بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #11  
قدیمی 02-06-2011
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

مشکلات
هر کدام از ما در زندگي مواقعي را تجربه کرده ايم که زندگيمان در نهايت دشواري بوده - مثلا تنها مانده ايم - از پس پرداخت وامها - قسط ها و صورتحسابها برنمي آمديم- شغلمان را از دست داده ايم- يا کسي که بيشتر از همه دوستش داشتيم، ما را ترک کرده بود. در اين مواقع حتي فکر نمي کرديم که بتوانيم تا هفته بعد دوام بياوريم ولي به هر ترتيب دوام آورديم. ممکن است در اين لحظات آن دورنماي زيبايي که از زندگي داشتيم را در جايي گم کرده باشيم و دنيايمان را تيره تر از آنچه هست رنگ کرده باشيم. در اين زمانها آينده براي ما بصورت کانوني از مشکلات جلوه مي کند و ما مرتب با خود مي گوييم: "نه بابا!!! اين مشکل من فيل رو هم از پا در مياره!!!"
اگر کسي براي يک سفر يک روزه به اندازه يک عمر زندگي در يک جزيره متروکه آذوقه بردارد، کار احمقانه اي کرده است. اما چطور احمقانه نيست که ما آدمها تمام دلشوره ها و نگرانيهاي بيست و پنج سال بعدمان را در يک بقچه مي ريزيم و از حالا با خودمان حمل مي کنيم؟ و تازه تعجب هم مي کنيم که بار زندگي چقدر سنگين و طاقت فرساست! ما معمولا فراموش ميکنيم که اساسي ترين نيازهاي ما هرروز دارند برطرف مي شوند. من عاشق ماجراي مردي هستم که به دکتر رابرت تلفن زده و گفته بود:
" ديگه همه چي تموم شد- زندگيم نابود شد- تموم داراييم دود شد و رفت هوا!
دکتر رابرت از او پرسيده بود: آيا هنوز ميتوني ببيني؟
- آره ميتونم
- هنوز ميتوني راه بري؟
- آره ميتونم
- مسلما هنوز گوشها و انگشت هات هم سالم هستن وگرنه نميتونستي به من زنگ بزني!
- آره خب!! سالمن!
و دکتر رابرت به او گفته بود: پس گمون ميکنم با اين حساب تقريبا همه چي سرجاش باشه! تو همه چي داري تنها چيزي که از دست دادي فقط پولهات بوده!!!"
سئوال ديگري که ميتوانيم از خودمان بپرسيم اين است که بدتر از اين حالت چه اتفاقي ميتوانست بيفتد؟ واگر آن اتفاق بدتر مي افتاد، آيا باز هم ميتوانستم به زندگيم ادامه بدهم؟ ما اغلب مسائل را از آنچه هست بزرگتر مي کنيم، حتي شايد بدتر از اينها هم اتفاق بيفتد و زجرآور هم باشد، اما باز آنجا هم آخر دنيا نخواهد بود. سئوال ديگر آن است که آيا خيلي زندگي رو به خودم سخت نگرفته ام؟ آيا تابحال متوجه شده ايد که گاهي سر مسئله اي که دوستتان حتي چند ثانيه هم به آن فکر نکرده، شما مدتها بي خوابي و زجر کشيده ايد؟
اين غالبا به اين خاطر است که ما زندگي را به خودمان سخت گرفته ايم و فکر ميکنيم که همه دنيا کارهايشان را ول کرده اند و دارند ما را نگاه ميکنند. در صورتي که اين طور نيست. تازه اگر اين طور هم باشد، خوب که چي؟ ترديدي نيست که شما داريد زندگيتان را مي کنيد، آن هم به بهترين شيوه اي که بلد هستيد.

پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 07:13 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها