بازگشت   پی سی سیتی > ادب فرهنگ و تاریخ > شعر و ادبیات

شعر و ادبیات در این قسمت شعر داستان و سایر موارد ادبی دیگر به بحث و گفت و گو گذاشته میشود

 
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
Prev پست قبلی   پست بعدی Next
  #2  
قدیمی 01-12-2010
ساقي آواتار ها
ساقي ساقي آنلاین نیست.
ناظر و مدیر ادبیات

 
تاریخ عضویت: May 2009
محل سکونت: spain
نوشته ها: 5,205
سپاسها: : 432

2,947 سپاس در 858 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض خاطرات سیمین دانشور از نیما یوشیج


زمانی كه نیما فوت می‌كنه جنازه اش یك روز می‌مونه و روز بعدش تشییع جنازه می‌شه. چرا؟


خاطرم نیست.

می‌دانیم كه در ساعت دو نیمه شب نیما فوت می‌كنه و جلال میاد سر داغ پیرمرد رو در آغوش می‌گیره ولی عصر همان روز، شاملو برای گرفتن آخرین عكس نیما به سراغ‌هادی شفائیه میره و فردا صبح دفنش می‌كنند. چرا جنازه نیما یك روز بر روی زمین می‌مونه؟

نیما رو به عنوان امانت دفنش كردن تو امامزاده عبدالله. خیلی اومده بودن و بعدها بردنش یوش. بعد وقتی كه یوش را مهاجرانی درست كرد، نعشش رو بردن یوش.

نیما در وصیت نامه اش گفته كه علاوه بر نظارت و كنجكاوی دكتر معین، جلال و جنتی با هم در جمع آوری آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نیما، در رابطه با جمع آوری آثار كمك چندانی نكرد؟

طاهباز جمع آوری كرد. جلال كمك كرد. جنتی هم كمك كرد.

نیما برای شما شعر هم می‌خواند؟

بله بیشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش می‌گفت من یه رودخانه ای هستم كه از هرجاش میشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ریخته ام كه خوب یادمه. گفتم نیما اینو تقدیم كن به من. نمی‌كرد. اینكاره نبود.


گویا نیما بیشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشری دائم داشت.

بله، می‌اومد اینجا می‌نشست. صبح می‌اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یك تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یك زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب و روزمون با نیما بود. صبح می‌آمد دنبال من، با هم می‌رفتیم راهپیمایی.

اینجا با نیما هم می‌رفتید از دشتبان سیب زمینی می‌خریدید.

نه، سیب زمینی نمی‌خریدیم، حق الماله بود. پنج شش تا سیب زمینی بهش می‌داد دشتبان. می‌دانست مرد بزرگی است، اما نمی‌دانست چرا بزرگ است. اینو می‌برد، نهارش بود. می‌رفتیم، سیب زمینی‌ها رو كنار آتش می‌چید. خاك روش می‌ریخت. بعد سوراخ سوراخ می‌كرد و می‌رفتیم. راه می‌رفتیم. شعر می‌گفت. بعد می‌گفت سیب زمینی‌هام پخته. می‌اومد سیب زمینی‌هارو تو یه پاكت می‌گذاشت. می‌گفت این نهارمه. می‌گفتم این نهارته فقط. می‌گفت: شام منم هست. می‌گفتم: چرا ! می‌گفت: نمی‌خوام نونخور عالیه باشم. و بعد می‌دونی چی می‌گفت كه خیلی دلم می‌سوخت. می‌گفت كه وزارت آموزش، ماهی 150 تومن بهش می‌داد، بشرطی كه نیاد. چون كارمند وزارت آموزش بود. خیلی خاطره از نیما دارم. گفته بودن كه تو نیا، برای اینكه متلك می‌گفت بهشون. چیزایی می‌گفت كه اونا درست نمی‌فهمیدن. می‌گفتن كه این 150 تومن رو بیا بگیر و نیا. اینم نمی‌رفت. 150 تومن هم پول «تریاكش»، كفش و پوشاكش می‌شد.






....

__________________
Nunca dejes de soñar
هرگز روياهاتو فراموش نكن
پاسخ با نقل قول
 


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code is فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
اچ تی ام ال غیر فعال می باشد



اکنون ساعت 12:33 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.



Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)


سایت دبیرستان وابسته به دانشگاه رازی کرمانشاه: کلیک کنید




  پیدا کردن مطالب قبلی سایت توسط گوگل برای جلوگیری از ارسال تکراری آنها