخت، جوانه زده. بهار آمده، بهار آمده!»
اما ننه کفشدوزک گفت: «نه ننه جان، با یک جوانه که بهار نمیشود! صبر کن. صبر کن تا گلها هم باز شوند.»
کنار جوی آب، ساقهی سبز گلی سرش را از لای برفها بیرون آورده بود.
وقتی ننه کفشدوزک حرف گل را زد، خال خالی یاد آن ساقهی سبز افتاد. سرش را از پنجره بیرون آورد و داد کشید: «آهای ساقهی سبز! پس کی گل میدهی؟»
چند روز بعد، وقتی خال خالی پنجره را باز کرد بوی عطر آمد. بعد هم گل شقایق را دید که روی ساقهی سبز شکفته بود.
خال خالی خیلی خوشحال شد. او دیگر مطمئن بود که بهار آمده، دوید و رفت و ننه اش را آورد دم پنجره، گل شقایق را به او نشان داد و گفت: «ببین ننه جان! گل هم باز شده. دیگر بهار آمده!»
اما ننه کفشدوزک باز هم سری تکان داد و گفت: نه ننه جان، با یک گل که بهار نمیشود! باز هم باید صبر کنی، بالاخره بهار میآید.»
خال خالی با غصه گفت: «باشه، باشه، صبر میکنم.» و شروع کرد به صبر کردن.
یک هفته گذشت. خال خالی دید که برفها قطره قطره آب میشوند.
اما به خودش گفت: نه، هنوز بهار نیامده، باید صبر کنم.» دو هفته گذشت. خال خالی دید که روی شاخهی درختها پر از جوانه شده. اما به خودش گفت: «نه، هنوز بهار نیامده. باید صبر کنم.»
مدتی دیگر هم گذشت. کنار رودخانه پر از گل شقایق شد.
تمام برفها آب شد. تمام برگها سبز شد و عطر گلها و شکوفهها همه جا را پر کرد.
اما خال خالی هنوز انتظار میکشید که بهار از راه برسد.
سوسن طاقدیس
تنظیم:بخش کودک و نوجوان
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|

03-24-2010
|
 |
کاربر فعال
|
|
تاریخ عضویت: Jun 2009
نوشته ها: 919
سپاسها: : 0
72 سپاس در 71 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
عشق و عصبانیت
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر روي ماشين خط مي اندازد .مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان انگشتان دست خود را ازدست داد .وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد :
پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟
مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ،
به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين،و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )
روز بعد مرد خودكشي كرد .
__________________
Chera Donya Mano Mikhay Tak o Tanha?!..Mano Dadi Be Dastaye Shabaye Sarde Tanahaii..CHera Rahmi To Ghalbet Nist Akhe Donya! Che Donyayiii..Chera Hishki Nemidoone Che Boghzi Tooye Shabhame..CHe Zakhmaii Azat Donya Rafighe Ghalbe Tanhame
ویرایش توسط Nur3 : 03-25-2010 در ساعت 12:01 AM
|

04-01-2010
|
 |
کاربر عادی
|
|
تاریخ عضویت: Feb 2010
نوشته ها: 30
سپاسها: : 0
3 سپاس در 3 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
پرنده بر شانه های انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم
تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها
را اشتباه می گیرم انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید
اما باز هم خندید
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد
چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام
این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید ؟
تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود.
اما تو آسمان را ندیدی.
راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گریست......
|

04-02-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
شرط عشق
شرط عشقدخترجواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد. بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت واز درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد. زن نگران صورت خود که آبله آنرااز شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيارفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم".
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 3 نفر (0 عضو و 3 مهمان)
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 12:46 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|