بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات > رمان - دانلود و خواندن

رمان - دانلود و خواندن در این بخش رمانهای با ارزش برای خواندن یا دانلود قرار میگیرند

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #28  
قدیمی 06-10-2012
گمشده.. آواتار ها
گمشده.. گمشده.. آنلاین نیست.
کاربر خوب
 
تاریخ عضویت: Aug 2010
محل سکونت: کرمانشاه_ تهران
نوشته ها: 457
سپاسها: : 266

481 سپاس در 138 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

... بی آن که بترسی شمه ای از سخنان عاشقانه ات را نسیم بدزدد و به گوش حارث برساند، یا در هنگام سفر برادرت، با بکتاش به باغ های اطراف بلخ می رفتی، هر چند پوشیده روی و با رعایت اصولی، ولی راه را بر ورود احتمالات بر مغزت بسته بودی، نمی اندیشیدی که شاید، بر حسب اتفاق، کسی شما را ببیند...
عفیفه در بسترش، پهلو به پهلو شد، دستش را بالش سرش کرد و رویش را به سوی رابعه گرداند و در زیر پرتو لرزان شمع هایی که در شمعدان می سوختند به چهره ی بانویش نظر کرد و کلامش را پی گرفت:
ـ من نهایت سعی خود را به کار برده ام، بی احتیاطی تو را با همه جانبه نگری خود، تا حدی جبران کرده ام، اما مسلم است که من نمی توانستم همیشه دورادور، ناظر کارهایتان باشم و به گفتارتان گوش فرا بدارم... نه چنین کاری از من بر می آمد و نه تو چنین اجازتی به من می دادی...
رابعه نیم غلتی بر تختش زد، با دایه اش رو در رو شد و زبان به گله گشود:
ـ چه وقت ابراز چنین سخنانی است عفیفه؟!... من از تو انتظار یاری و یاوری دارم، کاری که تاکنون از انجامش دریغ نکرده ای، نه این که بر نگرانی و هراسم دامن بزنی... از تو می خواهم یک دفعه ی دیگر، مرا یاری کنی، پیامی به بکتاش برسانی.
عفیفه تبسمی پیرانه به لب آورد:
ـ همین چند روزی که محبوبت گرفتار کارهای مملکتی است از ناشکیبایی به جان آمده ای رابعه؟... می خواهی برایش پیغام بفرستی، باز به بام قصر درآید، یا درمکان مناسب با تو قرار بگذارد و لذت دیدارش را به تو ببخشد؟...
دختر عاشق به میان کلام دایه اش آمد، تنگ حوصله و معترض، او را از ادامه دادن به حرف هایش باز داشت:
ـ تو فرصتی به دست آورده ای هر چه ناراحتی در دل داری، بر من فرو بیاوری... نه دایه جان، این بار آخرین پیامم را می خواهم برای بکتاش ببری؛ به او بگویی دیگر هیچ گاه به دیدارم نیاید، نه بر پشت بام قصر و نه جای دیگر، می خواهم به او بگویی اگر در جایی مرا دید، نشانی از آشنایی و عشق ندهد.
گفته های رابعه، برای عفیفه شگفت انگیز بود، او انتظار نداشت چنین سخنانی را از بانویش بشنود، دایه نیم خیز شد و در بسترش نشست و نگاه پرسشگرش را پیش از بر زبان آوردن سؤالات شگفتی آمیزش، به سوی چهره ی رابعه پرواز داد:
ـ یعنی می خواهی بگویی عشق بکتاش را از دل رانده ای؟... می خواهی بگویی آتش عشق تان به خاکستر نشسته است؟ می خواهی بگویی عشقت چون یک تندباد بهاری، پس از چند صباح وزیدن، فروکش کرده است؟...
رابعه دیگر بار به میان سخنان عفیفه آمد:
ـ چه کسی چنین گفته است؟ چه کسی چنین قصدی به دل دارد؟ من این زمان، بیش از همیشه، بر بکتاش عاشقم؛ می خواهم به نزدش بروی ، موقعیت خطیری که در آنیم برایش تشریح کنی، می خواهم به او بگویی: سر و جان رابعه فدای عشقت، به او بگویی رابعه چندان دوستت دارد که حدی بر آن نیست، می خواهم این واقعیت را برای یک بار دیگر، بر او روشن سازی که در آسمان و جهان، فقط خدا را می جویم و عشقش را به دل دارم، و بر زمین عشق بکتاش را؛ اما دیدارمان، فعلاً مقدور نیست، شرط عقل است که احتیاط کنیم... کمکم کن دایه. مگذار دلتنگ بمانم.
عفیفه، از فاصله اش با رابعه کاست، دست نوازش بر پیشانی اش کشید و بوسه ای مادرانه بر گونه ی برجسته و خوش ترکیبش نهاد:
ـ چه هنگام، من بر خلاف خواسته های دلت رفتار کرده ام که این بار، دومی اش باشد؟... همین امشب،هنگامی که ساکنان قصر در خوابند، به نزد بکتاش می روم و از خواسته ات، آگاهش می کنم.
رابعه نیز از جایش برخاست، بر لبه ی تختش نشست و پاهایش را به آرامی بر فرشی که کف زمین شبستانش را در خود گرفته بود نهاد، و پرسشی حیرت آمیز، بر زبان آورد:
ـ آخر چگونه می خواهی به دیدارش بروی؟ چگونه نیمه شبان از در قصر خارج شوی، بی آن که توجه و کنجکاوی نگهبانان و محافظان درهای قصر را نیانگیزی؟
عفیفه خنده ای پیرانه سر کرد و گفت:
ـ عجیب است، تاکنون بارها پیغامت را به محبوبت رسانده ام و تو را کاری به این نبوده است که من چگونه به سراغ بکتاش می روم... من وظیفه و کار خود را خوب می دانم، گاه به بهانه ای از در قصر خارج می شوم، با گفته ای نگهبانان را خام می کنم و گاه از طریقی دیگر، به نزد محبوبت می شتابم... اما امشب می خواهم، نزدیک سحرگاه به سرای بکتاش بروم، درست از همان راهی که او بر فراز بام قصر می آید تا با تو دیدار تازه کند!
رابعه نگاه اعجاب آمیزش را به او دوخت:
ـ دیوانه شده ای دایه؟ یعنی می خواهی بر فراز بام شوی از نردبان در سرای بکتاش فرود آیی؟...هیچ فکرش را کرده ای، بردن نردبان بر بام قصر، آن هم در این وقت شب، چقدر کنجکاوی برانگیز و رسوایی آور است؟
عفیفه مجدداً خندید و با گفته اش به حیرت رابعه خاتمه داد:
ـ مرا دست کم مگیر دختر! چه نیازی به بردن نردبان بر فراز بام، کمند را برای چنین موقعی ساخته اند! طنابی به یکی از کنگره های دیواره ی پشت بام می بندم و در سرای بکتاش فرود می آیم، به نزدش می روم و پیغامت می رسانم.
چنین کاری شدنی بود، اما رابعه تحت تأثیر نگرانی دیگر قرار گرفت، در یک لحظه این تصور در مغزش پدید آمد: اگر عفیفه موفق نشود به خوبی از انجام چنین نقشه ای برآید، چه مصیبتی به وجود خواهد آمد، عفیفه پیر بود و احتمال این که نزول از کمند و دوباره بالا آمدن از آن ، از عهده اش خارج باشد، کافی بود دستانش را توانایی آن نباشد که سنگینی تنش را هنگام فرود از کمند تحول کند، بر زمین افتد، از نیمه راه سرنگون شود؛ آن گاه نه تنها همه ی نقشه های رابعه نقش بر آب می شد که فضاحت هم به بار می آمد، رسوایی از راه می رسید و آبرویی برای رابعه نمی گذاشت، دختر عاشق در نظر خود مجسم کرد لحظه ای را که دست های عفیفه از کمند رها شده است و خود او سرنگون در حیاط سرای بکتاش افتاده است، دست و پایش شکسته است! از این رو به مخالفت با دایه اش پرداخت:
ـ نه، چنین کاری شدنی نیست، کافی است ریسمان در دستانت بلغزد و تو به زیر افتی، آن گاه است که همه ی دنیا خبر شدند زنی پیر در حیاط سرای بکتاش به زیر افتاده است و با دستان و پاهای شکسته، فریاد و فغانش به هوا خاسته است!
عفیفه به بانویش اطمینان خاطر داد:
ـ این کار را به عهده ی من بگذار و از هیچ چیز بیمی به دل خود راه مده، مطمئن باش پیغامت را چنان به محبوبت خواهم رساند که هیچ کس خبر نشود.
به ناچار رابعه، دل به قضا داد، یکی از پاهایش را بالا آورد، بر زانوی دیگر پایش گذاشت و در حالی که به گشودن خلخالی زرین [ حلقه ای زنجیر وار از طلا و نقره که اعراب و همچنین زنان بعضی از نواحی جنوبی پای خود را با آن زینت می دهند. ] که به مچ پایش آویخته بود، پرداخت، به سخن درآمد:
ـ باشد دایه، همه ی کارها را به قضا و قدر وا می گذارم... به نزد بکتاش برو، این خلخال را به او از سوی من به یادگار بده و بگو، چون این خلخال ها که به پایم می بندم، زنجیر عشقت بر پای من است، هرگز آن روز مباد که گامی از وادی عشقت فرا نهم .
رابعه پس از مکثی مختصر و تازه کردن نفس، از دایه اش خواست:
ـ به بکتاش بگو، یادگاری به من بدهد، می خواهم در مدتی که اجبار به پذیرفتن هجرانش دارم، یادگارش را به دست بگیرم، بر سینه بفشارم، یادگارش را ببویم و ببوسم.
عفیفه لبخندی معنادار به لب آورد و از شبستان خارج شد تا پیغام زین العرب را به معشوقش برساند، همین که رابعه تنها شد با خود واگویه کرد:
ـ چه بر سرم آورده ای عشق! مرا به فراق محبوبم دچار کرده ای ، بین من و بکتاش فقط یک دیوار فاصله است، ولی تو سدها در برابر راه وصال مان برافراشته ای، سدهایی از سنت و آداب... از این پس من باید خود را با اشعاری سرگرم بدارم که درباره ی او سروده ام، اشعاری که لحظات گرانقدر عاشقی را برایم تداعی می کنند، و نیز به یادگاری دل خوش بدارم که او به من هدیه می کند. یادگاریی که سعادت این را داشته است که مدت ها مال او باشد، تمامی دست هایش را حس کند، حرارت وجودش را به خود بگیرد.



31

پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 07:26 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها