| شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود |

11-22-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
برندگان و بازندگان برنده، بيش از بازنده كار انجام مي دهد، و در انتها باز هم وقت دارد.
بازنده، هميشه «آنقدر گرفتار» است كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد.
وقتي برنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد «اشتباه كردم»
وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد «تقصير من نبود»
برنده، مي داند به خاطر چه چيزي پيكاركند، و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد.
بازنده، آن جا كه نبايد سازش مي كند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه مي كند.
برنده، با جبران اشتباهش تأسف و پشيماني خود را نشان مي دهد.
بازنده، مي گويد «متأسفم»، اما در آينده اشتباه خود را تكرار مي كند.
برنده، گوش مي دهد.
بازنده، فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.
برنده مي گويد: «بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد»
بازنده مي گويد: «تا بوده همين بوده و تا هست همين است»
برنده، به افراد برتر از خود احترام مي گذارد، و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد.
بازنده، از افراد برتر از خود نفرت داشته، و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است.
برنده، گام هاي متعادلي دارد.
بازنده، دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند.
برنده، مي داند كه گاهي اوقات پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد.
بازنده، بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.
برنده، مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك مي كند، تا حل آن آسان گردد.
بازنده، مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند.
برنده، از اشتباهات خود درس مي گيرد.
بازنده، از ترس مرتكب شدن اشتباه، ياد گرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند.
بازنده، شكست هاي خود را ناشي از تبعيض يا سياست مي داند.
برنده، ترجيح مي دهد كه خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را.
بازنده، به قضا و قدر اعتقاد دارد.
برنده، معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين مي كنيم.
برنده،سعيميكند رفتارهاي خود را براساس نتايج آنها قضاوتكند، ورفتارهاي ديگران را، براساس قصدونيت آنها ارزيابي كند.
بازنده، رفتارهاي خود را بر اساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را بر اساس نتايج آنها ارزيابي مي كند.
برنده، پس از بيان نكته اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد.
بازنده، آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته اصلي را فراموش مي كند.
برنده، حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه هنوز خيلي چيزها را نمي داند.
بازنده، مي خواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه « بسيار كم مي دانم» را هنوز نياموخته است.
منتخب از كتاب «برندگان و بازندگان» نوشته «سيدني جي. هريس»
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

11-22-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
ستاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

11-23-2010
|
 |
کاربر فعال 
|
|
تاریخ عضویت: Dec 2009
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 400
سپاسها: : 37
66 سپاس در 36 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت... گفتم: ظهرشده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذراندهاند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدلو انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطانتوانای سابق نیستم. دیدم انسانها،آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانیانجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چهنیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد،زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسلاو در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود،و گرنه در برابر آدمبه سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...!
__________________
از جور قد بلند و موی پستت
از سرکشی نرگس بی می مستت
ترسم به کلیسای رومم بینی
ناقوس به دستی و به دستی دستت...
|

11-24-2010
|
 |
مدیر تالار مطالب آزاد  
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 3,544
سپاسها: : 1,306
3,419 سپاس در 776 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ....
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی.....
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها "واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید:چه عیبی ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند
__________________
تو همه راز راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
|

11-24-2010
|
 |
مدیر تالار مطالب آزاد  
|
|
تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: کرمانشاه
نوشته ها: 3,544
سپاسها: : 1,306
3,419 سپاس در 776 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
سوسک و خدا
قشنگ کوچولو گفت: کسي دوستم ندارد. مي داني چقدر سخت است اين که کسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود که جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن ...!!
خدا هيچ نگفت.
گفت: به پاهايم نگاه کن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را کثيف مي کنم. آدم هايت از من مي ترسند. مرا مي کشند براي اينکه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت: اين دنيا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدک ها، مال من نيست.
خدا گفت: چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يک گل، دوست داشتن يک پروانه يا قاصدک کار چندان سختي نيست. اما دوست داستن يک سوسک، دوست داستن تو کاري دشوار است.
دوست داشتن کاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
ببخش کسي را که تو را دوست ندارد، زيرا که هنوز مؤمن نيست. زيرا که هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد. زيرا همه از من است و من زيبايم. چشم هاي مؤمن جز زيبا نمي بينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هر چه که هست، نيکوست. آن که بين آفريده هاي من خط کشيد، شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ کوچکم! نزديک بيا و غمگين نباش.
قشنگ کوچک حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد که نازيباست.!!!!!!!!!!!!!!!
__________________
تو همه راز راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
|

11-25-2010
|
 |
کاربر فعال  
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9
155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
شقایق
خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
شقایق
(یاشار( خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.
|

11-25-2010
|
 |
کاربر فعال  
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9
155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بامبو و سرخس
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ بامبو و سرخس
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد.
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.
|

11-25-2010
|
 |
کاربر فعال  
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9
155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.
|

11-26-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
تو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|

11-27-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
داستان مرغداني ....
داستان
مرغداني ( 1 )
نويسنده: محمد محمدعلي
تلفن زنگ زد. كاشفي بود.
«بازنشستگي آقا ولي چي شد؟»
«احتمالا همين امروز فردا حكمش صادر ميشود.»
«براش كاري در نظر گرفتم.»
«ممنون كه سفارش ما را فراموش نكردي، جناب!»
«فقط بگو مرد كارهاي سنگين هست؟»
«به هيكل گنده و شُلش نگاه نكن، اين جا دست تنها كار يك آبدارخانه و چند تا كارمند را پيش ميبرد.»
«بعد از ظهر ميآيم سراغش تا محل كار را نشانش بدهم. تو هم بيا. بهترست كه جلو تو باهاش حرف بزنم.»
بدم نميآمد مرغداني و باغي را كه به تازگي اجاره كرده بود، ببينم. گاهي كه به خواهش همسايهها، مرغ پركنده ميآورد، مينشست و از تجهيزات مرغداني و محوطهي اطرافش تعريف ميكرد. ميگفت: چه درختهاي ميوهاي ... چه باغ باصفايي! عينهو بهشت برين ...
گوشي را گذاشتم. صدا زدم: «آقا ولي، آقا ولي!»
مثل هميشه، تا بجنبد و شكم بزرگش را جا به جا كند و بيايد جلو در اتاق و بگويد: «فرمايش؟» چند دقيقهاي طول كشيد. درست مثل وقتي كه كارمندها صدايش ميزدند، چاي بياورد، يا پروندهاي را ببرد زيرزمين و به بايگاني برساند.
هميشه ميگفت: «چند تا كار هست كه بايد هر روز انجام شود. من هم چشمم كور انجام ميدهم. حالا چند دقيقه ديرتر يا زودتر چه توفيري ميكند؟» انصافا ميآمد و هر كاري بود، انجام ميداد، ولي مثل ساعتي كه هميشه چند دقيقه عقب باشد.
دوباره صدايش زدم، آمد. با پاشنهي خوابيده و لخلخكنان. تكه ناني خشكيده دستش بود. اول متوجه نشدم با عينكش چه كار كرده. فقط يك سفيدي ديدم. وقتي ديد نگاهش ميكنم، همان وسط اتاق ايستاد. پشت شيشهي سمت چپ عينكش، تكهاي كاغذ سفيد چسبانده بود. با يك چشم درشت و مشكي نگاهم ميكرد. معلوم بود كه شب را نخوابيده، دستهاي از موهاي پشت سرش بدخواب شده و رو به بالا شكسته بود. شانههايش پهن و افتاده بود و همان كت راهراه و شلوار گشاد هميشگي تنش بود. هيچ نگفت و سرش را خاراند. از پسرش پرسيدم كه تيمسار صدايش ميزديم.
گفت: «شكر خدا همين ديشب نامهاش رسيد. دعا و سلام رسانده، نوشته من حالاست كه قدر پدر و مادرم را ميدانم و ميفهمم.»
گفتم: «پس چرا دمغي؟»
گفت: «با بيست سال سابقهي خدمت و پايهي حقوق مستخدمي، شكم پنج تا قناري هم سير نميشود، چه برسد به آدم!»
خواستم بگويم: «بازنشستگي را خودت تقاضا كردي.» نگفتم. گفتم: «چرا اين شكلي شدي، مرد؟»
گفت: «قوز بالا قوز ... سيمهاي اين چشمم قاطي شده، اما شكر خدا اتصالي نكرده به اين يكي. چيزي نيست. خوب ميشود.»
نظرش را دربارهي كار توي مرغداني پرسيدم. گفت كه از خدايش است و چرا دلش نخواهد. مرغداري هم بد شغلي نيست.
گفتم: «آقاي كاشفي تلفن زد. از همين امروز كاري برات دست و پا كرده.»
پوست صورتش جمع شده بود، و چشم سالمش كوچك مينمود، لبخندي بر گوشهي لب داشت:
«چه همچين دست به نقد؟ انگار همين يكي دو ماه پيش بود كه سپرديد.»
پشت ميز طرف ديگر اتاق نشست. همچنان كه مشغول ريز كردن تكه نان خشكيده بود گفت:
«خدا پدر زنم را نيامرزد. از بس كه از ژاندارمها چشم زخم ديده بود، اصرار داشت كه من نوكر دولت بشوم. ولي من هميشه از شغل آزاد خوشم آمده. نوكر و آقاي خودم. خودم و خودم.»
صبحها، همين كه فرصتي پيدا ميكرد، پشت ميز آبدارخانه مينشست و براي چند تا كبوتر چاهي كه جمع ميشدند پشت پنجرهي اتاق ما، نان خرد ميكرد. بعد، با مشت پر ميآمد كنار پنجره و بيآن كه مزاحم كسي بشود همه را ميريخت براي كبوترهاي گرسنهاي كه به ورقهي آهني سقف كولر نوك ميزدند.
برگشت به طرفم: «من سله و قفس و سبد آهني و بزرگ نميتوانم بلند كنم. يك وقت حكايت رودربايستي نباشد.»
گفتم: «اين همسايهي ما آدم بدي نيست، ولي جايي هم نميخوابد كه آب زيرش برود. تو را ديده و اگر طالب نبود تلفن نميزد.»
نان را ريز ريز كرد و از پشت ميز بلند شد. هر دو به كنار پنجره رفتيم. عادت داشت نان را در چند نوبت بريزد. صبر ميكرد بخورند و تا ميديد دارد تمام ميشود، دوباره ميريخت. هر بار كه كبوترها با ولع هجوم ميآوردند، لبخند ميزد. گفت:
«كار خدا را ميبيني؟ يك وقتي روزي ما حواله شده بود به اين زبانبستهها ... بچه كه بودم، برادرم يك چادرشب برميداشت و ميرفت سر چاه. گاهي مرا هم ميبرد، ميگفت: ولي تو بالا باش، و خودش ميرفت پايين. سي تا چهل تا از اين زبانبستهها را تلمبار ميكرد توي چادرشب و يك هفته ده روز پدرم را از بابت پول گوشت جلو ميانداخت. بيچارهها گوشتي نداشتند. من نميخوردم ولي حالا كه نگاه ميكنم باز از اين گوشتهاي يخزده بهتر بود ...»
برگشت به طرفم:
«بعضي از اين كفترهاي چاهي خيلي ناقلا و ناتواند. گاهي كه صبحها دير ميرسم اداره، ميروند جاي ديگر ميخورند و فضلهشان را ميآورند اينجا، اما چه كار ميشود كرد؟ بايد بيمزد و منت مواظب و مراقبشان بود. از فردا كه من نيستم، شما به اين زبانبستهها غذا بده، ثواب دارد.»
گفتم: «باشد. حتما به بقيه هم ميسپرم. نگران نباش.»
ساعت چهار و نيم سوار ماشين كاشفي شديم. آقا ولي، روي صندلي عقب، كنار كپهاي از شانههاي خالي تخممرغ نشست. چند جزوه و كتاب مرغداري هم اطرافش پراكنده بود. كاشفي آينه را ميزان كرد و راه افتاد.
گفت: «حتما چشم آقا ولي آستيگمات شده، بله؟»
آقا ولي عينكش را برداشت و شيشهي طرفي را كه كاغذ نچسبانده بود، با سر انگشت پاك كرد:
«درد نميكند، ولي مثلا اين خط جدول خيابان هست، يا آن تير چراغ برق، لبههاش را كج و كوله ميبينم، حاليم هست شكسته نيست، اما ميبينم كه شكستهست. يكي از آشناها گفت، اين كار را بكنم. اتفاقا از ديشب با همين يك چشم راحتترم و بهتر ميبينم. مثل اين كه همين يكي از اولش هم كفايت ميكرده.»
خنديد و پرسيد: «مرغدانيها كه ديدهباني ندارند. دارند؟»
هر سه خنديديم، و كاشفي پيپش را كه باز خاموش شده بود، با كيسهي نايلوني توتون به من داد. روشن كردم، بوي خوش توتون فضا را پر كرد. ميدانستم همقطارهاي سابقش كه هنوز در مرزها خدمت ميكنند برايش ميفرستند. پرسيدم كه توتون را گران ميخرد؟ گفت از وقتي كه از خدمت بيرون آمده، اين چيزها را با رفقا معاوضه ميكند. ران و سينه ميدهد، كاپيتان بلك ميگيرد.
گفتم: «خوب، برويم سر اصل مطلب. نگفتي براي آقا وليِ ما چه كاري در نظر گرفتهاي؟ بالاخره ما هستيم و همين يك آقا ولي كه چشم و چراغ ادارهست.»
از خيابان پر درخت پشت دانشگاه با سرعت گذشتيم، و به طرف بالا پيچيديم. كاشفي گفت:
«يكي از كارگرهام به اسم زعيم، دو روزه كه نيامده سر كار. آقا ولي را ميگذارم جاي زعيم. كار جمع و جوريست. شايد هفتهاي بيست ساعت بيشتر كار نداشته باشيم.»
آقا ولي عينكش را گذاشت و به پشتيِ صندلي تكيه داد:
«تا جايي كه ميدانم اگر علاقه به كار باشد كم و زيادش آدم را خسته نميكند، ولي بالاخره يك جوري هم نباشد كه آدم شرمندهي زن و بچهاش بشود. بيست ساعت در هفته، بدون اضافه كاري ...»
كاشفي گفت: «درآمد زعيم بد نبود. هر ماه مبلغي ميفرستاد به دهاتش. هفته به هفته تو باغ ميماند. تو هم مثل زعيم. آنجا كسي با تو كاري ندارد. جاي باصفاييست. جاي خواب هم داري. درختهاش به ميوه نشسته. باصفاست، تا بخواهي درندشت. عينهو بهشت برين.»
آقا ولي گفت: «زنم مريض شده. دو تا بچهي كوچك هم دارم. دلم ميخواست شبها بروم خانه و صبح زود بيام. چه كنم؟ بچهها عادت كردهاند كه شبها خانه باشم.»
كاشفي گفت: «هيچ عيبي ندارد. من از اين جهت گفتم كه آنجا را مال خودت بداني.»
آقا ولي، سر و سينهاش را جلو كشيد:
«اين خيابانها ميرسند به شمال شهر؟»
كاشفي گفت: «بله، از سربالايي مالكآباد كه بگذريم، سردرِ كاشيكاري و شير خورشيد نشان باغ پيداست. باغِ آقا شجاع معروفست. نشنيدي؟»
آقا ولي گفت: «هميشه دلم ميخواست مدتي بالاي شهر كار كنم. راستي ببينم، آنجا ماشين جوجهكشي هم داريد؟»
كاشفي با سرعت از چراغ قرمز راهنما گذشت. از تقاطع چهارراه به سمت غرب پيچيد:
«بله، از توليدات داخليست.»
آقا ولي گفت: «اين حرفها حالا قديمي شده، ولي ميپرسم، جوجهكشي با دستگاه، دخالت تو كار خدا نيست؟ بابت زود به عمل آمدن نطفهها عرض ميكنم.»
هم من و هم كاشفي زديم زير خنده. خودش هم خندهاش گرفت، ولي حدس ميزدم به علت نفهميدن نوع كارش بوده كه اين سؤال را كرده. گاهي خجالت ميكشيد، چيزي را كه نميدانست و ذهنش هم ياري نميكرد، زود و دقيق بپرسد، بعد مطلب ديگري را ميكشيد وسط. دور و بر مطلبي ميپلكيد كه روش نميشد بگويد.
گفتم: «به قول خودت حكايت رودربايستي كه نيست. اگر مايلي كار كني، همينجا دربارهي نوع كار و حساب و كتابش سؤال كن. من كه دخالت نميكنم علت دارد. تو هنوز براي من همان آقا وليِ توي ادارهاي. پدر تيمسار سعيد خان دليجاني.»
گفت: «گفتنش آسان نيست. تازه چه اهميتي دارد؟»
بعد، همانطور كه داشت يله ميشد روي پشتي صندلي، ادامه داد:
«تخصص نداشتن بد درديست. تو محلهي ما مستخدمي هست كه حداقل هفتهاي دو بار براي آشپزي مجالس عزا و عروسي دعوتش ميكنند. خوب همين كميتش را راه مياندازد، اما من، نه كاري بلدم و نه دلم تو خانه قرار ميگيرد. حالا مشغولياتي داشته باشم كافيست، ولي نگفتيد كارم چي هست؟»
كاشفي گفت: «گفتم كه، شما را ميگذارم جاي زعيم. زعيم مسئول مرغ و خروسهايي بود كه ما به صورت سرد به بازار ميفرستيم. البته تو باغ كارهاي ديگري هم هست كه فعلا هركدام مسئولي دارد. اگر از اين كار خوشت نيامد، مجبوري صبر كني تا چند ماه ديگر كه كارها رونق بيشتري گرفت، شايد توانستم كار ديگري برات دست و پا كنم. ولي فعلا همين يك شغل را خالي داريم.»
آقا ولي گفت: «ميبخشيد زياد پرس و جو ميكنم. كار زعيم چي بود؟ مثلا به مرغها دانه ميداد، يا چه كار ميكرد؟»
كاشفي گفت: «ببين هر كاري معايب و محاسني دارد. فقط نبايد سرسري گرفتش. زعيم كار را بلد بود، ولي اهل افراط و تفريط بود. تو نبايد مثل زعيم باشي. نوع كار طوريست كه كاملا مستقلي، بقيه هم، هركس به كار خودش مشغولست. جوجهكشي، غذا دادن، نگهداري، نظافت و بقيهي كارها، هيچكدام ربطي به كار تو ندارد. تو فقط مسئول مرغ و خروسهاي حذفي هستي.»
اصطلاح «حذف» را در مرغدانيها شنيده بودم. سيگاري آتش زدم و دست آقا ولي دادم. بعد صبر كردم تا صداي آژير آمبولانسي كه از باند ديگر اتوبان ميرفت پايين، خاموش بشود. به كاشفي گفتم:
«گفتيد مسئول حذفيها .. آقا ولي بايد سر ببرد يا بگويد كه سر ببرند؟»
«در واقع، آقا ولي تكليف مرغهاي حذفي را عملا روشن ميكند. همين كار احتياج به يك مسئول دارد.»
آقا ولي چند پك به سيگار زد و نگاهش را از رديف درختهاي حاشيهي خيابان گرفت. رفت توي فكر و لحظهاي با دو دست سرش را چسبيد. وقتي متوجه شد نگاهش ميكنم، مثل كسي كه خجالتزده باشد، سرش را پايين انداخت. زير لب با خود پچپچ ميكرد. شايد چون حرفي زده بود، احساس ميكرد كه بايد به آن پابند باشد. به خصوص كه باعث پيدا شدن كار من بودم. گاهي كه ميبردمش مجتمع و باغچهها را بيل ميزد، يا احيانا نظافتي ميكرد، اضافه به مزد، كمكش هم ميكردم. ديگر صحبت كارمند و آبدارچي نبود. همسرم گاهي براي بچههاش ژاكتي يا بلوزي ميبافت. بعضي وقتها هم زن او براي ما گردو و توت خشكه ميفرستاد. سعيد هم كه اهل كتاب و شعر و شاعري بود.
داشت ميگفت: «من مرغداني ديدهام، اما تا حالا سر گنجشكي را هم نبريدهام. مدتي كمك ميكنم بلكه كسي پيدا شد و كار شما راه افتاد ...» كه ديگر رسيده بوديم به دهكدهي پايين دست مالكآباد و بايد كمكم از پيچ و خمها بالا ميرفتيم.
از بالا، و از خم پيچها، جنوب و شرق و غرب شهر پيدا بود. در دامنهي تپههاي اطراف دهكده، روي شيبها، اسكلت فلزي بناهاي نيمهكاره بود كه قد برافراشته بود. انبوه مصالح ساختماني كپهكپه و بلند و كوتاه، ديده ميشد. بعد ديوارهاي خشت و گليِ باغهاي بزرگ و خانههاي روكار سنگي و رنگارنگ ... و آن پايين، اتوبان بود و يكي دو راه فرعي كه ميانبر ميرسيد به ديوارهاي آجري دالبر دالبر و تا ضلع شمال غربي مسيري كه ميرفتيم، كشيده شده بود. بوي فضله و كود جلوتر از صداي پارس سگي از باغ ميآمد.
كاشفي گفت: «ژولي از نژادهاي اصيلست. عادتش دادهام با شنيدن صداي موتور ماشينم پارس كند.»
تا به دروازهي باغ برسيم، ژولي ميغريد و با پاهاي از هم باز شده، و گردن كشيده پارس ميكرد. اما همين كه رد شديم، مثل اين كه وظيفهاش را انجام داده باشد، يكباره دراز كشيد روي زمين و شروع كرد به ليسيدن كپل قهوهاي و سياهش كه انگار زخم بود.
صداي كِركِر خندهي زن و مردي، كه معلوم نبود پشت كدام رديف از درختهاي ميوهاند با بغبغوي كبوترهاي كنار گوشهي سقف سفالي اتاقك سرايدار درهم ميآميخت. دو طرف خيابان اصلي بوتههاي سبز شمشادهاي يك قد و اندازه بود، و بعد از اولين ميدانچه، ساختمان اربابي بود، با ايواني جلو آمده و ستونهاي قطور گچبري شده، و در و پنجرههايي با شيشههاي رنگيِ زنگار گرفته و كنگرههاي تاج در تاج كه دور تا دور لبهي بام را زينت داده بود. كمي دورتر، استخري بود با بدنهاي آبيرنگ و پر از آب زلال و بالادست آن سالنهاي سيمان سياهِ مرغدانيها بود با درهايي كوتاه و پنجرههايي كوچك و زرد، و كمي دورتر، كاميوني وسط خيابانِ شني ايستاده بود و عدهاي بارش را خالي ميكردند.
كاشفي گفت: «انگار نژادهاي خارجي كه سفارش داده بوديم آمده. اوضاع روبراه ميشود آقا ولي.»
جلوي اولين سالن سمت چپ پيچيد، و در محوطهاي پُر دار و درخت ترمز كرد. محوطه با چند تخت و صندلي چوبي و حوضي كوچك و گلدانها و پيتهاي حلبي كه در آنها نهال و نشاء كاشته بودند، شكل ميگرفت. تا دست و صورت شستيم و نشستيم، زن و مردي از خيابان اصلي بالا آمدند. زن صد قدمي جلوتر بود. باد دور چادر سفيدش ميپيچيد و به پيراهن صورتياش ميچسباند. كاشفي پيپش را روشن كرد:
«اين عاطفه زن سرايدارست، و آن يكي سركارگر. بقيهاش را هم خدا عالمست.»
عاطفه نزديك ما كه رسيد، پر چادرش را بالا گرفت و روي پيراهن بلند و چسبيده به پاهاش كشيد. به كاشفي و من سلام كرد. به بالاي يقهي باز پيراهنش سنجاق قفلي زده بود. كاشفي پرسيد كه نعمتالله كجاست؟ و به چشمهاي شوخ او خيره شد.
عاطفه گفت: «همين جا بود. انگار رفته بار خالي كند. صداش كنم؟»
كاشفي گفت: «يا تو يا نعمتالله، يكي بايد هميشه دم در باشد. حالا برو با ماست كمچربي دوغ درست كن بيار.»
عاطفه با ابروهاي گرهخورده برگشت رو به پايين. سر راه چيزي به سركارگر گفت و خنديد. آقا ولي نگاهم كرد. ناگهان احساس كردم دارد حوصلهام سر ميرود. سركارگر با هيكل ورزيده و لباس كار سرتاسري، آهسته و با طمأنينه بالا ميآمد. تا به كاشفي رسيد سلام بلندبالايي داد، و با سر به ما هم سلام كرد. كاشفي آرام آرام جلو رفت و نگاه تند و تيزي به او انداخت:
«مگر كارگر كم داريم كه نعمتالله را به كار ميكشي؟»
سركارگر گفت: «بله قربان، راننده عجله داشت، نعمتالله هم بيكار بود. فرستادمش همراه بقيه جوجههاي تازه را از كاميون خالي كند. اصلا براي اين كه مراقب باشد عوضي اشتباه نشود.»
كاشفي گفت: «صبح هم كه فرستاده بوديش آزمايشگاه حصارك تا عوضي اشتباه نشود!»
سركارگر گفت: «چاره چيست قربان؟ دكتر آزمايشگاه لاشهها را برگردانده و گفته كه دو تا مريض زنده بفرستيم. سفارش كرده احتياط كنيم و براي اين مرغ و خروسهاي تازه هم دو هفتهاي قرنطينه بسازيم. جسارتست ميپرسم اين آقا همان كارگرياند كه ديروز صحبتش بود؟»
كاشفي گفت: «بله.»
برگشتم به آقا ولي نگاه كنم، ديدم كه دارد نگاهم ميكند. سركارگر بيمعطلي يك دسته كاغذ از جيب روي سينهاش درآورد، و از لابلاي آن يكي را كه از همه تميزتر بود، بيرون كشيد:
«از رستوران افخم، كلوپ صفوي، و خانهي سالمندانِ زن، سفارش جوجه خروس دادهاند. روزي صد تا و گفتهاند كه تا صد و پنجاه تا هم اشكالي ندارد.»
سايهي آقا ولي كه كنار گلدانهاي نشاء ايستاده بود، در آب حوض ميلرزيد. اشاره كردم بيا. آمد و روي تخت كنارم نشست.
آهسته گفتم: «تصميم بگير. اگر كار دست به نقد ميخواهي فعلا جز اين نيست.»
آهسته گفت: «شايد هم باشد و ما خبر نداريم. اين اقبال منِ فلكزده است. حالا هم كه بلند شده ببين كجاها بلند شده. اين هم بالاي شهر! مثل اين كه خودم بايد بالا و پايين بشوم.»
كاشفي سفارشهايي به سركارگر كرد و آمد به طرف ما كه هنوز ميخنديديم:
«كار جديد آقا ولي اعصاب قوي و سرعت عمل لازم دارد. البته، مزدش هم اگر كار را خوب پيش ببرد عاليست. همين جوجه خروسها كه سفارش گرفتهايم، همان تخممرغهايي كه با ماشين جوجه ميشوند، بالاخره سودي دارند كه دست ما را باز ميگذارند براي افزايش دستمزد و پاداش آخر سال ... »
سركارگر جلو آمد و گفت:
«به ضرر و زيانها هم اشاره بكنيد آقاي كاشفي.»
كاشفي خنديد:
«راست ميگويد. يكباره ميبيني نيوكاسل ميآيد و يك سالن را درو ميكند و ما مجبوريم هزارتا هزارتا جوجههاي مريض را چال كنيم. قبلا اينجا تنورهاي مخصوص داشت كه مرغهاي مرده را در حرارت زياد به دانهي غذايي تبديل ميكرد، ولي حالا مجبوريم تا تعمير مجدد و راهاندازيشان همه را خاك كنيم. البته اينها ربطي به حقوق شما ندارد آقا ولي خان.»
به طرف سركارگر برگشت:
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
|
|
|
مجوز های ارسال و ویرایش
|
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد
|
|
|
اکنون ساعت 03:13 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.
|