| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |

04-26-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چندشیء رو روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز روبرداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفیاز سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.
سنگریزه هادر بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرفپر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی روپر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پراست و دانشجویان یکصدا گفتند: بله .
بعدپروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میزبرداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پرمی کنم! همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:
حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند:
خدا، خانواده تان،فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر ازبین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان وماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.
پروفسور ادامه داد:
اگر اول ماسه هارو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برایسنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان.
اگر شما همه زمان و انرژیتان راروی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین،دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، بافرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیهاهست.
همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.
بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید:
پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟پروفسور لبخند زد و گفت:
خوشحالم که پرسیدی.
این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدرشلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دوفنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-26-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
راه بهشت
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند.
هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی،صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت.
اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دوجانورش پیش رفت.
گاهی مدتها طول میكشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند?!
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند.
در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان:
"روز به خیر، اینجا بهشت است."
"چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید."
اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:
" واقعأ متأسفم .ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكركرد و به راهش ادامه داد.پس ازاینكه مدت درازی از تپه بالارفتند،به مزرعهای رسیدند.
راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی بادرختانی در دو طرفش باز میشد.
مردی در زیر سایه درختها درازپوشانده بود،
احتمالأ خوابیده كشیده بود وصورتش را با كلاهی بود.مسافر گفت:
" روزبخیر!"
مرد با سرش جواب داد..ما خیلی تشنهایم . من، اسبم وسگم.
مرد به جایی اشاره كرد وگفت:
میان آن سنگها چشمهای است.هرقدر كه میخواهیدبنوشید.مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند
و تشنگیشان را فرونشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مردگفت: هر وقت كه دوست داشتید،میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ بهشت؟!!
اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت
آنجا بهشت است!
آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
بایدجلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط
باعث سردرگمی زیادی میشود!
كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند!!! چون تمام آنهایی
كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب "شیطان ودوشیزه پریم " اثر پائولوكوئیلو
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-26-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
قلبم افتاده آن طرف دیوار
دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.
نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.
شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.
با این دیوارها چه می شود کرد؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند.
شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی.
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.
حتی به قدر یک سوزن، برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای...، بگذریم. گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.
دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
به امید آن که شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف، حیاط خانه ی خداست.
و آن وقت هی در می زنم، در می زنم، در می زنم، و می گویم:
دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید...
کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین.
و من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که...
من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
تا در را باز کنند و بگویند:
بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم. من این بازی را ادامه می دهم...
عرفان نظرآهاری
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-26-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
کیفر
سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند، بیهودگی بود:
تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود.
مدام سیزیف باید تخته سنگش را از یک سربالایی تیز بالا می برد، همین که به نوک سربالایی می رسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره.
او دوباره پایین می آمد و آن را هن وهن کنان بالا می برد.
فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود.
زاویه ها و تیزی های سنگ که دست های سیزیف را خونین و مالین می کرد، در صد ساله ی اول مجازاتش صاف و صوف شد.
گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد،طوری که هل دادن پرزحمتش جایش را به قل دادن ساده داد.
در هزاره ی بعد، تخته سنگ هی کوچک وکوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر.
عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت.
چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود.
تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده: سنگریزه را توی جیبش می گذارد، و با کارت اعتباری، قرص های مسکن و داروهای آرام کننده می برد.
حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه ی بیست و هشتم ساختمان دفترش، روی قله ی کیفرگاهش می رود، و شب ها دوباره پایین می آید.
اشتفان لاکنر
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-26-2010
|
 |
کاربر فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: ساری
نوشته ها: 2,922
سپاسها: : 18
36 سپاس در 28 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
دکتر شریعتی در قسمتی از خاطرات خود مینویسد: کلاس پنجم بودم که در کلاس ما فردی بود که من از او متنفر بودم به سه دلیل اول آنکه کچل بود دوم آنکه سیگار می کشید و از همه بدتر آنکه در آن سن و سال زن داشت. سالها بعد به طور اتفاقی او را در خیابان دیدم در حالی که کچل بودم ،سیگار می کشیدم و زن داشتم...
__________________
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
.
.
.
|

04-27-2010
|
 |
معاونت  
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521
1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ليلي نام همه دختران زمين است
ليلي نام همه دختران زمين است
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود
***
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
***
خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر
***
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد
دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت
شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست
لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است
قسمتی از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است
از عرفان نظرآهاری
|

04-27-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
داستان یک نگاه
داستانی از مسعود ناسوتی
داستان یک نگاه
به پرویز دواییکه از دلنوشتههایاش بسیار آموختهام
روز اول که دیدماش چیز خاصی اتفاق نیافتاد. توی کلاس نشسته بودم و مثل بقیه ی دانشجوها به استاد نگاه میکردم. صندلیها را دور تا دور کلاس چیده بودند. جوری که من و او دقیقا روبهروی هم بودیم. گهگاهی نگاههایمان با هم تلاقی پیدا میکرد ولی قسم میخورم که هیچ چیز خاصی نبود. توی آن کلاس، از شانس خوب یا بد، همیشه حاضر جواب بودم و استاد هم به من به عنوان شاگرد زرنگ کلاس نگاه میکرد. بچهها هم همینطور. البته حواسام بود جوری نشود که دانشجوهای دیگر«بچه خرخوان» صدایام کنند. گاهی به عمد چیزهای بیربط میگفتم تا نگاه سنگینی روی من نباشد. علاوه بر آن با وجود اینکه بچهها را نمیشناختم با همهشان صمیمی برخورد میکردم و گاهی هم سر کلاس چیزی به شوخی میگفتم. خلاصه جو جوری بود که محبوب استاد و رفیق بچهها بودم و همه با دید مثبت و احترام خاصی با من برخورد میکردند.
توی کلاس یازده نفرهمان، پنج دختر بودند و او هم یکی از همانها بود. صورت با نمک و شیرینی داشت. یکجورهایی بچهصورت و معصوم بود. خیلی شبیه به آن بازیگر آمریکایی، «ویونا رایدر» بود. از همانهایی بود که مطمئنا توی همان نگاه اول به دل مینشستند. معمولا مقنعهی سیاهی میپوشید و مانتوی تیرهای تناش بود. گاهی که هوا کمی سرد میشد سوویشرت بنفشی هم میپوشید که با آن زیباتر میشد و برای یکدست شدن لباسهایش، کفش کتانی بنفشی هم میپوشید که نشان میداد از آن آدمهایی است که منظم و دقیق است و به خوشپوش بودن خودش اهمیت میدهد. همانطور که گفتم توی آن روزهای اول حس خاصی نسبت به او نداشتم یا شاید هم نمیخواستم رابطهی جدیدی را شروع کنم. اعتقاد داشتم از آن دسته آدمها هستم که هیچوقت در این زمینه شانس ندارم. یک رابطهای داشتم و دختری بود که خیلی دوستاش داشتم اما جوری که نفهمیدم تنهایام گذاشت و رفت. بعد از آن هم دو سه رابطهی کجدار و مریز را تجربه کردم ولی یا دخترها به دلم نمینشستند یا اینکه آن اولی بدجور توی دلم جا خوش کرده بود.
به خاطر تمام این مسائل از همان روز اول که به دانشگاه جدید آمدم تصمیم گرفتم دور دخترها را خط بکشم. این جوری هم خودم راحتتر بودم و هم آنها! البته گاهی پیش میآمد که دختری را میدیدم و دلم میلرزید اما همهی اینها را به هیچ حساب میکردم تا اینکه توی این کلاس جدید دیدماش. گفتم جوری که مینشستیم ما دقیقا روبهروی هم بودیم و به ناچار نگاههایمان با هم تلاقی پیدا میکرد. توی این مواقع من دچار یک شرم لعنتی میشدم و سریع نگاهام را میدزدیدم. البته سعی میکردم دزدکی، وقتی که حواساش نیست دید بزنماش. وانمود میکردم که میخواهم آن گوشهی کلاس را نگاه کنم. بعد آرام سرم را میچرخاندم و به استاد و تخته نگاه میکردم و بعد با یک چرخش نرم گردن به گوشهای میرسیدم که او نشسته بود. این نگاهها اول از سر کنجکاوی بود اما کمکم جوری شد که احساس میکردم دلام پیشاش گیر کرده ولی جز آن دسته از آدمها نبودم که راحت جلو بروم و سر صحبت را باز کنم. نمیدانم چرا ولی فکر میکنم این برمیگشت به غرورم یا شاید هم همان شرم لعنتی.
این نگاهها ادامه پیدا کرد. یعنی جوری بود که همهاش منتظر همان روز خاص بودم تا سر کلاس فقط ببینماش. که دوباره از زیبایی و معصومیت چهرهاش لذت ببرم. یکی دو بار که بحثهای جالب درگرفته بود و همه خندیده بودند خوب نگاهاش کرده بودم. از آن خندههای شیرینی داشت که تا آخر عمر دوست داشتم فقط او برایام بخندد و من سیر نگاهاش کنم. به خاطر همین فقط منتظر بودم تا سرنخی بگیرم و حرفی بزنم تا بچهها بخندند و من فقط ببینماش. به جز این دلم میخواست صدایاش را هم بشنوم. فکر میکردم صدایاش هم باید مثل صورتاش لطیف و دوستداشتنی باشد اما از شانس بدِ من، جزو آن دسته از دخترها بود که لام تا کام حرفی نمیزنند. یکی دو بار سعی کردم بحث کلاس را جوری بچرخانم تا دخترهای کلاسمان مجبور به حرف زدن بشوند که همیشه هم موفق می شدم ولی آن کسی که باید حرف میزد چیزی نمیگفت. بین دو کلاس و بعد از کلاس هم که رصدش میکردم، فهمیدم زیاد اهل بگو بخند و حرف زدن نیست. فقط بعضی وقتها با دیگر دخترهای کلاس چند کلمهای حرف میزد که من هیچکدام شان را نمیشنیدم.
اکثر اوقات که سر کلاس میرفتم، قبلاش درست و حسابی غذا نخورده بودم. خودم تقریبا با این موضوع کنار آمده بودم اما بعضی وقتها معدهام کنار نمیآمد و شروع میکرد به قار و قور کردن. توی یکی از همین روزهای گرسنگی کشیدن که اتفاقا هوای بهاری نسبتا سردی هم داشت، کمی دیر به کلاس رسیدم. اتاقی که در آن کلاسمان تشکیل میشد خیلی کوچک بود و دقیقا به تعداد بچههای کلاس صندلی داشت. یعنی یازده تا. معمولا همهی بچهها جای ثابتی داشتند و همیشه روی صندلی مخصوص به خودشان مینشستند. آن روز که من دیر رسیدم انگار شاگرد جدیدی به کلاس اضافه شده بود و جای من نشسته بود. وقتی که استاد دید مستاصل ماندهام که کجا بنشینم، گفت برو از کلاس بغلی یک صندلی بیار و اینجا بشین. اینجا یعنی درست بغل دست او. برایام سخت بود و کمی هم جا خوردم ولی چارهای نبود. صندلی را کنار دستاش گذاشتم و نشستم. توی همین حین که صندلی را میآوردم به این فکر میکردم آیا لباسام بوی عرق نمیدهد یا نفسام بدبو نیست. یا لباسهایم مرتباند و از این خیالها اما اصلا به یاد شکم پر سر و صدای لعنتیام نبودم. رفتم و کنار دستش نشستم. تا حالا هیچ وقت این قدر از نزدیک حساش نکرده بودم. بوی خوشاش داشت دیوانهام میکرد. یک جورهایی مطمئن بودم آنقدر از بوی خوشاش سرمست میشوم که آخر کلاس از هوش رفتهام. یاد آن شعر نامجو افتادم و گوشهی کتابم آن شعر را یاداشت کردم. «این عطر که پخش میکنی…». علاوه بر اینها باید حواسام را هم میدادم که دستم یا آرنجام به او نخورَد. با وجود اینکه از ته دل میخواستام لمساش کنم ولی میدانستم که همان برخورد سادهیِ دستِ بدشکل و بیقوارهی من، آن دختر لطیف را میشکند. پس سعی میکردم که خودم را طرف مقابل بگیرم تا کوچکترین تماسی با او نداشته باشم.
خلاصه گذشت و کلاس به نیمه رسید. آن روز با وجود اینکه درس را از قبل حاضر کرده بودم و خوب بلدش بودم اصلا در بحثهای کلاسی شرکت نکردم. توی آن هوایی نشسته بودم که او هم داشت همان را نفس میکشید. میتوانستم تعداد نفسهایاش را بشمارم. از بوی تناش هم مست شده بودم و واقعا در کلاس نبودم. یک لحظه استاد از من چیزی پرسید و من که توی این دنیا نبودم، مثل عقبافتادهها نگاهاش کردم و حرف بیربطی زدم. استاد هم با لحن آراماش گفت: «انگار عاشق شدی جوون». همهی بچههای کلاس خندیدند. من ناراحت شدم و خودم را جمع و جور کردم اما زیر چشمی که پاییدماش فهمیدم فقط اوست که نمیخندد. در دلم تا میتوانستم احسنت و آفرین نثارش کردم و از خوشسلیقه بودن خودم کِیف کردم.
چون کلاسهایمان طولانی بود معمولا استاد زمان کوتاهی را برای استراحت و تجدید قوا درنظر میگرفت. آن روز بس که خندهی بچهها ناراحتام کرده بود به محض اینکه استاد اجازه ی خروج از کلاس را صادر کرد، دست توی کولهام بردم و بستهی سیگارم را درآوردم و رفتم توی محوطه. سیگار را روشن کردم و چند پُک عمیق گرفتم. کمی عصبی بودم که دیدم یک نفر با سوویشرت و کتانی بنفش به سمتام میآید. خوب که نگاه کردم دیدم خودش است. هول شدم، نفهمیدم چه کردم و با سیگار دستام را سوزاندم. توی همان حالت عصبی سیگار را پرت کردم و باز هم از اینکه گند زدهام، عصبانی شدم. سعی کردم چهرهام را طبیعی کنم. نزدیکام که شد سلام کرد.
صدایاش همان جور بود که فکر میکردم. یا شاید از آن هم شیرینتر و دوستداشتنیتر. از همانهایی بود که تا اعماق جان رسوخ میکرد و دلنشین بود. این بار داشتم محو صدایاش می شدم که سوزش دستام به دنیای زندهها بَرَم گرداند. با صدایی لرزان جواب سلاماش را دادم. با اسم خانوادگی صدایام کرد و گفت آقای فلانی. خوشحال شدم که اسمام را میداند. گفت که درخواستی از من دارد ولی دوست ندارد برای من زحمت بشود. اطمینان دادماش هر کاری از دستام بربیاید، برایاش انجام میدهم. او هم با همان صدای شیریناش از من خواست تا کتاب فلان درس را چند روزی قرضاش بدهم. با کمال میل قبول کردم و قرار شد جلسهی بعد ببینماش تا کتاب را تحویل بدهم. از خوشحالی داشتم دیوانه میشدم. وقت استراحت که تمام شد به کلاس برگشتیم. برخلاف نیمهی اول کلاس، اینبار از خوشحالی توی آسمانها بودم. کلاس هم که تمام شد با همان صدای اساطیری دلنواز گفت: «خداحافظ آقای …»
حظی بردم که نگو. تمام مسیر برگشت از کلاس را داشتم به همان برخورد کوتاهمان فکر میکردم. من اصلا گمان نمیکردم دختری مثل او، با آن همه زیبایی و متانت و غرور، اسمام را بداند و صدایام کند و با شرمندگی از من چیزی بخواهد. همینطور که توی عوالم خودم بودم سعی کردم این حرکتاش را تحلیل کنم. اولاش به این نتیجه رسیدم که معنی آن نگاههایام را گرفته و چشممانام را خوانده و فهمیده که آدم خجالتیای هستم و خواسته یک جوری رابطه را شکل بدهد اما هر چه بیشتر به خانه نزدیک میشدم به این نتیجه رسیدم که، من زرنگترین دانشجوی کلاسام و بهترین جزوهها و کتابها را دارم و نکتههای مهم درس را گوشه ی کتاب مینویسم پس طبیعی است به سراغ من بیاید و از من کتاب و جزوه بخواهد. خلاصه نتیجهی نهایی همین شد که با حالت غم زده و درب و داغان به خانه رسیدم.
توی این چند روز که تا جلسهی بعد مانده بود، همهاش داشتم راجع به همین قضایا فکر میکردم. حال و روزم مثل یک موج سینوسی بود. لحظهای جنبهی مثبت قضیه را در نظر میگرفتم و سرحال بودم و دقیقهی بعد به خاطر درنظر گرفتن سمت منفی ماجرا، افسرده و دلگرفته. خلاصه گذشت تا رسیدیم به جلسه ی بعد. با قیافه ی درب و داغان سر کلاس رفتم. به جز موهایام که همیشهی خدا نامرتب بود و ریشهایی که بلند بودند، این بار به لباس پوشیدنام هم توجه زیادی نکردم. قبل از کلاس، دیدماش. از ماشین سیاهرنگی پیاده شد که رانندهاش پسر جوانی بود. موقع خداحافظی کردن هم با آن پسر بگو بخند داشت. به هم ریختم. بدجور هم به هم ریختم. بعد از مدتها دلم برای کسی میتپید و حالا از شانس گُهام، طرف نامزد داشت. سمتام آمد. مودبانه سلام کرد و باز هم به خاطر درخواستاش معذرت خواست. از شانسِ بدِ من یا هر چیز دیگر، آن روز از همیشه خوشگلتر شده بود. لباسهایاش یکدست سفید بودند و با آن زیبایی ذاتیاش، یکجورهایی شبیه فرشتهها شده بود. حال و حوصله نداشتم. کتاب را که دادماش گفت که انگار حالتان خوب نیست. من هم یک بهانهی مزخرف آوردم و سریع رفتم سمت کلاس. باز هم باید کنار دستاش مینشستم و با وجود اینکه داشتم هوایاش را نفس میکشیدم و عطرش را میبلعیدم، اینبار مثل مادرمُردهها بودم و سرم زیر بود. حواسم بود که دو سه باری زیر چشمی نگاهم کرد و حتما حال دمغام را فهمید.
آن روز تکتک لحظات کلاس برایام عذاب بودند. خدا خدا میکردم تا کلاس تمام بشود و بروم یک گوشهای بنشینم و به حالم زارم برسم. کلاس که تمام شد سریع زدم بیرون. آنقدر سریع، که فرصت خداحافظی کردن را هم نداشته باشد. رفتم و توی پارک نزدیک به دانشگاهمان نشستم. تا جایی که میشد سیگار کشیدم و ژست غم گرفتم. با وجود اینکه دلام بدجور از دستاش گرفته بود، دیدم هیچ تقصیری ندارد. حتی خودم هم تقصیری نداشتم. قبل از اینکه من عاشقاش بشوم یک نفر دیگر آمده و از من پیشدستی کرده. حالا که نمیشد کاریاش کرد سعی کردم منطقی با قضیه برخورد کنم و فکرش را از سرم بپرانم. آن شب به تنها رفیقم زنگ زدم و آمد و رفتیم توی شهر چرخی زدیم و تا صبح فیلم دیدیم. فردا حالام بهتر بود اما هر وقت یاد صورت زیبا و چشمهای عسلیاش میافتادم، داغ دلام تازه میشد. با خودم خیال میکردم که روزی دستش را میگیرم و ولیعصر را از چهار راه تا خود تجریش پیاده میرویم. برایاش تعریف میکنم که بدون تو چهقدر تنهایی کشیدهام. چهقدر روزهای سگی را گذراندهام و بعد کمکم بحث را جوری میچرخانم که او متکلمالوحده بشود و من فقط بشنوم. دستان نازش را نوازش کنم و صدای جادوییاش را بشنوم. آنقدر بشنوم تا مست بشوم. بعد یک جایی بنشینیم و نفسی چاق کنیم و برایاش بستنی بخرم. دوباره دستاش را نوازش کنم و برایاش ماجراهای خندهدار تعریف کنم و خندههایش را ببینم. ببینم که دارد از بودنِ با من لذت میبَرَد و من هم از شاد بودناش شاد بشوم. اما همهی اینها، وهم و خیال بود و حتی قرار نبود در خواب هم عملی بشود…
تلاش میکردم از ذهنم پاکاش کنم ولی به این راحتیها که نمیشد. جلسهی بعد که کلاس رفتم دوباره دیدماش. حس کردم که شاد است و از ته دلام از این که میدیدم خوشحال است راضی بودم. فقط همان حس با او نبودن اذیتام میکرد. بین دو کلاس که وقت استراحت بود، رفتم توی هوای آزاد تا سیگاری بگیرانم. سمتام آمد و شروع کرد به حرف زدن. اولاش میگفت که کتاب و جزوهام خیلی کمکاش کرده و بعد شروع کرد از خودش گفتن. گفت که مجبور است این کلاس را شرکت کند چون به مدرکاش نیاز دارد و دلاش میخواهد از اینجا برود و از این حرفها. کمی برایام عجیب بود دختری که اهل قاطیِ جمع شدن و حرف زدن نیست، چرا آمده و دارد با من درد و دل میکند. با این فکر و خیال به کلاس برگشتم. بعد از تمام شدن کلاس، کتاب و جزوهام را پس داد و با لحنی خاص خداحافظی کرد و رفت. معنی نگاهاش را نگرفتم. اینبار با قیافهای متعجب سمت خانه راه افتادم و کلی به این قضیه فکر کردم. با خودم میگفتم یعنی ممکن است او هم دلاش پیش دل من گیر کرده باشد؟ یعنی روح تنهایام را از پَسِ هیکل لاغر و نحیفام شناخته؟ یعنی توانسته معنی نگاههایام را از پشت عینک دسته سیاهام درک کند؟ یعنی شخصیت من جذباش کرده؟ یعنی او هم تنهاست؟ پس آن پسر جوانی که آن روز با هم دیدمشان چه؟ مگر نامزد نیستند؟ یعنی با آن پسر مشکل دارد؟ یا شاید هم اصلا آن پسر برادرش بوده؟ هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم.
به خانه که رسیدم رفتم توی اتاق شلوغ و درهم و برهمام. زیپ کولهام را باز کردم و کتاب و جزوههایام را درآوردم. چشمام به همان کتاب افتاد که به او قرض داده بودم. کتاب را بو کردم. یا اشتباه میکردم یا توهم بَرَم داشته بود ولی حس میکردم کتاب عطرش را میدهد. کتاب را باز کردم و ورق زدم. رسیدم به همان صفحهای که در آن شعر را نوشته بودم. با دستخط زیبایاش کنار شعر نوشته بود: «نگاه پر از شرمات را دوست دارم…»
بهار ۱۳۸۹
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-27-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
برگردان از نيما ساده
زن جوان ساکتی که در تخت شماره شش خوابیده است نامش یاسمین است؛ هم نام من. اما هم نامی وجه کم اهمیت موضوع است. چیزی است تنها در سطح قضیه. ما پیوند های عمیق تری داریم. همان هایی که مرا مجذوب اش می کنند و باعث می شوند تا در وقت های بیکاری کنارش بنشینم.
امروز روز سختی است. بخش پر است از بیمار و من بی وقفه مشغول خالی کردن میزهای روی تخت و پر کردن فرم ام. بالاخره، آخر وقت، چند دقیقه ای وقت پیدا می کنم که قهوه ای درست کنم و روی صندلی پلاستیکی نارنجی رنگ کنار تختش بنینم. خوشحالم که دیگر سر پا نیستم و بار دیگر هم صحبت او شده ام.
می گویم : ” سلام یاسمین ” انگار که با خودم احوال پرسی کرده باشم.
جواب نمی دهد. هیچ وقت جواب نمی دهد. عمیقا بیهوش است.
مانند من ، او هم زخم خورده دریاست. من هم دختر یک ماهیگیرم. کلمات را مانند طعمه به قلاب می زنم و به داخل گوش هایش می فرستم. انگار که در آب های تیره و سرد پایین می روند. آن قدر پایین تا به او برسند.
موهایش را نوازش می کنم و می گویم : ” امروز وقتم کمه!”.
وقتی با یاسمین هستم سخت است که نوازشش نکنم. او همان چیز نادر است، یک زن حقیقتا زیبا.
به همین دلیل است که آدم ها از خودشان دلیل می تراشند تا دور و بر او بچرخند. دیده ام شان که به او خیره می شوند و او را به درون می کشند. همه شان ماهی باراکودا اند. کارگرانی که صندلی چرخدار هل می دهند و هنگام عبور از نزدیکی تختش سرعت شان را کم می کنند و سلانه سلانه می روند. ملاقاتی هایی که با چشم های حریص این و آن ور می روند. پزشکانی که می ایستند، پرده را کنار می زنند و مدام چیزهایی را نیاز به معاینه ندارند را دوباره معاینه می کنند. همه شان باراکودا اند.
زیبایی اعلا چیزی است که من و یاسمین در ان شریک نیستیم. از این موضوع خوشحالم.
می گویم :” پدرت دیگه بایدپیداش بشه. هفته پیش گفت که می آید”.
یاسمین هیچ نمی گوید. شاید پلک چپش لرزیده باشد.
از آن واقعه روی قایق پدرش دو ماهی می گذرد. از قایق پرت شد، در آب فرو رفت و لای تورها گیر کرد. تا کسی متوجه موضوع شود مدتی می گذرد. بعد از آن هرچه بود وحشت بود. پدرش او را روی عرشه کشید و به سمت خانه حرکت کرد. زمانی که رسید فکر می کرد که جسد دخترش را به ساحل می برد.
زمزمه می کنم: ” یاسمین “. می خواهم نام طعمه شده مان را بگیرد. می خواهم ببلعدش.
خوشبختانه، آن روز دکتری به دهکده آمده بود که اقوامش را ببیند. او بود که این زن غرق شده را از یک قدمی مرگ بیرون کشید و داستانش را برایم تعریف کرد. می گفت یاسمین چشم هایش را باز کرد، به پدرش نگاه کرد و کلمه ای گفت و دوباره غرق شد. این بار در اغما.
باراکودا همان کلمه ای بود که یاسمین گفته بود.
پدرش که به ملاقات می آید موهایش را نوازش می کند، گونه هایش را می بوسد، در صندلی پلاستیکی کنار تختش می نشیند و دستانش را می گیرد. مانند پدر خودم، او هم دستان بزرگ، آفتاب سوخته و رنج کشیده یک ماهیگیر را دارد. بوی دریا می دهد و وانمود می کند مرد ساده و خوبی است.
یاسمین ما خیلی چیزهای مشترک داریم. ما تقریبا یکی هستیم.
صبح های زود را به یاد می آورم. پدرم موهایم را نوازش می کرد تا بیدارم کند. مرا نیمه بیدار از تخت بلند می کرد و با خود می برد و داخل قایق می انداخت. صدایش گوشم را می خراشید و دستانش پوست ام را. هیچ وقت دوست نداشتم بروم. اما بچه بودم و او هر کار که می خواست انجام می داد. آب شور را به یاد می آورم. آفتاب داغ، تصویر مادرم که در ساحل کوچک و کوچک می شد، ضربه های قایق و فریاد مرغان دریایی.
یاسمین درون تو زندگی جاری است. صدایش را نمی شنوی؟
هیچ.
در بخش باز می شود و پدر یاسمین را می بینم که با گل به طرفمان می آید. لبخندی به من می زند. حتی هنگام مرگ ، فرزندم لبخند پدرم را دید. مطمئنم که فرزند یاسمین هم خواهد دید.
کنار تخت اش می ایستد و موهایش را نوازش می کند. چیزی درون ام به جوشش در می آید. به پلک های یاسمین نگاه می کنم. در انتظار بلعیدن طعمه.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-27-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
مرد مو جوگندمی ایستاده پای پنجره پرسید:” فکر می کنی کی تمومش کنن؟”
مردی که موهایش را کوتاه می کرد جواب داد: ” به نظرم چیزی نمونده”. مدتی بود که این مرد موهایش را کوتاه نکرده بود.
مرد اول جواب داد: ” واقعا جالبه چطوری خودشو سر پا نگه می داره”
” چیز جالبی توش نمی بینم. مگه چاره ی دیگه ای هم داره؟”. همه شان به این نکته توجه داشتند.
” فکر کنم حق با توئه”
” البته که هست”
آرایشگر، کسی که معمولا از گفتگو اجتناب می کرد، در این لحظه به حرف آمد.
” اون مرد مشتری خوبی بود”
مردی که موهایش را کوتاه می کرد گفت : ” چی ؟ “
” یه مشتری خوب. هر دو هفته یک بار موهاشو کوتاه می کرد. هیچ وقت غر نمی زد. همیشه هم انعام حسابی می داد.”
هیچ کس چیزی نگفت.
مرد پای پنجره پرسید : ” فکر می کنی خانواده هم داشته باشه؟”
آرایشگر جواب داد: ” نه. واسه خانواده دار شدن هنوز خیلی جوونه”
” منظورم زن و بچه نیست. خانواده به هر شکلی”
آرایشگر جواب داد: ” نمی دونم”
مرد پای پنجره فنجان قهوه اش را از اتاق پشتی دوباره پر کرد و پای پنجره برگشت.
” درست عین حیوون”
مرد، که حالا دم خط اش را کوتاه می کرد گفت : ” کی؟ “. با خودش فکر می کرد مردی به کم مویی او چرا باید دردسر کوتاه کردن مو را به جان بخرد.
” به نظرم همشون. شکارچی ها و شکار ها”
آرایشگر گفت : ” تشبیه با مزه ای بود”
” تشبیه چی ؟”
” تشبیه قربانی ها به شکار”
” خب اون الان دقیقا تو همین موقعیته. نه مگه؟”
کسی چیزی نگفت.
مرد پای پنجره پیش از آنکه مکث کند گفت : مساله اینه که… مساله اینه که واقعا نمیشه گفت”
مردی که حالا گردنش را برای اصلاح بالا گرفته بود پاسخ داد: ” چی رو نمیشه گفت؟”
” اینکه واقعا حقشه یا نه”. سکوت. ” گرچه فکر می کنم الان می گی که حق هیچ کس نیست”. به قهوه اش خیره شد.
آرایشگر گفت :” تلخه ولی حقیقت داره”
” چی تلخه ؟”
” اینکه ممکنه همیشه برای اتفاقاتی که می افته دلیلی وجود نداشته باشه”. برای لحظه ای از اصلاح کردن مردی که جلویش بود دست کشید و به پنجره خیره شد. کف اصلاح از روی تیغ لغزید و از روی آرنجش روی کفشش چکید. زیر لب گفت ” لعنتی “
مرد پای پنجره گفت: ” چیزی نیست فقط خمیره”
” به هر حال گندش بزنه”. به طرف دیگر اتاق رفت و کفشش را با حوله پاک کرد.
مردی که موهایش را کوتاه می کرد گفت:” این طرز نگاه کردن به موضوع درست نیست”
” همه گناه می کنن و همه هم حقشونه که مورد گناه قرار بگیرن. بهر حال اون شکار حقشه که این بلا سرش بیاد و گرنه می شه ادعا کرد طرف یه انسان کامله”
هیچ کس چیزی نگفت. خورشید از میان ابر ها سرک کشید.
مرد پای پنجره پرسید : ” فکر می کنی گرما سرعتشونو بگیره؟ “
” سرعت کیو بگیره ؟”
” شکارچی ها دیگه”
آرایشگر جواب داد: ” فکر کنم”. ” گرما همیشه آدما رو خسته می کنه”
مرد دیگری وارد آرایشگاه شد. زنگ بالای در صدای مختصری داد.
آرایشگر گفت :” من فقط با وقت قبلی کار می کنم”
مرد جواب داد :” اما من می خوام موهامو کوتاه کنم. کارم فوریه. منتظر می مونم.”
مرد پای پنجره خندید:” یه جایی پایین تر تو همین خیابون هست که دنبال مشتری می گرده. برو اونجا”
مرد به سرعت آرایشگاه را ترک کرد.
مرد که حالا داشت موهای پشت گردنش را کوتاه می کرد پرسید:” روزنامه امروزو خوندین؟”
هر دو نفر جواب دادند: ” یه کم “.
با این پاسخ مردی که قهوه می نوشید وسایلش را جمع کرد و به هر دو نفر شب بخیر گفت.
از در بیرون رفت و با اینکه مقصدش جای دیگری بود به سمت محل شکار رفت. از سمت چپ به طرفشان نزدیک شد و ایستاد تا نشانی نزدیکترین رستوران را بپرسد. شکار ، غرق خون، سرش را بلند کرد و به رستوران هستینگ اشاره کرد.
” راستش من دنبال یه جای با کلاس تر می گردم.متوجه منظورم هستین که”
همه شان ماندند. شکار نمی توانست سرش را بلند کند. یکی از شکارچی ها گفت :” دو بلوک پایین تر رستوران ترنت هست. ماهی خوبی داره”
” متشکرم” مرد قهوه اش را تمام کرد و به مسیرش ادامه داد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

04-29-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
چپ دست ها
چپ دست ها
گونتر گراس
مترجم : فرهاد سلمانيان
اريش مرا زير نظر دارد. من هم چشم از او برنمي دارم. هر دوي ما اسلحه به دست داريم و مسلم است كه ماشه را خواهيم چکاند و يكديگر را زخمي خواهيم كرد. اسلحه هاي ما پُرند. ما هفت تيرهايي را به طرف هم گرفته ايم كه طي تمرين هايي طولاني آنها را آزمايش کرده و بلافاصله پس از تمرين به دقت تميزشان كرده ايم. فلز سرد اسلحه كم كم گرم مي شود. چنين ماسماسكي از درازا بي خطر به نظر مي رسد. آيا نمي توان يك خودنويس يا يك كليد بزرگ و برجسته را هم همين طور نگه داشت و خاله ي ترسوي خود را كه دستكش چرمي مصنوعي و سياه رنگي به دست دارد، وادار به جيغ زدن نمود؟ من هرگز نبايد اين فكر را به خود راه بدهم كه هفت تير اريش خطا نشانه گيري مي كند و يا يك اسباب بازي بي خطر است. از طرفي مي دانم كه اريش هم ثانيه اي در خطرناك بودن اسلحه ي من شك نمي كند. بعلاوه ما حدود نيم ساعت پيش اسلحه هايمان را بازکرده، تميزشان كرده ايم، و مجددا آنها را بسته ايم، فشنگ گذاري كرده ايم و ضامن ها را هم كشيده ايم. ما اهل خيالبافي نيستيم و حتا اقامتگاه كوچك آخر هفته ي اريش را هم به عنوان محل انجام دوئل اجتناب ناپذير خود مشخص كرده ايم. از آنجا كه از ايستگاه راه آهن تا آن خانه ي يك طبقه، بيشتر از يك ساعت راه است و با اين حساب واقعا دورافتاده محسوب مي شود، مي توانيم بپذيريم كه به معناي واقعي كلمه هيچ مزاحمي صداي شليك گلوله را نخواهد شنيد. ما اتاق نشيمن را از اثاثيه تخليه كرده و تابلوها را كه اغلب صحنه هاي شكار و صيد حيوانات وحشي را نشان مي داد، از ديوارها برداشته ايم. گلوله ها اصلا نبايد به صندلي ها، كمدهاي براق و تابلوهای نقاشي كه قاب هاي گرانقيمتی دارند، اصابت كند. ما نميخواهيم تيري به آينه بخورد يا سراميك ها آسيب ببينند. ما فقط قصد جان همديگر را كردهايم.
هر دوي ما چپ دستيم و همديگر را از انجمن چپ دست ها مي شناسيم. مي دانيد كه ما چپ دست هاي اين شهر مانند همه ي كساني كه دردي مشترك آنها را رنج مي دهد، انجمني تاسيس كرده ايم و مرتبا همديگر را ملاقات می کنيم و می کوشيم دست راست خود را كه متاسفانه در كارها بسيار ناشي است، تمرين بدهيم. مدتي يك راست دست خوش قلب ما را آموزش مي داد. متاسفانه او ديگر نمي آيد. آقايان هيئت رئيسه از روش هاي آموزشي او انتقاد مي كردند و معتقد بودند، اعضاي انجمن بايد با نيروي خود تغيير عادت بدهند. به اين ترتيب ما با هم و بدون هيچ اجباري، فقط به بازي هاي دسته جمعي ابداعي و انجام كارهايی می پردازيم که مهارت را بالا می برند مثل: سوزن نخ كردن، آب ريختن، و باز و بسته كردن در با دست راست. يكي از اصول اساسي ما اين است: «تا زماني كه دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمي گيريم.»
اين جمله هر چقدر هم كه زيبا و دهن پركن باشد، بي معناترين حرفهاست. با اين روش، ما هرگز به نتيجه دست نخواهيم يافت. جناح افراطي انجمن ما از مدت ها قبل خواسته بود كه اين جمله بطور كامل حذف و به جاي آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار مي كنيم و از آنچه با آن متولد شده ايم، شرمگين نيستيم.»
مسلما اين شعار هم درست نيست و تنها جذابيت آن و نيز بلند طبعي مان به ما اجازه داد چنين حرف هايي را انتخاب كنيم. اريش و من كه هر دو جزو جناح افراطي محسوب مي شويم بخوبي مي دانيم سرخوردگي تا چه حد در ما ريشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازي هم به ما كمك نكرد تا ياد بگيريم اين نقص جزئي را ـ جزئي در مقايسه با ساير ناهنجاري هاي رايج ـ با بردباري تحمل كنيم. باعث و بانی اين احساس سرخوردگي هم آن طرز کودکانه اي است که اطرافيان دست آدم را می گيرند؛ خاله ها و عمه ها، دايي ها و عموها، دوستان مادر و همكاران پدر، اين ها همان جمع خانوادگي غيرقابل تحمل و وحشتناكي هستند كه افق آينده ي يك كودك را تاريك مي كنند. بايد دستمان را به همه ي اين افراد مي داديم. آنها مي گفتند:«نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعي ات دست بده، با دست راست!!»
وقتي شانزده ساله بودم، براي اولين بار به يك دختر دست زدم. او با نااميدي دستم را پس زد و گفت:«اه! تو كه چپ دستي!» چنين خاطراتي در ذهن مي مانند. با وجود اين، وقتي بخواهيم، آن جمله را ـ كه من و اريش آن را ساختيم- در كتاب خود بنويسيم، بايد عنوان «هدفي دست نيافتني» را براي آن در نظر گرفت.
حالا اريش لب هايش را روي هم فشار مي دهد و پلك هايش را كمي مي بندد. من هم همين كار را مي كنم. گونه هايمان كمي مي پرد. پيشاني هايمان را درهم مي كشيم و نوك بيني هايمان كشيده مي شود. حالا اريش شبيه هنرپيشه اي شده است كه حركاتش پس از ديدن صحنه هاي پرماجراي بسيار، برايم آشناست. آيا مي توانم بپذيرم كه اين شباهت هاي مخرب مرا هم مانند قهرمانان خشن سينما مي كند؟ ممكن است خشن به نظر برسيم و من خوشحالم كه هيچكس در اين حالت متوجه ما نيست. آيا او، يعني همان شاهد ناخوانده، نخواهد پذيرفت كه دو مرد جوان با طبيعتي رومانتيك با هم دوئل مي كنند؟ ممكن است فكر كند آنها هر دو از يك قماش اند يا يكي از كارهاي زشت ديگري تقليد كرده است. اين يك دعواي بي قيد و شرط خانوادگي است كه نسل ها به طول انجاميده است. فقط دو دشمن اين طور به هم نگاه مي كنند. لب هاي نازك و رنگ پريده و بيني هاي چروكيده از خشم ما را، كه مبتلا به جنون مرگ اند، نگاه كنيد و زمزمه ي نفرت را در آنها ببيند!
ما دو دوستيم. اريش مدير بخشي از يك فروشگاه است و من شغل پردرآمد ساخت قطعات ظريف فني را انتخاب كرده ام. با اين كه شغلمان با هم تفاوت بسيار دارد، علائق مشترك فراواني داريم كه لازمه ي تداوم بخشيدن به يك دوستي هستند. اريش بيشتر از من عضو انجمن بوده است. به خوبي روزي را به ياد مي آورم كه لباسي كاملا رسمي تنم بود و با كمرويي به مجمع آنها وارد شدم. اريش از روبرو به سمتم آمد و مرا كه نامطمئن بودم از طريق راهرو راهنمايي كرد، در عين حال با زيركي و بدون كنجكاوي هاي بي مورد به من نگاه كرد و گفت:« مسلما مي خواهيد عضو گروه ما بشويد. هيچ نترسيد! ما براي كمك به هم اينجا هستيم.»
من بلافاصله گفتم:« مي خواهم عضو يك طرفي ها بشوم!» ما رسما خودمان را اين گونه مي ناميم. به نظرم مي آيد، اين نامگذاري هم مثل بيشتر مقررات آن طور كه بايد مناسب نيست. اين عنوان چندان واضح بيان نمي كند كه چه چيز اعضاي انجمن را به هم پيوند مي دهد و قوي تر مي كند. يقينا بهتر بود نامي كوتاه مثل چپ ها يا كمي خوش آهنگ تر مانند برادران چپ دست را براي خودمان انتخاب مي كرديم. شايد بتوانيد حدس بزنيد چرا مجبور شديم، از معرفي خودمان تحت اين عناوين صرف نظر كنيم. هيچ چيز نادرست تر و علاوه بر اين آزار دهنده تر از اين نبود كه خود را با آن نوع آدم هاي قابل ترحمي مقايسه كنيم كه طبيعت تنها ارزش انساني آنها را براي ارج نهادن به عشق از آنها سلب كرده است. كاملا برعكس ما جمع متنوعي هستيم و مي توانم بگويم كه زنان مجمع ما از نظر زيبايي، جذابيت و خوشرفتاري قادرند با بعضي از زنان راست دست رقابت كنند. بله، اگر با دقت مقايسه كنيم، از بين آنها مجموعه اي از ستارگان بدست مي آيد كه كشيشي را كه از سكوي وعظ براي مخاطبان خود طلب آمرزش مي كند، وامی دارد با ديدن آنها خطاب به جمع فرياد بزند:«آه! كاش همه ي شما چپ دست بوديد!»
اين عنوان براي انجمن ناخوشايند است. حتا اولين رئيس ما كه فردي بود با طرز فكر مردسالار و متاسفانه از كارمندان رده بالای شهرداري و ثبت اسناد هم بود، گاه و بيگاه به اين نكته اذعان مي كرد كه ما با چنين روندي موافق نيستيم و دست چپمان را هم لازم داريم. به علاوه نه يك طرفه هستيم و نه يك طرفه فكر، احساس و عمل مي كنيم.
مسلما دغدغه هاي سياسي نيز باعث شد، پيشنهادهاي بهتري مطرح كنيم و خود را با عنواني كه هرگز نبايد آن را برمي گزيديم، بناميم. پس از آن كه اعضاي ميانه رو پارلمان به يكي از جناحين متمايل شدند و صندلي هاي خانگي آنها طوري قرار گرفت كه ترتيب قرار گرفتن شان وضعيت سياسي سرزمين آبا و اجدادي ما را مشخص مي كرد؛ باب شد كه هر نوشته يا سخنراني اي را كه كلمه ي چپ بيشتر از يكبار در آن تكرار شده باشد متهم به راديكاليسم مخاطره آميز كنند. حالا همه دوست دارند اينجا آرامش حاكم باشد. اگر در شهر ما يك انجمن بدون گرايش سياسي و به منظور همياري و همزيستي وجود داشته باشد، آن انجمن ماست. در اينجا ، براي جلوگيري از هرگونه سوظن در مورد مسائل جنسي، بايد يادآوري كنم که من نامزدم را از بين گروه جوانان انجمن انتخاب كرده ام. قصد داريم، به محض اين كه آپارتماني برايمان خالي شود، ازدواج كنيم. بالاخره سايه ي تيره ي تاثيري كه اولين برخوردم با جنس مخالف بر روحيه ام انداخته بود؛ رفته رفته كمرنگ شد و من اين را مديون حمايت مونيكا هستم.
عشق ما نه تنها با مشكلات متعارفي كه در بسياري از كتاب ها توصيف شده، به پايان نرسيد؛ بلكه سختي هاي جزيي زندگي مان هم برطرف و تا حدي به شادي تبديل شد تا توانستيم به يك خوشبختي نسبي برسيم. پس از آن كه در آشفتگي محسوس اوايل رابطه مان سعي كرديم با دست راستمان خوب كار كنيم؛ متوجه شديم كه قسمت ديگر بدنمان لمس است و با احتياط همه چيز را لمس و نوازش مي كنيم، يعني همان طور كه خداوند ما را آفريد. بيشتر از اين چيزي نمي گويم و اميدورام بي ملاحظگي نباشد، اگر اينجا اشاره كنم كه دست مهربان مونيكا هميشه به من نيرو مي دهد تا در امور استقامت داشته باشم و به وعده هايم عمل كنم. در اينجا، متاسفانه، ضمن تأکید بر استعداد خود در ناشيگري، بايد اعتراف كنم كه درست پس از اولين باری که با هم سينما رفتيم مجبور شدم به او قول بدهم، تا زماني كه حلقه نامزدي را در انگشت سبابه ي دست راستمان نكرده ايم، او همچنان دختر خواهد ماند. به علاوه در شهرهاي كاتوليك نشين جنوب، نشان طلايي ازدواج را به دست چپ مي كنند، و در این میان در همين مناطق آفتابي نيز بيشتر قلب حاكم است تا عقل خشن. در اين مورد، شايد براي اعتراض به رفتار دختران و نشان دادن اين كه آنها هنگام به خطر افتادن منافعشان چه شيوه ي يك جانبه اي را براي استدلال بر مي گزينند، بانوان جوان تر انجمن ما با كار خستگي ناپذير شبانه اين جمله را روي پرچم سبز انجمن مان دوختند:«قلب چپ هنوز مي زند.»
مونيكا و من قبلا درباره ي لحظه ي به دست كردن حلقه خيلي با هم بحث كرده ايم و هميشه به اين نتيجه رسيده ايم: ما جرأت نمي كنيم در يك دنياي نامطمئن و پر از شر خود را نامزد معرفي كنيم، در حالي كه از مدت ها قبل زوج باشهامتي بوده ايم كه همه چيزشان را از ريز و درشت با هم تقسيم كرده اند. مونيكا اغلب به خاطر ماجراي حلقه گريه مي كند. در روز نامزدي مان همان طور كه خوشحالي مي كرديم، غباري از غم بر تمام هدايا، ميزهاي پر زرق و برق و ساير مراسم ويژه ي جشن نشسته بود.
حالا اريش دوباره چهره ي خوب و عادي خود را نشان مي دهد. من هم كوتاه مي آيم، اما با اين حال تا مدتي حالت اخم را در ماهيچه هاي صورتم حس مي كنم. علاوه بر اين، شقيقه هايم هنوز مي پرند. نه! كاملا مشخص است كه اين قيافه ها به ما نمي آمد. با نگاه هايي آرام تر و به تبع آن با شهامت بيشتري به هم خيره مي شويم. نشانه مي گيريم. هدف هر يك از ما دست راست ديگري است. مطمئنم كه اشتباه نخواهم كرد و در مورد اريش هم يقين دارم. ما مدت زيادي تمرين كرده ايم. تقريبا هر دقيقه از وقت آزادمان را به تمرين در گودالي شني در حاشيه ي شهر گذرانده ايم تا در روزي مثل امروز كه بايد خيلي چيزها مشخص شود، بازنده نباشيم.
شايد از تعجب فرياد بزنيد. اين كار يك نوع ساديسم، يا نه يك خودزني است. حرفم را باور كنيد. تمام اين استدلال ها برايم آشناست. ما همديگر را به هيچ جنايتي محكوم نكرده ايم. به هيچ جنايتي. اين اولين باري نيست كه ما در اين اتاق خالي مي ايستيم. چهار بار همديگر را اين طور مسلح ديده ايم و چهار بار وحشت زده از نيت خود، هفت تيرها را انداخته ايم. اما امروز شجاعت اين كار را داريم. پيشامدهاي اخير در امور شخصي و نيز در دوران انجمن به ما حق مي دهند كه اين كار را انجام دهيم. حالا بالاخره پس از ترديدي طولاني و زير سوال بردن خواسته ي جناح افراطي انجمن، دست به اسلحه مي بريم. بسيار تاسف انگيز است. ما ديگر نمي توانيم همكاري كنيم. وجدان ما حكم مي كند كه از اصول رايج اعضاي انجمن فاصله بگيريم. آيا در اين موضوع جناح گرايي بوجود آمده است يا خيالبافان و خيالپردازان جاي صفوف عقلا را گرفته اند؟ يك دسته روياي خود را در سمت راست مي بينند و دسته ي ديگر جناح چپ را معبود خود قرار داده اند. چيزي كه هرگز نمي توانستم باور كنم اين بود كه شعارهاي سياسي را محفل به محفل فرياد بزنند. سنت نفرت آور و دست چپي كوبيدن ميخ همراه با سوگند خوردن آنچنان مرسوم است كه بعضي از نشست هاي هيئت رئيسه به مجالس عيش و نوشي شبيه است كه در آن بايد با پایکوبی ديوانه وار و شديد به وجد و سرور رسيد. اگر هم كسي اين را با صداي بلند به زبان نياورد و كساني را كه آشكارا گرفتار گناه شده اند، بدون معطلي تا مدت ها از خود دور كند، نمي توان انكار كرد كه همان عشق بيهوده و به نظر من كاملا نامفهوم بين همجنس ها نيز در ميان ما طرفدار پيدا كرده است. حالا بدترين چيز ممكن را بگويم: رابطه ي من و مونيكا هم تحت تاثير اين جو قرار گرفت. او اغلب اوقات را كنار يكي از دوستانش كه دختري متزلزل و دمدمي مزاج بود، مي گذراند. او اغلب اوقات مرا در ماجراي حلقه ي ازدواج به سهل انگاري و بی جربزگی متهم مي كند و زیاده روی است اگر باور كنم كه هنوز همان اعتماد سابق میان ما وجود دارد و او همان مونيكايي ست كه من قبلا بيشتر در آغوشش مي گرفتم.
حالا اريش و من سعي مي كنيم به يك اندازه نفس بكشيم. هر چه بيشتر با هم هماهنگي داشته باشيم، بيشتر مطمئن مي شويم كه كارمان ناشي از احساسات مثبت است. باور نكنيد كه اين يکی گفته ي كتاب مقدس است كه به انسان پند مي دهد خشم خود را فروخورد. اين بيشتر آرزويي شديد و دائمي براي رسيدن به صراحت است و، به بيان صريح تر، براي دانستن اين كه در اطرافم چه مي گذرد. آيا اين سرنوشتی تغييرناپذير است يا در دستان ما قرار دارد و قادريم در آن دخالت كنيم و به زندگي خود مسيري عادي بدهيم؟ ممنوعيت هاي بچگانه و حقه هايي از اين دست ديگر بس است! ما مي خواهيم از طريق انتخابات آزاد به اهداف خود برسيم و ديگر مجددا به خاطر هيچ چيز خاصي جدا از عموم آغاز به كار نكنيم و در كارها دستي داشته باشيم.
حالا نفس هايمان با هم هماهنگ است. بدون اين كه علامتي بدهيم همزمان شليك كرديم. اريش به هدف زد، من هم او را بي نصيب نگذاشتم. همان طور كه پيش بيني مي شد، هر يك از ما چنان محكم ماهيچه ي دستان خود را می كشد كه هفت تيرها به خاطر نداشتن نيروي كافي براي نگه داشتن آنها، از دست مان روي زمين مي افتند و به اين ترتيب هر شليك ديگري اضافي است. ما مي خنديم و آزمايش بزرگ خود را با پيچيدن پانسمان زخم آغاز مي كنيم. اما ناشيانه، زيرا تنها از دست راستمان استفاده مي كنيم.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 12:41 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|