بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #38  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

(43)
هنوز جملاتش به اتمام نرسیده بود که لنگ لنگان و عصا زنان ، از مقابلم گذشت و صدای چوب دستیش بر روی سنگفرش خیابان ، انعکاس غریبی به وجود آورده بود . تا لحظه ای همچنان در بهت و حیرت فرو رفته و به سخنان چند لحظه قبل او می اندیشیدم .
اشک از چشمانم فرو ریخت . آری بر درماندگی و بیچارگی او گریه می کردم . از آن روز به بعد هرگز او را در هیچ نقطه ای ندیدم . اما تصویر چندش آورش هرگز از خاطرم محو نگردید .
* * *
سالها از پی هم گذشتند . فرشید من بزرگتر و به مراتب زیبا تر می گشت و من نیز روز به روز پیر تر و افسرده تر می شدم . دیگر از زیبایی دوران جوانی ، رد پایی به جا نمانده بود . زمان گرد و غبار پیری ، بر سر و رویم پاشیده بود . در عوض فرشید من ، مبدل به جوانی برنا و رشید گشته بود . در این فاصله ، پدرم فوت کرد . در حالیکه می دانستم حتی در واپسین دقایق عمرش ، برای آینده دختر و نوه عزیزش نگران است . مادرم نیز مبدل به پیر زن فرتوتی گشته بود که با کمک عصا راه می رفت و در کنار شوهر پیرش که او نیز روز های آخر عمرش را سپری می ساخت ، زندگی می کردند .
فرشید هرگز پدرش را به خاطر نداشت . از آن دیدار سالها می گذشت و او حتی نامی از پدرش بر زبان نمی آورد . تنها چند بار که از من در مورد او توضیح خواست ، به او گفتم که پدرش قربانی خواسته های خانواده اش شده و همسر و فرزندش را نیز قربانی آنها نموده است .
دوران دبیرستان فرشید به اتمام رسید و او برای ادامه تحصیل روانه خارج گردید .
آنچنان علاقه و محبت نا گسستنی بین من و او ایجاد گشته بود که هیچکدام حاضر به ترک یکدیگر ، حتی برای لحظه ای کوتاه نیز نبودیم . روزی که ترک دیار می نمود ، بسیار غمگین و افسرده بود . اما من عیرغم تمام ناراحتی ها ، سعی داشتم با منطق و استدلال صحیح به جنگ احساسات بروم . به همین سبب از او خواستم که در تصمیمش که همانا خدمت به میهن و مملکت خود بود مصمم باشد . و برای مدت کوتاهی این جدایی را بپذیرد .
در حالیکه هر دو قلبا از این جدایی در رنج و عذاب بودیم او مرا ترک گفت و به سوی کشوری بیگانه و غریب رهسپار گردید .
هنگامیکه هواپیما از روی باند فرودگاه برخاست . احساس کردم چیزی از وجود من جدا شده و همراه هواپیما به پرواز در آمده است . شاید روح سرگردان من بود که به دنبال پسرم رهسپار می گشت . سالهای جدایی از او برایم کشنده و طاقت فرسا بود . با وجودیکه دایما به وسیله نامه یا تلفن و تلگراف با همدیگر در تماس بودیم . اما لحظه ای نمی توانستم این دوری و فراق را تحمل نمایم و مدام چشمانم به اشک آلوده بود . من پیر زن باز نشسته ای بودم که در خانه ، تنها با مادر پیرم زندگی می کردم و تنها امید و دلگرمیم از من جدا گشته بود . هیچکس را نداشتم تا با او راز دل بگویم . سالهای کهولت را در انزوا و نگرانی بسر می بردم و دوری از فرشید باعث شده بود که احساس دلتنگی نمایم . با وجود این ، دوران طاقت فرسای جدایی بسر رسید و پسر جوان و رشیدم در رشته مهندسی زیست شناسی ، لیسانس خود را گرفت و مجددا به ایران بازگشت . . .
با دیدنش ، چه شادیها که نکردیم و چه اشکها که از دیده فرو نچکاندیم من به وجود او افتخار می کردم و به خود می بالیدم که ثمره عمر و جوانیم ، مرد محترم و با شخصیتی گشته که در اجتماع ، همه به او با دیده احترام می نگرند .
دیری نپایید که اطرافیان در گوشم زمزمه سر دادند که باید برای ازدواج فرشید دست به کار شوم .
راستش را بخواهید اولش کمی نگران شدم . زنی می آمد و پسرم را از من جدا می نمود . مرگ برایم لذت بخش تر از جدایی از او بود . اما بعد ها که با خود خلوت کردم ، متوجه شدم که تا چه حد خود خواه و مغرور هستم و سعادت خود را که همانا بودن در کنار او بود ، بر سعادت فرزندم ترجیح می دادم . بنابراین زود به فکر تشکیل خانواده برای او افتادم . فرشید نازنینم از زیر بار ازدواج شانه خالی می کرد . هر بار که در مورد همسر آینده اش سخنی به میان می آمد ، از جواب دادن طفره می رفت و می گفت :
مادر جون ، تو تمام عمر و جوانیت را به پای من هدر دادی . هرگز فراموش نکرده ام که چقدر تلاش کردی و چه رنجها بردی . حالا زمانی است که من باید زحمات تو را پاسخ گویم و آن همه عشق و ایثار را جبران نمایم .
پسر دلبندم . عزیز مادر ، تو زحمات مرا جبران نمودی . همینقدر که مرد بزرگی برای جامعه ات شدی ، بالا ترین پاداش برای زحمات من بود . تو اجر مرا دادی و حالا موقع آن فرا رسیده که به فکر آینده خودت باشی . مادرت که همیشه زنده نخواهد بود تا در کنات بماند و مراقب تو باشد . تو نیاز به همدمی داری که بتواند ساعتهای تنهایی زندگیت را پر نماید . تو نیاز به یک شریک زندگی داری . و من هم مثل هر مادر دیگری ، آرزو دارم عروسی تو را ببینم . آرزو دارم عروس و نوه هایم را ببوسم . مرا نا امید نکن پسرم .
آنقدر در گوش او خواندم تا بالاخره موافقتش را جلب نمودم . پس از کسب رضایت از جانب او ، دختری را که از مدتها پیش ، برایش کاندید کرده بودم ، به او معرفی کردم . او دختری زیبا و ازیک خانواده متشخص و معروف تهران بود . در مدت کوتاهی آن دو چنان شفته یکدیگر گشتند که پسرم به سرعت مقدمات عروسی را فراهم آورد . و من به زودی شاهد عروسی پسرم گردیدم . آن دو زوج زیبا و برازنده ، دست در دست یکدیگر می رفتند تا زندگی جدیدی را پایه ریزی نمایند و من در گوشه ای از شوق اشک می ریختم ، و به زیبا ترین حادثه زندگیم و ثمره جوانیم می نگریستم . . .
* * *


پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 04:03 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها