بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > شعر

شعر در این بخش اشعار گوناگون و مباحث مربوط به شعر قرار دارد

پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
  #1  
قدیمی 10-14-2009
رزیتا آواتار ها
رزیتا رزیتا آنلاین نیست.
مسئول و ناظر ارشد-مدیر بخش خانه داری



 
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677

9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض بوسه ی سلام

بوسه ی سلام



بی گمان درپس رفتن ها

" باز گشتی "

نهفته بود ..

تا در حریم میان کلام

ودست وگرمی،

نگاه وآتش وسوزندگی



،سلام را بوسه ای باشد،

میان گنگی احساسی که دورافتاده از نزدیکی ها..

به دگربار شراری می گرفت ،

تا نقش دلواپس دلتنگی ،گم شود ،

در لمس دستها،ودر آغوش نگاه ،

و ختم" بدرود" را ،به انباری ببخشد

که تا دیروز پشت پرچین های سبز،

اما بی روح ،پنهان بود!

اگرچه همیشه وهمواره حس میشد

در میانه ی دل!!!

ورنج می بخشید بر " بدرود" دیروز

و شتابی داشت

بر " سلام" ِ دوباره ی همیشه ماندن،

واز سفر دست کشیدن!!!

و نقش آبی یک عمر

،،دوستت دارم ،، را

بر قاب هستی عشق میکشید ...!!!


اما نه بر دیواراتاق پشتی خانه،

که بر خلوت ِ همیشه ساکت شبانه ای،

که قلم،در بی قلمی ها ،

هزار واژه را نقاشی میکرد !

تا او بداند بی واژه نمانده است

در دوری نگاه

در ندیدن چهره ناشناخته ای

که آشنا میزد و غریبه نبود!!




میدانی آخر، در بین حروف و واژه و قلم

دلبستگی بسیار بود،

با دستهای نوشتن ,مرتبط به رگهای ره کشیده از دل

بر قلمى

که بسیار گفتنى داشت!!

تا " بدورد" را،

به آبی احساسی بسپارد،

که میدانست ،

در عمق آسمان بی انتها ،

جایگاهی دارد،ا

ز تبلور احساسی که ،

اگرچه بی سخن مانده بود...

اما قلم را از،، دستهای گرم قلبی،،

بر خطوط کاغذ میکشید !!!

که تنها واژه سلام ، میدانست وبس !!!...

اینگونه نیز، در رسم باز هم گذشتن از شبی،

میشد باز هم دوباره نوشت

و تکرار مداوم

دوستت دارم را

به واژه سپرد

تا هزار نقش تازه را رنگ زند

بر بوم بودنها...

ویکروز سرانجام

در نگاه تو بگوید:سلام ...

در رسم واژه و شعر تو!!

در رسم هزار بار عاشقى ،

هزار بارتکرار دلواژ ه هاى ناگفته!

گاه دلتنگی غروب میکند

در کنج آسمان دل

و،،سه باره ،،شاعر میشوم !!!

هزار باره عاشق!!!
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

استاد فاضل نظری
پاسخ با نقل قول
  #2  
قدیمی 10-21-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض دخترم با تو سخن مي گويم

دخترم با تو سخن مي گويم
گوش کن با تو سخن مي گويم
زندگي در نگهم گلزاري است
و تو با قامت چون نيلوفر
شاخه ي پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يک خرمن گل مي بينم
گل گيسو، گل لبها، گل ِ لبخند شباب
من به چشمان تو گل هاي فراوان ديدم
گل عفت، گل صد رنگِ اميد
گل فرداي سپيد
مي خرامي و تو را مي نگرم
چشم تو آينه ي روشن دنياي من است
تو همان خُرد نهالي که چنين باليدي
راست چون شاخه ي سرسبز و برومند شدي
همچو غنچه درختي همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه ي گل چينان باش
همه گلچين ِ گل امروزند
همه هستي سوزند
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد
آنکه گرد ِ همه گل ها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلکه گلچين سيه کرداري است
که سراسيمه دَوَد در پي گل هاي لطيف
تا يکي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابي
به ره باد مرو
غافل از باغ مشو
اي گل صد پر من
با تو در پرده سخن مي گويم
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگيرد زگل مُرده سراغ!
دخترم با تو سخن مي گويم
عشق ديدار تو بر گردن من زنجيري است
و تو چون قطعه ي الماس درشتي کميابي
گردن آويز بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز حرامي در شب
بر خود از رنج بپيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
دخترم، گوهر من، تو که تگ گوهر دنياي مني
دل به لبخند حرامي مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امّيد بر ابليس مدار
ديو خويان پليدي که سليمان رويند
همه گوهر شکنند
ديو، کي ارزش گوهر داند!
نه خردمند بُود
آنکه اهريمن را
از سر جهل سليمان خواند
دخترم، اي همه ي هستي من!
تو چراغي تو چراغ همه شب هاي مني
به ره باد مرو
تو گلي، دسته گلي، صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يکي گوهر تابنده ي بي مانندي
خويش را خوار نبين
اي سراپا الماس
از حرامي بهراس
قيمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس ...



__________________
پاسخ با نقل قول
  #3  
قدیمی 10-28-2009
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
جدید هیوا.... امید

هیوا.... امید

تا که ی بنالیم بو تو گیانا تا که ی بسوتیم
ئه ی بریارت وا نه بو فه رموت من روژی هه ر دیم
زستان وا رویی به هاریش هات تو هه ر نه هاتی
ژهری تالی چاوه روانیت دامی تو له جیاتی
ئه ی تو خو نازانی ده ردی چاوه روانی
تا چه ن به ئازاره برک و اش و ژانی
گیانا بو نه هاتی عازیز بو نه هاتی نه تپرسی هه والم اش و مه رگه ساتی
شه و نیه ئه گه ر جاری خه ونت پیوه نه بینیم
وا ئه زانم له باوشم دای له سه ر سه رینم
که چاو هه ل دینم گیانا بالای به رزت نابینم
دوباره ده م سوتینی اش و زامی برینم
گیانا که م زو وه ره نازدارم زو وه ره به س جاری بت بینم گیانم بو خوت به ره

ترجمه لفظ به لفظ فارسی
تا کی بنالم جانا تا کی بسوزم
ای که فرموده بودی من روزی می آیم
زمستان اینچنین رفت و بهار هم آمد اما تو نیامدی
در عوض زهر تلخ انتظار را به من چشانیدی
تو که نمی دانی درد انتظار را
نمی دانی که چقدر تلخ است زخم و رنج دردش
جانا چرا نیامدی، عزیزم چرا نیامدی نپرسیدی احوالم را، دردم را، رنجم را
شبی نیست تو را یک بار در خواب نبینم
گمان می کنم در آغوشم هستی ، کنار من نشستی
اما وقتی چشمانم را باز می کنم قد رعنای تو را نمی بینم
دوباره می سوزاند من را درد و رنج زخمم
جانان من زود بیا نازنینم زود بیا تا برای یک بار هم که شده ببینمت ، جانم را بگیر و برای خود ببر.
پاسخ با نقل قول
  #4  
قدیمی 11-06-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض به پرستو، به گل، به سبزه درود

به پرستو، به گل، به سبزه درود
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه‌های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید ، عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار

با همین دیدگان اشک‌آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود

به شکوفه، به صبح‌دم به نسیم
به بهاری که می‌رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود

ما که دل‌های‌مان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی‌خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود،
ما که در پیش چشم‌مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود

سر راه شکوفه‌های بهار
گریه سر می‌دهیم با دل شاد
گریه‌ شوق با تمام وجود…
__________________
پاسخ با نقل قول
  #5  
قدیمی 11-11-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض سحر آموختگان

سحر آموختگان

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز
لاله‏ها، شعله كش از سینه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز
از سراپرده غیبت خبری باز فرست
كه خبر یافتگان، بی‌خبرانند هنوز!
آتشی را بزن آبی به رخ سوختگان
كه صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز
پرده ‏بردار! كه بیگانه نبیند آن روی
غافل از آینه، این بی‏بصرانند هنوز!
رهروان در سفر بادیه، حیران تواند
با تو آن عهد كه بستند، بر آنند هنوز
ذرّه‏ها در طلب طلعت رویت، با مهر
همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز
سحر آموختگانند، كه با رایت صبح
مشعل افروز شب بی‏سحرانند هنوز
طاقت از دست شد، ای مردمك دیده! دمی
پرده بگشای! كه مردم نگرانند هنوز

مشفق كاشانی
__________________
پاسخ با نقل قول
  #6  
قدیمی 11-14-2009
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
جدید شاعر گمنام


شاعر گمنام




روز تا شـــــــــــــــــــــــــب کار بهر لقمه نانی می کنیم
صبر برزخم زبــــــــــــــــــــــــــان از هر دهانی می کنیم
کار شبها ، غصــــــــــــــــــــــه خوردن بهر فردا صبح زود
« زندگانی » نیست این ، ما « زنده مانی » می کنیم


تاجان زتن خسته برونم نشــــــــــــــود
خم قامت رنج و ماتم و غم نشـــــــــود
یارب ندهی حاجت من بر تـو چه سود
ور خواسته ام دهی زتو کم نشـــــــود


بر قامت دل قبای غم می آیـــــــــــــــــــد
جز غم چه برین قامت خم می آیــــــــــد
این اشک ، بدست من که ناید از چشم
در دست دلست ، دمبدم می آیـــــــــــد


گر جسم مرا بنار می خواهی کــــرد
اینکار به اقتدار می خواهی کـــــــــرد
بالفرض به آتشت مرا سوزانـــــــــدی
تو سوخته ام چکار می خواهـی کرد


هر روز و شبی زما بسر می گردد
خون دل و دیده بیشتر می گـــردد
آن طفل اگر وضع جهان را دانـــــــد
زان راه که آمدست بر می گــــردد


جسم تو نکو باشد و زان جـــــــــــــان بهتر
چشمان تو شهلا و لبت زان بهتــــــــــــــــر
می با تو به آشکار خوردن چه خوشــست
لیکن به شب و خلوت و پنهان بهتــــــــــــر


از دیده بجای اشک خون می آیـــــــــــد
یارا نظری نما که چون می آیــــــــــــــــد
دل آنقدر از هجر تو بی تاب شده است
انگار که از سینه برون می آیــــــــــــــــد



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
  #7  
قدیمی 11-21-2009
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض زانکه اوازت ترا در بندکرد









زانکه اوازت ترا در بندکرد
خویشتن مرده پی این بند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام وخاص
مرده شوچون من که تا یابی خلاص
دانه باشی مرغکانت برچنند
غنچه باشی کودکانت برکنند
دانه پنهان کن ، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هر که داداو حسن خودرا در مزاد
صدقضای بدسوی اورونهاد
چشمها اندوه وخشم هاورشگ ها
برسرش ریزدچو اب از مشگ ها
دشمنان اورا زغیرت می درند
دوستان هم روزگارش می برند

*****.
مولوی در دفتر اول مثنوی ودر حکایت طوطی و بازرگان






__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن

ویرایش توسط ساقي : 11-21-2009 در ساعت 07:11 PM
پاسخ با نقل قول
  #8  
قدیمی 12-01-2009
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض «پرواز انديشه»

«پرواز انديشه»
وقتي انديشه در پرواز بود با باد هماهنگ مي‌سرود
بر ابرها نقش خاطره مي‌دوخت و شب .... با ستارگان مي افروخت
از اندام آبي آسمان ملكوت مي‌آفريد
و ...
با مرغان پرواز مي‌پريد ... به كوي خيال
دربهاي غيرممكن را مي كوبيد
و ...
قفل حصارها را مي‌شكست
وقتي از كوي خيال به كوي عشق نقل مكان مي كرد...
از دستهاي سبز عشق دانه برچيد
در آبي دريا سرخي ماهيان را نوازيد
از شمع ماه ساخت و گرد ماه هاله پاشيد
آري ....
از مهر عشق ساخته بود و از اسفند كينه
آرام آرام ... از ليل غم ليلي شد و از سيل اشك سيلي خورد
نمي دانم ....
كدامين دست سياه
آفتاب را از آشيان انديشه گرفت
كدامين صياد شياد
در ميان پرندگان رنگارنگ
بال انديشه را هدف گرفت
آه انديشه ام ...
گم مشو
مسوز هم
فرود آ بر خانه دلم
همانجا كه ...
كوهها قله ساخته اند
گمانها به حقيقت پيوسته‌اند
يخها هرچند استوار
مي شكننند از صلابت كوه
فرود آ بر اين كوه ... انديشه من
اشكهايم قدمگاهت را خواهند شست
انتظارم ... بودنت را گرامي خواهد داشت
... برآ
دلم مشلعگاه سرماي غم توست
دستانم نوازشگر گيسوان پريشان توست
.... بمان
اين يخبندان نخواهد ماند
.... بنگر
صاعقه نگاهم عقاب وار
چشمان كركسها را بهانه كرده است
..... مترس
بال پروازم آمادگاه نفرتهاست
نفرتي به تيزي تيغي از خشم
... شوخي مگير
تيز پروازتر از تير صياد
سبكتر از انتقام
آنگاه كه ...
تيرها به برد پروازم نرسند
كركسان حسرت بالهايم را در چنگال خود خواهند فشرد
تو را خواهم برد ...
بالاتر از اوج پروازت
... انديشه ام
بالاتر از كوه بالاتر از ابر تا به خورشيد
.... هر دو باهم طلايي خواهيم شد
مي شويم از جنس خورشيد
از خورشيد خواهيم رست
جوانه خواهيم زد خورشيدها را
افلاك را با ستاره‌ها مي‌آرائيم
شب را ز ظلمت به خجلت مي آوريم
به هر سياهي ... نوري مي پاشيم
بر هر لبي خنده اي سرخ مي نگاريم
شقايقها را از پاي دماوند خواهيم چيد
و ...
بر گلدان قلبهايمان خواهيم كاشت
آنوقت ...
گلهاي آفتابگردان ... ما را خواهند ستود
چشمه‌هاي عشق خلوصشان را تقديممان خواهند كرد
قله ها اوجشان را نثارمان مي كنند و ..
بيدها گيسوانشان را بر سر ... تزئين مي بندند
تا كه ديگر...
نباشد مجنوني تا بر آن پريشان گردند
باغها دامان از گل مي‌آرايند
پرندگان آسمان را از پرواز يكدست مي‌كنند
تيرها ...
به خلاص خواهند يافت
دامها ...
بي صيد ... رها خواهند شد
پروازي ...
تا به ابد هميشه پر زدن
پله‌هاي اوج را يكي يكي مي پيمائيم ما
با هم خواهيم رفت اين بار
من تو آنها
... انديشه من
... باور تو بر آرزوها مهر تاييد خواهد زد
پرهايي رنگين تر از طاووس بر من خواهد رست
آنگاه كه تو ............ دلم را باور كني
چشمانم غزالها را به تماشا وا مي دارد
هنگامه اي كه ........ نگاهم بر افق خيره مي‌ماند
باش تا سحر ................ بانك بيدار باش را بسرايد
و تو از نو بر خواهي خواست و ..
خواهي ديد ........ كه آفتاب به سرخي عشق طلوع خواهد كرد ...
__________________
پاسخ با نقل قول
  #9  
قدیمی 12-12-2009
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
Exclamation هذیان یک مسلول ...

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بی کسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر
چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دلمی خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خاکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
هنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شیر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر 1 چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالیاس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
باز کن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر

کارو
پاسخ با نقل قول
  #10  
قدیمی 02-16-2010
deltang deltang آنلاین نیست.
کاربر عالی
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: TehrAn
نوشته ها: 6,896
سپاسها: : 0

200 سپاس در 186 نوشته ایشان در یکماه اخیر
deltang به Yahoo ارسال پیام
جدید دانشجو نامه

دانشجو نامه


آی مــردم نـــــام مـن دانشجــــواست

زندگـــی ام خالی از رنگ و رو است

کارمــــن در خوابــگهخوابیــدنســــت

خواب های رنگی آن گــه دیــدنســت

خواب بیکاری پس از تحصیل و درس

کشته من را نیمه شد جانـــــم ز ترس

دوستــان در طول هر یــک روزوشــب

گشته بیست و پنج ساعت خواب وگپ

یک طرف پنجاه و دو برگ است ومــا

ســـوی دیــــگر خرو پـــف بچـــه ها

تــا کــه آید اخـــــر تــرمکــــار مــــن

می شود شب تا سحر گـــه خــــر زدن

می شـــود کــــورس تقــلـبامتحــــان

عـینـهـــو تــــالار بحـــث و گفتمـــــان

مرضیـــــه کاغذ به بابــــک میدهـــد

اوجوابــش را بـه چشمـــک می دهــــد

می زنــد محــسن به پــــایمرتضـــی

اونـمی دانــــد جـــوابـــش از قــضــــا

ناظــــــــرک انــدر برفتـــانـــه است

نـاظر اســت امــا همه بهـــانه اســــت

گــــاه می گویـــــد جـــــوابامتحـــان

گــــه اشارت می کنــد درایــن میــــان

گــاه می گیـــــرد قـلـــم ازدســــت او

می نویــســد از برایــــش پـشت و رو

تا که مهــــدی دست بـــالا میکنـــــد

ناظـــرک غــوغــا و بلــــوا می کنــــد

بچه جــــــان سوال بی مورد خطـاست

گـــو ببینــم که حـــواس تــو کجـــاست

بهـــر نمره گـــــر اتـــــاق ویروی

دور او بینـــــی بســی حـــور و پــــری

دل به ناظــــر داده اند و درجـــــواب

قلــــوه می گیــــرند و نمـــره های نـاب

این چنین است سر گذشت مـــا عزیز

اشـــک خـــود را از بــرای مــا نــریــز

گــر که ترسیــــدم زپـــــاسی میروم

دســـت به دامــان پزشکـــان می شـــوم

می کنـــم حـــذف پزشــــکی درسرا

می بــرم من ریشـــه هــای تــــــرس را

راه دیــگر کفش استـــاد استومـــن

واکـس هسـت و این بروس و دسـت من

یــا دلــش می سوزد استـــادموپــاس

یا نـه وسیـــروس مـــرد آس و پــــاس
پاسخ با نقل قول
کاربران زیر از deltang به خاطر پست مفیدش تشکر کرده اند :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 2 نفر (0 عضو و 2 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:42 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها