بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #11  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رفت و بازگشت حارث به غور، حداقل یک ماه به طول می انجامد، اگر بخواهد خوشبختی را به طور مساوی میان مردم تقسیم کند، سهم ما یک روز هم نخواهد شد، یک ماه خیلی زیاد است رابعه، حیف نیست این فرصت به دست آمده را با خیالات پریشان به باد دهیم؟
رابعه و بکتاش، دور از چشم یار و اغیار، سوار بر اسب، دوش به دوش هم، با رویی پوشیده، نقاب بر چهره، با لباسی عادی چون دیگر مردم بلخ بر تن، روی به باغی نهاده بودند، باغی که به خاندان کعب تعلق داشت.
آنان سحرگاه را برای رفتن به باغ برگزیده بودند تا با شحنه و گزمه ای مواجه نشوند، مزاحمی سر راهشان نیاید، عفیفه در این گردش با آنان همراه نشده بود، این خواست رابعه بود، او به دایه اش گفته بود:
ـ از این پس آزارت نمی دارم، هر جا که با بکتاش می روم به تنهایی می روم.
و چون دایه ی پیر نگرانی اش را بر زبان آورده بود:
ـ دو قطعه آتش فروزان و گدازان را در جوار هم قرار دادن صحیح نیست، این دو اگر از هم دور باشند، شرایط احتیاط از هر حیث لحاظ می شود پاسخ شنیده بود:
ـ به ما اطمینان کن دایه، ما چنان به عصمت خود علاقمندیم که نمی گذاریم، کمترین گرد ننگی بر آن بنشیند، ما بر این باوریم که هیچ عاملی را قدرت آن نیست که جای پاکی و معصومیت را بگیرد.
عفیفه هنگامی که چنین استدلالی را شنیده بود، سرش را جنبانده بود:
ـ عشق در بسیاری از موارد قدرتی دارد. اما گاه اتفاق می افتد، که عشق با همه ی نیرو و توانش ، در برابر مسایل و مشکلات زندگی به زانو در می آید و قدرتش را از دست می دهد و خلع سلاح می شود.
و رابعه به او اطمینان بخشیده بود که عشق او و بکتاش به هم، به غیر از دیگر عشق ها است، آن گاه پای در رکاب کرده بود و با بکتاش همراه شده بود، بکتاش در آن روز بارها به او امید بخشید، آرامَش کرد و از او خواست:
ـ امروز نخستین روزی است که از بامداد تا شام، می توانیم با هم باشیم، چنین روزی را با خیالات پریشان و اضطراب، از حلاوت میفکن؛ ما نباید فرصت به دست آمده مان را با تشویش بگذرانیم.
و رابعه ضمن تأیید گفته های محبوبش، دلیل آورد:
ـ این همه را می دانم، دلم نمی خواهد اوقات خودم و تو را تلخ کنم، ولی خودت انصاف بده، یک شیطنت دخترانه چگونه مرا بر آن داشته است تا برای چند صباح با تو بودن، امیر دو ولایت را بازی بدهم؟ می ترسم این بازی فرجام خوشی نداشته باشد.
بکتاش به او یادآور شد:
ـ همان گونه که خودت گفتی ، می خواستی با نقشه ات، حارث را از بلخ دور کنی و بعد برای او پیغام بفرستی که از صرافت ازدواج با مرحب افتاده ای؛ در هر حال ما خود را وارد متن ماجرا کرده ایم، به گمانم چاره ای نداریم به جز ادامه دادن این بازی و به انتظار حوادث نشستن. با غصه خوردن و اضطراب به خود راه دادن، هیچ مشکلی حل نمی شود؛ روزهایمان را ویران نکنیم، شاید چنین روزهایی تجدید ناپذیر باشند.
هر دو در آن سحرگاه، شانه به شانه ی هم اسب می راندند، نه به تاخت، که شتابی در کار نبود، بلکه به یورتمه، غرض شان در کنار هم بودن و از مصاحبت یکدیگر لذت بردن بود و آن هنگام چنین موقعیتی را در اختیار داشتند.
آن دو گفت و گو کنان، پیش می رفتند، تا به باغی رسیدند، باغی سرسبز، که از مدتی پیش متروک مانده بود، باغی که عطر گل ها در فضایش موج می زد، باغی که بوی سبزه ها، آن را آکنده بود، و باغی که در میان سبزه هایش، علف های خودرو و گل های وحشی دیده می شد، از ظاهر باغ چنان بر می آمد که مدتی است، نه کسی در آن سکونت دارد و نه باغبانی به سر و گوش گل ها و سبزه ها دستی کشیده است، نه علف های هرزه را از میان سبزه ها بیرون کشیده است و نه آبی بر آنها فشانده است و نه عطش زمین و درختان و گل ها را تخفیف داده است.
هر دو در برابر این باغ، لگام اسبان شان را کشیدند، ابتدا بکتاش از اسبش به زیر آمد و سپس رابعه ، در میان باغ عمارتی بود، با دری بسته، با دریچه های متعدد؛ عمارتی که اگر به آن رسیدگی می شد، چیزی از عمارت مجلل بلخ کم نداشت.
رابعه و بکتاش، در نزدیکی آن عمارت، در پناه درختی با برگ های افشان نشستند، دختر جوان، شیطنت به خرج داد و پرسید:
ـ تو چنین باغ دنجی را از چه زمانی یافته ای؟
بکتاش، با پاسخش، گل کنجکاوی را در دختر جوان شکوفاند:
ـ دیر زمانی است، من گه گاه با بارانم به اینجا می آمده ام.
و با دستش به عمارت اشاره کرد و ادامه داد:
ـ در آن عمارت بزم های متعددی بر پا داشته ایم، بزم هایی مفصل و مجلل؛ حضور نوازندگانی که با آهنگ ها و ترانه هایشان غوغا بر پا می داشته اند هنگامه ها به راه می انداخته اند.
کنجکاوی رابعه تبدیل به حسد شد، او اعتراض و گلایه را به کلامش راه داد:
ـ مرا به اینجا آورده ای که خاطرات شادکامی هایت را تجدید کنی؟ از دوستانت بگویی و از ساعات خوشی که با آنان گذرانده ای؟!
بکتاش خندید، مرد جوان برای آن که رابعه را از کج خیالی باز دارد در مقام توضیح برآمد:
ـ درباره ی من خیال باطل به خود راه مده، من بارها به اینجا آمده ام، به دستور و اصرار حارث آمده ام، نه برای پای نهادن به وادی گناه، نه برای هرزگی کردن، بلکه فقط برای اجرای دستور و فرمان برادرت؛ من تمسخر حارث و دوستانش را به جان می خریدم و دست از پا خطا نمی کردم، به گمانم خداوند مرا از ارتکاب به گناه باز می داشت، تا شایستگی عشق و بندگی تو را به دست آورم.
هر چند بکتاش صادقانه چنین عباراتی را بر زبان آورد، دختر زیباروی، ناباورانه او را نگریست و سؤال کرد:
ـ مگر این باغ کجاست؟ به چه کسی تعلق دارد؟
بکتاش با پاسخ صریحش، شگفتی رابعه را برانگیخت:
ـ این باغ حارث است، برادرت و دوستانش گه گاه به اینجا می آیند.
رابعه بار دیگر پرسید:
ـ پس هر وقت که حارث، به بهانه ی شکار کاخ بلخ را ترک می گفته است، به چنین جاهایی آمده است؟
غلام جوان، با تکان دادن سرش، ضمن تأیید این گفته، پاسخ داد:
ـ هم حارث و یارانش به اینجا می آمده اند و هم شکارهایشان را به این مکان می آورده اند، اما آنان شکارهای خود را با تیرهای دلدوزی که از چله ی کمان رها می شود، به خاک و خون نمی کشیدند، آنان شکارهایشان را از کوچه باغ های بلخ بر می گزیدند!
نیازی به آن نبود که بکتاش توضیح بیشتری درباره ی حوادثی که در باغ گذشته بود بدهد، همان عبارت کوتاه، همان اشاره کفایت می کرد تا رابعه دریابد چه فجایعی در آنجا روی داده است، دختر جوان پی برده بود، آن زنان و دخترانی را که در بلخ ربوده می شدند به چنان باغی می آوردند، ستم ها بر ایشان روا می داشتند، دامن حیثیت شان را لکه دار می کردند و زبان شان را می بریدند، همین دانستن، رابعه را تکان داد و به یاد حکیم شفیق و دخترش رعنا انداخت، به یاد تنها دختری که از چنان دامی، به سلامت جسته بود، بی آن که مورد آزار قرار گیرد، یا ناموسش را ببازد، و آن زمان مردی که حامی رعنا بود، ناجی آن دختر گل پیکر و ماهرو بود، در کنارش به سر می برد و عشق خود را بر همه ی وجود او استیلا داده بود. رابعه فرصتی به دست آورد تا از رعنا بپرسد:
ـ چه شد که تو به یاری دختر بی پناه برخاستی شاید دل تو هم بر او سوخته بود.
بکتاش در جواب گفت:
ـ نمی دانم چگونه این پرسشت را جواب بگویم، چگونه انگیزه ام را از این کار بشمارم، هنگامی که ناله ها و استغاثه هایش را شنیدم، هنگامی که تمناها و التماس هایش در گوشم خزید و هنگامی که دانستم او دختر حکیم شفیق است، از خود به در شدم، به خود گفتم، بکتاش! او را نجات بده، ولو به قیمت جانت تمام شود؛ باور کن در آن زمان نیرویی مرموز به جانم افتاده بود که مرا بر آن می داشت که برای نجات رعنا کمر همت ببندم.
رابعه علاوه بر ستودن کار محبوبش، زبان به اعتراف واقعیتی گشود:
ـ چه خوب کردی که او را نجات دادی، به راستی که او درمانده شده بود، و اگر تو به یاریش نمی شتافتی، معلوم نبود چه آخر و عاقبتی پیدا می کرد، در هر صورت یاری رساندن به درماندگان، مسأله ای نیست که مورد تأیید دل آدم های منصف قرار نگیرد.
و پنجه ی دستانش را خم کرد و در برابر چشمان مرد جوان گرفت، بکتاش به آن انگشتان نگریست و گفت:
ـ این دستان ظریف، این دستان قشنگ، برای کشتن ساخته نشده اند؛ نوازش از چنین دستانی بیشتر بر می آید تا ریختن خون آدمیان!
دختر عاشق، به محبوبش خاطرنشان کرد:
ـ شاید ندانی، من با همه ی رموز جنگ آشنایی دارم و به گاه ضرورت می توانم از خودم دفاع کنم و با دشمنان به نبرد بپردازم.
بکتاش، طنز را به خدمت گرفت و ظرافتی به کلامش داد:
ـ ای کاش مرا هم دشمن خود می دانستی! کشته شدن به دست معشوق، سعادتی است که نصیب هر عاشقی نمی شود!
رابعه، ظرافت کلامی محبوبش را بی پاسخ نگذاشت و ظریفانه گفت:
ـ برای کشتن تو، مرا نیازی به اسلحه نیست، مرا نیازی به یک سپاه مجهز نیست تصور می کنم! همین دو چشم سخن گو، اسلحه ی من است.
غلام جوان، گفته ی او را تأیید کرد:
ـ بلایی که چشمانت بر سر من درآورده اند، از عهده ی یک لشکر جرار هم بر نمی آید.
از این گفته، هر دویشان به خنده افتادند، خنده شان چنان به هم آمیخت و به هم پیوست که تفکیک ناپذیر می نمود.


***

پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 03:56 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها