بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #11  
قدیمی 05-30-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

فرشاد نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستش را در موهایش فرو برد و با صداي آهسته اي گفت: اصلاً آمدن من به اینجا
اشتباه بود و از جا برخاست. محمود دستش را روي شانه او گذاشت و مانع از برخاستن او شد .
-صبر کن، بنشین کارت دارم.
با اشاره به دستمال سر نیما گفت:
-فقس همین مونده روسري سرت کنی!
-به این میگن دستمال سر، نابغه! تو کلاست پائینه!
سپس با نگاهی به سرتاي محمد گفت:
-ببینم این روها تو سوناي بخار می خوابی؟ چرا این قدر لاغر شدي؟
-لاغر نشدم، چربی هاي اصافی را سوزوندم!
-واقعاً؟ درخواست مریم خانمه؟!
محمد لبخند تلخی زد که نیما ادامه داد:
-باور کن خیلی اب شدي مانی! یعنی درخواست ازدواج اینقدر سخته؟!
-می خواستم کمی باهات صحبت کنم، وقتش رو داري؟
-البته، فقط باید یه ذره سر کنی تا کارم تموم بشه. راستی بهت گفتم آلبومت مجوز پخش گرفت؟
-بله.... تلفنی گفتی!
-چه قدر هم که تو ذوق کردي! دوباره تکرار کردم شاید شادیتو ببینم ضدحال!
سپس سر تکان داد و گفت:
-شرط می بندم تو خل شدي! فعلا منتظر باش تا کارم رو انجام بدم و برگردم.....
هر دو سوار ماشین شدند و نیما با لحن فیلسوفانه گفت:
-ادم در این صورتی اینطور لاغر و پریشون می شه که پاي عشق توي زندگیش باز شده باشه! توکه موقعیت خوبی داري پسر
چرا این پا و اون پا می کنی؟
-تو از کجا می دونی کسی وارد زندگی من شده؟
-قیافه ام به ادم هاي صفر کیلومتر می خورم یا رفتارم؟
-هیچ کدوم!
-مطمئن باش هر کسی از راه دور تو رو ببینه حدس می زنه توي دلت چه خبره! من که 3 ساله دارم باهات زندگی می کنم، از پژمان هم شنیدم که همه با ازدواجتوم موافقن، دختر خوش اب و رنگی هم هست! غیر از این چی می خواي؟
-تو داري در مورد کی صحبت می کنی نیما؟ خاله پژمان؟
-خب مگه غیر از ایشونه؟
-از کی تا حالا اسم ایشون مریم شده؟
-چه فرقی می کنه؟ شاید از نظر تو این اسن قشنگ تره و این طور صداش می کنی!
-فکرت خطاست اقا نیما! فتانه دختر خانم و خانواده داریه! ولی مبارك همسر اینده اش باشه!
-یعنی اگه کسی بره خواستگاریش تو ناراحت نمی شی؟
محمد نگاهش کرد و گفت:
-ببینم ... نکنه چشمت فتانه رو گرفته که این طوري ازش صحبت می کنی؟
-اي بابا! دیگه کی به ما زن می ده؟ از من دیگه گذشته...
-این چه حرفیه نیما؟ تو فقط دو سال از من بزرگتري. پس جداً بهش فکر می کنی؟
نیما جوابی نداد و در عوض پرسید:
-پس واقعا مریم تو رویایی و تخیلیه، آره؟
-نه خیر! واقعیت داره! اما این طور که تو صحبت کردي فکر کنم اون هم فکر می کنه من پیرمردم!
-شوخی نکن مانی! تو چهره ات ادم رو گول می زنهریال همیشه چند سال از سن واقعیت کمتر نشون می دي، درست مثل
نازنین!
نام نازنین باعث درهم کشیده شدن چهره ي هر دو شد. لحظه اي بعد نیما ادامه داد:
-نمی دونم این روزها چی شده! هر چه سعی می کنم نمی تونم سر از کارش دربیارم! مدام عصبیه و دوباره سردردهاش
برگشته!
-تا چه اندازه روش تاثیرگذاري نیما؟
-وقتی که عصبی و بی حوصله باشه، هیچی!
-پدرت چی؟
-اوناز من بدتر! حالا منظورت از این سوالات چیه؟
-هیچی!
-فکر کنم گفتی کارم داشتی!
-می خواستم کمکم کنی، اما گویا از دست تو هم کاري ساخته نیست!
-خب بگو، شاید تونستم کمکت کنم.
-می ترسم فکر بدي در مورد من بکنی!
-متوجه نمی شم مانی! ولی اینو حتم داشته باش که در مورد تو فکر بدي نمی کنم، پس راحت باش و حرفت رو بزن.
-حتی اگر در مورد مریم باشه؟
-مگه مریمی که ازش حرف می زنی، من می شناسم؟
-خیلی خوب و شفاف!
-می شه واضح تر صحبت کنی؟!
-تو مریم من رو با نام خانوادگی....
لحظه اي مکث کرد و سپس ادامه داد:
-فروتن می شناسی.
نیما نگاه متحیر و بهت زده اش را به چهره محمد دوخت. محمد گفت:
-مراقب روبروت باش نیما داري ویري تو بلوار!
نیما ماشین را گوشه خیابان کشید و به سوي محمد برگشت:
-من... من در حال حاضر فقط یک خانم فروتن می شناسم که اون هم اسمش مریم نیست.
-وقتی که مادرت زنده بود همیشه مریم صداش می کرد!
سکوتی محض بین شان حکم فرما شد. لحظه اي بعد درخشش برق اشک در چشمهاي نیما، نگاه محمد را به سوي خود کشید.
نیما آهسته نالید:
-نمی تونم باور کنم! نازنین من...
-من ببخش نیما! دوست ندارم ازم متنفر باشی یا فکر کنی...
نیما با چشمهاي اشک الود به طرفش برگشت:
-از عشقی که بهش اعتراف کردي به این سرعت پشیمون می شی؟!
-به هیچ وجه! فقط از قضاوتی که در مورد من بکنی شدیداً واهمه دارم، اما...
-اما چی ؟ مرددي؟
-نه، تردید ندارم! فقط منتظر یک اشاره هستم، اما منو نمی پذیره!
براي چند ثانیه هر دو در سکوت به یکدیگر نگاه کردند، سپس نیما
سکوت را شکست و گفت:
-می دونی چه شرایطی داره؟
-همه چیز رو نیمه تمام رها می کن و می ره... اجازه هیچ حرفی به من نمی ده!
-از کی باهاش حرف زدي؟
-بعد از اجراي کنسرت. وقتی که فاصله افتاد و دیدارها کم . بعد قطع شد فهمیدم که دیگه نمی تونم راحت زندگی کنم....
-مانی! یه نقطه تاریک، یه گره کور تو زندگی نازنین هست. تو باید بدونی و بعد تصمیم بگیري. شاید به خاطر همین مساله که ازت فرار می کنه.
-منظور زندگی متلاشی شده ي اولشه؟
نیما با دهانی بازمانده از حیرت نگاهش کرد:
-تو چی می دونی مانی؟
-فقط یک ازدواج ثبت شده توي شناسنامه اش و پشتش یک مهر طلاق! همین!
-یعنی به همین راحتی با این موضوع کنار اومدي؟
-راحت نبود نیما! اتفاقاً هضمش برام خیلی سنگین بود، ولی دوره اي بود که گذشت... لااقل اینو بهم فهموند که مریم از دلم
بیرون رفتنی نیست!
نیما با ناباوري نگاهش می کرد. محمد پرسد:
-ازم دلخوري نیما؟
-گوش کن! باهات حرف دارم مانی!
ماشین را روشن کرد و به راه افتادند. هنگامی که نیما شروع به صحبت کرد، سراپاي وجودش گوشی براي شنیدن بود:
-نازنین جدا نشد! هیچ چیز به میل خودش نبود که جدایی اش باشه!
براي چند ثانیه سکوت کرد و بعداً مجدد به حرف آمد و پرسید:
-بچه دوست داري مانی؟!
-اما من وقت ندارم بنشینم تا شما کارهاي مادر را بریام توجیه کنید، خودم خوب می دانم او مرا دوست دارد و همیشه
بریا من بهترین ها را می خواهد ، درست مثل همیشه. دلیل مخالفت با دختر مورد علاقه ام هم همین حرفهاست، درست
مثل دفعه پیش که با فرزانه مخالفت کرد.
محمود نفس عمیقی کشید : تو هنوز فرزانه را فراموش نکرده اي؟
-فرزانه دختر عمویم است، مطمئن باشید دیگر به او فکر نمی کنم، فقط به عنوان یک دخترعمو دوستش دارم.
-فرشاد به من راستش را بگو. آیا این موضوع با فرزانه ارتباط دارد؟
فرشاد مبهوت به او نگاه کرد: منظورتان چیه؟
-منظورم این است که آیا دلیل پافشاري تو براي ازدواج با دختري که خودت انتخاب کردي از سر لجبازي با مادرت به
دلیل مخالفت اوبا فرزانه نیست؟
فرشاد سرش را تکان داد و گفت : خیر مطمئن باشید. فرزانه دختري زیبا و مهربان بود، او می تواند یک مرد را به
خوشبختی کامل برساند، درست مثل غزاله، پدر من او را دوست داشتم اما عاشقش نبودم. اما فرشته... پدر او تمام
زندگی و هستی من است.
فرشاد به نقطه نامعلومی خیره شد و با صدایی آرام گویی تصویر فرشته را پیش رو دارد ادامه داد: او فرشته است، یک
فرشته دوست داشتنی و خواستنی. پدر اي کاش او را دیده بودید، آن وقت به من حق می دادید که دیوانه اش باشم.
فرشاد بدون ذره اي خجالت از عشق و احساسش با پدرش صحبت می کرد. او فرشته را براي پدر وصف کرد. محمود هم
با لبخند به سخنان شیدایی پسرش گوش سپرده بود. لحن فرشاد از روي تصمیم آنی و هوس نبود. محمود او را به خوبی
درك می کرد زیرا سالها پیش خودش دیوانه وشیداي منیژه همسرش بود، آن زمانهایی که منیژه دختري آرام و محجوب
بود و اینچنین متکبر و خودخواه نشده بود. محمود به یاد گذشته آهی کشید و آه او فرشاد را به خود آورد.
پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 01:22 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها